خانوم حنا اول تو قصه‌ی حسن گم شد. بعد من گم شدم. حالا دارم میگردم دنبال تکه‌هام که جا موندند تو همه‌ی این سالها. قصه از اونجا شروع شد که یه روزی مادربزرگ صدام کرد خانوم حنا و ادامه داد تا همین امروز...

ایمیل


سام
خونه‌ی قدیمی



Google Reader



آرشیو





غریبه 


به گمانم کم کم بهتر باشه آهنگ چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهاییست رو تم اینجا بذارم.

نه که حرفی نباشه نه که با اینجا غریبه باشم نه که زبانم بند اومده باشه نه. فقط دور شدم از اون خانوم حنایی که اینجا تا اینجا تعریف شده. نه یک روزه این اتفاق افتاد و نه تموم شده. شاید بعد از سفر آخر ایران شروع شد شاید همون موقع که سرگشتگی و گم شدنم رو داد زدم.
هر چی بود امروزخوندن و دیدن و شنیدن اون همه دلتنگی به یاد آدمی که بخشی از داستان نسل ما بود، دوباره یادم آورد که هنوز بندهام جایی در روحم به مکانی به اسم ایران و به زمانی بین مرداد 53 تا مهر 82 و به نسلی که همراه من بودند تو همه ی روزهای شکوه شاهنشاهی و شور انقلاب و اضطراب جنگ و سرگشتگی آرمانهای سوخته و تب از نو ساختن و عاشقی و هیجان روزهای خوب اصلاح شدن و خفقان بعد از اون وصل ه. فهمیدم هنوز هم میشه گاهی خودم رو وسط خاطره‌ها و یادها بازپیداکنم.

نه که افسرده و غمگین باشم نه. دارم با تمام توان خودم رو برای زندگی به شکل دیگه ای آماده میکنم؛ شادم و از روزهام و تلاشم لذت میبرم. اما گاهی این غریبگی با اون سرزمین- که دلم میگیره که دیگه زبانش رو و ارزشهاش رو نمیفهمم- و دوری از این دنیا؛ بیخ گلوم رو میگیره و یادم میاره که چه آدمهای دربدری هستیم که ریشه هامون رو گم کردیم و ریشه های جدیدمون رو نمیشناسیم.

مردن و دوباره زنده شدن همیشه درد داره.