مادرانه 1

برنامه ناپذیرترین وضعیت دنیا تازه مادر بودن ه!!!

در حاشیه1: این رو برای غر زدن نگفتم ها. عین مامان عسلی ها قربون پسرم هم میرم. برای این گفتم که بگم هر چی هم میخوام برنامه بذارم آخرش نمیشه و این یکمش اگه تقصیر من باشه بقیه اش برمیگرده به موجود کوچولویی که هیچ برنامه ای سرش نمیشه و من هم هنوز زبونش رو درست نمیفهمم.

در حاشیه 2:جیگرم کباب شد وقتی دیشب رفتم دنبالش مهد کودک و اون با دیدن من و مامان زد زیر گریه و بعدش که مامان بغلش کرد سرش رو عین بچه گنجیشک کرده بود تو بغل مامان.
اصلن فکر نمیکردم از الان انقدر بهمون عادت کرده باشه و ما رو بشناسه.
حالا تا مامان هست میخوام بذارم از بودن در کنار مامان بزرگش لذت ببره.

رونده باش...

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند،
رونده باش.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
زنده باش.
"سایه"
وقتی دفعه اول، اولین مقاله ای که برای شروع درسم تو دوره فوق لیسانس خوندم رو هیچی ازش نفهمیدم و همون موقع یه جایی این شعر سایه رو خوندم این شعر رو روی صفعه اول مقاله نوشتم. تا هر وقت کم آووردم بدونم باز هم باید سعی کنم.
بار دوم، بار سوم...نمیدونم چند بار خوندم تا تمام مقاله رو فهمیدم و تونستم انقدر روی کدهای مربوط بهش تسلط پیدا کنم که وقتی یکی از پروفسورهای درگیر این پروژه رو توی یه کنفرانس پارسال دیدم و ازش یه سوال کردم بهم گفت تو از من هم الان بیشتر در مورد این تحقیق میدونی. بعد هم تونستم یه قسمتهایی به کد ها اضافه کنم که مشکلی رو که استادم هم نمیدونست چطوری میشه حلش کرد رو برطرف کنم، و الان یه مقاله بالقوه برای دوره دکترا داشته باشم.
اینها رو ننوشتم که بخوام قیافه بیام که ما هم آره. اینها رو نوشتم که یادم بیاد اگه یکم بیشتر به خودم فشار بیارم و سعی کنم حتمن میتونم مثل دفعه قبل مشکلاتی رو که الان درگیرش هستم حل کنم.
انگار قسمت بود حالا که این همه به روحیه جنگجو بودن نیاز دارم، امروز صبح که میزم رو مرتب میکنم حتمن این شعر رو پیدا کنم.

نیازها

الیزه خانوم از موضوع درخواست نیازها نوشته و انار خانوم هم خواسته که بیشتر سر این موضوع بحث کنیم:

اگر شخص مقابل خودش نياز من را درك مي‌کرد و به آن جواب مي‌داد که هيچ وگرنه اين تصور و غرور من و هم‌چنين اين فکر که « اگر او خودش اين نياز را در من درك نمي‌کند يا نمي‌خواهد آن را به من بدهد، پس همان بهتر که موضوع کلا مسکوت بماند»،‌مانع مي‌شد که من خواسته‌هايم را بيان کنم و بخواهم. نتيجه رابطه‌اي بود که من براي حفظش از همه فاکتورهاي منطقي رابطه مي‌گذشتم تا صرفا خودش را حفظ کنم، و چيزي که در دستانم باقي مي‌ماند به هرچيزي شباهت داشت جز يك رابطه‌ي معمول دوستانه. نتيجه دوست‌داشته‌شدن فرضي ذهني از طرف دوستان بود،‌ بدون اين که اين دوست‌داشته‌شدن لذتي يا فايده‌اي براي من داشته باشد يا نياز عاطفي‌ام را پاسخ گويد. نتيجه روابطي بود که من به قيمت خودخوري و پنهان کردن خود حقيقي‌ام و خواسته‌هايم حفظ‌شان مي‌کردم بي‌آن که آرامش و امنيتي به من بدهند.

این هم کامنت من بود برای الیزه که کامنتدونیش ارور داد و نتونستم پستش کنم.

فکر کنم این درگیری ذهنی برای خیلی از ماها وجود داره. من هم رابطه ای رو تجربه کردم که توش همیشه از نیازهام میگفتم اما چون برآورده نمیشد هم باعث از دست رفتن اعتماد به نفسم میشد و هم خشم همیشگی از طرف مقابلم. اما الان کاملن بر عکس شدم یعنی اگه در اوج نیاز هم باشم نمیتونم اون رو به زبون بیارم. و دارم از این شرایط هم اذیت میشم. یه نظرم رعایت تعادل بهتر از هر حالت باشه. یعنی یه جاهایی و در برخورد با یه سری آدمها که میدونی جواب میگیری نیازهات رو درخواست کنی و جایی که میدونی چیزی در انتظارت نیست بذاری اون نیاز تو دل خودت بمونه. دلیلی نداره همه آدمها همه نیازهای آدم رو تو رابطه پاسخ بدن.
این یه جور محافظه کاری میخواد همراه با شناخت طرفت. اما امکان اذیت شدن خودت کمتر میشه.

حالا یه سوال دارم از همه کسانی که اینجا رو میخونن به خصوص آقایون. میخوام بدونم آیا بین آقایون هم کسانی هستن که نتونن نیازها شون رو به زبون بیارن؟ تصور من اینه که به خاطرتربیت متفاوت و برخورد متفاوتی که مردها تو جامعه ما میبینن این حالت کمتر توشون دیده میشه یعنی خیلی راحت تر از نیازهاشون حرف میزنن و به همون نسبت اگه نیازهاشون برآورده نشه هم کمتر دچار ناراحتی یا عدم اعتماد به نفس میشن. واقعن همین طوره؟
این موضوع وقتی پررنگ تر میشه که پای یه زندگی مشترک در میون باشه. من فکر میکنم حداقل این موضوع بین زن و شوهر ها باید حل شده باشه یعنی بکی از مهمترین مسایل تو رابطه زن و شوهر اینه که اونها نیازهای همدیگه رو بشناسن و چون هیچ وقت شناخت آدمها حتی اگه زیر یه سقف هم زندگی کنن کامل نمیشه بهترین حالت اینه که این نیازها بیان بشه.
در مورد خودم بگم که من نمیتونم همه چیزهایی رو که میخوام از شوشو درخواست کنم یعنی نمیتونم خیلی از نیازهام رو باهاش در میون بذارم. یه علتش اینه که خیلی جاها توقع دارم خودش ازم سوال کنه حتی برای این موضوع سعی میکنم با یه زبونی متوجهش کنم که من الان یه چیزیم هست ولی بعضی وقتها اون تو باغ نیست( اینو بعدن که مسثله برطرف شده فهمیدم) و در بیشتر مواقع هم سعی میکنه به روی خودش نیاره(به خصوص اگه موضوع مهم باشه بیشتر سعی میکنه مسکوت بمونه).
این موضوع الان تو زندگیم خیلی پر رنگه. یعنی حرفهایی هست که دلم میخواد باهاش در میون بذارم اما نیاز دارم که اول اون بپرسه و سعی کنه مشکل من رو حل کنه. و میدونم حرفهایی هم هست که اون میخواد بهم بگه اما با توجه به شرایط* من فکر کنم محق باشم که اون پیش قدم بشه. برای همین هست که دلم میخواد بدونم بقیه تو این مواقع چی کار میکنن.
یه موضوع دیگه هم هست. من از دعوا خیلی بدم میاد و چون من و شوشو هر دو آدمهای لجبازی هستیم احتمال اینکه تو عنوان کردن یه بحث کارمون به جنگ و جدل بکشه خیلی زیاده و من هم ازش گریزونم.
یه جواریی الان که دقت میکنم میبینم من تو بیشتر روابطم از نیازهام گذشتم برای اینکه از دعوا و قهر و در بدترین حالت به هم خوردن رابطه میترسیدم.

* من بعد از زایمانم خیلی کم تحمل و ضعیف شدم به طوری که تا چند هفته پیش سام گریه شدید میکرد من تمام تنم شروع میکرد به لرزیدن و دست پاچه و مستاصل میزدم زیر گریه. شرایطی هم پیش اومد که به بدتر شدن حالم کمک کرد. همین ناراحتی باعث شد که دیگه بدنم نتونست شیر درست کنه و سام بعد از یک ماهگیش دیگه ازم شیر نمیخوره و این موضوع بیشتر ناراحتم میکنه.

در حاشیه: سام برای اولین بار سرما خورده. قرار بود از امروز بره مهد کودک اما با دیدن بی حالیش فعلن خونه میمونه. مامان هفته دیگه میره و من از حالا غم عالم ریخته سرم. دانشگاه هم دوباره شروع شده و من انقدر از کارهام عقب افتادم که باید مثل اسب بدوم تا شاید بتونم تا آخر امسال یه مقاله چاپ کنم و یکم جلو بیفتم.
به همین خاطر و چون میخوام تعداد بیشتر برای این پست نظر بگیرم شاید چند روزی ننویسم.

ساختار شکنی

بروک بک مانتین رو همراه مامان و شوشو دیدم.
از خود فیلم باحالتر تاثیر فیلم رو مامانم بود که هم احساساتی شده بود هم نمیتونست قبول کنه ساختار ذهنش از همجنس گرا ها بهم بریزه.
هی میگفت چقدر فیلم قشنگی بود؛ چقدر متفاوت بود. بعد میگفت اما طبیعی نیست دوباره میگفت مگه میشه دو تا مرد این همه همدیگه رو دوست داشته باشن. باز میگفت اگه اینها از اول میدونستن انقدر زندگیشون خراب نمیشد...
من هم که کلی رفته بودم بالای منبر و از دلایل همجنسگرا بودن و دفاع از هویتشون براش سخنرانی میکردم کلی عقده هام باز شد و احساس روشنفکری کردم!
اما خداییش با همه ژست روشنفکری و این حرفها ولی من هنوز هم برام عجیبه یعنی فقط هویت جنسی همجنسگرا ها برام کاملن قابل درک نیست نه اینکه زیر سوال ببرمش فقط نمیتونم کامل هضمش کنم.
عین خیلی موارد دیگه که از مجموعه رفتارهای آدمها برام هنوز قابل درک نیست.

پ.ن: این روزها دارم کدبانوهای مستاصل و سیزن جدید بیست و چهار رو هم میبینم. مامان هم که حسابی فیلم بارون شده میگه حق داری از سریالهای و فیلمهای ایرانی خوشت نمیاد.

خوش هیکل

به یک انگیزه خیلی قوی برای آب کردن چربی های اضافه شده در دوره حاملگی نیازمندیم. از همه کسانی که هیکل های رو فرم دارند و میتوانند هر لباسی رو که دوست داشتند بپوشند جهت تحریک حس حسادت اینجانب درخواست میشه عکسهای خوشگلشون رو با ایمیل برای ما بفرستند.
به همه عکسهای رسیده توجه ویژه خواهد شد.

خداییش وقتی مانتوی تنگ و کوتاه در میون نباشه، هیچ فامیل و دوست خوش هیکلی هم دور و برت نباشه و هیچ مهمونی هم نخواهی بری پیدا کردن انگیزه برای نخوردن خوارکی های خوشمزه خیلی کم میشه.
این وسط دلم برای شوشو میسوزه که با چه روحیه ای برام کتونی خرید که برم ورزش و یه حالی به خودم بدم. باید برای نا امید نکردن اون هم شده یه حرکتی بکنم.

پ.ن: گوشزد باز یه بحثی راه انداخته که بی ربط به این پست من نیست. دکتر گوشزد خان خوب از ماها برای آمار گیری و نظر سنجی استفاده میکنی ها. پورسانت اینجانب فراموش نشه. بالاخره ما هم همشهری هستیم!

پ.پ.ن: یادم اومد اینو هم بگم که بی ربط نیست. یکی از شرایط ازدواج من با شوشو این بود که اگه بعد از زایمان تو سن بالاتر نتونستم با ورزش و رژیم دوباره رو فرم بیام شوشو هزینه عمل شکم و بقیه قسمتهای اضافی رو بهم بده. فکر کنم این یکی از عجیب ترین شروط ازدواج باشه اما خوب من یه چیزی میدونستم که این شرط رو گذاشتم.
حالا شوشو فکر میکنه شوخی کردم اما من که خیلی هم جدی ام. شما هم خواستید بخندید اما بعدن به حرف من میرسید که چقدر کار عاقلانه ای کردم!

پ.پ.پ.ن: حالا یه حرف جدی هم بگم. من برام خوش هیکل بودن در درجه اول برای این مهمه که بتونم هر لباسی رو خواستم بپوشم. کلن من زیادی عاشق لباس ام و اگه یه روزی به خاطر هیکل بد نتونم هر چیزی رو که دوست داشتم بپوشم غم عالم میریزه سرم.
نه اینکه نظر دیگران برام مهم نباشه اما علت اصلیش همینه که گفتم.
میخوام از همه کسانی که به دعا و انرژی مثبت اعتقاد دارن برای این دوست خوبم و خواهرش دعا کنن.
ممنون لطف همگی.

خوددلتنگی

همه از اول مهر گفتن و حس نوستالژی و مدرسه و جنگ و خاطره هاش، من فقط یادم اومد که دیگه اون بی تای زمان مدرسه نیستم.
دیگه اون بی تایی که رنگ قرمز چراغ اتاقش همه رو دیوانه کرده بود نیستم.
دیگه اون بی تای بیست و دو ساله که دنیاش به سر رسیده بود نبودم یا حتی اون بی تای بیست و پنج ساله که از هر لحظه زندگیش لذت میبرد و آرزوهای بزرگ تو سرش داشت.
دیگه اون بی تای بیست و هفت ساله هم نبودم که احساس میکرد با تجربه هاش میتونه دنیا رو درک کنه یا حتی اون بیست و هشت ساله تنها تو یه شهر دورافتاده.
اون کسی که چند روز پیش تو آینه کشفش کردم یه من دیگه بود که حالا دنیا رو یه جور دیگه میبینه. برای اولین بار بود که این زن سی و دوساله رو میدیدم.
یادم نیست دفعه قبل کی خود جدیدم رو کشف کردم اما اینبار این زن جدید برام انقدر تغییر کرده بود که باید باز از نو بشناسمش.
خوبه که خاطره ها هستن تا یادت بیاد کی بودی. فقط نفهمیدم کی اینهمه تغییر کردم.
دلم برای خودم تنگ شد.

Very first conversation

من: آآآآآآآآآآآآآآ...اواواواواواو...یییییییییی
سام:آآآآآآآآآآآآآ...ا...ا...ا...او
من: قربونت برم نخودچی من.
سام:نگاه متعجب با یکم اخم.

و اینجوری بود که من طبق کشفی که شوشو کرد تونستیم برای اولین بار با پسرمون مکالمه کنم و قند عالم تو دلم آب شه.

تصادفی

مسخره ترین اتفاق تو دنیا اینه که به اندازه یه اپسیلون این طرف اون طرف شدن، تو میتونستی به جای زن، مرد باشی یا به جای مرد، زن.
بعد اونوقت به خاطر همین یکم تفاوت تو شرایط بوجود اومدنت کل زندگیت میتونست یه شکل دیگه باشه.
احساس بدی بهم دست میده وقتی به این نتیجه میرسم که ما ها هممون تصادفی هستیم.

پ.ن:فکر کنم به خاطر شروع شدن پاییزه که فیلسوف شدم یا شاید هم زده به سرم.

Hip-Hop

نتیجه گوش دادن شبانه به موزیک های مورد علاقه شوشو در دوران حاملگی این میشه که پسره تا صدای این آهنگ رو میشنوه اگه در اوج گریه هم باشه ساکت میشه و میخ میشه به یه گوشه و از موزیک لذت میبره!!!
اون همه آهنگهای کلاسیک که من گوش دادم یه ذره هم تاثیر نکرد؟!آرزوهای بزرگم بر باد رفت...
پ.ن: سام عاشق صدای جاروبرقی هم هست. شوشو میگه این روحیه اش به من رفته!!!

مشروعیت موفقیت

انوشه انصاری رفت فضا تا به رویای کودکی خودش حقیقت بده .
این وسط باز غرور ملی خیلی از ایرانی ها قلنبه شد. زیاد خوندم و شنیدم که ایرانی ها از اینکه اولین زن توریست فضایی ایرانی هست احساس افتخار کردند و درکنارش هم خیلی ها گفتند اگه این خانوم به جای صرف این همه هزینه برای یه سفر پولش رو برای کارهای خیریه داده بود چی میشد.
اول اینکه من یکی خیلی درک نمیکنم موفقیت این خانوم چه ربطی به ایرانی بودنش داشت. مثلن اگه ایران مونده بود با همه هوش و تلاشش چقدر امکان موفقیتش بود. یعنی با صد برابر این تلاش هم میتونست به همچین موقعیتی برسه. من یکی که شک دارم.
البته که وقتی اسم ایران جایی غیر از مسایل هسته ای و نقض حقوق بشر و تروریست میاد باعث خوشحالی ه و باعث میشه سرمون رو بالا بگیریم اما خودمون رو گول نزنیم دیگه، این همه پیشرفت یه علتش هم محل زندگی خانوم انصاری ه.
بعد هم راستش نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنند که اگه کسی پول و ثروتی داره باید حتمن کار خیر انجام بده تا به عنوان یه انسان شناخته بشه و هزینه ثروتش مشروعیت پیدا کنه. چرا فکر میکنند بقیه حتمن موظفند که به بدبختی های دیگران فکر کنند یعنی بدون انجام کار خیر چیزی از انسانیت آدم کم میشه و ارزش موفقیت آدم پایین میاد؟
این اصلن به این معنی نیست که بخوام زحمت و ارزش کار کسانی که برای بهتر شدن وضع دیگران از خواسته های خودشون میگذرند زیر سوال ببرم فقط میگم اگه یه نفر نخواست به این مسایل توجه کنه هم چیزی از ارزش موفقیتش کم نمیشه.
از نظر من این خانوم انصاری یه زن یا اگه نخوام مرز جنسی بذارم یه انسان موفق ه که با تلاش خودش به ثروت رسیده و حداقل به من یکی نشون داد که آدمیزاد میتونه با سعیش به آرزوهاش برسه حتی اگه این آرزو رفتن به فضا باشه.
یه وقتایی فکر میکنم اگه خیلی از ما ایرانی ها به جای دلسوزی کردن برای دیگران( که در صد زیادیش تظاهره) فقط به فکر پیشرفت خودمون بدون خراب کردن دیگران و بدون دودوزه بازی و ریا و تقلب بودیم، شاید وضعیت ایران خیلی بهتر از اینی بود که الان هست.
از این وضعیت شلخته نوشتن تو اینجا حرصم دراومده.
گفتم اگه نرسم این رو هم بنویسم رسمن خل میشم.
حرفهام تلنبار شدن

بازگشت+ یکم غر

پسره رو گذاشتم پیش مامانی که میتونست الان مشغول جینگولی مستون کردن و آماده شدن برای عروسی دختر عمهه تو اصفهان باشه عوضش ته دنیا داره شیر درست میکنه و پوشک عوض میکنه، و بدون هیچ عذاب وجدانی نشستم یه دل سیر وبلاگ و خبر میخونم.
دلم برای زندگی اجتماعی -مجازی- وبلاگی تنگ شده بود.
راستش الان که نوشتم یکم وجدانم درد گرفت. برم یه زنگی بزنم ببینم اژدهای خفته ما مامانه رو خورد یا نه!

یه سوال. همه آقایون از تنها موندن با بچه نوزاد میترسند و دست و پاشون رو گم میکنند یا فقط شوشوی منه که این وحشت رو داره دست به پوشک بزنه یا اگه بچه گریه کنه دست و پاشو گم میکنه ؟
چند روز پیش با شوشو رفتیم یه مال که خرید کنیم ازش خواستم یکم سام رو نگه داره تا من برم یه دوری بزنم. وقتی برگشتم دیدم رنگ از روش پریده و عصبانی بود که چرا انقدر دیر کردم. بهش میگم شوشو بالاخره شاید مجبور بشی یه وقتایی باهاش تنها باشی . میگه نه تو مکان عمومی. اما من میدونم اگه تو خونه هم بود همین قدر دستپاچه میشد.
آقایون محترم لطفن قبلن فکر اینجاهاش رو هم بکنید و بعد برای ازدواج و احتمالن بچه دار شدن اقدام کنید!بچه داری که فقط بابایی قربونت برم نیست که آخه.
----------
این نوشته نارنج شاهکاره.

سلام

این فرشته کوچولو که تو عکس میبینید، سام، پسر من و شوشو ه که به همه خاله و عموهای وبلاگیش سلام میکنه.

درحاشیه: دیدید بعضی وقتها میخواهی یه کاری رو به بهترین شکل انجام بدی بعد انقدر وسواس پیدا میکنی که چه طوری بهتره اونوقت از شدت وسواس اصلن نمی تونی انجامش بدی، حکایت این پست من ه.

هر روز میام بنویسم بعد فکر میکردم با این همه محبتی که دوستام بهم داشتند و دیدن رقم کامنت های پست قبلی میگفتم چی بنویسم که هم هیجان این روزها و مادر شدنم رو نشون بده هم بتونم از همه یه تشکر درست و حسابی بکنم بابت این همه محبتی که به من داشتند. کارهای اضافه شده این مدت و بی حالی بعد از زایمان هم مزید بر علت شد و این شد که هی عقب افتاد.

حالا دوستان گلم از همتون ممنونم که انقدر به فکرم بودید و ازتون ممنونم بابت پیغامهای قشنگتون. فکرنکنم هیچ کس تو این وبلاگستان برای یه پست نیم خطی این همه کامنت باحال گرفته باشه. خلاصه دم همگی گرم و دلتون شاد که انقدر خوشحالم کردید.

پ.ن: دوست دارم ماجرای به دنیا اومدن سام روهم به عنوان یادگاری برای دل خودم و دوستانی که دوست دارند بخونند بنویسم اما باشه برای دفعه بعد.

روزهای آخر ما

با وجود تمام هیجانی که برای دیدن کودکم دارم اما دلم نمیخواد از بدنم جداش کنم. وقتی یادم میاد این همه یکی بودنمون داره تموم میشه دلم میگیره. دوست ندارم که دیگه هیچ وقت اون احساس شیرین رو وقتی تو دلم وول میخوره تجربه نکنم.
اما ازفکر اینکه داره به دنیا میاد لذت میبرم. یه آدم جدید.
حالا باید تمام اون مسیری رو که من و همه آدمها طی کردیم با روش خودش طی کنه. باید تجربه کنه؛ باید زندگی کنه تا هر وقتی که دنیا بهش فرصت میده.
باید عاشق بشه، شکست بخوره، بدی و خوبی ببینه، دوستی و محبت رو تجربه کنه و همینطور غم و تنهایی و بی مهری رو.
باید انتخاب کنه باید جلوی سختی ها بایسته با مشکلات بجنگه و از خوشیها لذت ببره.
باید سرنوشتش رو بسازه.
دلم برای این دوران تنگ میشه مطمینم.
----------
شاید تا به دنیا اومدن نی نی نتونم دیگه بنویسم. فقط هر وقت موقعش شد سعی میکنم بیام و خبر بدم. برای خودخواهی خودم شاید چون به انرژی که از دوستام اینجا میگیرم احتیاج دارم.

مدل زیتونی

1.کتاب عاشقیت در پاورقی رو تموم کردم. به نظرم داستانها بیشتر در مورد رابطه های موازی هست تا خود عشق.
از نثر داستانها خوشم اومد. یه جورایی به دل میشینه.
کلن من خیلی اهل داستان کوتاه خوندن نیستم و همیشه رمانهای بلند رو ترجیح میدم اما از این کتاب خوشم اومد.
دارم کتاب کیمیا خاتون نوشته سعیده قدسی رو میخونم. چقدر نثر قشنگی داره. من کتاب در مورد زندگی مولوی زیاد خوندم اما این کتاب یه تصویر دیگه ازمولانا رو نشون میده. فعلن بخش اولش رو تموم کردم. حس و حالتهای کیمیا خاتون تا اینجای داستان منو یاد دوران بلوغ خودم میندازه.
از کتاب گفتم این رو هم بگم نرگس خانوم گل برای نی نی یه کتاب هدیه داده که قراره مامان برام بیارتش. اسم کتاب هست نیازهای غذایی شیرخواران و دستور تهیه غذای کمکی، مولف فریبا کلاهدوز
فکر کردم شاید به درد تازه مامان ها بخوره.
نرگس جونم مرسی. هدیه خیلی باارزشی و به درد بخوری ه.

2. فیلم غرور و تعصب رو دیدم. راستش از ورژن قبلیش بیشتر خوشم میومد. اما شوشو که قبلی رو ندیده بود از این فیلم خیلی خوشش اومد.
میخوام آخر این هفته با مامان ها و شوشو بریم آخرین فرصت رو برای سینما رفتن استفاده کنیم و M.I.3 رو ببینیم.
این مامان من رو دست هر چی آدم اهل سینماست رو زده. قراره فردا بیاد . دیشب باهاش حرف زدم میگه پنجشنبه صبح اول میرم آرایشگاه بعد میرم سینما این فیلم شام عروسی رو ندیدم مبینم که دیگه میخوام بیام فیلم ندیده نداشته باشم! بهش میگم برسی خسته نیستی یکشنبه بریم سینما. میگه اصلن خیلی دلم میخواد این فیلم تام کروز رو تو سینما ببینم آخه تو تلویزیون مزه نمیده!

3. دوستانی که برام ایمیل میزنند و از شرایط تحصیل و زندگی در ژاپن میپرسند. ببخشید به علت مشغله زیاد وقت نکردم جوابتون رو بدم. اما تیلا خانوم اومد به کمک و یه پست کامل در این مورد نوشته.
یه نگاهی اینجا بندازید.

4. شنیدید میگن زپرشک آید و زن زاید و مهمان عزیز ز در آید. دقیقن وضعیت الان ماست.
مهمان و زایمانش که معلومه. زپرشکش هم اینکه از دوشنبه دارند کل ساختمون رو تعمیرات میکنند. یه وضعیتی برامون درست کردن که بیا و ببین.
فکر کنید تو دو تا اتاق و یه آشپرخونه که سر و تهش 42 متره تمام گلدونها و منقل کباب و هر چی تو بالکن ها بوده به اضافه وسایل نی نی و وسایل مامان ها که البته هنوز مامان خانوم من با بار و بندیلش نرسیده.
فکرکنم خونمون داره کش میاد والا من هر جور حساب میکنم نمیدونم چطوری همه اینها تو این یه وجب جا گرفته. یه خونه زندگی داریم که عین صحرای محشر میمونه و تا یک ماه و نیم دیگه هم همین وضعه. من نمیدونم نمیشد صاحبخونه زودتر این کار رو انجام بده.

5.میگم خواننده های محترم راحت بودید یه چند وقتی هست نظرات مشعشعانه سیاسی نمینویسم ها!

سردرگمی احساسی

این هم از اون احساسات عجیب و غریب هست که آدم در دوران بارداری تجربه میکنه.
امروز اومدم دانشگاه دیدم رو میزم یه برنامه تور دو روزه دانشکده مون گذاشته. تاریخش رو نگاه کردم .سوم و چهارم آگوست یعنی میشه وقتی که من تو بیمارستان هستم یا وقتی تازه برگشتم خونه.
یه لحظه دلم گرفت که نمیتونم برم.
این روزها مخلوطی از احساسات مختلف شدم که بعضی وقتها دچار ترس و نگرانی میشم. میدونم که طبیعی ه .
یکی از چیزهایی که اصلن دوست ندارم اتفاق بیفته اینه که همه هویتم تبدیل بشه به مادر بودن. این احساس رو وقتی به ازدواج کردن هم فکر میکردم داشتم. هیچ وقت دوست نداشتم تمام هویتم بشه زن شوهر دار یا زن خونه دار. برای همین هم با کسی ازدواج کردم که عین خودم استقلال رو برای خودش و شریکش دوست داره و کلن تو این سه و نیم سال از زندگیمون هیچ لحظه ای نبوده که فکر کنم درگیر شوهر داری به اون معنی اسارت و دست و پاگیر بودنش، هستم. هر کاری هم تو زندگی مون کردم ( از یه غذا پختن عادی بگیر تا هر چیزی که تو زندگی مشترک خانوم ها انجام میدن) از روی میل و علاقه خودم بوده.
اما بچه دار شدن موضوعش فرق میکنه. حداقل تا مدتها آدم باید خودش رو مطابق برنامه اون تنظیم کنه.
شاید برای همینه که میخوام نی نی رو مستقل بار بیارم و بذارم هر جور دوست داره زندگی و انتخاب کنه. شاید از روی خودخواهی خودم ه.
دیروز به مامان شوشو میگفتم که من برای نی نی فقط در حد رفع نیازش خرید میکنم حتی اسباب بازی هم غیر از چند تا چیز کوچیک نمیخرم و میذارم از هر وقتی که میتونه خودش لباس و اسباب بازیهاش رو انتخاب کنه. همیشه هم به شوشو میگم بچه ما باید از هیجده سالگی بره دنبال زندگی خودش. و از وقتی هم که کوچیکتر هست اگر بتونه باید کار کردن رو یاد بگیره.
وقتی مامان های هم سن خودم رو میبینم که چقدر با احساس از بچه هاشون میگند و یه جورایی همه هویتشون در حال حاضر تبدیل شده به بخش مادر بودنشون احساس نفس تنگی بهم دست میده. ولی احتمالش هست که من هم اینجوری بشم.
این جور فکر کردن اصلن ربطی به دوست داشتن نداره. معلومه که از همین حالا انقدر نی نی رو دوست دارم که قابل مقایسه با هیچی نیست. اما از مادر شدن صرف هم خوشم نمیادهمینجور که از زن خونه دار بودن یا دانشجو بودن یا دختر مامان بودن یا... صرف هم خوشم نمیاد.
همش باید در کنار هم باشه تا اون من واقعیم رو ببینم.
**********

پ.ن: همین الان لینک این عکس پایین رو توی صبحانه دیدم. انقدر هیجان زده شدم که حد نداره. این همه آدم درست و حسابی کنارهم. ایکاش من یکم حوصله و هوش بیشتر داشتم و مثل اینها میشدم. از اون رویاهاست که هر وقت بهش فکر میکنم هیجان زده میشم.
هایزنبرگ و پلانک و بور و انیشتین و ماری کوری و ... همه کنار هم.باور کردنی نیست. همین الان میذارمش بک گراندم شاید یه معجزه ای اتفاق افتاد و گره از این پروژه ام باز شد.

A. Piccard, E. Henriot, P. Ehrenfest, Ed. Herzen, Th. De Donder, E. Schrödinger, E. Verschaffelt, W. Pauli, W. Heisenberg, R.H. Fowler, L. Brillouin,
P. Debye, M. Knudsen, W.L. Bragg, H.A. Kramers, P.A.M. Dirac, A.H. Compton, L. de Broglie, M. Born, N. Bohr,I. Langmuir, M. Planck, Mme. Curie, H.A. Lorentz, A. Einstein, P. Langevin, Ch. E. Guye, C.T.R. Wilson, O.W. Richardson

بی عنوان

اگه بخوام مقایسه کنم باید بگم بیشتر نسل جدیدی های ژاپنی، از قدیمی هاشون بی ادب تر هستن. هر چند چون تو وضعیت خوب اقتصادی و مالی بزرگ شدند دچار عقده های کمتری هستن اما غیر از اون ادب سیتماتیکی که بهشون تو مدرسه یاد میدن ذاتن بلد نیستن یه سری چیزها رو رعایت کنن.
نمیدونم چه جوری بگم که واضح باشه. مثلن وقتی یه جوون ژاپنی رو تو یه مسیولیتی میبینی تا کمر تعظیم میکنه و بهت به عنوان مشتری( حالا هر جورش) احترام میذاره اما همون آدم وقتی تو شرایط غیر کاری قرار میگیره اصلن بلد نیست رعایت ادب بکنه.
حالا چرا اینها رو نوشتم.
این پسره که زیر دست من کار میکنه انقدر پررو هست که الان ساعت پنج دقیقه به دوازده ظهر اومده توی لب. بهش میگم کلاس داشتی دیر کردی میگه نه خواب مونده بودم. و یه لبخند احمقانه میزنه و میره از کارگاه بیرون. انگار نه انگار که کار خودش و من عقبه.
در صورتی که رعایت اینجور چیزها تو ژاپن خیلی مهمه.
من هم چون الان نمیتونم خودم خیلی کارهای آزمایشگاهی انجام بدم نمیتونم حرفی بزنم ولی صبر کنید زایمان کنم بعدش چنان پوستی از سرش بکنم که دیگه انقدر پررو بازی در نیاره.
من سه سال و نیمه تو اینجا نذاشتم یه بار کارم عقب بیفته یا کار نصفه نیمه تحویل بدم. با هر جون کندنی بوده و با این زبون الکن هر جور بوده کارهام رو انجام دادم بعد این پسره جون منو بالا آوورده و هنوز گیر کارهای چهار ماه قبلش رو هم انجام نداده.
------------
دیشب مچ شوشو رو گرفتم. آقایی که شما باشید(حالا برای اینکه فمینیست بازی هم در بیاریم! خانومی که شما باشید) دیشب آهنگی که راوی برای شوشو گذاشته بود رو باز کردم که بشنوه وبراش متن راوی رو هم باز کردم که بخونه. اومد متن رو خوند و خیلی بی هیجان گفت اِ این چیه و یه سری تکون داد و رفت. پیش خودم گفتم شوشو که اینجوری نبود. قاعدتن باید یه حرفی میزد؟
همون موقع یه دفعه صفحه اکسپلورر بسته شد من هم قسمت هیستوری رو باز کردم که دوباره آهنگ رو باز کنم دیدم شوشو قبل از من وبلاگ راوی رو خونده وبقیه آهنگهای راوی رو هم گوش داده!
من فکر میکردم این شوشو من اهل وبلاگ خونی نیست و خانوم حنای من رو هم نمیخونه نگو کلک آسه میاد و میره که کسی خبر دار نشه. شاید هم به من نگفته که اینجا راحت تر باشم.
خلاصه که شوشوی کلکی دارم ها.
این دومین باره که به طور اتفاقی مچش رو تو این یه هفته میگیرم. شوشو جان خدا سومی رو به خیر کنه.
این رو هم بگم که بعدش ابراز خوشحالی کرد و اینکه چه آهنگ قشنگی.
------------
میدونید Braxton hiks contraction* چیه؟
نمیدونید دیگه. شما هم اگه قرار بود مامان بشید و مثل من روزی هزار تا سایت و مطلب از بارداری و زایمان میخوندید الان میدونیستید چی میگم.
خلاصه که چند روزی هست این یارو از نوع درد دارش شروع شده. البته فاصله های زمانیش زیاده و نامرتب اما دردی داره اساسی.
دیگه چیزی نمونده .
امروز قراره تخت گلبولی خان بیاد. بچه ما عین مامان و باباش درویش ه و از دار دنیا فقط چند تا لباس داره. اما میخوام این هفته برم براش یکم خرید کنم.
خوشحالم که ما هم زندگی مون بعد از ازدواج و هم الان بچه دار شدنمون دور از تجمل و چشم و همچشمی های رایج تو ایران بوده.
من در جریان حرفهای خاله زنکی فامیل برای عروسی و بچه دار شدنشون که قرار میگیرم میبینم مردم تو ایران جدن بیچاره ان از اینهمه خرج بی خودی کردن.
بعضی وقتها یه حرفهایی از فامیل و دوست و آشنا میشنوم که خنده ام میگیره چرا انقدر مردم خودشون رو درگیر چیزهای بی اهمیت زندگی میکنند.
میدونم که اگه ایران هم بودیم نمیذاشتیم این چیزها رو زندگیمون تاثیر بذاره. البته همه هم تو ایران اینجوری نیستن اما من کمتر کسی رو دیدم که بتونه خودش رو از دام اینجور گرفتاریها نجات بده.

*اینجا میتونید در این مورد بخونید.
----------
فردا از اون روزهاست. صبح شاگرد زبان بعدش ریپورت تو دانشگاه بعد تمیز کردن خونه و پختن غذا و بقیه چیزها برای اومدن مامان شوشو.
اون وسط قراره عملیات اپیلاسیون و مانی کور هم انجام بشه که با این شکم قلنبه باید یه آکروبات اساسی بازی کنم. خدا به دور نمیشه مادر شوهر برای اولین بار مهمون آدم باشه و عروسش رو تو این وضعیت ببینه که!!!
-----------
من برم یکم درس بخونم به جای این همه حرف زدن.

برای دل خودم و تشکر از یه دوست

میدونید چی میتونه منو با همه علاقه ام به تجربه زندگی تو کشورهای دیگه برگردونه ایران؟چیزی که هیچ جای دنیا جز تو ایران پیدا نمیشه.
محبتی که از طرف خانواده و دوستام تو ایران بهم میشه و اون احساس دلگرمی و شادی باطنیی که بهم میده.
دوست ندارم اینجا رو تبدیل کنم به محلی برای غر زدن. اما چند روزی هست که بابت یه اتفاق ناخوشایند بدجوری به هم ریختم. نمیتونم خیلی توضیح بدم چی شده. فقط خیلی خسته ام و دلگیر.
اما امروز که اومدم دیدم راوی عزیزم برام یه هدیه گذاشته تو وبلاگش که نمیتونم بگم چقدر خوشحالم کرد اون هم بعد از یه پستی که همش از محبت دوست نوشته.
راوی عزیزم انقدر محبت داره که حتی شوشو رو هم از یاد نبرده.
اینو بگم که هیچ جای دنیا یه همچین دوستی هایی که اینهمه توش صفا باشه پیدا نمیشه حتی خیلی از ما ایرانی ها هم وقتی از ایران میاییم بیرون انگار صفامون هم کمتر میشه.
راوی عزیزم میدونم که چقدر زحمت کشیدی برای آماده کردن این فایل ها. نمیتونم بگم چقدر این روزها احتیاج به محبت دارم و تو با این کارت چقدر دلم رو گرم کردی.
ممنونم دوست خوبم و من هم خوشحالم که به قول خودت تو این دنیای مجازی با تو و کلی دوست خوب دیگه آشنا شدم.

به شدت روزمرگی

قرار نبود انقدر همه چی قاطی بشه که شده.
اول اینکه من هنوز مامان نشدم اما با شروع ماه آخر انگار انرژی من هم رو به تحلیل ه. دارم سعی میکنم تا اونجایی که میشه همه کارهام رو انجام بدم اما یه وقتهایی دیگه هیچ نیرویی برام نمیمونه.
بی خوابی های شب و به هم خوردن برنامه خوابم هم مزید بر علت شده.
این وسط استادم داره میکشتم برای آماده کردن یه سری کار. هر روز ایمیل میزنه و یه سری کار جدید میگه. خب همه این کارهایی که میگه برای خودم هست اما من به کل قاطی کردم و نیمدونم باید چه جوری از پسش بر بیام و اصلن نمیتونم فکرم رو مرتب کنم. همین امروز ایمیل زده که تا یه ماه دیگه فلان چیز رو آماده کن برای یه کنفرانس توی دسامبر. در حالت عادی کلی قند تو دلم آب میشه از شنیدن این پیشنهاد اما الان فقط باعث استرس بیشتر میشه.
مامان شوشو این هفته میان پیشمون و مامان خودم هفته دیگه. این جوری خیالم از بابت یه سری چیزها راحت میشه اما همش دارم فکر میکنم تو این فسقله جا، با اومدن نی نی و گرما و رطوبت هوا و وسایل و امکانات کم ما و این همه کار دانشگاه، چی کار کنم که بهشون بد نگذره.
یه مشکل هم برامون پیش اومده که همه فکرمون رو مشغول کرده و نمیدونم آخرش چی میشه.
خلاصه که اوضاع بدجوری قر و قاطی شده.
میخواستم بقیه داستان اینجا اومدن و مشکلاتی که داشتیم و اینکه آیا برمیگردیم یا نه رو بنویسم اما الان یه عالمه کار دارم و نمیدونم کی بتونم دنباله اش رو بنویسم.
اگربه دعا اعتقاد دارید برام دعا کنید و اگه نه که wish me luck.

تولدت مبارک مرد بیست و هشت ساله من

یکی از بزرگترین و با ارزشترین چیزهایی که تو دنیا دارم بردارم ه.
درست بیست و هشت سال پیش روزی مثل دیروز، تو اوج گرمای تابستون فصل گیلاسهای سرخ مشهدی و تو بلندترین روز سال، من خواهر شدم.
چهار سالم بود و هنوز درک درستی از خودم هم نداشتم چه برسه به اومدن یه موجود جدید تو زندگیم.
خونه مامان بزرگم بودم. بعد از ظهر باصدای زنگ داییم از خواب بیدار شدم. رفتم در رو باز کردم و اون گفت که برادر دار شدم.
با مامان بزرگ و خاله و یه سری مهمون که خونه شون بودند رفتیم بیمارستان آراد.
با بابام رفتم پشت اتاق نوزادان. پرستارها از پشت یه شیشه یه پسر بچه که زبونش رو در آورده بود بهم نشون دادند. با اون چشمهای درشتش همین جوری ذل زده بود به من.
همه میگن حسادتهای بچگی من به برادرم از همون لحظه شروع شد. بیشتر از همه هم روی مامان بزرگ و بابام حساس بودم که جلوی من به اون محبت نکنند.
کلن من بچه لوسی بودم و خودم وقتی به اون موقع ها فکر میکنم از این همه لوس بودنم حرصم میگیره. مامانم هیچ وقت بهم رو نمیداد اما بابام بدجوری به حرفهام گوش میداد.
خلاصه که بچگیمون همش به جنگ و کتک کاری میگذشت اما تو همون موقع هم دوست نداشتم هیچ کس از گل نازکتر بهش بگه. خودم هر کاری میکردم عیب نداشت اما دیگران نباید حرفی بهش میزدند. حتی مامانم.
هنوز هم که هنوزه تو هر موردی که پیش بیاد حتی اگه بحث بین مامان و بردارم باشه من طرف داداش کوچولوم که الان سه برابر من ه! رو میگیرم.
دیشب دل تنگش بودم. دلتنگ همه این روزها و لحظه هایی که از هم دوریم. از وقتی بزرگ شدیم و اون مسخره بازی های بچگی تموم شد برای هم سنگ صبور بودیم. هیچ وقت باهم اختلافی نداشتیم. همیشه پشت هم بودیم. یادم نمیاد با هم بیشتر از یکی دو ساعت قهر کرده باشیم. اگه به ندرت هم بحث جدی میکردیم با یه دلقک بازی از طرف یکیمون اوضاع برمیگشت به همون حالت اول. مامانم رو تا همون موقع که من ایران بودم دیوانه میکردیم از بس تو سر و کله هم میزدیم.
دلم برای برادرم از همه بیشتر، اینجا تنگ میشه. شاید آرزوی کوچیکی به نظر بیاد اما دلم میخواست حالا که زندگیم مستقل شده براش یه تولد سورپرایزی میگرفتم. دوست داشتم بیاد خونه ام و براش چیزهایی که دوست داره رو درست کنم. دوست داشتم از سر و کول هم بالا بریم و مسخره بازی دربیاریم. دوست داشتم خیلی کارها بکنم اما این دوری لعنتی نمیذاره از بودن کنار برادری که با اینکه ازم کوچکتره اما همیشه برام بزرگترین پشت و پناه بوده، لذت ببرم.
دیشب با اشک و گریه خوابم برد. شوشو هم فهمید برای چی تمام شب ساکتم و نتونستم شام بخورم. اون هم فهمید که با همه سعی و تلاشی که میکنیم تا دلتنگی و تنهایی اذیتمون نکنه اما یه وقتهایی مثل دیروز، غربت، بدجوری چوبش رو میزنه.

در حاشیه1: بقیه ماجرای اومدنمون به اینجا رو مینویسم اما الان دلم خواست یکم درد و دل کنم.

در حاشیه 2: ماه آخر انتظار شروع شد. درست یک ماه دیگه نی نی قراره به دنیا بیاد. البته اگه عجله نداشته باشه یا اینکه زیادی اون تو بهش خوش نگذره و دیر نکنه.

در حاشیه 3: گوشزد یه بحثی راه انداخته تو پست آخرش که بد نیست یه سری بهش بزنید و اگه دوست داشتید نظرتون رو بگید.به خصوص آقایون محترم

چرا از ایران اومدم بیرون-2

چهار سال پیش همین موقعها بود که بورسیه من درست شد و من حدود دو ماه و نیمی وقت داشتم تا تصمیم رو برای اومدن یا موندن بگیرم.
من تو زندگیم مشکلات کم نداشتم. از پونزده سالگی پدرم رو از دست دادم. هیچ وقت دایی یا عمو یا برادر بزرگتری کنارم نبود که بتونم بهشون تکیه کنم و جاهایی که احتیاج به داشتن یا بودن یه مرد بود من همیشه خودم بودم که جای خالیشو پر میکردم.
مامانم هم همیشه من رو مستقل و آزاد گذاشته بود که به دلخواه خودم زندگی کنم و با وجود ساپورتهای عاطفی که بهم میداد و توقع احترامی که ازم داشت اما هیچ وقت دست و پای منو نمیبست. برای همین من یاد گرفتم که خودم از پس مشکلات بربیام. یاد گرفتم که برای خودم زندگی کنم. یاد گرفتم تو جامعه ای که پر از تبعیض هست گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون. یاد گرفتم چه جوری توی یه کارگاه پر از کارگر مرد کار کنم و مجبورشون کنم به حرفهام گوش بدن. یاد گرفتم از زیر نگاه هیز همکارهای مردم با زرنگی دربرم. یاد گرفتم حقم رو از محیط مردونه بگیرم بدون اینکه بخوام از شرافتم مایه بذارم. باید زرنگ باشی تا بدونی چه جوری هم به خواسته های خودت برسی هم از نجابتت مایه نذاری و هم اینکه حقت رو بگیری.
این که میگم مسایل فرهنگی و اجتماعی که توی ایران هست من رو انقدر ها اذیت نمیکرد برای اینه که من یاد گرفتم به قید و بند هایی که جامعه برام تعیین میکرد فقط تا جایی که ناقض قانون نباشم اهمیت بدم و در بقیه موارد بی خیال همه اون قید و بند های الکی بودم.
حرف فامیل و دوست و آشنا برام تا جایی اهمیت داشت که احساس میکردم توش خیر خواهی هست تازه اون هم هیچ وقت چشم بسته قبول نمیکردم.

اما یه چیزی رو بدجوری احساس میکردم. اون هم این بود که ما تو ایران همیشه در یه فضای بسته زندگی میکنیم. این برای منی که مسافرت خارج میرفتم، هیچ وقت از خوندن کتاب و دیدن فیلم و خوندن اخبار غافل نبودم و کلن آدمی بودم که از امکانات به روز بودن استفاده میکردم به شدت حس میشد که با این محیط بسته ایران ما انگار از رابطه با دنیا عقب افتادیم.
اون موقع دلم میخواست سفر کنم دلم میخواست آدمهای دیگه رو هم ببینم. زندگیهاشون و رفتارهاشون رو بشناسم. یه جورایی تو ایران احساس اسیر قفس بودن میکردم.
یه چیز دیگه هم بود. همش فکر میکردم خب تا اینجای کار به اون چیزهایی که میخواستم رسیدم حالا بعدش چی. هیچ هدف بزرگی برام تعریف نشده بود یا اگر هم وجود داشت برام انقدر ها جذاب نبود.
این بود که فکر کردم حالا که یه موقعیت خوب برام پیش اومده که بهم از نظر مالی هم امنیت میده نباید از دستش بدم. فکر میکردم برای بدست آووردن اون چیزهایی که تو ایران داشتم همیشه میتونم برگردم و دوباره شروع کنم اما اگه این فرصت رو تو این سن از دست بدم شاید هیچ وقت دیگه نتونم به دستش بیارم. تازه آدم دنیا دیده و با تجربه میتونه خیلی بهتر از پس مشکلات احتمالی بر بیاد تا کسی که همش به موقعیت هاش چسبیده و حاضر به ریسک نیست. پس راه برگشتن و زندگی تو ایران برام همیشه باز بود.
میدونستم اگه سنم بالاتر بره محافظه کار تر میشم پس بهتر بود تا جوونم و هنوز کله ام برای ماجراجویی درد میکنه و انگیزه اش رو هم دارم یه جور دیگه از زندگی رو هم تجربه کنم.

تصمیمم رو گرفتم. اول به مامان اینها گفتم و بعدش با شوشو مطرحش کردم. اون موقع خیلی نگران بودم و همش فکر میکردم الان شوشو میگه تو به من قول داده بودی و حالا داری حرفت رو عوض میکنی. میدونستم که اون هم مثل خودم برای موقعیتی که داشت زحمت کشیده بود و براش ترک همه اون چیزها خیلی راحت نبود. شاید برای اون سختتر هم بود.
ولی وقتی بهش گفتم اون هم انگار عین خودم فکر میکرد و قرار شد که برنامه ازدواجمون رو جلو بندازیم و من برم تا اون هم یکم کارهاش رو جمع و جور کنه و بیاد.
به فاصله سه هفته نامزد و عقد کردیم و بعد از سه روز از عقدمون من اومدم.

ادامه دارد...

چرا از ایران اومدم بیرون-1

اناربحث جالبی رو تو وبلاگش مطرح کرده که فکر کنم اگه تعداد بیشتری توش شرکت کنند کمک بزرگی هست برای درک پدیده مهاجرت بین ما ایرانی ها. و البته که برای کسایی مثل من که هنوز تصمیم به موندن یا برگشت نگرفتن میتونه کمک بزرگتری هم باشه که با چشم بازتری تصمیم بگیریم.

مطمینن شرایط کشور میزبان تو نگاه هر کسی به مهاجرت تاثیر داره. مثلن منی که ژاپن رو تجربه کردم با کسی که زندگی تو استرالیا رو تجربه کرده یا اونی که رفته یه کشور اروپایی؛ خیلی نگاهمون و برداشتهامون از این قضیه فرق میکنه.
اما چیزی که بین همه ما مشترکه داشتن ریشه در جایی به اسم ایرانه. حالا این ریشه ها میتونه با دلبستگی های خانوادگی یا احساس وطن پرستی محکمتریا ضعیفتر باشه.
اینکه قبل از مهاجرت ما تجربه کار یا تحصیل یا درگیریهای اجتماعی و خانوادگی رو در ایران رو داشته باشیم هم در قوی تر یا ضعیفتر شدن تصمیم به مهاجرتمون و موندن در کشور میزبان فرق میکنه. مثلن کسی که به خاطراقلیت مذهبی بودن در ایران دچار دردسربوده یا کسی که تو خانواده درگیری داشته با منی که این مشکلات رو نداشتم نگاهمون و انگیزه مون برای موندن یا برگشتن فرق داره.
یعنی اینکه خیلی عوامل هستند و دلایل هر کسی با توجه به پیشینه و مقدار موفقیتش و وضعیت زندگیش بعد از مهاجرت فرق میکنه.

من از خودم بگم که چی شد تصمیم به اومدن اینجا گرفتم. هر چند شاید قبلن هم نوشته باشم اما برای خودم تکرارش لازمه.
من تنها و تنها دلیلم برای خارج شدن از ایران شناختن و دیدن دنیای جدید بود. ولی حاضر نبودم برای رسیدن به این آرزو از همه چیزم درایران بگذرم و ریسک کنم. برای همین تا وقتی ایران بودم برای بهتر شدن شرایطم تو ایران همه کار میکردم. مثلن همزمان با اقدام برای گرفتن بورسیه از ژاپن و اقدام برای رفتن به آمریکا، برای فوق لیسانس هم تو ایران درس میخوندم و تو شرکتی هم که کار میکردم وقتی بهم پیشنهاد کار بالاتر شد قبول کردم و به خاطرش هم کلی کلاسهای آموزشی میرفتم.
یعنی میخوام بگم خارج اومدن برام کعبه آمال و آرزوهام نبود.
خب من خانواده و دوستان خوبی تو ایران داشتم. بعد از چهار سال یه کار خوب داشتم که از خیلی لحاظ ارضا میکرد. البته من هم مشکلات کار تو ایران که برای یه خانوم میتونه پیش بیاد رو تجربه کردم اما یه جورایی خوبیهاش به بدیهاش میچربید و میشد بی خیال قسمتهای بد قضیه شد. من هم درگیریهای اجتماعی داشتم مثل کمیته رفتن برای بدحجابی ولی اینها انقدر ها اذیتم نمیکرد که بخوام به خاطرش ریسک کنم و بی هیچ پشتوانه و هدفی از ایران بیام بیرون.
وقتی هم برنامه بورسیه ام درست شد درست زمانی بود که با شوشو قرارهامون رو برای ازدواج و زندگی گذاشته بودیم البته هنوز به خانواده ها چیزی نگفته بودیم تا تکلیف امتحان فوق من و خودش معلوم بشه.
میتونم بگم مهمترین عامل تشویق من برای تجربه زندگی تو خارج مامانم بود که همیشه بهم میگفت دیدن دنیا و زندگی تو جاهای دیگه و ادامه تحصیل میتونه یه تجربه فوق العاده باشه و همیشه هم اون بود که پشتش رو میگرفت و دایم به گوشم میخوند که زن باید روی پای خودش وایسه و تو باید ادامه تحصیل بدی و تا اونجایی که میتونی از موقعیتهات استفاده کنی.
خب تو شرایط خوب یه دفعه این بورسیه هم درست شد. حالا اتخاب کردن برام خیلی سخت بود چون میدونستم اگه بیام خیلی از چیزهایی که براش زحمت کشیدم از دست میدم. از خانواده ام هم دور میشدم که برام خیلی سخت بود و هنوز هم هست.
نگران تنهایی مامانم هم بودم چون نه خواهر و برادری کنارش داشت و نه همسری که از تنهایی درش بیاره.
موضوع ازدواجم هم بود که خب اون هم برام مهم بود و دوست نداشتم کسی رو که دوست داشتم و از همه مهمتر همه جوره احساس آرامش کنارش میکردم از دست بدم.

ادامه دارد...

نگاه ها

تو این سفر ایران تو کوچه و خیابون که میرفتم به چهره آدمها و نگاه و حالت هاشون که دقت میکردم به نظرم به شدت به دو دسته تقسیم میشدند
یه دسته(از هر جنس و سنی) دماغشون سر بالا بود و رضایت و مرفهی ازسرورو و نگاهشون میبارید.
یه دسته هم گرفتار و خموده بودند با نگاههایی بی انتهاو از سر حسرت و درد.
انگشت شمار آدمهایی رو دیدم که بین این دو گروه قرار میگرفتند.
این در مورد آدمهایی بود که تو کوچه- خیابون میدیدم نه مثلن تو مهمونی یا جمع دوستان و خانواده. فکرکنم چون تو خیابون که هستی بیشتر خودتی تا وقتی توی جمع دوستانه.
اما اینجا بیشتر مردم به یه گروه متوسط تعلق دارند. اکثرن سر و وضع مشابه( نه ازنظر تیپ لباسی) از نظر کلاس و اکثر نگاهها توش یه جور رضایت و شادی هست از زندگی.
تو ایران یه چیز دیگه هم خیلی تو ذوق میزد این بار. نگاههای هرزه آدمها که البته خیلی هم سعی میکنند به خاطر تظاهر به یه غرور کاذب پنهانش کنند. زن و مرد هم نداشت و از موقعی که ایران بودم خیلی وقیحتر شده بود یا شاید من فراموش کرده بودم.
این نوشته کاملن بی طرفانه است هیچ دسته بندی و کلی گویی هم نکردم و فقط مشاهده من ه. پس لطفن رگ وطن پرستی تون نجوشه و بد وبیراه نثارم نکنید. باید ببینید چقدر این نگاهها واضح و زننده است و نگاهها از جنس دیگه رو هم دیده باشید تا حرفم رو قبول کنید.

پرفسور پرحرف

دو ساعت و چهل و پنج دقیقه میتینگ باپروفسور مساویست با در اومدن چشم ها از حدقه، کمر درد در اثر نشستن و تحمل وزن یه نفر و نصف آدم،گیج خوردن مغز در اثر حرف زدن از پروژه و سیاست و رمان و فیلم و تکنولوژی و فرهنگ و ریاضیات و تاریخ...
خداییش فکر کنم باید زود به زود از این جلسه ها بزاریم که حرفهای استاد رو هم تلنبار نشه و یه دفعه اینجوری مغزم رو ضربه فنی کنه. اون وسط گلبولی هم یه مشت و لگدی حواله میداد که من مونده بودم برای چی اینجوری میکنه.
ولی می ارزید.
لابلای حرفهاش کلی چیز یاد گرفتم و کلی ایده داد برای پروژه.
من بدبخت باید تا آخر امسال یه مقاله چاپ کنم و تا قبل از مارچ سال بعد یه پرزنتیشن اولیه هم از کارهام به استادهای راهنما بدم. بعد یه مقاله هم قبل از سپتامبر سال بعد و از اون موقع هم شروع کنم به نوشتن تز و آماده شدن برای دفاعیه. به نظرم این همه خیلی دست نیافتنی میاد.
حالا فعلن انقدر گیجم که هیچی به ذهنم نمیرسه شاید اگه از فردا بهش فکر کنم و برنامه ریزی بهتر باشه.
در حاشیه: من و استادم داریم با هم آشتی میکنیم .همچین یکم یخها شکسته شده.

مرحله دیگری از زندگی

لینکدونی این کنار، کامیونیتی هام تو اورکات، لیست دوستان تو میل باکس هام، یادآوری خاطرات محلهای کاریم تو ایران، دوستان و آشناهایی که تا حالا تو زندگیم داشتم، کلاسهایی که تو زندگیم رفتم و رشته تحصیلیم تو دانشگاه و واحدهای انتخابیم، مدلهای مو و لباس و کفش و.. هایی که تا حالا انتخاب کردم، کتابهایی که خوندم، موضوعات و اخباری که پیگیری میکنم، تغییر و تحولات روحی و اخلاقیم تا الان، مسیولیتهایی که داشتم، سفرهایی که رفتم وغذاها و طعمهایی که دوست دارم، نوشته های این وبلاگ، ...همه بهم یادآوری میکنه که هیچ وقت تو زندگیم آدم تک بعدی نبودم.
احساس خوبی دارم که همیشه تو زندگیم آماده چلنج بودم و هیچ وقت از امتحان چیزهایی که برام غریبه بودند نترسیدم.
خوشحالم که تا الان اونجوری زندگی کردم که دوست داشتم و خیلی جاها ثابت کردم که انتخابهام درسته.
خوشحالم که تا اونجایی که شده اخلاقیات و سنتهایی که برای نزدیکانم مهم بوده برای احترام و علاقه ای که بهشون دارم، رعایت کردم.
یه جاهایی هم بریدم، کم آووردم، زدم تو جاده خاکی یا اشتباههای فجیع کردم اما مهم نیست مهم اینه که الان جایی ایستادم که خودم ازش راضیم. یه عالمه آدم تو دنیا هستند که برام مهمند و براشون مهمم و کلی تجربه دارم.
من دوست دارم خوب زندگی کنم دوست دارم تو هر لحظه حتی اگر نا امید و افسرده و تنها هم هستم اون لحظه رو با همه توانم زندگی کنم.
فکر کنم بتونم یه مادر خوب یه راهنمای خوب برای کودکم باشم. فقط باید بهش یاد بدم از همون اول، همه لحظاتش رو زندگی کنه و بره دنبال همون چیزهایی که دوست داره. به احساس و غریزه اش بها بده و به دیگران احترام و محبت داشته باشه.
این خیلی خوبه که شریک زندگیم هم مثل خودم فکر میکنه هر چند که با هم تو خیلی چیزها متفاوتیم امامیدونم که این تفاوتها برای کودکمون باعث یادگیری بیشتر هست و نه تضاد.
باید دوباره مرور میکردم و به این باور میرسیدم که واقعن آماده داشتن فرزند هستم.
مرحله جدیدی از زندگیم داره شروع میشه و من باید همه جوره براش آماده باشم.

ژاپنی ها و عادت کتابخونی

امروز یکی از خواننده های این وبلاگ برام یه ایمیل زده و در مورد عادت کتابخونی ژاپنی ها تو قطار پرسیده.

اول بگم که بیشتر ژاپنی ها از سن دبیرستان یا دانشگاه عینکی میشند و علت اصلی ضعیف شدن چشمهاشون هم خوندن حروف کانجی هست.
یه توضیحی در مورد حروف ژاپنی بدم.
ژاپنیها سه خط مختلف دارند یکی هیراگانا که برای نشون دادن اصوات یه کلمه استفاده میشه و معمولن کلمه ای که باهاش نوشته میشه معنی خاصی نداره البته بعضی هاش هم معنی داره.(52 کاراکتر)

*کاراکتر نِ
دوم کاتاکانا که برای نوشتن کلماتی که از زبانهای خارجی به ژاپنی وارد شده استفاده میشه. ژاپنی ها به اصل کلمات خارجی وفادار میمونند اما برای نوشتنش از این حروف استفاده میکنند.( 52 کاراکتر)

*کاراکتر زا
و سومی هم کانجی(حروف چینی) که کاراکترهای تصویری هست و هر کاراکتر یه معنی خاص داره و بعضی از کلمات هم از یک یا چند کاراکتر تشکیل شده و بینهایت کاراکتر داره. هر ژاپنی تا پایان دیپلم حدود دو هزار کانجی بلده اما چینی ها فکر کنم چیزی بیش از ده هزار کانجی یاد میگیرند.(از یکی از دوستان چینیم شنیدم)

*کلمه کانجی که با حروف کانجی هم نوشته شده و از دو کاراکتر تشکیل شده و میشه اون رو از چپ به راست هم نوشت

حالا خودتون حساب کنید خوندن یه رمان یا هر کتابی با این حروف خط خطی که به صورت ریز هم چاپ شده باشه و اون هم تو وسیله در حال حرکت چه فشاری به چشم وارد میکنه.

من فکر میکنم که حرف چشم پزشکها درست باشه اما ژاپنیها به شدت اهل مطالعه هستند و امکان نداره که شما سوار قطار یا اتوبوس بشید و یه عده رو در حال مطالعه نبینید. دیدن مسافرینی که ایستاده یه دست به میله یه دست هم کتاب در حال مطالعه هستند از اون صحنه هایی هست که اینجا زیاد دیده میشه.

مطالعه زیاد و اونهم با حروف کانجی که از خطوط تشکیل شده و به چشم فشار وارد میکنه باعث شده که بیشتر ژاپنی ها چشمهاشون ضعیف باشه و عینک یا لنز استفاده کنند.

من از همون موقع که دانشجو شدم تا الان همیشه یه کتاب تو کیفم دارم(الان کتاب عاشقیت در پاورقی تو کیفم ه) و بیشتر اوقات هم سوار وسایل نقلیه که هستم کتاب میخونم. این عادت رو از هجده سالگی (یعنی سیزده سال پیش دارم -حالا تند تند سن منو جمع نزنید!!) و تا الان هم عینکی نشدم اما خب فکر کنم همه مثل هم نباشند.

ژاپنیها از نظر من آدمهای عجیبی هستند و رفتار و فرهنگ و عادتهای خاصی دارند. شاید باید بیشتر ازشون بنویسم.

حق سرپرستی فرزند در ایران

من هیچ جوری تو کتم نمیره این قضیه.
چطور ممکنه که خدا یا طبیعت یا انرژی مطلق یا هر چیزی که سر منشا همه عالم هست این شایستگی رو در زن میبینه و شرایط بوجود اومدن و رشد یه انسان، یه بچه رو در بدن اون قرار میده؛
حتی بعد از به دنیا اومدنش منبع تغذیه اش رو از بدن زن تامیین میکنه...
بعد یه عده به اسم خدا و پیغمبرو دین، قوانینی وضع میکنند که اجازه سرپرستی بعد از به دنیا اومدن بچه رو میدن به مرد که فکر میکنند چون نصف علت بچه سازی( دقیقن همینقدرش با آقایونه تا وقتی بچه به دنیا نیومده) باهاش بوده حالا هم به طور مطلق حق تملک این موجود رو داره.
نه خداییش یکم منطقی که باشیم میبینیم یه جای کار ایراد نداره؟
آهای مومنین به اسلام و خدا این شرک نیست؟ این کفر نیست که شما تصمیم خدا رو هم قبول ندارید؟
این نوشته در اثر حرص خوردن از یادآوری هزار باره قوانین عقب افتاده ایران به اسم اسلام و شرعه.

یه تجربه شخصی دارم از این قضیه که شاید بد نباشه اینجا بنویسم.
وقتی پدر من فوت کرد برادر من یازده سالش بود و برای همین هنوز به سن تکلیف پسرها تو قوانیین ایران نرسیده بود.
اون موقع با کلی دوندگی و امضا و رضایت نامه از عموها گرفتن مامان من تونست سرپرستی برادرم رو به عهده بگیره اما باز هم برای هر کاری که تصمیم میگرفتیم در مورد مسایل مالی انجام بدیم باید یه اجازه از اداره سرپرستی میگرفت که میتونست مثلن چیزی به اسم برادرم بخره یا بفروشه.
خانواده پدر من آدمهای فهمیده ای هستند و به این قضیه به شکل یه سری کارهای قانونی نگاه میکردند و هیچ مشکلی از این بابت وجود نداشت اما به نظرم برای مادرم خیلی سخت بود که هم غم از دست دادن همسر رو داشت هم اینکه همه کارهای زندگی اون موقع یکباره گردنش افتاده بود و همین که احساس اینکه باید همیشه برای سرپرستی فرزندی که خودش بدنیا اوورده بود و تا اون موقع بی هیچ مشکلی بزرگش کرده بود، از برادرهای شوهرش و یه سازمان دولتی احراز صلاحیت کنه.

در حاشیه: من منکر نقش جنس مذکر در بوجود اومدن یه انسان و بعد تربیتش نیستم ولی میگم ساده لوحانه است که پدر از مادر حق بیشتری در سرپرستی کودکش داره واز اون احمقانه تره، که فکر کنیم اینها دستور خداونده.
من منکر عشق پدری هم نیستم که خیلی مردها رو دیدم از مادر با محبت تر بودند. فقط فکر میکنم این حق باید به طور مساوی به پدر و مادر داده بشه نه اینکه عمو وجد پدری فقط به خاطر جنسیتشون از مادر حتی حق بیشتری داشته باشه.

تجمع اعتراضی زنان و درد دور بودن

میخوام بنویسم دمتون گرم که رفتید برای تجمع
میخوام بنویسم هر کدوم از کسایی که میشناسم وقتی خبر برگشتشون به خونه رو میخونم خوشحال میشم که اتفاقی براشون نیفتاده(واقعن پس اون باتومها و اون فحشها چی؟)
دلم میخوا خیلی حرفها بزنم امااین دوری این نبودنم اونجا جلوی دهنم رو میگیره.
بدم میاد بشینم بگم خسته نباشید بدم میاد که هیچ کاری ازم برنمیاد از این راه دور. حتی از گفتن همین حرفها هم بدم میاد.
آدم یا باید یه کاری بکنه یا اینکه اگه نمیتونه حرف هم نزنه.
اما نمیتنونم حرف نزنم نمیتونم بی خیال باشم. نیستم.
دیدن این زنهای پلیس و فحشها و باتوم هاشون بیشتر حالم رو بد میکنه. یاد کسایی میفتم که وقتی براشون از حقوق زنها و اینهمه تحقیر حرف میزنی از ترس خدا و دین باهات مخالفت میکنند. از اینکه نمیبینند این همه تحقیر رو. چی تو مغز اینا کردند که اینجور از خودگذشته شدند برای پایداری تحقیر شدن خودشون.
انقدر قاطیم که بیشتر حرف نزنم بهتره.
لینکها رو میزام برای اینکه شاید کسی از طریق این وبلاگ با خبر بشه. یه نفر هم که بیشتر بدونه یه نفره. و البته برای دل خودم.

خبر بی بی سی
زنان خرداد
گزارش کانون زنان
لینکهای پرستو
آذرستان
خبر حرص در آور بازتاب
اقتدار پوشالین
شرح
حرفهای محبوبه
طلا
نوشته راوی
بیانیه شماره 3 زنستان
گزارش تصویری ادوار نیوز

قضاوت اشتباه من

میگن آدم نباید زود قضاوت کنه یا تو چیزی که سررشته نداره ادعا کنه همینه.
دیشب بازی ایران-مکزیک به وقت ژاپن از ساعت 1 تا 3 و نیم نیمه شب بود. شوشو با همه علاقه اش به خاطر اینکه باید صبح ساعت شش بیدار میشد و تا نه شب هم سرکار باشه از خیر دیدنش گذشت اما من از تصور اینکه الان اکثر ایرانی ها تو دنیا دارند این مسابقه رو میبینند نتونستم از دیدنش بگذرم.
تا وسطهای نیمه اول به زور خودم رو رو کاناپه نگهداشتم اما نیمه دوم دیدم هیچ جوری نمیتونم دیگه بشینم اومدم تو رختخواب و به فاصله خوابیدن های ده دقیقه ای سعی کردم تا آخر بازی رو ببینم. میخواستم صبح که شوشو بیدار میشه ذوق زده اش کنم و نتیجه رو با یه تفسیر حسابی از بازی موقع صبحانه بهش بگم.
برای اینکه شوشو بیدار نشه هم صدای تلویزیون رو کم کرده بودم و صدای گزارشکر رو درست نمیشنیدم.
صبح با کلی پز براش یه تفسیر جانانه دادم از بازی وشوشو هم دهنش باز مونده بود که من چه جوری نشستم بازی رو دیدم کلی هم احساس بهم دست داده بود!
حالا یه گندی زدم که شب که برگرده کلی اسباب تفریحش فراهمه.
بهش گفتم این گزارشگر ژاپنی خر طرف مکزیکی ها بود. برای اینکه تا ایرانی ها به دروازه مکزیک نزدیک میشدند میگفت ابونای یعنی خطرناک ولی تا اونها به دروازه ما نزدیک میشدند میگفت براوو.
شوشو هم میگفت عجب خری بوده.
الان دیدم براوو اسم یکی از بازیکنهای مکزیکه و زننده دو تا گل!
باز من خواستم در مورد فوتبال اظهار نظر کنم گند زدم فکر کنم شوشو حسابی بهم بخنده!

خوشی های یک خانوم باردار

خب من حالم خیلی خیلی بهتره. بالاخره فهمیدم علت همه دپرس شدن ها و قاطی کردن ها هیچی نیست جز خستگی که با برنامه خواب یک شب در میون من و هرروز هشت- نه ساعت کار دانشگاه کاملن مرتبطه.
پریشب جای همگی خالی تا خود صبح با یه گربه که اومده بود تو بالکن خونه و نی نی مشغول شب زنده داری بودیم تا وقتی کلاغها خوندند و بعدش هم گنجیشکها شروع کردند جیک جیک کردن و صبح شد.

امروز باز وقت دکتر دارم و قراره گولبولی خان رو ببینمش. این روزها برام بهترینه که میتونم فینگول رو ببینم.
دفعه پیش که آبروش رفت از بس موقع سونو تکون خورد. دکتر و ماما و پرستارها همه کلی بهش خندیدند.
یه سوال دارم از مامانها. ببینم همه بچه ها تو دل ماماناشون انقدر وول میخورند؟ یعنی تمام مدت در حال مشت زدن یا لگد زدن یا جنبیدن هستند؟ دیگه تمام حرکات گولبولی رو میتونم از هم تشخیص بدم. مثلن دیشب داشت سکسکه میکرد و از روی لباس من کاملن دیده میشد.
شوشو میگه خدا رحم کنه اگه بخواد وقتی اومد بیرون هم انقدر پر جنب و جوش باشه بیچاره ایم.
خیلی بامزه است که وقتی یه حالتهای قرار گرفتن منو دوست نداره یا بهش فشار میاد شروع میکنه به لگد زدن و وقتی پزیشنم رو عوض میکنم آروم میشه.
خلاصه بساطی دارم من با این فینگولی از حالا.

غیر از نگرانی عظیمی که از زایمان دارم اما یه جورایی هم خوشحالم که این دوره از زندگیم تموم میشه و به زودی صورت نی نی رو میبینم و هم اینکه دلم میگیره وقتی فکر میکنم دوران به این قشنگی تموم میشه.
مطمینم خیلی از مامان ها همین حس رو تجربه کردند. خیلی حس زیبایی هست وقتی یادت میاد یه انسان دیگه داره تو بطن تو پرورش پیدا میکنه. یه جور حس زنانگی که به اوج خودش رسیده.
من هیچ وقت تو هیچ دوره ای از زندگیم آرزوی پسر بودن نکردم و با حسی که الان دارم تجربه اش میکنم واقعن فکر میکنم خیلی خوش شانس بودم که زن به دنیا اومدم.

دیشب داشتم عکس انجلینا جولی رو بعد از زایمان به شوشو نشون میدادم بهش گفتم ببین این هم حسابی تپل شده. میگه شما زنها چقدر پیچیدگی و چیز دارید که باهاش حال کنید. شوشوی من انقدر تو این مدت مهربون و زیبا رفتار کرده که عشقم بهش صدبرابر شده.
چند وقت پیش هم یکی از دوستای انگلیسیمون که استاد دانشگاهمون هم هست رو تو یه پارتی دیدم؛ بهم میگفت شما زنها goddess هستید و میتونید یه موجود رو خلق کنید ولی ما مردها هیچی نیستیم. معجزه با شماست( ببخشید آقایون اما دقیقن حرفهای این دوستمون بود من بی تقصیرم) نمیدونید چه حالی کردم از شنیدن این حرفها.

خلاصه که دوستای گلم متاسفم اگه یه وقتهایی اینجا غر زدم و منفی بودم. الان خیلی خوبم و حیفم اومد این حس رو با شماها شریک نشم.

در حاشیه: به همه حسهای خوب امروز این لینک کامران خان اون طرف دیواری هم اضافه شد.
وقتی ابی میخونه حنا خانوم یاد مامان بزرگم میفتم که یه عمریه اینجوری صدام میکنه. ابی رو دوست داشتم با این آلبوم جدیدش که معرکه است، علاقه ام بیشتر هم شد.

حمایت از تجمع اعتراضی زنان و گذاشتن لوگو

بیشتر دوستانی که خارج از ایران زندگی میکنند در کنار اعلام حمایت از تجمع اعتراضی زنان یه نکته ای رو نوشتند که ما خارج نشین ها چون نمیتونیم خودمون تو این تجمع شرکت کنیم شاید درست نباشه بخواهیم براش تبلیغ کنیم یا اینکه ایکاش ما هم ایران بودیم.
من هم پارسال وقتی میخواستم لوگوی تجمع رو بذارم دچار همین درگیری ذهنی بودم که اصلن کار من درست هست یا نه.
اما چند تا دلیلی دارم که فکر میکنم با وجود اینکه استدلال این دوستان قابل قبول هست اما حمایت کردن و تبلیغ این تجمع بهتر از مسکوت گذاشتنشه.

1.من هم دلم میخواست که میتونستم تو این تجمع شرکت کنم ونه اینکه فقط با گذاشتن لوگو به حمایت خشک و خالی تمومش کنم. اما فکر میکنم که شاید وبلاگ من چهار تا خواننده داشته باشه که فقط همین جا رو بخونند و شاید بین اونها کسی باشه که به مسایل و جنبش زنان در ایران علاقه مند باشه پس از این طریق اطلاع رسانی میشه.

2. من مطمینم اگر ایران بودم در صورت نداشتن مشکل با این شکم قلنبه! حتمن تو این تجمع شرکت میکردم نه به خاطر تبلیغ بقیه قفقط برای اینکه تبعیض و قوانین تبعیض آمیز رو با گوشت و خونم تو مدرسه و دانشگاه و اجتماع( خوشبختانه نه تو خانواده) احساس کردم و دوست دارم اگر بتونم حداقل نشون بدم که به این قوانین که اجازه میده اینجوری هویت جنسیم زیر سوال بره، اعتراض دارم.
تازه خیلی ها از دوست و غریبه از هر مدل خانواده ای رو دیدم که چقدر در طول زندگی فقط برای دختر بودنشون رنج کشیدند. پس دلیل نمیشه که من اگه خونواده خوبی داشتم که همه جا پشتم بوده و هیچ وقت دختر بودن برام مشکلی ایجاد نکرده بخوام این آدمها و شرایط بدشون تو خانواده رو که فقط به خاطر جنسیت بوده از یاد ببرم.

3.درسته که مشکل نابرابری جنسیتی تو ایران غیر از موانع قانونی یه مشکل فرهنگی هم هست و برای ایجاد تغییر باید کار فرهنگی هم انجام بشه تا دید وتفکر زن ستیز تو جامعه از بین بره یعنی تغییر از پایین به بالا انجام بشه. اما یه راه دیگه هم هست که شاید تاثیرش در مدت کمتر دیده بشه.
اگر تغییر از بالا به پایین باشه یعنی اگر قوانین تغییر پیدا کنه و متعاقبش مردم مجبور به اطاعت از قوانین بشند یا خودشون رو در مقابل اون بدونند مجبور میشند که برخوردها و رفتارهاشون رو تغییر بدند حتی اگه ته دلشون بهش اعتقادی نداشته باشند.
من فکر میکنم یکی از دلایلی که تو کشورهای پیشرفته مردم متمدنانه تر رفتار میکنند به خاطر داشتن قوانین مترقی تر و ترس ازجریمه یا محکوم شدن به خاطر عدم رعایت این قوانین هست و الا همه جای دنیا آدمهایی هستند که اگه دستشون برسه از هر کاری در حق هم نوع به خاطر تفکرات ضد زن یا ضد همجنسگرا یا ...کوتاهی نمیکنند.

4. من هم دوست ندارم و اصلن تحملش رو ندارم ببینم تو این تجمع کسی کتک بخوره یا کمترین اذیتی بشه اما اینکه نیروی انتظامی باز وحشی بازی در بیاره احتمالش خیلی زیاده. چون هنوز اینها فرق مطالبات سیاسی و اجتماعی رو نفهمیدند و هنوز درک نکردند که جنبش زنان ایران یه جنبش فرهنگی- اجتماعی هست و ربطی به سیاست نداره.
فکر کنم همه دیگه اینو بدونیم که هر حرکتی تو ایران ازش برداشت سیاسی میشه حتی شادی کردن از برنده شدن تو یه مسابقه فوتبال.
اما فکر میکنم همه کسانی که تصمیم بگیرند تو این تجمع شرکت کنند انقدر بالغ و عاقل هستند که بدونند ممکنه چه عواقبی براشون داشته باشه.

امیدوارم که هیچ اتفاقی برای هیچ کس نیفته و امیدوارم این حرکتها بالاخره یه روزی به نتیجه برسه و دیگه جنسیت یه عامل تعیین کننده تو سرنوشت ایرانی ها نباشه.

یه خسته نباشید هم به همه کسانی که برای این تجمع و بیه حرکتهایی که تا حالا انجام شده دردسرو زحمت کشیدند.

ایمیل های فورواردی

حتمن همگی دوستانی دارید که براتون ایمیل های فورواردی میفرستند. خیلی وقتها تو این ایمیل های فوروادی چیزهای جالبی پیدا میشه اما اکثر مواقع خیلی هاش لوس و وقت گیره.
دوستانی که صمیمی تر هستند یا اینکه جدیدتر معمولن فایلهایی برای آدم میفرستند که به روحیاتم بیشتر نزدیکه ودوستان قدیمی تر یا دورترهم هستندکه دیگه روحیاتمون بهم نمیخوره و برای همین خیلی از ایمیل هاشون برام اصلن جالب نیست. تازه مشخصه که اون دوست یه سند تو آل زده و برای همه دوستان توی آدرس بوکش اون ایمیل ها رو فرستاده.
ولی من کلن هر وقت از این جور ایمیل ها دریافت میکنم چه اونهایی که خوشم میاد چه اونهایی که به نظرم لوس میاد فکر میکنم همین که هنوز تو یاد و خاطره اون دوست حضور دارم خودش با ارزشه و یه جور دلگرمی خوبی به آدم میده که مثلن فلان دوست بچگی از اون طرف دنیا برات یه فایلی که خودش دوست داشته فرستاده.
حالااینها رو گفتم که بگم، من یه دوستی تو ایران دارم که یه خانوم مهندس خوشگل و خوش تیپ و به تمام معنا خانومه. با وجود اینکه دوره آشناییمون خیلی طولانی نبوده و زیاد فرصت با هم بودن نداشتیم اما از اون دوستانی هست که همیشه از داشتنشون خوشحالم.
این سانی خانوم که تو این وبلاگ هم مینویسه از اون دسته دوستانی هست که همیشه ایمیل هایی برام میفرسته که امکان نداره از دستش بدم.
امروز صبح که ایمیل هام رو چک میکردم یه لینک برام فرستاده بود که مثل همیشه کلی ازش حال کردم و بهم کمک کرد که یه روز خوب رو شروع کنم.
فکر کردم بد نیست اون لینک رو بذارم اینجاکه اگه شما هم دوست داشتید ببینید ولذت ببرید.

ایجاد تغییر

دیشب فیلم North Country رو دیدم.
چیزی که بعد از فیلم به فکرم رسید این بود که بیشتر مواقع، مبارزه ها برای گرفتن یه حق یا تغییر یه قانون ناعادل یا تبعیض گرا، وقتی به نتیجه رسیده که در پی یه اتفاق، یه نفر یا یه گروه خواسته ازحق خودش دفاع کنه یا قانونی رو که بهش آسیب زده تغییر بده.
مثل همین داستان فیلم نورث کانتری؛ یا مثل تغییر قانون حضانت فرزند پسر بعد از جریان کشته شدن اون پسر کوچولو با وکالت شیرین عبادی؛ یا خیلی مثالهای تاریخی دیگه.
البته این که آدم بشینه منتظر تا اتفاقی بیفته و بعد به فکر تغییر باشه در حالی که تبعیض یا ضعف رو میبینه یکم دور از عقله ولی معمولن اینجور حرکتها چون خودجوش و به مناسبت زمان و با وجود شواهد و دلایل کافی هست نتیجه مطمین تری رو داره.
بعد از دیدن این فیلم و البته با دونستن از بعضی از اتفاقاتی که تو کشورهای غربی افتاده باز هم به این نتیجه رسیدم که این کشورها هم همچین مردم خیلی روشنفکری از ابتدا نبودند و فقط در طول زمان رفتارهاشون دچار تغییر و متمدنانه و انسانی تر شده.
میدونم که هنوز هم مثلن تو جامعه آمریکا برای خیلی از مردم تابوها از بین نرفته و خیلی ها هنوز سنتی و دگم مذهبی هستند اما حداقلش اینه که قوانین انسانی تری نسبت به ایران دارند. و همین قوانین از حقوق مثلن کودکان و زنان و اقلیتهای جنسی دفاع میکنه.
اینجور فکر کردن باعث میشه بیشتر به آینده ایران و حرکتهایی مثل جنبش زنان ایران امیدوار باشم.
البته مثل همیشه فکر میکنم تا ما تغییر رو از خودمون و باورها و برخوردهامون شروع نکنیم چیزی در جامعه مون عوض نمیشه.

Grandfather

دلم برای گلبولی خان میسوزه که پدر بزرگ نداره.
امروز صبحم همش به این فکر گذشت که اگه پدرمن یا شوشو زنده بودند چقدر از دیدن اولین نوه ذوق میکردند و چه خوشبختی نصیب گولبولی میشد با داشتنشون.
حیف که همیشه یه جای خوشبختی آدم لنگ میزنه.

در حاشیه: دلم برای پدر(بابابزرگ) خودم هم خیلی تنگ شده.

حنا فوتبالی میشود

تو خونواده پدری و مادری من همه از مرحوم پدر بزرگم تا اون فینگیلی های فامیل عشق فوتبالند به صورت دیوانه وار؛ غیر از من و اون موقع ها که زنده بود بابام.
تمام دوستام هم اهل فوتبالند و با این سن و سال هنوز عین دختر دبیرستانی ها تمام گاسیپ های فوتبال رو پیگیری میکنند.
این وسط یه شوشو یی هم دارم که بدتر از همه دیوونه فوتباله و همیشه هم ادعاش اینه که اگه دنبال درس نرفته بود حتمن فوتبالیست بزرگی میشد.
من هم یه وقتایی که میخوام جلوی بقیه کم نیارم یه اظهار نظر هایی میکنم که فقط باعث خنده بقیه میشم.
چند روز پیش تلویزیون اینجا داشت یه چیزی از فوتبال نشون میداد(شما دیگه بهم نخندید اما فکر کنم همین بازی آخر که یه تیمی از اروپا اول شد، بود) به شوشو میگم این یارو مو بلنده همونیه که تازگی ها خیلی معروف شده، اسمش رونالدینیو ست دیگه.
میگه بابا افتخار آفرین شدی! بالاخره یه حرف درست در مورد فوتبال زدی.
حالا نمیدونه دلیلش اینه که تو فرودگاه ناریتا پنج ساعت جلوی یه تابلوی تبلیغاتی گنده از همین بازیکن نشسته بودم!

در حاشیه: این متن رو به خاطر تب فوتبال که این روزها داغه نوشتم. گفتم از قافله عقب نمونم یه وقت!!!!

شرم

اینو مطمینم که من اصلن دختر سنتی نیستم. اتفاقن خیلی جاها یه افکاری دارم که خیلی ها رو به تعجب میندازه.
اما نمیدونم چی این شرم و حیای بی خودی رو تو مغز ما( یاشاید هم من) تزریق کرده که با همه روشنفکری که سعی میکنی داشته باشی یه جاهایی بدجوری خودش رو نشون میده.

من از این شکم قلنبه ام که جلوی همگروهی های پسرم باهاش تردد میکنم یکم خجالت میکشم!
دیروز که میخواستیم عکس سالیانه بگیریم سعی کردم یه جوری تو عکس بایستم که شکمم قایم بشه.
این در حالیه که من همیشه وقتی یه زن حامله میدیم یه حس خوبی بهم دست میداد ولی نمیدونم چرا به خودم که رسید اینجوری شدم.
علت دیر اعلام کردن بارداریم به همه هم به خاطر همین بود یه حیای الکی.

میدونم خیلی ها که منو از نزدیک می شناسند اگه اینو بشنوند باورشون نمیشه خودم هم باورم نمیشه. مثل خیلی چیزهای دیگه که در مورد خودم نمیدونستم.
یکی بگه چرا من زبونم بسته شده.
من وقتی شادم زیاد حرف میزنم اینو دیگه همه میدونند وقتی هستم و حرف نیمزنم یعنی یه چیزیم هست منتها بدیش اینه که نمیدونم چمه.
وقتی زیاد به خودت فشار بیاری و هی سعی کنی همه اون وجه کودک شادت رو ببینند این میشه که یه موقعی بی دلیل میبری.

میدونم قرار بود سورپرایز داشته باشم اما الان اصلن از نظر روحی تو شرایط خوبی نیستم. ببخشید اگه بدقولی کردم.

خودم رو میشناسم،اینجوری نمیمونم بالاخره راهش رو پیدا میکنم و خوب میشم شاید یه ساعت دیگه شاید یه ماه دیگه.

خواب خوش

دیشب خواب مدرسه مون رو میدیدم. از اون خوابهایی که خیلی احساس خوبی به آدم میده.
خواب میدیدم همه دوستان دوران مدرسه تو همین سنی که هستیم برگشتیم مدرسه که یه دوره بگذرونیم. میگفتند برای اینکه مدرکتون قبول باشه باید یه دوره دوباره تو مدرسه بخونید.
من هم خیلی ناراحت بودم که حالا من مانتو از کجا بیارم بپوشم ولی یکی بهم گفت دیگه اشکالی نداره میتونی مانتو کوتاه هم بپوشی! همه دوستان دوران مدرسه ای بودند. سایه و غزل شهر قصه هم بودند.
انقدر خوابم مزه داد که نگو. خیلی خوب بود که باز همگی دور هم جمع شده بودیم.
از همه باحالتر این بود که من هنوز هم از مدیر مدرسه مون حساب میبردم و تو خواب که دیدمش خجالت میکشیدم که شکمم انقدر قلنبه است!

در حاشثه بی ربط: دیدید برای یه چیزهایی بی خودی آدم وقت نداره. دو ماهی هست دارم این تی شرت رو که الان تنمه میپوشم اما هنوز این پلاستیک که مارک بهش وصله و پشت گردن میفته رو نکندم. هی باید مثل شپشی ها پشت گردنم رو بخارونم!

در حاشیه با ربط:شاید یه چند روزی ننویسم اما بعدش یه سورپرایز دارم. میشه اون موقع حتمن بهم سر بزنید یه درخواستی ازتون دارم.

یک اعتراف

تا الان تو زندگیم بدون اغراق هزاران بار شده که من سر یه کاری یا عادتی که مامانم داشته یا داره؛ گیر بدم و بعد از یه مدت فهمیدم که حرفم بی منطق بوده و فهمیدم که مامان دلیلی برای اون کارش داشته منتها من خنگ و نادون متوجه نبودم.

اگه بخوام از این دست مثال بزنم میشه آرشیو یه وبلاگ ولی آخرین مورد رو که همین امروز متوجه شدم مینویسم بلکه از بار عذاب وجدانم راحت بشم.

ژرفا خانوم تو وبلاگی که برای گپ زدن با مامانش درست کرده از کتابی نوشته که رمز لاغری خانومهای فرانسویه.

تا اینجاییش که از سایت کتاب و نوشته های ژرفا فهمیدم، در مورد استایل غذا خوردن فرانسوی ها، تمامن عادتی هست که مامان من تو زندگی رعایت میکنه.

مثلن خدا میدونه چقدر من وقتهایی که از دانشگاه یا سر کار میومدم خونه غر میزدم که آی چرا غذا فقط سوپه و مامان میگفت چون شب مهمونیم فکر کردم ناهار سبک بخوریم بهتره.

یا هزار مورد دیگه فقط تو همین مسیله غذا. نتیجه همه کارهای مامان این بود که من تا وقتی اومدم اینجا همیشه از همه دوستام لاغرتر بودم و همیشه هم سالمتر. از وقتی برنامه غذاییم دست خودم افتاد و دیگه هر کاری دلم میخواد میکنم هم دو سه کیلویی وزنم زیاد شد هم اینکه بیشتر از قبل میرض میشم.

انقدر از این مدل اعترافها دارم بکنم که مثنوی هفتاد من میشه. بعضی وقتها فکر میکنم دختر بدی بودم یا جوون و جاهل که اینهمه خطا کردم.

میدونم مامانم مهربونتر از این حرفهاست که از من ناراحت بشه اما خب آدم وقتی بزرگ میشه از رفتار بچه گونه اش شرمنده میشه.

ژاپنی‌های سنتی

دیروز موقع برگشتن به خونه داشتم از جلوی یکی از رستورانهای نزدیک خونه رد میشدم که دیدم دو تا خانوم از توی رستوران دارند برام دست تکون میدند.
قبل از بارداری یه دوره خیلی کوتاه تویکی از مراکز فرهنگی شهر زبان ژاپنی میخوندم که با کلی اوبا چن های(مامان بزرگ) این سنی دوست شدم.
همشون به صورت داوطلب تو اون مرکز کار میکردند و یکی از کلاسهایی هم که خیلی طرفدار داشت همین کلاس زبان ژاپنی برای خارجی ها بود که باعث آشنایی این گروه از بازنشسته ها با دختر پسرهای خارجی میشد.
کلاس خوبی بود و تو همون مدت کوتاه کلی دوست پیدا کردم وچند بار برنامه سفر و رستوران رفتن داشتیم.
خلاصه رفتم تو رستوران که باهاشون یه حال و احوالی بکنم. هر دو اول یه دستی به شکمم کشیدند(این کارشون خیلی برام جالبه) و کلی تبریک و ذوق از دیدن من با این شکم قلنبه.
بعد هر دوشون میگند میدونی بچه چیه. گفتم حدس بزنید هردو گفتند پسر. من هم عین همیشه خیلی عادی گفتم آره.
هر دو بهم میگند پس شوهرت خیلی خوشحال باید باشه!
بدون استثنا تا حالا به هر ژاپنی که گفتم بچه ام پسره همشون همین حرف رو زدند.
چند وقت پیش از یکی از دوستام که خودش هم دو تا پسر داره پرسیدم چرا انقدر ژاپنی ها براشون پسر مهمه. میگفت علتش اینه که ما خیلی اهمیت میدیم که سه نسل پشت هم اولین فرزند پسر باشه چون اینجوری ارث تو خانواده پشت هم منتقل میشه.
شاید بدونید که توی ژاپن ارث فقط به پسر بزرگ خونواده میرسه و بچه های بعدی از ارث محرومند. وظیفه نگهداری از پدر و مادر هم به عهده پسر بزرگ هست و هنوز که هنوزه با همه پیشرفت و مدرن شدنشون به شدت این رسم رو حفظ کردند.
یه نفر میگفت برای همین هست که خیلی از دختر ها ترجیح میدند با پسرهایی که فرزند اول خونواده باشند ازدواج نکنند و بیشترین آمار مردهای تنها تو ژاپن مال همین گروهه.
دیشب داشتم برای شوشو میگفتم که این دوتا اوبا‌چن اینجوری گفتند. بعد دو تایی به این نتیجه رسیدیم که ایرانی ها تو این مورد فرهنگ متمدنانه تری نسبت به ژاپنی ها دارند.
شما فکر کنید تا قبل از اسلام که چقدر به جایگاه زن اهمیت میدادند. حالا بماند که الان دارند قوانینی که هزار و چهارصد سال ازش میگذره رو اجرا میکنند و زن ستیزی و مرد سالاری تو جامعه ایرانی هنوز به شدت وجود داره.
البته اینجا تو خیلی از قوانین(تا اونجایی که من میدونم) زن و مرد با هم برابرند چیزی که تو قوانین ایران دیده نمیشه اما توی رفتارهای سنتی شون مواردی هست که از ایران خیلی عقبتره.
خداییش الان تو خیلی از خانواده های ایرانی هیچ فرقی بین دختر و پسر نمیذارند و شاید به دختر حتی بیشتر از پسر هم بها بدند.

پ.ن: هنوز این متن کامل پست نشده بود که چشمم به این خبر خورد.

پٍت دار ها نخونند!

من از اون آدمهام که از بچگی هر وقت دستم میرسید جوجه و گربه و انواع و اقسام پرنده ها رو نگه میداشتم. بعضی وقتها هم دور از چشم مامان با سگ دوست و آشنا اختلاط میکردم.
هنوز هم اگه سگ و گربه تو خیابون ببینم اگه صاحبشون روی خوش نشون بده بدم نمیاد یه دستی به سروگوششون بکشم یا باهاشون بازی کنم.
عاشق اردکهای دانشگاه و پرستوهایی که تو پارکینگمون لونه کردند ام.
خلاصه که حیوون دوستم و کلی هم باهاشون حال میکنم.
اما
هنوز هم که هنوزه وقتی پلاستیک پی‌پی رو دست زن و مردهایی که پٍت‌شون رو برای هواخوری میارند بیرون و دیدن دستکش تو دشتشون که باهاش پی‌پی‌ها رو از روی زمین جمع میکنند حالم رو به شدت بد میکنه.

؟

میخوام بنویسم که این آخر هفته ای آرایشگاه رفتم وموهام رو تا بعد از زایمان بیمه کردم؛
میخوام بنویسم که شنبه شب با شوشو رفتیم پارتی یکی از پرفسورهای دانشگاه و خوش گذروندیم؛
میخوام بنویسم که دیروز با شوشو رفتیم فیلمThe constant gardener رودیدیم؛و هر دومون خیلی خوشمون اومد؛
میخوام بنویسم که آخر هفته خوبی بود اما نمیدونم چرا دلم نمیاد.
آهان چرا میدونم کار همین فیلم ست.
از یه جای فیلمش خیلی خوشم اومد، موقعی که جاستین همون حرف زنش رو به خلبان تکرار کرد که وقتی خلبان همون حرف خودش رو زد که کلی از این آدمها بیرون هستند ما که نمیتونیم همشون رو نجات بدیم.
گفت حداقل جون این یکی رو که میتونیم نجات بدیم.
وقتی نشون میداد که تو سودان چطوری یه قوم به قوم دیگه حمله کردند و همشون رو به رگبار بستند داشتم فکر میکردم اینها نه خودشون به همدیگه رحم میکنند نه دنیا بهشون رحم کرده.
تو همین فکرها برگشتم خونه و تو راه همش فکر میکردم که اگه ما نفت نداشتیم هم شاید به همین وضعیت اسفبار می افتادیم.
وقتی رسیدیم خونه خوندن خبر کشته شدن یه عده مسافر تو جاده بم -کرمان به دست هم وطنهای خودشون بدون هیچ دلیلی بهم ثابت کرد که اشتباه فکر نمیکردم.
داریم به کجا میریم؟؟؟

پدیده

امروز یه پدیده ای دم ایستگاه اتوبوس دیدم خدا بود.
یه پیرزن که از شدت قوز سرش زیر زانوهاش بود. شیرین صد رو رد کرده بود.
البته دیدن این جور پدیده ها تو شهر ما خیلی هم عجیب نیست به دو علت:
اول اینکه اکثر قدیمی های این شهر کشاورزند و برای همین پشتهای خمیده ای دارند.
دوم اینکه رشد جمعیت شهر ما منفیه و تمام جوونهاش دارند از شهر میرند.
برای همینه که غیر از تو دانشگاه شما تقریبن هیچ جای دیگه ای جوون نمیبینید.
دلم میخواست بغلش کنم از بس تمیزبود. یه بارونی سفید پوشیده بود و کلاهش رو هم گذاشته بود سرش.
با این سن و وضعیت بدنی، تنهایی اومده بود از مال نزدیک اونجا خرید کنه.
خیلی دلم میخواست دوربین همراهم بود ازش عکس مینداختم.
حالا یه بار این کار رو میکنم چون چیزی که اینجا فراوونه از این پدیده های صد و خورده ای سالست.
----------
همین الان از دکتر برگشتم. صورت گولبولی (همون نی نی سابق- اسم منتخب خاله ژرفاست) رو دیدم. خیلی بامزه بود. دو تا لپ داشت قد چی.
دکترم هم کلی پند و اندرز داد که دیگه از این نباید چاقتر بشی و همین الان هم زیادیه.
از بس که خودشون لاغرند. تمام زنهای حامله که میبینی فقط یه شکم ازشون زده بیرون و اندامشون اصلن تغییر نمیکنه. دکتر میگه نباید بیشتر از 10 کیلو تا آخر چاق بشی ولی بنده فعلن دو ماه قبل از پایان دوره 14 کیلو چاق شدم!!!
دفعه بعد قرار شد بهم رژیم بده. ای وای من کلی خوشحال بودم که حالا میتونم تا دو ماه دیگه به بهونه بارداری هر چی دلم خواست بخورم اما انگار دوران خوشم به سر اومده.

یه سوال اساسی...

من نمیدونم چرا همه این جریان نامه احمدی نژاد به بوش رو به دیده حقارت بهش نگاه میکنند و مسخره میکنند؟
واقعن فکر میکنید بین این همه آدم تو حکومت هیچ کسی فکر نکرد این محتویات نامه یه مشت حرف بیشتر نیست؟ یا اینکه هدف دیگه ای داشتند؟
ببینید با چه بی خیالی و راحت تابوی رابطه با آمریکا رو بعد از بیست و هفت سال شکستند.
باز هم بگید حکومت سیاست سرش نمیشه.

در حاشیه: من نیم ساعت دیگه پرزنتیشن دارم اونوقت نشستم از خودم نظرات سیاسی ارایه میدم!!!

--------------------------

پ.ن: خب پرزنتیشنی که قرار بود ده دقیقه تموم بشه یک ساعت و ربع طول کشید. اما عوضش کلی ایده خوب و سوالهای خوب گرفتم.حالا باید روشون فکر کنم.
هر سوالی هم استاد و بقیه پرسیدند جواب دادم که خودم کلی حال کردم.
دیگه اینکه فکر کنم استادم در حین اینکه برای من تو قیافه است خیلی وقتها دلش برای حرف زدن باهام تنگ میشه. بعد از پرزنتیشن رفتم دفترش که یه سری مقاله ازش بگیرم یه چیزی حدود نیم ساعت برام از همه جا حرف زد. همون برق ذوق همیشگی تو نگاهش بود وقتی داره اطلاعات علمیش رو برای کسی توضیح میده و خداییش فکر نکنم هیچ بنی بشری رو بهتر از من برای مستمع بودن تا حالا پیدا کرده باشه.

یکم غرغرکنم؟

امروز از اون روزهاست که رو دور دیوانگیم.
دیشب نتونستم بخوابم از شدت درد و خستگی و دیدن کابوس که اصلن جدید نیست. دلم تحرک و فعالیت میخواد که فعلن امکانش نیست.
صبح انقدر ناله کردم که نذاشتم شوشو هم بخوابه. میدونم که چقدر تو محیط کارش خسته میشه برای همین دلم میسوزه که نتونه درست استراحت کنه. محیط کار ژاپنی با بقیه جاها خیلی فرق داره انقدر فشار کارو استرس زیاده که بیخود نیست آمار خودکشی توشون انقدر بالاست.
عذاب وجدان دارم از اینکه میخوام نی نی رو از دو ماهگی یا زودتر بذارم مهد کودک. دلم میخواست میتونستم یه ترم مرخصی بگیرم اما به خاطر بورشیه بودن و با این استاد نازنین فکر نکنم امکانش باشه. یعنی من هنوز اجازه مرخصی قبل از زایمان رو هم ندارم چه برسه به بعدش.
بدیش اینه که خود استادم هم مریضه و نمیدونم این رفتار بی تفاوت و اعصاب خورد کنش از بیماریشه یا هنوز داره کینه حرفهای هشت ماه پیش منو خالی میکنه. چون اینجا اگه حق هم داشته باشی هیچ وقت نباید حتی اگه بهت توهین هم شد به بالادستی خودت حرفی بزنی.
حدس میزنم هر دوش باشه. با این وضعیت نه میتونم درس بخونم نه میتونم یه مدت مرخصی بگیرم. با اومدن نی نی کلی فکر و برنامه تازه هم اضافه میشه که از حالا ترس برم داشته.
صبحها که از خونه میام بیرون همش میگم کو تا شب( روحیه رو داشته باشید). خسته شدم از محیط این کارگاه. شاید باور کردنی نباشه که من در طول روز با تا وقتی شوشو رو ببینم فقط دو کلمه حرف میزنم. روز به خیر و خداحافظ.
هیچ دوست همزبونی ندارم اصلن روابط مثل ایران نیست. همه شرایط و امکانها رو برای پیدا کردن دوست هم سن و سال خودم امتحان کردم اما تو تمام محیط هایی رده سنی شصت به بالاست.
رشته ام رو خیلی دوست داشتم اما الان انقدر بی انگیزه و علاقه شدم بس که این استادم منو سر دووند. حرصم میگیره که کارهایی که از من میخواد یا بهم معرفی میکنه وسطش که به خرج کردن میرسه یه بهونه ای میاره و منو مجبور به تغییر مسیر میکنه.
نگرانم. نگران نی نی و اینکه باید ازهمون اول هر روز از صبح تا شب بذارمش مهد کودک. نگران درسم که با این استاد و این پسره زیر دستم اصلن آینده ای توش نمیبینم.
نگران مامانم هستم که خودش یه داستان مفصله.
همیشه فکر میکنم از روزی که پدرم رفت هیچ روزی نبود که بدون نگرانی طی بشه.
از من به شما نصیحت که اگه زمانی تصمیم به زندگی در خارج گرفتید هیچ وقت کشورهایی مثل ژاپن که فرهنگ و سیستم مهاجر پذیر ندارند رو انتخاب نکنید.
همینجور بی ربط غر زدم ها. تازه کلیش رو هم درز گرفتم.

بارقه های امید

راستش من یکی کلی خوشم اومد از این اقدام ایران برای نوشتن نامه به آمریکا. خیلی جسورانه بود. بعضی وقتها از سیاست کجدار-مریض حکومتمون خوشم میاد.
فقط کاش یکم دست از خط و نشون کشیدن بی خودی برای اسراییل هم بر میداشتند.
نمیدونم اگر معین انتخاب شده بود باز هم اجازه همچین کاری رو بهش میدادند یا باز میخواست همون داستانهای قدیمی زمان خاتمی تکرار بشه.
چیزی که هست اینها میخواند اگر روابطی هم برقرار شد به دست گروه خودشون باشه. مهم هم نیست هدف اینه که اوضاع رو بهتر کنند حالا هر گروهی که میخواد باشه.
البته نقش خاتمی هم برای کم کردن دگماتیسم بقیه حکومت کم نبود.
همین که جنگ نشه؛ همین که ایران بدون دخالت خارجی ذره ذره به دموکراسی برسه؛ همین که حکومت خودش، خودش رو اصلاح کنه، درسته.

پ.ن: همین الان دو تا کتابی که از آمازون سفارش دادم اومد.:
We are Iran by Nasrin Alavi
Iran awakening by Shirin ebadi
من همین جا اعلام میکنم اگه یه دونه کتاب دیگه سفارش بدم؛ باید ببندینم به تخت و ترکم بدید.
هنوز هیچ خریدی برای نی‌نی نکردم یکم باید حواسم بیشتر به خرج کردن باشه. دیگه دارم عذاب وجدان میگیرم.

پ.پ.ن: اینو خوندید؟ به نظرم خیلی نظریه جالبیه.

هفته طلایی و داوینچی کد

از هفته پیش تا دیروز تعطیلات طلایی یا گلدن ویک ژاپن بود. این هفته بلندترین تعطیلات تو ژاپنه. چون هوا هم تو این فصل عالیه بیشتر ژاپنی ها از این هفته برای رفتن به مسافرت استفاده میکنند.

شوشو که شرکتشون تعطیل نبود و چون ما هم یه مرخصی سه هفته ای برای ایران رفتن گرفته بودیم، مجبور شد چهارشنبه و پنجشنبه رو بره سر کار. من هم تو اون دو روز از فرصت استفاده کردم وبا یه پیاده روی حسابی مغازه ها و کوچه پس کوچه های اطراف خونمون رو که تا حالا ندیده بودم کشف کردم. دو روز بعد رو هم سعی کردیم بریم سینما که متاسفانه با وجود رفتن به دو تا مال و چک کردن حدود بیست تا سالن سینما اطراف شهرمون بازهم هیچ فیلم بدرد بخوری پیدا نکردیم که ببینیم.

اما مهمترین کاری که کردم خوندن کتاب راز داوینچی اثردون براون از نشر زهره بود. اینها رو نوشتم که اگه میخواهید و هنوز نمایشگاه بازه بتونید کتاب رو با تخفیف بخرید.

من از اون مدل کتابخونهام که اگه از یه کتابی خوشم بیاد تا تمومش نکنم ول کن نیستم. تو مدتی هم که کتاب دستمه یه جوری خودم رو تو فضای اون کتاب حس میکنم.

میدونم که این کتاب داویینچی کد به اندازه کافی معروف هست و جزو پرفروشترین ها بوده و احتیاجی به تعریف من نداره فقط میخوام بگم اگه از رمانهای پلیسی یا مذهبی خوشتون میاد یا اگه یکم احساسات فمینیستی دارید اصلن از دستش ندید.

موقع خوندنش حتمن پاورقی هاش رو هم بخونید که مثل یه دایره المعارف میمونه و کلی توضیحات در مورد تاریخ هنر و ادیان داره.

اینو گفتم یادم اومد یه کتاب دیگه رو هم معرفی کنم که مرجع درس تاریخ علم بود. کتاب عروج انسان. منتها چون کتاب رو تو ایران دارم هیچی ازمشخصات دیگه اش رو نمیدونم.

اون موقعی که کتاب منتشر شده بود یه برنامه از تلویزیون ژاپن پخش کرد و تمام مکانها و توضیحاتی که توی کتاب اومده رو توش شرح داد.

حالا منتطرم که هفته دیگه فیلمش هم بیاد که با شوشو بریم سینما ببینیم. فکر کنم خیلی مزه بده دیدن فیلم بلافاصله بعد از خوندن کتاب.

در حاشیه1:نمیتونید چه لذتی داشت این چند روزه خوندن این کتاب وقتی تمام گلهایی که توی باکسهای گل بالکن کاشتم باز شده روی کاناپه رو به بالکنمون ولو میشدم و صدای فلوت یکی از همسایه ها هم که معرکه میزنه تو گوشم بود. یه استراحت حسابی کردم.

در حاشیه 2: من از کتابهایی که توش پر از پاورقی با توضیحاتی هست که کلی به اطلاعات آدم اضافه میکنه خیلی خوشم میاد هر چند که خوندن اینجور کتاب های خیلی طول میکشه اما به هر حال خوبه. مثل کمدی الهی

در حاشیه 3: منظره بالکن ما. قصر شهرمون رو اون بالا میبینید؟ من عاشق این کوه با قصرش هستم که هر وقت از فاصله دور میبینم میفهمم به خونمون نزدیکم و احساس آرامش میکنم.

تست

برای نجات از شر فیلترینگ اینجا رو باز کردم با یکم تغییر تو آدرس.
میشه از کسایی که بهم لینک دادند خواهش کنم آدرس رو به این وبلاگ جدید تغییر بدند؟

برای اینکه اولین پست اینجا خیلی هم الکی نباشه این شعر حافظ جان رو میزارم اینجا.
یکی از تابلوهای رستوران سنتی باربد(خیابان سیول)