1. خیلی آرام و بی عجله,جوری که فقط به اندازه ی لمس شدن حسش کنم دارم پروانگی رو تجربه میکنم. شاید اثرات نزدیکی به چهل سالگی باشد.

2. هروقت مرگی در خونه ای رو میزنه یاد من میاره که آیا زندگی ارزشش رو داره که این همه رنج رو تحمل کنیم. که این همه درد بکشیم برای درست کردن رابطه ای یا برگردوندن وضعیتی به حالت مطلوب این همه تلاش کردن آیا ارزشش رو داره. آیا رها کردن و رها بودن کلن بهتر نیست؟

3. دو سال بیشتره دارم سعی میکنم در این جماعت عجیب و غریبی که انگار هیچ وقت خودم عضوش نبودم جا بیفتم اما دریغ

4.آدم باید بدونه. یعنی بهتره که دیگه وقتی مثلن سی وهفت سالشه در جریان باشه که چی بیشتر از همه کمکش میکنه بفهمه زنده است وهنوز اون عضو گرد و بزرگ و سنگینی که همه جا حملش میکنه و تمام بدبختی ها و خوشبختی ها رو درک میکنه هنوز داره کار میکنه.
یکی کار میکنه و میفهمه زنده است یکی مینویسه یکی موسیقی میسازه یکی یه نقاشی میکشه یکی هم تا میتونه خوش میگذرونه. من فهمیدم فقط در پروسه ی یادگیری ه که حس زنده بودن رو میفهممش والا بقیه اش میشه روزمرگی. آره دیگه این هم یه شکلشه.


کاش های اولین پنج شنبه ی پاییزی

کاش آشتی کنم با اینجا.
کاش صمیمیت گذشته باز برگرده.
کاش یاد بگیرم نترسم از قضاوت شدن.
کاش اتفاقات بهتری بیفته تا باز باور کنم خدای من هنوز هست.
کاش یاد بگیرم با پسر درست حرف بزنم الکی جوش نیارم لوسش نکنم.
کاش وقتی حوصله ندارم بتونم بگم حوصله ندارم.
کاش همیشه حوصله داشته باشم.
کاش مثل مدیر مهد پسر بتونم همیشه بخندم وبه همه بگم عزیزم.
کاش پول بیشتری داشته باشم.
کاش میتونستم یه سری از فامیلها رو از لیست فیس بوک پاک کنم و ککم هم نگزه پشت سرم چی میگین.
کاش یه بار دیگه بابا رو ببینم.
کاش هیچ نوستالژی هیپ وقت نتونه در اعماق دل من بمونه.
کاش دلم برای ایران تنگ نمیشد. کاش هیچ وقت نمیرفتم از ایران. کاش هیچ وقت برنمیگشتم.
کاش کیوبم رو هنوز داشتم و بازیافتش نیمکردند.
کاش ایران تحریم نبود. کاش ایرانی ها رو باز دوست میداشتم. کاش این همه بد نبودیم.
کاش من همه ی این چیزها رو فراموش کنم و پاشم برم یه رنگ مو بخرم بزنم به کله ام که حداقل خودم برای خودم قابل تحمل باشم.

خواب خانم حنایی به مناسبت ده سالگی وبلاگستان

"...در رستوارن جنگلی خیلی زیبای ژاپنی با تمام دوستان وبلاگی جمع بودیم. همه بودند. حداقل تمام اونهایی که من از اون روزهای نوشتن و خوندن و کامنت گذاشتن یادم میاد. همه شاد و خندون از این جمع شدن. با موبایل شماره ی زیتون رو گرفتم که بهش بگم اگه دوست داره اون هم بیاد که همه ببیننش و بشناسنش. به بغل دستیم که پانته آ ی انار بود هم گفتم دارم به زیتون زنگ میزنم. جمع ساکت شد که ببینند زیتون بالاخره میاد یا نه تا بعد این همه سال بالاخره رخ نمایی کنه. یه دفعه موبایل یکی از همون بلاگر هایی که اونجا نشسته بود زنگ خورد. و همه سرها به سمت اون برگشت. از شدت هیجان آشکار شدن هویت زیتون و اینکه یاونی که گوشیش رنگ خورد یکی از بدوست داشتنی ترین های جمع بود از خواب پریدم قبل از اونکه بتونم چهره اش و هویتش رو به خاطر بسپارم..."

دلم تنگ شده برای اون روزها. برای از زندگی نوشتنهامون که گاهی رنگ سیاسی میگرفت گاهی اجتماعی . گاهی ما خارج نشین ها(راستی کی این اصطلاح رو مد کرد؟)از درد غربت میگفتیم و گاهی داخل نشین ها از درد قربت. گاهی میشدیم یه مادر تمام عیار احساساتی گاهی یه رفیق غمخوار گاهی یه همسر فداکار و عاشق یا یه پدر دلسوز. گاهی میرنجیدیم که تلخیش دورمون میکرد از دوستی های مجازی، گاهی انقدر قربون و تصدق هم میرفتیم که شوریش میزد زیر دل اونهایی که اون وضع رو دوست نداشتند.

من عجیبترین تجربه های زندگیم رو با نوشتن اون روزها ثبت در تاریخ کردم. برای خودم و برای اونهایی که به خانوم حنای اون روزها احساس نزدیکی میکردند.تجربه هایی که اگه ازشون نمیگفتم هیچ وقت نمیفهمیدم این آدمی که الان هستم چطوری این شکلی شد.

من از وبلاگستان و آدمهاش -چه خواننده و چه نویسنده-خیلی چیزها یاد گرفتم. اون هم وقتی که با دور شدنم از فضای اجتماع ایرانی میتونستم تبدیل به یه آدمی کاملن متفاوت بشم.

به امید اون روزی هستم که جایی از این دنیا خوابم تعبییر بشه.

...

یکم. حرفهایی هست که باید بگم. خیلی وقته که باید گفته بشن. اما موندن بیخ حلقم. چیزهایی هم هست که نباید هیچ وقت میگفتم اما حرف شدند و دیگه نمیشه برشون گردوند. خیلی ها رنجیده اند خیلی ها عوضی فکر کردند خیلی ها دچار خود بزرگ بینی یا سو تفاهم شدند و دیگه نمیشه هیچ جوری جمعشون کرد.

دوم. بدترین عیبم این ه که همه میتونن تحریکم کنند به کارهایی که دوستشون ندارم. به رفتاری که از خودم بعید میدونم. نزدیکی آدمها و شدت سوق دهندگیشون به بد شدنم نسبت مستقیم داره.

سوم. دلم میخواست از صبح که پا میشدم آل استارهام رو پام میکردم و میرفتم تو صف این فیلم و اون سینما دنبال دیدن فیلمهای جشنواره. مامان امروز با یه پزی برام گفت که چه حسی داشته تو صف وایسادن و با بغل دستیها گپ زدن و بعد هم فیلم دیدن. باید صبر کنم تا سام بزرگ شه تا یه روزی برسه که دیگه عصر بودن توی خونه برای منیه فاکتور ضروری تو زندگی نباشه.

چهارم."علایم حیاتی یک زن" رو خوندم و بسیار دوستش داشتم. مدتها بود به فضا و شخصیتهای یه کتاب اینهمه نزدیک نشده بودم.

پنجم.دیگه خجالت و ترسی از گفتنش اینطرف و اونطرف ندارم. اینه که اینجا هم میگم. من دلم دو تا بچه‌ی دیگه میخواد یه پسر یه دختر. سام اصلن حساب نیست. بچه ی اول اسمش بچه نیست؛ پدیده است که آدمیزاد رو با خودش میبره به دنیای ناشناخته ها.

ششم. آدمیزاد باید قسمتهای مزخرف زندگیش رو قبول کنه. شاید نتونه باهاش کنار بیاد یا اصلن از توانش خارج باشه که تغییرش بده،اما همین که فاکتهای آزار دهنده ی زندگیش رو پیدا کنه خودش یه قدم به جلوست.

هفتم.کشور آزادم آرزوست.

هشتم.مهاجرت دوباره به جایی که فکر میکنی میشناسیش و فکر میکنی آدمهاش برات آشنانند و نمیشناسیش و آشنا نیستند بیش از اونی که فکرش رو میکردم سخت بود. پوستم-مون رو کَند.

نهم. آدمیزاده دیگه. اولش دردش میاد بعد اما به یه چیزایی عادت میکنه یا شایدم به دردش عادت میکنه اما به یه چیزایی تا دم مردن هم بره عادت نمیکنه که نمیکنه.

دهم.تو این دنیا آدم برای دل رو به آتیش کشوندن زیاده. اما هیچ کس غم و رنجش دل من رو اینهمه به درد نمیاره مگه اون کسی که اصلن فکرش رو هم نمیکنه و نمیخوام هم هیچ وقت بفهمه.

یازدهم. قوی سیاه رو دوبار پشت هم دیدم و دوست داشتم. یکشنبه ی خوبی رو براش آرزو میکنیم.

دوازدهم. کلن برای منِ عامه، هنر موجودیست که :وقت تلخیها میتونی بگی آهان یکی دیگه یه وقت دیگه یه جای دیگه هم از این تلخی گفت. و وقت خوشیها میفهمی که یکی دیگه یه وقت دیگه یه جای دیگه اون خوشی و اون زیبایی رو دیده.

سیزدهم. اینکه تا "برادوی" بری و نتونی یه تاتر ببینی.

به مهشید و قیامه و روشنک که بهترینند.

روزی که از نیویورک برمیگشتم به خودم قول دادم باز اینجا بشه محل دوستیها. قول دادم به خودم که گرد و خاکش رو بگیرم و از ایام و خاطره هاش بنویسم. من از این صفحه آدمهایی رو شناختم که با همه ی دوریشون و کم دیدنشون اندازه ی دوستان قدیمی هم صحبتند و مهربون و خواستنی. که صمیمی اند. که میشه بدون توضیح دادن خودت باهاشون رفاقت کنی. که میشه بعد از یه رو خسته کننده باهاشون نشست به دیدن هامون و ده. که میشه باهاشون رفت توی پارک رویاهات و قدم زد. که میشه توی یه اتاق گرم هتل وقتی بچه ها سرشون به بازی گرمه از غذاهای لذیذ گیلکی بگی. که وسط خیابون ببوسیشون و خداحافظی کنی تا کی و کجا دوباره بتونی شانس دیدنشون رو پیدا کنی.

کسی اینجا دلش برای زندگی لک زده

میتونم هزار خط بنویسم از دلایل ننوشتن. میتونم هزار بهونه ی ریز و درشت بیارم که هیچ کدومش هم دروغ نیست. تا مدتی حتی خودم هم نمیدونستم دلیل اینهمه سنگینی چی بود که دل تمنا میکرد به حرف زدن اما دست پیش نمیرفت. که اون همه بار دل به کلمه سبک نمیشد. چند وقتی هست که فهمیدم دلیل نگفتن ها و حناق گرفتنم چی بود.
دوست نداشتم تلخی ایام و تلخی من توی این صفحه بیاد و حرف بشه و خاطره ی ثبت شده. نمیخواستم رد اون همه درد اینجا بمونه. همه ی همش همین بود. یه چیزی عین زهر توی رگهای زندگی من جریان پیدا کرده بود که هر جا بودم و هر وضعیتی که داشتم تلخ میکرد من رو و روزهام رو و حرفهامو.
یه روزی دیدم دیگه تموم شده. یه روزی تصمیم گرفتم تمومش کنم.
روزی که ازبالا به شهر آرزوهام نگاه کردم باورم شد رویاها میتونند به واقعیت برسند زودتر از اونی که بشه فکر کرد. فکر کردم زندگی هر جوری که ادامه پیدا کنه ارزشش رو داره که براش بجنگی. که وا ندی. دوباره زندگی رو دوست داشتم و بودن رو. دوباره از نو دلایل شاد بودن رو دیدم. دوباره غرق لذت زنده بودن و دوست داشتن و همه ی خوبیهای زندگی شدم.


بیا و نظری افکن

دلم برات تنگ شده خانوم حنا. برای همه ی این روزهایی که یه جایی ته وجودم قایم شده بودی و شدی. دلم برای سرزندگیت تنگ شده. برای سرخوشی هات . برای غصه خوردن هات. برای اینکه از خوب و بد روزگار بگی. از سختی های مهاجرت دوباره بگی. از اینکه غریبه شدی باز بین مردمی که قرار بود همزبونت باشند. از اینکه ارزشهات بدن اینکه بفهمی عوض شد. از اینکه این آدم جدید رو خودت هم درست نمیشناسیش و خیلی وقتها میمونی باهاش چی کار کنی.
دلم میخواست زبون باز میشد به گله کردن از وقتهایی که هیچ چیز اونجوری که باید باشه نبود. به همه ی دردسرهایی که برای پیدا کردن هویت گم شده ات کشیدی و میکشی و هنوز هم درست و حسابی پیداش نکردی و نفهمیدیش.
چقدر دلم خواست به زور هم که شده بیایی و بشینی کنارم و آروم آروم دردودل کنی بلکه یکم سبک بشم. آزاد بشم از این همه رنج.
نخواستی دیگه. هر کاریت کردم نخواستی. باهام قهر کردی انگار. عیب نداره.
همین فقط خواستم بگم دلم برات تنگ شده.

پ.ن:فیلترت هم که کردن دور از چشم ما!

کمی تا قسمتی خداحافظی

انگار باید پشت همون میز و همون کامپیوتر که رفیق هفت ساله بود بشینم تا خانوم حنای روحم باز نوشتنش بگیره.
شاید باید تو همون اتاقی که یازده تا هم اتاقی که هر سال عوض میشدند و من چند سالی بود قدیمترین عضوش بودم باشم تا اون حرفها اون جور که حس میشد زده بشند.
باید تو استراحت بعد از ظهری، وقتی دارم خستگی نصف روز رو از کار و رانندگی و رسوندن سام به مهد و بدو بدو برای رسیدن به دانشگاه در میکنم باشم که قصه های روزمرگی رو تعریف کردنم بیاد.
باید تابستونش پر از صدای سمی ها باشه با رطوبت نفس گیر. پاییز با سبکی هوا باشه و خنکای باد و آفتابی که انگار از خود بهشت میتابه و یه عالمه رنگ. زمستونش اون سوزه باشه که پوست صورتت رو میبره و سرمایی که هیچ جا حتی خونه ات هم تمومی نداره اما لحظه لحظه یادت میاره که زمستون ه ها. بهار باشه با اون همه گل و بارون و شکوفه های گیلاسش که فکر میکنی طبیعت آخر هنرش رو به نمایش گذاشته. انگار باید همه ی اینها و یه عالمه حس و رنگ و عطر دیگه باشه تا خانوم حنا بتونه حرف بزنه.
خانوم حنا با اینکه تو بچگیم در من زاده شد اما اونجا بود که پا گرفت و بزرگ شد. و حالا جا مونده تو اون روزهای اون سر دنیا.
دلم تنگ میشه براش. چه پنهون که خیلی هم تنگ میشه. با اینکه دیگه روم نمیشه از دلتنگی برای اون بگم و از نوستالژی برای اون روزها بنویسم بس که شکوه کردم تو این خونه؛ اما میگم که تا آخر عمر برای اون قسمت که انگار با اون شکلش تموم شد دلتنگ میمونم.
اصلن من آدم دلتنگیهام. همیشه یه گوشه ی دلم برای جایی یا کسی و بیشتر از همه برای خودم- خود قدیمم- تنگ ه.
دلم نمیاد دیگه اینجا بنویسم. انگار بی حرمتی ه به اون زن که بیست و هشت ساله رفت و سی و پنج ساله برگشت.
هنوز هم نوشتن بیشترین آرامش رو میاره برام؛ همینه که خونه ی مجازیم رو هم این روزها عوض کردم تا با حال و هوایی که عوض شد همخونی بیشتری داشته باشه.
شاید قسمتی باشه برای ظهور یه آدم جدید از من.
به امید دیدار خانوم حنا

پ.ن: از دوستان ماه قدیمی اینجا- لذتی داره وقتی که دوستان اینجا هم بشند دوستان قدیمی-هر کس خواست که با این آدم جدیده دوست باشه یه خبری بده تا آدرس رو براش بگم.
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم

جهت ثبت در تاریخ

هنوز هم ننوشتن به قوت خودش باقی ه. فقط جهت آینده مینویسم.
موندم با این همه ابهام چطور بین سه کاندید مقابل رییس جمهور فعلی باز هم موسوی بیشترین طرفدار رو داره؟
خداییش جوگیر نشدیم؟ دقت میکنیم داریم چی کار میکنیم؟
کروبی و رضایی فقط هیاهوی موسوی رو ندارند والا من که خارج از ایران هستم و دور از هیاهوی انتخابات و انتخابم رو محدود کردم به شنیده هام از خود نامزدها و خوندن برنامه ها و نظراتشون نمیتونم خیلی به موسوی خوش بین باشم و روز جمعه هم انتخابم حتمن بین کروبی و رضایی خواهد بود؛ به خاطر شفافیت برنامه‌ها و نظراتشون و تیم حامیانشون.
با احترام به موسوی و همه ی طرفدارانش امیدوارم این رنگ سبز که اینروزها رنگ غالب ایران شده همیشه پایدار بمونه.

از خیانت و عشق

باورم نمیشد. نه خدای من باورم نمیشه که میتونست بعد از این همه سال زندگی مشترک همچین کاری بکنه. وقتی پنج صبح توی تاریک و روشنی سایه اش رو دیدم که داره توی بالکن سیگار میکشه تازه فهمیدم کار از کار گذشته. بله؛ این شوهر بی معرفت من تنهایی تا صبح داشت 24 میدید یه نفس. بی من چطور بهت چسبید آخه؟

*****

یادمون باشه قضاوت نکنیم. من کردم. فقط حالا میفهمم که اشتباه بوده.
یادتون باشه اگه یه مادری رو با پسرش دیدید که خیلی هر دو اول صبحی آراسته اند اما موهای مامان ه فرق سرش رفته هوا بدونید که حتمن در آخرین لحظه که داشته از خونه میومده بیرون ، در حین کفش پای بچه اش کردن یه دفعه بچه هه عشقولانه شده و مامانه رو ناز کرده. مادره هم نفهمیده و تا بیاد و خودش رو توی آینه نگاه کنه هزار نفر بلکه بیشتر توی همون شمایل دیدنش!
کلن اگه مادری رو دیدید که صحنه ای کمدی رو ایجاد میکنه هیچ بهش نخندین یا اگه هم خندیدید دلتون هم به حالش بسوزه که شاید تلاش مذبوحانه اش برای مرتب بودن توسط همون موجودات فسقلی به باد فنا رفته.

یک هفت‌تایی مقدس

1.عین همون روز آخر ؛ دم رفتن از اون خونه ی قدیمی بود حس و حالش وقتی دیشب به هوای هواخوری و چرخی زدن شوشو سر ماشین رو کج کرد به طرف دانشگاه. اومدیم تا دم ساختمون خوابگاه و یاد بهارشش سال پیش کردیم و اولین ماه های هم‌خانگیمون. چه زود گذشت.

2. من در این شهر بزرگ شدم. همه جوره. یه دختر نیمه مجرد- نیمه متاهل اومدم اینجا با تمام امیدم به آینده. به اینجا اومدم تا دنیای دیگه ای رو تجربه کنم و زندگی رو به شکل و شمایل دیگه ای یاد بگیرم. یاد گرفتم. خیلی چیزها. توی این مسیر ازدواج کردم. خونه ی مشترک ساختیم با هم. از بد و خوب روزگار گذشتیم کنار هم. شاید گاهی به اشتباه مقابل هم. سام، هیجان انگیزترین و عجیبترین اتفاق زندگیم، اینجا به دنیا اومد. اون رشد کرد و من بزرگتر شدم. تنهایی رو به شکل غربت اینجا فهمیدم چیه و با هم بودن رو اینجا یاد گرفتم.
این آدمی که حالا داره این کلمه‌ها رو مینویسه نه اینکه هیچ شباهتی نداشته باشه به اون دختری که مثل همه ی مهاجرها اشک هاش رو پشت شیشه های هواپیما پاک کرده؛ اما شده زنی که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد بشه.
این تغییر و این رشد رو دوست دارم و بهش احترام میگذارم. آرزو میکنم که تجربه ی همه ی این سالها زندگی کنار مردم شرقی ترن و شاید به تعابیری مدرن ترین ، سنتی ترین و بی احساس تری، منظم ترین، پر استرس ترین و ... خاکهای جهان کمک سالهای روبروم باشه به وقتش.
.شاید قسمت این بود که همیشه وقتی فرمی، برگه ای برای سام پر میکنیم و اسم این شهر رو برای محل تولدش مینویسیم یاد اینجا وروزهاش بیفتیم.

3.امروز برگه ی درخواست کنسل کردن مهد سام رو از ماه بعد پر کردم. حس عجیبی بود. یاد اولین روزی افتادم که سام سه ماهه رو دادم دست مربی.

4. هنوز هم مطمین نیستم که دارم برای همیشه میرم یا اینکه شاید برگردم و برگردیم هر چند کوتاه باز زمانی رو اینجا باشیم. اما میدونم که این شهر و مردمش برای من تموم شده است.

5.چطور میشه هفت سال خاطره و زندگی رو جمع کرد توی چند تا چمدون و بسته؟

6. دلم برای آرامش، نظم و پاکیزگی، طبیعت زیبا و مردم روستایی، شالیزارها، باغهای خرمالو و همه‌ی زیبایی های اینجا تنگ خواهد شد.

7.یعنی میشه جایی در این دنیا باشه که من- ما اونجا آروم و قرار بگیریم؟






شهود

زیبایی پروانه شاید فقط کمی‌ش به جهت بالهای رنگین ش باشه. وقتی از نزدیک بهش نگاه می‌کنی کمتر از دیگر نمونه های هم خلقتش چندش آور نیست.
دلیل اصلی زیبایی پروانه اما به خاطر زیبایی بال زدن و پریدنش ه.

پ.ن:من همه دردم از بلد نبودن زیبا پرواز کردن ه.

کمی انصاف

چشمم رو به تمام خرابیهایی که تو این چهار سال به ایران و اقتصاد و فرهنگ و مردمش زده شده نمی بندم، قبول دارم که وقتی توی ایران جون آدمها کمترین ارزش رو داره و آدمها جونشون رو با بهانه هایی به راحتی با اعدام و سنگسار از دست میدند یا بی بهانه در تصادف و حوادث میمیرند؛ میدونم که فقر و فساد و بی اخلاقی انقدر در ایران ریشه دار شده که شاید اگه همین حالا هم پروسه ی رشد و ترقی ایران شروع بشه تا صد سال دیگه هم نشه جبران این همه عقب افتادگی رو کرد؛ میدونم حکومت ایران خودش در مورد اقلیت های ایرانی رفتار نژادپرستانه داره؛ یادم هم نرفته بیانات رییس جمهور و بقیه حاکمان ایران چه هزینه ی سنگینی رو به ایران وارد کرده؛ اما میخوام بدونم کجای این حرف احمدی نژاد غلط ه؟
" به بهانه هولوکاست با تجاوز، ملتی را آواره و عده‌ای را از آمریکا و اروپا و سایر کشورها به آن سرزمین منتقل کرده و حکومت جعلی برپا کردند و در واقع به بهانه جبران صدمات نژاد پرستی در اروپا، خشن ترین نژاد پرستان را در نقطه‌ای دیگر یعنی فلسطین حاکم کردند".
غزه رو که هنوز یادمون نرفته؟
گاهی میبینم و میخونم که نفرت از حکومت ایران چنان در طبقه ی متوسط و جامعه ی روشنفکر ما عمیق شده که نمیذاره واقعیت های جهان اطرافشون رو درست ببینند.

...

1.فرضیه ای وجود داره که میگه سرعت گذشت زمان با بچه دار شدن رابطه ی توانی داره

2.آدمها با کلی فاصله گاهی دقیقن در یک نقطه از زندگی می ایستند. و به یه موضوع فکر میکنند.

3.All my fantasy women.

4.موهاش رو فر فری همونجوری که از خواب بیدار شده نوک کله اش بسته. یه تی شرت صورتی ه جیغ روی یه تی شرت مشکی پوشیده با یه شلوار جین کهنه که پاچه هاش رو نا مرتب بالا زده. با کتونی. کلی داره با این تیپ زیادی غیر رسمی و آزادانه اش حال مکینه. امروز خانوم حنای صورتی شده.
خفه شدیم از دست این ژاپنی های اتو کشیده.

5.مرسی دوستم از چتی که با هم داشتیم. خیلی خیلی خیلی چسبید. حرفهات و فکرهات که خیلی به حرفها و فکرهای من شبیه ه؛ کمکم
کرد که بیشتر به راهی که بهش فکر میکنم اطمینان کنم.

6.
Karakaisuru=Tease,Make fun of
این کلمه رو از دیروز یاد گرفتم و شده لغت روزم. کلی باهاش حال کردم.
در پروسه زبان یاد گرفتن یه جایی هست که شاخ غول اولش شکسته میشه و میرسید به جایی که یادگیری میشه یه رمز گشایی خیلی فان. اونوقت ه که با کلک ها و ادا و اصولهای زبان دارید آشنا میشید و حالش رو میبرید. من درست حالا که دارم از ژاپن میکنم و رسیدم به این نقطه. What a pity!

7.دو -سه روزه میگه توی بالکن میمون اومده. دستهاش رو هم میگیره بالا و پایین سرش و ادای میمون در میاره. موندم سایه ی برگهای گلها رو شبیه میمون می بینه یا خواب دیده.

8.کلن چی میشه که بچه که هستیم این همه حرفها و فکرهامون دور و بر حیوانات و طبیعت و موجودات خیالی میگذره ؛ بعدش که بزرگ میشیم همه ی حس مون رو از دست میدیم و دیگه در خواب و بیداریمون برای لحظه ای هم به این موضوعات بهایی نمیدیم؟
انگار پروسه ی رشد جدا شدن از دنیای تخیل و دنیای زیبایهای موجودات عالم ه و وارد شدن به دنیای جدی یه انسان ها.
برای همین ه که میخوام بذارم تا اونجا که میتونه بچه بمونه.

9.این روزها تنها کسی که من روسوژه ی عکسهای خودش میکنه سام ه.

10.در حالی که تمام فیلمهای کرایه ای در نوبت دیدن دارند خاک میخورند این شبها کلاه قرمزی و دیگر هیچ. و من و شاهرخی که باز بچه میشیم و بزرگ میشیم.

11.نویسنده ایرانی برنده جایزه "نویسندگان جدید" در ژاپن شد
من زبانم قاصره از بیان احساس خوبی که بعد از خوندن این خبر دارم.

12. همیشه همین یه دونه کم میاد.

13.ندارد

...

1.خارش انگشت اشاره گرفتم.

2.یعنی خیلی ها. موندم از این بیشتر میشد بد آورد. گند بزنند هر چی رشته ی مرتبط به ماشین و کوفت ه و از اون بیشتر گند بزنند تمام خودرو سازی ها و صنایع وابسته بهشون رو. من که عطاش رو به لقایش بخشیدم با این اوضاع خراب اقتصادی.

3. عجب عجوبه ای بود این خانوم سوزان بویل . من طبق معمول احساساتی شدم و اشک تو چشام جمع شد.

4.Doubt از اون فیلمهایی بود که تکلیفم باهاش معلوم نبود. آخرش نفهمیدم خوشم اومد یا نه.
کسی چیزی دستگیرش شد؟

4.انقدر هوا خوبه که باور کردنی نیست. میشینم توی بالکن و به این شهر و روزهای رفته فکر میکنم و اینکه کاش زودتر همه چیز عوض میشد و من از این سیستم اعصاب خرد کن زندگی ژاپنی نجات پیدا میکردم. و نجات پیدا میکردیم.

5.برای یه ترم مرخصی گرفتم و میخوام تکلیفم رو تا پایان این مرخصی معلوم کنم. احتمال اینکه درسم رو همین جا رهاش کنم و بی خیال دفاع آخر بشم خیلی خیلی زیاده.
کار و کلاس و هیچی هم برای سال جدید نگرفتم. شدم خودم و روزهام . آماده ی اومدن به ایران م. اگه گیر این چند تا کار نبود حالا من هم داشتم برفهای بهاری تهران رو از پشت پنجره نگاه میکردم.
It feels so good to be free of any responsibilities beside what you have for your family.

6.حرفهایی میزنم که فکرهام نیست. و فکرهایی میکنم که بیان کردنی نیست.

7.دچار یه ابتذال دوست داشتنی شدم و کلی هم باهاش حال میکنم. ابایی هم نشون دادنش ندارم. از اون بیشتر از اینکه میگم دچار ابتذال هستم هم حرصم میگیره. همین که خوش باشی در زندگی کافیه حالا حتی اگه در باورهای قدیمت اسمش مبتذل بودگی باشه.

8.در هر زندگی زناشویی هست لحظه هایی که میگید من چرا این آدم رو شریک زندگیم کردم. یعنی اون وقتهایی که پارتنرتون روی اعصابتون مشغول پاتیناژ رفتن ه، کلن از خودتون و انتخابتون تعجب میکنید. بعد یه لحظه هایی هم پشت این لحظه های قبلی هست- مثلن وقتی طرف ماچتون میکنه و از دلتون در میاره اون حرفهای بدش رو و اون حرص در آوردن هاش رو تلافی میکنه- که میبینید خوشبخت ترین آدم روی زمین هستید.
اصولن پروسه ی خرشدگی اولی و خرشدگی دومی یه چیزی تو همین مایه هایی که عرض کردم و احتمال اتفاقش بعضی وقتهای ماه بیشتره!

9.خر حیوان دوست داشتنی ه . کلن.

10. یکی از لذتهای بی انتهای زندگی وقتی هست که بچه ی آدم بوس سورپرایزی رو یاد میگیره و اون هم از روی غریزه. و یکی دیگه اش هم وقتی هست که بچه تون یاد میگیره وقتی عصبانی هستید با یه حرکتی حرفی ادایی به خنده بندازتتون. یه خوشیی داره ناگفتنی.

11.دلم غیبت و چای و خنده میخواد با همه ی زنان زندگیم.

12.مرض که ندارم. وقتی حرفی برای گفتن نیست نباید نوشت. به هر حال جفنگ نوشتن هم حدی داره.

13. سیاست. اقتصاد.آمار. تکنولوژی. کلن تمام مباحث جدی.
تبصره اینکه این بند سیزده شامل بخش مفرح علم و ادبیات و هنر و طبیعت نمیشه ها.

بسیار رژیمی!

تمام یه جعبه استیک سبزیجات رو بلعیدم و باز هم گرسنه ام ه و هی دارم برای خودم فانتزی آشپزی و خوارکی های سراسر دنیا رو میکنم. نه واقعیت اینه که گشنم نیست اما از حرص خوردن افتاده در جان و تن و روحم.

اوضاع انقدر خراب بود که صبحی گفتم اگه من همین امروز نیمرو نخورم میمیرم و به خودم قول دادم اگر زود از دانشگاه برگشتم یه نیمروی حسابی به بدن بزنم. بعدش وقتی رفته بودم برای خرید پوشک هی رفتم سراغ سوشی ها و هی دلم خواست یه باکس سبزیجات یا میگو یا سال‌مون رو بردارم اما هی مقاومت کردم.- حالا که میگم دهنم آب میفته- بعد از اون تصمیم گرفتم برم یه سر به مغازه ی نزدیک اونجا بزنم و تاکو بخرم که خب خوشبختانه والدم به دادم رسید و نذاشت. بعد دیدم دلم قهوه میخواد که خوب این یکی مقاومت ناپذیر بود.وقتی که اومدم دانشگاه برای کاری رفتم امور دانشجوی چسبیده به فروشگاه دانشگاه و یهو در مسیر برگشت دیدم دارم از پله های فروشگاه بالا میرم و تا به خودم بیام دیگه عنان از کف داده بودم و همین استیک ها رو که در ابتدا عرض کردم خریدم.
حالا هی نشستم فکر میکنم بسته مرغی رو که گذاشتم بیرون برای شام زرشک پلو بکنم - تعریف از خود نباشه زرشک پلوهای من حرف نداره -وبرای اینکه خیلی خودکشی نکنم یکم سبزیجات هم بذارم.

هی دارم فکر میکنم دلم پاستای صدف میخواد با کرم سس. البته اون صدفها وقتی باز میشند و بهشون کنجد بوداده و روغن زیتون و فلفل قرمز و ریحون خشک بزنی و بعد روش پنیر بپاشی مزه ی بهشت میگیرند.

نه اینکه فکر کنید سر گشنه بر بالین گذاشتم ها. نه دوستان در جریانند که دیشب یه قابلمه آش رو در کنار خانواده زدیم تو رگ.

دیشب که تو خواب و بیداری داشتم ویکی کریستینا بارسلونا رو میدیدم وسط همه ی خوش اومدن‌هام از عناصر فیلم؛ هی فکر میکردم این غذای اسپانیایی که اینها دارند میخورند چقدر خوشمزه میتونه باشه.

این ایده که تمام کارهای دنیا رو ول کنم و یه شف درست و حسابی بشم و تمام وقتم رو با مواد خوراکی سر کنم یه آرزوی بالقوه ی همیشگی ه برام.

پ.ن: احتمالن اثر خوردن همون آش ه بود که خواب دیدم یکی از رهبران مسلمانان در مجمعی نشسته که قراره من برم از طرف عده ای نظرش رو در مورد موضوعی عوض کنم. موضوع چی بود و اون عده کی بودند اصلن یادم نیست. فقط در خواب دیدم که وقتی رفتم از در تو دیدم کاترین زتا جونز با مقنعه ی سفید پرستار مخصوص ه و به شدت داره انجام وظیفه میکنه. مونده بودم این که هی دست میزنه به مرد نامحرم آیا صیغه ی محرمیت هم خونده یا هیمن که پرستاره کفایت میکنه؟

As good as it gets

با هم نشستیم به انتظار شروع شدن نمایشی از کارتون مورد علاقه ات. یک ساعت تمام خودت رو با خوندن آهنگ‌ها و نگاه کردن به در و دیوار و خوردن شیر سرگرم میکنی تا برنامه شروع بشه. میمونم این همه تحمل رو در رسیدن به چیزی که مورد علاقه‌ات هست از کجا آوردی. تو همش دو و سال و نیم ته و این همه صبوری. ته دلم غنج میره از داشتنت.

برای اولین بار داری وارد یه سالن کنسرت- نمایش میشی. اول جو میگیرتت و با اکراه وارد میشی. از دیدن اون همه آدم و صندلی و دیدن اون سن بزرگ جا خوردی. دستت رو میگیرم و از پله ها پایین میریم. از اینکه روی یه صندلی جدا نشستی لذت میبری. از دیدن بازی نورها با موسیقی هیجان زده میشی و یک ریز حرف میزنی. دو ساعت و نیم تمام اون شرایط رو تحمل میکنی. فقط یه آنتراک ده دقیقه ای اون وسط داشتیم و من و تویی که به جای هر کاری به کشف دستشویی اونجا مشغول شدیم! احساس خوب این روزهات از ج... کردن در دستشویی امکان عمومی! میمونم چه کار خوبی در زندگیم کردم که لیاقت داشتن که اینطور پاداش میگیرم و تو رو دارم با این همه همراهیت.

سوار ماشین هستیم و تو سرما خوردی و من که نمی خوام تو این باد و سوز بیرون ببرمت. بهم میگی باز هم ماشین سواری و آهنگ گوش کردن میخوای. میریم جاده‌ی لب رودخونه رو به طرف کوه بالا میریم. از دیدن کوه و رودخونه و درخت و گلها هیجان زده ای و هی به زبون خودت تکرار میکنی که "چقدر قشنگه" . من و یه عالمه خوشی از داشتن همسفر کوچولویی که عین خودم از جاده و ماشین و موسیقی و کوه لذت میبره.

برای اولین بار وارد کلاس بالاتر میشیم. یه هوا جو گرفتت اما سعی میکنی چهره های آشنای دوستات رو ببینی و باهاشون خوش و بش کنی. موقع ترک کلاست باهات خداحافظی میکنم و دستم رو برای "تاچ کردن" میارم جلو. دستم رو میگیری و میمالی به صورتت. دلم میره از عشقی که با هر روزت و با هر لحظه ات بزرگ و بزرگتر میشه و اینجور وقتها همه ی روحم رو از خوشبختی داشتنت پر میکنه.

همراهی تو همه‌ی لحظه‌ها به خصوص وقتی دو نفری هستیم و من خوشحالم که توی دوست داشتنی رو کنارم دارم که با همه ی کودکی کردن‌هات لذت بردن رو بیشتر و بیشتر میکنی نه فقط برای اینکه پسرم هستی.


عید اومد بهار اومد میرم به صحرا


به همین سادگی و نرمی بهار اومد. به همین زیبایی. همون مدلی که همیشه میاد بدون اینکه بفهمی. به خودت میایی و می‌بینی پر از انرژی هستی پر از حس آزادی. میبینی همه ی اون خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هات به کمی چرخش زمین؛ جاش رو میده به یه لبخند بزرگ روی لبت. یادت رفت زمستونی رو که پشت سر گذاشتی. باز گرمای مطبوع خورشید خانوم خزید زیر پوستت و تمام تنت رو داغ کرد.

کارهای امسالم تموم شده. باز اومدن بهار و تموم شدم سال کاری ژاپن و فراموش کردن اون همه خستگی به همین زودی نتیجه اش شد دختری که دلش میخواد بلند بلند بخونه و برقصه و شادی کنه.

آخرین نوشته ی امسال ه دیگه و لابد مثل همه میخوام کلی آرزوی خوب بکنم برای همه ی اونهایی که امسال با من تو این خونه همراه بودند.
من برای خودم و همه‌ی عزیزانم و دوستانم فقط یه آرزو دارم. اون هم اینکه سال نو پر از لحظه هایی باشه که ازشون فقط خاطره‌های خوب بمونه؛ هر چی که باشه و هر جوری که هر کدومتون رو خوشحال میکنه همونطور سال آینده براتون ساخته بشه.

...عید همگی مبارک...


در حاشیه: به روی خودم نمیارم اما یه دلیلش هم این بود که دلم نیومده دیدن ساکوراها رو امسال از دست بدم که هی سفر ایران رو عقب میندازم. گیرم دلیل بزرگترش هر چه دیرتر دور شدن از همراه این شش ساله‌ام باشه.

دلزده

رشته های ارتباطیم با اینجا یا بریده شده یا پوسیده.
هر چی که هست هر کاری میکنم که باز اون حس نوشتن و گفتن توی این خونه برگرده برنمیگرده. بی خودی گردن بی وقتی و بی کلامی میگذارم. هیچ کدوم نیست. حقیقت اینه که با یه برنامه ی حساب شده میخواستم عادتم رو به اینجا کم کنم. که کردم. یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه عالمه آدمی که میشناسمشون و نمیشناسمشون دارند اینجا حرفهای من رو میخونند. ترسیدم از قضاوت شدن. ترسیدم از اینکه ته دلم رو برای همه بریزم بیرون. نه از روی خود داری یا ملاحظه کاری نه. از روی ترس از نشتاختن‌ها بود که دیدم دیگه دوست ندارم فکرهام رو جلوی چشم کسانی که نمیشناسمشون عریان کنم.
بعد چون اینجا و ارتباطاتی که برام درست کرده بود برام عزیز بود خواستم یه جوری حفظش کنم . که نشد. یا شاید من حس کردم که دیگه اونی که باید باشه نشد.
دلم نمیاد ببندمش. چون این خانوم حنا تکه ای از من ه که تا آخر عمرم با من میمونه و نمیشه که کندش و انداخت کنار یا نمیشه نادیده اش بگیرم. اون دخترکی که اینجا حرفهاش رو میزد به همون سرزندگی داره در من نفس میکشه و من هم چون با همه ی بدخلقی ها و افسردگی ها و خوش هاش دوستش دارم؛ دلم نمیاد که اجازه جولان بهش ندم.
موندم آیا یه تغییر که خیلی بزرگ باشه میتونه کمکم کنه به برگشتن به همون حس و حال قبلی.
شاید این بار خانوم حنای وجودم نباشه که مینویسه. شاید اینبار دختر دیگه ای به زبانی یا لحنی متفاوت بخواد از من و روزها و حسهام بگه. شاید.
یکم-روزهایی که میگذرند بیشتر حس و حال گذر زمان در هاله‌ای از غبار رو دارند. انگار بگیر مستانه در تاریک و روشنی روز توی بیشه‌ای مه‌آلود طی طریق کنی. نه انتهای راه معلوم ه نه حتی میبینی که مسیرت چه شکلی ه. فقط حس رهایی‌ست و بس.
انگار بگیر روی زمین راه نمیری؛ میخرامی سرخوشانه با آزادیت از قید تعلق به بیشتر بندهای که به روحت زده بودی.

دوم-میترسم از روزی که نتونم با نظر راسخ پسرم رو به خوبی و بدی راهنمایی‌ش کنم. که نتونم بهش بگم کدوم راه درست ه وکدوم غلط. مرز خیر و شر به هم تنیده شده و به نظر میاد دیگه هیچ وقت نتونم از هم تشخیصش بدم.

سوم-بیماری ه جدید ه که ننویسی اما مدام در لحظه هات درگیر نوشتن ذهنی باشی؟ یعنی خوب شدنی در کار هست یا این بیماری نتبیجه‌ یه چند سالی وبلاگ نویسی و بعد ترک عادت ه؟ خوب میشم آیا؟

و آخر-در راستای فیلمهای اخیرن دیده شده.
این و این

روزمره

1. به هم خوردن اقتصاد آمریکا پرش به ما هم که رده ی چندم این جریان بودیم گرفت و زد و چرخ زندگیمون رو پنچر کرد. داریم هلک و تلک خودمون رو میکشیم. تا کی و کجا خودمون هم نمیدونیم.

2.گاهی انقدر همه چیز قاطی میشه و چنان کنترل اوضاع از دستت خارج میشه که دیگه تنها کاری که از دستت برمیاد خندیدن به زمانه و زدن به رگ بیخیالی ه. از منظر دیوانه نشدن عرض میکنم.

3. "خاله بازی" رو دوست نداشتم. شاید چون به فاصله ی یک روز از "بازی آخر بانو" شروع کردم به خوندنش. وسطاش حوصله ام سر رفت. یه جاهاییش خوب بود البته.
نمیدونم تو کدوم کتاب خوندم که میگفت گاهی همه ی کتاب نوشته میشه که یک جمله رو توش بگه(فکر کنم کافه پیانو بود. در ضمن از این یکی هم خوشم نیومد.)
خلاهصه اینکه تمام این خاله بازی یه طرف یه جمله اون آخرهاش هم یه طرف . یه جاییش ناهید به خودش میگه" ما تمام این سالها در پی مفاهیم دویدیم به جای احساس و غریزه.-نقل به مضمون-"
یا سلیقه‌ی من کج شده یا خیلی سخت.

4. بنجامین باتن رو نصفه دیدم و تو کف بقیه اش موندم. امیدوارم این یکی امیدوار کننده باشه.
این فایلی که من داشتم صداش از قسمتی که بنجامین برمیگرده خونه‌ی سالمندان قطع بود تا آخرش. حالا کی بشه من دوباره وقت کنم بشینم دانلودش کنم خدا میدونه. احتمالن مثل خیلی از فیلمهای دیگه ی این چند سال انقدر مشمول مرور زمان میشه که دیگه از تب و تابش می افتیم.

5. انقدر سام خوب شده. انقدر با هم حال میکنیم. بعد از یه دوره وحشتناک لجبازی و گریه و گیر دادن و قشقرق به پا کردن دوباره شده همون سام دوست داشتنی و با یه سنس آو هیمور دلچسب.
شروع کرده به تکرار همه ی چیزهایی که میشنوه. و تو همین دوران هست که ما هم مثل خیلی از مامان و بابا ها هی ازش میخواهیم چیزهای سخت بگه وبعد هی میخندیم از غلط گفتنش.
عین همه ی مامان و بابا ها لوسیم. میدونم.

6.همین ها دیگه.

خواب‌زده

1.شاید تمام زجر بی‌خواب شدن بعد از گریه‌ی سام و شمردن دقیقه‌ها تا روشن‌شدن آسمون، به دیدن خنده‌ی بلند توی خواب پسرک می ارزید.

2. توی همون ساعت‌های بی‌خوابی به همه جا سفر کردم. سوار ماشین زمان شدم و رفتم به روزهای دور.
باورم نشد که این منی که توی این لباس‌ها و این گوشه‌ی دنیا دراز کشیده و منتظر صبح شدن ه، همون دخترکی ه که یه شب وقتی پدرش دیر رفت دنبالش بعد از کلاس زبان و مجبور شد چهل‌وپنج دقیقه کنار در موسسه سرپا بایسته؛ معنی اضطراب رو فهمید.
همون دخترکی ه که کنار دست پدر بزرگش وقتی اون مشغول ‌شستستن ظرف‌ها بود، می‌ایستاد و میخواست که براش قصه‌ی بزرگ شدن برادره رو بگند. قصه هایی که هنوز یادش مونده.
باورم نشد همون دختری ه که ساعت ده دقیقه به دو از مدرسه میرسید خونه. دو ناهار میخورد. دوونیم می‌رفت توی اتاقش و تا پنج وربع درس می‌خوند. اگه روز فرد بود یک ساعتی رو استراحت میکرد و بیسکوییت مادر و شیر میخورد وقتی تلویزیون یا فیلم میدید. اگه روز فرد بود آماده میشد بره کلاس زبان. ساعت هشت برسه خونه شام بخوره و دوباره از نه درس بخونه تا آخر شب. و آخرین نفری باشه که می‌خوابید.
باورم نشد اون همه سال زندگیم انقدر منظم بوده که حتی ساعت‌هاش رو هم به خاطر سپردم.
باورم نشد تمام اون دخترکانی رو که در من زندگی کردند تا اون لحظه و منی رو ساختند که تو اون لحظه دراز کشیده بود توی جام.
برگشتم و به صورت ش و پسرک توی خواب نگاه کردم تا مطمین شم از بودن خودم در اون لحظه. انگار فقط این دوتا من رو به این زمان میتونستند برگردونند.
نفهمیدم کی خوابم برد.

3. توی رختخوابها نشستیم با یه کاسه آجیل، بی‌توجه به غرهای ش در مورد کثیف کردن جامون. من تخمه شکستم و به سام دادم. سهم خودم هم شد بادوم و نخودچی دو آتیشه ی سوغاتی‌های مامان. کدبانوها... رو دیدم و آخرش یه گریه ی حسابی کردم.

4.توی همون لحظه های بیخوابی شدیدن دچار نوستالژی "سبزی خوردن پاک کردن" شدم.
یادم نیومد آخرین بار کی بود که نشستم دونه دونه تربچه‌ها رو از برگهاشون جدا کردم و روی کله‌هاشون رو قاچ چهارگوش زدم. یا پیازچه‌ها رو از کمر جدا کردم و سرشون رو کندم. برگهای تازه ی ریحون و ریحون بنفش رو از ساقه جدا کردم و ریختم توی ظرف.
دلم خواست یه دسته سبزی خوردن داشتم ومینشستم به نوازش برگهای خوش بوی نعنا. یا دستم رو میگذاشتم سرشاخه‌های ترخون و میکشیدم تا پایین که برگها توی دستم جمع بشه.
بعد حتمن آب و نمک رو میبستم به ظرفم و مینشستم به انتظار تمیز شدن‌شون. دلم یه آبکش قرمز پلاستیکی خواست تا سبزیهای تازه رو بشورم توش.
یه مشت از این سبزی‌ها با پنیر و بوی نون چه غوغایی به پا می‌تونست بکنه.

5.پیرو همین فکر‌ها به شدت گرسنه شدم.

6. از شکم جدیدن دوباره قلنبه شده‌ام خجالت کشیدم طرف آشپزخونه برم. یادم اومد به خودم قول دادم کمی اگه زحمتی نباشه کمتر بخورم!

7.از یکشنبه شب که اون سه تا دختره رو توی کافی شاپ دیدم که بساط‌شون رو روی میزها پهن کرده بودند و درس میخوندند دلم برای روشنک و روزهای امتحان دانشگاه که میز خونه ی ما یا اون‌ها میشد پر از کتاب و جزوه و با هم درس می‌خوندیم تنگ شد.
یادم اومد به نگین و همه روزهای دبیرستان و گاهن قبلترش و درس خوندن و نخوندن‌هامون با هم.
حتی یادم اومد به انوشه و میترا و همون یه دونه امتحانی که با هم دادیم و با هم براش درس خوندیم و خندیدیم.
یادم اومد به همه ی خاطره های تلخ وشیرین گذشته با دوستانی که جوونی کردن من کنارشون زیبا شد.

8.فکر کردم و فکر کردم و به این‌جا رسیدم که انقدر پراز خاطره ام و لحظه‌های به یادموندنی و انقدر زندگی رو توی سالهای قبل از ازدواج تجربه کردم که حتی برای لحظه ای هم دلم نمی خواد برگردم به گذشته. شاید گاهی دچار دلتنگی بشم اما دیگه دلم مجردی نمیخواد. اشباعم از همه‌ی تجربه‌هایی که میشد داشت. یه خنده ی بزرگ اومد روی لبم که هیچ حسرتی از گذشته همراهم نمونده. زندگی کردم همه ی لحظه هام رو.

9.از لحظه های متاهل و مادر بودنم مطمین نیستم بس که تمامش در سایه‌ی این غربت خود کرده بوده. متاسفم از لذتی که میتونستم با بودن این دو تا همراه دوست داشتنیم ببرم و به کمال نبردم.

10.به مامان فکر کردم که همین نزدیکی به فاصله‌ی بیست دقیقه‌ای با قطار ه؛ و خوبه که تا ده روز دیگه هر وقت بخوام زودی میبینم‌ش.
به مادر و برادر "ش" فکر کردم که چقدر دلم میخواست نزدیک‌شون بودیم تا هر وقت هوس راحتی کردیم بریم پیش‌شون. یا مامان بزرگ که هر وقت خواستم برم استراحت مطلق برم اونجا. یا عمه کوچیک ه که هر وقت دلم یه سیر حرف زدن و گشتن و و خرید و ترشی خواست بار سفر ببندم و برم اصفهان پیش‌ش. یا بقیه که هر کدوم یه چیزی برای بهترین بودن دارند و میشه باهاشون دنیایی خوشی رو تجربه کرد.

11.دلم خواست پاشم چند صفحه‌ی آخر "کافه کاکاءو"- مرسی سحر عزیزم از کادوت- یا ادامه‌ی "بازی آخر بانو" رو بخونم اما دیدم نه میشه چراغ رو روشن کرد نه دلم میخواد با زجر نور چراغ خواب، کتاب بخونم. بی خیالش شدم.
دلم خواست بیام دوری این طرف‌ها بزنم یا فیلمی ببینم اما دیدم با این فن خراب نوت‌بوک همه رو از خواب بیدار میکنم. بی‌خیالش شدم.

12.دلم برای پدر و پدربزرگم تنگ شد. دلم برای اون یکی مادر بزرگ ه که کمی بعد از پدر- پسرش رفت تنگ شد. دلم برای دختر عمه ه و همه ی شبهایی که تا صبح نمیذاشتم بخوابه و ازش میخواستم یکم دیگه بیدار بمونیم و حرف بزنیم تنگ شد.
کاش حداقل نزدیک خاک‌شون بودم.

13.فیلم ترسناک به خصوص ژاپنی‌ش با اون عشقی که به استفاده از دختربچه در نقشهای ترسناک دارند.

روزانه نویسی

آخرین قاشق مونده ته بشقاب غذا رو بلعیدم؛ درست قبل از اینکه برای دوستی کامنت بذارم. شب زیاد خوابیدم و هنوز کسلی‌ش از بین نرفته.
از صبح تا همین نیم ساعت پیش کلاس داشتم . بین دو تا برک یه سری رفتم خرید برای خونه و یه سری برای خودم با کادوهای نقدی ش*، هدیه سالگرد ازدواج خریدم.
حالا من ام و خونه ای که چند روزی میشه چشم روی کثیفی‌هاش بستم تا یه وقتی پیدا کنم و حالی بهش بدم. خونه البته مثل همیشه مرتب ه. برای همین ه که هر وقت میگم می‌خوام خونه رو تمیز کنم ش میگه اون که تمیزه. ور مونیکایی من ه که با همه ی درمانی که روی خودم انجام میدم هنوز درست نشده. اما خیلی بهتر ه. بالاخره من هم یه روزی خوب میشم! درست دو ساعت زمان دارم تا رفتن به دنبال سام و میخوام همه کارهام تموم بشه.
شام از اون دم پختهایی که هر دو دوستش داریم درست میکنم. با سوسیس برای فردای ش و گوشت کبابی برای سام. این دو سه جور شام پختن آخرش من رو دق میده.
سام سرما خورده و دیروز دستم به دکتر و بیمارستان و تحمل بداخلاقی هاش بند بود. خدا میدونه این بار چند هفته طول بکشه.
باید یه عالمه کانجی بخونم که نه حالش رو دارم نه وقتش رو. شاید آخر شب بعد از اینکه قسمت آخر کدبانوهای مستاصل رو که هنوز وقت نکردیم ببینیم، دیدم.
پاشم که همینجوری یه ربعش رفت. پاشم که گلهای زبون بسته فریاد تشنگیشون گوش فلک رو کر کرد.

*ش همون شوشوی دوست داشتنی خودم - که متاسفانه به ابتذال کشیده شد توسط یه عده با استفاده لوس شون-یا شاهرخ جدی ه که فقط وقت حرفهای جدی ازش استفاده میکنم.

Success is the ability to go from one failure to another with no loss of enthusiasm

1.اگه اینطور باشه که Today's fortune من مثگه- اشاراه به تایتل- پس من در این مدت داون بودن به معنی واقعی یه لوزر حسابی بودم با همه جونی که میکندم و زحمتهایی که میکشیدم!؟

2. هنوز به دو هزار و نه عادت نکردم با اینکه هشتاش رفته. به همین برق و باد بقیه اش هم میره.
چون احساس من هنوز کمی رنگ و بوی موندگی دوهزار و هشت رو داره اینه که با همه ی تاخیر میشه که باز هم آرزوهای خوب بکنم برای همه ی دوستانی که به هر حال این تغییر سال توی زندگیهاشون تاثیر داره. آره این همه حرف زدم که بگم یه عالمه آرزوی خوب یا نه اصلن یه آرزوی خوب برای همه ی اونهایی که من توی این خونه باهاشون آشنا شدم. امیدوارم همگی به اون چیزی که میتونه زندگی تون رو بهتر کنه و شادترتون کنه و واقعن بهش نیاز دارید تا دنیاتون قشنگتر بشه برسید.

3.سال قبل بدترین سال زندگی بود برام با اون همه حجم خستگی و کسالت و افسردگی. امسال برای خودم فقط آرزو میکنم که دیگه خودم رو در هیچ مرحله ای جا نذارم و دیگه هیچ وقت اینهمه به خودم سخت نگیرم.
ببینم معلومه که یه عالمه حرف دارم و زمان نه؟

4.من همیشه جاهلانه فکر میکردم بچه های هشت تا ده ساله رو دوست ندارم و ازشون فراری بودم. حالا میفهمم که بچه ها بهترین سنشون همین دو - سه ساله وقتی دردسرهای کودکی رو پشت سر گذاشتند اما هنوز روحشون کودک ه. وقتی هنوز ناهنجاریهای نوجوانی شروع نشده اما به قد یه نوجوان درک دارند از دنیا و آدمهای اطرافشون.
بی صبرانه منتظر یک عدد سام ده ساله هستم.
تو پرانتز بگم نه اینکه بخوام زود بگذره اما از حالا از فکر داشتن یه پسر این سنی کلی ذوق میکنم.

5.یکی از بامزه ترین و تلخترین اتفاقات در کل دوران وبلاگ نویسیم این بود که نوشتن از این حال و احوال بدی که گذروندم (و هنوز هم کاملن تموم نشده) باعث شد همسرم نگران این بشه که دیگران نکنه تمام این احوالات رو از چشم اون ببینند.
آقا من اول به شما همین جا اعلام میکنم که خیلی زرنگی بی‌اینکه هیچ بروزی بدی اینجا رو میخونی ها! بعد هم بابا من که دستم برای تو و خیلی از آدمهای اینجا روست. همه میدونند که مشکل من یه عالمه کاری ه که خودم سر خودم ریختم مشکل من تنهایی و نداشتن یه دونه دوست صمیمی ه وقتی آدم دوست شدنم. مشکل من با این مملکت بی روح و منظم و پر استرس ه که برای یه کیف مهد بچه بستن هم به آدم دچار تشویش میشه که نکنه یه اشکالی داشته باشه بهش یه چیزی بگن و دنبالش احساس کنی که آخ منکه مال این مملکت نیستم بدونم باید اندازه پلاستیک پوشک بچه چقدر باشه! مشکل من اینه که شش سال و نیم ه دارم جایی زندگی میکنم که قد یه سوزن تعلق خاطر به هیچ چیز و هیچ جاییش ندارم و حتی امید به اینکه بهش تعلق خاطر پیدا کنم هم ندارم. یعنی حتی مهاجر هم نیستم که دلم خوش باشه بعد یه مدت اینجایی میشم. بچه ام به زبونی داره زبون باز میکنه که من هیچ حس و خاطره‌ی کودکانه که هیچ نوجوانانه و بزرگسالانه هم بهش ندارم...
قرار نبود باز شروع کنم.
فقط خواستم بگم این شوهر من ماه ه. قد یه دنیا. بحث میکنیم سر همون چیزهایی که احتمالن هیچ وقت حل نمیشه و هیچ مشکل اساسی درست نمی‌کنه و در ذات هر رابطه‌ای وجود داره. هنوز هم وقتی که دور از روزمرگی‌ها نگاهش میکنم مثل همون روزهای هفت سال پیش توی دلم پروانه می‌لوله.

6.ساعت نشون میده که سه دقیقه از پنج گذشته. به مامان قول دادم که 5 برگردم تا بتونه بعد از سه روز که از اومدنش میگذره و همش خونه بودیم بره بیرون. اینه که بقیه اش باشه تا سر فرصت بنویسم.





13.سال موش.

من از خودم خالی شدم.

وقتی اینهمه حرف ننوشته ته دلت میمونه چنان زنگی میزنه که دیگه هیچ ناله‌ای، دردودلی، سخنی ازش بر نمیاد و هیچ گره ای رو باز نمیکنه.
با همه‌ی فاصله ام از زندگی که تو این چند سال اتفاق افتاد و من راه برگشت رو با همه‌ی نشونه‌هایی که گذاشته بودم گم کردم اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم با کلمه‌هام غریبه بشم که شدم. فکر نمی کردم وقت نوشتن و گفتن که شد کم بیارم که آوردم.
یکی باید من رو با خودم آشتی بده؛ بعد با زندگی ؛بعد با حرفهام تا شاید از یه جایی این کوه یخی شروع کنه به آب شدن. اون یه نفر حتمن خودم‌م که موندم چطور دست خودم رو از ته چاه خودم بگیرم و بکشم بالا.
موندم حیرون اینکه کجای این مسیر جا موندم از خودم. کجا روحم رو گذاشتم و رد شدم. من چرا نفهمیدم دارم خالی میشم از همه چیز.
تنها روزنه‌ی باقی مونده‌ی اتصال من به این دنیا و این زندگی مادرانگیم ه که دو دستی چسبیدمش یه وقت همین نور رو هم از دست ندم.
وقتی هم بنویسم اینجوری میشه که دل خودم رو هم به درد میاره. همون بهتر که نگفته بمونم.

یک مادرانه‌ی ساده در دو سال و اندی سالگی

و یه روزی میشه که همه ی پسر بچه‌ها ماشین‌هاشون رو هوا می‌کنند و چرخهاش رو می‌چرخونند و کیف می‌کنند.
و البته بعضی از این پسر بچه‌ها همون روزها پدر و مادرشون رو زیر ضربات شمشیر و اسلحه و مشت و لگد بنا به انیمیشن یا فیلم مورد علاقه‌شون له و لورده می‌کنند.
و همون پسر بچه‌ها یه روزهایی چنان بهت بی‌اعتنا میشند که میمونی وقتی بزرگتر شدند آیا اصلن دیگه سراغی ازت خواهند گرفت یا نه و یه روزهایی هم انقدر مهربون میشند و چنان لوس میکنند خودشون رو که فکر میکنی خوشبخترین مادر دنیایی.
و روزی میرسه که این پسر بچه‌ها میخوان تمام سنگهای دنیا رو پرت کنند توی جوب، دریا یا رودخونه.
و یه روزی هم قصه‌های خیالی تعریف می‌کنند از موجوداتی که چندان برای شما آشنا نیستند.
و یه روزی هم میشه که میخوان همه ی توپهای دنیا رو شوت کنند به ناکجا.
و یه روزی هم میشه که چنان میدوند که اگه دیر بجنبید ردشون رو گم میکنید و اگه بهشون هم برسید از نفس افتادید.
این پسربچه ها یه روزی میشه که کتاب مورد علاقه دارند. لباس مورد علاقه دارند. خوراکی محبوب دارند. کارتون رو خودشون انتخاب میکنند. یه روزی این پسر بچه ها دیگه دارند بزرگ میشند و شما دلتون برای روزهایی که رفته تنگ میشه.
حتی اگه این پسربچه ها موجودات سه کیلویی بودند که یه روزی در ناتوانانه ترین حالت بشری توی بغلتون گذاشته باشن‌شون باز هم این اتفاقات با یه عالمه دیگه میفته که می‌مونید حیرون از اینکه از اون روز فقط دو سال و اندی گذشته.
باز هم حیرون‌تر میشید وقتی هنوز هم همونقدر ته دلتون از دیدن دوباره و دوباره شون قنج میره.

P.S:How about girls?ا
This is the dangerous moment when you are thinking of having a girl this time!ا

تهوع

احساس حقارت میکنم وقتی میخونم این همه انرژی فقط صرف این شده که قانونن از حالت منفی به منفی تر نریم.
اینجا و اینجا

پ.ن: حالا باید به هم تبریک بگیم؟

اودیسه

انگار بگیر من رو پرتاب کردند به سرزمین دیگه ای که هیچ سنخیتی با دنیایی که میشناختم و به زندگی درش عادت داشتم نداره. انگار بگیر آدم فضایی ها حمله کردند و من رو بردند به سیاره ی خودشون که از زمینی که میشناختم سالها و فرسنگها دوره. انگار بگیر مردم به زبانی حرف میزنند که تا به حال نشنیده باشم؛ زبانی که کلمه ها و آواهاش غریبه است. انگار بگیر تمام دوستانم؛ تمام فامیلم رو از دست دادم و در فضا و مکانی بدون هیچ آشنایی زندگی میکنم. انگار بگیر تمام روتین‌های زندگیم به هم ریخته. انگار بگیر به خودی که همیشه میشناختم هم شک کنم که کی هستم و اون منی که قبلن بود کی بود.
گاهی که به زندگی شماها نگاه میکنم، همین شماهایی که آدمهایی که میشناختید، دورتون هستند همین شماهایی که وقتی جایی هستید هر چند نو غریبگی نمیکنید، احساس میکنم چقدر اززمینی که با گوشت و خون و روحم بهش تعلق داشتم دور افتادم. نه اینکه اون سرزمین فقط کشوری به اسم ایران باشه و آدمها فقط ایرانیها. هر جایی که کسی باشه و جایی باشه که با اینجا فرق داشته باشه. و غریبتر اینکه دیگه حتی میلی به بازگشت هم ندارم.
خسته شدم از این همه تفاوت.

کمی هم از زندگی

1.خیلی وقته یه سیزده تایی ننوشتم ها!

2.سیزن جدید کدبانوهای مستاصل رو میبینم و مثل قبل لذتی میبرم ناگفتنی. اولش اون همه تغییر بعضی از شخصیتها کمی توی ذوق میزد. شاید چون اون ها رو با همون روحیات و رفتارهای قدیمی بیشتر دوست داشتم یا بیشتر بهشون عادت کرده بودم. اما کمی که قصه پیش رفت باورم شد این تغییر بعد از گذشت مثلن پنج سال از زندگی خانواده های قصه اونقدرها هم عجیب نیست. چه بسا زندگی واقعی هم گاهی در فاصله زمانی کمتر از این بیشتر تغییر ایجاد میکنه.
دلچسبتر و عجیبتر و غمگینانه ترین تغییر مربوط کاراکترگبی ه که چطور زنی با اون همه قدرت و سیاست و ادعا که به واسطه تموّلش خدا رو بنده نبود این همه تغییر کرده و تبدیل به مادری دلسوز و همسری وفادار شده.

3. بی صبرانه منتظر شروع شدن فصل جدید لاست هستیم.

4.میبندمش بره خیال خودم و شماها رو راحت کنم. حرصم که در اومده اما بیشتر احساس میکنم به جورایی حقوقم پایمال شده.
نه جدن خجالت داره این کارها. ایمیلی که یه نفر میذاره این گوشه ی وبلاگش برای ارتباط با دوستان و خواننده هاش ه. نه محل تبلیغ شماها. یعنی من مدتهاست دیگه جرات نمیکنم ایمیلم رو باز کنم بس که هر دفعه میرم فقط باید هزار تا ایمیل تبلیغاتی شما آدمهای بی ملاحظه رو پاک کنم.
جهت اطلاع دوستانم میگم که آدرس ایمیل رو عوض میکنم. لطفن با ایمیل قبلی برام ننویسید.
اگر ایمیلی رو هم این چند وقت جواب ندادم دلیلش اینه که وسط این ایمیلهای تبلیغاتی از قلم افتاده. به حساب بی ادبی نگذارید.

5.اصلن من سر پیازم یا ته پیاز که بیام بنویسم امیدوارم اوباما انتخاب بشه و بعد از این هشت سال جنگ و قلدری و گند زدن به وضعیت اقتصادی و یه عالمه اتفاقات و وضعیتهای بد دیگه بلکه کمی اوضاع دنیا تعدیل بشه.
نه واقعن من کجای پیازم.

6.یعنی مجموعه‌ی اینها دستاویز حرص خوردن‌های این روزهاست.
وزیر کشور. یوزارسیف. ایضن زلیخا. پیرمردهای ژاپنی. قیمت بنزین. عدم وجود قاطعیت و جرات لازم برای یه مهاجرت دیگه و خلاصی از ژاپن. گاهی وقتها آشپزی. گاهی وقتها کلن کار خونه. رییس جمهور. شب بیداری های سام که همچنان بعد از دو سال و سه ماه ادامه داره. وضعیت غذا نخوردنش هم به همچنین. امتحان. نداشتن چند تا دوست دختر باحال. حال و احوال روزانه ی متغیر مرد بزرگ خونه. نگرانی برای مامان ه و مامان بزرگ ه. صدای ساند ترکهای Anpanman که اینروزها موزیک متن خونه مون ه. اشتهای عجیب و غریب به شیرینی. فاصله ی بین مهره های شش و هفت گردن. بعضی از وبلاگها و ...

7. میمونه یه شراب و یه وقت استراحت آخر شب و دیدن یه فیلم خوب ویه هوای پاییزی و درختهایی که دیگه دارند لباس از تن میکنند و چلوندن‌های سام و بوسه‌های گاه و بیگاه شوهره و احوالپرسی های فامیل و ایمیل های خوب دوستانه و وبلاگ خونی و قهوه و پنیر و شکلات و پاستا و کلی خوراکی های خوشمزه و گلها و سرزدنهای آخر هفته ی برادره و بوتهایی که سفارش دادم و در راه ه و شعر خوندن و ...

8. نمیدونم بالاخره کی اون زندگی خوب و آینده درخشانی که منتظرش بودیم شروع میشه؟ چند تا دیگه امتحان و مرحله و سختی دیگه رو باید پشت سر بذاریم؟ کی آخرش دست از تلاش برای رسیدن به هدفی برمیداریم و زندگی کردن رو آغاز میکنیم.
من یکی که دیگه خسته شدم میخوام همین روزها همه چیز رو ولش کنم و زندگیم رو شروع کنم.

9.نیمه پنهان رو چند سال پیش؟ شاید 7 یا بیشتر با مامان که پایه ی سینما رفتن هم بودیم دیدم. دوباره دانلود کردم و تا نیمه دیدم.
باز افسوس خوردم از ازدست‌رفتن دوران کمی خوبی که با رییس جمهور بودن خاتمی داشتیم.
لازم به شرح و بسط نیست. همه ی چیزهای خوب اون موقع جاشون رو به Made in china ی امروزی دادند.

10.من مطیمنم رابطه با آدمیزاد از یادم رفته بس که هیچ رابطه ای نداشتم مدتهاست. اصلن یادم رفته موضوعی به اسم دوستی چه شکلی بود.

11.با این همه موی سفید روی سرم که خیلی وقته نرسیدم یه رنگ بهش بزنم و با اینکه وقتی پا به پای سام بازی میکنم خسته میشم و از نفس میفتم و با اینکه شروع نکرده دلم بازنشستگی میخواد معلوم ه که دارم پیر میشم.

12.سام بعد از ماهها صبحی صدام کرد مامان! وقتی جوابش رو دادم که جانم، توی نگاهش دیدم که خودش هم تعجب کرده. انگار هم میخواست تست کنه ببینه من بالاخره مامانش هستم یا نه هم از دهنش پریده بود و توقع نداشت جواب بگیره.
دل من هم قیلی ویلی رفت با اینکه هنوز هم "بی‌تا" رو ترجیح میدم.

13. و من با این سن و سال و مثلن کلی زندگی پشت سرم و بعد از شش ماه، هر وقت سر اون کلاس میرم تمام مدت معذبم و ثانیه شماری میکنم برای تموم شدنش. از حضور دختر نوجوانی که بی هیچ احتیاطی و در حالی که بغل دستش یه پسر نوجوون دیگه نشسته و من و معلم مردی که همزمان نگاهمون به شاگردهاست خود-ارضایی میکنه؛ حرص میخورم و عذاب میکشم و عرق میریزم و هی نگاهم رو ازش برمیدارم و هی به معلمه نگاه نمیکنم و یه عالمه احساس بد دیگه.

از تجربه های تدریس

امروز به فکرم رسید که بیشتر اینجا از کارم یعنی تدریس بنویسم شاید که این تجربه ها به درد کسی خورد.

. من برای کار پاره وقت دانشجویی از طریق شهرداری اینجا تونستم توی دو تا مدرسه کلاس زبان انگلیسی بگیرم. از شانس من یا شناختی که مسیولین بخش آموزشی بعد از چند سال ازم دارند یا هر چی که هست امسال هر دو مدرسه ای که کلاس دارم از بهترین مدرسه های دولتی شهر هستند. چون بخش خصوصی مدرسه های بهتری هم داره-
یکی از اونها به طور تخصصی کار اپرا میکنه. یعنی تمام معلم ها رشته ی اصلیشون موسیقی هست. شاگردهای این مدرسه هر ساله یه اپرا رو برای نمایش عمومی اجرا میکنند. این اجراها با عکسهایی که من ازش دیدم از کنسرتهای ارکستر ملی ما هم باشکوه تربرگزار میشه و سالنی که برای این کار دارند ازتاتر شهر بزرگتر و مجهزتر هست . این مدرسه رو خیلی دوست دارم چون هم معلم هاش خیلی سرحالند و هم شاگردان خوب و سرزنده ای داره که باعث میشه همیشه توی کلاسهاشون بهم خوش بگذره. علاوه بر اون مسیول زبان مدرسه هم خانومی ه هم سن و سال من که دوره ی تخصصی زبان و آموزش کودکان ناتوان ذهنی رو توی آمریکا دیده و همین باعث شده برنامه ی تدریس خوبی رو تنظیم کنه.
اون یکی مدرسه که امروز هم باهاشون کلاس داشتم مدرسه ای ه در منطقه ی مرفه نیشین که بیشتر ساکنین منطقه رو استادهای دانشگاه، وکلا و پزشکان تشکیل میدند. برای همین این منطقه بچه هاش نسبت به خیلی از مدرسه های دیگه آرومتر و درسخون تر هستند و اتفاقن بیشترشون زبان انگلیسی هم بلدند. اما این مدرسه رو زیاد دوست ندارم. چه از کادرش که خیلی خشک و جدی هستند و چه بچه ها که اون روحیه ی سرحال رو ندارند و همیشه ساکت و بی روح اند.
توی تمام مدرسه های دولتی ژاپن- یا حداقل اینهایی که من دیدم- کلاس مخصوص بچه های ناتوان ذهنی هم وجود داره. این بچه ها یه سری از کلاس ها مثل ورزش رو با بقیه هم سنی هاشون دارند که البته یه معلم مخصوص هم همراهیشون میکنه. غذا رو با بقیه میخورند و وقت استراحت و تمیز کردن هم کنار بقیه هستند.- بله اینجا کسی به عنوان فراش و بابای مدرسه و خدمتکار تعریف نشده و هر روز بچه ها و معلم ها خودشون باید کلاسها و بقیه مدرسه رو تمیز کنند. این برنامه معمولن بعد از ساعت ناهار و استراحت و پسش از کلاسهای بعد از ظهر انجام میشه.- بچه های ناتوان برای درسهای مشکلتر مثل ریاضی کلاس مجزا دارند. بعضی از کلاسها هم مثل همین زبان که بیشتر جنبه ی تفریح و بازی داره تمام بچه های ناتوان رو از تمام پایه ها کنار هم جمع میکنند و یک کلاس براشون تشکیل میشه...

بازهم از مدرسه و مهدکودک و سیستم آموزشی ژاپن مینویسم

تصویری دلچسب از من برای روزهایی که به این خوبی نیستند.

یه خل‌خلکی‌*هایی تو زندگی هست که اگه آدمیزاد هزار سالش هم بشه تغییری نمیکنه. حتی اگه مادر بشه خانوم بشه یه آدمهای بزرگی هم روش حساب کنند بازهم ته روحش دختر کوچولویی که از چیزهای کوچکی لذت میبره، باقی میمونه.
به همین حساب خل‌خلبازی‌ها یا عشقهای جاودانه یا شاید جزییات ریز شادی آور باید گذاشت دلبستگی من به دامن‌های پشمی و فاستونی رو. از همین‌هایی که همین حالا پوشیدم و با این یقه اسکی قهوه ای و اون طرح پنج-شش رنگ خاکستری -قهوه ای پارچه‌ی دامنم و یه جوراب شلواری کلفت قهوه‌ای با بوتهای نازنین ساق کوتاهم و شال طوسی پت و پهنی که شونه ها رو میگیره؛ امروز حس میکنم پرنسس پاییزه شدم.
به همین مغروری.

هوا سرده. از اون سرماهایی که فقط مال همین فصل ه. بارونی که اینجا و اونجا رد پای یخ از خودش جا گذاشته. برگهایی که در نهایت رنگ برنگی سالانه‌شون با برق خیسی‌شون دلبری میکنند. آفتابی که هرازگاهی از پشت یه تیکه ابر سر میزنه و میذاره گرماش زیر پوستت رو گرم کنه هرچند که وقتی به پوستت دست میزنی هنوز یخ ه. اونوقت دلت غنج میره از بزرگی خورشید و به این فکر میکنی در کل هستی فقط اون و تعداد کمی از موجودات هستند که فلسفه‌ی وجودی‌شون به این زیبایی و عظمت تعریف شده.
اگر اینجا اومدن هزار خوبی و بدی داشت که اثر خودشون رو گذاشتند اما از بزرگترین موهبت‌هاش بود که من رو با پاییز آشتی داد.
به همین زیبایی.


از روی کاپ قهوه بخار گرم و خوشبویی که بلند میشه خبر از یه خستگی درکردن میده. از اونهایی که برای مدتی- هر چند کوتاه- میگی درسته خیلی چیزها درست سرجاشون نیست و همین حس شادی رو از روزهات گرفته اما میشه برای این لحظه کمرنگتر دیدشون.
به همین سادگی.

دلم برای پسرم تنگ شده. دیروز که تمام روز رو وقت داشتم باهاش باشم، بوییدم‌ش و بوسیدم‌ش هزار بار که ذخیره‌ی امروزم باشه اما همون وقت که صبح ازمیون دوستاش باهام بای بای کرد دلم براش قد یه ذره شد.
دلم برای مرد بزرگ هم تنگ شده. دلم میخواست که اینجا بود تا با هم روی رطوبت خاک و علفهای خیس خورده قدم میزدیم و هزار و یک نقشه برای آینده میکشیدیم.
دلم برای مامان هم تنگ ه. هنوز هم فکر تنها شدن ش نمیذاره همین شادی های کوچیک هم به دل بچسبند.
به همین دلتنگی عاشقانه.


*کلمه‌ای بهتر برای این حس‌ها پیدا نکردم.

یک عاشقانه‌ی بی‌صدا

با این حجم عشقی که یه وقتایی از اندازه ی روح من بزرگتر میشه و با این ذهنی که لحظه‌ای از فکر کردن بهت تو هر حالی که باشم و هر جایی که باشم دست بر نمیداره و با وجود همیشگی شدن دلتنگی‌های روزانه و با همه‌ی وقتهای شادیِ ناب، که کنار تو دارم و اصلن بودنت و داشتنت و دیدن خنده‌هات؛ دلم میخواست کلمات برمی‌گشتند تا می‌تونستم عاشقانه‌ترین‌ها رو برات بنویسم. اما کمی این روزها صدام رو گم کردم. تو به حساب عدم بودن اینهایی که گفتم نذار و همین جوری شاد و دوست‌داشتنی بمون. ممنون.

Emptiness

نه اینکه حس غریبگی فقط توی این خونه باشه؛ روزهایی هم که میگذرند به همین بی کلمه گی و سکوت اینجا ند.
دلم برای جایی، حسی، لحظه هایی یا آدمهایی تنگ ه که نمی دونم چی یا کی یا کجا ند.
لحظه های پر جنب و جوش این روزها بیشتر از اینکه شبیه شنا کردن به سمت ساحلی امن باشه به این میمونه که دست و پا میزنم وسط رویاهایی که حتی نمیدونم رو به کدوم باید برم.
وسط روزهایی که بر حسب اتفاق عین برق و باد میگدرند تنها قسمتی که شور و اشتیاقی نداره، درون من ه که از روح خالی شده.
مرتبط با همه ی این حس ها بیشترین موزیکی که این روزها میچسبه. (ویدیو)



Take me home, country road - John Denver

در حاشیه: میمونم از کار سرنوشت که اگه همین چند تا آدم دوست داشتنی نبودند و این پسرک که روز به روز، بودنش بیشتر انگیزه میشه برای کم نیاوردن, چه میکردم.

سرشت

و هنوز هیچ کسی به من نگفته که کانگوروهای نر از کیسه ی جلوی شکمشون برای چی استفاده میکنند؟
اصلن کیسه ای در کار هست؟

4.

مدتی ه عادتی پیدا کردم. به طور مداوم در طول روز به خودم میام و میبینم دارم یه متنی یا یه داستانی یا یه ماجرایی رو برای نوشتن اینجا تو فکرم آماده میکنم. این یعنی، عادت نوشتن هنوز دست از سرم برنداشته (هرچند که نمیخواستم برداده). اما اینکه چرا رقبت نمی کنم بنویسم هزار ویک دلیل داره که مهمترینش خستگی ه بیش از اندازه است درست اون موقعی که وقت نوشتن پیدا میشه.

موقع رانندگی به سمت دانشگاه و گوش دادن به Micheal learns to rock بعد از قرنی که هوسش با این پاییز خوشگلی که شروع شده داشتم به نوشتن از خودشناسی فکر میکردم.
این تیکه قسمتی از همون نوشته های ذهنی ه:
"...روانم رو و ناخودآگاهم رو لایه برداری میکنم. میرسم به اینکه خصلتهایی که بعضن خوب و مثبت به نظر میرسند و گاهی حتی ستایش دیگران رو برمی انگیزه؛ خیلی وقتها همون چیزهایی هستند که باعث دردسرمیشند.
مثلن اینکه من این همه bossy هستم و دوست دارم همه کارها طبق اون چیزی که نظر من ه انجام بشه و اینکه حتی برای درست انجام شدنشون حاضرم هیچ کس کمکم نکنه و خودم اونها رو اونطوری که ایده آلم هستند انجام بدم فقط باعث میشه که همیشه از حجم کاری که باید بکنم یه خستگی بیش از اندازه بهم تحمیل بشه. فکر میکنم به اینکه بد نیست یاد بگیرم که دیگران هم میتونند کارها رو با نظر خودشون انجام بدند و میشه وقتهایی از تفاوتهای جزیی چشم پوشی کرد..."
این حرفها هم مثل خیلی از حرفهای دیگه نصفه -نیمه میمونه تا اینکه صفحه ی اول یاهو رو باز میکنم. چشمم میفته به این لینک و شروع میکنم به محاسبه کردن عدد سرنوشتم. 4. اگر هر چیز دیگه ای میومد نمیتونست تا این حد حق مطلب رو ادا کنه.
اون وقته که بی خیال تجزیه و تحلیل روح و روانم میشم و پورسه ی تغییر رو متوقف میکنم و فکر میکنم که بذار اوضاع همینطور که هست باقی بمونه. تا وقتی از مرتب کردن و پیگیری و نظم کارها اینهمه میشه آرامش گرفت - حتی وقتی کمی به دیگران فشار هم بیاد یا کلی خستگی به همراه داشته باشه- تغییر رویه کار اشتباهی خواهد بود.

در حاشیه:رنگ آفتاب پاییزی از اون نمایشهای طبیعت ه که دیدنش احساس اینکه خوب شد به دنیا اومدم رو درآدم زنده میکنه.
در حاشیه دوم:
هر آهنگی و هر ترانه ای برای شر شدن با یه نفر با یه جمع ه. بعضی هاش هم برای تنهایی گوش دادن ه. برای اینکه فقط مال خودت و اون لحظه و اون حس و حالت باشه.
از اولین باری که این آهنگ رو شنیدم- بیشتر از ده سال پیش- همیشه دوست داشتم وقتی بچه ای داشتم با هم این رو گوش بدیم. تا حالا چند باری برای سام گذاشتم اما علاقه ی چندانی نشون نداده. اینه که هنوز این آهنگ مال خودم و احساس مادرانه ی خیلی نوپای اون موقع هام ه.

歌舞伎

بالاخره برای اولین بار در زندگیم به دیدن یه کابوکی رفتم.
بعضی چیزها در دنیا هست که نسبت بهشون احساس دست نیافتنی بودن دارم و همین حس اینکه هیچ وقت برای من اتفاق نخواهند افتاد خواستنی ترشون میکنه. یکی از اون چیزها همین دیدن یه کابوکی واقعی بود که دیدم. شاید خنده دار باشه اما انقدر دیدنش برام باشکوه بود که حتی برای رفتن لباس رسمی پوشیدم و وقتی بقیه رو دیدم که با یه جین و تی شرت اومدند کمی دلخور شدم که این آرزوی من رو اینهمه سطحی قلمداد کردن!
نمایش شامل دو تا داستان و یه رقص بود. دیدن اون همه سفیدی بازیگران و اون گریمهای عجیب و غریب؛ قرار گرفتن در برابر یکی از سنتی ترین جلوه های ژاپنی؛ دیدن نمایش زنانه ی مردهای بازیگر و شنیدن بی وقفه ی داستان به زبان و موسیقی قدیمی ژاپنی برای خیلی ها اگه حوصله سر بر بود برای من با همه ی یکنواختیش حسی از برآورده شدن آرزوها داشت. البته این رو مطمینم که دیگه شاید هیچ وقت نخوام دوباره سه ساعت تمام وقت برای همچین کاری بذارم.

از نکاتی که یادگرفتم این بود که هنرمند کابوکی شدن فقط به صورت ارثی منتقل میشه و در کل ژاپن فقط خانواده ی ناکامورا هستند که وارث این هنر هستند. اما شاید همین منحصر به فرد بودنش دلیلی برای باشکوه بودنش باشه.

کتمان

خب گاهی هم پیش میاد- یعنی من اینجوری فرض می‌کنم که برای همه پیش میاد هر چقدر هم به روی خودشون نیارند تا کمتر دردم بیاد- که گاهی وقتی برمیگردیم و به قدیم‌تر نگاه میکنیم می‌بینیم انتخابمون بهترین نبوده. گاهن به کل قضیه شک می‌کنیم که اصلن مگه این من بودم که اینجوری بودم.
بعدش این موقع‌ها هی حری می‌خوریم هی به خودمون لعنت می‌فرستیم و آخر سر هی دعا می‌کنیم کسی ما رو تو اون موقع یادش نیاد بلکه خودمون هم فراموش کنیم عاملیت‌مون رو. بعد که از مرحله ی درد گذشتیم و کمی با خودمون رو راست‌تر شدیم می‌بینیم اصلن اون قدیم‌ها کار دیگه‌ای از دستمون برنمیومده.
حالا فقط می‌مونه این مسیله که چه جوری اون آدم‌ه این آدم‌ه شده.


همه ی تمنای من از زندگی در حال حاضر کمی communication ه. حتی اندازه ی یه اپسیلون انقدر که از حالت صفر در بیاد!

از دردودلهای زنی متولد سرزمینی که زن بودن مثل یه باخت همیشگی میمونه.

از اون روزی که خورشید خانوم درخواست عمومی کرد برای نوشتن از لایحه جدید به نام حمایت از خانواده به کام مرد خانواده، هی میخوام بیام بنویسم هی حناق میگیرم. هی فکر میکنم اصلن تصویب این قانون چه فرقی میکنه به حال این مردم. توصیب نشدنش چی؟
مگه همین الان نیست که مردای پولدار( به شرط تمکن مالی) با هر سنی دنبال دختران نوجون که جای دختر خودشون هم هست نمی افتند. مگه به چشم نمیبینیم خیلی ها رو که تا شلوارشون دو تا شد میرن دنبال بعدی ها اجازه ی همسر اول کیلویی چنده؟ اگه این قانون هم تصویب نشه و اصلن از دستور کار مجلس هم خارج بشه با فرهنگ و منش و خلق و خوی رایج مردم مون چه کنیم؟
میشینم فکر میکنم از این بیشتر نمیشد بهمون توهین بشه نمیشد. باید یه کاری کرد باید یه فریادی زد. بعد میبینم حالا که چی آخرش اون چیزی که باید عوض بشه مردم اند. مردم اند که با رفتارهاشون قوانین رو تغییر میدند. درسته که از بالا هم میشه قوانین رو تغییر داد تا باعث تغییر در رفتار جامعه شد اما کی قراره این تغییر رو بده؟ دولت و نماینده هایی که بیشتر از هر زمان دیگه ای بیشتر شبیه توده ی مردم ایران هستند؟اگه مردم نمی خواسنند اصلن هیچ وقت شاهد این همه تحقیر و توهین نبودیم.

من تحقیر و توهین رو اون روزی فهمیدم که نصف برادرم ارث بردم با اینکه تا بودن بابا هیچ فرقی بین ما نبود.
اون وقتی فهمیدم زن بودن و مادر بودن وقتی زاده ی جایی به اسم ایرانی درد داره که مامان برای گرفتن حضانت برادرم باید به عمویی که خودش رو از ما دور کرده بود تا یه وقت مجبور به قبول کمترین مسیولیتی نشه، خواست تا برگه ی اداره ی سرپرستی رو امضا کنه.
اون وقتی درد کشیدم که کارمند سفارت بهم صد تا برگ میده تا شوهرم که نصف من هم برای به دنیا اومدن فرزندمون اذیت نشده امضا کنه و سرم منت میذاره که فقط با اجازه رسمی اون میتونید برای بچه تون شناسنامه و پاسپورت بگیرید.
اون موقعی فهمیدم که زن بودن اینقدر تو جامعه ای مثل ایران بی ارزشه که پلیس فرودگاه بهم گفت تا امضا پدر برای خروج فرزند توی پاسپورتت نباشه من باور نمیکنم که تو حتی مادرش باشی و بعید نیست بچه رو دزدیده باشی.

همه ی اینها تحقییری هست که قانونن به من و همه ی زنهای ایرانی به تناسب کارشون شده. اما با همه این دردها باور دارم که هیچ تحقیری بدتر از اونی نیست که توی خانه و خانواده زنی بابات جنسیتش میکشه. همونی که از فرهنگ و منش عقب مونده میاد ودرست شدنش با اینکه با تغییر قانون به شکل مترقی ترش ممکنه اما بیشتر نیاز به فرهنگ سازی و اطلاع رسانی داره و با این وضعیت بی سامان ایران که روز به روز هم بدتر میشه از اصلاحش نا امیدم.

نوزده مرداد سال پنجاه و سه

برای خیلی ها اتفاقی نیفتاد. اصلن تعداد اون آدمهایی که این روز براشون خبری خوب و بد بود انقدر کم ه که میشه از کل هستی نادیده شون گرفت.
اما برای من افتاد. یعنی راستش بزرگترین اتفاق زندگیم بود. به دنیا اومدم.

در حاشیه: صاحب این وبلاگ که خودش رو وسط نقشهاش گم کرده در تنها روزی که شش دانگ مال خودش ه- و شاید مال تعداد کمی آدم دیگه- به خودش قول میده دیگه نذاره اینجوری حناق بگیره.

شیون

یک.
در آستانهِ ورور به 35 سالگیم. شاید در اوج زنانگی.

دو.
امشب جدا از پدر وپسر خوابیدم. شایدچون خودم رو هم به سختی تحمل میکنم. به خودم حق دادم یه شب رو دور از اونها باشم حتی اگه فاصله بشه از اینجا تا دو قدم اونطرفتر.

سه.
بودن پسر این خوبی رو داره که اعتماد به نفسم رو زیاد میکنه. شاید بودنش خوبه که وقتای به پوچی رسیدن دلیلی زنده برای زنده موندن و لبخند زدن و فراموش کردن و فریاد نزدن و نبریدن میده.

چهار.
این اژدهای ماده ی هزار سر که درونم تنوره میکشه شاید هزار سر از هزاران زنی باشه که تکه هاشون رو در من جا گذاشتند. مادر و مادربزرگها. عمه ها و خاله ه. دختران همسایه. زنهای توی قصه ها. جودی ابوت یا آن شرلی. سیمن دوبوار یا خورشید خانوم. یاران مدرسه ای یا دوستان عهد شباب... همه هستند. انگار جبران همه ی این سالهای خاموش بودنشون رو در بیارند و یکباره با هم به حرف اومده باشند.
این وسط صدای دختر کوچولویی که وقتی غمگین میشد به دودی پناه میبرد شنیده نمیشه. اگه قدرتش رو داشته باشم همشون رو خفه می کنم بلکه ناله های ضعیفش واضح بشه.

پنج.
آدمیزاد وقتی مردنش شروع میشه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه. وقتی همه ی تمناش از زندگی بشه روزی رو کمی سبکتر به پایان بردن.

شش.
گاهی یواشکی انگشت میکشم روی زخم سزارین زیر شکمم. خوبی سی- سکشن شدن هم اینه که یه یادگاری تا آخر عمر میذاره روی تنت. در همون حال که میرم تو فکر سووشون- همه ی زیباییهای ناب انگار مال قصه هاست- یادم میاد این مبدا شروع یه زندگی ه. یادم میاره معجزه ای رو که هنوز گاهی باورش نیمیکنم.

هفت.
انگار بگیر بس که حرف ته گلوم مونده بود راه صدام بسته شده بود و گفتنم نمیومد. داره ذره ذره سدش رو میشکنه تا کی بشه که سیل همه ی آبرو و اعتبارم رو نابود کنه و به جاش رهایی بیاره.

هشت.
از درد بی همزبونی با یه موجود مونث که تجربه هاش با کمی پس و پیش عین من باشه مردم.

نه.
حتی نمیدونم تو کدوم مسیر اومده باید تکه هام رو دنبالش بگردم. سرکشی و شجاعتم رو تو کدوم پیچ جاده گم کردم. آرزوهام رو کجا جا گذاشتم. من این دختر ترسویی که حتی جرات شروع یه رابطه رو نداره نمیخوام. اونی رو میخوام که همیشه دورش کلی آدم بود و هیچ راه نرفته ای و هیچ تجربه ی کشف نشده ای دلش رو نمیلرزوند.

ده.
تصور اینکه مامان فقط دو سال از الان من بزرگتر بود و بیوه شد به وحشتم میندازه. چطور از پسش براومد. اصلن براومد یا همه ی این سالها فقط وانمود کرده و به روی خودش نیاورده درد و غمهاش رو.
چرا من همیشه اون وقتی که باید حرف بزنم خفه میشم.

یازده.
کاش آدمی که بعد از این کابوس بیدار میشه روز و روزگار خوبی داشته باشه.

دوازده.
بریدم. چطور هنوز سقوط نکردم معلوم نیست.

سیزده.
ندارد.

غریبه

به گمانم کم کم بهتر باشه آهنگ چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهاییست رو تم اینجا بذارم.

نه که حرفی نباشه نه که با اینجا غریبه باشم نه که زبانم بند اومده باشه نه. فقط دور شدم از اون خانوم حنایی که اینجا تا اینجا تعریف شده. نه یک روزه این اتفاق افتاد و نه تموم شده. شاید بعد از سفر آخر ایران شروع شد شاید همون موقع که سرگشتگی و گم شدنم رو داد زدم.
هر چی بود امروزخوندن و دیدن و شنیدن اون همه دلتنگی به یاد آدمی که بخشی از داستان نسل ما بود، دوباره یادم آورد که هنوز بندهام جایی در روحم به مکانی به اسم ایران و به زمانی بین مرداد 53 تا مهر 82 و به نسلی که همراه من بودند تو همه ی روزهای شکوه شاهنشاهی و شور انقلاب و اضطراب جنگ و سرگشتگی آرمانهای سوخته و تب از نو ساختن و عاشقی و هیجان روزهای خوب اصلاح شدن و خفقان بعد از اون وصل ه. فهمیدم هنوز هم میشه گاهی خودم رو وسط خاطره‌ها و یادها بازپیداکنم.

نه که افسرده و غمگین باشم نه. دارم با تمام توان خودم رو برای زندگی به شکل دیگه ای آماده میکنم؛ شادم و از روزهام و تلاشم لذت میبرم. اما گاهی این غریبگی با اون سرزمین- که دلم میگیره که دیگه زبانش رو و ارزشهاش رو نمیفهمم- و دوری از این دنیا؛ بیخ گلوم رو میگیره و یادم میاره که چه آدمهای دربدری هستیم که ریشه هامون رو گم کردیم و ریشه های جدیدمون رو نمیشناسیم.

مردن و دوباره زنده شدن همیشه درد داره.

...

1.یعنی یه جوری شدم که با جون کندن و چون فکر میکنم خیلی بی فرهنگ و زرد و مبتذل میشم سعی میکنم کتابهایی رو که شروع میکنم تا آخر بخونم یا فیلمهایی رو که کلی براش زمان جور کردم تا آخر ببینم. تکلیف لذت چی میشه خدا میدونه.
یه علت دیگه هم داره و اون عقب نموندن از قافله و البته اعتقاد سفت و سخت به اینه که وقتی کاری رو شروع کردی تمومش کن.
میشه من اعلام اصالتن جوادبودگی کنم خلاص شم برم با همون قصه های زرد حال کنم.
پکیدیم بس که جدی بودیم.

2.کاش معجونی بود آدم میخورد بعد تمام لغتهای سخت زبانهای مورد آموزش میرفت مینشست روی سلولهای خاکستری. ماه دیگه یه امتحان سفت و سخت دارم و دریغ از کلمه ای که یادم بمونه.

3.با دوستی ژاپنی حرف میزدم که حقوق خونده. همینجوری( نه اینکه چندان واقعیت داشته باشه!) بعد از شنیدن ابراز احساست من در مورد حال کردنم با موضوعات علمی زیر شاخه ریاضی و فیزیک میگفت "آتاما گا ایی" ترجمه‌اش میشه" کله ات خوبه".
بهش میگم نه چندان چون دریغ از کمترین چیزی که بتونم با حفظ کردن تو مخم کنم. یعنی این مغزه شاید در طول این سی و سه سال در زمینه‌ی تجزیه و تحلیل همکاری کرده باشه و گاهی هم زیادی جوگیر شده باشه وزده باشه به جاده خاکی(درست مثل همین روزها) اما اونجایی که به کمی سعی و زحمت نیاز داشته تا چیزی رو حفظ کنه چنان ریپ زده که کمتر مخی به گردش برسه.
یعنی من هنوز نمیتونم چهار تا اسم حفظ کنم یا هنوز یه دونه فرمول تو این مخم جا نگرفته. هیچ شماره ای رو حفظ نمیشم و عجیب نیست که گاهی ایمیلم رو هم نمیتونم چک کنم. قیافه ها که بماند گاهی آدمهای نزدیک رو هم به جا نمیارم.
تا همین الان هم تمام موارد از بر شدنی رو با تجزیه تحلیل های بعضن عجیب و غریب حفظ کردم و وای به روزی که اون تحلیل ها کمی عوض بشند اونوقته که قیافه ام دیدنی ه.

4.مابین عکسهای اینجا این یکی رو بیشتر خوشم اومد.


ممنون از پدرخوانده برای لینک.

5.خوبه گاهی ترمزهایی هست تا کمی آدم رو از زیادی جوگرفته شدن و به دنبالش دچار نخوت احمقانه شدن دور کنه.
درسی شد که وجود این ترمزها در زندگی بشری بسیار لازم ه.

6.اول اگزوزش اومد پایین بعد تایرهای رفتند تو کما بعد به کل باطریش مرد و وقتی رسوندیمش اورژانس معلوم شد بیماری کل پیکرش رو در بر گرفته. دو راه بیشتر نداریم یا کلی خرج دوا -درمونش کنیم تا بلکه چند صباحی- که شاید خیلی هم طولانی نباشه- زنده بمونه و یا باهاش بدرود بگیم و بدیمش به دست ری‌سایکلینگ و شاید پیوند اعضا. احتمالن سند مرگش رو امضا میکنم.
هرچند آدمهایی که ارزش والای حضورش رو در زندگی من درک نمیکردند و مدام مسخره اش میکردند- مثل مامان- حالا دلشون خنک شده که مرگ ما رو از هم جدا کرد.
آخه با این گرما و شرجی هوا و منی که قول کلاسهای اول وقت دادم و بچه ای که تا نیمه شب برای دیدن باباش بیدار میمونه و صبح دلم نمیاد از جا بکشمش بیرون و شوهری که تا همون نیمه شب سرکاره و برادری که کمی روی کمک خواهره حساب کرده و مامانی که داره میاد من چه گلی به سر بریزم با این بی ماشینی؟

همه‌ی سختیش به اینکه امروز سام باز با اتوبوس سواری حال میکنه می ارزید.

7.بس که خانوم اخلاقیان* بودم و هستم یه چند وقتی دل خودم هم برای این ور شاد و شنگولم تنگ شده بود.

*خاونم اخلاقیان(با عرض معذرت از تمام کسانی که فامیل واقعیشون اینه) به افرادی تعلق میگیره که دارای اخم توی هم، آماده برای پاچه گیری یا حال گیری یا زرزر کردن مداوم باشند وبتونند به صورت لحظه به لحظه حال اطرافیان و دوستان و آشنایان و هر بدبختی که سرراهشون قرار میگیره رو بگیرند.

8.A teer dropped on my desk while the video played on and I am going to leave it there.
There is no way for me to describe my emotions after watching this video. It moved me deeply inside and remind me how much I miss my hometown.
Thanks to Mehran and Safa and camellia for sharing it.




9.خوندید که هوندا پریروز اولین ماشین سوخت هیدروژنی رو نمایش داد. احتمالن یه جاهای بدی از تویوتا و بقیه شرکتهای ماشین سازی ژاپنی باید سوخته باشه. فقط باید باشید و ببنید که چه رقابت وحشتناکی هست بین این شرکتهای ماشین سازی در ژاپن. هر چند هنوز هم هیچ کدوم نتونستند روی دست تویوتا بلند بشند اما همین نوع آوری ها و نگاهشون به حفظ بازار آینده علم و تکنولوژی خدایی که دارند هست که رقابت رو انقدر تنگتر میکنه.
از اونجایی که هوندا اسپانسر پروژه ی ماست و همین الان یه محفظه از یاقوت* - خدا میدونه چقدر می ارزه-رو در اختیار ما گذاشته که باهاش آزمایش کنیم و اون تویوتای کوفتی حاضر نشد از پروژه مون پشتیبانی کنه اینه که میگم. هیپیپ هورا به هوندا و کار بزرگی که کرده. اما خداییش فکر کنید اگه هوندا بشه پیشرو تولید ماشینهایی که به جای بنزین سوخت هیدروژنی مصرف میکنند میشه حدس زد چند سال دیگه چطور بازار رو از دست بقیه شرکتها درمیاره.
حالا چیزی که ممکن ه اتفاق بیفته اینه که تویوتا رو دستش بلند میشه و به صورت کاملتر و ارزونتری محصولی رو تولید میکنه و بازار رو با بی رحمی از چنگش میکشه بیرون.

10. یکی از بهترین اتفاقاتی که داره امسال می افته آشتی من با غذاهای سرد تابستونی ژاپنی ه که نمیدونم من چرا بچگی میکردم و تو این شش سال- آره شش سال داره میشه- امتحانشون نکرده بودم. خوشمزه اند ها.

11. از جایی در اعماق روحم این حس سرچشمه گرفته بود که دیروز وقتی پام رو گذاشتم توی اداره پلیس ناخودآگاه از اینکه تی شرت رکابی پوشیه بودم خودم رو جمع و جور کردم و حس خلافکاربودن داشتم.

12.دوره ی سختی رو گذروندم که نمیدونم تمام شد یا نه. تجربه ی خوبی نبود اتفاقی که افتاد. تصمیمش هم راحت نبود و اثری که گذاشت تا ابد روی روحم میمونه.
عین دو تا چشم که گوشه‌ی گنجه ی قدیمیت پنهانش کنی. بغل تمام تکه پاره‌هایی که از خاطرات اونجا گذاشتی. که میخواهی هیچ وقت یادشون نیاری. جایی که دست هیچکی بهش نرسه. که خودت هم تو روزمرگی ها فراموشت بشه. اما هروقت در صندوق‌چه‌ات رو باز میکنی- توی مستی یا با یه تلنگر یا توی خواب- کنار بقیه خاطراتی که دفنشون کردی نشسته و زل میزنه بهت تا یادت بیاره تمام اون چیزهایی رو که برای همیشه نابودشون کردی.

13. از دست نویسنده ی وبلاگی که نه زیاد خواننده اش هستم و نه توی لیست گوگل ریدرم هست و نه هیچ وقت کاری به کارش داشتم و خلاصه صنمی با هم نداریم به شدت کفری م.
جریان این رعایت نکردن حق کپی رایت خیلی بی‌شرمانه شده. گاهی میمونم کسانی که اینهمه خودشون رو اوریجینال جا میزنند و اینهمه دم از ادب و فرهنگ میزنند چطور وقیحانه دست به دزدی کار دیگران میزنند و خم هم به ابرو نمیارند.

هوتارو

در گروه آدمهایی هستم که همیشه آماده ی برای تجربه های جدیدند. همیشه دوست دارم غذاهای نا شناخته امتحان کنم.آدمهای جدید بینیم. به جاهای جدید سفر کنم. و وقتی هیچ کدوم از اینها مقدور نبود تجربه های کوچیک که بکر باشند میتونند نشاط آور باشند.

مطمینن اولش با کمی تردید به فستیوال شب تاب ها فکر کردم و بیشتر چون کاردیگه ای نداشتیم ودیدنشون برای سام جالب بود خواستم که بریم و ببینیم. اما وقتی شب به نیمه رسید و همه جا تاریک شد وکنار رودخونه قدم میزدم و به اون همه نورهای رنگی که روشن وخاموش میشد نگاه میکردم و همش در حالی بود که سمفونی قورباغه های شالیزارهای اطراف همراه بوی خیسی طبیعت همه جا رو پر کرده بود فهمیدم کار درستی کردیم که آخر شب یکشنبه ی کسل رواینجوری مفرحش کردیم.

تمام مدت یه حلقه ی نازک اشک روی چشمم بود ازیادآوری سکانسهای داستان هوتارونوهاکا -مقبره ای برای شب تاب ها-.

شاید رسالت اون موجودات کوچولو این بود که تمام سال رو منتظر این دو هفته باشند تا آدمی مثل من که کسالت از سر و وضعش میبارید با دیدنشون لبخندی بزنه.

در حاشیه: اون یکشنبه برای بار اول ماساژ چینی واستیک یه رستوران جدید رو هم تجربه کردم. روزخوبی بود.

میشه قضاوتم نکنی؟

برک بین دو کلاس بود که جرقه اش توی ذهنم زده شد و تا آخرش رفتم. نوشتن یه داستان اروتیک!
نه یه قصه‌ از تجسم محض صحنه‌های هم خوابگی. یه قصه‌ی حسابی از شرح عشق و روابط انسانی. از اونهایی که پیش‌داوری‌هامون رو زیر سوال میبره. از اونهایی که مزه‌‌ی خوندنش تا مدتها زیر زبونت میمونه. چه اشکالی داره برای نشون دادن بهتر فضا کمی هم اروتیک قاطیش کنم؟ قرار نیست که عین فیلمسازهای وطنی باشم. اصلن مگه یه عشق سوزان و درام میتونه بی‌هم‌آغوشی تصور شه.

نوشتمش کنار همه‌ی سوژه‌هایی که اگه یه روز به آخر عمرم هم مونده باشه مینویسم‌شون. نه اینکه ادعای نوشتن داشته باشم و نویسندگی .برای اینکه حس میکنم ننوشتن یه جور خیانت ه خود پندارانه است به همه‌ی کارکترها و قصه‌هاشون که باید گفته بشند.

پ.ن: کاش میشد هر روز اینجا بنویسم. دلم برای اون وقتها که هر روز برگهای اینجا دم دستم بود وسیاهشون میکردم تنگ شده.

هنوز هم غربت بدترین درد روزگاره.

وقتایی مثل امروز که اخبار افتضاح جدید دولتمردان ایرانی رو میخونم دچار حس بی وطنی و کولی بودگی و بی پناهی میشم. انگار ریشه هات از خاک بیفتند بیرون و تو بمونی که بالاخره می خشکند یا نه.
اون وقتها دلم میخواد یه پلاکارد گنده بزنم روی سینه ام و بگم این آقا و جمعشون نماینده‌ی من و اونهایی که مثل منند نیست.
کاش معجزه ای میشد و کسی جلوی این همه سرافکندگی رو میگرفت. یعنی میشه دوباره همگی به زندگی در ایران فکر کنیم بی هیچ پشیمانی.


مشاهدات امروز

وسط راهرو جایی که در دید همه باشه یه قاب بزرگ و خیلی تر و تمیز نصب کرده بودند در میانش یه دستمال گردگیری مستعمل تکه پاره شده‌ی چرک مرد. زیرش با خط زیبایی نوشته بود ما از وسایل تا وقتی به این شکل بیفتند استفاده میکنیم.
و واقعن هم استفاده میکنند.
همینجوری یاد ایران و رقابت تنگاتنگی که زندگی امروزه ی مردم ه برای هر چه بیشتر مصرف کردن، خریدن، عقب نموندن در انبار کردن خونه ها از ساخته های اینطرفی ها افتادم.

**********

بین بچه ها نشسته بودم که نگاهم افتاد به ابروهای با تیغ برداشته و موهای رنگ شده‌ی پسری از شاگردهای دوم دبستانی.
با همه ی تلاشی که برای خفه کردن حس قضاوتگر درونم میکنم اما این بار موفق نشده و دلم و فکرم پر شد از تصور حماقت والدینی که زیبایی ذاتی کودکشون رو نمیبینند و اون رو با ملاکهای بزرگونه زیبا میکنند.

**********

در حاشیه بی ربط اما مهم: ممنون از حرفهای خوبتون برای پست قبل. گاهی همین که بدونی آدمهایی هستند که چند دقیقه از وقتشون رو به شنیدن حرفهات میگذرونند و از سر دوستی حرف قشنگی هم برای درکت میزنند حالت رو خوب میکنه.

سراب

در جایی از زندگی ایستادم که نمیدونم بیشتر از آرزوهای کلی مثل سلامتی باید چه چیز دیگه ای بخوام. هیچ هدفی معلوم نیست. نمیتونم با قاطعیت تصمیم بگیرم برای چه چیزی تلاش کنم. انگار به یکباره خیلی از اون آرزوهام که روزی متعالی به نظر میرسیدند بزرگیشون رو از دست دادند. به خودشناسی رسیدم و میبینم اون همه زحمت با اینکه نتیجه ی بیرونی خوبی هم شاید داده باشه اما از درون من رو شاد نمیکنه. شاید چون با روحیاتم مطابق نیست. شاید چون انتخابهام اون موقعی که باید اتفاق می افتاد از روی گزینه های محدودی بود. این وسط کسی رو سرزنش نمیکنم. همیشه کاری که فکر میکردم درست ه و درست هم بوده انجام دادم و همیشه معتقد بودم وقتی درست عمل کنی نتیجه مطلوب خواهد بود. اما حالا میبینم این نیتجه ی مطلوب لزومن راضی کننده نیست.
برای همین از اقدام برای هر کاری هراس دارم و شجاعت از نو شروع کردن رو ندارم. انرژی دوباره سرخورده شدن رو هم ندارم. میترسم آخر تمام اون مسیرها هم فقط یه تصویرزیبا باشه بی‌هیچ ماهیت خوشبختی آوری.

در حاشیه: چیزی که مدتهاست در زندگی کم دارم تفریح به معنی واقعی ه.

یه توضیح. لطفن اگه فکر میکنید من نباید اینجا توی خونه ی خودم که درش رو به روی دوستانم باز گذاشتم از غم و گرفتاریهام بنویسم و اصولن فکر میکنید که من آدم انتقادناپذیرِ غرغروی ناراحتی هستم بی‌زحمت به جای کامنت گذاشتن روی ضربدر اون بالا کلیک کنید و خیال خودتون و من رو راحت کنید. به آخرین چیزی که لازم دارم نظرات همراه با غیض شماست.
بله میتونید قضاوت کنید که من آدم خودخواهی هستم اما در حال حاضر فقط دلم میخواد حرف اونهایی رو بشنوم که بهم محبت دارند یا حداقل بلدند حرفهای خوب بزنند یا حرفها رو خوب بزنند.

نجات دهنده ای هست؟

درگیر زندگی ماشینی. همیشه دونده. همیشه عقب. تمام کارها نصفه- نیمه. همیشه کاری- قراری مانده در صف انجام.
سرعت گذر زمان انقدر زیاده که انگار قرار نیست هیچ وقت به گردش هم برسم. به خودم اومدم و میبینم این اصلن اون چیزی نیست که از زندگی میخواستم.
فقط کافی ه شجاعت رها کردن و از نو شروع کردن رو داشته باشم اونوقت شاید همه چیز بهتر بشه. شرطش اینه که دیگه انتظار معجزه نداشته باشم.
دلم برای پسرم تنگ ه. همین حالا که گوشه ی این ساختمان قدیمی نشستم.

پ.ن: دیروز بعد از اینکه مثلن خواستم یک ساعتی بین دو تا کلاس رو به نحو احسن استفاده کنم و به خرید روزانه برسم و از شدت حواس پرتی سوییچ رو روی ماشین جا گذاشتم و مجبور شدم و وسط خیابون با دو تا کیسه دنبال اتوبوس بدوم و بقیه کارها هم به صورت دویدن و جا موندن یا رسیدن انجام شد، توی راه که میرفتم دنبال سام فاصله ی دو تا ایستگاه اتوبوس(چیزی کمتر از یک دقیقه) رو با دهانی باز خوابیدم و با صدای خر و پف خودم و افتادن کتاب از دستم بیدار شدم.
داره چند سالی میشه که من در تمنای بیشتر از سه ساعت خواب پشت‌سرهم موندم.


تا اینجا که هستم.

دهه‌ی اول: تمامن خوشی. تمامن کودکی. خاطره‌ی تلخی نیست همش سرخوشی بود از لحظه لحظه‌ی زندگی . جایی برای آزرده خاطر شدن نبود. حتی حسادتهای کودکانه، حتی اون همه سرشکستن و زخمی شدن و دردهای بی پایان از کشف دنیا و هیجاناتش، حتی دعواها و قهرها. دنیا به مرکزیتم بود وقتی توی خونه بودم با اسباب بازیهام، وقتی تصمیم به کشف تجربه ای میگرفتم و هیچ مانعی رو سر راه نمیدیدم و از دعواهای آینده واهمه‌ای نداشتم. وقتی کودکی میکردم وسط انقلاب و جنگ و کمبود با همشاگردیها.

دهه‌ی دوم: نیمه ی راه پدر رفت؛ درست پانزده سالگی. دنیای بیرونی، دنیای شاد و آزاد یه تین‌ایجر بود با تمام اون عشق و شورهای نوجوانی. رقصیدن‌ها و تیپ زدن‌ها. خوشی از اجازه داشتن برای رفتن به مهمونی یا شب رو در خونه‌ی دوست گذروندن. دوستان صمیمی که انگار یک روح بودیم در چند جسم. اما دنیای درونی آشفته از بلوغ و نوجوانی و کشف احساس عجیب به نام شاید عشق و بار غم نبودن پدر و کمبودش. تجربه‌ی دردناک اعتیاد یک دوست.*
مدیر مدرسه. مذهبی که جایی در روزمرگی نوجوانی ما نداشت و باید با هزار نیرنگ رعایتش میکردیم. سد کنکور.
گذشتن از همه‌ی اینها و شروع جور دیگر زندگی کردن.

دهه‌ی سوم: تجربه‌ی شکست و از جابلندشدن و خودشناسی. رفتن خیلی از آدم‌ها. آمدن خیلی از آدم‌ها به زندگی. داشتن دوستانی که گرچه دوستی‌شون مثل دوستان پشت میز و نیمکت مدرسه نبود و صمیمیتی در اون اندازه نداشت اما هزاران مرتبه بالاتر بود. جوونی کردن های پذیرفته شده‌ و بالغ. دوره‌ی رسیدن به ثبات. دوران خوب و بد دانشجویی. معلم شدن در منطقه ای بی بضاعت و دیدن و لمس کردن فقرو بلاهایی که پی آمدش بود. کار کردن در گروهی مردانه. پیشرفت. رسیدن به مرحله مدیریت. کات
ازدواج در شرایطی کاملن عجیب.
تجربه ی درد غربت. دوری از همسر و دوست و خانواده. تجربه ی زندگی با حداقل امکانات در حداقل فضا در مکانی با هزاران فرسنگ فاصله‌ی فرهنگی.
تلاش برای عادت به دوری و تغییر بنیادی کردن، جهانی دیدن و فکر کردن.

دهه‌ی چهارم: زندگی، درس، همسربودن، دوستی، ارتباط، کار و همه متاثر از مادر بودنم.

*دلم میخواست میتونستم خودم رو راضی کنم که جریانی رو که مربوط به خیلی سال پیش ه و ختم به خیر شده و دیگه رازی نباشه تعریف کنم. تا خیلی ها بدونند وقتی حرف از معتاد میزنیم منظور آدمهای عجیب و غریب با خانواده های از هم پاشیده یا نا متعادل و روح و روانی پریشان( چیزی که در همه قصه‌ها به غلط نشون داده میشه) نیست. حرف از اعتیاد یه دختر خیلی خیلی معمولی از خانواده ای خوب و معقول با تحصیلات بالاست که فقط تحت اجبار به این راه کشیده شد. و چه روزها و لحظه‌هایی رو من برای رازدار بودنم در اون سن گذروندم زیر سایه‌ی وحشتناک اعتیاد دوست.

پ.ن:آدمها همه پر از قصه اند. گاهی آرزو میکنم بشینم پای قصه‌هاشون و تا ابد گوش بدم.

Today's topics

"...One of the things he told me was that wait long enough and people will surprise and impress you. he said: when you are pissed off at somebody and you're angry at them,you just haven't given them enough time. just give them a little more time and they almost always impress you..."

A part of Randy pausch's last lecture speech witch made me think more about all of those people who I don`t like.

Thanx to 1pezeshk for links.

**********
به علت گیجی نویسنده حذف شد...

من فکر میکردم س. اند د سیتی اکران شده و هیچ کی تو این وبلاگستان نرفته ببینه و یه گزارشی بده و خانواده ای رو از نگرانی نجات بده! حالا دیدم انگار زمان اکرانش آخر می ه. حالا ببینیم اگه اون موقع اینجا هم اکران شد و مامان هم اینجا بود، مردای خونه رو بذاریم به امید هم و با مامان زنونه بریم ببینیم آخر و عاقبت این چهار تا چی شد.


پ.ن: این پست همینجوری که دارم درس میخونم و به امورات عقب افتاده در طول تعطیلات طلایی میرسم کامل میشه. شاید هم نشه. تا ببینیم!