شِش

به آینه نگاه میکنم.
زنی که روبروم ایستاده هم نشونه های من رو داره و هم نداره. هم شده اون چیزی که من میخواستم هم نشده.
به بعضی از آرزوهای بزرگش رسیده و بعضیش نه. رویاهای واقعی پیش بینی نشده ای داره که فکر میکنه خوشبختیش رو کامل کرده و سهمش رو از زندگی زیاد و رویاهایی که دلش میگیره که شاید هیچ وقت نشه واقعیشون کنه.
اما یادش میاد امروزشروع هفتمین ماه مادر شدنش ه که حس زن بودنش رو به اوج رسونده.
دلم میخواست دنبال خیلی از خوابهام میرفتم اما وسوسه مادری قوی تر بود.
گیجم و نمیتونم هضم کنم همه عشق و حسرتی که با اومدن عزیزترین موجود دنیا، اومد و امروز شش ماهه شد.

روزمرگی3

الان از میتینگ با استاد برگشتم. رؤس مباحت و مشکلاتی که ما تو همین یک ساعت و نیم حلش کردیم به شرح زیره:

1.برنامه آنالیز دیتا.
2.پیشنهاد در مورد نوشتن یه برنامه که دیتاهای دربافتی از آزمایش رو سیموله کنه. تا ما بفهمیم این "بار کش زبون نفهم"( برنامه ام رو میگم!) درست کار میکنه یا نه.
3.گوشزد به من که کار برنامه مقاله دومم و کار آزمایش مقاله اولم عقب ه.
4.احتمال سی درصدی حمله آمریکا به ایران.
5.سفر چنی به ژاپن در هفته آینده که احتمالن به صورت سیکرت میخواد نظر ژاپنی ها رو در مورد حمله به ایران جلب کنه و پوز زنی وزیر دفاع ژاپن که به بوش پریده بوده.
6.بررسی رفتار مصرفگرایانه و خودخواهانه آمریکایی ها.
7.بررسی رفتار لوس و تنبل بودن نسل جوان ژاپنی.
8.خطر کاهش جمعیت ژاپن.
9.خطر وابستگی بیش از حد به انرژی در کشورهای صنعتی.
10.احتمال زنده موندن یک سوم مردم زمین با انرژی های جدید مثل بایومس.
11.تغییر نگرش مردم آمریکا با کمک انجام یه ترور تو آمریکا یا یه کار احمقانه توسط دولت ایران تا نظر مردم عامه هم برای حمله به ایران جلب بشه.
12اقتصاد وابسته به فکر و کار و تکنولوژی ژاپنی که با این نسل جدید احتمالن رو به خراب شدن میره.
13.سیستم آموزشی رقابتی در ژاپن که عشق کویزومی بوده.
14.وابستگی ژاپن به واردات غذا و اینکه همه زمینهای کشاورزی ژاپنی با سرعت داره تبدیل به سوپر مارکت و پارکینگ میشه.
15.باور غلط مردم به اینکه من تا میتونم انرژی مصرف کنم وقتی مُردم گور بابای بقیه.
16.احتمال تشکیل یه گروه بین یه شرکت گاز و شرکت سازنده دیتکتور و گروه ما برای پروژه من اگه دولت بودجه اش رو در اختیار اینها بذاره.
17.صحبت از مشکلات بچه داری و درس خوندن همزمان.

و در آخر هم فرمودند بهتره تا دنیا منقرض نشده دکترات رو بگیری تا در آرامش بمیری!(البته شوخی کرد من ناراحت نشدم.)

در حاشیه بی ربط: دیروز از صبح ساعت شش و ده دقیقه که از خواب بیدار شدم، بیمارستان رفتم و خرید کردم و خونه تمیز کردم تا 5و بیست دقیقه که رفتم دنبال سام. شام هم شوشو از بیرون گرفت. انقدر با وایتکس افتادم به جون در و دیوار وخونه چنان بویی میداد که از همون دیروز تا الان سر دردی گرفتم اساسی.
دیوانه ام دیگه اما حالم الان انقدر خوبه که خونه مرتبه و همه جا برق میده. اصلن همین شب که تو ملافه های تمیز میخوابی و به هر جا نگاه میکنی تمیز و مرتب ه حال آدمی مثل من رو خوب میکنه.
فقط یک هفته به خاطر مریضی خونه رو ولش کرده بودیم ها، دیروز انگار بمب منفجر شده باشه.

در حاشیه باربط: روزمرگیهام رو اینجا مینویسم تا بعدن که اگه خدا خواست و درسم تموم شد ویه نفسی کشیدم یادم نره چطوری گذشت.

در حاشیه کاملن بی ربط: این عکس "زمستون سخت تهران" رو دوست آمریکاییم لین داده. گفتم بذارم اینجا شما هم ببینید.


در حاشیه یکی به آخری: نیست تو زندگی اولم خیلی بیکارم و کم وقت تلف میکنم ، رفتم اینجا هم عضو شدم.

در حاشیه آخر(قول میدم): این مطلب آساهی هم جالب بود و ترسناک برای من.

خستگی

سرفه، عطسه، گلودرد، بی حالی، فین های اساسی، ضعف، مرخصی های اجباری، معطلی تو بیمارستان و... داستان این چند روزه خونواده سه نفری ماست.
بداخلاقی، بیخوابی، افسردگی مزمن، تنبلی، بی حوصلگی و طلبکار بودن از عالم و آدم همراه همه اون مرضهای بالایی داستان این روزهای من ه.

چند روز پیش به شوشو گفتم مرگ هم بسیار لذت بخش ه وقتی این همه خسته ای از روال زندگی.
کاش کسی بهم میگفت دردم چیه که انقدر از زندگی خسته ام وقتی به نظر همه چیز خوب میاد یا
واقعن خوب هست.

خودم هم از دست خودم و این دلمردگیم شاکیم و کلافه.

پ.ن: به مرض پرفکشنیست مبتلام.
نه همه چیز خوب پیش میره، نه خودم رو راضی میکنه و نه میذاره از لحظاتم لذت ببرم. وسطهای کار هم میشم یه آدم خسته که دیگه هیچ انگیزه و هیجانی برای انجام وظایفش نداره.

پ.ن دوم:حرصم در میاد که اینجا رو هم تبدیل کردم به یه غردونی.

ذهنیت پایدار

خاطرات به سادگی فراموش میشند به خصوص وقتی روزمره میشند اما یه شاتهایی از زندگی میشه اون قسمتی از روزمره ها و خاطرات از دوره های زندگی که تا ابد یاد آدم میمونه.
بعضی لحظه ها تو زندگی هست که با همه سادگی و تکراری بودنش اما انگار انرژی خاصی داره تا برای همیشه و با همون وضوح تو مغز آدم نقش ببنده.
یه لحظه کوتاه، یه حرکت کوچیک صورت مخاطب یا یه عطر کم جون زود گذر یا یه صدای کوتاه یا لمس یه فشار کم روی بدن که اثری جاودانه داره و میشه همه ذهنیت آدم از یه اتفاق یا یه آدم یا یه نما.

دیروز وقتی پشت چراغ قرمز بودم دستم رو به پشت دراز کردم تا دستهای سام رو که تو صندلیش نشسته بود بگیرم (کاری که همیشه بعد از برداشتنش از مهدکودک و نشستن تو ماشین میکنم بر حسب عادت). یه لحظه با انگشتهاش یه نقش کشید روی دستم.
این هم شد نقشی از کودکی سام که میدونم تا ابد جای لمس انگشتهای کوچیکش تو خاطرم میمونه.

با هدایت

"خوب بود آدم با همین آزمایشهایی که از زندگی دارد میتوانست دوباره به دنیا بیایید و زندگی خودش را از سر نو اداره کند!"
"مشکلترین کارها اینه که کسی بتونه حقیقتو همونطوری که هست بگه."
"خاصیت هر نسلی اینست که آزمایش نسل قبلی را فراموش کند."
"آدم یا حرف دارد و یا ندارد. وقتی حرف دارد باید مهمترین شکلی را که با حرفش جور است انتخاب کند."
"هر چه قضاوت دیگران درباره من سخت بوده باشد، نمیدانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام."
"بچه ها آدم حسابیند. شعور دارند."
"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد."
"خبر نداشتن از کار دیگران آدم را اوری ژینال نمی کند. باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت زیرش زد."
"تنها مرگ است که دروغ نمیگوید."
"باری چه میشود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من است."
"من از جملات براق و تو خالی منورالفکرها چندشم میشه."
"آدم باید کارش را تمام و کمال بکند تا مو لای درزش نرود و گرنه بقیه اش، اینکه کی چه میگوید، اهمیت ندارد."

این جمله های صادق هدایت رو بسی دوست می دارم...

یه پست وبلاگ‌نشان

حتمن برای همه وبلاگ نویسها پیش میاد که وقتی میرن وبلاگهای دیگه رو میخونند همون موضوعاتی که بقیه مطرح کردند رو به ذهن‌شون میرسه در موردش بنویسند.
حالا حکایت این پست من‌ه. ولی برای اینکه کپی رایت و اینا رعایت بشه لینک بلاگها رو هم میذارم تا ببینید اصولن من هم مثل خیلی از هموطن‌ها اگه یکی یه حرفی بزنه دوست دارم بنده هم نظرم رو اعلام کنم که یه وقت دنیا بی نظر من نمونه!!!

1. بلوط از قاطی شدن زبان میگه در اثر مهاجرت. فکر کنم این برای همه ماها پیش اومده که وقتی کسی از خارج میاد و تو حرفاش کلمات خارجی میگه لجمون میگیره ولی وقتی خودمون شدیم اونطرف آبی میبینیم امکان نداره بتونیم یه سری کلمات رو از زبان محاوره‌مون حذف کنیم.
وسطش یه خاطره بگم...
این بار که رفته بودم ایران برادرم داشت یه چیزی برام تعریف میکرد من هم طبق عادت بهش گفتم "هونتونی؟" یعنی جدی. بهم گفت "همینطوری" نه جدی دارم میگم!
این که آدم زبانش تغییر میکنه فقط برمیگرده به عادت؛ والا نه پزی داره و نه ادعای زباندونی‌ه. برای من یکی که اومدم ژاپن همه چی با هم قاطی شده. یعنی زبان روزمره ام شده چیزی بین فارسی و انگلیسی و ژاپنی.
تازه فقط زبان نیست اینجا ما هم مراسم و برنامه های ایرانی‌مون رو سعی میکنیم در حد خونواده سه نفری‌مون داشته باشیم. هم تو مراسم ژاپنی شرکت می‌کنیم و هم چون ژاپن کلن مثل یه ایالت آمریکا می‌مونه تمام برنامه های اونطرفی.
در مورد زبان تخصصی هم چون من بعد از فوق تغییر رشته دادم (رشته من تو لیسانس فیزیک بود) کلن همه درسها رو به زبان انگلیسی خوندم و یه سری اصطلاحات رو اصلن نمی دونم به فارسی چی میشه. اونهایی رو هم که میدونستم انقدر برام ادا کردنش سخت شده که ترجیح میدم اصلن بیانش نکنم.
خداییش اینفرارد راحتتر بیان میشه یا مادون قرمز. یا چه میدونم کدینگ راحتتره گفتنش یا برنامه نویسی؟

2. این مراسم گلدن گلوب که ناتالی خانومعکسهاش رو گذاشته ما همون عکسهاش رو دیدیم که البته از مدهای امسال بسیار خوشمون اومد. یعنی بیشتر لباسها بالاتنه تنگ داشت و پایین‌تنه گشاد که جون میده برای من که در ناحیه شکم کمی تا قسمتی تپلی زمان بارداری دارم. (حالا انگار صد تا عروسی دعوتم!)
اصلن از این جولی هم خوشم نیومد کنار پیت خیانتکار. اون جنیفر انیستون خداییش خیلی با کلاس تر بود.

3.بعد از مدتها یکم پول جمع کرده بودم و از مامانٍ خواستم برام حساب بانک مسکن باز کنه تا با وامش بتونیم اگه شد یه آپارتمان کوچولو بخریم که هر وقت برگشتیم ایران یه جایی از خودمون داشته باشیم و اول بسم ا... نخواهیم اجاره نشین بشیم که با این گرونی خونه و خوندن این خبر همه نقشه‌هامون به هم خورد.

4. آقای الف از تجربیاتش از دوبی و اینکه چرا دوبی جای مناسبی برای مهاجرت نیست گفته.
خیلی با شوشو به این اوپشن ( دیدید گفتم خارجی شدیم!) دوبی فکر میکردیم که اگه تونستیم بعد از درس من و تموم شدن قرارداد شوشو، بریم اونجا زندگی کنیم چون هم نزدیک ایران‌ه و هر وقت خواستیم میتونیم خانواده ها رو ببینیم و هم گرفتاریهای ایران رو نداره. ولی با این چیزهایی که خوندم فکر کنم اصلن جای مناسبی برای ما نباشه. (حالا بگید وبلاگ به درد نمیخوره)
درسته آدم مهاجرت میکنه که یه پله بالاتر بره. برای ما که از ایران پرت شدیم وسط تکنولوژی و نظم و زندگی فوق پیشرفته ژاپنی بعید میدونم دوبی جای مناسبی باشه. حداقل همون ایران باشیم ور دل مامانامون هستیم.

باز هم هست ها ولی فعلن برم یکم کدینگ کنم بعدن اگه نطق‌هام یادم موند بقیه اش رو مینویسم.

پ.ن: هر کی ندونه فکر میکنه من بیکارم نشستم این همه وراجی کردم. نه خیر پسرم دوباره امروز تب کرد و دوباره ما راهی کلینیک شدیم. بعدش هم بردمش مهد و رفتم خونه رو مرتب کردم و دوش گرفتم و سر راه هم خرید کردم و حالا هم اومدم دانشگاه خیر سرم یه دو-سه ساعتی درس بخونم. تا بریم سراغ برنامه شبانگاهی. رگ گردنم هم گرفته و نمیتونم به چپ تکونش بدم عین مجسمه شدم.

حرف

بچه تر که بودم وقتی میخواستم حرفی بزنم هر چیزی که تو دلم بود میریختم بیرون بدون کمترین فکری. میگن حرف راست رو باید از بچه شنید.
قدیمترها موقعی که اوایل جوونی بود وقتی میخواستم حرفی بزنم یا اظهار نظر کنم همیشه به خودم میگفتم باید سبک -سنگین کنم بعد حرفم رو بزنم. خیلی هاش رو درز میگرفتم. خیلی هاش رو هم یه جور دیگه ای میگفتم، یه مقدارش رو هم همون مدلی که باید گفته میشد.
جدیدن وقتی میخوام حرفی بزنم انقدر بالا و پایینش میکنم و انقدر تو دلم نگهش میدارم که آخر سر یا میشه یه حرف نگفته تو گلو مونده که دیگه هیچ جوری جسارت گفتنش رو ندارم یا در بدترین موقعیت ممکن بیانش میکنم.
دوست دارم برگردم به زمان بی خیالی.
کاش هیچ وقت یاد نمیگرفتیم که باید خانوم بود؛ باید حرف رو سنجید؛ و ایکاش هیچ وقت یاد نمیگرفتم که حرف نگفته رو همیشه میشه گفت.
بزرگ شدم انگار...

تقدیم به شما

WhenINeedYou

دانلود
خیلی وقت ه که میخوام یه چیزی رو بگم اما همیشه یه موضوع دیگه میاد تو فکرم و میگم باشه برای بعد. اما فکرکنم امروز واقعن وقتش ه.

اعتراف میکنم دیروز وقتی غرهام رو نوشتم اصلن توقع نداشتم کسی به خودش زحمت خوندن بده اولش هم گفتم که دارم اینها رو مینویسم تا یکم سبک بشم. بعد امروز که کامنتها رو دیدم یه جواریی شرمنده شدم. دوست ندارم وقتی کسی اینجا رو باز میکنه وقتی که یه زمانی رو به من اختصاص میده پالس منفی بفرستم.
راستش من میدونم چقدر دردسره توی ایران کانکت شدن و مطلب خوندن و کامنت گذاشتن. عید که ایران بودم یه بار سعی کردم آنلاین بشم اما انقدر سرعت پایین بود و صفحه ها همه فیلتر که از خیرش گذشتم. همون موقع به خودم گفتم کسایی که با این همه زحمت آنلاین میشند و بعد کامنت هم مینویسند جدن لطف میکنند. حداقل برای من که لطف هست و محبت. کسایی هم که خارج از ایران هستند با همه گرفتاریهای روزمره‌ی زندگی همین که وقت میذارند ونوشته های من رو میخونند و برام کامنت مینویسند یعنی که به من اهمیت دادند و این برام خیلی با ارزش ه.

میدونید زندگی آدمها همش عین هم‌ه حالا با یکم بالا وپایین. همه روزها عین هم سپری میشه. هر کسی هم یه چیزی رو ملاک ارزش لحظات عمرش میدونه. اون چیزی که روزها و لحظه های زندگی رو برای من با ارزش و دوست داشتنی میکنه دیدن و دریافت محبت و انرژی از کسایی هست که به قدرشون به من اهمیت دادند. فرقی نداره بین محبتی که آدم میگیره وقتی که خالِه وسط هزار تا کاری که داره هر روز از آمریکا زنگ بزنه و با هم گپ بزنیم یا یه دوست از خونه‌اش وصل بشه به اینترنت و یه جمله بنویسه که درکت میکنم چی میگی. شاید اندازه محبتش فرق کنه اما جنس هردوش و دلگرمیش یکی‌ه.

از دیروز تا امروز حالم خیلی بهتره. گفتم وقتی غرهام رو مینویسم و این همه لطف میبینم خوب شدن‌هام رو هم بنویسم. چون من به یه اصل تو زندگیم اساسی معتقدم که: " قدر نعمت، نعمتت افزون کند."
سام و من دیشب بعد از درست کردن یه پلوی ادویه ای ( از اون غذاهای من در آوردی و راحت و خوشمزه) رفتیم حمام و حسابی آبتنی کردیم. شب هم خیلی بهتر خوابید و من هم استراحت کردم. امروز دیتکتورها ( همون دستگاههایی که برای آزمایش احتیاج داریم و قد خدا قیمتشون‌ه) رو با نیتروژن مایع تست کردیم و درست کار میکنند یعنی یه مرحله خیلی مهم که همون چونه زدن با استاد هست رو از سر گذروندیم. شوشو هم وقتی اومد خونه گفت طرحش رو ساخته و هیچ اشکالی هم رییسش نتونسته بگیره. با مامان و خاله هم حرف زدم و دلم باز شد.

زندگی با همه گرفتاریها و شادیهاش در جریان‌ه.

در حاشیه:این عکس سام رو هم گذاشتم بک گراندم و هر چی خسته و کلافه میشم نگاهش میکنم و باز لبخندم برمیگرده سرجاش.

غرهای یک مادرِ معمولیِ دانشجویِ خانه دارِ...

اینها همش غره که میخوام اینجا بنویسم. غر از درگیریهای کوچیک تو یه زندگی معمولی. چون نه گوشی هست که بخوام براش این حرفها رو بگم نه جای دیگه ای رو دارم. پس اینجا مینویسم شاید یکم سبک بشم.
لطفن اگه حوصله اش رو ندارید اون ضربدر رو کلیک کنید.

یک دو سه شروع میکنیم...

بیشتر از یک ماه ه که درگیر مریضی سام هستیم. حالش بهتر شده اما چند روزی هست که شبها نمیتونه بخوابه بسکه دماغش پر میشه. نتیجه اینکه هر ده دقیقه یک بار و به محض اینکه من سرم رو میذارم رو بالش شروع میکنه به گریه کردن. دیشب من همینجوری شیشه به دست خوابم برده بود که با جیغش از خواب پریدم دیدم همه جای صورتش پر شده از شیر.
امروز صبح انقدر خسته بود که وقتی لباسش رو عوض میکردم که ببرمش بیرون با چشمای پر از خواب نگاهم میکرد. بردمش دکتر براش آنتی بیوتیک قوی تر میده. فکر کنم به اندازه همه عمر من این بچه تو این مدت آنتی بیوتیک خورده.
خواب شب برام شده آرزوی دست نیافتنی. داره کم کم یک سالی میشه که یه شب تا صبح عین آدم نخوابیدم.
بی خوابی هم از هر چیزی بیشتر منو بداخلاق و گند دماغ میکنه.
برای اولین بار بدون اینکه صبح دوش بگیرم و با موهای چرب اومدم دانشگاه. خدا پدر مخترع عطر و اسپری و کرم پودر رو بیامرزه.
میخواستم سام رو بذارم مهد کودک بعد برم خونه دوش بگیرم اما دیدم اگه برم خونه دیگه در اومدنم با خداست بس که همیشه یه کاری هست انجام بدم. فکر کنم کم کم حمام کردن هم بشه جزو آرزوهای بزرگ.

یعنی میشه یه روزی نه یه ساعتی بشه که آدم کار خونه نداشته باشه؟
جمعه از بس حالم بد بود نیومدم دانشگاه به جاش موندم خونه. اگه فکر کردید استراحت کردم اشتباه میکنید. انقدر کار داشتم و انقدر خونه به هم ریخته بود که تا همه جا رو جمع کنم و یه دوش بگیرم شد ساعت پنج و نیم و رفتم دنبال سام.
میدونم دیوانه شدم اما میشینم تجسم میکنم اگه ایران بودم میتونستم سام رو بذارم پیش مامان بزرگها بعد برم مثلن سینما یا برم یه مهمونی یا اصلن یکم بخوابم بدون اینکه نگران ساعت و دقیقه اش باشم. مردم فانتزی دارند ما هم فانتزی داریم دیگه!

با شوشو حرف میزنم بداخلاقه میگم چی شده با عصبانیت میگه نرسیدم ناهار بخورم کارم هم گیره شب هم دیر میام. من هم غذا نخوردم
دیگه هیچی هم تو دانشگاه پیدا نمیشه این ساعت اگه بخوام برم بیرون هم دیگه جای پارک پیدا نمیکنم پس همون بهتر که گرسنگی رو تحمل کنم.
قابل توجه رژیم داران من عین چی وقتی میتونم میخورم اما از بس سگ دو میزنم شدم پنجاه و هفت کیلو. یعنی همینجوری خود به خود ماهی دو سه کیلو کم میکنم. این یکی نکته مثبت این وضع زندگی کردن ه البته.

این کامپیوتر هم قاطی کرده هر دو سه دقیقه یه بار میره تو کما باید از اول بوت بشه. میخوام سرم رو بکوبم به دیوار از دستش از بس وسط برنامه نویسی میریزه به هم.
پسره کفر منو در آورده یه هفته است درگیرایمیل زدن و گرفتن با یه شرکت برای تعمیر دستگاه ه که آخر سر هم نمیشه. حالا ببینیم ما میتونیم قبل از پایان این سال تحصیلی آزمایش رو شروع کنیم یا نه. من که چشمم آب نمیخوره.

الان فقط یه حموم، یک ساعت خواب، یه دونه بشقاب غذای خونگی حال منو جا میاره. باز من رفتم تو رویا!

...

یکی دیگه از گلهای این دنیای وبلاگی پرپر شد.
آرین کوچولو جات برای پدر و مادر و همه ماها خالی خواهد بود. روح کوچیکت شاد.
همین طور اشک که داره میاد به یاد و همدردی همه مادر و پدرهای فرزند از دست داده.

یه عالمه حرف (2)

1.یکی فقط در راه خدا و برای جلوگیری از بیشتر گند زده شدن به هنر سینمایی ایرانی، به فیلمسازان، کارگردانها و نویسنده های محترم ایرانی از نوع صدا و سیما و سفارشی گوشزد کنه که طنز ساختن با فحش دادن و مسخره کردن آدمها چیز بسیار زشت و بیریختی ه.
دستی دستی دارید ته مونده فرهنگ رو هم آتیش میزنید که برای نسل بعدی همین نیمچه تمدن هم نمونه.
اون موقع که ایران بودم از بیکاری میمردم تلویزیون نگاه نمیکردم، حالا اومدم اینجا هزار تا کار دارم اما دیوانه شدم میشینم هی فیلم و سریال( باغ مظفر) دانلود میکنم. هی نگاه میکنم و هی حرص میخورم.

2. یه جورایی از خرید محصولات الکترونیکی میترسم از بس که هر روز یه مدل جدید به بازار میاد و مدل قدیمی از کاربرد میفته.
یه قرن بود میخواستم یه ام پی تری پلیر بخرم که نخریدم بعد تصمیم گرفتم یه آی پاد بخرم که اون هم نشد بعد شد نانو حالا هم که این آی فون اومده. اگه این هم تا چند وقت دیگه رودست نخوره شاید بشه این یکی رو بخریم.
آخرش نتیجه اینکه هنوز باید با نوار کاست بعضی وقتها موزیک گوش بدم.
اتفاقن هنوز هم قابل استفاده است.

3.چند وقتی هست که حساسیتم رو به اخبار و اتفاقات ایران و دنیا از دست دادم.
هنوز هم همه اخبار رو میخونم کانال های خبری رو نگاه میکنم اما مثل قبل تمام تحلیل های موافق و مخالف یه موضوع رو دنبال نمیکنم. از شنیدن بعضی از اخبار داغ نمیکنم وبی خودی هم از چیزی خوشحال نمیشم.
این مدت سر هر خبری میخواستم بیام اینجا( من که جای دیگه ای ندارم برای ابراز نظرهای سیاسی- فرهنگی- اجتماعی!) نظرم رو بنویسم بعد به خودم میگفتم که چی.
اصلن گیرم صدام رو هم زود اعدام کردند و همه هم فهمیدند که میخواستند سر و ته قضیه رو هم بیارند، خب این چه دردی از من دوا میکنه. یا چه میدونم انتخابات شوراهاست چه فرقی میکنه که من بیام اینجا بگم نظرم چیه من که ایران نیستم. یا اینکه ایران داره میره به طرف تحریم؛ خب مگه حرفهای آدمی مثل من اصلن تاثیرگذاری هم داره تو این مسایلی که داره پیش میاد.
حالا عوضش برام روزها و لحظه هام مهمه. میدونم دچار روزمرگی شدم اما فعلن دارم ازش حال میکنم والبته من که ادعای نجات دنیا رو ندارم میدونم اثری هم که با همه جون کندن ها و حرف زدن ها بخوام بذارم اندازه یه اپسیلون ه پس همون بهتر که کلاه خودم رو بچسبم.

4. چند روز پیش با یکی از دوستای قدیمی تلفنی حرف میزدم بهش گفتم من که عاشق ایرانم از ایران برگشتن میترسم.
گفتم این بار که اومده بودم ایران احساس میکردم همه چیز خیلی عوض شده یا شاید هم من خیلی عوض شدم. به هر حال بدجوری یه بام و دوهوا شدم. و این درد من نیست. درد خیلی از آدمهای مثل من ه که نه مثل خیلی ها راحت تصمیم میگیرند برای زندگی همیشگی تو غربت با همه خوبی و بدیهاش و نه مثل خیلی از کسایی که حاضر نیستند به خاطر وابستگی ها ایران رو ترک کنند.
این ترسم خیلی خیلی جدی ه.
مثلن فکر میکنم من چطوری میخوام بعد از پنچ سال زندگی تو این شهر آروم و خوش آب و هوا برگردم تهران با اون ترافیک و آلودگی.
یا چه میدونم چطور میتونم تحمل کنم رفتار غیر متمدنانه آدمها رو تو موقعیتهایی که به هر حال تو زندگی آدم درگیرش میشه.
هر چقدر هم حصار بکشم دور خودم و دوستام و اونهایی که میخوام باهاشون رابطه داشته باشم باز هم درگیر میشم با ارتباطات هر روزه با آدمهایی که تحملشون غیر ممکن ه.
شرایط محیطهای کاری ایران رو چی کار کنم. چطور از بابت سام خیالم راحت باشه که تحت تاثیر بعضی چیزها که دوست ندارم و به صلاحش هم نیست درگیر بشه.
دوستم میگفت تو هم مثل خیلی ها که برگشتند شاید بیایی یه مدت هم ایران زندگی کنی بعد ببینی نیمتونی برای همیشه بذاری بری.
گذشته از اشک و ناله هام برای ایران و دلتنگیهایی که میکنم من چیزهایی خارج از ایران بدست آوردم و خودم رو دوباره طوری از نو شناختم که فکر نمیکنم زندگی توی ایران برام انقدرها هم آسون باشه.
البته من به تنهایی مادرم هم فکر میکنم و این برام یه عامل خیلی مهم ه تو تصمیم گیری.
پ.ن: بعد از نوشتن همین چند خط دیدم کیوان هم برگشته تهران. عجیب از این خاک که با همه بدی و خوبیهاش ولکن آدم نیست.

5.باز کارپروژه ما گیر کرد به خریدن یا تعمیر دو تا قطعه گرون قیمت و باز میره که استاد خسیس من بازی در آووردن هاش شروع بشه.

6. امروز با داییم قراره بریم رستوران دانشگاه کاری بخوریم. راستی نگفته بودم که داییم هم اینجا زندگی میکنه و تو همین دانشگاه هم درس میده. با همه علاقه ای که بهش دارم ولی از اونجایی که زن دایی ه جنسش عجیب خورده شیشه داره زیاد نمیشه ملاقاتش کرد مگر از همین قرارهای دانشگاهی. اینو اگه اینجا نمیگفتم حناق میگرفتم ها.
من اصلن حوصله و وقت غلطگیری ندارم. چشم اشتباه گیرتون رو ببندید و بخونید لطفن

یه قصه تکراری

پرده اول:
تو ایمیلش نوشته خواهرش با یکی از دوستاش کار تزیین و درست کردن سفره عقد انجام میدند. وضعشون خوب شده و از کارشون هم راضی هسنتد.
یادم میاد به بیست میلیونی که خرج معلم کنکورش کردند و یادم میاد به این در و اون در زدنهاشون برای فرستادن خواهره به یه دانشگاه با سهمیه کارخونه دارها که آخر سر هم یکی از دوستان ما حاضر شد معرفی نامه بده و خواهره بره مهندسی نساجی بخونه با شهریه آنچنانی.
فکر میکنم این همه پول اگه برای هر چیز دیگه ای سرمایه گذاری میشد میتونست برای چند نفر کار آفرینی کنه؟

پرده دوم:
از مامان میشنوم که خودش و خواهرش پزشکی رو گذاشتند کنار. دلیلشون هم این هست که حالا بچه داریم و مادرشون هم مثل همیشه دفاع میکنه که مهمترین کار الان برای اینها نگهداری از بچه ها شون ه.
یکی از خواهر ها خرید و فروش موبایل میکنه و اون یکی که شوهرش طلافروش ه و وضعش خوبه خونه دار شده.
یادم میاد چقدر درس میخوندند و چند سال تمام از شرکت تو تمام برنامه ها محروم بودند تا بتونند پزشکی قبول بشند. آخر سر هم با یه پارتی دم کلفت و فروش زمین مادر تونستند برند دانشگاه.
باز هم یادمه تو مدت تحصیل دخترها، پدر و مادر برای اینکه از پس هزینه تحصیل دخترها بربیاند رفت و آمدهاشون رو کم کرده بودند.
چه پولی که با زحمت کار کارمندی و فروش ارثیه به جیب دانشگاه آزاد ریخته نشد که میشد به جاش از لحظه لحظه زندگی لذت برد.

دور و بر من و همه شماها پر از این نمونه هاست. کسانی که نه از روی آینده نگری که فقط از روی چشم و همچشمی سرمایه و زندگی خودشون رو برای تحصیل فرزندانشون تباه میکنند و در آخر هم هیچی نصیب نمیشه جز یه عنوان که این روزها بدجوری توخالی و پوچ شده.

پ.ن: اشتباه نشه من هم دانشگاه آزاد درس خوندم اما همیشه هدفم این بود که هر وقت تونستم پولی رو که هزینه کردم دربیارم اونوقت میتونم بگم درسی که خوندم ارزشش رو داشته؛ که بعد از شش ماه سر کار رفتن همش جبران شد. رشته ام رو هم با اینکه علاقه اولم نبود اما دوست داشتم و از خوندنش لذت بردم.

پ.ن دوم: این حرفها رو برای این اینجا نوشتم چون این روزها بدجوری درگیر این هستم که آیا هزینه ای که دارم میکنم ارزشش رو داره یا نه. البته که من بورسیه هستم و تحصیلم هزینه مادی که برام نداره هیچ، درآمد هم هست ولی آیا ارزش همه لحظه هایی که از عمرم میگذره، ارزش تحمل دوری از کسایی که دوستشون دارم، فاصله زمانی که با بازار کار پیدا میکنم و خیلی چیزهای دیگه رو داره.
سال آخر شروع شده و من بی انگیزه تر از قبل برای تموم کردن این دوره.
من آدم "تحقیق" نبودم به اشتباه(پیدا کردن کار با موقعیت بهتر) درگیر دکترا شدم و حالا هم نه عاقلانه است و نه دلم میاد که ولش کنم.

به یاد غزال

روزی که دختر عمهِ پر زد من فهمیدم که کودکیم مرده.
دیگه اونیکه رازهای بزرگ کودکیم رو باهاش قسمت میکردم نبود.
فهمیدم مرگ هم هست انقدر نزدیک که میتونه رفیق بچهگی هات رو ببره.

روزی که دختر عمهِ رفت فهمیدم هیچ چیزی تا ابد موندنی نیست، حتی من که برای خودم موندنی ترینم.
روزی که دختر عمهِ رفت فهمیدم ما هم انقدر بزرگ شدیم که مرگ باهامون زیاد فاصله نداره.

حالا من موندم و کابوسهام که تو همش اون دختره با لبخند گرمش میاد و بهم نهیب میزنه.
که همش یاد من میاره هیچ چیز این دنیا نمی مونه.
که یادم میاره یه روزی یه نفری هم اینها رو برای من مینویسه.

خوابش رو دیدم. زل زده بود بهم. انقدر زنده بود که باورم نمیشد همون آدم مرده است. همونجوری تو خواب یاد بدن تیکه تیکه شده اش زیر خاک افتادم.
نتونستم دوام بیارم...

بیدار که شدم وقتی برگشتم به این دنیا، همه چیز سر جای خودش بود.
صدای نفسهای کسی که کنارم خوابیده بود.
صورت معصوم کودکی که تو خواب از همه غمهای دنیا دور بود.

خودم رو تو گرمای بودنشون غرق کردم.
هر چند اونها چنان خوابیده بودند که هیچی از من و دلتنگیهام نفهمیدند.

پ.ن:تا نرم و جای خالیش رو تو اون خونه نبینم نمیتونم باور کنم نبودنش رو.

personality type

درس امروز کلاس زبان من با شاگردم راجع به تیپهای شخصیتی بود. کتابی که داریم از روش میخونیم مثل خیلی از کتابهای تدریس زبان یه درس درباره یه موضوع داره که اول تو یه متن اون موضوع رو بررسی میکنه بعد یه سری ورک شاپ فردی وگروهی و یه سری سوال ه. بعد از اون یه داستان وهمراهش نکته های گرامری درس.
درس امروزمون با وجود تکراری بودن موضوع اما برای خود من هم خیلی آموزنده بود.
کتاب تیپهای شخصیت افراد رو از روی یه دسته بندی مشخص کرده که به شش گروه تقسیم میشند:

1.artistic 2.conventional 3.enterprising 4.realistic 5.investigative 6.social.

همراه این تیپهایه سری شغل مرتبط بهش رو هم معرفی کرده.

چیزی که برای من جالب بود قرار گرفتن یه سری مشاغل توی هر گروه بود که قبلن من فکر میکردم تو تقسیمات گروه دیگه قرار میگیره. مثلن برنامه نویس کامپیوتر تو گروه هنر قرار میگیره یا پزشک تو گروه اجتماعی.
تو کتاب ازتون میخواد که با توجه به تعریفی که از هر گروه داده شما تیپ شخصیتتون رو مشخص کنید و بعد با توجه به علایقتون کار مرتبط رو پیدا کنید.
یه مثال هم هست به این صورت که یه دختر رو معرفی کرده که دوست داشته با کودکان کار کنه اما چون تیپ شخصیت خودش رو نمیدونسته اول میره وکیل کودکان میشه اما چون وکالت به تیپش نمیخورده از کارش متنفر میشه و بعد از مشاوره میفهمه که تیپ هنری داره برای همین میشه برنامه ساز تلویزیونی کودکان و حالا از کارش راضی ه و کلی هم پیشرفت کرده.

به نظرم این مورد یکی ار مهمترین مسیله هایی هست که آدم باید قبل از انتخاب رشته دانشگاهی و اشتغال به کار در موردش بدونه ،یعنی دونستن علایق و شناخت تیپ شخصیتی، برای اینکه مسیر رو به خطا نره و همیشه هم از کارش گله مند نباشه و خسته از شرایط.
من خودم هزار مورد بین دوستان واطرافیانم ددیم که از کارشون راضی نبودند اما یک عمر چون چاره ای نداشتند و نمیتونستند زمان رو به عقب برگردونند و جرات ریسک کردن هم نداشتند با تنفر به کارشون ادامه دادند بدون احساس کمترین رضایتی.

حالا فکر کنید اگه همه آدمها یا حداقل بیشترشون میتونستند همون کاری رو انجام بدند که به روحیه شون نزدیک ه اونوقت چقدر راندمان کاری بالاتر میرفت. البته منظورم به ایران ه والا تو کشورهای پیشرفته این موضوع خیلی وقته که حل شده.
فقط فکر میکنم زمان دبیرستان اگه به جای این همه کلاس های بدرد نخور و به جای وقت تلف کردن با هزار جور برنامه بی فایده یه مشاوره اجباری با یه برنامه ریزی صحیح برای ما میذاشتند تا هر کسی بدونه شغلی که میخواد در آینده داشته باشه چی هست چقدر میتونست بهمون کمک کنه.
خونواده ها هم اگه به جای چشم و همچشمی میذاشتند بچه ها همون کاری رو بکنند که دوست داشتند احتمالن نتیجه بهتری داشت.
الان که اینها رو نوشتم میخوام یه اعتراف هم خودم بکنم. مهندسی جزو گروه چهارم ه. با توجه با مشخصات این گروه مهندسی دورترین کار از نظر شخصیتی به من ه!
تعداد زیادی شغل دیگه هست که میتونه برای من ارضا کننده باشه اما حالا که علایقم و مهارتهام رو میدونم و فهمیدم تیپ شخصیتم چی هست یکی از بهترین رشته های تحصیلی برام جغرافیای سیاسی هست که همیشه به شوشو میگم اگه یه روزی دوباره فرصت تحصیل داشته باشم حتمن میرم دنبالش.
در مورد شخصیت من میتونم بگم به گروه دوم و چهارم هیچ شباهتی ندارم، به گروه اول و پنچم کمترین شباهت، و به گروه سوم و ششم نزدیکترین شباهت رو دارم.
شما هم مثل من فکر میکنید اگه انتخاب درستتری میکردید میتونستید با نصف انرژی که گذاشتید نتیجه ای چند برابر بهتر بگیرید؟
مقصر این وسط کی هست و ما باید یقه کی رو بگیریم بابت این انتخاب اشتباه مسیر؟ آیا وظیفه خونواده است که از علایق فرزندان خبر داشته باشه یا اینکه وظیفه مدرسه و سیستم آموزشی یه کشورهست که بتونه افراد رو طوری تربیت کنه تا هر کس در جای خودش قرار بگیره.
اصلن امکان داره به آینده ایران امیدی داشته باشیم وقتی نصف بیشتر مردم در جایی قرار دارند که بهش تعلق ندارند و ازش راضی نیستند؟


در حاشیه: قرارمون با شوشو این هست که سام هر کاری رو که دوست داشت انجام بده فقط شرطش اینه که بدونه چی کار میخواد بکنه و سعی کنه تو کارش متخصص بشه. امیدوارم اون موقع که سام به اون مرحله میرسه تحت تاثیر اطرافیان قرار نگیریم و بتونیم اجازه بدیم راهش رو خودش با چشم باز و شناخت انتخاب کنه.

تا همیشه یادم نمیره که...

شده از نو عاشق همون آدم قدیمی بشید.

چند شب پیش به همه خاطرات اولین روزهامون فکر کردم. باز همون حس گرم رو داشتم و همون پروانه ای که غربیها میگن تو دلم وول خورد.

بعد از چهار سال زندگی و پنج سال آشنایی هنوز مزه اولین بوسه رو میدی. اونروز فهمیدم متوقف شدن زمان یعنی چی.
هنوز جای اولین بوسه ات رو روی پیشونیم دم در خونه مون قبل از اینکه بیایی تو برای مهمونی ظهر جمعه، حس میکنم. اونروز فهمیدم که نمیخواهی بهم آسیب بزنی و اول از همه دوستم هستی.
هنوز یادم نرفته اون لحظه رو تو شب وقتی داشتیم تو خیابون ولی عصر قدم میزدیم و تو اولین اعتراف آشناییمون رو برام کردی و بعدش دستم رو گرفتی و گفتی تا حالا حس میکردم واقعی نیستم حالا میتونم خودم باشم و دستت رو بگیرم. اون روز فهمیدم چقدر شرافتمندی.
هنوز یادم نرفته و حس میکنم همه اون هیجان جمعه صبح ها برای رفتن به کوه و خوردن صبحانه دونفریمون رو. اون روزها فهمیدم چقدر فان هامون به هم شبیه ه. کوه، غذا، هوای تازه، کمی هیجان.
هنوز هیچی یادم نرفته و هیچ وقت هم یادم نمیره که زندگی با تو شادترین و هیجان انگیز ترین و آرامش بخش ترین اتفاق زندگی من بوده.
به سام که نگاه میکنم دلم از عشق هر دوتون پر میشه.
اینا رو نوشتم که بگم چهارتایی شدیم ها.

و این هدیه وبلاگی با یک دنیا عشق به مناسبت شروع پنجمین سال زندگی...

برشهایی از زندگی در یک روز معمولی

صبح ساعت 7
شوشو تازه رفته از خونه بیرون. داره برف میاد. سام داره از خواب بیدار میشه. تعطیلات من و سام از امروز و مال شوشو از فردا شروع میشه.


ظهر ساعت 12
بشقاب غذایی که با سبزیجات باقی مونده تو یخچال درست کردم و خورده شده کنار دستم ه.
سام بعد از کلی بازی و دیدن کارتون و خوردن شیر الان خوابیده.
کارهای خونه انجام شده وهمه جا تمیز و مرتب ه. غیر از جارو برقی که اگه سام بیدار نشه اون رو هم ده دقیقه ای تمومش میکنم.
هوا بعد از یکم باز شدن دوباره شروع کرد به برفیدن. سام اولین برف زندگیش رو دید. بهش میگم:
برف. داره برف میاد.
yuki futeru.
it's snowing.
چه خوب که تهران هم داره میباره. همین که حال و هوای این دو تا شهر مثل هم میمونه، احساس بهتری دارم.

عصرساعت 5
هوا همچنان برفی و آفتابی ه. سام از جارو برقی میترسید. بستمش به آغوشی دیگه نترسید. شدم عین اوشین که تو مزرعه با بچه به دوش کار میکرد.
برای اولین بار دوتایی رفتیم حموم. چه کیفی داره دوباره بچه شدن. از آب بازی لذت بردن. خندیدن از ته دل به اتفاقات ساده.دیدن اسرار پرده بافته شده یا کشف گلهای قالی.
سام بعد از خوردن شیر دوباره خوابید. لپاش گل انداخته.
با برادره بعد از مدتها تلفنی گپ زدیم.
برای شام آش داریم.

شب ساعت 12
شوشو اومد با هم آش خوردیم. خوشمزه نبود، سیر هم نشدیم. پیتزا سفارش دادیم.
مامانه و برادره اومدن چت . سام رو دیدند. مامان دلش تنگ شده میخواد همه کارهای پسره رو تو همین مدت کم و با این سرعت پایین اینترنت ایران ببینه پسره هم بداخلاقی میکنه. با اینکه خوب خوابیده باز هم خوابش میاد.
عصر با سام قسمت اول باغ مظفر رو دیدیم. بیشتر احساس کردم که به ایران نزدیکم.
شوشو سعی میکنه سام رو بخوابونه که با سر وصدای من دم یخچال موفق نمیشه. میدتش دست من تو یه چشم به هم زدن خوابش میبره. وسایل شرکتش رو به خاطر اسباب کشی اونجا آورده خونه. طرحهای قدیمیش رو بهم نشون میده. از چشماش میشه فهمید چقدر به خودش میباله از پیشرفتش. میگه یکی از طرحهام رفت آمریکا یکیش هم اونروز که رفته بودم بازدید تو یکی از کارخونه های تویوتا داشت کار میکرد.
بهش میگم اینکه زن تو شدم کار عاقلانه ای بود. میگه تو هم خیلی منو حمایت کردی. قند تو دلم آب میشه.
پوست صورتش از بودن تو کارگاه پوسته کرده. با کرم و لوسین هم که قهره. دلم ریش میشه.
شب تا وقتی بیهوش بشیم با شوشو حرف میزنیم.

خوابم میبره با حسی مخلوط ازرضایت، دلتنگی، آرامش و عشق به همه اونهایی که دوستشون دارم.

*کوروما

خداحافظ انتظارهای طولانی اتوبوس،
خداحافظ کمردرد در اثر کشیدن باروبندیل هر روزه،
خداحافظ باد و سرما و بارون بی رحم و آفتاب و گرمای دیوانه کننده،
خداحافظ آغوشی،
خداحافط دوچرخه سواری و پیاده روی،
خداحافظ...

سلام ماشین عزیزم،
سلام روزهای سریعتر به کار رسیدن،
سلام پمپ بنزین و تعمیرگاه و پنچری و تعویض روغنی،
سلام...

از امروز یه نفر که نه، یه نفر و نصفی به آدمهای دنیا که از موهبت ماشین استفاده میکنن اضافه شد و به اندازه همین یه نفر و نصفی مصرف انرژی بالاتر رفت و لایه اوزون رفت که سوراخ تر بشه و به مقدار گازهای گلخانه ای و گلوبال وارمینگ اضافه بشه.**

در حاشیه یکم: درستش این نیست که من ماشین خریدم درستش اینه که با شوشو یه ماشین دیگه خریدیم و قبلی رسید به من و سام.

در حاشیه دوم: خیلی ندید بدید بازی درآووردم؟ خب این اولین ماشین زندگیم ه که همه همش مال خودم ه و فقط من و سام سوارش میشیم.( .فعلن جوّ گرفته شدم اساسی از اینکه همه کارهام رو امروز انجام دادم و زود هم اومدم دانشگاه و میتونم برم خرید بدون بارکشی. یکم که بگذره حالم بهتر میشه)

در حاشیه سوم: من و شوشو از یه اتاق نه متری با حداقل درآمد و هیچی وسایل و دو تا دوچرخه شروع کردیم این ه که الان اینهمه ذوق میکنم.

در حاشیه چهارم( قول میدم آخریش باشه):جلوی چشم همه خواننده های اینجا که رقمش رو نمیگم چون پزدونی امروزم پر شده! دارم میگم اگه من با این شرایط، نشینم از سال جدید درست و حسابی درس بخونم باید اعتراف کنم که یه تخته ام کم ه و بلانسبت شماها همون حیوان زحمت کش م.

* ماشین
** این تیکه رو برای این نوشتم که در لفافه بگم ما هم دستمون تو کاره و مثلن باید به این چیزها اهمیت بدیم.

**********
بعد از نوشت: همه خوشحالیم یادم رفت و دلم گرفت از خوندن این نوشته و دیدن این عکسها.
لینک و عکسها و متن از محبوب عزیز

خود مبتذل بینی

حس میکنم اینجا داره یه روال ابتذال رو طی میکنه نه از نوع موسیقی لوس آنجلسی، نه از نوع حرفهای خاله زنکی تو یه مراسم مولودی، نه از نوع روشنفکریِ تو خالی، نه از نوع دگم بازی حزب گراها...
از این لحاظ که فاصله گرفتم از مطالعه و یادگیری. هر وقت تو یه نقطه میمونم بدفرم احساس مبتذل شدن بهم دست میده.
راکد شدم. نه درستش اینه که مغزه راکد شده و این خیلی بده.
وقتی اینجوری درجا میزنی تو دنیایی که همه چیزش رو به جلو و در حال پیشرفت ه همون نقطه نمی مونی؛ هی پس میری.
نباید بزارم شرایط خوب زندگی و اون چیزهایی که میخواستم و بهش رسیدم سد بشه برای دیدن و رسیدن به بقیه زندگی.
باید یه تکون اساسی به خودم بدم.

در حاشیه: واضح ه که میشه بعضی وقتها اینجا یه چیزهایی نوشت که بیشتر مدل بلند فکر کردن ه.

کابوس

دیشب سه بار سام منو از خواب بیدار کرد. هر دفعه مشغول دیدن خوابهای اعصاب خورد کن بودم و اگه پسره بیدارم نکرده بود فکر کنم تا صبح قلبم میومد تو دهنم.

اول خواب دیدم خاله هه داره تو پنجره پشتی وبلاگ خوابگرد موزیک آپلود میکنه( از این بی ربط تر میشد آخه). بعد همون موقع رهبر انقلاب فرمان داد که خاله من مرتده و باید اعدام بشه. من از ترس میخکوب شده بودم تو خواب.
دفعه دوم خواب دیدم سر دفاع یا پرزنتیشن هستم دارم یه مسیله ریاضی رو حل میکنم که کلی یک تو صورت و مخرج داشت. هر چی فکر میکردم بقیه قسمتهای معادله رو یادم نمیومد. برای اینکه خیلی ضایع نشه داشتم یک ها رو از صورت و مخرج با هم میزدم. استادم هم داشت از دستم حرص میخورد.
سوم هم خواب دیدم نینجا شدم و توی راهرو های یه ساختمون داشتم به یه سری آدم شکلیک میکردم. همینجور تیر بود که از بیخ گوشم میگذشت و عین فیلم ماتریکس رد تیرها رو تو هوا میدیدم.

صبح انگار کوه کنده باشم از بس تو خواب تقلا کرده بودم.

یه عالمه حرف

1. الان درست دو هفته و نیم هست که من درس و دانشگاه رو بوسیدم گذاشتم کنار وبه جاش بچه داری و خونه داری میکنم.
تجربه خوبی بود. فهمیدم که اصلن در گروه خونی من نیست که بخوام زن خونه دار بشم. شاید عجیب باشه ولی وقتی قراره هم درس بخونم هم کار بکنم هم آشپزی هم خرید هم بچه داری هم وبلاگ بنویسم هم... وشب هم چهار پنج ساعت بیشتر نخوابم و همیشه عجله داشته باشم انگار راندمانم خیلی بهتره. اینجوری که تو خونه میمونم از اونجایی که مرض وسواس و تمیزکاری دارم و در اثر خونه موندن حالم بدتر هم میشه میزنه به سرم و دنبال یه جای کثیف یا یه نقطه نامرتب میگردم تا بیفتم به جونش.
صبح در حالی که منتظر بودم شوشو صبحانه اش رو بخوره و بره در حالی که هنوز هوا تاریک بود و من هم هنوز کاملن بیدار نشده بودم شروع کردم به مرتب کردن خونه. لبخند موذیانه شوشو رو هم به روی خودم نیاوردم.
در حاشیه: انقدر کاراکتر مونیکا رو تو فرندز درک میکنم که حد نداره.

2. علت اینکه تو بازی یلدا همش از نکات منفی نوشتم این بود که فکر کردم به اندازه کافی اینجا مثبت بودم برای همین بد نیست اون روی پلید ومنفیم رو هم یکم به شماها نشون بدم!!!
دوستانی که منو دعوت کردند ببخشید که من متوجه نشدم چون اصلن این مدت وبلاگ نخوندم و بهارعزیز هم خودش بهم خبر داد که دعوتم کرده.
خلاصه که قصد بی ادبی به دعوتتون رو نداشتم.

3. دارم کتابهای ایرانی برای بچه ها رو با کتابهای ژاپنی مقایسه میکنم. به نکات جالبی رسیدم که چقدر تربیت و ساختارهای فکریمون با هم فرق داره و علت این همه تفاوت بین دو تا جامعه چی هست. منتظرم کتابهایی که خاله ام از آمریکا برای سام داده برسه یه تحقیقی هم روی اونها بکنم بعد اینجا مینویسم که این تفاوتها چی هست و ما کجای کاریم و بقیه دنیا کجای کار.
در حاشیه: هر چی بیشتر پیش میره بیشتر به این عقیده ام مطمین میشم که کار سیاسی تو ایران یعنی وقت تلف کردن. اگه میخواهیم تغییری ایجاد بشه باید کار فرهنگی انجام بشه و کاری هم که از دست من و شما بر میاد این هست که ضعفها رو پیدا کنیم و سعی کنیم نسل بعدی رو با طرز فکر و فرهنگ مترقی تری تربیت کنیم.

4. یه شیرینی مامان برای شب یلدا برامون داده بود معرکه. از گز سکه اصفهان که مامان از تواضع تهران خریده بود. هر چی از خوشمزگی و دیزاین خوشگل بسته بندیش بگم کم گفتم. اگه دستتون رسید حتمن امتحانش کنید. اسمش هم هست کلیات عتیق.
جعبه اش جون میده برای جای جینگول پینگول که من همیشه مونده بودم سرگردون کجا بذارمشون.
در حاشیه: به نظرم این بار صدم باشه که اینجا به شماها ثابت کردم چقدر شکمو هستم.

5. کریسمس مبارک.
شماهایی که خارجه زندگی میکنید چی کار کردید برای کریسمس ایو؟
ما که از اونجایی که خانواده شکمویی هستیم فقط به کافی شاپ رفتن و رستوران رفتن گذروندیم. انقدر که دیشب احساس میکردم تا تو چشمهام پاستا و پیتزا و شیرینی و شکلات و... جمع شده.
آخ که من مرده همه جشنهایی هستم که توش بخور بخوره.
در حاشیه: میدونستید توی ژاپن بزرگترین تفریح خوردن ه. علتش هم اینه چون آدمهای فقیری بودن هنوز این فرهنگ خوردن توشون یه جور تفریح به حساب میاد. اگه ازشون بپرسید هم اغلب بزرگترین آرزوشون دیدن جاهای مختلف و خوردن خوراکی های متنوع هست.

کلی از حرفام موند اما پسره بیدار شده و بوهای مشکوکی هم به مشام میرسه! بقیه پرچونگی باشه برای بعد...

بازی یلدا

تصمیم داشتم سام رو بذارم تو کالسکه و برای هوا خوری ببرمش بیرون اما چون بهار خانوم دعوت کرد و بنده هم اصولن داشتم میمردم بس که حرف نزدم و دنبال یه بهونه میگشتم، پسره رو به زور خوابوندم و اومدم اینجا به نوشتن.

و اما اون پنج مورد...
1.تنفر: بچه که بودم مهد کودک ارمنی ها که با خونه مون یه نیم ساعتی با سرویس راه بود، میرفتم. دو تا برادر تو سرویسمون بودند که همه رو اذیت میکردند. شاید اولین بار بود که حس تنفر رو تجربه کردم. از این دوتا تا سر حد مرگ بدم میومد و هر روز صبح آرزو میکردم بمیرند. هنوز هم که یادم میاد همون حس رو نسبت بهشون دارم.

2. پشیمونی: اولین دوست پسرم رو در سن سیزده سالگی در حالی که خودم هم هنوز نمیدونستم به این رابطه میگن دوست پسر- دختر پیدا کردم. بابام وقتی فهمید یک ماه تمام باهام قهر کرد. برای اولین و آخرین بار بود که بابام رو انقدر از خودم عصبانی کردم. هنوز که یادم میاد از این اتفاق پشیمونم.

3. ترس: من از ازدست دادن آدمها میترسم. برام دیوانه کننده است تصور اینکه خانواده ام، دوستام یا فامیلهام رو با مرگ یا با قهر از دست بدم. دوست دارم رابطه هایی هم که با قهر تموم کردم باز دوباره احیایشون کنم.

4. انزجار: یه همکار کمونیست پیر داشتم که تو شرکت آخری که کار میکردم با هم هم اتاقی بودیم. خیلی هیز بود و شوخی های لوسی میکرد. از اونجایی که من بعضی وقتها اصلن نیمتونم رک باشم به خصوص وقتی با یه آدم بزرگتر از خودم طرفم، هر روز من با حسی بین اشمیزاز( دیکته اش درسته؟) و ادب و حرص خوردن میگذشت. همین شد که من از کومونیستها بدم اومد.

5. خشم: برای خودم با بقیه آدمها یه مرزی دارم و یه فضای خصوصی دارم که آدمها به نسبت نزدیکیشون مرزشون برام دورتر و نزدیکتره. هیچ چیزی تو دنیا به اندازه اینکه کسی حریم خصوصیم رو بشکنه و از مرز خودش پاشو اونطرفتر بذاره عصبانیم نمیکنه. سر این موضوع با خیلی ها درگیر شدم و خیلی ها رو شاید متعجب کردم از اینکه چطور تونستند آرامشم رو به هم بریزند.



و حالا اون پنچ نفر

*کوماتانا

تا این هفته، بچه داری برام همش شیرینی بود و فان ولی تو این هفته فهمیدم نه تنها این وظیفه سرگرمی نیست بلکه میتونه تا سرحد مرگ ناراحت کننده، سخت و خسته کننده باشه و همه اینها بیشتر میشه وقتی هیچ کسی رو کنارت نداری که یکم کمکت کنه یا دلداریت بده و بیشتر اعصاب خورد کن میشه وقتی یه پروژه دکترا نیمه تموم مونده باشه رو دستت و از اون بدتر وقتی تو کشوری مثل ژاپن زندگی میکنی که دکترهاش از ترس مسیولیت پذیری وقتی میبینن بچه ات علایم مریضی داره صداشون در نمیاد و سعی میکنند همه تصمیمات رو بندازند گردن پدر و مادر و مهد کودکها هم از همون قانون احمقانه مدارس پیروی میکنند و تو سرمای زمستون در و پنجره ها رو باز میذارند و بچه ها رو بدون جوراب و لباس کافی تو یه اتاق یخ کرده نگه میدارند که چی انرژی کمتر مصرف کنند...

بیست روزی بود که سام یه سرما خوردگی داشت اما همه اون عواملی که گفتم باعث شد از شنبه کاملن بریزه به هم و دکترهای دیوانه ژاپنی هم به جای اینکه به ما بگن احتمال داره حالش بدتر بشه و ریه هاش چرکی بشه هی ما رو ازاین بیمارستان به اون یکی و از این دکتر به اون یکی پاس دادن تا بالاخره یکیشون بعد از کلی چونه زدن با شوشو بهمون گفت بهتره بریم بیمارستان دانشگاه تا از سینه و سرش عکس بگیرند و اگه لازم شد بستریش کنند.

همین آقای دکتر که معروفترین دکتر اطفال شهرمون هم هست وقتی من صبحش سام رو بردم که ببینه بهم میگه این دواها که فایده نداشته حالا میخواهی باز هم دوا بدم یا نه؟!! یکی بگه نابغه آخه من که سواد پزشکی ندارم بدونم چه کاری بهتره.

بعد از همه این برنامه هاو رفتن به بیمارستان و عکس گرفتن، یک ساعت و نیم تمام چهار تا پرستار و دکتر ریختن سر بچه که بهش سرم وصل کنند. من و شوشو رو هم از اتاق بیرون کردند. آخر سر هم با اینکه یه اکسپرت این کار رو صدا زدند و تمام دست وپای بچه رو کبود کردند نتونستند که نتونستند.
عوضش بهش یه سری دوای دیگه دادند و بوخور هر روزه که الان حالش رو خیلی بهتر کرده ولی همچنان ما تا دوشنبه بین راه بیمارستان و خونه سرگردونیم.

اونهایی که بچه دارند میدونند اونهایی هم که ندارند نمیتونند درک کنند پس لازم نیست من بگم تو اون فاصله که سام گریه میکرد و داشت التماس میکرد از دست دکترها نجاتش بدیم به من و شوشو پشت در اتاق چی گذشت.
این هم بگم آخرش شوشو گفت که بابا جان اگه نمیتونید بی خیال بشید والا این ژاپنی ها که من میشناسم چون وقتی میگند یه کار رو میکنیم به هر شکلی میخواند انجامش بدند، هنوز داشتند بدن سام رو سوراخ سوراخ میکردند.

در حاشیه: تنها شانسم این بود که وقتی به پروفسورم گفتم من نمیتونم یک هفته ای تا سام خوب بشه بیام دانشگاه گفت من درک میکنم. با اینکه قبلش بهم گفته بود باید تا آخر این ماه یه مقاله آماده کنم اما چیزی بهم نگفت. و این تو استادهای ژاپنی یعنی یه موضوع باور نکردنی.
خب من بدش رو میگم خوبش رو هم باید بگم دیگه.

در حاشیه 2: الان هم بر عکس انتظار من سام خوابیده و من تونستم همین چند خط رو بنویسم و یکم دردودل کنم و دلم باز شه.

* یعنی به دردستر افتادم یا تحت لفظیش یعنی بد شد

کیف

روزهای اولی که اومده بودم از صحنه هایی که خیلی تعجب میکردم یکیش این بود که هر چی ژاپنی از مرد و زن میدیم یه عالمه کیف دستشون بود.
یه کیف دستی، یه کیف ظرف غذا، یه دونه کیف لپ تاپ و یه دونه هم پارچه ای که من نمیدونم توش چی میذاشتن. هر کدوم هم دویست کیلویی به نظر میومد!
بعد از چهار سال اینجا بودن، امروز دیدم خودم سه تا کیف دستم ه. یکی کیف سام یه دونه کیف پارچه ای که توش کاغذها و بقیه چیزهای دانشگاه بود یه دونه هم هندبگ. به اینها اضافه کنید دوشنبه ها کیف رختخواب سام رو!
فهمیدم این سیستم ژاپنی هست که آدم رو تبدیل به جا کیفی میکنه!

در حاشیه: آش انقدر شوره که شوشو هم که به ادعای خودش هیچ وقت حتی دوران دانشگاه هم کیف دستش نمیگرفته صبح ها با یه کیف غذا میره از خونه بیرون.

در حاشیه دوم: کسایی که ما رو روزهای دوشنبه میبینن یه بچه تو آغوشی میبینن که از دو طرفش یه عالمه کیف و رختخواب آویزونه و داره با دو تا پای آدم بزرگ راه میره. چیز دیگه ای از من تو تصویر نیست.

در حاشیه دعاگونه: یعنی میشه من یه ماشین بخرم از این وضعیت بارکشیِ هر روزه خلاص بشم؟ وقتی میرسم دانشگاه انگار کوه کنده باشم از خستگی ولو میشم.
راستی بعضی وقتها" خستگی" کلمه مناسبی نیست. مثلن به جای اینکه بگید خسته ام باید بگید دارم متلاشی میشم.

...



بشنو از نی چون حکایت میکند
و از جدایی ها شکایت میکند...


امروز دلم عجیب گرفته.

دلم هوای همه روزها و لحظه های قدیم رو کرده. از کودکی تا اون روزی که از همه اش تو مهرآباد جدا شدم.
هر چی هم به غربت عادت کنی یه روزی یه جایی دوباره همه دلتنگی ها برمیگرده و چه بیرحم ه این دوری.
برام ننویسید که باید تحمل کرد که برای هدفم اومدم که برای تجربه بهتر اومدم.
من الان برای یه لحظه دیدن ایران دارم پرپر میزنم.

دلم هوای سرد تهران رو میخواد. دلم خونه گرم مون رو کنار مامان میخواد که پاهام رو بکنم لای پره های شوفاژ و مامان برام یه بشقاب غذا بیاره.
دلم دوستام رو میخواد که با هم تا خود صبح جوونی کنیم.
دلم شبهای بلند زمستون خونه مامان بزرگه رو میخواد.
دلم دختر و پسر های فامیل رو میخواد که بشینیم تا ابد حرف بزنیم و بازی کنیم و بخندیم.
دلم برادرم رو میخواد که وقتی خوابه برم یواشکی بالای سرش و بیدارش کنم و انقدر اذیتش کنم تا کفرش دربیاد و خواب از سرش بپره تا دوباره روز رو شروع کنیم.
دلم اتاقم رو میخواد با پنجره رو به شهرش که سرما از لای درزش بیاد تو.
دلم ایران میخواد.

من دلم ماهی و صدف و نوری و سوشی نمیخواد. دلم لوبیا پلو میخواد و کباب چرب بازار و جیگر. از سیبزمینی شیرین و نبه بدم میاد دلم لبو میخواد با باقالی داغ.

دلم عجیب تنگه برای خونه که دیگه انگار هیچ نشونی از من نداره.
میشه الان چشمام رو ببندم و بشم همون دختر چهار سال پیش؟ نه شش سال پیش نه ده سال نه پونزده نه بیست و پنج سال پیش.
میشه باز با هم کودکی کنیم؟
میشه دوباره عاشق شد؟
میشه من یادم بره همه اون چیزهایی رو که براش بزرگ شدم؟
میشه برگردم به همون روزهای خوب و بد قدیم؟
به کی بگم دلم اینجا رو نمیخواد.

دلم نمیخواد سام تنها باشه.
دلم میخواد دور و برش فقط من و باباش رو نبینه.

اشکم تا پشت پلکام اومده و برنمیگرده.
دلم تنگه.

پی نوشت: دلم برای جاده کویری اصفهان هم تنگه با اون خیابون درازهُ اول شهر که تا تموم بشه و برسیم به اون سر شهر و من رو به خونواده وصل کنه جونم رو میگرفت. و چه لذتی داشت دیدن زاینده رود بعد از اون همه گذشتن از بی آبی و خشکی جاده.

*موزیک از no-words

چهار ماه عشق

همه زیبایی زندگی ما امروز چهار ماهه شد.
نه قلمم توان نوشتن از این همه حس قشنگ رو داره نه روحم گنجایش همه عشقش رو.
تا آخر عمر زمان لازم دارم تا همه همه اش رو بفهمم.
پسرکم، بودنت زیباترین و بهترین اتفاق زندگی من ه.

بی موقع

وقتی دارم درس میخونم به شام شب و خرید فکر میکنم.
وقتی دارم پوشک سام رو عوض میکنم به حرفهایی که میخوام به شوشو بگم فکر میکنم.
وقتی دارم با مامان حرف میزنم به اینکه چطوری برنامه شیر سام رو تنظیم کنم که تا فاصله وعده هاش بیشتر بشه فکر میکنم.
وقتی دارم برنامه مینویسم به حرفهایی که میخوام تو وبلاگ بنویسم یا کامنتی که میخوام بذارم فکر میکنم.
وقتی دارم شام درست میکنم به لباس و کیف و کفشی که دیدم و خوشم اومده فکر میکنم و برای خریدشون نقشه میکشم.
وقتی خوابیدم به حل مسیله کدهام فکر میکنم.
وقتی دارم خونه تمیز میکنم به ایران فکر میکنم.
وقتی دارم فیلم نگاه میکنم به مامان و داداش ه فکر میکنم.
وقتی دارم حمام میکنم به حرفها و خاطره هایی که آزارم داده فکر میکنم.
...
فقط وقتی که دارم با سام بازی میکنم و وقتی دارم با شوشو دل وقلوه رد وبدل میکنم و وقتی وبلاگ میخونم حواسم به همون کاری هست که دارم میکنم.

مجموعه ها

بچه های ریاضی نظام قدیم یادشون ه. یه درسی داشتیم تو ریاضیات جدید به اسم مجموعه ها.
با این که یه مدت تو دبیرستان ریاضی درس میدادم اما هیچ وقت تو کلاسهای من این درس نبود و نمیدونم تو تقسیم بندی های درسهای نظام جدید کجا قرار گرفته. ولی فکر کنم همه بچه های ریاضی این درس رو خونده باشن.

تو مجموعه ها میخوندیم که هر مجموعه شامل یه سری عضو بودن. بعضی از مجموعه ها با بعضی دیگه اشتراک داشتن و بعضی وقتها با هم اجتماع میکردن و مجموعه بزرگتری رو تشکیل میدادن.

دقت کردید چقدر این قوانین مجموعه ها برای ما آدمهای صادق ه؟ ما هم یه مجموعه ای هستیم از اخلاق و روحیات و آرزوها و عملکردها. از خوبی ها و بدی ها. از ویژگی ها و کمبودها. از خصلت ها و رذالت ها.
یه سری از این عضوها مون با بقیه آدمها- مجموعه ها مشترک ه.
وقتی گروه تشکیل میدیم عضوهامون- اخلاقها و عملکرهامون رو روی هم میذاریم تا یه مجموعه بزرگتر رو درست کنیم.
حالا اگه یه ملت بیشتر عضوهاشون شبیه هم باشه یعنی اون قسمت هاشور خورده بزرگتر بشه یعنی بیشتر شبیه هم هستن یعنی تناقض و درگیری توشون کمتره. و این یه خاصیت یه ملت میتونه باشه که مشترکات زیادی با هم داشته باشن. به نظرم جامعه ای مثل ژاپن که همه از یه قوم هستن و همه عین هم،همچین ویژگی رو داره. شاید برای همین ه که بینشون هیچ اختلاف قبیله ای دیده نیمشه و با هم انقدر متحدن. ژاپنی از هر جای این مملکت که باشه ژاپنی ه و کشورش رو و مردمش رو از خودش میدونه.
از اون طرف اگه یه جامعه ای هم شامل مجموعه هایی با اشتراک کمتر باشه به شرط اجتماع کردن میتونه یه جامعه بزرگتر با گوناگونی بیشتری درست کنه. مثل ایران با اون همه قومیت و زبان و فرهنگهایی که داره. درست ه که پیدا کردن قسمت هاشور خورده اینجوری سختتره ( درگیری های قومی بیشتر میشه) اما از اجتماع این همه قوم و فرهنگ چه مجموعه رنگارنگ تری میتونه درست بشه.

دوست دارم برگردم و قوانین و رابطه مجموعه ها رو دوباره بخونم این بار با دید جامعه شناسی نه ریاضی. جالبه برام ببینم تا چقدر این قوانین با ما آدمها و رابطه هامون مطابقت داره.

در حاشیه: راستی این کیبورد ها چرا نمادهای مجموعه ها رو ندارن؟فکر کنم خیلی میتونه به درد بخور باشه.

Decoding

وقتی با کدهای نفر قبلی سرو کله میزنم تا رابطه متغیر ها رو درآرم عجیب احساس جان نش بودن بهم دست میده!
حالا اگه اضافه کنم زمان بچگی هم کلی دوست خیالی داشتم و هنوز صورت و لباس و کارها و اداهاشون یادم ه دیگه خود خودش میشم.
البته منهای هوش بی حدش و بایوسکچوال بودنش.

در حاشیه: این روزها بهترین سرگرمی برام پازل درست کردن ه. برای اتاق سام یه پازل پونصد تایی والت دیزنی درست کردم. الان هم دارم برای روی یخچال یه پازل دویست قطعه ای ریز از نقاشی های بوتپچلی درست میکنم .
برای من که حوصله و پشتکار کار هنری ندارم تا وقتایی که احتیاج به آرامش دارم برم سراغش، خیلی سرگرمی خوبی ه.

---------

پ.ن: دیشب مامان بهم خبر داد که بابک بیات درگذشت ه. خیلی متاسف شدم. من تازه فهمیده بودم آلوچه خانوم و همخونه اش داشتن برای نجاتش از بیماری زحمت میکشیدن. حیف که نشد. مثل خیلی وقتهای دیگه.

راستی چرا بلا افتاده به جون هنرمندهای ایرانی؟ هفته و ماهی نیست که یه خبر بد از این گروه نشنویم.

یادش گرامی...

افکار توالتانه بچگی

یاد کودکی به خیر که انقدر آدم ساده است. امروز همینجوری یاد اینها افتادم و کلی با خودم به خودم خندیدم.

وقتی بچه بودم فکر میکردم خانوم معلمها هیچ وقت توالت نمیرن. اصرار هم داشتم به همه بگم معلمها تو دستشویی مدرسه فقط دستهاشون رو میشورن و کلن جیش یا کار دیگه کردن فقط مال ما بچه های بی ادب و دون پایه و دوست و آشناهای خودمونه. هیچ کسی هم نتونست من رو مجاب کنه.
وقتی بچه بودم فکر میکردم اگه تو توالت به خدا و قرآن و پیغمبر فکر کنم گناه کردم. جالبه هر وقت هم میرفتم دستشویی همین چیزها یادم میومد و من همش درگیر عذاب وجدان بودم و کاری که میکردم زهر میشد بهم.
بچه که بودم همش فکر میکردم چرا وقتی جمعه ها خونواده عمه ه میان خونه ما توالت خونه ما بوی توالت خونه اونها رو میگیره. بعدن فهمیدم مال خوارک مرغی هست که مامان و عمه عین هم درست میکردن.
خدا میدونه این همه فکر درگیر موضوع توالت از کجا تو مغز من رفته بود.

در حاشیه بی ربط: توبچگی یه بار شوهر عمه ازم پرسید تو که انقدر درس خونی بگو ببینم بزرگترین پستاندار دنیا چیه؟ من هم گفتم عمه نسرین( عمه مامانم که یه دویست کیلویی بود و هر وقت میدیدمش هیبت سینه هاش منو میخکوب میکرد.)
اون عمه از شدت مریضی قند لاغر شد اما این برچسب از همون موقع روش موند که موند.

صبحانه خانه ما

اول: یه لیوان چایی شیرین، یه نون گردویی با پنیر تو یه سینی مخصوص برای پدر خانواده. لقمه ها همه یه اندازه یا یه ورقه نازک پنیر روش.
در حینش دیدن و شنیدن اخبار CNN.
(بعد از امتحان تمام صبحانه های موجود در عالم داره کم کم عادت صبحانه خوری به شوشو منتقل میشه.)

دوم: یه بطری شیر داغ همراه با دیدن انیمیشن های مورد علاقه برای سام لم داده زیر تلویزیون و ایرکاندیشنر.
(این عادت تلویزیون دیدن هم از پدر به پسر ارث رسیده.)

سوم: چند تا آبپاش آب برای گلهای توی باکسها همراه ناز و نوازششون و کندن برگهای خشک شده؛ و یه لیوان برای کاج عزیزم که هر روز پشت در وقتی میرسیم خونه بهمون welcome back میگه.

چهارم: یه لیوان چایی داغ با یه تیکه نون که تمامش با نوش جونی تبدیل به انرژی لازم تا ظهر میشه برای کدبانوی خونه.

و من که از همون صبح نیرو میگیرم از بودن تمام این عزیزان در کنارم.

در حاشیه: بعضی وقتها جای اولی و دومی بسته به اینکه کدوم یکی از مردهای خونه بیشتر گرسنه باشند عوض میشه!

----------

هنرپیشه

حین دیدن پشت صحنه یه فیلم:
من: فکر کنم اصلن نمیتونم هنرپیشه بشم. یعنی وقتی قراره یه جمله رو به عمد با یه حالت خاص جلوی یه عده بگم فقط خنده ام میگیره دیگه چه برسه به ادا و اصول در آوردن.
شوشو خیلی جدی و محکم:اما من میتونم.
یکم ترسناک ه .نه؟

زباندانی

اون اوایل که ژاپنی میخوندم همش فکر میکردم یعنی یه روزی میشه بدون اینکه هی به مغزم فشار بیارم معنی
*کانی
کامی
کاگی
کاکی ,...
رو بدونم.
مدتی هست که این کلمه های مشابه ژاپنی تو مغزم جای خودش رو پیدا کرده.
این اصلن به این معنی نیست که ژاپنیم خوب شده فقط به این معنی هست که دیگه گریه ام نمیگیره از دست این همه کلمه شبیه هم و میتونم با کمترین فشار به سلولهای خاکستری ازشون درست استفاده کنم.
خیلی پیشرفته ها!!!

*کانی=Crab
کامی=paper
کاگی=key
کاکی=Persimmon
----------
بله به همین راحتی دوباره دارم مینویسم. انگار یه چیزی بیخ گلوم رو میگیره وقتی این حرفها رو نمیزنم.(این همون حناق ه که بلوط میگه فکر کنم.)
خدا میدونه این چند روز بیشتر از قبل پست تو درفت گذاشتم!

دیدم انرژی که میذارم برای اینکه جلوی حرف زدنم رو بگیرم به مراتب **خیلی بیشتر از انرژی هست که برای نوشتن همین چند خط تو روزهایی که از شدت بی همزبونی داری دیوانه میشی، میذاشتم. پس عاقلانه تره که فعلن سکوت رو بشکنم.

چرا اینجوری نگام میکنید؟خب خیلی از زنها( آدمها) اینجورین دیگه. من هم یکیشون!

**این کلمه کاملن تزیینی ه!

اینجا

بی ادیت و بدون دوباره خونی این متن رو مینویسم شما نادیده بگیرید تمام غلطهای انشایی و املایی من رو.

نوشتن اینجا برام خیلی با ارزشه و داشتن کامنتدونی راهی هست برای رابطه با دوستان و خواننده های دبده و نادیده . برای من که از همه دوستام دور بودم این مدت این صفحه شد وسیله ای برای درد و دل کردن شد راهی برای خود بودن همونجوری که آدم میتونه با دوستاش باشه بدون اینکه از قضاوت شدن بترسه.
انقدر که اینجا راحت حرف زدم و از دغدغه هام گفتم و غر زدم و ابراز نظرهای پر از اشتباه یا شاید کاملن درست کردم که دیگه یادم رفت تو زندگی عادی و تو جریان رابطه با آدمهای غیر مجازی میتونستم چیزی غیر از خود واقعیم باشم. دلیل نداشتن کامنت دونی هم برای یه مدت طولانی اون اوایل همین بود که بتونم خودم باشم و با نظرات دیگران خودم رو و نوشته هام رو سانسور نکنم و تغییرشون ندم.
من اینجا از همه اون چیزهایی که در لحظه دغدغه ام شد نوشتم از سیاست و مسایل زنان بگیر تا رفتار و سنتهای ژاپنی ها و درگیری های درسیم و دلمشغولی های مادریم.
علت انتخاب اسم خانوم حنا که یاد آور کودکیم هست شاید برای همین بود که بتونم اون کودک درونم و اون خود واقعیم رو اینجا نشون بدم. نمیخواستم ردی از بالغم اینجا باشه هر چند که میدونم خیلی جاها بود اما سعی کردم بیشتر همون بی تایی که دوست دارم باشم.
اینها رو نوشتم که بگم شاید برای یه مدتی ننویسم. .
چند وقتی هست که نمیتونم روی کار پروژه ام تمرکز کنم. چند وقتی هست که میخوام یه تغییر اساسی به روال زندگی درسیم بدم.
زندگی خونوادگیم و مادریم خوب ه وطبق روال اما کار درسم به شدت عقبه و احتیاج دارم یه شتاب اساسی بهش بدم تا بتونم برای سال آینده همراه با تموم شدن دوره بورسیه ام درسم رو هم تموم کنم و بعدش هم بتونم وارد بازار کار اینجا یا ایران یا هرجای دیگه ای که تصمیم سه نفریمون شد بشم.
نمیدونم چقدر طول میکشه این مرخصی و نمیدونم تا کی میتونم دوام بیارم. این تصمیم رو همین امروز صبح گرفتم در حالی که داشتم یه پست از مسافرت هفته پیشمون آماده میکردم. اما یه دفعه فکر کردم در حال حاضر مهمترین اولویت برام موفق شدن تو این دوره درسی هست و از اونجایی که باید نقشهای دیگه ای هم تو زندگیم بازی کنم باید وقتم رو تو دانشگاه فقط صرف رسیدن به پروژه ام بکنم تا وقت برای همه اون نقشها داشته باشم.
مطمینم که نمیتونم به کل بی خیال وبلاگ خونی بشم و مطمینم که وبلاگ خیلی از دوستام رو میخونم اما شاید نتونم مثل قبل کامنت بنویسم و احوالتون رو بپرسم.

اینجا پنجره ای بود برام که به دنیای آدمهایی باز شد که تا ابد هموطن من هستن و تا ابد میشه باهاشون به یک زبون حرف زد.

تا بعد.

ادب!

وقتی یکی از استادهای زبان رو تو راهرو دیدم و بهش گفتم
Hello Mike
تازه یادم اومد چقدر دلم تنگ شده برای صمیمی رفتار کردن و از این همه رسمی بودن ژاپنی ها احساس خفگی کردم.
چند لحظه بعد وقتی از آسانسور اومدم بیرون یه مرد ژاپنی با لباس کاملن رسمی تا کمر تعظیم کرد که اول اجازه دادم اون رد بشه. میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار.
پ.ن: مودب بودن خوبه به شرطی که دیوونه ات نکنه.

پ.ن بی ربط: امروز وقتی اومدم دانشگاه کتاب Reading lolita in tehran رو میزم بود. دم این دوست آمریکایی من گرم که اشتباهی دو تا ازش سفارش داده بود. فقط امیدوارم سام یکم همکاری کنه واین هم دچار درد بقیه کتابهای منتظر تو کتابخونه مون نشه.

امروز صبح

در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود و احساس عذاب وجدان همه وجودم رو پر کرده بود و از اینکه بعد از دیروز که با هم بودیم مجبور بودم ازش جدا شم دلم گرفته بود، یه نگاه عاقل اندر سفیه در حالی که تو بغل خانوم جوون و خوشگلی که بغلش کرده بود بهم کرد که یعنی برو پی کارت تو هم خودت رو لوس کردی!!!
قرارمون با شوشو این بود که از همون اول پسره رو تا جایی که آسیب نبینه و اذیت نشه مستقل بار بیاریم و نذاریم وابسته بشه که این وابستگی بعدن بخواد براش دست و پا گیر بشه یا جلوی پیشرفتش رو بگیره، اما دیگه قرار نبود از همین حالا انقدر بیرون بهش خوش بگذره که زیاد کاری بهمون نداشته باشه!!!

در حاشیه: تا دادمش دست مربی پستونکش از دهنش افتاد مربی گفت
daiji na oshaburi san...
ترجمه اش میشه آقای پستونک با ارزش
انقدر خوشم اومد از این تیکه اش که هر چی یادش میفتم خندم میگیره چی الان برای پسرمون daiji na است.

تبلیغ

بلندگو تون رو باز کنید و این ویدیو کلیپ رو ببینید.



اگه خوشتون اومد بی زحمت برید به این سایت و بهش رای بدین.
کار دختر عمو ه و یکی از دوستاش. بالاخره ما هم باید یه بار برای قوم و خویش و دوست و آشنا یه تبلیغی اینجا بکنیم دیگه.

درحاشیه:میگم حالا اون وسط دنبال اسم فامیل من نگردید حواستون پرت بشه. جدی بهش نگاه کنید ببینید خوشتون میاد یا نه.

پ.ن:برای رای دادن یه ایمیل براتون باز میشه که باید بفرستید بره. تشکرات فراوان.

جای خالی آدمها

مامان رفت.
وقتی دوری از همه چیز و همه کسایی که معنی زندگیت اند، آخر این دیدارها که میشه، هر بار تو موقع جدایی تمام اون حس بد قطع شدن و ول شدن میاد سراغت و تا بیایی خودت رو باز پیدا کنی میمیری و زنده میشی.
جاش خالی ه خیلی. میدونم جای من هم اونجا همیشه خالی ه.
اگه پدر زنده بود مطمینم این همه نگرانش نبودم این همه غصه اش رو نمی خوردم که حالا از فردا باز همه جا تنهاست.
یه چیزایی یه شرایطی تو زندگی هر چقدر هم که عادت بشه هیچ وقت فراموش نمیشه.
بابای عزیزم که حالا سالهای با هم بودنمون و نبودنمون برابر شده همیشه آرزو میکنم کاش بودی کاش این همه زود نرفته بودی تا من اون موقعی که با شوشو و پسرم احساس خوشبختی میکنم خیالم راحت بود که مامان هم کسی رو که دوستش داره، کسی که جفتش ه و همراه زندگیش کنارش داره.
از خودم و این دوری که ناتوانم کرده لجم در میاد. کاش میشد هیچ غربتی نباشه.

روزمرگی2

همین الان پرزنتیشن اول این ترم تموم شد. من تا دقیقه نود داشتم اسلاید آماده میکردم و توضیح مینوشتم.
(از ساعت شش صبح بیدار بودم اما تا پسره بخوابه و من بیام دانشگاه شد یازده)
دو تا سوال ازم کردن یکیش خیلی غیرمترقبه بود و میرفت که نتونم جواب بدم و ایده ای برای حل مشکل احتمالی نداشته باشم. تو فاصله ای که استادم داشت سوال رو ترجمه میکرد به خودم گفتم اگه نتونم مغزم رو به کار بندازم و جواب بدم آبروم رفته چون از همه مقطعم بالاتره نباید کم بیارم.
استادم هم خودش مونده بود که اگه من تونستم جواب بدم چی بگه ولی یه آن لامپ مغزم روشن شد.
خداییش بعد از این همه دوری از درس که چیزهای ساده رو هم یادم رفته فکر میکردم مغزه تشریفش رو برده تو انباری اما انگار باز داره موتورش روشن میشه.
----------
ازبهترین لحظات زندگی زناشویی برای من مواقعی هست که شوشو یه چیزی رو با یه دید دیگه میبینه و من میفهمم که چقدر دیدش درسته و اگه اون نبود عمرن من قضیه رو اونجوری میدیدم. اونوقته که میفهمم دونفری زندگی کردن از تنها بودن چقدر بهتره.
حالا فکر کنم پسره که بزرگ بشه و اون تو مواردی که پیش میاد ابراز نظر کنه چه حالی کنم.
----------
پس فردا مامان میره و من از حالا دلم براش تنگ شده. خوبیش اینه که فردا مسابقه سافتبال دانشکده مکانیک ه و شبش هم برنامه باربکیو و پارتی که من میتونم به خودم مرخصی بدم و از صبح با مامان و پسره باشم.
----------
به دعوت اون یکی بی تا ی مقیم ژاپن قرار بود هفته دیگه بریم تویاما و تو یه سمینار بودیسم شرکت کنیم که خودش و شوهرش از مسیولینش هستند اما نتونستیم هتل پیدا کنیم.
حالا من اصلن اهل شرکت کردن تو این برنامه ها نیستم اما بهانه ای بود برای یه مسافرت دو روزه که انگار جور نشد.
یکی از دوستای شوشو هم دعوتمون کرده بریم با هم قصر کیوتو رو ببینیم. چون هفته دیگه اینجا روز فرهنگ ه و فکر کنم کیوتو که شهر تاریخی و فرهنگی ژاپن هست خیلی شلوغ باشه ترجیح میدیم بمونیم خونه و یه وقت دیگه بریم اونجا.
نتیجه اینکه انگار قرار نیست هیچ کاری بکنیم و فقط باید از بودن در جمع سه نفریمون لذت ببریم.
فکر کنم بهترین کار این باشه که پسره رو ببرم اولین واکسنش رو بزنه تا اگه قراره تب کنه یا هر چی پیش خودم باشه و بتونه تو خونه استراحت کنه.
----------
راستی کسی میدونه واکسن تو ایران از کی شروع میشه و اولیش کی و چی هست؟
من انقدر از جای واکسن ژاپنی ها رو بازوشون خوشم میاد. به قول خارجی ها خیلی کیوت ه. جای دو سری نه تایی سوزن ریز روی بازو. عین خالکوبی میمونه.
حالا وقتی پسره واکسن زد عکسش رو میذارم ببینید چه بانمکه.
----------
به شما ایرونی ها خوش میگذره با این چهار روز تعطیلی؟

ایرانی بودن؛ مسیله این است.

مرد حسابی اول خودت یه شکم بزا ببین چه ماجرایی ه بعد فرمایشات مشعشعانه ایراد کن.
جدن زن ایرانی انقدر باید کوچیک شده باشه که فقط به درد سرباز برای اسلام درست کردن بخوره و بس.
من مرده این تیکه اش م.
"وي گفت: اين غربي‌ها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعيت‌شان منفي است، از اين امر نگران هستند و مي‌ترسند كه جمعيت ما زياد شود و ما بر آنها غلبه كنيم، به همين خاطر مشكل خودشان را به ديگر كشورها صادر مي‌كنند. "
جناب من جای تو بودم اول یکم راجع به غرب که میگی چهار تا کتاب میخوندم بعد حرف میزدم.
اگه نمیدونی از یکی بپرس تا بهت بگه که زن غربی دیگه مثل زنهای بدبخت ایرانی مسلمون فکر نمیکنه وهمه هویتش به مادر بودن و زن خوب خونه دار بودن نیست. برای خودش زندگی رو جور دیگه ای تعریف کرده. و اگر هم بچه دار بشه یا ازدواج کنه برای رفتن به بهشت پوشالی شما نیست.
اگر هم میدونی پس این حرفها رو میزنی که چهار تا آدم از همه جا بیخبر که خداروشکر به لطف سیستم شما کم هم نیستن بشنوند و باور کنند که زن همه هویتش مادر بودن و سرویس به شوهر دادن ه.
-----------
این هم که دیگه آخرش بود.
من هیچ فرقی نمیبینم بین این قضیه و اون موقع ها که مجبورمون میکردن مقعنه چونه دار بپوشیم با جوراب سیاه کلفت. هر دوش به شدت انزجار آوره.
----------
من یکی خسته شدم ازبس جواب این خارجی ها رو دادم و ماله کشیدم رو کارها و حرفهای رییس جمهور مردمی مون و هی یاد این ژاپنی ها آووردم از جنایت های جنگی شون و اینکه نخست وزیرشون هی میره اون معبده که خار چشم کره و چین ه.
دیروز که استادم بهم یاد آوری کرد که تا ایران این مواضع رو داره شرکتهای ژاپنی نمیخوان با ایران کار کنن و شانس من برای پیدا کردن کار تو یه شرکت ایرانی-ژاپنی نزدیک به صفره، رسمن جا زدم و گفتم حق با شماست و من مجبورم صبر کنم دوره ریاست جمهوری جنابش تموم بشه بلکه یه فرجی بشه.
هفته پیش که یکی از دوستای آمریکایی مون اومده بود خونه مون حرف خوبی زد گفت من یه کاتولیک آمریکایی هستم اما دیگه حاضر نیستم نه از خرابکاری مسیحی ها دفاع کنم نه اگه کسی حرفی به بوش زد الکی طرفش رو بگیرم.
میگفت من بیشتر فرهنگ آمریکایی -کاتولیکی دارم اما دیگه به هیچ کدومش اعتقادی ندارم.
حالا من هم فکر کنم فقط یه پوسته فرهنگی از ایرانی -اسلامی بودن ازم مونده و ترجیح میدم دیگه فقط به خاطر ایرانی و مسلمون بودن از ایراداتی که دور و برم میبینم جلوی خارجی ها دفاع نکنم.
بهتره و اصلن درستش همینه که وقتی آدم از مرزهای کشورش اون طرف تر زندگی کرد دیدش رو هم به همون اندازه وسعت بده و احساسش رو هم جهانی تر کنه.
----------
از شدت کار داشتن زده به سرم و به جای اینکه یه سر و سامونی به اوضاع درسیم بدم نشستم اینجا چرت و پرت مینویسم.
عید فطر برای همه دوستان مبارک.

*میخواستم عکس گلی، قلبی، یه چیز جینگول مستونی بذارم اما دیدم عکس این غنچه خندون م از هر تصویری شادتره.

هشتاد و دو

چند روز پیش تو تلویزیون اینجا نشون میداد یه پیرزن هشتاد و دو ساله که یه عده رو برای غواصی و صید یه جور خوراک دریایی هدایت میکرد و چقدر سرزنده و شاد به نظر میومد و از تجربه هاش از سن شونزده سالگی که غواصی رو شروع کرده بود تعریف میکرد برای گروه...

دیروز هم یه برنامه تلویزیونی که مسابقه کارا اوکه هست یه پیرمرد ژاپنی هشتاد و دوساله رو نشون داد که تیپ جین پوشیده بود و اومده بود مسابقه و تعریف میکرد از اینکه شصت ساله جین میپوشه...

من هم هر دوباربه این فکر میکردم چه تفاوتی هست بین هشتاد و دوساله بودن تو کشور من و اینجا.
از اینکه آخر عمرم مثل خیلی از سالخورده های ایرانی منتظر مرگ باشم و بیشترین خوشی زندگیم بشه دیدار بچه یا نوه ای ازم بدم میاد.
من دلم میخواد تا آخر عمرم رو زندگی کنم عین همین ژاپنی های زنده دل.

دلم به حال همه اون مامان بزرگ و بابابزرگهای مهربون و تنها که گوشه یه خونه قدیمی موندن، میسوزه که باید چشم به راه باشن که مرگ زودتر سرو کله اش پیدا میشه یا کسی که یادش اومده روزی تو اون خونه هم زندگی با همه بدی و خوبی هاش جریان داشته.

مادر بودن- زن بودن

اون موقع که صفحه دوم شناسنامه اسم شوشو خورد هی میرفتم سر شناسنامه ام و اسمش رو نگاه میکردم.
برام عجیب بود و تازگی داشت این رابطه جدید و این عضو جدید که قرار بود نزدیکترین آدم زندگیم بشه.
طول کشید تا هضمش کردم. زمان برد تا درک کنم حالا دیگه بزرگترین حامی و تکیه گاهم ه. هنوز هم همه حرفهام رو نمیتونم باهاش بزنم. اما همین که باهاش به یه زبون مشترک رسیدم که فقط خودمون دو تا میفهمیمش، بهم نشون میده خیلی بهم نزدیک شدیم.

حالا انقدر مزه میده وقتی صفحه دوم شناسنامه ام اسم این موجود کوچولو خورده که نتیجه عشق من وشوشو ه؛ که زاده شده از بطن من و نزدیکترین آدم زندگیم ه.
من هنوز مادر بودن رو هضم نکردم هر چند با همه تار و پودم عشق به این موجود رو حس میکنم؛ هر چند بهترین بوی عالم بوی تنش ه و هر چند که زیباترین نگاه و دلنشین ترین صدا رو داره. ولی انگار این عشق از ابعاد وجود من خیلی بزرگتره.
زمان میبره تا همه همه اش رو درک کنم.
همین ناشناخته بودن حسش هم عالمی داره.

الان اگه ازم بپرسید میگم با اینکه دختر مامان و بابا بودن امن ترین حس ه و با اینکه خواهر بزرگ بودن بالاترین اعتماد به نفس رو میده و با اینکه همسر بودن شادترین لحظات رو داره و با همه حسهای خوبی که دوست بودن، نوه بودن، معلم بودن، شاغل بودن، دانشجو بودن و... میده اما
هیچ حسی زیباتر و بزرگتر از مادر بودن نیست.
زن بودنم با این حس جدید کامل شده و فکر میکنم به اوج لذت دنیا رسیدم.

مشغولیت!

حداقل من که اینجا نشستم و دارم وب گردی میکنم از این پسره که الان سه ساعته آویزون به میز خوابه، که بهترم!
حالا نمیگم بقیه دارن تو کارگاه کار میکنن که خیلی ضایع نشم!
پ.ن:خوب شد من چند روزی نبودم والا خل میشدم از این وضعیت بلاگرولینگ.

ناتوانی

تا سرحد مرگ دیوونه میشم از حسادت وقتی میشنوم یا میبینم یا میخونم که مادری به کودکش شیر میده.
این لذت بی نهایت رو فقط برای یه مدت خیلی کوتاه تجربه کردم. لذت دیدن رشد عزیزترین موجود زندگیت از جسمت.
خیلی سعی کردم همه کار کردم تا تو عشق بی نهایتم بتونی سلولهای کوچولوت رو بازهم از بدن من بسازی اما نشد. یعنی نخواستی که بشه. اونهایی هم که دورمون بودن توجهی نکردن که بار همه خودخواهی هاشون میفته به گردن شیر من و رشد تو.
هیچ وقت انقدر مستاصل نبودم انقدر آرزومند.

سادگی

اگه نتیجه خوندن کتاب ها و دیدن فیلمها و تاتر ها و خوندن همه مقاله و تجزیه-تحلیل ها و سفر رفتن ها و روابط با بقیه آدمها و... به قصد یادگیری بیشتر باشه و تو بعد از اینکه خودت رو خفه کردی با همه اینها انقدر بعد به فکرت بدی که دیگه نتونی قضایا رو به همون سادگی که هستن ببینی و هی بخواهی از همه طرف یه مسیله رو بررسی کنی و آخرش یه ذهن آشفته بی قضاوت و بی تصمیم داشته باشی؛ پس لعنت به همه اون یادگیری ها.
کودکی بین کدوم یکی از اینها جا موندی؟
دلم روزگاری رو میخواد که بد چیزی بود که فکر تو میگفت بده و خوب رو هم تو تعیین میکردی.
از شکسته شدن مرزها خوشم نمیاد.

برنده شدن

"شرط برنده شدن تو یه مسابقه ایی که چیزی توش به دست میخواهی بیاری اینه که تو بیشتر از بقیه اون چیز رو بخواهی."

این جمله روچند وقت پیش یه جایی شنیدم. کم کم دارم باورش میکنم و تازه فهمیدم اشکال چی بوده که خیلی جاها شکست خوردم.

مادرانه 1

برنامه ناپذیرترین وضعیت دنیا تازه مادر بودن ه!!!

در حاشیه1: این رو برای غر زدن نگفتم ها. عین مامان عسلی ها قربون پسرم هم میرم. برای این گفتم که بگم هر چی هم میخوام برنامه بذارم آخرش نمیشه و این یکمش اگه تقصیر من باشه بقیه اش برمیگرده به موجود کوچولویی که هیچ برنامه ای سرش نمیشه و من هم هنوز زبونش رو درست نمیفهمم.

در حاشیه 2:جیگرم کباب شد وقتی دیشب رفتم دنبالش مهد کودک و اون با دیدن من و مامان زد زیر گریه و بعدش که مامان بغلش کرد سرش رو عین بچه گنجیشک کرده بود تو بغل مامان.
اصلن فکر نمیکردم از الان انقدر بهمون عادت کرده باشه و ما رو بشناسه.
حالا تا مامان هست میخوام بذارم از بودن در کنار مامان بزرگش لذت ببره.

رونده باش...

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند،
رونده باش.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
زنده باش.
"سایه"
وقتی دفعه اول، اولین مقاله ای که برای شروع درسم تو دوره فوق لیسانس خوندم رو هیچی ازش نفهمیدم و همون موقع یه جایی این شعر سایه رو خوندم این شعر رو روی صفعه اول مقاله نوشتم. تا هر وقت کم آووردم بدونم باز هم باید سعی کنم.
بار دوم، بار سوم...نمیدونم چند بار خوندم تا تمام مقاله رو فهمیدم و تونستم انقدر روی کدهای مربوط بهش تسلط پیدا کنم که وقتی یکی از پروفسورهای درگیر این پروژه رو توی یه کنفرانس پارسال دیدم و ازش یه سوال کردم بهم گفت تو از من هم الان بیشتر در مورد این تحقیق میدونی. بعد هم تونستم یه قسمتهایی به کد ها اضافه کنم که مشکلی رو که استادم هم نمیدونست چطوری میشه حلش کرد رو برطرف کنم، و الان یه مقاله بالقوه برای دوره دکترا داشته باشم.
اینها رو ننوشتم که بخوام قیافه بیام که ما هم آره. اینها رو نوشتم که یادم بیاد اگه یکم بیشتر به خودم فشار بیارم و سعی کنم حتمن میتونم مثل دفعه قبل مشکلاتی رو که الان درگیرش هستم حل کنم.
انگار قسمت بود حالا که این همه به روحیه جنگجو بودن نیاز دارم، امروز صبح که میزم رو مرتب میکنم حتمن این شعر رو پیدا کنم.

نیازها

الیزه خانوم از موضوع درخواست نیازها نوشته و انار خانوم هم خواسته که بیشتر سر این موضوع بحث کنیم:

اگر شخص مقابل خودش نياز من را درك مي‌کرد و به آن جواب مي‌داد که هيچ وگرنه اين تصور و غرور من و هم‌چنين اين فکر که « اگر او خودش اين نياز را در من درك نمي‌کند يا نمي‌خواهد آن را به من بدهد، پس همان بهتر که موضوع کلا مسکوت بماند»،‌مانع مي‌شد که من خواسته‌هايم را بيان کنم و بخواهم. نتيجه رابطه‌اي بود که من براي حفظش از همه فاکتورهاي منطقي رابطه مي‌گذشتم تا صرفا خودش را حفظ کنم، و چيزي که در دستانم باقي مي‌ماند به هرچيزي شباهت داشت جز يك رابطه‌ي معمول دوستانه. نتيجه دوست‌داشته‌شدن فرضي ذهني از طرف دوستان بود،‌ بدون اين که اين دوست‌داشته‌شدن لذتي يا فايده‌اي براي من داشته باشد يا نياز عاطفي‌ام را پاسخ گويد. نتيجه روابطي بود که من به قيمت خودخوري و پنهان کردن خود حقيقي‌ام و خواسته‌هايم حفظ‌شان مي‌کردم بي‌آن که آرامش و امنيتي به من بدهند.

این هم کامنت من بود برای الیزه که کامنتدونیش ارور داد و نتونستم پستش کنم.

فکر کنم این درگیری ذهنی برای خیلی از ماها وجود داره. من هم رابطه ای رو تجربه کردم که توش همیشه از نیازهام میگفتم اما چون برآورده نمیشد هم باعث از دست رفتن اعتماد به نفسم میشد و هم خشم همیشگی از طرف مقابلم. اما الان کاملن بر عکس شدم یعنی اگه در اوج نیاز هم باشم نمیتونم اون رو به زبون بیارم. و دارم از این شرایط هم اذیت میشم. یه نظرم رعایت تعادل بهتر از هر حالت باشه. یعنی یه جاهایی و در برخورد با یه سری آدمها که میدونی جواب میگیری نیازهات رو درخواست کنی و جایی که میدونی چیزی در انتظارت نیست بذاری اون نیاز تو دل خودت بمونه. دلیلی نداره همه آدمها همه نیازهای آدم رو تو رابطه پاسخ بدن.
این یه جور محافظه کاری میخواد همراه با شناخت طرفت. اما امکان اذیت شدن خودت کمتر میشه.

حالا یه سوال دارم از همه کسانی که اینجا رو میخونن به خصوص آقایون. میخوام بدونم آیا بین آقایون هم کسانی هستن که نتونن نیازها شون رو به زبون بیارن؟ تصور من اینه که به خاطرتربیت متفاوت و برخورد متفاوتی که مردها تو جامعه ما میبینن این حالت کمتر توشون دیده میشه یعنی خیلی راحت تر از نیازهاشون حرف میزنن و به همون نسبت اگه نیازهاشون برآورده نشه هم کمتر دچار ناراحتی یا عدم اعتماد به نفس میشن. واقعن همین طوره؟
این موضوع وقتی پررنگ تر میشه که پای یه زندگی مشترک در میون باشه. من فکر میکنم حداقل این موضوع بین زن و شوهر ها باید حل شده باشه یعنی بکی از مهمترین مسایل تو رابطه زن و شوهر اینه که اونها نیازهای همدیگه رو بشناسن و چون هیچ وقت شناخت آدمها حتی اگه زیر یه سقف هم زندگی کنن کامل نمیشه بهترین حالت اینه که این نیازها بیان بشه.
در مورد خودم بگم که من نمیتونم همه چیزهایی رو که میخوام از شوشو درخواست کنم یعنی نمیتونم خیلی از نیازهام رو باهاش در میون بذارم. یه علتش اینه که خیلی جاها توقع دارم خودش ازم سوال کنه حتی برای این موضوع سعی میکنم با یه زبونی متوجهش کنم که من الان یه چیزیم هست ولی بعضی وقتها اون تو باغ نیست( اینو بعدن که مسثله برطرف شده فهمیدم) و در بیشتر مواقع هم سعی میکنه به روی خودش نیاره(به خصوص اگه موضوع مهم باشه بیشتر سعی میکنه مسکوت بمونه).
این موضوع الان تو زندگیم خیلی پر رنگه. یعنی حرفهایی هست که دلم میخواد باهاش در میون بذارم اما نیاز دارم که اول اون بپرسه و سعی کنه مشکل من رو حل کنه. و میدونم حرفهایی هم هست که اون میخواد بهم بگه اما با توجه به شرایط* من فکر کنم محق باشم که اون پیش قدم بشه. برای همین هست که دلم میخواد بدونم بقیه تو این مواقع چی کار میکنن.
یه موضوع دیگه هم هست. من از دعوا خیلی بدم میاد و چون من و شوشو هر دو آدمهای لجبازی هستیم احتمال اینکه تو عنوان کردن یه بحث کارمون به جنگ و جدل بکشه خیلی زیاده و من هم ازش گریزونم.
یه جواریی الان که دقت میکنم میبینم من تو بیشتر روابطم از نیازهام گذشتم برای اینکه از دعوا و قهر و در بدترین حالت به هم خوردن رابطه میترسیدم.

* من بعد از زایمانم خیلی کم تحمل و ضعیف شدم به طوری که تا چند هفته پیش سام گریه شدید میکرد من تمام تنم شروع میکرد به لرزیدن و دست پاچه و مستاصل میزدم زیر گریه. شرایطی هم پیش اومد که به بدتر شدن حالم کمک کرد. همین ناراحتی باعث شد که دیگه بدنم نتونست شیر درست کنه و سام بعد از یک ماهگیش دیگه ازم شیر نمیخوره و این موضوع بیشتر ناراحتم میکنه.

در حاشیه: سام برای اولین بار سرما خورده. قرار بود از امروز بره مهد کودک اما با دیدن بی حالیش فعلن خونه میمونه. مامان هفته دیگه میره و من از حالا غم عالم ریخته سرم. دانشگاه هم دوباره شروع شده و من انقدر از کارهام عقب افتادم که باید مثل اسب بدوم تا شاید بتونم تا آخر امسال یه مقاله چاپ کنم و یکم جلو بیفتم.
به همین خاطر و چون میخوام تعداد بیشتر برای این پست نظر بگیرم شاید چند روزی ننویسم.

ساختار شکنی

بروک بک مانتین رو همراه مامان و شوشو دیدم.
از خود فیلم باحالتر تاثیر فیلم رو مامانم بود که هم احساساتی شده بود هم نمیتونست قبول کنه ساختار ذهنش از همجنس گرا ها بهم بریزه.
هی میگفت چقدر فیلم قشنگی بود؛ چقدر متفاوت بود. بعد میگفت اما طبیعی نیست دوباره میگفت مگه میشه دو تا مرد این همه همدیگه رو دوست داشته باشن. باز میگفت اگه اینها از اول میدونستن انقدر زندگیشون خراب نمیشد...
من هم که کلی رفته بودم بالای منبر و از دلایل همجنسگرا بودن و دفاع از هویتشون براش سخنرانی میکردم کلی عقده هام باز شد و احساس روشنفکری کردم!
اما خداییش با همه ژست روشنفکری و این حرفها ولی من هنوز هم برام عجیبه یعنی فقط هویت جنسی همجنسگرا ها برام کاملن قابل درک نیست نه اینکه زیر سوال ببرمش فقط نمیتونم کامل هضمش کنم.
عین خیلی موارد دیگه که از مجموعه رفتارهای آدمها برام هنوز قابل درک نیست.

پ.ن: این روزها دارم کدبانوهای مستاصل و سیزن جدید بیست و چهار رو هم میبینم. مامان هم که حسابی فیلم بارون شده میگه حق داری از سریالهای و فیلمهای ایرانی خوشت نمیاد.

خوش هیکل

به یک انگیزه خیلی قوی برای آب کردن چربی های اضافه شده در دوره حاملگی نیازمندیم. از همه کسانی که هیکل های رو فرم دارند و میتوانند هر لباسی رو که دوست داشتند بپوشند جهت تحریک حس حسادت اینجانب درخواست میشه عکسهای خوشگلشون رو با ایمیل برای ما بفرستند.
به همه عکسهای رسیده توجه ویژه خواهد شد.

خداییش وقتی مانتوی تنگ و کوتاه در میون نباشه، هیچ فامیل و دوست خوش هیکلی هم دور و برت نباشه و هیچ مهمونی هم نخواهی بری پیدا کردن انگیزه برای نخوردن خوارکی های خوشمزه خیلی کم میشه.
این وسط دلم برای شوشو میسوزه که با چه روحیه ای برام کتونی خرید که برم ورزش و یه حالی به خودم بدم. باید برای نا امید نکردن اون هم شده یه حرکتی بکنم.

پ.ن: گوشزد باز یه بحثی راه انداخته که بی ربط به این پست من نیست. دکتر گوشزد خان خوب از ماها برای آمار گیری و نظر سنجی استفاده میکنی ها. پورسانت اینجانب فراموش نشه. بالاخره ما هم همشهری هستیم!

پ.پ.ن: یادم اومد اینو هم بگم که بی ربط نیست. یکی از شرایط ازدواج من با شوشو این بود که اگه بعد از زایمان تو سن بالاتر نتونستم با ورزش و رژیم دوباره رو فرم بیام شوشو هزینه عمل شکم و بقیه قسمتهای اضافی رو بهم بده. فکر کنم این یکی از عجیب ترین شروط ازدواج باشه اما خوب من یه چیزی میدونستم که این شرط رو گذاشتم.
حالا شوشو فکر میکنه شوخی کردم اما من که خیلی هم جدی ام. شما هم خواستید بخندید اما بعدن به حرف من میرسید که چقدر کار عاقلانه ای کردم!

پ.پ.پ.ن: حالا یه حرف جدی هم بگم. من برام خوش هیکل بودن در درجه اول برای این مهمه که بتونم هر لباسی رو خواستم بپوشم. کلن من زیادی عاشق لباس ام و اگه یه روزی به خاطر هیکل بد نتونم هر چیزی رو که دوست داشتم بپوشم غم عالم میریزه سرم.
نه اینکه نظر دیگران برام مهم نباشه اما علت اصلیش همینه که گفتم.
میخوام از همه کسانی که به دعا و انرژی مثبت اعتقاد دارن برای این دوست خوبم و خواهرش دعا کنن.
ممنون لطف همگی.

خوددلتنگی

همه از اول مهر گفتن و حس نوستالژی و مدرسه و جنگ و خاطره هاش، من فقط یادم اومد که دیگه اون بی تای زمان مدرسه نیستم.
دیگه اون بی تایی که رنگ قرمز چراغ اتاقش همه رو دیوانه کرده بود نیستم.
دیگه اون بی تای بیست و دو ساله که دنیاش به سر رسیده بود نبودم یا حتی اون بی تای بیست و پنج ساله که از هر لحظه زندگیش لذت میبرد و آرزوهای بزرگ تو سرش داشت.
دیگه اون بی تای بیست و هفت ساله هم نبودم که احساس میکرد با تجربه هاش میتونه دنیا رو درک کنه یا حتی اون بیست و هشت ساله تنها تو یه شهر دورافتاده.
اون کسی که چند روز پیش تو آینه کشفش کردم یه من دیگه بود که حالا دنیا رو یه جور دیگه میبینه. برای اولین بار بود که این زن سی و دوساله رو میدیدم.
یادم نیست دفعه قبل کی خود جدیدم رو کشف کردم اما اینبار این زن جدید برام انقدر تغییر کرده بود که باید باز از نو بشناسمش.
خوبه که خاطره ها هستن تا یادت بیاد کی بودی. فقط نفهمیدم کی اینهمه تغییر کردم.
دلم برای خودم تنگ شد.

Very first conversation

من: آآآآآآآآآآآآآآ...اواواواواواو...یییییییییی
سام:آآآآآآآآآآآآآ...ا...ا...ا...او
من: قربونت برم نخودچی من.
سام:نگاه متعجب با یکم اخم.

و اینجوری بود که من طبق کشفی که شوشو کرد تونستیم برای اولین بار با پسرمون مکالمه کنم و قند عالم تو دلم آب شه.

تصادفی

مسخره ترین اتفاق تو دنیا اینه که به اندازه یه اپسیلون این طرف اون طرف شدن، تو میتونستی به جای زن، مرد باشی یا به جای مرد، زن.
بعد اونوقت به خاطر همین یکم تفاوت تو شرایط بوجود اومدنت کل زندگیت میتونست یه شکل دیگه باشه.
احساس بدی بهم دست میده وقتی به این نتیجه میرسم که ما ها هممون تصادفی هستیم.

پ.ن:فکر کنم به خاطر شروع شدن پاییزه که فیلسوف شدم یا شاید هم زده به سرم.

Hip-Hop

نتیجه گوش دادن شبانه به موزیک های مورد علاقه شوشو در دوران حاملگی این میشه که پسره تا صدای این آهنگ رو میشنوه اگه در اوج گریه هم باشه ساکت میشه و میخ میشه به یه گوشه و از موزیک لذت میبره!!!
اون همه آهنگهای کلاسیک که من گوش دادم یه ذره هم تاثیر نکرد؟!آرزوهای بزرگم بر باد رفت...
پ.ن: سام عاشق صدای جاروبرقی هم هست. شوشو میگه این روحیه اش به من رفته!!!

مشروعیت موفقیت

انوشه انصاری رفت فضا تا به رویای کودکی خودش حقیقت بده .
این وسط باز غرور ملی خیلی از ایرانی ها قلنبه شد. زیاد خوندم و شنیدم که ایرانی ها از اینکه اولین زن توریست فضایی ایرانی هست احساس افتخار کردند و درکنارش هم خیلی ها گفتند اگه این خانوم به جای صرف این همه هزینه برای یه سفر پولش رو برای کارهای خیریه داده بود چی میشد.
اول اینکه من یکی خیلی درک نمیکنم موفقیت این خانوم چه ربطی به ایرانی بودنش داشت. مثلن اگه ایران مونده بود با همه هوش و تلاشش چقدر امکان موفقیتش بود. یعنی با صد برابر این تلاش هم میتونست به همچین موقعیتی برسه. من یکی که شک دارم.
البته که وقتی اسم ایران جایی غیر از مسایل هسته ای و نقض حقوق بشر و تروریست میاد باعث خوشحالی ه و باعث میشه سرمون رو بالا بگیریم اما خودمون رو گول نزنیم دیگه، این همه پیشرفت یه علتش هم محل زندگی خانوم انصاری ه.
بعد هم راستش نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنند که اگه کسی پول و ثروتی داره باید حتمن کار خیر انجام بده تا به عنوان یه انسان شناخته بشه و هزینه ثروتش مشروعیت پیدا کنه. چرا فکر میکنند بقیه حتمن موظفند که به بدبختی های دیگران فکر کنند یعنی بدون انجام کار خیر چیزی از انسانیت آدم کم میشه و ارزش موفقیت آدم پایین میاد؟
این اصلن به این معنی نیست که بخوام زحمت و ارزش کار کسانی که برای بهتر شدن وضع دیگران از خواسته های خودشون میگذرند زیر سوال ببرم فقط میگم اگه یه نفر نخواست به این مسایل توجه کنه هم چیزی از ارزش موفقیتش کم نمیشه.
از نظر من این خانوم انصاری یه زن یا اگه نخوام مرز جنسی بذارم یه انسان موفق ه که با تلاش خودش به ثروت رسیده و حداقل به من یکی نشون داد که آدمیزاد میتونه با سعیش به آرزوهاش برسه حتی اگه این آرزو رفتن به فضا باشه.
یه وقتایی فکر میکنم اگه خیلی از ما ایرانی ها به جای دلسوزی کردن برای دیگران( که در صد زیادیش تظاهره) فقط به فکر پیشرفت خودمون بدون خراب کردن دیگران و بدون دودوزه بازی و ریا و تقلب بودیم، شاید وضعیت ایران خیلی بهتر از اینی بود که الان هست.
از این وضعیت شلخته نوشتن تو اینجا حرصم دراومده.
گفتم اگه نرسم این رو هم بنویسم رسمن خل میشم.
حرفهام تلنبار شدن

بازگشت+ یکم غر

پسره رو گذاشتم پیش مامانی که میتونست الان مشغول جینگولی مستون کردن و آماده شدن برای عروسی دختر عمهه تو اصفهان باشه عوضش ته دنیا داره شیر درست میکنه و پوشک عوض میکنه، و بدون هیچ عذاب وجدانی نشستم یه دل سیر وبلاگ و خبر میخونم.
دلم برای زندگی اجتماعی -مجازی- وبلاگی تنگ شده بود.
راستش الان که نوشتم یکم وجدانم درد گرفت. برم یه زنگی بزنم ببینم اژدهای خفته ما مامانه رو خورد یا نه!

یه سوال. همه آقایون از تنها موندن با بچه نوزاد میترسند و دست و پاشون رو گم میکنند یا فقط شوشوی منه که این وحشت رو داره دست به پوشک بزنه یا اگه بچه گریه کنه دست و پاشو گم میکنه ؟
چند روز پیش با شوشو رفتیم یه مال که خرید کنیم ازش خواستم یکم سام رو نگه داره تا من برم یه دوری بزنم. وقتی برگشتم دیدم رنگ از روش پریده و عصبانی بود که چرا انقدر دیر کردم. بهش میگم شوشو بالاخره شاید مجبور بشی یه وقتایی باهاش تنها باشی . میگه نه تو مکان عمومی. اما من میدونم اگه تو خونه هم بود همین قدر دستپاچه میشد.
آقایون محترم لطفن قبلن فکر اینجاهاش رو هم بکنید و بعد برای ازدواج و احتمالن بچه دار شدن اقدام کنید!بچه داری که فقط بابایی قربونت برم نیست که آخه.
----------
این نوشته نارنج شاهکاره.