من بی‌رحم‌ترین مادر دنیا م.

1.از صبح قیافه اش جلوی روم ه. اون اشکهای التماس آمیزش و اون همه آرامشش وقتی دید برعکس همیشه پشتم رو بهش نکردم و نرفتم و برگشتم کنارش نشستم تا با دوستاش اسنکش رو بخوره.
دم ماشین باهاش از لای پنجره اتاقشون که پیدا بود بای بای کردم.
دیشب خواب میدیدم که شاهرخ* یکی از انگشتهاش رو توی کار از دست داده وجلوی روی من اون یکی انگشتش رو هم قطع کرد. اما صورت اون نبود. صورت سام بود.
دلم ضعف میره از این همه بی‌رحمی خودم. از اینکه باید کنارش باشم و نیستم از اینکه هیچ کس دیگه ای هم نیست. نه من رو درست میبینه نه پدرش رو و نه هیچ محبتی از جای دیگه میگیره. این خیلی بده.
امروز برای اولین بار به جای هوو و اییی و... صدام کرد. به وضوح گفت ماما وقتی داشتم جلوی آینه موهام رو میبستم.
تمام شادی پسرک به بازی با من ه و من همیشه گرفتار زندگی.
بزرگ شده و چند روزیه که لجباز و عصبی ه. نکنه تقصیر من باشه که تنهاش میذارم. شبها از ذوقش که کنارم ه تا وقت بی‌هوشی حتی تو اتاق تاریک شادی میکنه.

2.از اینکه اینجا با خانوم حنای دیگه ای یا بهتر بگم با وجه دیگه ای از من روبرو بشید چه احساسی خواهید داشت؟

*همون شوشوی سابق. از بس هر جا رفتم دیدم با لوس ترین حالت ممکن از این کلمه استفاده کردند دیگه ترجیح میدم با اسم خودش اینجا هم صداش کنم. آخه من چی بگم به شماها که گند میزنید به همه احساس آدم نسبت به یه کلمه.

خوشبختی‌های من

1. در حین رفت و آمدهای همیشگی میخکوب تلویزیون شدم و برای بار صدم نشستم awakenings رو دیدم.
یه جایی آخرای فیلم مادر میگه وقتی پسرم سالم به دنیا اومد از خودم نپرسیدم چرا انقدر فرزند خوبی دارم اما وقتی این اتفاق افتاد همش دنبال این جواب بودم که چرا باید اینطور بشه( نقل به مضمون).
مسیله همینه که خیلی از ماها وقتی زندگی بهمون لذتی میده نمی‌پرسیم چرا اما وقتی ازمون گرفته میشه فکر میکنیم چرا این اتفاق افتاد.
نمیخوام در مورد شاکر بودن بالای منبر برم فقط خواستم به خودم بگم باید بیشتر حواسم به خوشی‌هام باشه.

2. دوست عزیزم برات نوشتم. رفته بودیم پارک و من یادت کردم.
وقتی سام و باباش رفتند که قدم بزنند دراز کشیدم روی زیرانداز، روی چمنها و نگاهم افتاد به مادر و پدرهایی که با بچه‌هاشون با سر و صدا بازی میکردند. نگاهم افتاد به دختر و پسر و زن و مردی که سگهاشون رو میگردوندند. نگاهم افتاد به همه اون همه شادیِ بی غل و غش و آزادی و رنگ.
یادت کردم.
میدونی من رویاپرداز خوبی هستم. همه زندگیم یاد گرفتم وقتی حسرت چیزی رو دارم بسپرمش به قوه تخیلم و از تصویرش لذت ببرم.
فکر کردم ایران م. تو هم کنارمی با یه تی شرت صورتی. کنار هم دراز کشیدیم و داریم دو تا عقابی که تو آسمون دنبال شکار بودند رو نگاه میکنیم و گپ میزنیم.
از ته دل حسودیم شد به همه این ژاپنی‌ها و همه مردمی که سرزمین‌شون براشون بهترین جای زندگی ه.
خیلی وقته دیگه مقایسه نمیکنم. دیگه نمیگم چرا اینجوری شد. سعی میکنم تصور کنم ایرانی رو که شبیه اون چیزی هست که میخوام باشه.

3. با داشتن همراه مهربون و شوخ با داشتن یه پسر خوش اخلاق و سالم؛ با داشتن مادر و برادری که همه پشتوانه زندگیم هستند؛ با داشتن دوستان مهربون و یه خانواده بزرگ و شلوغ خوب و با داشتن هزار تا خوبی زندگی من خوشبختم حتی اگه...

نیکو اخلاقی شدم!

اومدم وبلاگ سام رو پینگ کنم اشتباهی مال خودم رو هم پینگیدم.
این روزها ملالی نیست جز سگ اخلاقی خانوم حنا در اثر تغییرات هورمونی ماهیانه و به هم ریختگی جو خونه در اثر همین نهایت نیکو خلقی.
پدر و پسر هم اینجور مواقع خوب هوای آدم رو دارند والا که باید هی جیغ و داد و غرغر و دیوونه بازی رو تحمل کنند.
این تعطیلات طلایی امسال خیلی لوس و بی موقع است. جمله خبری بود.
برم تا جو اینجا رو هم به گند نکشیدم.

پ.ن: کار خوبی که این چند روز کردم خونه تکونی بود. در جریان این امر خطیر یه ایده بکر برای اینجا به ذهنم رسید. فعلن که مغزم تعطیله هر وقت کرکره رو کشیدم بالا میام ازش مینویسم./

تله کنفرانس در مورد کار تیمی در ایران

یکی از برنامه‌های مجموعه فرهنگی هنری تهران برگزار کردن تله کنفرانس ه که تا به حال خیلی از دوستان همسایه مثل انار و لوا و حامد قدوسی هم به این برنامه به عنوان سخنران دعوت شدند.
این بار یکی از دوستان من که فارغ اتحصیل مقطع فوق لیسانس در رشته مدیریت هست قراره سخنران‌شون باشه. من هم گتیم یه تبلیغ و اطلاع رسانی اینجا بکنم بلکه از خواننده‌های اینجا کسی باشه به این موضوع علاقه‌مند باشه و بخواد شرکت کنه.
موضوعش جالب ه به خصوص که می تونه طیف وسیعی از دانشجوهای دوره های مدیریت یا مدیران شرکتها رو مخاطب قرار بده.
اگه به مسایل تیم ورکینگ و MBA علاقه‌مندید از دستش ندید.
اطلاعات بیشتر رو روی عکس ببینید.( اگه روی عکس کلیک کنید با ابعاد بزرگتر میتونید ببیینید.)

گل و بهار و اردیبهشت و از این حرفا

آخیش چشمام باز شد. خیلی فکرتون منحرف ه اگه فکر کردید منظورم دست به آب ه. منظورم به برق ه که اومد.
به مناسبت این اتفاق خجسته این پست رو تقدیم میکنم به همه اون دوستایی که تو تاریکی خیابونهای اینجا راه خونه من رو گم نکردند و بهم سر زدند.
.من از اونجایی که با آدمیزاد زیادی اینجا رفت و آمد ندارم و سالی دوازده ماه در حال رسیدگی به فضای سبز خونه هستم اینه که دیدم تا دوباره گلها رو برای تابستون عوض نکردم خوب ه شما رو دعوت کنم بالکن مون گلهام رو ببینید. البته این همش نیست ها. اون سری که برای زمستون بوده در حال موت ه . منتظرم بقیه اش هم پژمرده بشه تا یه جا تغییرشون بدم.


این ماهی که تو ژاپنی بهش میگن "کوین نو بوری" به مناسبت پنجم می روز کودک توی تقویم ژاپنی هست. معمولن همه خونه‌ها از چند روز قبل از این ماهیی‌ها در ابعاد مختلف، به نسبت وسعت خونه، توی باغچه هاشون آویزون میکنند که نشونه افراد خونه و بچه‌ها هست.
ماهی بزرگ آبی نشونه مرد خونه؛ ماهی بزرگ صورتی یا قرمز نشونه زن خونه و به تعداد بچه های پسر ماهی کوچیک آبی و برای دخترها صورتی آویزون میکنند. بعضی ها هم مثل ما فقط برای بچه ها آویزون میکنند. وقتی باد توی دهن این ماهی میپیچه مثل یه پرچم به اهتزاز در میاد.
در آخر هم گل خندون خونهٔ ما جناب آقای سام در حال فریاد زدن و آواز خوندن و خندیدن...

فکر کردن به آینده با صدای بلند- صبح‌های مادرانه

1. به شدت به آینده زندگی‌مون تو ژاپن بی‌اعتمادم. آدمهایی رو میبینم (ایرانی و غیرایرانی) که با کلی سواد و کار خوب باید چیزی حدود بیست سال اینجا زندگی کنند تا شاید دولت ژاپن بهشون اجازه اقامت دایم -نه مهاجرت و نه سیتی‌زنی- بده که بتونند تازه امیدوار بشند به موندن تو اینجا. تا بتونند اجازه خرید خونه داشته باشند. تا بچه‌هاشون با خیال راحت مدرسه‌شون رو ادامه بدند و فکر نکنند بعد از چند سال اینجا مدرسه‌رفتن شاید مجبور به ترکش بشند.
به خودمون که نگاه میکنم میبینم به هیچ وجه نمی‌تونیم این همه سال پادرهوا موندن رو تحمل کنیم. همین حالا بعد از حدود پنج سال اینجا موندن و دست و پنجه نرم کردن با همه اون مشکلاتی که زندگی تو یه کشور خارجی داره و گذروندن یه دوره معلقی و رسیدن به یه وضعیت یه کم ثابت؛ باز هم دایم داریم فکرمیکنم عمرمون رو تلف نکردیم؟ شاید اگه هر جای دیگه زندگی کرده بودیم بعد از این مدت به یه شرایطی با آینده بهتر می‌رسیدیم. مثلن اگه رفته بودیم کانادا شاید بعد از این مدت می‌تونستیم اقامت بگیریم و امیدوار باشیم که می‌تونیم برای آینده برنامه‌ریزی کنیم( به خاطر سیاست مهاجر پذیرشون). اما اینجا اینطور نیست. ما همیشه اینجا مهمانیم. حتی اگه بعد از همون بیست سال هم حالا دیگه یه امتیازهایی بهمون بدند آخرش به چشم خارجی بهمون نگاه میکنند.
یه چیز دیگه هم که هست وقتی به سیستم آموزشی ژاپن دقت میکنم میبینم با همه خوبی هایی که داره اما یه اشکال بزرگ از دید من داره و اون اینه که تمام افراد رو به صورت زنبورهای کارگر تربیت میکنه تا بعدن در خدمت ژاپن باشند. نه اینکه خلاقیت نباشه نه اینکه اینها هم آدم موفق نداشته باشند اما اکثریت آدمها تو هر موقعیتی که قرار می‌گیرند فقط نقش کارگرهای سیستم رو بازی میکنند. میخواد زن خونه‌دار باشه یا مدیر یه شرکت بزرگ؛ همه در خدمت حفظ سیستم هستند. نه اینکه این روش آموزشی بد باشه اما برای من خارجی ِبی رودربایستی ژاپن تا جایی که به من زندگی بهتر بده مهمه و نه بیشتر. عِرق(؟) ملی نسبت بهش ندارم. برای همین همش فکر میکنم آیا این آینده خوبی برای سام هست یا اینکه ترجیح میدم پسرمون تو یه فضایی که بیشتر بهش اجازه رشد فردی میده بزرگ بشه.
همه اینها به اضافه دوری از خونواده که همه ریشه ما هستند نمیذاره فکر کنیم و تصمیم بگیریم که اینجا بمونیم.
باید هر چه زودتر برای آینده‌مون یه فکر اساسی بکنیم چون بعد از چند سال اینجا موندن حتی برگشتن یا مهاجرت دوباره برای هر دومون خیلی سخته و انرژی درگیری با گرفتاریهاش رو نخواهیم داشت.

2. روز شما با چی شروع میشه؟
یادش به خیر من وقتی جوون و جاهل بودم روزم با صدای پرنده ها تو بهار شروع میشد. اما حالا با پوپوی سام شروع میشه. دیگه خودتون ببینید چه صبح های دل انگیزی دارم من.
اینها رو میگم که اونهایی که بعضی وقتها با نوشته های سرشار از احساسات مادرانه‌ام تحریک‌شون کردم که بچه‌دار بشند یه وقت نکنه گول بخورند و بعدن که این چیزها رو دیدند فحش بهم بدند. این روی سکه رو هم ببینید.
بعضی روزها مثل امروز هم التماس میکنم به سام که یکم کمتر ازم آویزون بشه تا من هم بتونم آماده بشم و بیام از خونه بیرون ولی انقدر خودش رو لوس میکنه و انقدر بهم میچسبه که بعد از دو ساعت یه دستی کار کردن آخرش با سردرد و خستگی میام بیرون و روزم رو شروع میکنم.
ولی با همه اینها داشتنش و بودنش چنان آرامشی به آدم میده که حتی وقتی شبها از خواب ناز بیدارم میکنه و مجبورم با یه چشم بسته و یه چشم باز شیرش بدم و پوشکش رو عوض کنم اما نیمتونم جلوی خودم رو بگیرم و گونه ها و دستهای تپلش رو نبوسم.

سکوت- تنهایی- آبجیز

1.به شک افتادم نسبت به ادعای همه اونهایی که میگند ما فقط برای دل خودمون می‌نویسیم. اونوقت حالا که برقها رفته( لوا چه جمله ای گفته من جاش بودم می‌فروختمش میرفتم باهاش عشق‌وحال و خوش‌گذرونی!) کرکره رو کشیدند پایین و نمی‌نویسند.
این ننوشتن رو وقتی ازتک‌روترین وبلاگ‌ها با تمهای یه نفره میبینم بیشتر به شک می‌افتم که اون همه گوشه‌گیری شاید برای جلب توجه بیشتر هست که به شخصه معتقدم اصلن هم بد نیست.
بیایید قبول کنیم ما آدمها، موجودات اجتماعیی هستیم که حتی وقتی یه گوشه خلوتی رو تو دنیای مجازی انتخاب میکنیم که بیشتر خودمون باشیم باز هم دوست داریم دیده بشیم و خونده بشیم؛ بودن تو این دنیای مجازی، مثل همه مجموعه های دیگه، ما رو ملزم به رعایت یه سری چیزها و تحمل پذیری بیشتر همدیگه میکنه.

2. نمیدونم چرا از محافظه کاری خودم و ننوشتنم لجم میگیره. از چیزهایی که میخوام بنویسم و نمی تونم. مثل همون وقتایی که دلم میخواد از خیلی چیزها با خیلی‌ها حرف بزنم اما بی‌خودِ بی‌خود خودداری میکنم.
از اینکه دلم میخواد حرصم رو از نامردی علیه فعالین زنان داد بزنم اما هر کاری کردم نتونستم حتی یه جمله بنویسم، کفرم درمیاد. حتی نتونستم لوگو رو بذارم. از اینکه همیشه به این قوانین ضد زن ایران (که نمونه اجراییش رو سر خودم هم دیدم تو فرودگاه) اعتراض داشتم و دلم میخواسته جایی ازش حرف بزنم. اما همه انگیزه ام رو از دست دادم و نمی‌تونم.
نه اینکه مسایل زنان، آبگیری سد سیوند، افاضات رییس جمهور مردمی، سیاست‌های ضد بشری آمریکا، از دست رفتن هویت و اخلاق ایرانی و... دغدغه ام نباشه. اما ازشون گفتن برام سخت یا غیر ممکن شده.
همونطور که تو زندگی شخصیم هم؛ حرف زدن از نیازهام، از چیزها و شرایطی که دوست ندارم و دارم تحملش میکنم، قطع رابطه با آدمهایی که ازشون حال نمیکنم و ... برام خیلی سخت ه و نمی تونم.
شاید از قضاوت شدن فکرهام و حرفهام می‌ترسم. شاید حس بیهوده بودنشون وقتی اوضاع از کنترلم خارج ه، اذیتم میکنه.
هر چی هست باید این وضع رو عوضش کنم.

3. به اینکه شاید از هفته دیگه شوشو مجبور بشه تا مدتی غیر از آخر هفته ها ازمون دور باشه سعی کردم حتی فکر هم نکنم. چه فایده که کاری از دستم بر نمیاد.
غیر از دوری از خودش، دست تنها مسیولیت سام برام خیلی سخته. اینجاست که فکر می‌کنم باید جلوی همه اون سینگل مادرها و سینگل فادرها، مثل مامان خودم، که بار مسیولیت فرزندادنشون رو به تنهایی به دوش کشیدند تعظیم کنم به نشانه احترام.
دیگه اینکه من از شب تنها بودن به سر حد مرگ می‌ترسم. دیشب به شوشو گفتم اگه مجبور بشیم به این شرایط فکر کنم برنامه خواب و درسم رو جاش رو با هم عوض کنم و خفاش بشم برای یه مدت.
کار این دنیا هم جالبه. چند وقتی بود داشتم فکر میکردم کاش یه شرایطی جور میشد که من شبها که راندمانم بهتره درس میخوندم. لال میشدم اگه میدونستم اینجوری می خواد جور بشه.

4.این توپه به خدا...

از روزمرگی‌ها2

1.دوستان هم‌رژیمی اگه کسی هنوز خبرنداره، میتینگ این هفته اینجا برگزرا میشه.

2.جهت تشویش اذهان عمومی بگم، من به بلاگرولینگ یه رشوه حسابی دادم که درست موقعی خراب بشه که اسم من اون بالاهای لیست هست!

3.من که هنوز تو بهت این جریان کشت و کشتار تو دانشگاه ویرجینیا هستم. دیشب هم تا صبح خواب میدیم دانشگاه شریف تظاهرات شده!
وقتی سی ان ان پسره رو که یه سری رو نجات داده نشون میداد تمام تنم میلرزید. دلم خیلی سوخت وقتی گزارشگر ازش پرسید احساست چیه که بهت میگن hero? طفلی چه گریه‌ای می کرد.
من هم که اشکم دم مشکم ه؛ کلی غوره چلوندم براشون.

نسترن چایخونه دانشجوی همین دانشگاه، از این فاجعه نوشته.

4. باز هم در جهت مادرزدگی بگم که به قول هر کی که تا حالا سام رو دیده و مربی‌های مهد و مشاهدات خودم، پسرکمون خوش‌اخلاق‌ترین بچه دوروبر ه.
اگه بدونید که چه خنده ای برای همه میکنه و با دوستای مهدش با چه صدای بلندی بازی میکنه و میخنده.
باز هم به اعتقاد همه، غیر از عموش، این اخلاق خوشش به باباش رفته. طفلی فقط عمو "ف" از بس شوشو اذیتش کرده، اعتقاد داره بابایی این همه خوش اخلاق نبوده و به من بیشتر رفته تو این مورد.
آقا جان من اصلن میخوام از بچه ام بنویسم، چه کنم.
دوستان گرامی که هنوز طعم خوش آزادی رو میچشید، جان هر کی دوست دارید من رو تو دسته مادر گوگولی ها قرار ندید خواهشن. اینجوری هاست دیگه. نمیشه نگفت و ازشون حرف نزد بس که این نیروی مادری قوی ه.

5. دیو آسم از یک ماه پیش بعد از دوسال بیدار شده و داره دیوانه‌ام میکنه. اولین بار تو مسافرت ایران شروع شد بی مقدمه به حدی که داشتم خفه میشدم. باز باید اسپری رو همه جا با خودم خرکش کنم. اه که چقدر بدم میاد از نگاه آدمها ،که بهم میگه سَرمون رفت، وقتی سرفه‌هام بند نمیاد.

از روزمرگی‌ها

1.خیلی از مامانهای خارج‌نشین در‌مورد مشکلی که برای من تو فرودگاه پیش اومد می‌پرسند.
خوب من از اول تعریف می‌کنم جریان چی بود. من قبل از رفتن به ایران چون دوره ده ساله پاسپورتم تموم شده بود برای گرفتن‌ش برای خودم و سام جداگانه اقدام کردم. اون موقع یه فرمی رو هم شوشو پرکرد که به من و سام اجازه خروج مکرر داده می‌شد. این فرم رو سفارت به ما داد. این فرم مربوط به صفحه‌ای هست که مهر خروجی توش خورده. اشتباهی که سفارت کرده بود این بود که برای پاس قدیمی من این فرم رو به ما معرفی نکرده بود و مهر خروجی من بدون همراه همینطور از قبل مونده بود و ما هم خبر نداشتیم که باید این قسمت رو درستش کنیم. اینجوری یعنی اجازه خروج از کشور برای سام از طرف پدرش صادر نشده بود.
چون پاسهای جدید ما حاضر نبود ما با همون قدیمی ها رفتیم و یه روز مونده به پایانش هم قرار بود برگردیم که نشد.
شانسی که آوردیم این بود که پاسهای جدید تو وزارت امور خارجه بود و اونها هنوز برای سفارت نفرستاده بودن‌شون و با یکم پارتی بازی هم بهمون تحویل دادند. (چون شما اگه درخواست پاس از سفارتهای ایران بدید باید همون جا تحویلش هم بگیرید.)
اما ما چون باز هم مطمین نبودیم که بهمون اشکال نگیرند یه کار دیگه هم کردیم. شوشو از اینجا و از طریق سفارت فرم رضایتنامه رو پر کرد و سفارت اون رو با فکس برای وزارت امور خارجه فرستاد و اونها هم بعد از مراحل اداری به ما دادند تا توی فرودگاه همراهمون باشه. البته اصلن نیاز هم نشد.
ولی بگیرنگیر داره کار این نیروی انتظامی فرودگاه. مثلن خاله من با اینکه با همسرش هم مسافرت می‌کرد اما وقتی می‌خواست از ایران خارج بشه بهش گیر داده بودند که باید رضایتنامه محضری از شوهرش داشته باشه حالا هی بگو شوهر که همراهم ه! شاید چون شوهرش آمریکایی هست اینجوری خواستند ایراد بگیرند. چون من با شوشو که ایران رفتم همچین ایرادی بهم نگرفتند.
دیگه حالا شماها خودتون نگاه کنید ببینید صفحه خروجی پاستون نوشته که همراه فرزند به دفعات می‌تونید از کشور خارج بشید یا نه. اگر ننوشته حتمن با سفارت تماس بگیرید و درستش کنید.

2. یه حسهایی تو زندگی هیچ وقت کهنه نمی‌شند.
هر چی هم سعی می‌کنی ته ذهن و دلت مخفی‌ش کنی و تو روزمرگی ها هم فراموش بشند، اما وقتی با یه اشاره یادت میاد حتی اگه بعد از ده سال هم باشه باز انگار نوی نو اند.

3. باید روزی صد بار با خودم تکرار کنم " سام میتونه همه جا بره، به همه چیز سرک بکشه و دستش به خیلی چیزها میرسه."
پسره یه دفعه انقدر بزرگ شد که ما ازش جا موندیم. حالا خیلی وقتها با توانایی‌هاش غافلگیرمون میکنه.
جهت مادرزدگی بگم پسر ما هم یه دندون خوشگل در آورده و از دست من در امان نیست بس که میفتم به جونش تا دهنش رو باز کنه و هی قربون صدقه مرواریدش برم. ( خیلی خودم رو کنترل کرده بودم نگم ها؛ اما نشد!)

4.من به چشم خوردن اعتقادی ندارم اما وجود انرژی منفی رو وقتی از جایی یا کسی میرسه عجیب احساس میکنم حتی میفهمم از کجا و کی هست.
امسال از اون سالهاست که بدجوری این انرژی ها داره رو زندگی و اعصابمون اثر میذاره. حالا امیدوارم ترکشهاش به همین چیزهایی که تاحالا پیش اومده بگیره و بیشتر نشه.

5. با یه گروه خوب قبل از رفتن به ایران رژیم رو شروع کرده بودم. نتیجه اینکه هر کی من رو ایران دید گفت چقدر خوب لاغر شدی. چی کار کردی. اصلن معلوم نیست زایمان کردی.
بنده هم هی ذوق مرگ میشدم.
حالا از فردا میخوام دوباره شروع کنم.


دیتاهای بی فایده

در مقایسه با ژاپنی ها، مغز من پر از اطلاعات بی فایده ای هست که فقط به درد خودنمایی و ژست مطلع بودن میخوره.
این اطلاعات در اثر خوندن و پی گیری هزار تا موضوع بی ربط به هم تلنبار شده. از اونجایی که من یا شاید ماها خیلی دیر یاد میگیریم علایق مون اصلن چی هست و مجبوریم هزار تا چیز رو امتحان کنیم تا پیداش کنیم( اون هم تو سنی که شاید یکم دیر شده باشه)، بایتهای مخ بیچاره رو پر از دیتاهای الکی میکنیم.
در مقایسه ژاپنی ها به نظر خالی از کلی اطلاعات عمومی هستند که به نظر ماها مهم میاد و وقتی یکی ابرازفضل میکنه میگیم چقدر یارو با سواد ه. مثلن اینکه اونها از سیاست، جغرافی، تاریخ، زیست شناسی، زبان شناسی، جامعه شناسی، هنر، موسیقی، ورزش، علوم طبیعی و ... همه در کنار هم بی خبرند، باعث میشه اولش آدم کلی حس باسواد بودن بهش دست بده.
عوض همه این اطلاعات نصف نیمه و به درد نخور که با داشتن یه دایره المعارف یا یه سرچ تو ویکی پدیا کاملتر و درست ترش در دسترس هست، همشون اطلاعات کامل و جامعی از یکی دو تا رشته ای که مورد علاقشون هست دارند.

بعضی مواقع مثل امروز!هست که وقتی من یه سوالی در این موارد تخصصی میپرسم همه بهم یه جوری نگاه میکنند انگار که از پشت کوه اومدم(اومدم دیگه) و بهم میفهمونند پس تو چه جوری اومدی این رشته رو میخونی وقتی مثلن هنوز کامل نمیدونی ابزار و اطلاعات کار و آزمایش تو این رشته چی هست (شوشو هم همیشه بهم میگه باید اطلاعاتم رو کامل کنم ها اما تنبلی نمیذاره ).

اینجاست که میفهمم دونستن اسم وزیر جنگ بورکینافاسو یا اینکه بادهای جنوب شرقی آسیا از کجا و برای چی می وزه به هیچ دردی نمی خوره مگر ژست آب دوغ خیاری از نوع وطنی اومدن.
(حالا بین خودمون باشه، من تازه فهمیدم این رشته ای که دارم میخونم علاقه اول من نیست.)

دلم میخواست یه پاک کن برمیداشتم تمام اون سلولها رو از اطلاعات بیخودی پاک میکردم و شروع میکردم از اول اون موضوعاتی رو که دوست دارم به صورت حرفه ای خوندن و یاد گرفتن.

من دیگه دستم اومده وقتی یه بچه ژاپنی بهم میگه من از ماشین خوشم میاد، یعنی تا تهش رو بلده. و وقتی میگه من از تاریخ چیزی نمیدونم یعنی علاقه ای به دونستنش هم ندارم؛ بیخودی وقتم رو نگیر.

در حاشیه اول: غلط نویس نگارشی متن های اینجا داره رو اعصاب خودم هم پیاده روی میکنه. یه اشکالی یه قرن ه که این پی سی پیدا کرده و هیچ کدوم از نرم افزارهای فارسی که میشناسم روش درست کار نمیکنه.
والا به جون شما من هم نیم فاصله و بقیه مخلفات رو بلدم.

درحاشیه دوم: خیلی رنگ اینجا جیغ و چرت شده؟
عیبی نداره فعلن پر از انرژی م. باید تحملش کنید تا یه مدت اینجا بمونم دشارژ بشم انوقت باز میرم سراغ رنگهای ملیح!

فرق کرده ام.

پارسال وقتی از ایران برگشتم گفتم دیگه دلم برای مردم ایران تنگ نمیشه. اما ته دلم میخواست تو ایران، بین همون مردم زندگی کنم. ته دلم تنگ شد.
امسال میگم دیگه دلم نمیخواد ایران زندگی کنم اما مطمینم دلم برای همه مهربونی ها تنگ میشه.

من عوض شدم یا شما؟

سرِ پل تجریش

از ایران

ایران رفتن اگه همش خوب بود آخرش چنان بلایی سرم اومد که از هر چی گریه کردن و نوستالژی بعد از سفر و دوری دوباره است پرهیز کنم و به خودم بگم روت رو زیاد نکن که نمیذارند از ایران بری بیرون ها!

فکر کنید همه خداحافظی ها رو کردید، آب غوره ها رو گرفتید، با همه خاطرات و آدمها و در و دیوار و کوچه و کوه و جنگل و... وداع کردید خلاصه کلی انرژی گذاشتید و دارید برای بار چندم از همه چی دل میکنید و با چشم گریون آخرین بای بای ها رو هم از پشت اون شیشه میکنید؛ بعد لحظه آخر جلوتون رو میگیرند و میگند دکی شما مگه زن نیستید مگه ایرانی نیستید پس بدونید که به همین حکم، حق ندارید بچه تون رو بدون رضایت نامه رسمی بابای بچه از کشور خارج کنید!
حالا شما هی بگو آقای پلیس، بابای بچه همون جاست که ما داریم میریم. وقتی باباهه به من ضعیفه اجازه داده اسم بچه ام رو تو پاسپورتم بنویسم برا قشنگی که نبوده، برا این بوده که بچه رو ببرم و بیارم اما آقا پلیس ِ چون تو زنی حق داره بهت شک کنه بگه من از کجا بدونم باباش راضیه.
حالا هی تو بگو آقا جان بنده اجازه خروجم از کشور ژاپن بدبخت که خرج زندگیم رو هم داره میده تا همین فردای خودمونه. اون یکی آقا پلیسِ که مهربون تره بهت میگه اصلن شاید قسمت الهی این بوده که تو درس خوندن ت رو از دست بدی! حتمن حکمتی توش هست!؟؟؟
حالا هی تو بگو بابا جان آخه مملکت تعطیله تا تو بیایی کارهات رو انجام بدی میشه یه قرن، آقا پلیس داره کار خودش رو انجام میده. برای اینکه باهات همدردی هم بکنه میگه من اگه خواهر خودم هم باشه نمیذارم بی اجازه شوهرش بچه اش رو از مملکت خارج کنه.

در نتیجه اینکه ما هم آدم شدیم و دفعه بعد که راستی راستی اومدیم بیرون، دیگه نه اشکی ریختیم و نه نوستالیژی مون قلنبه شد که داریم از خونواده و دیارمون جدا میشیم.

در حاشیه: ایران خوش گذشت. به سام بیشتر از من.
تونستم دو تا از دوستای وبلاگی رو ببینم و شرمنده اونهایی که بهم لطف داشتند و من نتونستم ببینمشون شدم. امیدوارم سفر بعدیی باشه و ببینمشون.
ایران تو همین یه سال خیلی تغییر کرده بود. دوستداشتنی تر شده بود و مردم مهربون تر؛ یا شاید به قول ناتالی من این بار خوش شانس تر بودم. ترافیک دیوانه کننده تر بود و غذاها خوشمزه تر.
شهردار قالیباف مدیر لایقی هست و پروژه هایی که چند سال بود رو هوا مونده بود تمومش کرده بود. دستش درد نکنه اگه به فکر آدمهای با کالسکه هم باشه و یه حالی به پیاده رو ها هم بده. کوههای تهران تا ابد قشنگند.
شمال شلوغ بود. دی جِی لب دریا با پسر و دختر های رقصنده تو شهرک های خصوصی به راه بود. برای اولین بار کباب ترش خوردم و بسی دوست داشتم.
اصفهان از همیشه دوست داشتنی تر. آش چایخونه عباسی چسبید. گز سکه با این عتیق ش همه جا رو گرفته. همه گز کرمانی رو فراموش کرده بودند.

برای من ایران یعنی عشق یعنی همه چیز؛ یعنی برگشتن به گذشته دوست داشتنی. انگار باز بچه مدرسه ای باشی یا هر سنی که دوست داری، اما فعلن جرات دلتنگی براش رو ندارم.

این چند تا عکس رو سوغاتی داشته باشید تا بعد...


جاده چالوس-مرزن آباد
جاده چالوس-سیاه بیشه
جاده چالوس- دیزین
دریاچه نمک
بنای قدیمی- جاده کاشان

مهمانسرای عباسی- اصفهان
پل خواجو

کوه صفه- اصفهان
تاسیسات هسته ای -نطنز

خونه

ایرانم.

بودن کنار خونواده، گپ زدن با آدمهای کوچه و خیابون به زبونی که با یه کلمه میتونی همه منظورت رو برسونی، حرف زدن با دوست و فامیل از هر دری، قدم زدن تو خیابون شریعتی، وول خوردن تو شهر کتاب، خوردن غذاهای خوشمزه ایرانی، قرارهای دوستانه، نگاه کردن به عظمت و زیبایی کوههای تهران و... خوشی این روزهای من ه.
دیدن ژرفای نازنین و خونگرم در آخرین ساعتهای سفرش و انتظار دیدن بقیه دوستان هم میتونه کلی باعث خوشتر شدن حال آدم باشه.
اصفهان دوست داشتنی و خونواده دوست داشتنی تر پدری رو هم آخر این هفته میبینم که خودش سوای همه خوشی هاست.
شمال و جاده اش که حتی اگه وسط جنگل هم زندگی کنی باز هم همیشه جذابه رو هم میبینم تا سفرم بی هیچی کم و کاستی تموم بشه.

باباییِ سام، اما دلمون همه جا پیش توست و دلتنگتیم همسفر همیشگی...

آخرین پست هشتاد و پنج از ژاپن

دنیا هزار چرخ خورد اما وبلاگ خانوم حنا همینجور روی اسکار گیر کرد.

چند روزی هست که کل جمعیت خونه ما به یه سرماخوردگی عجیب غریب گرفتارند. سام تا دیروز خونه بود و پدر من و خودش رو درآوورد از بس که غر زد. بچه ها به روتین هاشون عادت میکنند و وقتی تغییری ایجاد میشه اخلاقشون میریزه به هم. امروز به خاطر رسیدن به همه کارهای عقب افتاده پیش از سفر، چون حالش بهتر شده بود رفت مهد. بچه انقدر خوشحال بود و چنان ذوقی میکرد از دیدن مربی ها و بقیه دوستاش که دلم آروم شد با مریضی بردمش اونجا.
از حال خودم نگم بهتره که همه سیستمم ریخته به هم. بیخوابی و شب بیداری های سام هم اضافه شده و کارهای رفتن. موندم چطوری به همش برسم. فقط خوشحالم که میرم ایران و سام رو میسپرمش دست مامان و بعد از یک سال، چند ساعت پشت سر هم میخوابم.
شوشو هم انقدر شبها خسته است و امروز هم چنان مریضی شده که یکی رو میخواد فقط به اون برسه.
از حال خودم هم نگم بهتره که الان دو روزه فقط چایی و نوشابه خوردم.

حالا اصلن اومدم یه چیز دیگه بنویسم سر دردودلم باز شد.

اومدم بگم این پست به طور قطع آخرین پست امسال من از ژاپن هست. خیلی دلم میخواد تو ایران هم بنویسم اما نمیدونم که با این همه برنامه ای که داریم میرسم یا نه.
اگر نوشتم که نوشتم اگر نه، سال بعد همین جا باز در حال پرچونگی خواهم بود.

شاید این زودترین تبریک عید باشه اما امیدوارم سال آینده سال خوبی برای همه خواننده های این وبلاگ باشه.

و آخر سر هم اینکه هفت ماه از مادر شدن من گذشت. نمی تونم بگم چه لذتی داره با عنوان "مادر" خونده شدن فقط انقدر هست که همه سختیها رو از یاد آدم میبره.
دیشب وقتی سام از پیش پدرش دستهاش رو به طرفم دراز کرد و اومد بغلم و خودش رو بهم چسبوند و بعدش هم رو شونه من خوابش برد چنان حس بزرگی از اینکه تکیه گاه این موجود کوچولو هستم بهم دست داد که با هیچ جمله ای قابل گفتن نیست.

اسکار

1.دارم فکر میکنم اینی که قدیمی های میگند "پیشونی منو کجا میشونی"درسته ها.
ال گور میتونست به جای مصاحبه هایی که الان داره با خبرگزاری ها بابت اسکاری که برای فیلمش گرفت میکنه، تو کاخ سفید مشغول کنفرانس خبری باشه.
گزارشگر سی ان ان میگفت اینی که تو اِمی آوارد، دیکسی چینز به خاطر آهنگ ضد بوش ش برنده شد و اینی که الان هم فیلم ال گور برنده شده نشون پیام جامعه هنری آمریکاست به سیاستمدار های کاخ سفید؟!

2.من اون روزی که از دست رفته رو دیدم میخواستم بگم فکرکنم در حد اسکار نباشه. خوب شد نگفتم والا الان حسابی ضایع میشدم.

3. این هم لیست برنده های امسال.

4. بهترین و بدترین لباس از نظر شما مال کدوم هنرپیشه ها بود؟
به نظر من لباس جنیفر لوپز از همه بی ریخت تر و لباس کیت بلانشت از همه بهتر بود.
بقیه عکسها.




یه چیز بی ربط هم اینکه احساس میکنم جدیدن پستهام از بس عکس میذارم خیلی جواد شده!

پی.اس: بچه که بودم وقتی مامان اینا یه فیلمی میدیدن و میگفتن این فیلم اسکار گرفته فکر میکردم این اسکار اسم یه آدم ه فقط نمیدونستم چرا میگن گرفته.
طول کشید تا از این جهالت دراومدم...

گزارش تصویری از تاتر بچه ها و رستوران دهکده توفو*

امروز از اون روزهایی هست که یه لحظه آدم بیکار نمیشه. الان هم که دارم اینها رو مینویسم اومدم خونه که سام یه خوابی بکنه و دارو وغذاش رو بخوره و دوباره بریم بیرون.

صبح برنامه داشتیم تو مهد سام. اول بهمون یه ویدیو از کارهای بچه ها در طول روز نشون دادند و یه گزارش از اینکه چه کارهایی سال قبل انجام دادند.(سال کاری و تحصیلی ژاپن آخر مارچ تموم میشه). بعد از اون برنامه تاتر و آواز داشتند تو اتاق خودشون.
آخر خنده بود این برنامه تاتر. همه بچه ها پیش بند پوشیدند و یه دونه کیف گرفتند دستشون که برند خرید نون. هر کدومشون یه طرف میرفتند و همه شون هاج و واج مونده بودند از دیدن اون همه مامان و بابا که تو اتاقشون اومده بودند.





----------
قسمت دوم امروز اومدن شاگرد زبان م بود. که نصف کلاسش به شیر دادن به سام و عوض کردن پوشکش گذشت!
----------
و اما قسمت خوشمزه رفتن به یه رستوران خیلی سنتی ژاپنی با یکی از دوستام بود که به صورت پروفشنال توفو سرو میکردند.



من امروز برای اولین بار توفوی تازه که خودمون از روی شیرش با هاشی جمع میکردیم خوردم. یعنی اول اون توفوهای آماده رو با سویا سس و سرکه خوردیم و بعدش که شیرش جوش اومد لایه لایه مثل سرشیر اونها رواز روی ظرف جمع میکردیم و داغ میخوردیم.



بعد هم طبق رسم رستوران های ژاپنی هی دیش های مختلف که تو همش توفو بود برامون آوردند. از چاوان موشی تا بستنی همه از توفو درست شده بود. خیلی خیلی غذاهاش خوشمزه بود و با اینکه کلی خوردم اصلن احساس خفگی و سنگینی معده ندارم.







بعدش هم این دوستم من رو برد یه سوپر مارکت و از همه اون چیزهایی که خورده بودیم برام خرید همراه با یه عالمه شکلات برای شوشو و کلی بیسکوییت برای سام. چقدر آدم اینطور مواقع احساس خوشبختی میکنه!

*توفو از شیره دونه سویا درست میشه و از غذاهای اصلی ژاپنی هاست. منبع کلسیم و پروتین و بعضی از ویتامین هاست.

...

این همه از بدبختی ها گفتن مگه فایده ای هم داشته؟ به علت اعصاب نداشته ام این پست رو پاک کردم.

بلیط

امان از دست این ژاپنی ها که با یه عالمه ادب و احترام یه چیزی رو تو پاچه آدم میکنند.

از یکی از معروفترین آژانسهای مسافرتی ژاپن خواستیم که برامون بلیط ایران رو با هواپیمایی امارات رزرو کنه. اون هم یه لیست قیمت بهمون داد که بین 650 دلار تا 1000 دلار بود و گفت برای بچه های زیر دو سال هم مجانی هست فقط برای تخت حدود صد دلار میگیرند. ما هم همون 650 دلاری رو درخواست دادیم. قرار شد امروز که پرواز برگشتمون اوکی میشه برم پولش رو بدم و بلیط رو بگیرم.
وقتی رفتم خانومه میگه قیمت بیلط شده 1400 دلار یعنی از دوبرابر اون چیزی که گفته بود هم بیشتر!
که شامل بلیط بچه ها و مالیات فرودگاهها و پول بنزین هواپیما هم هست!
میگم شما به من یه قیمت نصف این مقدار گفته بودید و من هم برای اون برنامه ریزی کردم و حالا پس کنسلش میکنم میگه باید سیصد دلار خسارت بدید. کلی هم عذر خواهی و ببخشید و ما متاسفیم و این مزخرفات.
انقدر لجم گرفته بود که با عصبانیت اومدم بیرون و بهش گفتم عصری میرم با یه مسیول دیگه حرف میزنم.

در صورتی که پارسال که ما با ایران ایر رفتیم همون قیمتی که از همون اول گفته بودند رو پرداخت کردیم.
من نمیدونم این مسیول دیوانه آژانس نمیفهمه وقتی من میگم قیمتش چقدره منظورم اینه که همه پولی که باید پرداخت کنم چقدر میشه که فقط قیمت بلیط رو به من گفته بوده بعد هم از خودش نظر داده که بلیط بچه های زیر دو سال مجانی هست.

عصبانیم از بس که همینجوری تو این ژاپن وامونده تا حالا مجبور به پرداخت های بیخودی شدیم. هر وقت هم اعتراض میکنی میگن اون چیزی که ما گفتیم این بود و شما نگفتید که کاملش رو میخواهید و این اضافه اش برای فلان و بیساره.

برنامه کودک

یادم ه اون موقع ها که ما بچه بودیم وقتی قرار بود یه کارتون خوب نشون بدند کلی آدم رو با برنامه های مزخرف و اعصاب خورد کن زجر میدادند و هر چی برنامه درپیتی بود به خوردمون میدادند تا مثلن یه کارتون که همش هم پر از بدبختی بود ولی به هر حال تو اون برنامه های مسخره تلویزیون یکم جذاب بود نشونمون بدند.

صبح ها از هفت و نیم تا نه که ما از خونه میایم بیرون تلویزیون ژاپن برنامه کودک داره. خیلی وقتا همراه سام می شینم به تلویزیون دیدن. در تمام این مدت شاید در کل یه دونه انیمیشن بلند و چند تا انیمیشن یک دقیقه ای نشون بده و بقیه اش همه تاتر عروسکی و آواز و رقص ه. تمام چیزهایی که قراره بچه ها یاد بگیرند با بهترین شکل نشون میدند بدون اینکه هی نصیحت کنند. برنامه ها تا حد ممکن تکراری نیست و انقدر ترتیب پخشش خوب ه که بچه که هیچی آدم بزرگ هم یه ذره احساس خستگی نمیکنه.
هیچ فاصله ای بین قسمتهای مختلف نمی افته و هیچ مجری هم نداره که هی درس اخلاق بده و بگه به مامانتون کمک کردید؟ دندوناتون رو مسواک زدید؟ و ...
تو یکی از برنامه ها دو تا دختر و دو تا پسر هستند که با رقص و آواز همراه یه سری بچه در مورد حیوونها و گلهای و فصل ها و همه چیز برنامه اجرا میکنند.
یه انیمیشن کوتاه هم داره که هر روز نشون میده و من خیلی خوشم میاد، راجع به دستشویی رفتن ه و خیلی بامزه است. یه بچه تمساح ه که میره به آقای دستشویی تعظیم میکنه و اجازه میگیره که توش پوپ یا پی کنه. بعد هم تشکر میکنه و میره.

غیر از اینها یه سری انیمیشن های دیگه هم هست که برای بچه ها از هر سنی پخش میشه و من فکر کنم حتی خیلی از آدم بزرگهاشون هم نگاه میکنند. کاراکتر های این انیمیشن ها خیلی طرفدار دارند وکتابهای کمیکشون(مانگا) هم خواننده های زیادی داره.

واکسن

از خواننده های اینجا کسی میتونه به من بگه که توی ایران تا سن هشت ماهگی چه واکسنهایی رو به بچه میزنند؟

سام داره واکسنهاش رو طبق برنامه اینجا دریافت میکنه. اما من میخوام بدونم چه واکسنهایی باید تا این سن به بچه ها تو ایران زده شده باشه که خطر ابتلا به بیماری ها رو از بین ببره تا اگه لازمه و تا وقت دارم و اگه دکترش قبول بکنه سام رو ببرم اونها رو دریافت کنه.



سفر

دیروز رفتیم و برای دو هفته دیگه بلیط ایران رو برای من و سام رزرو کردیم.
من دارم ذوق مرگ میشم از خوشی که دو هفته دیگه من تهرانم و دارم از همون دودی که بقیه همشهری ها نفس میکشند لذت میبرم و میتونم به کوههای خوشگلش نگاه کنم و پیش کسایی که دلم براشون تنگ شده باشم و هزار تا خوشی دیگه.
بماند که هر چی به شوشو گفتیم مرغه یه پا داشت و گفت من نمیتونم کار شرکت رو بذارم و بیام. این شوهر ما حسابی رفته تو تیریپ وظیفه شناسی ژاپنی که ما البته اپریشیت میکنیم ش!
با اینکه دلمون میمونه پیش بابایی که اولین شب عیدش با سام رو در تنهایی به سر میبره اما اصلن نمیتونم خوشحالیم رو از این سفر ناگهانی قایم کنم.
مهمترین دلیل این مسافرت اینه که میخواهیم تا خیلی دیر نشده پسر بیچاره رو بدیم به تیغ دکتر!

پ.ن: انقدر این استاد من یه وقتایی ماه میشه که دلم میخواد لپش رو بکشم. اومده اینجا میگم استاد از ایمیلتون نفهمیدم که اوکی هست برم ایران یا نه. میگه به خودت بستگی داره.
گفتم اما من میخوام که اجازه شما رو داشته باشم. گفت حتمن.
میگه تاریخش کی ه. میگم احتمالن سوم مارچ میگه من یه خواهش خودخواهانه دارم میخواستم تاریخش رو عوض کنی دو روز دیرتر. میگم اگه بشه اما برای چی؟ برنامه ای هست؟
هرهر بهم میخنده میگه شوخی کردم آخه روز سوم مارچ جشن عروسکهاست. گفتم جشن رو باشی و بری!

دقت کردید بعضی وقتا انگار همه دنیا با آدم سرسازگاری دارند.

پ.ن دوم: در راستای همین حرفهای رد و بدل شده الان یه لکچر سرپایی هم از تقویم ایرانی برای بار شونصدم تو این لب ارایه دادم.

در راستای تغییر دکور اینجا

من اصلن باید به شغل شریف پدر پولداری یا شوهر پولداری مشغول بودم تا همه پولهای باباهه یا شوهره رو آتیشش میزدم و تبدیل به در و تخته و شیشه و قاب میکردم و هی کیفور میشدم.
من دیوانه تغییر دکورم. خونه قوطی کبریتمون رو که از شدت کوچیکی نمی تونم این بلاها رو سرش بیارم اینه که هی استعدادم رو اینجا بروز میدم یه وقت پژمرده نشه!

اینجا مثلن حنایی شده که به صاحبش بیاد.

تیک

دقت کردن تو رفتارهای آدمها برای من هم مثل خیلی های دیگه یه جور سرگرمی هست.
یکی از چیزهایی که چند وقتی هست از این زیر نظر گرفتن آدمهای اطرافم متوجه شدم تیک های عصبی ژاپنی هاست.
یادم میاد ایران که بودم تیکهای عصبی که مردم داشتند بیشتر اینها بود: یا با خودشون حرف میزدند یا کسانی که هی انگشتاشون رو می شکوندند یا پاشون رو مرتب تکون میدادند.

با همین یکم دقت فهمیدم تعداد ژاپنیهایی که تیک عصبی دارند از ایرانی ها خیلی بیشتره.
شاید دلیلش این باشه که اصولن ماها خیلی راحتتر احساساتمون مثل خشم یا شادی رو بروز میدیم و ژاپنی ها به خاطر ادب اجتماعی خاصی که دارند و باور به خودداری شون کمتر احساساتشون رو نشون میدند و خیلی هاشون اصلن بلد نیستند این کار رو بکنند.

دیروز پرزنتیشن دفاعیه فارغ التحصیلی بچه های فوق لیسانس گروهمون بود. من هم همراه بقیه گروه و یه سری از استادها و دانشجوهای دیگه شرکت کردم.
از اونجایی که خیلی از پرزنتیشن ها رو به خاطر ژاپنی بودن نمیتونستم دنبال کنم سرگرم دقیق شدن به رفتارهای بقیه شدم.
میتونم بگم از اون جمع آقایون ارایه دهنده ها و شنونده ها - غیر از اونهایی که خواب بودند- شاید یکی دو نفر بودند که هیچ تیک عصبی نداشتند.
یکی هی سرفه های کوتاه میکرد؛ یکی با انگشتاش ور میرفت؛ یکی هی با خودکار میزد رو پاش؛ یکی هی خودکار رو دور دستش میچرخوند؛ یکی پشت سر هم پلک میزد؛ یکی هی بیخودی میخندید؛ یکی پاشو تکون میداد؛ یکی هی با یه تیکه موش ور میرفت؛ یکی هی زیپ کتش رو میکشید پایین و میداد بالا و ...
بین استادها فقط استادم بود که خیلی دقیق و بدون هیچ تیکی داشت به حرفهای دانشجوها گوش میکرد.

ژاپنی های بسیار آدمهای تودار و خجالتی هستند. چیزی که من متوجه اش شدم اصولن روش تربیتی شون تو مدرسه ها و خونواده ها این هست که جلوی سرکشی از هر نوعی که باشه گرفته میشه و حتی بچه های باهوشی هم که میخواند ابراز وجود کنند تا میشه جلوشون وایمیستند تا بتونند یه جامعه یکدست تر داشته باشند.
بعضی وقتها فکر میکنم شاید چون این ژاپنی ها آدمهایی هستند که اگه جلوی سرکشی هاشون گرفته نشه برمیگردند به همون دوران سامورایی برای همین هست که حاکمانشون سعی در کنترلشون دارند.

آخر جلسه سرگیجه گرفته بودم از دنبال کردن تیکهای این ژاپنی ها!

تنهايی مردی ژاپنی-جايزه نخست بخش مجموعه عکس زندگی روزانه: ديويد گاتن فلدر، آمريکا (آسوشيتد پرس)
منبع عکس سایت فارسی بی بی سی

گیجی

یعنی اگه بخوان یه جایزه بذارن برای گیجی من میشم نفر اول. بعضی وقتها انقدر از دست خودم حرصم میگیره که میخوام خودم رو دار بزنم.
نمیدونم این درد گیج بازی چرا دست از سر من بر نمیداره. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ها. حالا چند تا نمونه اش رو اینجا مینویسم:

1.عادت غریبی به جا گذاشتن اشیا و لوازم دارم که از همون بچگی تا همین الان باهام ه و هر چی پیش میره هم بدتر میشه.
مامان میگه هر روز که از مدرسه برمیگشتم پاک کن یا تراش یا یه چیزی جا میذاشتم و هر روز هم که ازم میپرسیدند میگفتم ازم برداشتند. بعد فرداش همون چیزی که احتمالن جن و پری ها ازم برداشته بودند، تو جعبه گمشده ها که خدمتکارهای مدرسه موقع تمیز کردن پیدا میکردند بوده.

2. امکان نداره کسی رو که تو خیابون میبینم و باهام سلام علیک میکنه به جا بیارم یا اصلن ببینمش. انقدر اوضاعم خرابه که یه بار داییم رو هم تو یه فروشگاه دیدم و متوجهش نشدم که داره برام سر تکون میده. انقدر سر این موضوع گند زدم و انقدر آدم از دستم دلخور شدند که حد نداره.

3. تعداد امتحانهایی که یه سری سوالهاش رو ندیدم و گند زدم هزار تا بیشتره.

خب اینها نمونه هایی از گیجی هست که همیشه باهام ه. اما بنده تخصص خاصی هم در گیجی تو زندگی روزمره دارم مثلن:

1. دیروز در حالی که داشتم برای خودم به موضوعی فکر میکردم رفتم دم ایستگاه اتوبوس و منتظر شدم بعد از یه عالمه وقت تازه یادم اومده که بلعه دو ماهی هست ماشین دارم. فکر نکنید اوضاع بهتر شد ها نه. تازه بعدش باز پارکینگی که ماشین رو پارک کرده بودم اشتباه کردم.

2. امروز صبح نون ها رو گذاشتم تست بشه با حرارت زیاد که مثلن زودتر بشه بعد رفتم پای آینه به کل یادم رفت تا وقتی که بوی نون سوخته همه خونه رو برداشت.

3. از یک هفته قبل به خودم میگفتم سیزدهم که روز قبل از ولنتاین و دفاعیه همگروهیم ه، وقت چک آپ سالیانه دانشگاه دارم _ مثلن نشونه گذاشتم که یادم نره!) بعد دیروز خیلی شیک نمونه ج. ی.ش رو گرفتم دستم رفتم دم در مرکز پزشکی میبینم همه پسرند. تازه باز هم نفهمیدم یه روز دیر کردم در حالی که چشم همه اون پسرها از تعجب گرد شده بود، وایسادم تو صف تا یکی از خانوم پرستارها اومد روشنم کرد که وقتم دیروز بوده.

و این داستانها هر روز به یه شکلی تکرار میشه.

علت همه این گیج بازی ها اینه که هیچ وقت روی کاری که دارم میکنم تمرکز نمیکنم و همیشه حواسم پرت یه چیز دیگه است. والا وقتی یکم دقت میکنم امکان نداره اشتباه کنم.

روز محبت

به خودم میگم حالا که چی میخواهی باز امروز هم مثل هر سال بری بگی ولنتاین مبارک. بعد فکر مکنم انقدر همه چیز تکراری و دستمالی شده و انقدر ارزش واقعی هر چیزی از بین رفته و شده یه جور بازار گرمی، که دلم نمی خواد دیگه فقط برای رفع تکلیف و عقب نموندن از یه جریان یه کاری رو بکنم.
بعدش باز فکر میکنم گیرم که خیلی چیزها لوث شده باشه. گیرم که شده نون دونی برای یه عده مغازه دار اما امروز روز عاشقی و دوستی ه. تکراری بودنش چیزی از ارزش این دو تا کم نمیکنه. پس فقط قاطی جریان بودن نیست. همش یه بهانه است برای ابراز محبت به همه اونهایی که به اندازه شون برام مهمند.
خلاصه که با همه تردید هایی که امسال دارم اما دلیل نمیشه که نگم، روز دوستی و عاشقی تون مبارک.
این شکلاتها هم تقدیم به همه دوستای وبلاگی که همیشه وقت میذارند و اینجا رو میخونند.


ولنتاین در ژاپن:
توی ژاپن رسم ه که برای ولنتاین فقط خانومها به همه مردهایی که میشناسند از همسر و دوست پسر و پدر و پدر شوهر و همکار و ... شکلات هدیه میدند. البته اونهایی که یکم بیشتر درگیر عشقولانه بازی هستند شاید یه کادو هم بگیرند.
به جاش روز وایت دی(White day) روزی هست که آقایون به خانومها کادو میدند. و معمولن هم تا اونجایی که من دیدم یه ست شامل دستمال و حوله توی کیف و کیف پول هدیه میدند. وایت دی پونزدهم مارچ ه و همه جا رو به رنگ آبی کمرنگ و سفید تزیین میکنند.
معمولن توی فروشگاهها قسمتی که برای ولنتاین از یک ماه قبل با رنگ قرمز پررنگ و با قلب تزیین شده به فاصله چند روز تغییر چهره میده و میشه سفید و آبی با قلبهای کوچولویی که رنگ ملایم دارند. بعد تمام قفسه هایی که توش پر از شکلات بوده حالا به جاش پر میشه از بسته های همون ست حوله و کیف.
تضاد دیدنی هست این تغییر دکور دادن.

موفقیت بزرگ

امروز در کمال نا امیدی جین دو سال پیشم که تا ماه سوم حاملگی هم تنم میرفت رو در آوردم تا ببینم اندازه ام هست یا نه که در کمال ناباوری من، دیدم اندازه است.
انقدر امروز احساس خوش تیپی و خوش هیکلی دارم که خدا رو بنده نیستم و رو ابرها دارم سیر میکنم. اصلن هم مهم نیست که دو سال پیش برام گشاد بود و الان بهم چسبیده. همینقدر که اندازه است و توش احساس خفگی هم نمیکنم عالی ه.

خودِ خودِ زندگی

زنده ام و سرحال. گرچه بی خوابی و خستگی اذیت کنه اما گذروندن لحظه ها با پدر و پسری که حالا همه خونواده و هموطن و دوست و رفیق منند تو این شهر غریبه، وسط آدمهایی که هنوز هم نمیشناسمشون، شده لذت بخشترین زمانهای زندگیم.

در حاشیه: بعد از قرنی عین خانوم و آقاها و بعد از کلی کلنجار رفتن با دلمون، سام رو گذاشتیم مهد و رفتیم سینما فیلم The departed و هی چیپس و شکلات خوردیم و کیف کردیم.


درخواست کمک

کسی میتونه منو راهنمایی کنه چطور میشه فایلهای سنگین ویدیو(avi) رو به فایلهای سبکتر تبدیل کرد؟
منظورم اینه که با ریل پلیر یا مدیا پلیر اگه میشه لطفن راهنماییم کنید چطوری میشه این کار رو کرد. یا اگه برنامه ای که دانلودش آزاد باشه بهم معرفی کنید.
و دیگه اینکه آیا برنامه ای هست که بشه باهاش چند تا فایل ویدیو رو سرهم کرد و تبدیلش کرد به یه فایل. اگه بشه بین هر قسمتش برک داد یا فِید کرد که دیگه عالی ه.
ممنون میشم هر کی هر چی میدونه بهم بگه. شدیدن بهش احتیاج دارم.

بیرون کردن دیو

تو باور ژاپنی امروز(سوم فوریه) بهار شروع میشه.
سوم فوریه که روز اول بهاره سنت خاص خودش رو داره. تمام خونه ها روی درشون دو شاخه از یه برگ خاص و یه ماهی میذارند.
ژاپنی ها باور دارند که امروز میتونند بدی رو برای سال بعد از خودشون دور کنند. برای همین یه تصویر از دیو (اونی) رو به دیوار میزنند و بهش لوبیا(مَمه*) پرت میکنند تا از خونه هاشون بره بیرون.
همزمان هم میخونند دیو بره بیرون و خوشبختی بیاد خونه.
شب هم به سمت شمال غربی میایستند و یه ماکی سوشی دراز میخورند به نشانه دراز شدن عمر.( این سمت هر سال عوض میشه اما من هنوز نمیدونم فلسفه اش چیه.)
رسم خوردن این سوشی هم اینجوریه که باید یه نفس و بدون اینکه وسطش حرف بزنند تا ته یه سوشی رو بخورند.
یه چیز دیگه هم که برای این روز میخورند پیناتز(بادوم زمینی) هست.
معمولن تو مدرسه ها یا مهد کودکها یا بقیه گروه ها یا بعضی هم تو خونه ها مردم با همدیگه این رسم رو اجرا میکنند.
دیروزمهد پسر ما هم برنامه داشتند و اون هم همراه بقیه اونی رو برای سال بعد از خونمون بیرون کرده. برای مامان و باباش هم یه بسته بادوم زمینی که روش عکس هفت خدای ژاپنی هست رو سوغاتی آورده.
همیشه هر برنامه ای که هست سام برامون سوغاتی میاره. برای کریسمس هم دو تا سیب آوورد.


*احتمالن آمار سایتم با این کلمه میره بالا امروز. حالا داشته باشید قیافه آدمهایی که به امید دیدن یه تصویر یا خوندن یه داستان آنچنانی میاند و به جاش عکس دیو می بینند!

when you become a mother...

این رو تو سایت babycenter خوندم .
بندهاییش رو که با تمام وجود درک میکنم رو میذارم اینجا. فکر کنم مامان های دیگه هم مثل من بعد از خوندن هر بند یه سر به علامت تایید تکون بدند.


1. You finally stop to smell the roses, because your baby is in your arms.
2. Where you once believed you were fearless, you now find yourself afraid.
3. The sacrifices you thought you made to have a child no longer seem like sacrifices.
4. You respect your body ... finally.
5. You respect your parents and love them in a new way.
6. You find that your baby's pain feels much worse than your own.
7. You believe once again in the things you believed in as a child.
8. You lose touch with the people in your life whom you should have banished years ago.
9. Your heart breaks much more easily.
10. You think of someone else 234,836,178,976 times a day.
11. Every day is a surprise.
12. Bodily functions are no longer repulsive. In fact, they please you. (Hooray for poop!)
13. You look at your baby in the mirror instead of yourself.
14. You become a morning person.
15. Your love becomes limitless, a superhuman power.
16. You discover how much there is to say about one tooth.
17.You finally realize that true joy doesn't come from material wealth.
18.You now know where the sun comes from.
19. You'd rather buy a plastic tricycle than those shoes that you've been dying to have.
20. You realize that although sticky, lollipops have magical powers.
21. You don't mind going to bed at 9 p.m. on Friday night.
22.You realize that the 15 pounds you can't seem to get rid of are totally worth having.
23. You discover an inner strength you never thought you had.
24.You no longer rely on a clock — your baby now sets your schedule.
25.You give parents with a screaming child an 'I-know-the-feeling' look instead of a 'Can't-they-shut-him-up?' one.
-----------
کتاب آلوچه خانوم آقای همخونه هم داره به صورت مجازی توسط خودشون منتشر میشه. همون داستان همیشگی نشر و وزارت ارشاد و کلن کار ادبی و هنری و ... اصلن بگو کار کردن تو ایران.
نمیدونم تاثیر شناختی بود که الان دو -سه سالی میشه از این زوج از روی وبلاگشون دارم ، یا روان بودن قلم آقای همخونه که تا اینجا از کتابشون خوشم اومد.

شِش

به آینه نگاه میکنم.
زنی که روبروم ایستاده هم نشونه های من رو داره و هم نداره. هم شده اون چیزی که من میخواستم هم نشده.
به بعضی از آرزوهای بزرگش رسیده و بعضیش نه. رویاهای واقعی پیش بینی نشده ای داره که فکر میکنه خوشبختیش رو کامل کرده و سهمش رو از زندگی زیاد و رویاهایی که دلش میگیره که شاید هیچ وقت نشه واقعیشون کنه.
اما یادش میاد امروزشروع هفتمین ماه مادر شدنش ه که حس زن بودنش رو به اوج رسونده.
دلم میخواست دنبال خیلی از خوابهام میرفتم اما وسوسه مادری قوی تر بود.
گیجم و نمیتونم هضم کنم همه عشق و حسرتی که با اومدن عزیزترین موجود دنیا، اومد و امروز شش ماهه شد.

روزمرگی3

الان از میتینگ با استاد برگشتم. رؤس مباحت و مشکلاتی که ما تو همین یک ساعت و نیم حلش کردیم به شرح زیره:

1.برنامه آنالیز دیتا.
2.پیشنهاد در مورد نوشتن یه برنامه که دیتاهای دربافتی از آزمایش رو سیموله کنه. تا ما بفهمیم این "بار کش زبون نفهم"( برنامه ام رو میگم!) درست کار میکنه یا نه.
3.گوشزد به من که کار برنامه مقاله دومم و کار آزمایش مقاله اولم عقب ه.
4.احتمال سی درصدی حمله آمریکا به ایران.
5.سفر چنی به ژاپن در هفته آینده که احتمالن به صورت سیکرت میخواد نظر ژاپنی ها رو در مورد حمله به ایران جلب کنه و پوز زنی وزیر دفاع ژاپن که به بوش پریده بوده.
6.بررسی رفتار مصرفگرایانه و خودخواهانه آمریکایی ها.
7.بررسی رفتار لوس و تنبل بودن نسل جوان ژاپنی.
8.خطر کاهش جمعیت ژاپن.
9.خطر وابستگی بیش از حد به انرژی در کشورهای صنعتی.
10.احتمال زنده موندن یک سوم مردم زمین با انرژی های جدید مثل بایومس.
11.تغییر نگرش مردم آمریکا با کمک انجام یه ترور تو آمریکا یا یه کار احمقانه توسط دولت ایران تا نظر مردم عامه هم برای حمله به ایران جلب بشه.
12اقتصاد وابسته به فکر و کار و تکنولوژی ژاپنی که با این نسل جدید احتمالن رو به خراب شدن میره.
13.سیستم آموزشی رقابتی در ژاپن که عشق کویزومی بوده.
14.وابستگی ژاپن به واردات غذا و اینکه همه زمینهای کشاورزی ژاپنی با سرعت داره تبدیل به سوپر مارکت و پارکینگ میشه.
15.باور غلط مردم به اینکه من تا میتونم انرژی مصرف کنم وقتی مُردم گور بابای بقیه.
16.احتمال تشکیل یه گروه بین یه شرکت گاز و شرکت سازنده دیتکتور و گروه ما برای پروژه من اگه دولت بودجه اش رو در اختیار اینها بذاره.
17.صحبت از مشکلات بچه داری و درس خوندن همزمان.

و در آخر هم فرمودند بهتره تا دنیا منقرض نشده دکترات رو بگیری تا در آرامش بمیری!(البته شوخی کرد من ناراحت نشدم.)

در حاشیه بی ربط: دیروز از صبح ساعت شش و ده دقیقه که از خواب بیدار شدم، بیمارستان رفتم و خرید کردم و خونه تمیز کردم تا 5و بیست دقیقه که رفتم دنبال سام. شام هم شوشو از بیرون گرفت. انقدر با وایتکس افتادم به جون در و دیوار وخونه چنان بویی میداد که از همون دیروز تا الان سر دردی گرفتم اساسی.
دیوانه ام دیگه اما حالم الان انقدر خوبه که خونه مرتبه و همه جا برق میده. اصلن همین شب که تو ملافه های تمیز میخوابی و به هر جا نگاه میکنی تمیز و مرتب ه حال آدمی مثل من رو خوب میکنه.
فقط یک هفته به خاطر مریضی خونه رو ولش کرده بودیم ها، دیروز انگار بمب منفجر شده باشه.

در حاشیه باربط: روزمرگیهام رو اینجا مینویسم تا بعدن که اگه خدا خواست و درسم تموم شد ویه نفسی کشیدم یادم نره چطوری گذشت.

در حاشیه کاملن بی ربط: این عکس "زمستون سخت تهران" رو دوست آمریکاییم لین داده. گفتم بذارم اینجا شما هم ببینید.


در حاشیه یکی به آخری: نیست تو زندگی اولم خیلی بیکارم و کم وقت تلف میکنم ، رفتم اینجا هم عضو شدم.

در حاشیه آخر(قول میدم): این مطلب آساهی هم جالب بود و ترسناک برای من.

خستگی

سرفه، عطسه، گلودرد، بی حالی، فین های اساسی، ضعف، مرخصی های اجباری، معطلی تو بیمارستان و... داستان این چند روزه خونواده سه نفری ماست.
بداخلاقی، بیخوابی، افسردگی مزمن، تنبلی، بی حوصلگی و طلبکار بودن از عالم و آدم همراه همه اون مرضهای بالایی داستان این روزهای من ه.

چند روز پیش به شوشو گفتم مرگ هم بسیار لذت بخش ه وقتی این همه خسته ای از روال زندگی.
کاش کسی بهم میگفت دردم چیه که انقدر از زندگی خسته ام وقتی به نظر همه چیز خوب میاد یا
واقعن خوب هست.

خودم هم از دست خودم و این دلمردگیم شاکیم و کلافه.

پ.ن: به مرض پرفکشنیست مبتلام.
نه همه چیز خوب پیش میره، نه خودم رو راضی میکنه و نه میذاره از لحظاتم لذت ببرم. وسطهای کار هم میشم یه آدم خسته که دیگه هیچ انگیزه و هیجانی برای انجام وظایفش نداره.

پ.ن دوم:حرصم در میاد که اینجا رو هم تبدیل کردم به یه غردونی.

ذهنیت پایدار

خاطرات به سادگی فراموش میشند به خصوص وقتی روزمره میشند اما یه شاتهایی از زندگی میشه اون قسمتی از روزمره ها و خاطرات از دوره های زندگی که تا ابد یاد آدم میمونه.
بعضی لحظه ها تو زندگی هست که با همه سادگی و تکراری بودنش اما انگار انرژی خاصی داره تا برای همیشه و با همون وضوح تو مغز آدم نقش ببنده.
یه لحظه کوتاه، یه حرکت کوچیک صورت مخاطب یا یه عطر کم جون زود گذر یا یه صدای کوتاه یا لمس یه فشار کم روی بدن که اثری جاودانه داره و میشه همه ذهنیت آدم از یه اتفاق یا یه آدم یا یه نما.

دیروز وقتی پشت چراغ قرمز بودم دستم رو به پشت دراز کردم تا دستهای سام رو که تو صندلیش نشسته بود بگیرم (کاری که همیشه بعد از برداشتنش از مهدکودک و نشستن تو ماشین میکنم بر حسب عادت). یه لحظه با انگشتهاش یه نقش کشید روی دستم.
این هم شد نقشی از کودکی سام که میدونم تا ابد جای لمس انگشتهای کوچیکش تو خاطرم میمونه.

با هدایت

"خوب بود آدم با همین آزمایشهایی که از زندگی دارد میتوانست دوباره به دنیا بیایید و زندگی خودش را از سر نو اداره کند!"
"مشکلترین کارها اینه که کسی بتونه حقیقتو همونطوری که هست بگه."
"خاصیت هر نسلی اینست که آزمایش نسل قبلی را فراموش کند."
"آدم یا حرف دارد و یا ندارد. وقتی حرف دارد باید مهمترین شکلی را که با حرفش جور است انتخاب کند."
"هر چه قضاوت دیگران درباره من سخت بوده باشد، نمیدانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام."
"بچه ها آدم حسابیند. شعور دارند."
"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد."
"خبر نداشتن از کار دیگران آدم را اوری ژینال نمی کند. باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت زیرش زد."
"تنها مرگ است که دروغ نمیگوید."
"باری چه میشود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من است."
"من از جملات براق و تو خالی منورالفکرها چندشم میشه."
"آدم باید کارش را تمام و کمال بکند تا مو لای درزش نرود و گرنه بقیه اش، اینکه کی چه میگوید، اهمیت ندارد."

این جمله های صادق هدایت رو بسی دوست می دارم...

یه پست وبلاگ‌نشان

حتمن برای همه وبلاگ نویسها پیش میاد که وقتی میرن وبلاگهای دیگه رو میخونند همون موضوعاتی که بقیه مطرح کردند رو به ذهن‌شون میرسه در موردش بنویسند.
حالا حکایت این پست من‌ه. ولی برای اینکه کپی رایت و اینا رعایت بشه لینک بلاگها رو هم میذارم تا ببینید اصولن من هم مثل خیلی از هموطن‌ها اگه یکی یه حرفی بزنه دوست دارم بنده هم نظرم رو اعلام کنم که یه وقت دنیا بی نظر من نمونه!!!

1. بلوط از قاطی شدن زبان میگه در اثر مهاجرت. فکر کنم این برای همه ماها پیش اومده که وقتی کسی از خارج میاد و تو حرفاش کلمات خارجی میگه لجمون میگیره ولی وقتی خودمون شدیم اونطرف آبی میبینیم امکان نداره بتونیم یه سری کلمات رو از زبان محاوره‌مون حذف کنیم.
وسطش یه خاطره بگم...
این بار که رفته بودم ایران برادرم داشت یه چیزی برام تعریف میکرد من هم طبق عادت بهش گفتم "هونتونی؟" یعنی جدی. بهم گفت "همینطوری" نه جدی دارم میگم!
این که آدم زبانش تغییر میکنه فقط برمیگرده به عادت؛ والا نه پزی داره و نه ادعای زباندونی‌ه. برای من یکی که اومدم ژاپن همه چی با هم قاطی شده. یعنی زبان روزمره ام شده چیزی بین فارسی و انگلیسی و ژاپنی.
تازه فقط زبان نیست اینجا ما هم مراسم و برنامه های ایرانی‌مون رو سعی میکنیم در حد خونواده سه نفری‌مون داشته باشیم. هم تو مراسم ژاپنی شرکت می‌کنیم و هم چون ژاپن کلن مثل یه ایالت آمریکا می‌مونه تمام برنامه های اونطرفی.
در مورد زبان تخصصی هم چون من بعد از فوق تغییر رشته دادم (رشته من تو لیسانس فیزیک بود) کلن همه درسها رو به زبان انگلیسی خوندم و یه سری اصطلاحات رو اصلن نمی دونم به فارسی چی میشه. اونهایی رو هم که میدونستم انقدر برام ادا کردنش سخت شده که ترجیح میدم اصلن بیانش نکنم.
خداییش اینفرارد راحتتر بیان میشه یا مادون قرمز. یا چه میدونم کدینگ راحتتره گفتنش یا برنامه نویسی؟

2. این مراسم گلدن گلوب که ناتالی خانومعکسهاش رو گذاشته ما همون عکسهاش رو دیدیم که البته از مدهای امسال بسیار خوشمون اومد. یعنی بیشتر لباسها بالاتنه تنگ داشت و پایین‌تنه گشاد که جون میده برای من که در ناحیه شکم کمی تا قسمتی تپلی زمان بارداری دارم. (حالا انگار صد تا عروسی دعوتم!)
اصلن از این جولی هم خوشم نیومد کنار پیت خیانتکار. اون جنیفر انیستون خداییش خیلی با کلاس تر بود.

3.بعد از مدتها یکم پول جمع کرده بودم و از مامانٍ خواستم برام حساب بانک مسکن باز کنه تا با وامش بتونیم اگه شد یه آپارتمان کوچولو بخریم که هر وقت برگشتیم ایران یه جایی از خودمون داشته باشیم و اول بسم ا... نخواهیم اجاره نشین بشیم که با این گرونی خونه و خوندن این خبر همه نقشه‌هامون به هم خورد.

4. آقای الف از تجربیاتش از دوبی و اینکه چرا دوبی جای مناسبی برای مهاجرت نیست گفته.
خیلی با شوشو به این اوپشن ( دیدید گفتم خارجی شدیم!) دوبی فکر میکردیم که اگه تونستیم بعد از درس من و تموم شدن قرارداد شوشو، بریم اونجا زندگی کنیم چون هم نزدیک ایران‌ه و هر وقت خواستیم میتونیم خانواده ها رو ببینیم و هم گرفتاریهای ایران رو نداره. ولی با این چیزهایی که خوندم فکر کنم اصلن جای مناسبی برای ما نباشه. (حالا بگید وبلاگ به درد نمیخوره)
درسته آدم مهاجرت میکنه که یه پله بالاتر بره. برای ما که از ایران پرت شدیم وسط تکنولوژی و نظم و زندگی فوق پیشرفته ژاپنی بعید میدونم دوبی جای مناسبی باشه. حداقل همون ایران باشیم ور دل مامانامون هستیم.

باز هم هست ها ولی فعلن برم یکم کدینگ کنم بعدن اگه نطق‌هام یادم موند بقیه اش رو مینویسم.

پ.ن: هر کی ندونه فکر میکنه من بیکارم نشستم این همه وراجی کردم. نه خیر پسرم دوباره امروز تب کرد و دوباره ما راهی کلینیک شدیم. بعدش هم بردمش مهد و رفتم خونه رو مرتب کردم و دوش گرفتم و سر راه هم خرید کردم و حالا هم اومدم دانشگاه خیر سرم یه دو-سه ساعتی درس بخونم. تا بریم سراغ برنامه شبانگاهی. رگ گردنم هم گرفته و نمیتونم به چپ تکونش بدم عین مجسمه شدم.

حرف

بچه تر که بودم وقتی میخواستم حرفی بزنم هر چیزی که تو دلم بود میریختم بیرون بدون کمترین فکری. میگن حرف راست رو باید از بچه شنید.
قدیمترها موقعی که اوایل جوونی بود وقتی میخواستم حرفی بزنم یا اظهار نظر کنم همیشه به خودم میگفتم باید سبک -سنگین کنم بعد حرفم رو بزنم. خیلی هاش رو درز میگرفتم. خیلی هاش رو هم یه جور دیگه ای میگفتم، یه مقدارش رو هم همون مدلی که باید گفته میشد.
جدیدن وقتی میخوام حرفی بزنم انقدر بالا و پایینش میکنم و انقدر تو دلم نگهش میدارم که آخر سر یا میشه یه حرف نگفته تو گلو مونده که دیگه هیچ جوری جسارت گفتنش رو ندارم یا در بدترین موقعیت ممکن بیانش میکنم.
دوست دارم برگردم به زمان بی خیالی.
کاش هیچ وقت یاد نمیگرفتیم که باید خانوم بود؛ باید حرف رو سنجید؛ و ایکاش هیچ وقت یاد نمیگرفتم که حرف نگفته رو همیشه میشه گفت.
بزرگ شدم انگار...

تقدیم به شما

WhenINeedYou

دانلود
خیلی وقت ه که میخوام یه چیزی رو بگم اما همیشه یه موضوع دیگه میاد تو فکرم و میگم باشه برای بعد. اما فکرکنم امروز واقعن وقتش ه.

اعتراف میکنم دیروز وقتی غرهام رو نوشتم اصلن توقع نداشتم کسی به خودش زحمت خوندن بده اولش هم گفتم که دارم اینها رو مینویسم تا یکم سبک بشم. بعد امروز که کامنتها رو دیدم یه جواریی شرمنده شدم. دوست ندارم وقتی کسی اینجا رو باز میکنه وقتی که یه زمانی رو به من اختصاص میده پالس منفی بفرستم.
راستش من میدونم چقدر دردسره توی ایران کانکت شدن و مطلب خوندن و کامنت گذاشتن. عید که ایران بودم یه بار سعی کردم آنلاین بشم اما انقدر سرعت پایین بود و صفحه ها همه فیلتر که از خیرش گذشتم. همون موقع به خودم گفتم کسایی که با این همه زحمت آنلاین میشند و بعد کامنت هم مینویسند جدن لطف میکنند. حداقل برای من که لطف هست و محبت. کسایی هم که خارج از ایران هستند با همه گرفتاریهای روزمره‌ی زندگی همین که وقت میذارند ونوشته های من رو میخونند و برام کامنت مینویسند یعنی که به من اهمیت دادند و این برام خیلی با ارزش ه.

میدونید زندگی آدمها همش عین هم‌ه حالا با یکم بالا وپایین. همه روزها عین هم سپری میشه. هر کسی هم یه چیزی رو ملاک ارزش لحظات عمرش میدونه. اون چیزی که روزها و لحظه های زندگی رو برای من با ارزش و دوست داشتنی میکنه دیدن و دریافت محبت و انرژی از کسایی هست که به قدرشون به من اهمیت دادند. فرقی نداره بین محبتی که آدم میگیره وقتی که خالِه وسط هزار تا کاری که داره هر روز از آمریکا زنگ بزنه و با هم گپ بزنیم یا یه دوست از خونه‌اش وصل بشه به اینترنت و یه جمله بنویسه که درکت میکنم چی میگی. شاید اندازه محبتش فرق کنه اما جنس هردوش و دلگرمیش یکی‌ه.

از دیروز تا امروز حالم خیلی بهتره. گفتم وقتی غرهام رو مینویسم و این همه لطف میبینم خوب شدن‌هام رو هم بنویسم. چون من به یه اصل تو زندگیم اساسی معتقدم که: " قدر نعمت، نعمتت افزون کند."
سام و من دیشب بعد از درست کردن یه پلوی ادویه ای ( از اون غذاهای من در آوردی و راحت و خوشمزه) رفتیم حمام و حسابی آبتنی کردیم. شب هم خیلی بهتر خوابید و من هم استراحت کردم. امروز دیتکتورها ( همون دستگاههایی که برای آزمایش احتیاج داریم و قد خدا قیمتشون‌ه) رو با نیتروژن مایع تست کردیم و درست کار میکنند یعنی یه مرحله خیلی مهم که همون چونه زدن با استاد هست رو از سر گذروندیم. شوشو هم وقتی اومد خونه گفت طرحش رو ساخته و هیچ اشکالی هم رییسش نتونسته بگیره. با مامان و خاله هم حرف زدم و دلم باز شد.

زندگی با همه گرفتاریها و شادیهاش در جریان‌ه.

در حاشیه:این عکس سام رو هم گذاشتم بک گراندم و هر چی خسته و کلافه میشم نگاهش میکنم و باز لبخندم برمیگرده سرجاش.

غرهای یک مادرِ معمولیِ دانشجویِ خانه دارِ...

اینها همش غره که میخوام اینجا بنویسم. غر از درگیریهای کوچیک تو یه زندگی معمولی. چون نه گوشی هست که بخوام براش این حرفها رو بگم نه جای دیگه ای رو دارم. پس اینجا مینویسم شاید یکم سبک بشم.
لطفن اگه حوصله اش رو ندارید اون ضربدر رو کلیک کنید.

یک دو سه شروع میکنیم...

بیشتر از یک ماه ه که درگیر مریضی سام هستیم. حالش بهتر شده اما چند روزی هست که شبها نمیتونه بخوابه بسکه دماغش پر میشه. نتیجه اینکه هر ده دقیقه یک بار و به محض اینکه من سرم رو میذارم رو بالش شروع میکنه به گریه کردن. دیشب من همینجوری شیشه به دست خوابم برده بود که با جیغش از خواب پریدم دیدم همه جای صورتش پر شده از شیر.
امروز صبح انقدر خسته بود که وقتی لباسش رو عوض میکردم که ببرمش بیرون با چشمای پر از خواب نگاهم میکرد. بردمش دکتر براش آنتی بیوتیک قوی تر میده. فکر کنم به اندازه همه عمر من این بچه تو این مدت آنتی بیوتیک خورده.
خواب شب برام شده آرزوی دست نیافتنی. داره کم کم یک سالی میشه که یه شب تا صبح عین آدم نخوابیدم.
بی خوابی هم از هر چیزی بیشتر منو بداخلاق و گند دماغ میکنه.
برای اولین بار بدون اینکه صبح دوش بگیرم و با موهای چرب اومدم دانشگاه. خدا پدر مخترع عطر و اسپری و کرم پودر رو بیامرزه.
میخواستم سام رو بذارم مهد کودک بعد برم خونه دوش بگیرم اما دیدم اگه برم خونه دیگه در اومدنم با خداست بس که همیشه یه کاری هست انجام بدم. فکر کنم کم کم حمام کردن هم بشه جزو آرزوهای بزرگ.

یعنی میشه یه روزی نه یه ساعتی بشه که آدم کار خونه نداشته باشه؟
جمعه از بس حالم بد بود نیومدم دانشگاه به جاش موندم خونه. اگه فکر کردید استراحت کردم اشتباه میکنید. انقدر کار داشتم و انقدر خونه به هم ریخته بود که تا همه جا رو جمع کنم و یه دوش بگیرم شد ساعت پنج و نیم و رفتم دنبال سام.
میدونم دیوانه شدم اما میشینم تجسم میکنم اگه ایران بودم میتونستم سام رو بذارم پیش مامان بزرگها بعد برم مثلن سینما یا برم یه مهمونی یا اصلن یکم بخوابم بدون اینکه نگران ساعت و دقیقه اش باشم. مردم فانتزی دارند ما هم فانتزی داریم دیگه!

با شوشو حرف میزنم بداخلاقه میگم چی شده با عصبانیت میگه نرسیدم ناهار بخورم کارم هم گیره شب هم دیر میام. من هم غذا نخوردم
دیگه هیچی هم تو دانشگاه پیدا نمیشه این ساعت اگه بخوام برم بیرون هم دیگه جای پارک پیدا نمیکنم پس همون بهتر که گرسنگی رو تحمل کنم.
قابل توجه رژیم داران من عین چی وقتی میتونم میخورم اما از بس سگ دو میزنم شدم پنجاه و هفت کیلو. یعنی همینجوری خود به خود ماهی دو سه کیلو کم میکنم. این یکی نکته مثبت این وضع زندگی کردن ه البته.

این کامپیوتر هم قاطی کرده هر دو سه دقیقه یه بار میره تو کما باید از اول بوت بشه. میخوام سرم رو بکوبم به دیوار از دستش از بس وسط برنامه نویسی میریزه به هم.
پسره کفر منو در آورده یه هفته است درگیرایمیل زدن و گرفتن با یه شرکت برای تعمیر دستگاه ه که آخر سر هم نمیشه. حالا ببینیم ما میتونیم قبل از پایان این سال تحصیلی آزمایش رو شروع کنیم یا نه. من که چشمم آب نمیخوره.

الان فقط یه حموم، یک ساعت خواب، یه دونه بشقاب غذای خونگی حال منو جا میاره. باز من رفتم تو رویا!

...

یکی دیگه از گلهای این دنیای وبلاگی پرپر شد.
آرین کوچولو جات برای پدر و مادر و همه ماها خالی خواهد بود. روح کوچیکت شاد.
همین طور اشک که داره میاد به یاد و همدردی همه مادر و پدرهای فرزند از دست داده.

یه عالمه حرف (2)

1.یکی فقط در راه خدا و برای جلوگیری از بیشتر گند زده شدن به هنر سینمایی ایرانی، به فیلمسازان، کارگردانها و نویسنده های محترم ایرانی از نوع صدا و سیما و سفارشی گوشزد کنه که طنز ساختن با فحش دادن و مسخره کردن آدمها چیز بسیار زشت و بیریختی ه.
دستی دستی دارید ته مونده فرهنگ رو هم آتیش میزنید که برای نسل بعدی همین نیمچه تمدن هم نمونه.
اون موقع که ایران بودم از بیکاری میمردم تلویزیون نگاه نمیکردم، حالا اومدم اینجا هزار تا کار دارم اما دیوانه شدم میشینم هی فیلم و سریال( باغ مظفر) دانلود میکنم. هی نگاه میکنم و هی حرص میخورم.

2. یه جورایی از خرید محصولات الکترونیکی میترسم از بس که هر روز یه مدل جدید به بازار میاد و مدل قدیمی از کاربرد میفته.
یه قرن بود میخواستم یه ام پی تری پلیر بخرم که نخریدم بعد تصمیم گرفتم یه آی پاد بخرم که اون هم نشد بعد شد نانو حالا هم که این آی فون اومده. اگه این هم تا چند وقت دیگه رودست نخوره شاید بشه این یکی رو بخریم.
آخرش نتیجه اینکه هنوز باید با نوار کاست بعضی وقتها موزیک گوش بدم.
اتفاقن هنوز هم قابل استفاده است.

3.چند وقتی هست که حساسیتم رو به اخبار و اتفاقات ایران و دنیا از دست دادم.
هنوز هم همه اخبار رو میخونم کانال های خبری رو نگاه میکنم اما مثل قبل تمام تحلیل های موافق و مخالف یه موضوع رو دنبال نمیکنم. از شنیدن بعضی از اخبار داغ نمیکنم وبی خودی هم از چیزی خوشحال نمیشم.
این مدت سر هر خبری میخواستم بیام اینجا( من که جای دیگه ای ندارم برای ابراز نظرهای سیاسی- فرهنگی- اجتماعی!) نظرم رو بنویسم بعد به خودم میگفتم که چی.
اصلن گیرم صدام رو هم زود اعدام کردند و همه هم فهمیدند که میخواستند سر و ته قضیه رو هم بیارند، خب این چه دردی از من دوا میکنه. یا چه میدونم انتخابات شوراهاست چه فرقی میکنه که من بیام اینجا بگم نظرم چیه من که ایران نیستم. یا اینکه ایران داره میره به طرف تحریم؛ خب مگه حرفهای آدمی مثل من اصلن تاثیرگذاری هم داره تو این مسایلی که داره پیش میاد.
حالا عوضش برام روزها و لحظه هام مهمه. میدونم دچار روزمرگی شدم اما فعلن دارم ازش حال میکنم والبته من که ادعای نجات دنیا رو ندارم میدونم اثری هم که با همه جون کندن ها و حرف زدن ها بخوام بذارم اندازه یه اپسیلون ه پس همون بهتر که کلاه خودم رو بچسبم.

4. چند روز پیش با یکی از دوستای قدیمی تلفنی حرف میزدم بهش گفتم من که عاشق ایرانم از ایران برگشتن میترسم.
گفتم این بار که اومده بودم ایران احساس میکردم همه چیز خیلی عوض شده یا شاید هم من خیلی عوض شدم. به هر حال بدجوری یه بام و دوهوا شدم. و این درد من نیست. درد خیلی از آدمهای مثل من ه که نه مثل خیلی ها راحت تصمیم میگیرند برای زندگی همیشگی تو غربت با همه خوبی و بدیهاش و نه مثل خیلی از کسایی که حاضر نیستند به خاطر وابستگی ها ایران رو ترک کنند.
این ترسم خیلی خیلی جدی ه.
مثلن فکر میکنم من چطوری میخوام بعد از پنچ سال زندگی تو این شهر آروم و خوش آب و هوا برگردم تهران با اون ترافیک و آلودگی.
یا چه میدونم چطور میتونم تحمل کنم رفتار غیر متمدنانه آدمها رو تو موقعیتهایی که به هر حال تو زندگی آدم درگیرش میشه.
هر چقدر هم حصار بکشم دور خودم و دوستام و اونهایی که میخوام باهاشون رابطه داشته باشم باز هم درگیر میشم با ارتباطات هر روزه با آدمهایی که تحملشون غیر ممکن ه.
شرایط محیطهای کاری ایران رو چی کار کنم. چطور از بابت سام خیالم راحت باشه که تحت تاثیر بعضی چیزها که دوست ندارم و به صلاحش هم نیست درگیر بشه.
دوستم میگفت تو هم مثل خیلی ها که برگشتند شاید بیایی یه مدت هم ایران زندگی کنی بعد ببینی نیمتونی برای همیشه بذاری بری.
گذشته از اشک و ناله هام برای ایران و دلتنگیهایی که میکنم من چیزهایی خارج از ایران بدست آوردم و خودم رو دوباره طوری از نو شناختم که فکر نمیکنم زندگی توی ایران برام انقدرها هم آسون باشه.
البته من به تنهایی مادرم هم فکر میکنم و این برام یه عامل خیلی مهم ه تو تصمیم گیری.
پ.ن: بعد از نوشتن همین چند خط دیدم کیوان هم برگشته تهران. عجیب از این خاک که با همه بدی و خوبیهاش ولکن آدم نیست.

5.باز کارپروژه ما گیر کرد به خریدن یا تعمیر دو تا قطعه گرون قیمت و باز میره که استاد خسیس من بازی در آووردن هاش شروع بشه.

6. امروز با داییم قراره بریم رستوران دانشگاه کاری بخوریم. راستی نگفته بودم که داییم هم اینجا زندگی میکنه و تو همین دانشگاه هم درس میده. با همه علاقه ای که بهش دارم ولی از اونجایی که زن دایی ه جنسش عجیب خورده شیشه داره زیاد نمیشه ملاقاتش کرد مگر از همین قرارهای دانشگاهی. اینو اگه اینجا نمیگفتم حناق میگرفتم ها.
من اصلن حوصله و وقت غلطگیری ندارم. چشم اشتباه گیرتون رو ببندید و بخونید لطفن

یه قصه تکراری

پرده اول:
تو ایمیلش نوشته خواهرش با یکی از دوستاش کار تزیین و درست کردن سفره عقد انجام میدند. وضعشون خوب شده و از کارشون هم راضی هسنتد.
یادم میاد به بیست میلیونی که خرج معلم کنکورش کردند و یادم میاد به این در و اون در زدنهاشون برای فرستادن خواهره به یه دانشگاه با سهمیه کارخونه دارها که آخر سر هم یکی از دوستان ما حاضر شد معرفی نامه بده و خواهره بره مهندسی نساجی بخونه با شهریه آنچنانی.
فکر میکنم این همه پول اگه برای هر چیز دیگه ای سرمایه گذاری میشد میتونست برای چند نفر کار آفرینی کنه؟

پرده دوم:
از مامان میشنوم که خودش و خواهرش پزشکی رو گذاشتند کنار. دلیلشون هم این هست که حالا بچه داریم و مادرشون هم مثل همیشه دفاع میکنه که مهمترین کار الان برای اینها نگهداری از بچه ها شون ه.
یکی از خواهر ها خرید و فروش موبایل میکنه و اون یکی که شوهرش طلافروش ه و وضعش خوبه خونه دار شده.
یادم میاد چقدر درس میخوندند و چند سال تمام از شرکت تو تمام برنامه ها محروم بودند تا بتونند پزشکی قبول بشند. آخر سر هم با یه پارتی دم کلفت و فروش زمین مادر تونستند برند دانشگاه.
باز هم یادمه تو مدت تحصیل دخترها، پدر و مادر برای اینکه از پس هزینه تحصیل دخترها بربیاند رفت و آمدهاشون رو کم کرده بودند.
چه پولی که با زحمت کار کارمندی و فروش ارثیه به جیب دانشگاه آزاد ریخته نشد که میشد به جاش از لحظه لحظه زندگی لذت برد.

دور و بر من و همه شماها پر از این نمونه هاست. کسانی که نه از روی آینده نگری که فقط از روی چشم و همچشمی سرمایه و زندگی خودشون رو برای تحصیل فرزندانشون تباه میکنند و در آخر هم هیچی نصیب نمیشه جز یه عنوان که این روزها بدجوری توخالی و پوچ شده.

پ.ن: اشتباه نشه من هم دانشگاه آزاد درس خوندم اما همیشه هدفم این بود که هر وقت تونستم پولی رو که هزینه کردم دربیارم اونوقت میتونم بگم درسی که خوندم ارزشش رو داشته؛ که بعد از شش ماه سر کار رفتن همش جبران شد. رشته ام رو هم با اینکه علاقه اولم نبود اما دوست داشتم و از خوندنش لذت بردم.

پ.ن دوم: این حرفها رو برای این اینجا نوشتم چون این روزها بدجوری درگیر این هستم که آیا هزینه ای که دارم میکنم ارزشش رو داره یا نه. البته که من بورسیه هستم و تحصیلم هزینه مادی که برام نداره هیچ، درآمد هم هست ولی آیا ارزش همه لحظه هایی که از عمرم میگذره، ارزش تحمل دوری از کسایی که دوستشون دارم، فاصله زمانی که با بازار کار پیدا میکنم و خیلی چیزهای دیگه رو داره.
سال آخر شروع شده و من بی انگیزه تر از قبل برای تموم کردن این دوره.
من آدم "تحقیق" نبودم به اشتباه(پیدا کردن کار با موقعیت بهتر) درگیر دکترا شدم و حالا هم نه عاقلانه است و نه دلم میاد که ولش کنم.

به یاد غزال

روزی که دختر عمهِ پر زد من فهمیدم که کودکیم مرده.
دیگه اونیکه رازهای بزرگ کودکیم رو باهاش قسمت میکردم نبود.
فهمیدم مرگ هم هست انقدر نزدیک که میتونه رفیق بچهگی هات رو ببره.

روزی که دختر عمهِ رفت فهمیدم هیچ چیزی تا ابد موندنی نیست، حتی من که برای خودم موندنی ترینم.
روزی که دختر عمهِ رفت فهمیدم ما هم انقدر بزرگ شدیم که مرگ باهامون زیاد فاصله نداره.

حالا من موندم و کابوسهام که تو همش اون دختره با لبخند گرمش میاد و بهم نهیب میزنه.
که همش یاد من میاره هیچ چیز این دنیا نمی مونه.
که یادم میاره یه روزی یه نفری هم اینها رو برای من مینویسه.

خوابش رو دیدم. زل زده بود بهم. انقدر زنده بود که باورم نمیشد همون آدم مرده است. همونجوری تو خواب یاد بدن تیکه تیکه شده اش زیر خاک افتادم.
نتونستم دوام بیارم...

بیدار که شدم وقتی برگشتم به این دنیا، همه چیز سر جای خودش بود.
صدای نفسهای کسی که کنارم خوابیده بود.
صورت معصوم کودکی که تو خواب از همه غمهای دنیا دور بود.

خودم رو تو گرمای بودنشون غرق کردم.
هر چند اونها چنان خوابیده بودند که هیچی از من و دلتنگیهام نفهمیدند.

پ.ن:تا نرم و جای خالیش رو تو اون خونه نبینم نمیتونم باور کنم نبودنش رو.

personality type

درس امروز کلاس زبان من با شاگردم راجع به تیپهای شخصیتی بود. کتابی که داریم از روش میخونیم مثل خیلی از کتابهای تدریس زبان یه درس درباره یه موضوع داره که اول تو یه متن اون موضوع رو بررسی میکنه بعد یه سری ورک شاپ فردی وگروهی و یه سری سوال ه. بعد از اون یه داستان وهمراهش نکته های گرامری درس.
درس امروزمون با وجود تکراری بودن موضوع اما برای خود من هم خیلی آموزنده بود.
کتاب تیپهای شخصیت افراد رو از روی یه دسته بندی مشخص کرده که به شش گروه تقسیم میشند:

1.artistic 2.conventional 3.enterprising 4.realistic 5.investigative 6.social.

همراه این تیپهایه سری شغل مرتبط بهش رو هم معرفی کرده.

چیزی که برای من جالب بود قرار گرفتن یه سری مشاغل توی هر گروه بود که قبلن من فکر میکردم تو تقسیمات گروه دیگه قرار میگیره. مثلن برنامه نویس کامپیوتر تو گروه هنر قرار میگیره یا پزشک تو گروه اجتماعی.
تو کتاب ازتون میخواد که با توجه به تعریفی که از هر گروه داده شما تیپ شخصیتتون رو مشخص کنید و بعد با توجه به علایقتون کار مرتبط رو پیدا کنید.
یه مثال هم هست به این صورت که یه دختر رو معرفی کرده که دوست داشته با کودکان کار کنه اما چون تیپ شخصیت خودش رو نمیدونسته اول میره وکیل کودکان میشه اما چون وکالت به تیپش نمیخورده از کارش متنفر میشه و بعد از مشاوره میفهمه که تیپ هنری داره برای همین میشه برنامه ساز تلویزیونی کودکان و حالا از کارش راضی ه و کلی هم پیشرفت کرده.

به نظرم این مورد یکی ار مهمترین مسیله هایی هست که آدم باید قبل از انتخاب رشته دانشگاهی و اشتغال به کار در موردش بدونه ،یعنی دونستن علایق و شناخت تیپ شخصیتی، برای اینکه مسیر رو به خطا نره و همیشه هم از کارش گله مند نباشه و خسته از شرایط.
من خودم هزار مورد بین دوستان واطرافیانم ددیم که از کارشون راضی نبودند اما یک عمر چون چاره ای نداشتند و نمیتونستند زمان رو به عقب برگردونند و جرات ریسک کردن هم نداشتند با تنفر به کارشون ادامه دادند بدون احساس کمترین رضایتی.

حالا فکر کنید اگه همه آدمها یا حداقل بیشترشون میتونستند همون کاری رو انجام بدند که به روحیه شون نزدیک ه اونوقت چقدر راندمان کاری بالاتر میرفت. البته منظورم به ایران ه والا تو کشورهای پیشرفته این موضوع خیلی وقته که حل شده.
فقط فکر میکنم زمان دبیرستان اگه به جای این همه کلاس های بدرد نخور و به جای وقت تلف کردن با هزار جور برنامه بی فایده یه مشاوره اجباری با یه برنامه ریزی صحیح برای ما میذاشتند تا هر کسی بدونه شغلی که میخواد در آینده داشته باشه چی هست چقدر میتونست بهمون کمک کنه.
خونواده ها هم اگه به جای چشم و همچشمی میذاشتند بچه ها همون کاری رو بکنند که دوست داشتند احتمالن نتیجه بهتری داشت.
الان که اینها رو نوشتم میخوام یه اعتراف هم خودم بکنم. مهندسی جزو گروه چهارم ه. با توجه با مشخصات این گروه مهندسی دورترین کار از نظر شخصیتی به من ه!
تعداد زیادی شغل دیگه هست که میتونه برای من ارضا کننده باشه اما حالا که علایقم و مهارتهام رو میدونم و فهمیدم تیپ شخصیتم چی هست یکی از بهترین رشته های تحصیلی برام جغرافیای سیاسی هست که همیشه به شوشو میگم اگه یه روزی دوباره فرصت تحصیل داشته باشم حتمن میرم دنبالش.
در مورد شخصیت من میتونم بگم به گروه دوم و چهارم هیچ شباهتی ندارم، به گروه اول و پنچم کمترین شباهت، و به گروه سوم و ششم نزدیکترین شباهت رو دارم.
شما هم مثل من فکر میکنید اگه انتخاب درستتری میکردید میتونستید با نصف انرژی که گذاشتید نتیجه ای چند برابر بهتر بگیرید؟
مقصر این وسط کی هست و ما باید یقه کی رو بگیریم بابت این انتخاب اشتباه مسیر؟ آیا وظیفه خونواده است که از علایق فرزندان خبر داشته باشه یا اینکه وظیفه مدرسه و سیستم آموزشی یه کشورهست که بتونه افراد رو طوری تربیت کنه تا هر کس در جای خودش قرار بگیره.
اصلن امکان داره به آینده ایران امیدی داشته باشیم وقتی نصف بیشتر مردم در جایی قرار دارند که بهش تعلق ندارند و ازش راضی نیستند؟


در حاشیه: قرارمون با شوشو این هست که سام هر کاری رو که دوست داشت انجام بده فقط شرطش اینه که بدونه چی کار میخواد بکنه و سعی کنه تو کارش متخصص بشه. امیدوارم اون موقع که سام به اون مرحله میرسه تحت تاثیر اطرافیان قرار نگیریم و بتونیم اجازه بدیم راهش رو خودش با چشم باز و شناخت انتخاب کنه.

تا همیشه یادم نمیره که...

شده از نو عاشق همون آدم قدیمی بشید.

چند شب پیش به همه خاطرات اولین روزهامون فکر کردم. باز همون حس گرم رو داشتم و همون پروانه ای که غربیها میگن تو دلم وول خورد.

بعد از چهار سال زندگی و پنج سال آشنایی هنوز مزه اولین بوسه رو میدی. اونروز فهمیدم متوقف شدن زمان یعنی چی.
هنوز جای اولین بوسه ات رو روی پیشونیم دم در خونه مون قبل از اینکه بیایی تو برای مهمونی ظهر جمعه، حس میکنم. اونروز فهمیدم که نمیخواهی بهم آسیب بزنی و اول از همه دوستم هستی.
هنوز یادم نرفته اون لحظه رو تو شب وقتی داشتیم تو خیابون ولی عصر قدم میزدیم و تو اولین اعتراف آشناییمون رو برام کردی و بعدش دستم رو گرفتی و گفتی تا حالا حس میکردم واقعی نیستم حالا میتونم خودم باشم و دستت رو بگیرم. اون روز فهمیدم چقدر شرافتمندی.
هنوز یادم نرفته و حس میکنم همه اون هیجان جمعه صبح ها برای رفتن به کوه و خوردن صبحانه دونفریمون رو. اون روزها فهمیدم چقدر فان هامون به هم شبیه ه. کوه، غذا، هوای تازه، کمی هیجان.
هنوز هیچی یادم نرفته و هیچ وقت هم یادم نمیره که زندگی با تو شادترین و هیجان انگیز ترین و آرامش بخش ترین اتفاق زندگی من بوده.
به سام که نگاه میکنم دلم از عشق هر دوتون پر میشه.
اینا رو نوشتم که بگم چهارتایی شدیم ها.

و این هدیه وبلاگی با یک دنیا عشق به مناسبت شروع پنجمین سال زندگی...