خانوم حنا اول تو قصه‌ی حسن گم شد. بعد من گم شدم. حالا دارم میگردم دنبال تکه‌هام که جا موندند تو همه‌ی این سالها. قصه از اونجا شروع شد که یه روزی مادربزرگ صدام کرد خانوم حنا و ادامه داد تا همین امروز...

ایمیل


سام
خونه‌ی قدیمی



Google Reader



آرشیو





من از خودم خالی شدم. 


وقتی اینهمه حرف ننوشته ته دلت میمونه چنان زنگی میزنه که دیگه هیچ ناله‌ای، دردودلی، سخنی ازش بر نمیاد و هیچ گره ای رو باز نمیکنه.
با همه‌ی فاصله ام از زندگی که تو این چند سال اتفاق افتاد و من راه برگشت رو با همه‌ی نشونه‌هایی که گذاشته بودم گم کردم اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم با کلمه‌هام غریبه بشم که شدم. فکر نمی کردم وقت نوشتن و گفتن که شد کم بیارم که آوردم.
یکی باید من رو با خودم آشتی بده؛ بعد با زندگی ؛بعد با حرفهام تا شاید از یه جایی این کوه یخی شروع کنه به آب شدن. اون یه نفر حتمن خودم‌م که موندم چطور دست خودم رو از ته چاه خودم بگیرم و بکشم بالا.
موندم حیرون اینکه کجای این مسیر جا موندم از خودم. کجا روحم رو گذاشتم و رد شدم. من چرا نفهمیدم دارم خالی میشم از همه چیز.
تنها روزنه‌ی باقی مونده‌ی اتصال من به این دنیا و این زندگی مادرانگیم ه که دو دستی چسبیدمش یه وقت همین نور رو هم از دست ندم.
وقتی هم بنویسم اینجوری میشه که دل خودم رو هم به درد میاره. همون بهتر که نگفته بمونم.