اودیسه

انگار بگیر من رو پرتاب کردند به سرزمین دیگه ای که هیچ سنخیتی با دنیایی که میشناختم و به زندگی درش عادت داشتم نداره. انگار بگیر آدم فضایی ها حمله کردند و من رو بردند به سیاره ی خودشون که از زمینی که میشناختم سالها و فرسنگها دوره. انگار بگیر مردم به زبانی حرف میزنند که تا به حال نشنیده باشم؛ زبانی که کلمه ها و آواهاش غریبه است. انگار بگیر تمام دوستانم؛ تمام فامیلم رو از دست دادم و در فضا و مکانی بدون هیچ آشنایی زندگی میکنم. انگار بگیر تمام روتین‌های زندگیم به هم ریخته. انگار بگیر به خودی که همیشه میشناختم هم شک کنم که کی هستم و اون منی که قبلن بود کی بود.
گاهی که به زندگی شماها نگاه میکنم، همین شماهایی که آدمهایی که میشناختید، دورتون هستند همین شماهایی که وقتی جایی هستید هر چند نو غریبگی نمیکنید، احساس میکنم چقدر اززمینی که با گوشت و خون و روحم بهش تعلق داشتم دور افتادم. نه اینکه اون سرزمین فقط کشوری به اسم ایران باشه و آدمها فقط ایرانیها. هر جایی که کسی باشه و جایی باشه که با اینجا فرق داشته باشه. و غریبتر اینکه دیگه حتی میلی به بازگشت هم ندارم.
خسته شدم از این همه تفاوت.

کمی هم از زندگی

1.خیلی وقته یه سیزده تایی ننوشتم ها!

2.سیزن جدید کدبانوهای مستاصل رو میبینم و مثل قبل لذتی میبرم ناگفتنی. اولش اون همه تغییر بعضی از شخصیتها کمی توی ذوق میزد. شاید چون اون ها رو با همون روحیات و رفتارهای قدیمی بیشتر دوست داشتم یا بیشتر بهشون عادت کرده بودم. اما کمی که قصه پیش رفت باورم شد این تغییر بعد از گذشت مثلن پنج سال از زندگی خانواده های قصه اونقدرها هم عجیب نیست. چه بسا زندگی واقعی هم گاهی در فاصله زمانی کمتر از این بیشتر تغییر ایجاد میکنه.
دلچسبتر و عجیبتر و غمگینانه ترین تغییر مربوط کاراکترگبی ه که چطور زنی با اون همه قدرت و سیاست و ادعا که به واسطه تموّلش خدا رو بنده نبود این همه تغییر کرده و تبدیل به مادری دلسوز و همسری وفادار شده.

3. بی صبرانه منتظر شروع شدن فصل جدید لاست هستیم.

4.میبندمش بره خیال خودم و شماها رو راحت کنم. حرصم که در اومده اما بیشتر احساس میکنم به جورایی حقوقم پایمال شده.
نه جدن خجالت داره این کارها. ایمیلی که یه نفر میذاره این گوشه ی وبلاگش برای ارتباط با دوستان و خواننده هاش ه. نه محل تبلیغ شماها. یعنی من مدتهاست دیگه جرات نمیکنم ایمیلم رو باز کنم بس که هر دفعه میرم فقط باید هزار تا ایمیل تبلیغاتی شما آدمهای بی ملاحظه رو پاک کنم.
جهت اطلاع دوستانم میگم که آدرس ایمیل رو عوض میکنم. لطفن با ایمیل قبلی برام ننویسید.
اگر ایمیلی رو هم این چند وقت جواب ندادم دلیلش اینه که وسط این ایمیلهای تبلیغاتی از قلم افتاده. به حساب بی ادبی نگذارید.

5.اصلن من سر پیازم یا ته پیاز که بیام بنویسم امیدوارم اوباما انتخاب بشه و بعد از این هشت سال جنگ و قلدری و گند زدن به وضعیت اقتصادی و یه عالمه اتفاقات و وضعیتهای بد دیگه بلکه کمی اوضاع دنیا تعدیل بشه.
نه واقعن من کجای پیازم.

6.یعنی مجموعه‌ی اینها دستاویز حرص خوردن‌های این روزهاست.
وزیر کشور. یوزارسیف. ایضن زلیخا. پیرمردهای ژاپنی. قیمت بنزین. عدم وجود قاطعیت و جرات لازم برای یه مهاجرت دیگه و خلاصی از ژاپن. گاهی وقتها آشپزی. گاهی وقتها کلن کار خونه. رییس جمهور. شب بیداری های سام که همچنان بعد از دو سال و سه ماه ادامه داره. وضعیت غذا نخوردنش هم به همچنین. امتحان. نداشتن چند تا دوست دختر باحال. حال و احوال روزانه ی متغیر مرد بزرگ خونه. نگرانی برای مامان ه و مامان بزرگ ه. صدای ساند ترکهای Anpanman که اینروزها موزیک متن خونه مون ه. اشتهای عجیب و غریب به شیرینی. فاصله ی بین مهره های شش و هفت گردن. بعضی از وبلاگها و ...

7. میمونه یه شراب و یه وقت استراحت آخر شب و دیدن یه فیلم خوب ویه هوای پاییزی و درختهایی که دیگه دارند لباس از تن میکنند و چلوندن‌های سام و بوسه‌های گاه و بیگاه شوهره و احوالپرسی های فامیل و ایمیل های خوب دوستانه و وبلاگ خونی و قهوه و پنیر و شکلات و پاستا و کلی خوراکی های خوشمزه و گلها و سرزدنهای آخر هفته ی برادره و بوتهایی که سفارش دادم و در راه ه و شعر خوندن و ...

8. نمیدونم بالاخره کی اون زندگی خوب و آینده درخشانی که منتظرش بودیم شروع میشه؟ چند تا دیگه امتحان و مرحله و سختی دیگه رو باید پشت سر بذاریم؟ کی آخرش دست از تلاش برای رسیدن به هدفی برمیداریم و زندگی کردن رو آغاز میکنیم.
من یکی که دیگه خسته شدم میخوام همین روزها همه چیز رو ولش کنم و زندگیم رو شروع کنم.

9.نیمه پنهان رو چند سال پیش؟ شاید 7 یا بیشتر با مامان که پایه ی سینما رفتن هم بودیم دیدم. دوباره دانلود کردم و تا نیمه دیدم.
باز افسوس خوردم از ازدست‌رفتن دوران کمی خوبی که با رییس جمهور بودن خاتمی داشتیم.
لازم به شرح و بسط نیست. همه ی چیزهای خوب اون موقع جاشون رو به Made in china ی امروزی دادند.

10.من مطیمنم رابطه با آدمیزاد از یادم رفته بس که هیچ رابطه ای نداشتم مدتهاست. اصلن یادم رفته موضوعی به اسم دوستی چه شکلی بود.

11.با این همه موی سفید روی سرم که خیلی وقته نرسیدم یه رنگ بهش بزنم و با اینکه وقتی پا به پای سام بازی میکنم خسته میشم و از نفس میفتم و با اینکه شروع نکرده دلم بازنشستگی میخواد معلوم ه که دارم پیر میشم.

12.سام بعد از ماهها صبحی صدام کرد مامان! وقتی جوابش رو دادم که جانم، توی نگاهش دیدم که خودش هم تعجب کرده. انگار هم میخواست تست کنه ببینه من بالاخره مامانش هستم یا نه هم از دهنش پریده بود و توقع نداشت جواب بگیره.
دل من هم قیلی ویلی رفت با اینکه هنوز هم "بی‌تا" رو ترجیح میدم.

13. و من با این سن و سال و مثلن کلی زندگی پشت سرم و بعد از شش ماه، هر وقت سر اون کلاس میرم تمام مدت معذبم و ثانیه شماری میکنم برای تموم شدنش. از حضور دختر نوجوانی که بی هیچ احتیاطی و در حالی که بغل دستش یه پسر نوجوون دیگه نشسته و من و معلم مردی که همزمان نگاهمون به شاگردهاست خود-ارضایی میکنه؛ حرص میخورم و عذاب میکشم و عرق میریزم و هی نگاهم رو ازش برمیدارم و هی به معلمه نگاه نمیکنم و یه عالمه احساس بد دیگه.

از تجربه های تدریس

امروز به فکرم رسید که بیشتر اینجا از کارم یعنی تدریس بنویسم شاید که این تجربه ها به درد کسی خورد.

. من برای کار پاره وقت دانشجویی از طریق شهرداری اینجا تونستم توی دو تا مدرسه کلاس زبان انگلیسی بگیرم. از شانس من یا شناختی که مسیولین بخش آموزشی بعد از چند سال ازم دارند یا هر چی که هست امسال هر دو مدرسه ای که کلاس دارم از بهترین مدرسه های دولتی شهر هستند. چون بخش خصوصی مدرسه های بهتری هم داره-
یکی از اونها به طور تخصصی کار اپرا میکنه. یعنی تمام معلم ها رشته ی اصلیشون موسیقی هست. شاگردهای این مدرسه هر ساله یه اپرا رو برای نمایش عمومی اجرا میکنند. این اجراها با عکسهایی که من ازش دیدم از کنسرتهای ارکستر ملی ما هم باشکوه تربرگزار میشه و سالنی که برای این کار دارند ازتاتر شهر بزرگتر و مجهزتر هست . این مدرسه رو خیلی دوست دارم چون هم معلم هاش خیلی سرحالند و هم شاگردان خوب و سرزنده ای داره که باعث میشه همیشه توی کلاسهاشون بهم خوش بگذره. علاوه بر اون مسیول زبان مدرسه هم خانومی ه هم سن و سال من که دوره ی تخصصی زبان و آموزش کودکان ناتوان ذهنی رو توی آمریکا دیده و همین باعث شده برنامه ی تدریس خوبی رو تنظیم کنه.
اون یکی مدرسه که امروز هم باهاشون کلاس داشتم مدرسه ای ه در منطقه ی مرفه نیشین که بیشتر ساکنین منطقه رو استادهای دانشگاه، وکلا و پزشکان تشکیل میدند. برای همین این منطقه بچه هاش نسبت به خیلی از مدرسه های دیگه آرومتر و درسخون تر هستند و اتفاقن بیشترشون زبان انگلیسی هم بلدند. اما این مدرسه رو زیاد دوست ندارم. چه از کادرش که خیلی خشک و جدی هستند و چه بچه ها که اون روحیه ی سرحال رو ندارند و همیشه ساکت و بی روح اند.
توی تمام مدرسه های دولتی ژاپن- یا حداقل اینهایی که من دیدم- کلاس مخصوص بچه های ناتوان ذهنی هم وجود داره. این بچه ها یه سری از کلاس ها مثل ورزش رو با بقیه هم سنی هاشون دارند که البته یه معلم مخصوص هم همراهیشون میکنه. غذا رو با بقیه میخورند و وقت استراحت و تمیز کردن هم کنار بقیه هستند.- بله اینجا کسی به عنوان فراش و بابای مدرسه و خدمتکار تعریف نشده و هر روز بچه ها و معلم ها خودشون باید کلاسها و بقیه مدرسه رو تمیز کنند. این برنامه معمولن بعد از ساعت ناهار و استراحت و پسش از کلاسهای بعد از ظهر انجام میشه.- بچه های ناتوان برای درسهای مشکلتر مثل ریاضی کلاس مجزا دارند. بعضی از کلاسها هم مثل همین زبان که بیشتر جنبه ی تفریح و بازی داره تمام بچه های ناتوان رو از تمام پایه ها کنار هم جمع میکنند و یک کلاس براشون تشکیل میشه...

بازهم از مدرسه و مهدکودک و سیستم آموزشی ژاپن مینویسم

تصویری دلچسب از من برای روزهایی که به این خوبی نیستند.

یه خل‌خلکی‌*هایی تو زندگی هست که اگه آدمیزاد هزار سالش هم بشه تغییری نمیکنه. حتی اگه مادر بشه خانوم بشه یه آدمهای بزرگی هم روش حساب کنند بازهم ته روحش دختر کوچولویی که از چیزهای کوچکی لذت میبره، باقی میمونه.
به همین حساب خل‌خلبازی‌ها یا عشقهای جاودانه یا شاید جزییات ریز شادی آور باید گذاشت دلبستگی من به دامن‌های پشمی و فاستونی رو. از همین‌هایی که همین حالا پوشیدم و با این یقه اسکی قهوه ای و اون طرح پنج-شش رنگ خاکستری -قهوه ای پارچه‌ی دامنم و یه جوراب شلواری کلفت قهوه‌ای با بوتهای نازنین ساق کوتاهم و شال طوسی پت و پهنی که شونه ها رو میگیره؛ امروز حس میکنم پرنسس پاییزه شدم.
به همین مغروری.

هوا سرده. از اون سرماهایی که فقط مال همین فصل ه. بارونی که اینجا و اونجا رد پای یخ از خودش جا گذاشته. برگهایی که در نهایت رنگ برنگی سالانه‌شون با برق خیسی‌شون دلبری میکنند. آفتابی که هرازگاهی از پشت یه تیکه ابر سر میزنه و میذاره گرماش زیر پوستت رو گرم کنه هرچند که وقتی به پوستت دست میزنی هنوز یخ ه. اونوقت دلت غنج میره از بزرگی خورشید و به این فکر میکنی در کل هستی فقط اون و تعداد کمی از موجودات هستند که فلسفه‌ی وجودی‌شون به این زیبایی و عظمت تعریف شده.
اگر اینجا اومدن هزار خوبی و بدی داشت که اثر خودشون رو گذاشتند اما از بزرگترین موهبت‌هاش بود که من رو با پاییز آشتی داد.
به همین زیبایی.


از روی کاپ قهوه بخار گرم و خوشبویی که بلند میشه خبر از یه خستگی درکردن میده. از اونهایی که برای مدتی- هر چند کوتاه- میگی درسته خیلی چیزها درست سرجاشون نیست و همین حس شادی رو از روزهات گرفته اما میشه برای این لحظه کمرنگتر دیدشون.
به همین سادگی.

دلم برای پسرم تنگ شده. دیروز که تمام روز رو وقت داشتم باهاش باشم، بوییدم‌ش و بوسیدم‌ش هزار بار که ذخیره‌ی امروزم باشه اما همون وقت که صبح ازمیون دوستاش باهام بای بای کرد دلم براش قد یه ذره شد.
دلم برای مرد بزرگ هم تنگ شده. دلم میخواست که اینجا بود تا با هم روی رطوبت خاک و علفهای خیس خورده قدم میزدیم و هزار و یک نقشه برای آینده میکشیدیم.
دلم برای مامان هم تنگ ه. هنوز هم فکر تنها شدن ش نمیذاره همین شادی های کوچیک هم به دل بچسبند.
به همین دلتنگی عاشقانه.


*کلمه‌ای بهتر برای این حس‌ها پیدا نکردم.

یک عاشقانه‌ی بی‌صدا

با این حجم عشقی که یه وقتایی از اندازه ی روح من بزرگتر میشه و با این ذهنی که لحظه‌ای از فکر کردن بهت تو هر حالی که باشم و هر جایی که باشم دست بر نمیداره و با وجود همیشگی شدن دلتنگی‌های روزانه و با همه‌ی وقتهای شادیِ ناب، که کنار تو دارم و اصلن بودنت و داشتنت و دیدن خنده‌هات؛ دلم میخواست کلمات برمی‌گشتند تا می‌تونستم عاشقانه‌ترین‌ها رو برات بنویسم. اما کمی این روزها صدام رو گم کردم. تو به حساب عدم بودن اینهایی که گفتم نذار و همین جوری شاد و دوست‌داشتنی بمون. ممنون.

Emptiness

نه اینکه حس غریبگی فقط توی این خونه باشه؛ روزهایی هم که میگذرند به همین بی کلمه گی و سکوت اینجا ند.
دلم برای جایی، حسی، لحظه هایی یا آدمهایی تنگ ه که نمی دونم چی یا کی یا کجا ند.
لحظه های پر جنب و جوش این روزها بیشتر از اینکه شبیه شنا کردن به سمت ساحلی امن باشه به این میمونه که دست و پا میزنم وسط رویاهایی که حتی نمیدونم رو به کدوم باید برم.
وسط روزهایی که بر حسب اتفاق عین برق و باد میگدرند تنها قسمتی که شور و اشتیاقی نداره، درون من ه که از روح خالی شده.
مرتبط با همه ی این حس ها بیشترین موزیکی که این روزها میچسبه. (ویدیو)



Take me home, country road - John Denver

در حاشیه: میمونم از کار سرنوشت که اگه همین چند تا آدم دوست داشتنی نبودند و این پسرک که روز به روز، بودنش بیشتر انگیزه میشه برای کم نیاوردن, چه میکردم.

سرشت

و هنوز هیچ کسی به من نگفته که کانگوروهای نر از کیسه ی جلوی شکمشون برای چی استفاده میکنند؟
اصلن کیسه ای در کار هست؟

4.

مدتی ه عادتی پیدا کردم. به طور مداوم در طول روز به خودم میام و میبینم دارم یه متنی یا یه داستانی یا یه ماجرایی رو برای نوشتن اینجا تو فکرم آماده میکنم. این یعنی، عادت نوشتن هنوز دست از سرم برنداشته (هرچند که نمیخواستم برداده). اما اینکه چرا رقبت نمی کنم بنویسم هزار ویک دلیل داره که مهمترینش خستگی ه بیش از اندازه است درست اون موقعی که وقت نوشتن پیدا میشه.

موقع رانندگی به سمت دانشگاه و گوش دادن به Micheal learns to rock بعد از قرنی که هوسش با این پاییز خوشگلی که شروع شده داشتم به نوشتن از خودشناسی فکر میکردم.
این تیکه قسمتی از همون نوشته های ذهنی ه:
"...روانم رو و ناخودآگاهم رو لایه برداری میکنم. میرسم به اینکه خصلتهایی که بعضن خوب و مثبت به نظر میرسند و گاهی حتی ستایش دیگران رو برمی انگیزه؛ خیلی وقتها همون چیزهایی هستند که باعث دردسرمیشند.
مثلن اینکه من این همه bossy هستم و دوست دارم همه کارها طبق اون چیزی که نظر من ه انجام بشه و اینکه حتی برای درست انجام شدنشون حاضرم هیچ کس کمکم نکنه و خودم اونها رو اونطوری که ایده آلم هستند انجام بدم فقط باعث میشه که همیشه از حجم کاری که باید بکنم یه خستگی بیش از اندازه بهم تحمیل بشه. فکر میکنم به اینکه بد نیست یاد بگیرم که دیگران هم میتونند کارها رو با نظر خودشون انجام بدند و میشه وقتهایی از تفاوتهای جزیی چشم پوشی کرد..."
این حرفها هم مثل خیلی از حرفهای دیگه نصفه -نیمه میمونه تا اینکه صفحه ی اول یاهو رو باز میکنم. چشمم میفته به این لینک و شروع میکنم به محاسبه کردن عدد سرنوشتم. 4. اگر هر چیز دیگه ای میومد نمیتونست تا این حد حق مطلب رو ادا کنه.
اون وقته که بی خیال تجزیه و تحلیل روح و روانم میشم و پورسه ی تغییر رو متوقف میکنم و فکر میکنم که بذار اوضاع همینطور که هست باقی بمونه. تا وقتی از مرتب کردن و پیگیری و نظم کارها اینهمه میشه آرامش گرفت - حتی وقتی کمی به دیگران فشار هم بیاد یا کلی خستگی به همراه داشته باشه- تغییر رویه کار اشتباهی خواهد بود.

در حاشیه:رنگ آفتاب پاییزی از اون نمایشهای طبیعت ه که دیدنش احساس اینکه خوب شد به دنیا اومدم رو درآدم زنده میکنه.
در حاشیه دوم:
هر آهنگی و هر ترانه ای برای شر شدن با یه نفر با یه جمع ه. بعضی هاش هم برای تنهایی گوش دادن ه. برای اینکه فقط مال خودت و اون لحظه و اون حس و حالت باشه.
از اولین باری که این آهنگ رو شنیدم- بیشتر از ده سال پیش- همیشه دوست داشتم وقتی بچه ای داشتم با هم این رو گوش بدیم. تا حالا چند باری برای سام گذاشتم اما علاقه ی چندانی نشون نداده. اینه که هنوز این آهنگ مال خودم و احساس مادرانه ی خیلی نوپای اون موقع هام ه.

歌舞伎

بالاخره برای اولین بار در زندگیم به دیدن یه کابوکی رفتم.
بعضی چیزها در دنیا هست که نسبت بهشون احساس دست نیافتنی بودن دارم و همین حس اینکه هیچ وقت برای من اتفاق نخواهند افتاد خواستنی ترشون میکنه. یکی از اون چیزها همین دیدن یه کابوکی واقعی بود که دیدم. شاید خنده دار باشه اما انقدر دیدنش برام باشکوه بود که حتی برای رفتن لباس رسمی پوشیدم و وقتی بقیه رو دیدم که با یه جین و تی شرت اومدند کمی دلخور شدم که این آرزوی من رو اینهمه سطحی قلمداد کردن!
نمایش شامل دو تا داستان و یه رقص بود. دیدن اون همه سفیدی بازیگران و اون گریمهای عجیب و غریب؛ قرار گرفتن در برابر یکی از سنتی ترین جلوه های ژاپنی؛ دیدن نمایش زنانه ی مردهای بازیگر و شنیدن بی وقفه ی داستان به زبان و موسیقی قدیمی ژاپنی برای خیلی ها اگه حوصله سر بر بود برای من با همه ی یکنواختیش حسی از برآورده شدن آرزوها داشت. البته این رو مطمینم که دیگه شاید هیچ وقت نخوام دوباره سه ساعت تمام وقت برای همچین کاری بذارم.

از نکاتی که یادگرفتم این بود که هنرمند کابوکی شدن فقط به صورت ارثی منتقل میشه و در کل ژاپن فقط خانواده ی ناکامورا هستند که وارث این هنر هستند. اما شاید همین منحصر به فرد بودنش دلیلی برای باشکوه بودنش باشه.

کتمان

خب گاهی هم پیش میاد- یعنی من اینجوری فرض می‌کنم که برای همه پیش میاد هر چقدر هم به روی خودشون نیارند تا کمتر دردم بیاد- که گاهی وقتی برمیگردیم و به قدیم‌تر نگاه میکنیم می‌بینیم انتخابمون بهترین نبوده. گاهن به کل قضیه شک می‌کنیم که اصلن مگه این من بودم که اینجوری بودم.
بعدش این موقع‌ها هی حری می‌خوریم هی به خودمون لعنت می‌فرستیم و آخر سر هی دعا می‌کنیم کسی ما رو تو اون موقع یادش نیاد بلکه خودمون هم فراموش کنیم عاملیت‌مون رو. بعد که از مرحله ی درد گذشتیم و کمی با خودمون رو راست‌تر شدیم می‌بینیم اصلن اون قدیم‌ها کار دیگه‌ای از دستمون برنمیومده.
حالا فقط می‌مونه این مسیله که چه جوری اون آدم‌ه این آدم‌ه شده.


همه ی تمنای من از زندگی در حال حاضر کمی communication ه. حتی اندازه ی یه اپسیلون انقدر که از حالت صفر در بیاد!

از دردودلهای زنی متولد سرزمینی که زن بودن مثل یه باخت همیشگی میمونه.

از اون روزی که خورشید خانوم درخواست عمومی کرد برای نوشتن از لایحه جدید به نام حمایت از خانواده به کام مرد خانواده، هی میخوام بیام بنویسم هی حناق میگیرم. هی فکر میکنم اصلن تصویب این قانون چه فرقی میکنه به حال این مردم. توصیب نشدنش چی؟
مگه همین الان نیست که مردای پولدار( به شرط تمکن مالی) با هر سنی دنبال دختران نوجون که جای دختر خودشون هم هست نمی افتند. مگه به چشم نمیبینیم خیلی ها رو که تا شلوارشون دو تا شد میرن دنبال بعدی ها اجازه ی همسر اول کیلویی چنده؟ اگه این قانون هم تصویب نشه و اصلن از دستور کار مجلس هم خارج بشه با فرهنگ و منش و خلق و خوی رایج مردم مون چه کنیم؟
میشینم فکر میکنم از این بیشتر نمیشد بهمون توهین بشه نمیشد. باید یه کاری کرد باید یه فریادی زد. بعد میبینم حالا که چی آخرش اون چیزی که باید عوض بشه مردم اند. مردم اند که با رفتارهاشون قوانین رو تغییر میدند. درسته که از بالا هم میشه قوانین رو تغییر داد تا باعث تغییر در رفتار جامعه شد اما کی قراره این تغییر رو بده؟ دولت و نماینده هایی که بیشتر از هر زمان دیگه ای بیشتر شبیه توده ی مردم ایران هستند؟اگه مردم نمی خواسنند اصلن هیچ وقت شاهد این همه تحقیر و توهین نبودیم.

من تحقیر و توهین رو اون روزی فهمیدم که نصف برادرم ارث بردم با اینکه تا بودن بابا هیچ فرقی بین ما نبود.
اون وقتی فهمیدم زن بودن و مادر بودن وقتی زاده ی جایی به اسم ایرانی درد داره که مامان برای گرفتن حضانت برادرم باید به عمویی که خودش رو از ما دور کرده بود تا یه وقت مجبور به قبول کمترین مسیولیتی نشه، خواست تا برگه ی اداره ی سرپرستی رو امضا کنه.
اون وقتی درد کشیدم که کارمند سفارت بهم صد تا برگ میده تا شوهرم که نصف من هم برای به دنیا اومدن فرزندمون اذیت نشده امضا کنه و سرم منت میذاره که فقط با اجازه رسمی اون میتونید برای بچه تون شناسنامه و پاسپورت بگیرید.
اون موقعی فهمیدم که زن بودن اینقدر تو جامعه ای مثل ایران بی ارزشه که پلیس فرودگاه بهم گفت تا امضا پدر برای خروج فرزند توی پاسپورتت نباشه من باور نمیکنم که تو حتی مادرش باشی و بعید نیست بچه رو دزدیده باشی.

همه ی اینها تحقییری هست که قانونن به من و همه ی زنهای ایرانی به تناسب کارشون شده. اما با همه این دردها باور دارم که هیچ تحقیری بدتر از اونی نیست که توی خانه و خانواده زنی بابات جنسیتش میکشه. همونی که از فرهنگ و منش عقب مونده میاد ودرست شدنش با اینکه با تغییر قانون به شکل مترقی ترش ممکنه اما بیشتر نیاز به فرهنگ سازی و اطلاع رسانی داره و با این وضعیت بی سامان ایران که روز به روز هم بدتر میشه از اصلاحش نا امیدم.

نوزده مرداد سال پنجاه و سه

برای خیلی ها اتفاقی نیفتاد. اصلن تعداد اون آدمهایی که این روز براشون خبری خوب و بد بود انقدر کم ه که میشه از کل هستی نادیده شون گرفت.
اما برای من افتاد. یعنی راستش بزرگترین اتفاق زندگیم بود. به دنیا اومدم.

در حاشیه: صاحب این وبلاگ که خودش رو وسط نقشهاش گم کرده در تنها روزی که شش دانگ مال خودش ه- و شاید مال تعداد کمی آدم دیگه- به خودش قول میده دیگه نذاره اینجوری حناق بگیره.

شیون

یک.
در آستانهِ ورور به 35 سالگیم. شاید در اوج زنانگی.

دو.
امشب جدا از پدر وپسر خوابیدم. شایدچون خودم رو هم به سختی تحمل میکنم. به خودم حق دادم یه شب رو دور از اونها باشم حتی اگه فاصله بشه از اینجا تا دو قدم اونطرفتر.

سه.
بودن پسر این خوبی رو داره که اعتماد به نفسم رو زیاد میکنه. شاید بودنش خوبه که وقتای به پوچی رسیدن دلیلی زنده برای زنده موندن و لبخند زدن و فراموش کردن و فریاد نزدن و نبریدن میده.

چهار.
این اژدهای ماده ی هزار سر که درونم تنوره میکشه شاید هزار سر از هزاران زنی باشه که تکه هاشون رو در من جا گذاشتند. مادر و مادربزرگها. عمه ها و خاله ه. دختران همسایه. زنهای توی قصه ها. جودی ابوت یا آن شرلی. سیمن دوبوار یا خورشید خانوم. یاران مدرسه ای یا دوستان عهد شباب... همه هستند. انگار جبران همه ی این سالهای خاموش بودنشون رو در بیارند و یکباره با هم به حرف اومده باشند.
این وسط صدای دختر کوچولویی که وقتی غمگین میشد به دودی پناه میبرد شنیده نمیشه. اگه قدرتش رو داشته باشم همشون رو خفه می کنم بلکه ناله های ضعیفش واضح بشه.

پنج.
آدمیزاد وقتی مردنش شروع میشه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه. وقتی همه ی تمناش از زندگی بشه روزی رو کمی سبکتر به پایان بردن.

شش.
گاهی یواشکی انگشت میکشم روی زخم سزارین زیر شکمم. خوبی سی- سکشن شدن هم اینه که یه یادگاری تا آخر عمر میذاره روی تنت. در همون حال که میرم تو فکر سووشون- همه ی زیباییهای ناب انگار مال قصه هاست- یادم میاد این مبدا شروع یه زندگی ه. یادم میاره معجزه ای رو که هنوز گاهی باورش نیمیکنم.

هفت.
انگار بگیر بس که حرف ته گلوم مونده بود راه صدام بسته شده بود و گفتنم نمیومد. داره ذره ذره سدش رو میشکنه تا کی بشه که سیل همه ی آبرو و اعتبارم رو نابود کنه و به جاش رهایی بیاره.

هشت.
از درد بی همزبونی با یه موجود مونث که تجربه هاش با کمی پس و پیش عین من باشه مردم.

نه.
حتی نمیدونم تو کدوم مسیر اومده باید تکه هام رو دنبالش بگردم. سرکشی و شجاعتم رو تو کدوم پیچ جاده گم کردم. آرزوهام رو کجا جا گذاشتم. من این دختر ترسویی که حتی جرات شروع یه رابطه رو نداره نمیخوام. اونی رو میخوام که همیشه دورش کلی آدم بود و هیچ راه نرفته ای و هیچ تجربه ی کشف نشده ای دلش رو نمیلرزوند.

ده.
تصور اینکه مامان فقط دو سال از الان من بزرگتر بود و بیوه شد به وحشتم میندازه. چطور از پسش براومد. اصلن براومد یا همه ی این سالها فقط وانمود کرده و به روی خودش نیاورده درد و غمهاش رو.
چرا من همیشه اون وقتی که باید حرف بزنم خفه میشم.

یازده.
کاش آدمی که بعد از این کابوس بیدار میشه روز و روزگار خوبی داشته باشه.

دوازده.
بریدم. چطور هنوز سقوط نکردم معلوم نیست.

سیزده.
ندارد.

غریبه

به گمانم کم کم بهتر باشه آهنگ چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهاییست رو تم اینجا بذارم.

نه که حرفی نباشه نه که با اینجا غریبه باشم نه که زبانم بند اومده باشه نه. فقط دور شدم از اون خانوم حنایی که اینجا تا اینجا تعریف شده. نه یک روزه این اتفاق افتاد و نه تموم شده. شاید بعد از سفر آخر ایران شروع شد شاید همون موقع که سرگشتگی و گم شدنم رو داد زدم.
هر چی بود امروزخوندن و دیدن و شنیدن اون همه دلتنگی به یاد آدمی که بخشی از داستان نسل ما بود، دوباره یادم آورد که هنوز بندهام جایی در روحم به مکانی به اسم ایران و به زمانی بین مرداد 53 تا مهر 82 و به نسلی که همراه من بودند تو همه ی روزهای شکوه شاهنشاهی و شور انقلاب و اضطراب جنگ و سرگشتگی آرمانهای سوخته و تب از نو ساختن و عاشقی و هیجان روزهای خوب اصلاح شدن و خفقان بعد از اون وصل ه. فهمیدم هنوز هم میشه گاهی خودم رو وسط خاطره‌ها و یادها بازپیداکنم.

نه که افسرده و غمگین باشم نه. دارم با تمام توان خودم رو برای زندگی به شکل دیگه ای آماده میکنم؛ شادم و از روزهام و تلاشم لذت میبرم. اما گاهی این غریبگی با اون سرزمین- که دلم میگیره که دیگه زبانش رو و ارزشهاش رو نمیفهمم- و دوری از این دنیا؛ بیخ گلوم رو میگیره و یادم میاره که چه آدمهای دربدری هستیم که ریشه هامون رو گم کردیم و ریشه های جدیدمون رو نمیشناسیم.

مردن و دوباره زنده شدن همیشه درد داره.

...

1.یعنی یه جوری شدم که با جون کندن و چون فکر میکنم خیلی بی فرهنگ و زرد و مبتذل میشم سعی میکنم کتابهایی رو که شروع میکنم تا آخر بخونم یا فیلمهایی رو که کلی براش زمان جور کردم تا آخر ببینم. تکلیف لذت چی میشه خدا میدونه.
یه علت دیگه هم داره و اون عقب نموندن از قافله و البته اعتقاد سفت و سخت به اینه که وقتی کاری رو شروع کردی تمومش کن.
میشه من اعلام اصالتن جوادبودگی کنم خلاص شم برم با همون قصه های زرد حال کنم.
پکیدیم بس که جدی بودیم.

2.کاش معجونی بود آدم میخورد بعد تمام لغتهای سخت زبانهای مورد آموزش میرفت مینشست روی سلولهای خاکستری. ماه دیگه یه امتحان سفت و سخت دارم و دریغ از کلمه ای که یادم بمونه.

3.با دوستی ژاپنی حرف میزدم که حقوق خونده. همینجوری( نه اینکه چندان واقعیت داشته باشه!) بعد از شنیدن ابراز احساست من در مورد حال کردنم با موضوعات علمی زیر شاخه ریاضی و فیزیک میگفت "آتاما گا ایی" ترجمه‌اش میشه" کله ات خوبه".
بهش میگم نه چندان چون دریغ از کمترین چیزی که بتونم با حفظ کردن تو مخم کنم. یعنی این مغزه شاید در طول این سی و سه سال در زمینه‌ی تجزیه و تحلیل همکاری کرده باشه و گاهی هم زیادی جوگیر شده باشه وزده باشه به جاده خاکی(درست مثل همین روزها) اما اونجایی که به کمی سعی و زحمت نیاز داشته تا چیزی رو حفظ کنه چنان ریپ زده که کمتر مخی به گردش برسه.
یعنی من هنوز نمیتونم چهار تا اسم حفظ کنم یا هنوز یه دونه فرمول تو این مخم جا نگرفته. هیچ شماره ای رو حفظ نمیشم و عجیب نیست که گاهی ایمیلم رو هم نمیتونم چک کنم. قیافه ها که بماند گاهی آدمهای نزدیک رو هم به جا نمیارم.
تا همین الان هم تمام موارد از بر شدنی رو با تجزیه تحلیل های بعضن عجیب و غریب حفظ کردم و وای به روزی که اون تحلیل ها کمی عوض بشند اونوقته که قیافه ام دیدنی ه.

4.مابین عکسهای اینجا این یکی رو بیشتر خوشم اومد.


ممنون از پدرخوانده برای لینک.

5.خوبه گاهی ترمزهایی هست تا کمی آدم رو از زیادی جوگرفته شدن و به دنبالش دچار نخوت احمقانه شدن دور کنه.
درسی شد که وجود این ترمزها در زندگی بشری بسیار لازم ه.

6.اول اگزوزش اومد پایین بعد تایرهای رفتند تو کما بعد به کل باطریش مرد و وقتی رسوندیمش اورژانس معلوم شد بیماری کل پیکرش رو در بر گرفته. دو راه بیشتر نداریم یا کلی خرج دوا -درمونش کنیم تا بلکه چند صباحی- که شاید خیلی هم طولانی نباشه- زنده بمونه و یا باهاش بدرود بگیم و بدیمش به دست ری‌سایکلینگ و شاید پیوند اعضا. احتمالن سند مرگش رو امضا میکنم.
هرچند آدمهایی که ارزش والای حضورش رو در زندگی من درک نمیکردند و مدام مسخره اش میکردند- مثل مامان- حالا دلشون خنک شده که مرگ ما رو از هم جدا کرد.
آخه با این گرما و شرجی هوا و منی که قول کلاسهای اول وقت دادم و بچه ای که تا نیمه شب برای دیدن باباش بیدار میمونه و صبح دلم نمیاد از جا بکشمش بیرون و شوهری که تا همون نیمه شب سرکاره و برادری که کمی روی کمک خواهره حساب کرده و مامانی که داره میاد من چه گلی به سر بریزم با این بی ماشینی؟

همه‌ی سختیش به اینکه امروز سام باز با اتوبوس سواری حال میکنه می ارزید.

7.بس که خانوم اخلاقیان* بودم و هستم یه چند وقتی دل خودم هم برای این ور شاد و شنگولم تنگ شده بود.

*خاونم اخلاقیان(با عرض معذرت از تمام کسانی که فامیل واقعیشون اینه) به افرادی تعلق میگیره که دارای اخم توی هم، آماده برای پاچه گیری یا حال گیری یا زرزر کردن مداوم باشند وبتونند به صورت لحظه به لحظه حال اطرافیان و دوستان و آشنایان و هر بدبختی که سرراهشون قرار میگیره رو بگیرند.

8.A teer dropped on my desk while the video played on and I am going to leave it there.
There is no way for me to describe my emotions after watching this video. It moved me deeply inside and remind me how much I miss my hometown.
Thanks to Mehran and Safa and camellia for sharing it.




9.خوندید که هوندا پریروز اولین ماشین سوخت هیدروژنی رو نمایش داد. احتمالن یه جاهای بدی از تویوتا و بقیه شرکتهای ماشین سازی ژاپنی باید سوخته باشه. فقط باید باشید و ببنید که چه رقابت وحشتناکی هست بین این شرکتهای ماشین سازی در ژاپن. هر چند هنوز هم هیچ کدوم نتونستند روی دست تویوتا بلند بشند اما همین نوع آوری ها و نگاهشون به حفظ بازار آینده علم و تکنولوژی خدایی که دارند هست که رقابت رو انقدر تنگتر میکنه.
از اونجایی که هوندا اسپانسر پروژه ی ماست و همین الان یه محفظه از یاقوت* - خدا میدونه چقدر می ارزه-رو در اختیار ما گذاشته که باهاش آزمایش کنیم و اون تویوتای کوفتی حاضر نشد از پروژه مون پشتیبانی کنه اینه که میگم. هیپیپ هورا به هوندا و کار بزرگی که کرده. اما خداییش فکر کنید اگه هوندا بشه پیشرو تولید ماشینهایی که به جای بنزین سوخت هیدروژنی مصرف میکنند میشه حدس زد چند سال دیگه چطور بازار رو از دست بقیه شرکتها درمیاره.
حالا چیزی که ممکن ه اتفاق بیفته اینه که تویوتا رو دستش بلند میشه و به صورت کاملتر و ارزونتری محصولی رو تولید میکنه و بازار رو با بی رحمی از چنگش میکشه بیرون.

10. یکی از بهترین اتفاقاتی که داره امسال می افته آشتی من با غذاهای سرد تابستونی ژاپنی ه که نمیدونم من چرا بچگی میکردم و تو این شش سال- آره شش سال داره میشه- امتحانشون نکرده بودم. خوشمزه اند ها.

11. از جایی در اعماق روحم این حس سرچشمه گرفته بود که دیروز وقتی پام رو گذاشتم توی اداره پلیس ناخودآگاه از اینکه تی شرت رکابی پوشیه بودم خودم رو جمع و جور کردم و حس خلافکاربودن داشتم.

12.دوره ی سختی رو گذروندم که نمیدونم تمام شد یا نه. تجربه ی خوبی نبود اتفاقی که افتاد. تصمیمش هم راحت نبود و اثری که گذاشت تا ابد روی روحم میمونه.
عین دو تا چشم که گوشه‌ی گنجه ی قدیمیت پنهانش کنی. بغل تمام تکه پاره‌هایی که از خاطرات اونجا گذاشتی. که میخواهی هیچ وقت یادشون نیاری. جایی که دست هیچکی بهش نرسه. که خودت هم تو روزمرگی ها فراموشت بشه. اما هروقت در صندوق‌چه‌ات رو باز میکنی- توی مستی یا با یه تلنگر یا توی خواب- کنار بقیه خاطراتی که دفنشون کردی نشسته و زل میزنه بهت تا یادت بیاره تمام اون چیزهایی رو که برای همیشه نابودشون کردی.

13. از دست نویسنده ی وبلاگی که نه زیاد خواننده اش هستم و نه توی لیست گوگل ریدرم هست و نه هیچ وقت کاری به کارش داشتم و خلاصه صنمی با هم نداریم به شدت کفری م.
جریان این رعایت نکردن حق کپی رایت خیلی بی‌شرمانه شده. گاهی میمونم کسانی که اینهمه خودشون رو اوریجینال جا میزنند و اینهمه دم از ادب و فرهنگ میزنند چطور وقیحانه دست به دزدی کار دیگران میزنند و خم هم به ابرو نمیارند.

هوتارو

در گروه آدمهایی هستم که همیشه آماده ی برای تجربه های جدیدند. همیشه دوست دارم غذاهای نا شناخته امتحان کنم.آدمهای جدید بینیم. به جاهای جدید سفر کنم. و وقتی هیچ کدوم از اینها مقدور نبود تجربه های کوچیک که بکر باشند میتونند نشاط آور باشند.

مطمینن اولش با کمی تردید به فستیوال شب تاب ها فکر کردم و بیشتر چون کاردیگه ای نداشتیم ودیدنشون برای سام جالب بود خواستم که بریم و ببینیم. اما وقتی شب به نیمه رسید و همه جا تاریک شد وکنار رودخونه قدم میزدم و به اون همه نورهای رنگی که روشن وخاموش میشد نگاه میکردم و همش در حالی بود که سمفونی قورباغه های شالیزارهای اطراف همراه بوی خیسی طبیعت همه جا رو پر کرده بود فهمیدم کار درستی کردیم که آخر شب یکشنبه ی کسل رواینجوری مفرحش کردیم.

تمام مدت یه حلقه ی نازک اشک روی چشمم بود ازیادآوری سکانسهای داستان هوتارونوهاکا -مقبره ای برای شب تاب ها-.

شاید رسالت اون موجودات کوچولو این بود که تمام سال رو منتظر این دو هفته باشند تا آدمی مثل من که کسالت از سر و وضعش میبارید با دیدنشون لبخندی بزنه.

در حاشیه: اون یکشنبه برای بار اول ماساژ چینی واستیک یه رستوران جدید رو هم تجربه کردم. روزخوبی بود.

میشه قضاوتم نکنی؟

برک بین دو کلاس بود که جرقه اش توی ذهنم زده شد و تا آخرش رفتم. نوشتن یه داستان اروتیک!
نه یه قصه‌ از تجسم محض صحنه‌های هم خوابگی. یه قصه‌ی حسابی از شرح عشق و روابط انسانی. از اونهایی که پیش‌داوری‌هامون رو زیر سوال میبره. از اونهایی که مزه‌‌ی خوندنش تا مدتها زیر زبونت میمونه. چه اشکالی داره برای نشون دادن بهتر فضا کمی هم اروتیک قاطیش کنم؟ قرار نیست که عین فیلمسازهای وطنی باشم. اصلن مگه یه عشق سوزان و درام میتونه بی‌هم‌آغوشی تصور شه.

نوشتمش کنار همه‌ی سوژه‌هایی که اگه یه روز به آخر عمرم هم مونده باشه مینویسم‌شون. نه اینکه ادعای نوشتن داشته باشم و نویسندگی .برای اینکه حس میکنم ننوشتن یه جور خیانت ه خود پندارانه است به همه‌ی کارکترها و قصه‌هاشون که باید گفته بشند.

پ.ن: کاش میشد هر روز اینجا بنویسم. دلم برای اون وقتها که هر روز برگهای اینجا دم دستم بود وسیاهشون میکردم تنگ شده.

هنوز هم غربت بدترین درد روزگاره.

وقتایی مثل امروز که اخبار افتضاح جدید دولتمردان ایرانی رو میخونم دچار حس بی وطنی و کولی بودگی و بی پناهی میشم. انگار ریشه هات از خاک بیفتند بیرون و تو بمونی که بالاخره می خشکند یا نه.
اون وقتها دلم میخواد یه پلاکارد گنده بزنم روی سینه ام و بگم این آقا و جمعشون نماینده‌ی من و اونهایی که مثل منند نیست.
کاش معجزه ای میشد و کسی جلوی این همه سرافکندگی رو میگرفت. یعنی میشه دوباره همگی به زندگی در ایران فکر کنیم بی هیچ پشیمانی.


مشاهدات امروز

وسط راهرو جایی که در دید همه باشه یه قاب بزرگ و خیلی تر و تمیز نصب کرده بودند در میانش یه دستمال گردگیری مستعمل تکه پاره شده‌ی چرک مرد. زیرش با خط زیبایی نوشته بود ما از وسایل تا وقتی به این شکل بیفتند استفاده میکنیم.
و واقعن هم استفاده میکنند.
همینجوری یاد ایران و رقابت تنگاتنگی که زندگی امروزه ی مردم ه برای هر چه بیشتر مصرف کردن، خریدن، عقب نموندن در انبار کردن خونه ها از ساخته های اینطرفی ها افتادم.

**********

بین بچه ها نشسته بودم که نگاهم افتاد به ابروهای با تیغ برداشته و موهای رنگ شده‌ی پسری از شاگردهای دوم دبستانی.
با همه ی تلاشی که برای خفه کردن حس قضاوتگر درونم میکنم اما این بار موفق نشده و دلم و فکرم پر شد از تصور حماقت والدینی که زیبایی ذاتی کودکشون رو نمیبینند و اون رو با ملاکهای بزرگونه زیبا میکنند.

**********

در حاشیه بی ربط اما مهم: ممنون از حرفهای خوبتون برای پست قبل. گاهی همین که بدونی آدمهایی هستند که چند دقیقه از وقتشون رو به شنیدن حرفهات میگذرونند و از سر دوستی حرف قشنگی هم برای درکت میزنند حالت رو خوب میکنه.

سراب

در جایی از زندگی ایستادم که نمیدونم بیشتر از آرزوهای کلی مثل سلامتی باید چه چیز دیگه ای بخوام. هیچ هدفی معلوم نیست. نمیتونم با قاطعیت تصمیم بگیرم برای چه چیزی تلاش کنم. انگار به یکباره خیلی از اون آرزوهام که روزی متعالی به نظر میرسیدند بزرگیشون رو از دست دادند. به خودشناسی رسیدم و میبینم اون همه زحمت با اینکه نتیجه ی بیرونی خوبی هم شاید داده باشه اما از درون من رو شاد نمیکنه. شاید چون با روحیاتم مطابق نیست. شاید چون انتخابهام اون موقعی که باید اتفاق می افتاد از روی گزینه های محدودی بود. این وسط کسی رو سرزنش نمیکنم. همیشه کاری که فکر میکردم درست ه و درست هم بوده انجام دادم و همیشه معتقد بودم وقتی درست عمل کنی نتیجه مطلوب خواهد بود. اما حالا میبینم این نیتجه ی مطلوب لزومن راضی کننده نیست.
برای همین از اقدام برای هر کاری هراس دارم و شجاعت از نو شروع کردن رو ندارم. انرژی دوباره سرخورده شدن رو هم ندارم. میترسم آخر تمام اون مسیرها هم فقط یه تصویرزیبا باشه بی‌هیچ ماهیت خوشبختی آوری.

در حاشیه: چیزی که مدتهاست در زندگی کم دارم تفریح به معنی واقعی ه.

یه توضیح. لطفن اگه فکر میکنید من نباید اینجا توی خونه ی خودم که درش رو به روی دوستانم باز گذاشتم از غم و گرفتاریهام بنویسم و اصولن فکر میکنید که من آدم انتقادناپذیرِ غرغروی ناراحتی هستم بی‌زحمت به جای کامنت گذاشتن روی ضربدر اون بالا کلیک کنید و خیال خودتون و من رو راحت کنید. به آخرین چیزی که لازم دارم نظرات همراه با غیض شماست.
بله میتونید قضاوت کنید که من آدم خودخواهی هستم اما در حال حاضر فقط دلم میخواد حرف اونهایی رو بشنوم که بهم محبت دارند یا حداقل بلدند حرفهای خوب بزنند یا حرفها رو خوب بزنند.

نجات دهنده ای هست؟

درگیر زندگی ماشینی. همیشه دونده. همیشه عقب. تمام کارها نصفه- نیمه. همیشه کاری- قراری مانده در صف انجام.
سرعت گذر زمان انقدر زیاده که انگار قرار نیست هیچ وقت به گردش هم برسم. به خودم اومدم و میبینم این اصلن اون چیزی نیست که از زندگی میخواستم.
فقط کافی ه شجاعت رها کردن و از نو شروع کردن رو داشته باشم اونوقت شاید همه چیز بهتر بشه. شرطش اینه که دیگه انتظار معجزه نداشته باشم.
دلم برای پسرم تنگ ه. همین حالا که گوشه ی این ساختمان قدیمی نشستم.

پ.ن: دیروز بعد از اینکه مثلن خواستم یک ساعتی بین دو تا کلاس رو به نحو احسن استفاده کنم و به خرید روزانه برسم و از شدت حواس پرتی سوییچ رو روی ماشین جا گذاشتم و مجبور شدم و وسط خیابون با دو تا کیسه دنبال اتوبوس بدوم و بقیه کارها هم به صورت دویدن و جا موندن یا رسیدن انجام شد، توی راه که میرفتم دنبال سام فاصله ی دو تا ایستگاه اتوبوس(چیزی کمتر از یک دقیقه) رو با دهانی باز خوابیدم و با صدای خر و پف خودم و افتادن کتاب از دستم بیدار شدم.
داره چند سالی میشه که من در تمنای بیشتر از سه ساعت خواب پشت‌سرهم موندم.


تا اینجا که هستم.

دهه‌ی اول: تمامن خوشی. تمامن کودکی. خاطره‌ی تلخی نیست همش سرخوشی بود از لحظه لحظه‌ی زندگی . جایی برای آزرده خاطر شدن نبود. حتی حسادتهای کودکانه، حتی اون همه سرشکستن و زخمی شدن و دردهای بی پایان از کشف دنیا و هیجاناتش، حتی دعواها و قهرها. دنیا به مرکزیتم بود وقتی توی خونه بودم با اسباب بازیهام، وقتی تصمیم به کشف تجربه ای میگرفتم و هیچ مانعی رو سر راه نمیدیدم و از دعواهای آینده واهمه‌ای نداشتم. وقتی کودکی میکردم وسط انقلاب و جنگ و کمبود با همشاگردیها.

دهه‌ی دوم: نیمه ی راه پدر رفت؛ درست پانزده سالگی. دنیای بیرونی، دنیای شاد و آزاد یه تین‌ایجر بود با تمام اون عشق و شورهای نوجوانی. رقصیدن‌ها و تیپ زدن‌ها. خوشی از اجازه داشتن برای رفتن به مهمونی یا شب رو در خونه‌ی دوست گذروندن. دوستان صمیمی که انگار یک روح بودیم در چند جسم. اما دنیای درونی آشفته از بلوغ و نوجوانی و کشف احساس عجیب به نام شاید عشق و بار غم نبودن پدر و کمبودش. تجربه‌ی دردناک اعتیاد یک دوست.*
مدیر مدرسه. مذهبی که جایی در روزمرگی نوجوانی ما نداشت و باید با هزار نیرنگ رعایتش میکردیم. سد کنکور.
گذشتن از همه‌ی اینها و شروع جور دیگر زندگی کردن.

دهه‌ی سوم: تجربه‌ی شکست و از جابلندشدن و خودشناسی. رفتن خیلی از آدم‌ها. آمدن خیلی از آدم‌ها به زندگی. داشتن دوستانی که گرچه دوستی‌شون مثل دوستان پشت میز و نیمکت مدرسه نبود و صمیمیتی در اون اندازه نداشت اما هزاران مرتبه بالاتر بود. جوونی کردن های پذیرفته شده‌ و بالغ. دوره‌ی رسیدن به ثبات. دوران خوب و بد دانشجویی. معلم شدن در منطقه ای بی بضاعت و دیدن و لمس کردن فقرو بلاهایی که پی آمدش بود. کار کردن در گروهی مردانه. پیشرفت. رسیدن به مرحله مدیریت. کات
ازدواج در شرایطی کاملن عجیب.
تجربه ی درد غربت. دوری از همسر و دوست و خانواده. تجربه ی زندگی با حداقل امکانات در حداقل فضا در مکانی با هزاران فرسنگ فاصله‌ی فرهنگی.
تلاش برای عادت به دوری و تغییر بنیادی کردن، جهانی دیدن و فکر کردن.

دهه‌ی چهارم: زندگی، درس، همسربودن، دوستی، ارتباط، کار و همه متاثر از مادر بودنم.

*دلم میخواست میتونستم خودم رو راضی کنم که جریانی رو که مربوط به خیلی سال پیش ه و ختم به خیر شده و دیگه رازی نباشه تعریف کنم. تا خیلی ها بدونند وقتی حرف از معتاد میزنیم منظور آدمهای عجیب و غریب با خانواده های از هم پاشیده یا نا متعادل و روح و روانی پریشان( چیزی که در همه قصه‌ها به غلط نشون داده میشه) نیست. حرف از اعتیاد یه دختر خیلی خیلی معمولی از خانواده ای خوب و معقول با تحصیلات بالاست که فقط تحت اجبار به این راه کشیده شد. و چه روزها و لحظه‌هایی رو من برای رازدار بودنم در اون سن گذروندم زیر سایه‌ی وحشتناک اعتیاد دوست.

پ.ن:آدمها همه پر از قصه اند. گاهی آرزو میکنم بشینم پای قصه‌هاشون و تا ابد گوش بدم.

Today's topics

"...One of the things he told me was that wait long enough and people will surprise and impress you. he said: when you are pissed off at somebody and you're angry at them,you just haven't given them enough time. just give them a little more time and they almost always impress you..."

A part of Randy pausch's last lecture speech witch made me think more about all of those people who I don`t like.

Thanx to 1pezeshk for links.

**********
به علت گیجی نویسنده حذف شد...

من فکر میکردم س. اند د سیتی اکران شده و هیچ کی تو این وبلاگستان نرفته ببینه و یه گزارشی بده و خانواده ای رو از نگرانی نجات بده! حالا دیدم انگار زمان اکرانش آخر می ه. حالا ببینیم اگه اون موقع اینجا هم اکران شد و مامان هم اینجا بود، مردای خونه رو بذاریم به امید هم و با مامان زنونه بریم ببینیم آخر و عاقبت این چهار تا چی شد.


پ.ن: این پست همینجوری که دارم درس میخونم و به امورات عقب افتاده در طول تعطیلات طلایی میرسم کامل میشه. شاید هم نشه. تا ببینیم!

یک امتیاز به نفع مادران کودکان مهد کودکی

مهدکودک خطر ابتلا به 'لوسمی' را کاهش می دهد

...محققان آمریکایی با بررسی نتیجه چهارده مورد تحقیق جداگانه بر 20 هزار کودک که شش هزار تن از آنها مبتلا به سرطان خون بودند، نتیجه گیری کرده اند ارتباط کودکان با هم در پیشگیری از بروز لوسمی لمفوبلاستیک حاد موثر است...

افزایش مقاومت بدن کودکان نسبت به عفونت به وسیله ابتلای مکرر به انواع مختلف مقاومت بدن را در برابر ابتلا به لوسمی افزایش می دهد...

با سابقه سرطان در خانواده‌ی من(پدرم و پدر بزرگم و بیشتر خانواده ی مادری م) شنیدن این خبر خیلی خوشحال کننده است.
این موضوع رو از خیلی از دکترها و مادرانی که بچه‌هاشون رو از سنین پایین به مهد میبرند شنیده بودم که ابتلای بیش از اندازه این بچه ها( مثل سام) به سرماخوردگی و بیماریهای دیگه که احتمالن تا سه سالگی هم ادامه داره باعث میشه سیستم دفاعی بدن این بچه‌ها قوی بشه و احتمال ابتلای اونها نسبت بچه‌هایی که از بودن در محیط‌های اجتماعی دورند در بزرگسالی خیلی کمتره. و حالا این خبر خوب هم روزم رو ساخت که تمام این روزها و ساعتهایی که صرف بیماری سام میشه و رنجی که خودش و من میکشیم به داشتن آینده ی سالمتر می ارزه.
***********
بازگشت یه بیماری قدیمی

باز دچار بیماری فرندزبینی شدم.
شبها که ظرفها شسته شده لباسها روی چوب دارند هوا میخورند خونه رو جمع و جور کردم، پدر و پسر رو تو جاشون خوابوندم( البته پدر خودش بدون کمک من میخوابه اما من چون دوست دارم وانمود کنم خیلی زن همسردار خوبی هستم اینو میگم) مسواکم رو هم زدم و چراغها رو هم خاموش کردم یه گیلاس شراب به سلامتی خودم میریزم، با لباس خواب میخزم زیر یه پتوی نازک و خودم رو ولو میکنم روی اون صندلی روزمینی، هدفون رو مذارم تو گوشم و میشنم به دیدن یکی دو قسمت از فرندز انقدر که وسط یک از قسمتهاش خوابم ببره. یه جواریی مثل ریلکسیشن قبل از خواب میمونه.
انقدر بیماریم دوباره حاد شده که حتی فیلمهایی که بابتش کلی پول کرایه دارم رو حتی طرفش هم نمیرم.
**********
از روزهای با سام

باز یک روز تعطیل رو بدون شاهرخ با سام خوش گذروندیم. دوتایی از اون پله و طنابهای غول پیکر بالا پایین رفتیم و تو بغل هم هی از اون سرسره بلنده سر خوردیم پایین و جیغ و هورا کشیدیم. سام که دیگه خسته شده بود از اون همه پله بالا رفتن و من رو هم نتونست راضی کنه که بغلش کنم، ایستاده بود پایین سرسره و برای بچه ها که سر میخوردند دست میزد و از ذوق خوشی اونها جیغ میکشید. حتی گم شدن گوشی من هم نتونست خوشی‌مون رو خراب کنه و من که از پیدا کردنش وسط اون همه بچه ناامید شده بودم تصمیم گرفتم روز سام رو با بدخلقی خراب نکنم.
اینه که یه چایی و یه آب پرتقال تگری خریدیم و رفتیم نشستیم روی صندلی‌های جلوی استیج یه طرف دیگه پارک و مشغول تماشای هاوایین دنس مدرسه رقصی که اونجا برنامه‌ی آزاد داشت شدیم. و هی براشون دست زدیم تا جایی که مغزمون از نشستن زیر آفتاب سوخت.
عصر هم زنگ زدند که موبایلت پیدا شده اینه که باز راهی پارک شدیم و یه دور دیگه خوشی‌های صبح رو تکرار کردیم.
برای جبران کالری‌های سوخته شده هم دوتایی رفتیم کافی شاپ و یه دونات حسابی به بدن زدیم تا بابایی هم از سر کار برگشت و به جشن شکم‌چرانی ما ملحق شد.
**********
سالی که نکوست از بهارش واقعن پیداست.

واقعن کدومش بهتره؟ کاری که بهت امکان حفظ کار شرکتیت رو بده. شرکتی که با اینکه کوچیک ه اما از نظر تکنولوژی کارش درست ه تو سنگهات رو توش واکندی. آدمها و روابطش رو میشناسی. این کار جدید به صورت کار اضافی برات خواهد بود. از درآمد کم شروع میشه اما هر چه متخصص‌تر بشی درآمدش بیشتر میشه. به اضافه‌ی اینکه کارمند و رییس خودت هستی و استقلال داری. اما باید در سطحی پایین‌تر( نه از نظر تکنولوژی بلکه ارتباط کاری) از گزینه ی دوم کار کنی.
یا اینکه کاری رو توی یکی از بهترین و متخصص‌ترین شرکتهای دنیا انتخاب میکنی. شرکتی در حد خدا از نظر کار طراحی و تحقیق در دنیا. جایی که جزو رویاهای خیلی هاست. امکان زندگی در شهر بزرگتر و با کیفیتی خیلی بهتر رو خواهی داشت. اطرافیان و همکارانت چند مرتبه سطحشون بالاتر میره. اما شاید باعث بشه تا آخر عمر کارمند بمونی.
انتخاب سختی ه.
*********
نگرانی قد یه دنیا

حالا که مامان داره آماده میشه تا دوران جدیدی رو بدون ما شروع کنه اندازه ی همه ی دنیا براش نگران و دلواپسم. مطمینن نه از نوع نگرانی که برای سام دارم. از نوع نگرانی برای تنهاییش. با اینکه مادر من از اونهاست که با تنهایی خودش حال میکنه و بلده خودش رو سرگرم کنه اما دلیل نمیشه به اون ساعتهایی که توی خونه تنهاست و هیچ همزبونی رو کنارش نداره فکر نکنم و عذاب نکشم.
باید یه راز که نه درد و دلی رو اینجا بگم تا کمی آروم بشم. با اینکه جرات و جسارت گفتنش رو به مامان و بقیه ندارم اما اینجا مینویسم. مدتهاست به این فکر میکنم چی میشد حالا که من و برادرم هر دومون سروسامون گرفتیم و مستقل شدیم، ( برادره تا دو هفته ی دیگه میاد اینجا برای ادامه تحصیل) میشد که مامان باز ازدواج کنه. با آدمی مثل خودش. با آدمی که اون هم تنهاست و اینطوری دو نفر همراه هم بشند و از تنهایی در بیاند.
خوانواده ی من هم مثل خیلی از خانواده‌های ایرانی ازدواج دوم رو عمل پسندیده ای نمیدونند و چه مرد و چه زن رو محکوم به تنهایی میکنند و این وسط فقط وظیفه‌ی بچه ها میدونند که هوای پدر و مادرشون رو داشته باشند. من هم نمیخوام با این حرف از خودم سلب مسؤلیت کنم. اما همزبونی با بچه کجا و داشتن همراه و همسر در زندگی کجا. اصلن مامان که هنوز در سنین میانسالی ه به چه علت باید تنها بمونه.
از عنوان کردن این موضوع هم میترسم تا یه وقت متهم به فرار از انجام وظیفه نشم که خدا میدونه دلیلش این نیست. نمیدونم شاید وقتش رسیده کمی جراتم رو جمع کنم و برم به جنگ سنت‌ها.
*********

وقتی چند روز نمینویسم نمردم بلکه دارم از خوشیهای غیر مجازی زندگی لذت میبرم.

It may sounds like bla bla bla!

هر نیم ساعت یه بار جعبه دستمال کاغذی رو میزنم زیر بغلم میرم پشت لب یه فین اساسی میکنم و برمیگردم.

امروز همش هوای سام رو دارم و دلم داره هی براش تنگ میشه.

پیاده روی عصرونه هم مالیده شد بس که داره مدل فیلم هندی‌ها بارون میاد.

دم خونه امروز ترافیک بود و تلافی نوستالژی ترافیکی م تو این شهر ساکت و آروم و به بیانی روستایی رو هزار مرتبه شکر مرتفع کرد.

یه مال جدید و گنده باز شده که جون میده برای حروم کردن پولهای بی زبون. از همین امروز عصر پروژه رو به جریان میندازیم.

با این موهای نیمه استریت و نیمه حالت دار در این رطوبت و بارونی که هی از صبح رو سرم ریخته لعبتی شدم که خودم هم جرات نگاه کردن به آینه رو ندارم. به این موها یه دماغ پوست پوست شده و قرمز هم اضافه میشه که تصویر رو تکمیل میکنه.

Do u remember who said that she would write posts in English? I cant remember her name!

من چقدر حرف زدنم میاد این روزها و هیچ کی نیست. شوهر آدم هم طاقتی داره خب. تازه حرف زدن زنونه کجا این حرف زدن زن و شوهری کجا. عمه شهلا کجایی که یه صبح تا شب حرف بزنیم انقدر که بقیه بگند خسته نشدید.

پذیرش

بانک اطلاعات تحصیلات تکمیلی خارج از ایران.

اینجا هم توضیحات انار خانوم در مورد این سایت.

پ.ن:دست اناربانو و همه‌ی کسانی هم که برای این سایت زحمت کشیدند درد نکنه. قسمت ژاپنش رو هم به تمام اونهایی که از من در مورد تحصیل در اینجا میپرسند پیشنهاد میکنم.

سیزده‌تایی ادیت‌نشده‌ی یک خانوم حنای فین‌فینی

1.یه نفر فی سبیل الله یه دیکشنری انگلیسی به انگلیسی خوب به من معرفی کنه.
p.s: I meant free online dictionary.

2.یه دختر چینی توی دانشگاه ما بود که رودست تمام آدمها در جهت عجیب غریب لباس پوشیدن بلند شده بود. نه اینکه به این سوی چراغ بخوام مسخره اش کنم ها. نه فقط من موندم این کلکسیون رو چطوری جمع کرده. امروز بعد از چند سال توی خیابون دیدمش. کلاهی که سرش بود قطعن به دوره ی آن شرلی برمیگشت.

3.یعنی انقدر سخت ه چند تا کار خیلی کوچیک رو در جهت آرامش اعصاب من انجام دادن. مگه من تو زندگیم چی خواستم. حداقل وقتی مریضم کمی رعایتم رو بکنید.
جهت نمونه عرض میکنم. فاصله ی در بالکن تا ماشین لباسشویی به اندازه ی یه قدم فیلی ه یا دو قدم انسانی. بعد این حاج آقا برای اینکه یه وقت توی خونه کالری نسوزونه حتی این دو قدم رو هم برنمیداره. لباسهای چرک رو میندازه رو صندلی بالکن. همیشه هم همون موقع اعلام میکنه که بعدن میندازم اماما که تا حالا ندیدیم.

4.صبح زود برای دومین بار من از خواب شیرین زدم تا لانچ باکس پسره رو برای پیک نیک امروزشون آماده کنم. همه امروز رفتند در دامن طبیعت و همون جا هم ناهار خوردند. امیدوارم پسر سرحالی رو عصر تحویل بگیرم.

5. بدترین وجه سرماخوردگی همانا دماغ پره وقتی کنار دستت یه دو جین آدم نشسته باشه یا نه اصلن سر یه کلاس باشی. هی مجبوری از دهن نفس بکشی و این اوضاع کل منطقه رو به هم میریزه.

6.هنوز هم دلم میخواست اقتصاد میخوندم یا تاریخ هنر یا جغرافیای سیاسی ( کلن هر چیزی که مربوط به جغرافی میشه).

7.دیشب بین تب و سرفه و بینی گرفته خواب میدیم عموم مرده و داشتم زار زار گریه میکردم.

8.بعدش هم خواب میدیم که زمان صد سال رفته به عقب و تمام خونه ها رو طوری ساختند که ارتفاع در ورودیش از بالای سینه تا سره و برای بیرون اومدن از خونه مجبوری از یه دالان کوچیک هم زیر خاک رد بشی تا برسی به یه سوراخ که از کف زمین بری بیرون.
بعد در همون حین یکی داشت به من میگفت این درها رو برای این قدیم اینطور میساختند که زنها نتونند از خونه بیرون بیاند و برای همیشه توی خونه حبس باشند.
(به گمان به پست دیروز بلوط مربوط باشه این خوابم.)

9.یعنی گاهی تعجب میکنم از اینهمه همذات پنداریم با کاراکتر مونیکا ی فرندز.

10. عجب ماه خوشگل نارنجی رنگی بود دیشب. رفته بود دست راست کوه که روش قصر شهره. چراغهای قصر هم روشن بود اینه که جون میداد برای خلق یه اثر هنری.

بله این عکس رو قبلن هم گذاشتم ولی دیشب نشد که عکس بگیرم. از تجسم خودتون کمک بگیرید. همه جا رو سیاه کنید بعد یه ماه نارنجی بذارید درست به راستای قصر سمت راستش. انگاری که تو بالکن ما بودید.

11.مامان صدای سام رو که داشت کتاب میخوند شنیده میگه" اوا اینکه همش داره ژاپنی میگه." بعد خیلی جدی در دفاع از هویت و زبان ملی میگه باهاش فارسی حرف بزنید.
میگم مامان جان تقصیر من نیست که کلمه های ژاپنی از فارسی خیلی راحتترند اینه که خودش ژاپنی هاش رو انتخاب میکنه. برای نمونه:
گلابی=ناشی
پروانه=چُوچوُ
ماهی=پوُپوُ
خرمالو=کاکی
هلو=موُموُ
کبوتر= هاتّو
و همینطور الی آخر...

12.یه سی‌دی یه دست سیاه پیدا کردم که هیچی روش ننوشته بود. وقتی گذاشتم‌ش دیدم کلی آهنگ قدیمی باحال توش هست. اینکه چه جوری سر از ماشین من در آورده رو نمیدونم اما پیدا کردنش دیروز خیلی مزه داد. انقدر که وقتی رسیدم پارکینگ دانشگاه نیم ساعتی توی ماشین موندم و یه دل سیر گوش دادم. برای اینکه یه کار مفیدی هم کرده باشم ناخنم هام رو هم سوهان زدم.

13.پیدا نکردن یه جای امن و راحت برای یه دل سیر فین کردن!

Time over

I was just going to write a new post. I thought about different articles in the way from school to lab. but I got time over 10 minutes ago!
I am trying to keep my promises and act according to my limitation.
Now is the time for studying English, so long then...

...

1.Obtaining good data is a miracle for a prostrated Ph.d students!

2.دکتر گفت که احتمال زنده ماندنش خيلي زياد نيست.حس مي کردم خيلي زود خواهد مرد.چند هفته بعد از تولد ‏هيکاري سفري به هيروشيما کردم.خيلي از آدم هايي را که از بمب اتم جان سالم بدر برده بودند ديدم که اسم مرده ‏هاي آن سانحه را روي فانوسي نوشته بودند و مي سپردند به رودخانه.بعد به فانوس نگاه مي کردند که روي آب ‏غوطه مي خورد- روح مرده مي رفت به تاريکي.دلم مي خواست من هم در اين کار شرکت کنم.اسم هيکاري را ‏روي فانوس نوشتم، چون فکر مي کردم خيلي زود خواهد مرد.آن زمان ديگر علاقه اي به زنده ماندن نداشتم.

قسمتی از مصاحبه‌‌ی کنزابورو اوئه نویسنده ژاپنی برنده‌ی نوبل ادبیات.

کسی میتونه بگه از کدوم کتابفروشی توی ایران میشه کتابهاش رو خرید. میخوام مامانه رو بیچاره نکنم برای پیدا کردنشون.

3.ما نشستیم ته دنیا و ماستمون رو میخوریم و این بحثهای انقلابی- سکثی رو دنبال میکنیم و طبق یه اصلی که چند وقتی هست بهش رسیدیم هی جلوی خودمون رو میگیریم که داخل ماجرا نشیم. نه اینکه بقیه که میشند بد کاری میکنند نه اتفاقن خوب کاری میکنند و بعضن ما هم یه چیزهایی ازشون یاد میگیریم اما فقط ما از بس فهمیدیم کلن درک بقیه از حرفهای زده شده با منظور اصلی گوینده فرقش از اینجا تا ماه ه اینه که به خودمون قول دادیم دیگه خودمون رو وسط میدان مین نندازیم و اصلن نیمدونیم اینها رو هم برای چی نوشتیم. شاید جهت رفع حناق!

4.برای شوهرجان‌مون خیلی خوشحالیم که اینهمه پر انرژی و خوشحال ه این روزها.

5.خودمون هم نمیدونیم چرا مدل حرف زدنمون مدل مارانایی شد.

6. با این بارون بهاری و این رنگ درختها و این مهی که توی هواست باز من دچار حال و هوای رمانهای خواهران برونته شدم. این هم از اون احوالات غریبی ه که معلوم نیست چطور در روح و روان م رسوخ کرده. اما همون چیزی ه که الان در هوا جاری ه.
فقط انقدر به یاد موندنی ه که از زمان پیدایشش تا الان تمام لحظاتی رو که به این حال دچار شدم به طور تمام و کمال یادم ه.
مثل اون روز ظهر جمعه که رفتیم خونه ی عمه مامان یا اون روزی که با بچه ها بعد از کنکور رفتیم قرقاول استیک بخوریم و...

7. مربوط به بند 3. در جواب خانوم شین که میگه ما نمیدونیم اعضای جنس.ی بدن بچه مون رو چه ببنامیم و راست هم میگه ما در زبان و فرهنگمون جای خالی داریم برای نامیدن این قسمتهای ناموسی و کلن پدر و مادرهای زیادی در توضیح خیلی از مسایلی که به این اعضای بدن مربوط میشه(مثل بچه دار شدن یا دستشویی رفتن) دچار مشکل میشند.
من تصمیم گرفتم از حالا تا هر وقتی که سام در مورد اینگونه موضوعات ازم سوال کرد یا نه اصلن وقتی میخوام چیزی رو بهش یاد بدم به روش ژاپنیها عمل کنم. ژاپنی ها(حداقل اینهایی که من دیدم) اینجور مواقع درست و علمی جواب میدند و اینکه بچه ممکنه حرفهاشون رو نفهمه زیاد مهم نیست چون بهش یاد میدند که درک یه سری از مسایل با بزرگ شدنشون انجام میشه. خوبی این روش اینه که مربی یا مادر دچار غلطجواب دادن نمیشه و بچه هم دچار گیجی نمیشه. حداقل میفهممه که خیلی از مسایل با گذشت زمان براش قابل درک ه.
مثال میزنم. از چند ماه پیش توی کلاس سام مربی ها برنامه آموزش دستشویی رفتن دارند. یه روز من اون موقع اونجا بودم و دیدم که مربی برای بچه های کوچولو( از یک سال و نیمه گی) در حین آموزش دستشویی رفتن به بچه ها اسم آلتهای تناسلیشون رو میگه و بعد توضیح میده که جی.ش از این قسمت در میاد و اینکه برای محافظتش باید اون رو توی شورتهای پوشکی بذارند.
حالا در مورد سک.س یا نحوه به دنیا اومدن بچه یا خیلی از مسایل دیگه هم میشه از همین روش استفاده کرد.
بچه ها با اینکه درک درستی از خیلی از مسایل ندارند اما بر اساس هوش ذاتیشون میفهمند که چه جوابی به سوالشون درست ه و کدوم نه. یه مورد دیگه هم اینکه ما حق نداریم با داستانهای ساختگی و جوابهای غلط ذهن و فکر بچه ها رو ازواقعیتها منحرف کنیم.
در جریان این امر و نبود کلمه مناسب فارسی ما هم از معادل ژاپنیش(چین چین- آلت تناسلی مردانه) برای آموزش اعضا بدن به سام استفاده میکنیم و چه عیب داره اگر در آینده هم سام از همین کلمه استفاده کرد حداقل یه کلمه با استفاده ی درست ه.

انگار نشد هیچی نگم!

8.گاهی انگار آدم با خوندن یه کتاب یا یه متن یا دیدن یه فیلم یا یه برخورد با کسی، پرده ای از جلوی چشمهاش کنار میره و به جایی میرسه که با کلی تمرین و ممارست نمیتونسته برسه.
اینکه چطور شد رو خودم هم نمیدونم اما با خوندن دفترچه ممنوع انگار یه دفعه تمام زنانی که می‌شناختم و خیلی وقتها در افکارم نگاه قضاوت‌گر در موردشون داشتم پیش چشمم اومدند. همون موقع بود که فهمیدم چقدر بی‌رحم و بی‌انصاف بودم در قضاوت‌هام و شرمنده شدم.

9. هنوز کلی تا سیزده مونده و من باید یه عالمه گراف بکشم و یه میتینگ هم با استادم بذارم که خب وبلاگنویسی مجال نمیده.

10. گیرم شماها خیلی هاتون بخونیدش. گیرم خیلی ها هم بهش لینک داده باشند اما من هم میدم از بس خوندنی ه این پست:
گاهی کلیدِ دی‌فراست‌مان خراب می‌شود

11.این مرضی که تا چشمهام رو برای خواب میبندم یه عالمه صحنه هایی که دورند و بی ربط و فراموش شده یادم میاد دست از سرم برنمیداره. قبلن ها فکر میکردم همه اینطورند اما تازگی ها فهمیدم انگار تعداد مبتلایان به این مرض اونقدرها هم زیاد نیست. یه جور فعال شدن ناخودآگاه قبل از به خواب رفتن ه که گاهی شیرین و بیشتر مواقع آزاردهنده است.

12.Every night,one of my mom and me chatting on the phone subject is oil price!

13. با کلی امید دارم میرم گرافهام رو بکشم اما اگه جوابها بد باشه این شماره رو تقدیم میکنه به هر چی کد و مقاله و مدرک دکتراست.

برشهایی از زندگی در یک روز معمولی(4)

با یه لبخند گنده از خواب بیدار میشم و این خوشی ادامه پیدا میکنه با همراهی سام به ده دقیقه خواب بیشترش و فرصتی که به من میده برای یه دوش سریع.

با هم صبحانه میخوریم. امروز پای‌سیب محبوبم رو دارم با قهوه‌ی مورد علاقه‌ام. پسره هم دست بر قضا پودینگ انگور با ماست داره با آب سیب که از تمام انواع صبحانه بیشتر دوست داره. جمع و جور میکنیم و میزنیم بیرون. امروز کفشهای قرمزش رو از جاکفشی درمیاره. کلید ها رو از روی وظیفه‌ی خودتعریف‌کرده اش دستش میگیره و با خونه بای بای میکنه.
موقع بیرون اومدن یه چشمم به خونه است که یه هفته ای هست میخوام جارو بزنم و کمی تمیزش کنم اما موندن سام توی خونه و ترس جدیدش از صدای جارو نذاشته که دستی به سر و گوش خونه بکشم.

موقع خداحافظی گریه نمیکنه. انگار داره به این اتاق و چهره‌های جدید عادت میکنه. به خودم قول دیروزیم رو یادآوری میکنم که امروز بعد از مهد میریم بازی. همیشه موقع خداحافظی شاید به خاطر عذاب وجدان اندکی که دچارش میشم توی افکار خودم یه برنامه‌ای که دوست داشته باشه در نظر میگیرم.

امروز سه شنبه است و روز خرید. وسط قفسه‌های گوشت و لبنیات و سبزی و میوه و لوازم بهداشتی خودم رو گم میکنم و یک ساعتی طول میکشه تا دوباره با سه بسته به دست پیدا بشم. سر راه بنزین میزنم و دعای ارزون بودنش رو میفرستم به روح نخست وزیر ژاپن که یک هفته ای هست با کمک دولتی قیمت بنزین رو آورده پایین.

میرم خونه. همون تصمیم اولیه مبنی بر تمیز کردن یخچال و بعد جا دادن خوراکی‌ها کار دستم میده و وقتی به هوش میام که تمام خونه جارو شده؛ حوله‌ها رو عوض کردم؛ بالکن جلو و پشت خونه رو شستم و به گلها آب دادم؛ لباسها رو از ماشین در آوردم و هوا دادم و همه‌ی خونه برق میده حتی برنج رو هم خیس کردم که با خیال راحت عصر رو با پسره بگذرونم.

صبر میکنم پسره چوب‌شورهاش تموم بشه تا خلوتش رو با اردکها به هم نزده باشم بعد بی توجه به نگاههای دانشجوهای جدید که دختر خارجی رو وسط درختها میبینند، بسته نون رو خرد میکنم و میریزم براشون.

در فاصله دریاچه تا لب به شاهرخ زنگ میزنم ونوید داشتن باربکیو توی بالکن برای شام رو بهش میدم.

تا عصر باید کمی زبان بخونم. کمی آزمایش کنم و بعد پرواز به سوی شب دوست داشتنی کنار دو تا مرد خونه.

Old friends taste like Gaz

Ignore th sleeping time of today which was with Sam's screaming for milk or stomach ache or so on, my day started with a beautiful sunrise after a rainy night. Having a quick breakfast with Sam and came out for several things to do in the morning then I came to the Lab.. Just like many other people, well people like me!, I started to check my emails, mine and Sam's weblogs, read news titles , read my favorite weblogs and leave comments on some of them and check my orkut and facebook profiles.

I found a new invitation in my orkut profile from one of my very old friend who I have not visited more than 10 years. She and I(and some bloggers you may know) were classmates since elementary school. Suddenly I found some more old people there who we used to go parties and hanging around. Some of them were my friends boyfriends and I remember all of those teenage dramas. School time was a very memorable time only because of my friends. Every time I can see one of them I become deeply happy by remembering time when we were in the center of the world. It is true that common things have been faded during past years and our worlds are completely different and also it is true that I have more to share with my new friends. But also it is true that nothing is comparable with old ones.

I can compare the new and old friend with new style sweets and special Iranian candies. If I want to have sweets everyday I prefer it to be a new style ones which is closer to my recent taste. But having old fashioned-traditional ones, like Gaz, Baklava,..., are full of a good feeling nostalgia taste and having them now and then would make my day sweet and happy.

P.s: That was strange that I had a dream about some of my 20-years-ago friends and events two nights ago and now I found many of them and remember many memories.

How happy I am!

In the middle of the mess my life routine is, I just needed this horrible headache. What is the matter with me?Is it me or everybody that right after starting to go for a new goal, life calls all of its omen.


p.s:Yes!If I want to improve my English I should write my nagging, too.

*But happend difficulties


That's it, no excuses are accepted here.

I must start even though I may feel embarrassed for mistakes, grammatically or in vocabulary.
I know in the beginning it is impossible to write about everything that I like to and it will not get as good as it should. The major problem is I'm unable to explain my feelings and thoughts even in Persian, which I see dreams by it, without misunderstanding by readers; now I want to explain them in English that I don't even know my feeling's words and phrases. Along my bloging I wanted to say something and the readers got it in complete opposite way.

It was not like doing nothing at all. During past days, was trying to think in English. I confess first sentences seamed easy that made me so glad and proud of my skill! but when they came to deep thinking,evaluating or analyzing and making any conclusion of events and thoughts, I had a big lack of words. Of course translating can help me through this but it is not what I want. I like to write directly in English just like what I do for scientific text.

By writing last sentence I remember first time I was going to study scientific text in English when I was practicing for master course test. As for a beginner, I translated from English and compare it with my Persian references. In this way I confused the concepts. Then I came to a solution. I tried to forget all of my knowledge and start to study them in English. The result was shocking. IT became even more simple when you read it from origin sources and not from those bad translating books we studied in Iran.
Now I am trying same strategy here. I hope it can help me to think and understand in English not just bring it to my native language.

Wow! I could do it. Not so bad for first post!


*Taken from one of Nazli jan titles.

بالانس

خداییش کار سختی ه هر چند بدونم به انجام دادنش بیارزه.

انقدر حرف داشتم بزنم و هی به خودم گفتم نه باید به انگلیسی بگی بعد اومدم که بنویسم دیدم اصلن اون حرفها رو به انگلیسی نوشتن غریب ه.
مثلن اینکه چقدر از اینکه بعد از قرنی یه سریال ایرانی دیدم که داستان و ادیت و شخصیتهاش و منطق قصه اش روی اعصابم راه نمیرفتند( کاری که سریالهای مهران مدیری با اون کش دادن های صحنه هاش میکنه- تو بگو آب بستن به زمانش- و عجیب ه که هیچ کسی هم به چشمش نمیاد) اما اون تبلیغ و نرمالسازی گل درشت دو زنه بودن توش میکرد و انقدر حرصم رو در آورد که هنوز هم بهش فکر میکنم فشارم میره بالا. ولی خب نوشتن این چیزها با انگلیسی خیلی عجیب به نظر میرسه.

خلاصه به این نتیجه رسیدم که یه سری مطالب رو نمیشه یا من نمیتونم اون طور که دوست دارم به انگلیسی بیان کنم. یه سری از حرفها هم هست که اصلن مهارت نوشتنش رو به زبان دیگه ای ندارم. یعنی نه اینکه نشه اما خیلی زوده برام نوشتنش و اگر هم ازشون بگم با این حدی که الان دارم خیلی سطحی و ساده از آب در میاد.

در نهایت اینکه ما حرفمون رو پس میگیریم. یعنی اصلن کی گفت من همش رو انگلیسی میگم. خب حداقل میتونم یه اوپشن بذارم و از هر چی دوست داشتم به فارسی بگم و از هر چی دلم خواست به انگلیسی.

پ.ن: به نظرم کاملن دستم رو شده که دارم بین نوشتن‌وننوشتن و احتیاط کردن‌وبی پروابودن و کلن رابطه ام با خانوم حنا پشتک وارو میزنم. بهم فرصت بدید از این بحران هم بالاخره عبور میکنم.

...

1.لطفن اول نوشته‌ی پایینی رو بخونید.

2.It will be a shame if I don't write a "sizdahtaee in sizdah be dar".

3.از کامرون دیاز به برد پیت نگاهم بین پوسترهای غول پیکر آویزون‌شون به در و دیوار مغازه در حرکت بود که به خانوم ه گفتم باشه دسترسی به سایتهای بزرگسالان رو از روی موبایلم، فیلتر کنید.
یکی از کارهای انجام شده در جهت ایجاد تغییر و تحول سال جدید همین عوض کردن اون گوشی با رنگ دلمره اش به این رنگ جیغ سرخابی بود.
New number, new life in a new year with a new full of energy color.

4.بامزه اش اینجاست که حتی حسی به نام ریگرت هم ندارم بابت اینکه نتونستم از امروز رسمن با درس و دانشگاه خداحافظی کنم برای همه ی عمر. با کلی برنامه اومدم اینجا اما همچنان دارم وبلاگ مینویسم.
There is no regret not to be graduated yesterday,even though I would be in a money trouble. But I deeply know, the last day of studying will be my best day ever.

5.ازدواج تا وقتی پا برجاست، یه داستان جاری ه. اصولن هیجان انگیز بودنش هم به اینه که در شرایط خاص کمی از اسرار و گره ها و خصلتهای دوست داشتنی یا مردود شخصیتی همسرت برات برملا میشه.
من یکی از اون خوب‌هاش یا نه شاید در نوع خودش بهترین‌هاش رو همین چند روز پیش کشف کردم.
گاهی یه حرکت یا یه حرف میتونه نشونه ای باشه که دنبالش بودید تا برای همه عمر اعتماد و اعتقادتون نسبت به موضوعی بیمه بشه.
Until now, there were several moments in my marriage life when I get surprised by finding out how clever I was by marrying to him. It's true that love was the only and, in my believes, best reason for it, but I didn't know he was my soul-mate. I am getting to know it every time he shows me another pieces of his kind, caring and supporting soul.

6.شاید روحیه همیشه نگران و مراقب مادرانه است که با اینکه تمام خوبی‌ها رو میبینه اما نکات منفی رو هم از قلم نمیندازه. دانشی که من تازه بهش رسیدم در مورد مادر خودم.
الان درک میکنم که تفاوت رفتاری مامان با پدرم و مامان بزرگ و بقیه این بود که اون از همه بیشتر به همه چیز من دقت میکرد و میکنه تا مبادا چیزی از قلم بیفته و کم و کاستی در جایی باشه.
برای مامان این عکس سام رو فرستادم بعد از قربون و صدقه رفتن برای سام و تعریف از هوش باغبونی من میگه اما لیندا ت خشک شده ها. من خودم هم اینقدر به عکس دقت نکرده بودم.
Some motherhood potential is being always worry about the perfect image of owns child.


7.یه گره به نیت سام، یه گره به نیت شاهرخ، یکی هم به نیت خودم و آرزوهام زدم به سبزه و از توی پارکینگ شوتش کردم توی رودخونه ی وسط دانشگاه.
ماهی قرمز ه هم بیشتر از ششم تاب نیاورد والا الان میتونست بره که به دریا برسه.
The new year thirteen's omen took away into the middle of my favorite river and washed away into the ocean.

8.امروز اولین روز از سال دوم زندگی اجتماعی و دور از خونه ی سام شروع شد. اولش کمی جا خورده بود که به اتاق همیشگی نرفت و مربی های همیشگی رو ندید. و با دیدن جیغ و گریه ی بچه های تازه وارد حسابی جو گیر شده بود. اما وقتی مربی بغلش کرد و شون-کون دوست صمیمی سال قبلش اومد دستش رو گرفت که با هم بند بازی خیالش راحت شد. من اما همچنان نگران تا 5 دقیقه ای پشت در ایستاده بودم و با اینکه چند بار باهام بای بای کرد باز هم دلم راضی به رفتن نبود. تا اینکه بار آخر اومد در رو روم بست و از اون نگاههایی که بچه ها به مادرهاشون میکنند یعنی" تنهام بذار خودم از پس خودم بر میام" بهم کرد.
Happy new class" ahiru-2 kumi" to my dear Sam and new plays and new friends and new experiences.

9.اعتراف میکنم با همه تلاش این چند سال هنوز نتونستم یه شراب خوب با قیمت مناسب که بشه همیشه تهیه اش کرد پیدا کنم تا وقتایی که کمی دلم سبکی خیال میخواد بتونم روش حساب کنم. پیشنهادی نبود؟
I may quit looking for a tasteful and reasonable wine.

10.حالا گیرم اینهمه هم زرو زدی وحال من رو هم بعد از جمع کردن تمام اون لباسها، گرفتی بالاخره که باید تموم شی سرمای بی‌موقع.
You're not anymore welcome, please come back next winter when I may be beging for some cool wind after a hot hot summer.

11.با همه ی ناراحتیم برای عموی دوست داشتنیم و به هم خوردن نامزدی پسرش شب قبل از اون به خاطر مرگ پدر عروس خانوم اما همش فکر میکنم چقدر تصمیم عاقلانه ای گرفتم و برای عید ایران نرفتم. با اینکه میتونستم فامیل رو ببینم اما اصلن روحیه این حالگیری و تحمل خستگی راه رو نداشتم.
Staying at home with my sweetheart, and make "sofreh haft-sin" after 3 years of being far from here in new year days, was best choice I made in latest days of last year.

12.درسته که عید شما و تعطیلات بهاره‌ی من تموم شده اما دل من هوس سفر کرده به هر جایی که هیجان بار اول بودن داشته باشه.

13.Have a happy "sizdah be dar"!
Don't forget to remember me when you are eating "Aash" and "Kahoo-sekanjebin".

سال جدید- خانوم حنای جدید

شاید برای وبلاگنویسی هم بشه دوره های مختلف تعریف کرد. برای من وقتی شروع کردم فقط نوشتن بود از اتفاقات و برداشتهام از زندگی روزانه. اوایل سخت بود پیدا کردن موضوعی که کمی جالب باشه و بتونه توجه خواننده ای رو جلب کنه. بعد از مدتی روزانه موضوعات زیادی پیش میومد که همون موقع ایده‌ی یه نوشته رو به ذهنم میرسوند.
تا اینکه به اوج اعتیاد وبلاگنویسی رسیدم. یعنی دیگه از هر موضوعی قصه‌ای برای تعریف کردن داشتم هرچند بیشترش فقط در بایگانی ذهن خودم میموند.
در بین این راه که تا حالا اومدم دوستان زیادی پیدا کردم که بهترین اتفاق وبلاگ نویسی بوده. شاید داشتن آرشیوی از این روزهایی که گذشت هم خودش گنجینه‌ی باارزشی باشه در سالهای دور آینده.
اما مدتی ه که فکر میکنم وبلاگنویسی به این طریق چیزی به من اضافه نمیکنه.
شاید ایراد باشه شاید هم فضیلت که کسی بخواد از تمام اتفاقات و برنامه های زندگیش به یه نتیجه ی ارزشمند برسه یا چیزی به چنگ بیاره اما من از اون آدمها که اگه موضوعی نه برام جنبه سرگرمی داشته باشه و نه چیزی به دانش و تواناییهام اضافه کنه برام آزاردهنده میشه.
حقیقت هم اینه که دلم نمیاد رابطه ام روبا دنیای وبلاگنویسی قطع کنم. اینه که چند وقتی ه به یه روش متفاوت فکر میکنم.

روش متفاوتم هم اینه که:
1. بجای نوشتن فارسی که دیگه لطف چندانی نداره و برای تقویت مهارت نوشتاری‌م به زبان انگلیسی بنویسم. دوست دارم خودم رو از این سطحی که هستم بالاتر بکشم و با وجود تمام کارهایی که در طول روز دارم شاید این روش بهم کمک زیادی بکنه.
2. سعی کنم به جای وسط روز وبلاگ نوشتن شبها آخر وقت بعد از خوابیدن بقیه خانواده بیام و بنویسم.
3.حداقل تا مدتی سعی کنم هر شب بنویسم.
4. روزانه و از همون برداشتهام از مسایل مختلف بنویسم و تا اونجایی که میشه خلاصه.
5.گاهن که دلم تنگ شد به همین روش سیزده تایی یه پست هوا کنم.

میدونم احتمال داره تعداد خواننده هام کمتر بشه که راستش خیلی هم بدم نمیاد. این رو به حساب توهین نذارید و به حساب ذات بی در و پیکراینترنت بذارید اما اون موقع که تعداد ویزیتورهام به بالای پونصد تا رسیده بود همش فکر میکردم چه مدل آدمهایی با چه روحیه و افکاری سرشون رو میکنند وسط زندگیم و خودم هم بهشون اجازه میدم. امیدوارم خواننده های آدم حسابی م این رو حمل بر خودخواهی نکنند فقط اینکه کمی احساس میکنم مرزهای حریم خصوصی م سست شده.

لطفن غلطهای احتمالی در نوشته های آینده ام رو به حساب تازه کار بودن بذارید. چون تو این مورد حقیقتن یه شروع کننده ام و با اینکه مهارتهای دیگه زبانم قابل قبول ه اما غیر از نوشته های علمی - تخصصی هیچ تجربه ی نوشتن یه متن به انگلیسی رو ندارم.
اگر کسی هم مهربانانه بهم اشتباه هاتم رو گوشزد کنه ممنونش میشم. میگم مهربانانه که خیلی تند نرید ومعلم بازی درنیارید که اصلن تحملش رو ندارم. این رو هم بذارید به حساب مردادی بودنم!

برای اولین بار از همین آخرین سیزده تایی م شروع کردم.

برشهایی از زندگی در یک روز معمولی (3)

به گمانم فرض بر این بود که ایرانیان خارج نشین که دست بر قضا در تعطیلات بهاره هم هستند بیشتر بنویسند که انگار خلافش ثابت شد.

امروز برای گرفتن اجازه کار پاره وقت در سال بعد اومدم دانشگاه. کارم تموم شده و فعلن منتظرم تا دانلود یکی از قسمتهای کدبانوهای مستاصل تموم بشه. سرگرمی این چند روزم دوباره دیدن سیزن های قبلی این مجموعه و دیدن دو سیزن آخرش که ندیده بودم ه. مدام به خودم نهیب میزنم که در اوقات فراغت برم سراغ کتابهای نخونده یا نیمه خونده اما از اونجایی که وقتی ذهنکم درگیر کتاب با فیلمی باشه نمیتونم روی قصه ی دیگه ای تمرکز کنم، منتظرم تا این پروژه به اتمام برسه و بعدی رو به جریان بندازم.

دارم کم کم اعتقادم رو به روزانه نویسیبه این شکلی که مینوشتم از دست میدم. برای سال جدید که به زودی با درس و کار جدیتر از سال قبل شروع میشه برنامه های مشخصی دارم و از جمله برای وبلاگنویسی. اما از اونجایی که همیشه حرف زدن از کاری که هنوز شروع نکردی اون رو به شکلی خرابش میکنه ترجیح میدم ازش چیزی نگم.

چهار روزی با سام خونه بودیم یعنی درست از روز عید و امروز دوباره مهد رفتنش همراه با کمی اکراه بود و احتمالن با قهر بعد از مهد همراه خواهد بود. به من بی نهایت در کنارش خوش گذشت. چه روز عید که با هم رفتیم قدم زدیم تا شاهرخ از سرکار برگرده و روز عیدی جلوی در بهش خیر مقدم بگیم و بوسه و عیدی ازش بگیریم. همون روزی که سام از دستگاه فروش سر کوچه برای من و باباش قهوه و نوشیدنی خرید. چه اون روز که همراه شاهرخ رفتیم بیرون و دوتایی رفتیم خرید و کل ایستگاه قطار رو متر کردیم. چه اون روز که هوا خوب بود و رفتیم پارک و کلی بازی کردیم و راه رفتیم و دنبال کبوترها کردیم و بعد خسته روی چمنها ولو شدیم و از آفتاب و سروصدای بازی بقیه لذت بردیم. چه دیروز که همراه شاهرخ رفتیم توپ بازی. همه روزهای معمولی اما سرشار از لذت بردن از حال و هوای بهار.



برنامه دارم بعد از ظهر رو با کمد لباسهای زمستونی سر کنم و رسمن به بهار خیر مقدم بگم با عوض کردن لباسهای خنک به جای اون کاپشن و پلورهای نفس گیر.

نوروزتان پیروز


چند دقیقه ی دیگه بیشتر به پایان سال نمونده . سال قبل برای من و خانواده ما هم مثل خیلی های دیگه همراه با خوشی و بدی بود. شاید بدترین اتفاقش بستری شدن سام بود و بهترینش دو بار سفر به ایران.
فرصت زیادی برای اینجا نوشتن ندارم و میخوام مثل بقیه به همین یک بار دعا کردن در طول یکسال برسم. امیدوارم سال آینده سالی پر از شادی و عشق و سلامتی و ثروت برای همه باشه و امیدوارم به تمام آرزوهای بزرگتون در سال جدید برسید.

سال نو مبارک

...

1.به احتمال خیلی زیاد تنها بلاگرهایی در طول عید وبلاگ می نویسند که یا خارج از ایران باشند و به جای رفتن به همون عیددیدنی های اجباری و سفر، مشغول سماق مکیدن باشند یا اون عده از داخل نشین‌ها که درجه اعتیادشون زیادی بالا باشه!

2.با همزمانی پایان سال کاری و تحصیلی و مالی در ژاپن و تعطیلی روز اعتدال بهاری همون روز عید خودمون و کم شدن از بار کارها در این آخر سالی درک حال و هوای عیدانه ایران این سر دنیا زیاد هم سخت نیست.

3.دیرو شاهرخ تمام تلاشش رو کرد تا من رو مجاب کنه تو همین دو -سه روز باقی مونده به صورت سورپرایزی برم ایران. هنوز هم تا یکی -دو ساعت دیگه وقت برای تصمیم گرفتن دارم اما به مسیر و همراهی سام که فکر میکنم تمام مزه ی خوب عید فراموشم میشه.

4. این روزها زیاد با هم درگیر میشیم. همش هم به خاطر اینه که حرفهاش رو نمی‌فهمیم. کاش زودتر این مرحله بگذره و پسر ما هم به سلامت قاطی ناطقین بشه.
کدوم بخش از بچه داشتن به چالش نخواهد گذشت؟

5.از تصور دوباره دیدن ساکوراها و بهشتی که با خودشون به زمین میارند به طرز عجیبی شادم.

6.اوپز... اشتباهی وسط کار پابلیش شد.

7. خداحافظی با مدرسه سال قبل وقتی با یه پرزنتیشن افتخاری درباره ایران تموم بشه انقدر آدم رو دچار احساسات میکنه که بابتش کمی چشمهات سنگین بشند از اشک.

8.هر کاری کردم نتونستم خودم رو راضی کنم و از خونه‌تکونی چشم بپوشم. این شد که بیشتر حس بهاری داریم حالا.

9. با اینکه گلهام به طرز زیبایی گل دادند و هیچ جای خالی دیگه ای نبود لب هره بالکن، اما دو تا لاله‌ی سفید و صورتی با یه سنبل نارنجی کاشتم که بیشتر به بهار خیر مقدم بگم.

10.تمام تلاشم برای جلب توجه شاهرخ به گلها به دیوار خورد. گاهن فکر میکنم اگه کمی شلخته‌تر بودم و اینهمه در حالی تمیز کردن و جمع و جور کردن نبودم شاید اون هم راحت تر بود تا اینکه سر هر بی‌توجهی‌ش یه قشقرقی به پا کنم.
بهش میگم اصلن دیدی چقدر اینجا خوشگل شده میگه از بوشون معلومه میگم از کی تا حالا بنفشه بو داره این بوی نرم کننده‌ای ه که به لباسها زدم.
بهش میگم بیا غذا بگیریم بریم بشینیم تو بالکن بخوریم میگه نه سام میره خاک بازی نمی‌ذاره راحت باشیم.
میاد میشینه توی بالکن تا پیپ بکشه دریغ از یه نیم نگاه به او همه زیبایی و رنگ.
خلاصه از دستش شاکیم اساسی.
عوضش سام داره دوباره از بازی توی بالکن لذت میبره. و خودم که میتونم ماگم رو بگیرم دستم و لم بدم روی صندلی و به شرق چشم بدوزم.

11. میخوام اینها رو که نوشتم چند تا خرده کارم رو توی دانشگاه که انجام دادم برم خرید لباس عید برای سام. تا ایران بودم از هر چی خرید عید بود فراری بودم. عید دیدنی هم همیشه محدود بود به اونهایی که دوستشون داشتم. حالا اینجا میخوام هم لباس عید بخرم هم دلم میخواد برم عید دیدنی.

12.دیروز هم رفتم موهام رو کوتاه کردم و الان دچار احساس ملکه زیبایی ام.

13.هر چیز غیر اوریجینال و بی‌اصالت.

بهارانه

هوا عجیب بهاری ه. تمام طبیعت داره جوونه میزنه. عطر خوب زندگی توی تمام شهر پیچیده. همه جا پر از پرنده های آوازه خون ه. کفشدوزکهای کوچولو با اون تن سرخ و سیاه شون خبر از تولد دوباره میدند. دل من هم هوایی ه.
هجوم خاطره های تمام عیدهاست که برگشته و بی نوبت جای هم دیگه رو میگیرند و من که نمیدونم از مزه مزه کردن یاد کدوم خاطره بیشتر لذت ببرم. یاد خونه ی قدیمی مادر بزرگ و شبهای عید که همه ی خانواده پدری دور هم جمع میشدیم یا خونه ی اون یکی مادر بزرگ که فقط خودمون بودیم با یک دنیا شادی از نوروز. روزهای خوب و خلوت تهران که میشد آسمون آبیش رو دوباره دید و تو کوچه ها و خیابونهاش در یک آرامش دلپذیر قدم زد یا قیل و قال شمال و شبهای لب دریا کنار دوستان. یا به اصفهان فکر کرد و رفتن به باغ دوست و فامیل و خوشبختی رو با بقیه کنار یه دیگ بزرگ آش یا یه بازی وسطی یا درست کردن یه آتش بزرگ، قسمت کردن.
با رفتن شاهرخ سر کار و همزمانی سال تحویل با خواب بعد از ظهری سام، موقع تحویل سال تنهام. برای دومین بار در کل زندگیم. اما شادی دوباره زنده شدن رو در خیالم با همه کسانی که دوستشون دارم شریک میشم هر چند فرسنگها ازشون دور باشم.

یک نوشته ی بی سروته

اولین شکوفه های رویت شده امسال درباغ یه معبد.

یه نگاه به لباسهای خشک شده توی بالکن کردم و بهشون گفتم که تا چیزی اینجا ننوشتم سراغشون نمیرم. حالا بی هدف شروع کردم.

هر چی که هست اثر داروهاست یا تب دیشب یا گریه های ظهر یا خستگی صبح تا ظهر بیمارستان بودن, سام چهار ساعت و نیم ه که خوابه و هر چقدر هم سعی کردم که بیدارش کنم نشد. حتی با صدای برنامه ی مورد علاقه اش حتی با عوض کردن پوشکش حتی با خواب بدی که دید و گریه ی بعدش. موندم فقط بچه ی من ه که اینهمه مریض میشه یا اپیدمی همه بچه هاست؟ انگار روتین شده این برنامه که هر دوشنبه اول زنگ بزنم مدرسه و بگم نمیام بعد زنگ بزنم مهد سام و بگم نمیاد و بعد شال و کلاه کنیم به طرف بیمارستان. یکی دو روز رو خونه بمونه تا بهتر بشه بعد من بدوم که جبران این دو روز رو بکنم و باز در اثر مهد رفتن مریض و بداخلاق بشه. آخر هفته هام بشه تب و سرماخوردگی و باز هفته ی جدید. نه اینها غر نیست اینها یادگاریهای این روزهاست که خب میگذره و تا چند سال دیگه خبری ازشون نخواهد بود.

وسط نوشتن شوشو زنگ میزنه برای پنجمین بار در طول امروز حال سام رو میپرسه و خسته نباشید میگه و تشکر میکنه که بهش میرسم. بامزه است که از آدم به خاطر انجام وظیفه تشکر کنند. شاید میخواد بگه درکم میکنه اینجوری میگه که بیشتر لوسم کنه! بعد لابه لای حرفش میگه یه ساعت دیگه راه میفتم یعنی دو ساعت دیگه میرسم خونه. بهش میگم نمیترسی دوست نداشته باشم. حرفی که همیشه در لفافه ی شوخی عدم رضایتمون رواز وضعیت و تصمیم طرف مقابل نشون میده. وقتی این جمله رو مینویسم فکر میکنم اگه یکی از بیرون نگاه کنه میگه چه زن و شوهر لوسی اما واقعیت اینه که نشون دادن نارضایتی با چاشنی لوسی و شوخی از جنگ و دعوا و حتی غر زدن خیلی بهتره.

با مامان بزرگه حرف میزدم آخر همه ی دلداریها و حرفهای خوبی که زد و مثل همیشه آرامش رو به اوضاع پریشون این روزهام که نتیجه بدخلقی ها و مریضی سام هست آورد, میگه همین کارها رو باید بکنی و همین سختی ها رو بکشی که بهشت بره زیر پات. قبل از اینکه حرفی بزنم میگه میدونم این حرفها رو میگند تا گولمون بزنند و پدرمون رو در بیارند. نه بابا مامان بزرگه هم خلاف شده.

با مامان حرف میزنم و طبق معمول همیشه تمام بداخلاقیهام و عصبانیت ها و فشارهام رو سر اون خالی میکنم و باز هم هیچی نمیگه و فقط ازم میخواد که اگه دوست دارم مهمون اون برای عید برم ایران و خستگی در کنم. و من مثل همیشه از رفتارم باهاش عذاب وجدان میگیرم که اگه اینهمه درکم نمیکرد راحتتر بودم.

مامان شوشو زنگ میزنند و حال سام رو میپرسند و وقتی میگم که پنج طبقه رو اومدم بالادر حالی که سام میخواست خودش رو پرت کنه از شدت بداخلاقی و جیغ و همش میترسیدم که دو تایی باهم روی پله های لیز بخوریم، میگه که آخرش کمر درد میگیری. جمله ای به این معنا که درکت میکنم. میمونم چطور همه درکم میکنند غیر از خودم که همیشه از خودم ناراضیم وفکر میکنم توانم بیشتر از این حرفهاست.

از دیشب بوی بهار میاد و این ربطی به شکفتن شکوفه های صورتی آلو نداره. شاید اگه این زمستون تموم بشه همه ی این خستگی و بیماری رو هم با خودش ببره.

بوی قورمه سبزی هم نوید داشتن یه شام حسابی رو بعد از چند روز میده و من راز خوشمزگی قورمه سبزی های خاله کوچیکه شاهرخ رو بهش اضافه کردم تا دل و دین همسرم رو ببرم!

شاید به بهانه‌ی هشتم مارس

من تو خانواده ای بزرگ شدم که اکثر افراد اون رویکردشون به تربیت دختر این بود که چون دختر توی جامعه مظلوم واقع شده باید بهش بیشتر بها داده بشه تا بتونه از خودش مراقبت و محافظت کنه و حقش رو از زندگی بگیره. یعنی اینکه دخترها در فامیل من کمی از پسرها به خاطر اینکه حقشون در قانون و جامعه پایمال شده بیشتر مورد توجه قرار میگیرند.
اکثر افراد فامیل هم مثل خیلی از خانواده های ایرانی بک‌گراند دینی و مذهبی دارند با برداشتی مدرن از اسلام. یعنی در عین حال که حاج خانوم یا حاج آقا هستند اما حجاب ندارند و پارتی میگیرند وبچه هاشون اکثرن با دوست پسر و دخترهاشون ازدواج میکنند. همه‌ی دختر ها و حتی خیلی از زنهای نسل قبلی تحصیل کرده و شاغل هستند. خیلی‌هاشون ماه رمضان روزه میگیرند اما اگه سفر خارج برند پاشون به دیسکو و بار و کنسرت هم باز میشه. دختر و پسر و زن و مرد با هم توی مهمونی‌ها قر میدند. اصولن تفاوتی در نگاهشون به دختر و پسر صرفن به خاطر جنسیتشون وجود نداره و همونقدر که یه پسر آزاده تا هر ساعتی خواست بیرون از خونه باشه دختر هم اجازه داره با دوست پسرش گردش بره.
تا همین الان هم که من دارم اینها رو مینویسم بیشتر بچه های فامیل با اینکه با انتخاب خودشون درس خوندند و ازدواج کردند وشاغل شدند اما موفق بودند.

اینها رو نگفتم که بخوام پز خانواده ام رو بدم که اصلن پز دادنی هم نیست هر کسی در فامیلی بزرگ میشه که ارزشها و کاستیهای خودشون رو دارند. اما اینها رو نوشتم که بگم با اینکه من تا وقتی تو خونه و بین افراد فامیل هستم هیچ احساس تفاوتی در زن با مرد بودن نمیکنم( البته کمی دخترهامون لوسترند!) و با اینکه میدونم و ایمان دارم که وظیفه‌ی مرد و زن در خونه و خانواده متفاوت ه و هر کدوم میتونند از عهده‌ی نقشی بر میاند و جنگ و دعوایی هم سر این نقشها و وظایف ندارم و کلن دلیل اضلی خلقت انسان رو در دو جنس به خاطر همین تفاوتها میدونم و باور دارم که زن و مرد کامل کننده ‌ی هم هستند اما وقتی پام رو از چهاردیواری خانواده بیرون میذارم و وارد جامعه ایران میشم احساس جنس دوم بودن بهم دست میده.
این بار جنس دوم بودن رو هم اون موقعی احساس میکنم که توی مدرسه من باید بدترین و بی‌ریخت‌ترین و چندش آورترین فرم لباس رو میپوشیدم در صورتی که برادرم میتونست هر روز با یه لباس و تی شرت مدرسه بره.
این تحقیر رو و جداسازی رو وقتی احساس میکنم که بهم اجازه نمیدند هر رشته ای که دلم خواست انتخاب کنم به صرف به ظاهر مردونه بودنش.
این حقارت رو وقتی احساس میکنم که توی دانشگاه من رو به خاطر زمین خوردن توی پله‌ها میگیرند و با اینکه تمام تلاشم رو برای موجه بودن کردم به سرتاپام ایراد میگیرند اما پسرهای دانشگاه با آزادی خیلی بیشتری از من و با هر مدل مو و لباسی که بخواند ظاهر میشند.
این حقارت رو وقتی احساس میکنم که با اینکه تا جایی که یادم میاد پدرم همیشه تساوی رو در مورد من و برادرم رعایت کرده اما بعد از مرگش بنا به قانون نصف برادرم حق ارث دارم.
وقتی تحقیر میشم که موقع خروج از فرودگاه ایران به خاطر اینکه اجازه‌ی رسمی پدر فرزندی رو که نه ماه بارداریش رو کردم و به دنیاش آوردم و بیشتر کارهاش با منه رو همراهم ندارم مامور بددهن فرودگاه به خودش اجازه میده هر چی به دهنش میرسه بهم بگه و حتی تهمت بچه دزدی بهم بزنه و چنان من رو به جنون میرسونه که همون جا تمام قدرت زنانگیم رو به سرش فریاد میزنم.

هر چقدر هم در خانواده ها سعی در رعایت برابری و تساوی زن و مرد باشه اما این حقارت در رگ و پی جامعه و فرهنگ و قانون و سنت ایران انقدر ریشه داره و چنان در تار و پود تفکر این مردم تنیده شده که تغییرش شاید راهی جز مرگ دسته جمعی نداشته باشه.

متاسفم بگم من از تغییر این فرهنگ ناامیدم.

پ.ن1: بهانه ی این نوشته خلاصه نویسی خانوم شین بود از کلاس هوش جنسی آقای سلطانی که احساس میکنم خیلی از قسمتهاش(نه همش) نتونسته بار جنسیتی رو از روی نگاهش برداره و تکرار به شکل دیگه ای ازهمون حرفهای همیشگی ه که نتیجه ای جز فرهنگ حاکم الان نداره.
پ.ن2: این نوشته رو از زبان زنی بخونید که هم سعی میکنه وظایف مادری و همسریش روتا اونجای که میتونه انجام بده و هم خودش به تنهایی فارغ از این نقشها براش مهم ه و سعی میکنه خودش و آرزوها و جاه‌طلبی‌هاش رو پس این نقاب‌ها فراموش نکنه.
پ.ن مهم: من با هر روزی به نام زن یا مرد بابت بار جنسیش مخالفم اما دروغ چرا با روز پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست و عشق و... کلی هم حال میکنم.