مرسی آقای کوندرای نازنین

مدتهاست/ بود که لحظه هایم را جاودانه نکردم/ نمی کردم. لحظه‌های ناب که درآمیختگی با زندگی به شکلی کامل است. نه عکسی، نه نوشته‌ای. انگار تکه‌ای از روزهایم را گم کرده‌ام.
همه چیز را به خاطره سپردن خوب نیست. حافظه فراموشکار است گاهی. و گاهی خاطره‌ها را از ته ناکجای ذهن می آورد میگذارد جلویت. در لحظه‌ای که نباید و در جایی که جایش نیست. آن وقت تو می مانی و حجوم خاطراتی که یادت رفته بود. می‌شوی همان آدم آن لحظه و پرت می‌شوی به دره‌ی بی‌انتهای دلتنگی.
باید لحظه ها را ثبت کرد تا سنگینی تحمل ناپذیرش را شکست.

بهشت


۱. این روزها اشکم دم مشکم ه. دلم نازک شده و حتی با این کلیپ هم اشکهام جاری میشه. برای تمام حقوقی که با خط قرمزهایی که دخالتی در ترسیمش نداریم هر روز ازمون گرفته میشه. این کلیپ من رو یاد تمام اون چیزهایی انداخت که میدونم داشتن شون به حکم انسان آزاد بودن برامون بدیهی ه اما اجازه‌اش رو نداریم به حکم شرع، قانون، فرهنگ...

۲. سال 2005 فیلم Brokeback Mountain رو گرفته بودم. (روحت شاد Heath Ledger) مامان پیش ما بود. قبلش که داستان رو براش گفتم بهم گفت من با شاهرخ روم نمیشه بشینم این فیلم رو ببینم! بهش گفتم هیچ اشکالی نداره. اگه صحنه داشت رد میکنم. مامان کلن خیلی اهل فیلم و سینماست. از بچگیش عاشق دنیای هنر و سینما بوده و هنوز هم هست. مثلن اینکه جزء اولین کسانی شاید باشه که هر سال بلیط جشنواره میخره، تمام برنامه های هفت رو میبینه ....بگذریم.
قبلش هی میگفت میدونم این قضیه! هست اما مگه میشه طبیعی باشه؟ اما وقتی فیلم تموم شد کاملن تحت تاثیر قرار گرفته بود و از اون به بعد هیچ وقت نشنیدم که بگه همجنسگرایی غیر طبیعی ه یا وجود نداره یا چرا اینا اینجوری‌اند. هنر میتونه روی تمام مخاطبینش همچین تاثیری بذاره.

3. به اعتقاد من هنرمند در قبال جامعه متعهد ه. همینطور که من مهندس، دکتر، معلم یا هر چی که هستم در قبال کارم و حرفه ام مسیولم. بیان دردها و نشون دادن حقایق وظیفه‌ی هر هنرمندی ه و من از همین جا به احترام تمام هنرمندان/ انسانهایی که وظیفه‌ی حرفه‌ای‌شون رو درست و متعهدانه انجام میدند به احترام بلند می شم.

4. گوگوش هنرمند محبوب من نبوده. هرچند مثل همه‌ با بعضی از آهنگهاش خاطره دارم و دوستشون دارم. اما براش به عنوان یک هنرمند پیشرو و متفاوت احترام زیادی قایلم. با این کلیپ/ آهنگ‌ش هم یه بار دیگه نشون داد اهل بازگو کردن چیزهایی ه که خیلی ها اگه بهش اعتقاد هم دارن اما جرات گفتنش رو ندارن.

5. در راه رسیدن به کمال که غایت بشره کم کم یاد میگیریم که تفاوتهامون رو بپذیریم، همدیگه رو قضاوت نکنیم، حریم خصوصی آدمها رو نشکنیم هرچقدر هم که به هم نزدیکیم، و یادمون باشه که همه انسانیم ساکن این کره‌ی خاکی و مبنا رو بر انسان بودن بذاریم فارق از هر گرایشی که داریم.




شما قسمتی از خودتان را در روحم جا گذاشتید و گذشتید.

روحم نازک شده بود و شفاف،  عین شیشه. آنقدر که خودم رو درآن طرفش می‌دیدم. دختر دبستانی آن سال‌ها را.
نگین، مریم، بهارک، هنگامه، هدیه، فرناز، شادی ،روناک، سارا، پرستو و همه و همه آنجا بودند؛ انگار همه یک روح شده بودیم حک شده در خاطرات در و دیوار مدرسه.
پسر رو نگاه می‌کردم و دوستانش، که با همان شور و شوقی که ما داشتیم، با همه‌ی انرژی بی‌انتها و خالص کودکانه، مسرور از دنیایی که هنوز غم چندان جایی در آن ندارد سرگرم تماشا بودند و حرف زدن.
روحم راهی زده بود از قلب به پشت پلک‌ها. یک خط مستقیم. بغض سمج  را هی قورت می‌دادم. به یاد می‌آوردم که از آن روزها بیشتر از سی سال گذشته. آنها همه یا رفته‌اند یا آنقدر از من دورند که یادم رفته چطور به هم آن همه نزدیک بودیم.
دلم مچاله شد قد یه اشک. آمد تا نوک مژه‌ها.
بچه ها شروع کردند به ایراد گزارشات تحقیقات علمی‌شون. ما از این برنامه‌ها نداشتیم. دهه‌ی فجر فقط فرصتی بود برای فرار از فضای خشک مدرسه و سیستمی که در آن ده روز کمی روی خوش به ما نشان می‌داد. و مایی که از فرصت استفاده می‌کردیم.
آنتراکت برنامه ی بچه‌ها، اجرای گیتار پدر یکی از آنها بود. مرد زد به هدف. همه گروهی شروع کردند به خواندن. "یار دبستانی من". بچه ها هم آواز شدند و من به یاد تمام یاران دبستانی‌ام همراه‌شان شدم.
دیگر نشد بیشتر قورتش بدهم.
کسی اشکهای زنی در آستانه‌ی چهل سالگی را که روی صندلی فایبرگلاس سفید نشسته بود ندید. دخترک دبستانی آن سال‌ها خودش را پیدا کرده بود.

مشرق

  از کجا آمده‌ام  
آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر
ننمایی وطنم.

کرکره‌ها را کیپ بسته بودم، تا پایین، و پناه برده بودم به شوفاژ زیر پنجره. اتاق سرد بود. همکارم که با شوخ طبعی همیشگی‌اش گفت "سلام ارباب" و در ادامه گفت "چه برفی میاد!" گفتم:" دوباره؟ من که اومدم نمیومد." پنجره را رو به یکی از قدیمی‌ترین خیابان‌های قدیمی‌ترین محله‌های شهر باز کردم. و زل زدم به خورشید کم‌جون که بالای پشت بام خانه‌های خوابیده در افق جا خوش کرده بود. برف می بارید سنگین ، یخ زده، ریز و تند. انگار لج کرده باشد به خورشیدی که با تمام توانش فقط یک نور بی‌رنگ صبح‌گاهی بود. فکر کردم چند تا از پنجره های زندگی‌ام به شرق باز شده؟ به محل تولد خورشید، لابد در باور مردمان کهن. این جهت جغرافیا بیشترین نقش را در کل زندگیم داشته است. در سرزمین شرقی متولد شده‌ام. خانه‌ی پدری‌ام در شرقی‌ترین محله بوده است. بزرگتر که شدم  پنجره ی اتاقم رو به شرق باز میشد. به شرقی‌ترین کشور دنیا مهاجرت کردم، سرزمین خورشید، نی هون. و حالا پنجره اتاق کارم هم رو به شرق است. پسر که داشت برای کنفرانس علمی آماده می شد و سعی میکرد "چشمه‌ی نور" و همه‌ی اطلاعات مربوط به آن را حفظ کند به این فکر کردم که چطور این ستاره‌ی عظیم سوزان و این چشمه‌ی نور باعث کل حیات این کره‌ی خاکی بوده است و حتمن دلیل زنده بودن من. 

این قصه شروعی داشته است.

در ایستگاه قطاری ایستاده‌ام. هیچ کس نیست.  درودیوار و رنگ نور و همه‌ی فضا سفید چرک است. ایستگاه چند طبقه است و ریلها را بالای سرم و زیر پایم می بینم. من در میانه و روی یکی از هزار خط اینجا ایستاده ام. هیچ خاطره ای نیست. و هیچ کس را به یاد نمی آورم. خودم را هم. انگار از ازل وسط این جا پرت شده ام. پرت شدن را به یاد میآورم. چون افتاده بودم و برای سر پا شدن جان کندم.
صدای پارس سگ میآید. در جستجوی هویت ام و حتی این صدا را نمی شناسم. اما نمی ترسم. نترسیدن را میفهمم. وقتی سرک میکشم میبینمش که گوشه ای کز کرده. یک توله سفید با موهای بلند و صورتی زشت. سگ، اولین خاطره ی این فراموشی ست. 

صدای قطار  از دور می آید. و حالا ترسیدن را درک می کنم و اولین واکنش فرار است. هر چه صدا نزدیک تر میشود من هم سریعتر می دوم. سگ هم دنبالم میاید. وقتی صدا خیلی نزدیک شد به یک دالان رسیده ایم. بغلش می کنم و با هم از روی ریل خارج میشویم. نگاه می کنم و قطاری نیست. از زیر پایمان رد میشود. و دوباره هجوم صدا. و باز فرار کردن و این بار از بالای سرمان است که قطاری رد میشود. 

من هستم و توله ی بینوا در بغلم و ایستگاهی که هیچ مسافری ندارد و قطارهایی که از بی انتها می آیند و به بی انتها می روند.

گریه ام گرفته و حالا حس تنها بودن است که میشود دومین یادآوری من از هویت انسانی ام.

عمیق میدانم که حالا من ام و تمام ادراکی که باید در میان این ریلها و قطارها به دست بیاورم.

صبح شده و بیدار شده ام. 

واژه‌‌ها و رفتار ناخودآگاه

در سه تا از پست‌هایم کلمه‌ی نهیب و عبارت "به خودم نهیب میزنم" را نوشته‌ام. باید دنبال جایگزین مناسب به جا آن باشم. هم واژه هم عمل...

"من به پايان دگر نينديشم"

با افتخار مادری که برای فرزندش وقت می گذارد برگه‌ی مرخصی ساعتی را امضا می‌کنم و از شرکت می‌روم بیرون. کمی زودتر می‌رسم و با مادران دوستان پسرک کمی گپ می‌زنم. همه راضی‌اند از متد مدرسه و سیستم آموزشی آن. من هم همراهی می‌کنم؛ لابد برای عقب نماندن از بقیه.  آیا واقعن استانداردهایم رعایت شده یا با انتخاب های محدودی که دارم بهترین انتخاب را کرده‌ام؟ به خودم نهیب می‌زنم که قول داده ای فراموش کنی تمام چیزهایی را که با رفتن از ژاپن از دست دادی که سیستم آموزشی یکی از مهمترین آن‌هاست.

 تمام مدرسه پر از پوسترهای زبان است که کار دست خود بچه‌هاست، و در دیوار سالن اجتماعات پر از عکس و نقاشی و کاردستی همه به انگلیسی. 
 یاد پدری می افتم که زمان ثبت نام در دفتر مدرسه دیدم و گله مند بود از کم کاری مدرسه در تعلیم زبان و پاسخ مدیر که آقای ... نکند درگیربرآورده کردن آرزوهای دست نیافته ی خودمان در فرزندمان باشیم. به خودم می گویم "هی واز دفنت لی رانگ" جو زده‌ام انگار. امروز فقط انگلیسی حرف زدنم می‌آید و از دیشب هم که خاطره تدریس زبان به کودکان ژاپنی در من زنده شده آهنگ "پیس پودینگ هات" از کله‌ام بیرون نمی‌رود.

اولین ردیف بعد از بچه‌ها جا می‌گیرم. درست پشت سر پسر و دوستان فابریک‌ش . وروجک‌ها برای دور ماندن از چشم مراقبین و با خیال راحت حرف زدن، دورترین صندلی‌ها را انتخاب کرده‌اند. با چشم دنبال "ش" می گردم. وقتی میرسد با هم یک ردیف به بچه ها نزدیک‌تر می شویم و می‌نشینیم کناردست آخرین گروه بچه‌ها. 
 یکی از دومی‌ها شروع می کند به خوش‌آمدگویی واعلام  برنامه. تعجب کردن من هم شروع می‌شود از این همه مهارت زبانی و هی بیشتر و بیشتر می‌شود. بچه ها تکی یا گروهی نقشی را که دارند ایفا می کنند و یکی از یکی بهتر، سلیس تر و مسلط تر.

حالا هجوم سوال‌ها ست در ذهنم و عذاب وجدان‌های آمیخته به کمی حسادت. خدایا این مادران کی این همه وقت برای فرزندان‌شان دارند؟  چطور از پس آرام کردن کودک‌شان و نشاندن‌ش سر زبان بر می‌آیند؟ من با این همه زوری که می‌زنم تازه توانسته‌ام به پسرم یاد بدهم نگران تکلیف‌هایش باشد, بی من تمرین پیانو کند و با کمک فلش کاردهای زبانش در حین بازی و حال کردن کمی لغت یاد بگیرد. صدای مادرم که مثال‌هایی از بچه‌هایی که چند زبان بلدند و انگلیسی را عالی حرف میزنند در سرم می پیچد.

اطمینان دارم  که دوستم هم از طایفه ی خودم است و شاد بودن بچه ها را به اینکه کلی مهارت همزمان بلد باشند ترجیح میدهد. به "ش" میگویم انگار بچه های ما شاگرد تنبل های کلاس اند. نقش چندانی هم ندارند. و بعد از اینکه به خودمان خندیدیم تصمیم میگیریم پسرها را بفرستیم کلاس زبان.

به صورتهایشان نگاه می کنم که سرخوشانه دارند نقشه ی سفر به شمال میریزند و ما را هم می خواهند با خود ببرند.

عذاب وجدان جایش را به آسودگی می‌دهد. پسرم با همه‌ی درگیری‌های من، شاد است و و بدون حس رقابت تعلیم می‌بیند. این شاد بودن ارزشمندترین دست‌آورد این سال‌های من است.

روزی قطاری از این آبادی رد شده است.

بعدازظهر کسل زمستانی. تعطیلاتی که یکی بعد از دیگری با دلمردگی کش ‍پیدا می کند تا صبح فردا. دستهایی که همراه نیست، حامی نیست و من را در تنهایی‌هایم جا می‌گذارد.
به پسر فرصت استراحت داده‌ام برای شروع تکلیف بعدی. روی تخت دراز کشیده‌ام و به دیوارهای اتاق و همه‌ی دیوارهای زندگیم فکر می‌کنم. و راه گریزی که ندارم. سردم است. درد ناآشنای این روزها از دو استخوان پایم تیرکشان می گذرد.
ژاکت سورمه‌ای را دور خودم می پیچم و به خواب میروم. در خواب در میان برف‌های دشتی بی‌انتها قدم میزنم. و پاهای سنگینم را با وزنه‌هایش، لخ‌لخ کنان به زحمت دنبال خودم می‌کشم. صدای زوره‌ی باد می‌آید. همان موسیقی متن عصر یکشنبه‌های غربت و تنهایی خوابگاه. در کشور زنبورهای کارگر هستم. از دور صدای قطار را می‌شنوم که بی‌اعتنا به من می‌گذرد . روحم خمیده می‌شود و آتقدر در خودش فرو میرود که می‌شود اندازه‌ی یک کف دست. حالا این روحم است که خلاف همیشه تحمل جسمم را ندارد. آنقدر کوچک شده که جای هیچ چیز را ندارد. می‌خزد به گوشه‌‌ای از این کالبد و گم میشود در حجم من. 
پاهایم به یاری روحم تحمل بار سنگین وزنم را ندارد.
پاهایم تیر می کشند. بیدار میشوم. چند ثانیه مانده تا پنج دقیقه استراحتم تمام شود.

دخترک آینه ها

هر روز صبح از خواب بیدار که شدم و تلخی زهرآلود رنج این روزها که یادم آمد؛ به خودم نهیب میزنم تمام چیزهایی را که باید برایش شاکر باشم. از همان تاریک و روشنی؛ دخترک کز می کند و می خزد کنج دیوار. من دست و صورت میشویم، لباس می پوشم، صبحانه و ناهار خودم وپسر را آماده می کنم و او باچشمانی پر از درد من را نگاه میکند. به روی خودم نمی آورم. پسر را بیدار می کنم، قربان صدقه اش میروم و محلی به دختر گوشه ی دیوار نمی گذارم. فرصتی نیست. نقاب بزرگسالی زده ام تا از پس وظایف در طول روزم بر بیایم. وقت رفتن نگاهی به این روح در هم خمیده ی غمگین می اندازم؛ در را به رویش میبندم و در تنهایی خانه او را جا می گذارم. 

واکنی سنگ‌ها

شاید نوشتن این پست اصلاً لازم نباشه. شاید هم لزومش فقط برای خود من ه. همون واکندن سنگ‌ها که آدم تکلیفش حداقل با خودش معلوم باشه و هی به خودش نهیب نزنه و خودسانسوری نکنه.

مدتهاست که حسی در من مانع شده از نوشتن. چیزی شبیه خودسانسوری. که لذتی مدام رو ازم گرفته.

هر کس به دلیلی می نویسه. یا بهتر بگم وبلاگ می نویسه. کسی از دغدغه‌های اجتماعی می نویسه کسی از نگرانی‌های سیاسی. کسی از خاطراتش در خوشی‌ها یک نفر دیگه از ناخوشی‌هاش. یکی دلش تنگ ه، یکی دلش خون و یکی هم خوش.

من اما همه‌ی این مدل‌ها رو نوشتم. یه روزی دلم درگیر غم غربت بود، یه روز فمینیست شدم، یه روز خاطره نوشتم، یه روز از حس عجیب مادری. یه روز از هنر و سینما، یه روز هم شدم مبلغ فرهنگ و سنت ژاپن. اما کم‌کم شکل اینجا شد شبیه غم‌نامه. همون وقتهایی که شاید درگیر بزرگ شدن شدم. آدمیزاد تا والدش شروع به رشد نکرده یا به ظهور نرسیده اینجور رنج و تلخی رو نمی‌تونه تجربه کنه. هر چی هم که میگه بیشتر غر ه تا غم و درد.

دلیل نوشتن و محتواش هر چه که بود خوب میدونم دلیل ننوشتنم خود سانسوری بود و ترس از قضاوت. اینکه دچار تلخی و غمی شدم که جرأت نکردم اینجا بنویسم ازش. که اون وسط‌ها اگر روزهایی هم بود و چیزهایی که می‌خواستم ازش بگم که ربطی هم به این رنج و درد نداشت، نتونستم. یعنی نتونستم با خودم صادق نباشم و فقط از گل و بلبل بنویسم.

حالا اما دوست دارم دوباره نوشتن رو. و می‌خواهم تجربه کنم نترسیدن از قضاوت شدن رو. همین اول کاری هم یه خواهشی دارم از هر کسی که اینجا رو میخونده (چه دوستش داشته چه نه) اینکه اگه به نظرش اینجا حوصله‌اش رو سر میبره وکلن فکر می کنه «اه چه خبره همش می‌نالی»‌ لطفن بی خیال اینجا. فضای مجازی پره از جاهایی که به شکل های مختلف حال آدم رو خوب می‌کنه. 

من این یه متر جا رو برای نالیدن نیاز دارم.

از رنج ها

آدمیزاد به همه چیز عادت می کند. حتی حمایت نشدن...دیده نشدن...
به قوی دیده شدن وقتی عاجزانه در درون ضعیفی ...

دفاع, فرار, ترس یا هر چه اسمش هست...

اواخر مهر پارسال, بعدازظهر خوب پاییزی, وسط‌های هفته. دل مادربزرگ گرفته بود و مامان هم بدش نمی‌آمد هوایی بخورد. پسر را از مدرسه برداشتیم، یک ‍پرس جوجه کباب از نایب خریدیم و رفتیم پارک جمشیدیه. در حالی که مادربزرگ سعی می‌کرد راه را طی کند و سخت تلاش می‌کرد تعادلش به هم نخورد، مامان روی صخره‌ها نشست و شروع کرد به غذا دادن پسر که حالا داشت توی گودال جلویش سنگ و چوب می‌انداخت. من در میانه‌ی هر دو بودم و بیشتر نگران قدم‌های آرام مادربزرگ.
هنوز دو- سه قاشق از خوردن غذا نگذشته بود. برگشتم و دیدم دو تا سگ هار به مامان و سام نزدیک شدند و یکی که بزرگتر بود از کنار صورت مامان سرش را آورد به سمت ظرف غذا. پریدم غذا را از مامان گرفتم و جیغ زدم و مامان و سام که پا گذاشتند به فرار. مامان بزرگ دورتر بود. سگ با دهان کف کرده و چشمهای گرسنه حمله کرد طرف من. راهی نبود. در کسری از ثانیه انتخاب کردم فرار را برای دوی از شر به جای حفظ غذا برای پسر. کل غذا را پرت کردم و دویدم.
وسط های راه دو تا از نگهبان ها رسیدند و رفتندسراغ سگ‌ها که حالا مزاحم کسانی دیگر بودند.
----
روزی که مرد تهدید کرد که من هیچی هم دستم نباشه این پول رو ازتون میگیرم و پیغام داد که من خودم حکم می‌دم و اجرا می‌کنم و با شناختی که ازش داشتم، احساس کردم همیشه مجبورم برای حفظ خودم/مون از سگ‌های هار گرسنه، تکه‌ای از چیزی که قانونی و درست حقم هست رو بدم تا آسیب نبینم.
 اون روز یاد این خاطره افتادم و حس بودن در دو موقعیت مشابه. در هر دو مورد هم روی کمک نگهبان ها نمیشه زیاد حساب کرد.

یک:من آدم بی ظرفیتی‌ام. هر چقدر تحملم در برابر درد زیاده اما برای خوبی و مهربونی کم میارم. اشکم در میاد.
عین یه فیلم ه یا همون زندگی موازی. حس میکنم تو این خونه متروکه‌ام خستگی در کردم و حالا آدمهایی که می‌شناختم, آدمهای نازنینی که روزگاری گذرشون به اینجا می‌افتاده, یکی یکی در خونه‌ام رو می‌زنند. و من از دیدنشون حس می‌کنم اونقدرها هم که فکر می‌کردم تنها نیستم.

دو: پشت چراغ قرمز نمی‌تونستم تشخیصش بدم. جلوی ورودی جا نبود و مجبور شدم جلوتر ماشین رو نگه دارم. داشتم به پسرک کمک می‌کردم تا راه بیفته که از پشت صداش رو شنیدم که گفت "سلام".
همیشه دوست داشتم چشمهای پر از شیطنت و سرشار از ذکاوت رو؛ و دوست دارم این تصویر از "ش" رو.

سه: روزگار با من خوب تا نمی‌کنه یا من با روزگار؟ یه جای کار انگار همیشه می لنگه. نه یه جای کار اصلن پا نداره که راه بره.

چهار: همه‌ی این سالها ننوشتن دلیلش همین تلخی‌یه که حالا شده روح زندگی من. تلخیی که هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌تونم از نگاهم و کلامم پاکش کنم.

پنج: چیزهایی رو نگفتم. به خیلی‌ها. از بودن در وضعیت‌هایی خجالت می‌کشم. از توضیح و توجیه کردن بدم میاد به خصوص وقتی هزار دلیل داره که من کمترین باعثش هستم.
 از قضاوت شدن اما وحشت دارم.

شش:در طول روزهام چند پاره‌ام و من در نقش‌هایی که از صبح تا شب ایفا می‌کنم و نقابهایی که میزنم زنی رو میبینم که اطرافیانش به هر نسبتی که باشند نمی دانند چه غوغایی درونش برپاست.

هفت: همه‌ی شهامتم رو یک جا لازم دارم.

هشت: زن رو به حسابی و معامله‌ای می‌شناختم. وقتی وایبر رو نسب کردم اون هم توی لیستم اومد. تکه ای که نوشته بود اما بیشتر از خنده دار بودن عجیب بود.
 "عشق فقط خدا"
 کسی که کمترین حرفهاش رو با پرخاش میگه. دست انداختن و مسخره کردن همسرش عادتی‌یه که فرقی براش نداره چه کسی اونجا حضور داره و راحت انجامش میده و البته جوابش رو ه میشنوه. این آدم رو شاید پنج بار بیشتر ندیدم و روان پریش بودنش از بار دوم معلوم بود. از اون آدمهاست که من فقط بلدم ازشون فاصله بگیرم تا آسیب نبینم. دروغ تنها چیزی‌یه که از خودش/ خانواده‌اش دیدم. اونوقت این نوشته ...

برخورد من فقط دیلیت کردن از کل لیست‌هام بود.

نه: اس‌ام‌اس اش که اومد احساس کردم همه یه تکه گوشت قربونی دستشون افتاده و دارن تکه‌تکه‌اش می‌کنند.

ده: کجایی آقای بیضایی عزیز که قسمت دوم "سگ کشی" رو بسازی. قسمت دهم یا هزارم رو حتی.

یازده: و این وسط من کارم و همکارهام رو دوست دارم. عجیب‌ه با این همه تجربه‌ی تلخ چه زود دوباره خوب میشم.

دوازده: اون فکر می‌کرد من باعث به هم خوردن برنامه‌هاو دفتر و بساطش در ترکیه بودم. و حالا فکر می‌کنم چه شانسی داشتم که وسط لجنزاری که اسمش کار بود و کارش دزدی من یک دوست خوب ترک اهل استانبول پیدا کردم.

سیزده: همه‌ی ب.زهایی که در زندگی بهشون برخوردم.

...

یک: هیچ وقت تا این حد نفهمیده بودم این همه متنفرم از دروغ...

دو: از آدمها ترسیده ام. انقدر که دایره ی نزدیکانم هر روز کوچکتر می شود و دریغ که همین تعداد هم دست بر نمیدارند از آزردن.

سه: فانتزی زندگی های موازی. چه لذتی ست مدام و چه دریغی ست همیشگی.

چهار: در این فانتزی ها همیشه منم و پسرک. مهم نیست قصه چیست و شخصیتهایش در چه زمان و مکانی اند. مهم اینه که نقش اولش منم و پسرک. نقشی که روزگار تا ابد عالم برام نوشت و این راضی ترین زیباترین پردردترین و بهترین نقشی است که هر لحظه بازی می کنم.

پنج: روزها از پی هم می گذرند و من چه ساده انگارانه دلخوشم به حداقل ها.

شش: بیشتر وقت ها حکایت عصر جمعه است یا شاید عصر یکشنبه ی زمستانی.

هفت:   حس می کنم از خانه ام سفر رفته بودم. بعد از سالها برگشته ام به همون خانه ی قدیمی بعد از زخم خوردن ها . روحم اما تکه پاره تر از قبل.

هشت: زخمهایم رو می جورم. همه تازه اند هر چقدر هم که قدیمی باشند. همه به آنی دوباره خونریزی خواهند کرد.

نه: من اما آرامم. نه آرامشی از جنس خوشبختی. از جنس استیصال و وادادگی.

ده: پدر دانشمند عاشق خانه ی پدری؛ زن میانسال تنها و کودک همراهش , دزد جوان و قاتل زیبارویش همه در قصه هایشان مانده اند. شاید روزی سرنوشتشان را نوشتم.

یازده: ساعت که نزدیک دو و نیم عصر شد؛ هر جا و هر وضعیتی که باشم چیزی از جنس دل نگرانی دستش رو می گذاره بیخ گلوم. تا زندگ بزنم  و مطمین از بازگشت سالم پسرک بشم دستش رو همونجا فشار میده.

نتیجه زندگی در یک محیط نا امن یا حس خودآزاری مادرانه؟

دوازده: چمدانهام گوشه ی دیواره؛ دارم سر و ریخت خونه رو برانداز می کنم و حالا باید خستگی در کنم. کوله بار سفرم رو باز کنم و بشینم وسطش به گشتن دنبال روزهایی که گذشت.

سیزده: از هر چی پنهانکاری ه متنفرممممممممممممم.

خانه ی متروکه ی تنهای من

اینجا شده عین خاطرات زندگی ژاپن. میام گاهی دست کاری ش میکنم. گرد و خاکش رو می گیرم. جای یه چند تا چیز رو عوض می کنم...
 اما جرات نزدیک شد بهش رو ندارم. نمی تونم توش بمونم. عین یه خونه ی قدیمی که نه دلت میاد بفروشی ش نه جرات داری باز بری توش زندگی کنی. دلت برای این همه خلوتیش میسوزه اما دوست نداری بهش برگردی. 
فرقی نمیکنه چقدر توش مهمونی دادی یا چقدر توش گریه کردی. مهم نیست که شاید بهترین و بدترین خاطراتت رو روی در و دیوارش ثبت کردی. 
یه حسی یه هوایی توش هست که یه چیزی از داره ازش میباره که از وقتی پا میذاری توش فقط میخوای زودتر درش رو ببندی و بری. 
شاید اسمش بازگشت به گذشته ی خویشتن ه.
  میدونم که اگه برگردم سیل حرفهای نگفته روی سرم خراب میشه. خاطراتی که حتی دوست ندارم برای خودم تکرارشون کنم یاد میاد و دیگه فراری ازش نخواهد بود..
چه دلم تنگ میشه برای اینجا. چه که دلم هوای روزهای قدیم رو میکنه. عین وقتهایی که دلم هوای خونه ی مادربزرگ رو میکنه یا حتی هوای اتاق قدیمی ام با پنجره ی رو به شهرش.


شاید روزی بیایی

گمش کردم خوشبختی رو.
خوشبختیم جایی گم شد بین روزهای عمر توی وطنی که هیچ جوری وطن نشد، که کودکیمون رو با جنگ ویران کرد و جوونیمون روبا نزاع سیاسی بی حاصل. ما حصلش شد در آستانه چهل سالگی بین مردمی زندگی کردن که بالاترین افتخارشون بیشترین فریبی ست که دادن. غریبه شدم بین آدمهایی که انسان بودن رو فراموش کردن و شروع کردن به دریدن هم برای کمی سهم بیشتر.
خوشبختیم وقتی گم شد که پدر رفت در اوج و ما موندیم و پله هایی که یکی یکی به زیر اومدیم از همه ابهتی که پدر به ارٍث گذاشته بود.
خوشبتیم توی تنهایی مادر و دیدن پیر شدنش بدون همدم گم شد. وقتی هر روز و هر شبم شد فکر بی همزبون موندن مادر و برای تکمیلش مادربزرگی که تمام دلخوشیش عصرها منتظر شدن برای شندین صدای بچه هاش ه یکی از شرق و یکی از غرب . تنهایی که توی هر لحظه حجم بی پایانش رو حس کنی.
خوشبختیم توی رنج غربت شاید گم شد وقتی بی صدا شکست من رو درد دوری. شاید بین روزهایی که به امید بهترین شدن سپری شد بی هیچ نتیجه.
خوشبختیم بین دستهایی که نتونستند انقدر قدرت داشته باشند که این روح رنج کشیده رو حمایت کنند گم شد وقتی بزرگترین نیازم رو برای امنیت بخشیدن بی جواب گذاشتند و من که از خیرش گذشتم.
خوشبختی من رو کسی، حسی یا سرنوشتی ازم گرفته.
غمگینم. عمیق و دردآور.

پ.ن: رسم زندگی ه که همیشه یه دلیلی برای زنده موندن میذاره. پسری که حالا همه ی اون چیزهایی رو که براش آرزو میکردم در وجودش داره همه ی دلیل مبارزه ی زندگیم شده.

عادت نمیکنیم

  از اول هفته شروع شد. 

شنبه: مدیر مدرسه پایگاه سنجش با زیر بار نرفتن اینکه اعلام ساعت اشتباه از طرف خودش/خودشون بوده. حتی با نشون دادن برگه ی  دستم با مهر و امضای خودش. و در آخر برای کامل کردن احساس بدی که منتقل کرد گفت شما چه جور مادر هستی که نمی تونی برای پسرت وقت بذاری. دلم میخواست چه جور مادر بودنم رو سرش فریاد بزنم یا فرو کنم توی حلقش. با یک جمله 6 سال مادر بودنم رو قضاوت کرد.
یک شنبه: مردک استاد دانشگاه است. از زیر دستان وزیر خیلی محترم علوم. وقتی من رو میبینه با پوزخند میگه اینه رفته مکانیک خونده این بره همون فیزیک رو بخونه. خودم رو کنترل میکنم. ترجمه درسهای خونده رو میدم دستش با واحدهای درسی ایران میگم ببینین درسهای من هم همونه. جا خورده که مهارت انگلیسیش رو زیر سوال بردم. بقیه استادها معتقدند حرفم درسته اما ایشون استادتره گویا. نمیفهمه وقتی از image processing میگم. بی سوادی از تمام کلماتش میباره و حالا که کم آورده ایراد میگیره که ا چرا پیش نیازها نیستند. توضیح دادن سیستم درس خوندن در ژاپن مشکلی رو حل نیمکنه . وقتی همه سوالهاش رو جواب میدم و از قانون وزارت خونه دلیل میارم برای محق بودنم، میگه من اگه قبول کنم میگن دختر خاله می حتمن. خونم به  جوش اومده میگم خدا رو شکر من تا حالا از این پارتی ها نداشتم و متکی بودم به تواناییهای خودم. که اگر بود نیازی به کمیسیون و غیره نداشتم بی مدرک وزیر میشدم. میدونم زدن این حرف توی وزارت خونه زیر گوش وزیر با کارمندهای از خودش بی سوادتر یعنی فاتحه خوندن به درخواستم اما زدم به سیم آخر .
دوشنبه: مردک خودش رو از بازماندگاه جنگ جا زده. کدوم جنگ؟ یه چفیه انداخته دور گردنش اما سر و وضعش و حرف زدنش شبیه لاتهای  توی فیلم فارسی ه. به کسی دروغ گفته و مبلغی رو از طرف من ازش گرفته. صدای من که در میاد یکی یکی همه میگن که با اونها هم همین کار رو کرده به شکلهای مختلف و سالهاست داره باج لات بودنش رو میگیره.

روزهام شده زجر بودن و زندگی کردن کنار این آدمها. دلم میخواد یه پاک کن بردارم پاک کنم همه ی بدها و پلیدیهاشون رو از روزگارم. شبهام شده بی خوابی از تاسفم برای زاده ی ایران بودن.

از هم وطنهام بیزار شدم. از تهرانم نه.

دچار مازوخیست شدم. سیم آخر رضا یزدانی گوش میدم؛ گریه میکنم؛ دلم میخواد واقعن بزنم به سیم آخر.  

می گذره این روزا از ما ، ما هم از گلایه هامون.
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون.
 

اما عادی نمیشن. ما میمیریم و وطن جای زندگی نشد.

سه اما تو بگو هزار

بد از ظهر مهد پسر رو تعطیل کردیم. دانشگاه رو هم. با همه ی آیه های یاس شوهر.
پیاده رفتیم تا ایستگاه اتوبوس. رفتیم تا ایستگاه قطار. با مترو تا "  می دای" . دو ساعت و نیم تا اونجا.
خوشحال از خبر خوب قبولی بورسیه برادر همون یکم قبل توی راه. درس  خوندن سبک بالتر.
ازدحام دانشجوها توی ایستگاه برای پایان هفته کاری. شب شنبه و شلوغی مرکز شهر از شروع آخر هفته.
تا 6 وقت داشتیم و 5:15 هنوز منتظر برادر و دوست ایرانی برای رفتن.
نگران و امیدوارم از تصمیم بازگشت به وطن و پایان غربت بعد ازهفت سال. تصویری مبهم از آینده.
پاسپورت به دست رسیدیم"ساکااِ".راه زیادی نبود پیاده از ایستگاه مترو تا ساختمان مورد نظر.
دیدن چهره های ایرانی وسط شلوغی چشم بادومی ها.
اتاق بوی جوجه کباب و لیمو عمانی میداد. دلمون هوس ایران رو کرد.
سه تا کاغذ گرفتیم با یه دنیا امید. بحث هامون رو کرده بودیم و انتخابهامون رو هم. طرفدار سفیدها بودم و دو تا مرد همراهم سبز سبز.
آخرین نفر بودیم شاید. اولین بار بود که توی این شهر هم سفارت صندوق گذاشته بود. کارمند سفارت میگفت این دفعه زندانی های ایرانی رو هم توی زندانهای ژاپن فراموش نکرده بودند.
انگشتهامون جوهری شد. یاد دوم خرداد به خیر.
گرگ و میش بود "یوگاتا"که راه افتادیم برگردیم شهرمون و تا برسیم از شب گذشته بود. با یه پسر خسته و یه شوهر منتظر و یه برادر مهمان.
زندگیم به سه دوره تقسیم شده ایران خوب:وطن. ژاپن:دوری. ایران بد:غریبه.
از فردای اون روز تا همین الان تلخترین روزها گذشته؛ به من. به پسرم. به ما. به دوستام. به هموطنهای ایرانم که زجر ماندن رو میکشند و اونهایی که دورند و رنج غربت.
ما کی از ته دل با هم خواهیم خندید؟

هجوم خاطرات با یک نشانه

"جان پسر، خوب است که هنوز نمیدانی بلندترین دیواری هستی که من میتوانم پشتش قایم شوم، هر وقت که همه نشانه ها تمام  وقت تلاش میکنند تا حالیم کنند زندگیم از اینی که هست بیهوده تر نمی شود."
زمستان با طعم آلبالو- الهام فلاح 
دوستش دارم.
------------
گوشم  به حرفهای پیرمرده که حالا همه ی قصه زندگیش رو تعریف کرده که چطور از گاراژ داییش شروع کرده از هفت سالگی و بعد مرگ پدر؛ که بی منت باشه کمکهای دایی واز همون جا رسیده به ریاست قسمتی از تمیرگاه وزارت فرهنگ اون موقع و همون موقع سه تا پسرش رو فرستاده پی موسیقی و چطور شده که حالا بزرگترینشون از اساتید درجه اول ویولون کشوره و اون دو تای دیگه هم اگه دکترا از اتریش ندارند اما در هنر دست کمی از برادر بزرگتر ندارند و دختر و نوه هاش همه شدند اهل دل.
برام میگه از کلی از خاطراتش.
صدای بلز و ریکوردر، قاطی با تعریف کردنهای پسر از آخرین کارتونی که دیده از توی اتاق میاد. کلافه ام از امتحان صبح و همه کارهایی که کردم و نکردم.
آقای "ر"  رسیده به وسطهای یکی از خاطراتش و روش به یکی دیگه از اساتید منتظر شاگرده. یه مجله ازروی میز برمیدارم و ورق میزنم. پشت مجله زده بهمن 89. من ایران بودم اون موقع. تاریخ های زندگیم از مهاجرت دوباره به ایران حالا به سه دسته تقسیم شده ایران خوب. ژاپن . ایران بد.
میخکوب میشن چشمهام به اسم یه بلاگر قدیمی بالای یه داستان پلیسی. دلم هزار بار برای اینجا و همه و اون روزها تنگ میشه.

دست گرمی

فرانسه میخوانم برای امتحان و  نمیدانم این را کجای دانسته های در هم برهم و به درد نخورم قرار دهم.

" م"پرسید: با چه اعتمادی و چه جراتی موجودی رو به رنج کشیدن در این دنیا مجبور کردی؟ برای اولین بار نتوانستم  مانور عشق مادری بدم. خفه شدم.

 

از جنس خاکستر

1.لابه لای روزهایی که میگذرند میگردم دنبال دلخوشی های کوچیکی که کمی رنگ تلخی ها رو خاکستری کنند. یه فیلم یه حرف یه لبخند روی خوشی میشه همه ی اون چیزی که برای گذروندن یه بیست و چهار ساعت بهش احتیاج دارم

2.با من این همه ایجوریم یا خیلی ها. اینش رو نیمدونم. اما اینو میدونم گاهی بعضی از آدمها هستند( مثل من( که همونجور که برای ادامه حیات به چیزهایی بیشتر از احتیاجات اولیه نیاز دارند و این نیاز هم یه نیاز تخیلی نیست و خیلی واقعی و درست و به حق ه؛ برای احساس خوشبختی هم به چیزهایی بیش از خونه و ماشین و همسر خوب و بچه ی سالم و عاقل و خانواده ی خوب و سالی یه بار سفر و کار و تحصیل و ...احتیاج دارند.

3.گاهی میدونی که بدبخت نیستی اما میدونی که خوشبختی ت هم چیزی از جنس یه حس موندگار شادمانه کم داره.

4.پیداش نمیکنم. نه اون حس رو نه خودم رو نه رضایتمندی رو.

5.نه اینکه هیچ وقت نبوده. اما طول عمر اون لحظه ها گاهی انقدر کم ه که نمیذاره شیرینیش بره بشینه ته روحت و لذتت رو قوام ببخشه.

6و"آدمیزاد تخم حسرت ه هر جا بکارنش آرزو میکنه کاش یه جای دیگه سبز میشد."

حکایت همچنان باقی ست.

با ترس و لرز میام سراغ اینجا. روزهایی بود که نوشتن تمام فرجی بود که نیاز داشتمبرای فرار از تنهایی،غربت و خستگی.
حالا دیگه اون روزها تموم شده. خیلی وقته که تموم شده. اما چیزی در من، در روح من از اون روزها تا امروز اومده که تموم نمیشه حتی وقتی غربتی نباشه یا خستگیی یا تنهایی. اما شاید هم هنوز هیچ کدوم اینها تموم نشده باشه. اونی که عوض شده فقط مکان بوده و روزمرگی. این بار حتی بدتر و عمیق تره دردش. تنهایی بین جماعتی که فکر میکنی باید رفیقت بشند چون از یه ریشه اید اما نمیشند. غربت هم تو جایی که وجب به وجبش بهت هویت میده دیگه اسمش غربت نیست عذاب زنده موندن ه. و خستگی از زندگیی که میخواستی و نشد که براش جون کندی و نشد که بهش ایمان داشتی و نشد.

روزی در این سه سال نبوده که نخواسته باشم بنویسم اما تکرار این حرفها با کلمات متفاوت نه دردی از من کم میکنه نه چیزی به اینجا.
قصه همون ه که بود.

1. خیلی آرام و بی عجله,جوری که فقط به اندازه ی لمس شدن حسش کنم دارم پروانگی رو تجربه میکنم. شاید اثرات نزدیکی به چهل سالگی باشد.

2. هروقت مرگی در خونه ای رو میزنه یاد من میاره که آیا زندگی ارزشش رو داره که این همه رنج رو تحمل کنیم. که این همه درد بکشیم برای درست کردن رابطه ای یا برگردوندن وضعیتی به حالت مطلوب این همه تلاش کردن آیا ارزشش رو داره. آیا رها کردن و رها بودن کلن بهتر نیست؟

3. دو سال بیشتره دارم سعی میکنم در این جماعت عجیب و غریبی که انگار هیچ وقت خودم عضوش نبودم جا بیفتم اما دریغ

4.آدم باید بدونه. یعنی بهتره که دیگه وقتی مثلن سی وهفت سالشه در جریان باشه که چی بیشتر از همه کمکش میکنه بفهمه زنده است وهنوز اون عضو گرد و بزرگ و سنگینی که همه جا حملش میکنه و تمام بدبختی ها و خوشبختی ها رو درک میکنه هنوز داره کار میکنه.
یکی کار میکنه و میفهمه زنده است یکی مینویسه یکی موسیقی میسازه یکی یه نقاشی میکشه یکی هم تا میتونه خوش میگذرونه. من فهمیدم فقط در پروسه ی یادگیری ه که حس زنده بودن رو میفهممش والا بقیه اش میشه روزمرگی. آره دیگه این هم یه شکلشه.


کاش های اولین پنج شنبه ی پاییزی

کاش آشتی کنم با اینجا.
کاش صمیمیت گذشته باز برگرده.
کاش یاد بگیرم نترسم از قضاوت شدن.
کاش اتفاقات بهتری بیفته تا باز باور کنم خدای من هنوز هست.
کاش یاد بگیرم با پسر درست حرف بزنم الکی جوش نیارم لوسش نکنم.
کاش وقتی حوصله ندارم بتونم بگم حوصله ندارم.
کاش همیشه حوصله داشته باشم.
کاش مثل مدیر مهد پسر بتونم همیشه بخندم وبه همه بگم عزیزم.
کاش پول بیشتری داشته باشم.
کاش میتونستم یه سری از فامیلها رو از لیست فیس بوک پاک کنم و ککم هم نگزه پشت سرم چی میگین.
کاش یه بار دیگه بابا رو ببینم.
کاش هیچ نوستالژی هیپ وقت نتونه در اعماق دل من بمونه.
کاش دلم برای ایران تنگ نمیشد. کاش هیچ وقت نمیرفتم از ایران. کاش هیچ وقت برنمیگشتم.
کاش کیوبم رو هنوز داشتم و بازیافتش نیمکردند.
کاش ایران تحریم نبود. کاش ایرانی ها رو باز دوست میداشتم. کاش این همه بد نبودیم.
کاش من همه ی این چیزها رو فراموش کنم و پاشم برم یه رنگ مو بخرم بزنم به کله ام که حداقل خودم برای خودم قابل تحمل باشم.

خواب خانم حنایی به مناسبت ده سالگی وبلاگستان

"...در رستوارن جنگلی خیلی زیبای ژاپنی با تمام دوستان وبلاگی جمع بودیم. همه بودند. حداقل تمام اونهایی که من از اون روزهای نوشتن و خوندن و کامنت گذاشتن یادم میاد. همه شاد و خندون از این جمع شدن. با موبایل شماره ی زیتون رو گرفتم که بهش بگم اگه دوست داره اون هم بیاد که همه ببیننش و بشناسنش. به بغل دستیم که پانته آ ی انار بود هم گفتم دارم به زیتون زنگ میزنم. جمع ساکت شد که ببینند زیتون بالاخره میاد یا نه تا بعد این همه سال بالاخره رخ نمایی کنه. یه دفعه موبایل یکی از همون بلاگر هایی که اونجا نشسته بود زنگ خورد. و همه سرها به سمت اون برگشت. از شدت هیجان آشکار شدن هویت زیتون و اینکه یاونی که گوشیش رنگ خورد یکی از بدوست داشتنی ترین های جمع بود از خواب پریدم قبل از اونکه بتونم چهره اش و هویتش رو به خاطر بسپارم..."

دلم تنگ شده برای اون روزها. برای از زندگی نوشتنهامون که گاهی رنگ سیاسی میگرفت گاهی اجتماعی . گاهی ما خارج نشین ها(راستی کی این اصطلاح رو مد کرد؟)از درد غربت میگفتیم و گاهی داخل نشین ها از درد قربت. گاهی میشدیم یه مادر تمام عیار احساساتی گاهی یه رفیق غمخوار گاهی یه همسر فداکار و عاشق یا یه پدر دلسوز. گاهی میرنجیدیم که تلخیش دورمون میکرد از دوستی های مجازی، گاهی انقدر قربون و تصدق هم میرفتیم که شوریش میزد زیر دل اونهایی که اون وضع رو دوست نداشتند.

من عجیبترین تجربه های زندگیم رو با نوشتن اون روزها ثبت در تاریخ کردم. برای خودم و برای اونهایی که به خانوم حنای اون روزها احساس نزدیکی میکردند.تجربه هایی که اگه ازشون نمیگفتم هیچ وقت نمیفهمیدم این آدمی که الان هستم چطوری این شکلی شد.

من از وبلاگستان و آدمهاش -چه خواننده و چه نویسنده-خیلی چیزها یاد گرفتم. اون هم وقتی که با دور شدنم از فضای اجتماع ایرانی میتونستم تبدیل به یه آدمی کاملن متفاوت بشم.

به امید اون روزی هستم که جایی از این دنیا خوابم تعبییر بشه.

...

یکم. حرفهایی هست که باید بگم. خیلی وقته که باید گفته بشن. اما موندن بیخ حلقم. چیزهایی هم هست که نباید هیچ وقت میگفتم اما حرف شدند و دیگه نمیشه برشون گردوند. خیلی ها رنجیده اند خیلی ها عوضی فکر کردند خیلی ها دچار خود بزرگ بینی یا سو تفاهم شدند و دیگه نمیشه هیچ جوری جمعشون کرد.

دوم. بدترین عیبم این ه که همه میتونن تحریکم کنند به کارهایی که دوستشون ندارم. به رفتاری که از خودم بعید میدونم. نزدیکی آدمها و شدت سوق دهندگیشون به بد شدنم نسبت مستقیم داره.

سوم. دلم میخواست از صبح که پا میشدم آل استارهام رو پام میکردم و میرفتم تو صف این فیلم و اون سینما دنبال دیدن فیلمهای جشنواره. مامان امروز با یه پزی برام گفت که چه حسی داشته تو صف وایسادن و با بغل دستیها گپ زدن و بعد هم فیلم دیدن. باید صبر کنم تا سام بزرگ شه تا یه روزی برسه که دیگه عصر بودن توی خونه برای منیه فاکتور ضروری تو زندگی نباشه.

چهارم."علایم حیاتی یک زن" رو خوندم و بسیار دوستش داشتم. مدتها بود به فضا و شخصیتهای یه کتاب اینهمه نزدیک نشده بودم.

پنجم.دیگه خجالت و ترسی از گفتنش اینطرف و اونطرف ندارم. اینه که اینجا هم میگم. من دلم دو تا بچه‌ی دیگه میخواد یه پسر یه دختر. سام اصلن حساب نیست. بچه ی اول اسمش بچه نیست؛ پدیده است که آدمیزاد رو با خودش میبره به دنیای ناشناخته ها.

ششم. آدمیزاد باید قسمتهای مزخرف زندگیش رو قبول کنه. شاید نتونه باهاش کنار بیاد یا اصلن از توانش خارج باشه که تغییرش بده،اما همین که فاکتهای آزار دهنده ی زندگیش رو پیدا کنه خودش یه قدم به جلوست.

هفتم.کشور آزادم آرزوست.

هشتم.مهاجرت دوباره به جایی که فکر میکنی میشناسیش و فکر میکنی آدمهاش برات آشنانند و نمیشناسیش و آشنا نیستند بیش از اونی که فکرش رو میکردم سخت بود. پوستم-مون رو کَند.

نهم. آدمیزاده دیگه. اولش دردش میاد بعد اما به یه چیزایی عادت میکنه یا شایدم به دردش عادت میکنه اما به یه چیزایی تا دم مردن هم بره عادت نمیکنه که نمیکنه.

دهم.تو این دنیا آدم برای دل رو به آتیش کشوندن زیاده. اما هیچ کس غم و رنجش دل من رو اینهمه به درد نمیاره مگه اون کسی که اصلن فکرش رو هم نمیکنه و نمیخوام هم هیچ وقت بفهمه.

یازدهم. قوی سیاه رو دوبار پشت هم دیدم و دوست داشتم. یکشنبه ی خوبی رو براش آرزو میکنیم.

دوازدهم. کلن برای منِ عامه، هنر موجودیست که :وقت تلخیها میتونی بگی آهان یکی دیگه یه وقت دیگه یه جای دیگه هم از این تلخی گفت. و وقت خوشیها میفهمی که یکی دیگه یه وقت دیگه یه جای دیگه اون خوشی و اون زیبایی رو دیده.

سیزدهم. اینکه تا "برادوی" بری و نتونی یه تاتر ببینی.

به مهشید و قیامه و روشنک که بهترینند.

روزی که از نیویورک برمیگشتم به خودم قول دادم باز اینجا بشه محل دوستیها. قول دادم به خودم که گرد و خاکش رو بگیرم و از ایام و خاطره هاش بنویسم. من از این صفحه آدمهایی رو شناختم که با همه ی دوریشون و کم دیدنشون اندازه ی دوستان قدیمی هم صحبتند و مهربون و خواستنی. که صمیمی اند. که میشه بدون توضیح دادن خودت باهاشون رفاقت کنی. که میشه بعد از یه رو خسته کننده باهاشون نشست به دیدن هامون و ده. که میشه باهاشون رفت توی پارک رویاهات و قدم زد. که میشه توی یه اتاق گرم هتل وقتی بچه ها سرشون به بازی گرمه از غذاهای لذیذ گیلکی بگی. که وسط خیابون ببوسیشون و خداحافظی کنی تا کی و کجا دوباره بتونی شانس دیدنشون رو پیدا کنی.

کسی اینجا دلش برای زندگی لک زده

میتونم هزار خط بنویسم از دلایل ننوشتن. میتونم هزار بهونه ی ریز و درشت بیارم که هیچ کدومش هم دروغ نیست. تا مدتی حتی خودم هم نمیدونستم دلیل اینهمه سنگینی چی بود که دل تمنا میکرد به حرف زدن اما دست پیش نمیرفت. که اون همه بار دل به کلمه سبک نمیشد. چند وقتی هست که فهمیدم دلیل نگفتن ها و حناق گرفتنم چی بود.
دوست نداشتم تلخی ایام و تلخی من توی این صفحه بیاد و حرف بشه و خاطره ی ثبت شده. نمیخواستم رد اون همه درد اینجا بمونه. همه ی همش همین بود. یه چیزی عین زهر توی رگهای زندگی من جریان پیدا کرده بود که هر جا بودم و هر وضعیتی که داشتم تلخ میکرد من رو و روزهام رو و حرفهامو.
یه روزی دیدم دیگه تموم شده. یه روزی تصمیم گرفتم تمومش کنم.
روزی که ازبالا به شهر آرزوهام نگاه کردم باورم شد رویاها میتونند به واقعیت برسند زودتر از اونی که بشه فکر کرد. فکر کردم زندگی هر جوری که ادامه پیدا کنه ارزشش رو داره که براش بجنگی. که وا ندی. دوباره زندگی رو دوست داشتم و بودن رو. دوباره از نو دلایل شاد بودن رو دیدم. دوباره غرق لذت زنده بودن و دوست داشتن و همه ی خوبیهای زندگی شدم.


بیا و نظری افکن

دلم برات تنگ شده خانوم حنا. برای همه ی این روزهایی که یه جایی ته وجودم قایم شده بودی و شدی. دلم برای سرزندگیت تنگ شده. برای سرخوشی هات . برای غصه خوردن هات. برای اینکه از خوب و بد روزگار بگی. از سختی های مهاجرت دوباره بگی. از اینکه غریبه شدی باز بین مردمی که قرار بود همزبونت باشند. از اینکه ارزشهات بدن اینکه بفهمی عوض شد. از اینکه این آدم جدید رو خودت هم درست نمیشناسیش و خیلی وقتها میمونی باهاش چی کار کنی.
دلم میخواست زبون باز میشد به گله کردن از وقتهایی که هیچ چیز اونجوری که باید باشه نبود. به همه ی دردسرهایی که برای پیدا کردن هویت گم شده ات کشیدی و میکشی و هنوز هم درست و حسابی پیداش نکردی و نفهمیدیش.
چقدر دلم خواست به زور هم که شده بیایی و بشینی کنارم و آروم آروم دردودل کنی بلکه یکم سبک بشم. آزاد بشم از این همه رنج.
نخواستی دیگه. هر کاریت کردم نخواستی. باهام قهر کردی انگار. عیب نداره.
همین فقط خواستم بگم دلم برات تنگ شده.

پ.ن:فیلترت هم که کردن دور از چشم ما!

کمی تا قسمتی خداحافظی

انگار باید پشت همون میز و همون کامپیوتر که رفیق هفت ساله بود بشینم تا خانوم حنای روحم باز نوشتنش بگیره.
شاید باید تو همون اتاقی که یازده تا هم اتاقی که هر سال عوض میشدند و من چند سالی بود قدیمترین عضوش بودم باشم تا اون حرفها اون جور که حس میشد زده بشند.
باید تو استراحت بعد از ظهری، وقتی دارم خستگی نصف روز رو از کار و رانندگی و رسوندن سام به مهد و بدو بدو برای رسیدن به دانشگاه در میکنم باشم که قصه های روزمرگی رو تعریف کردنم بیاد.
باید تابستونش پر از صدای سمی ها باشه با رطوبت نفس گیر. پاییز با سبکی هوا باشه و خنکای باد و آفتابی که انگار از خود بهشت میتابه و یه عالمه رنگ. زمستونش اون سوزه باشه که پوست صورتت رو میبره و سرمایی که هیچ جا حتی خونه ات هم تمومی نداره اما لحظه لحظه یادت میاره که زمستون ه ها. بهار باشه با اون همه گل و بارون و شکوفه های گیلاسش که فکر میکنی طبیعت آخر هنرش رو به نمایش گذاشته. انگار باید همه ی اینها و یه عالمه حس و رنگ و عطر دیگه باشه تا خانوم حنا بتونه حرف بزنه.
خانوم حنا با اینکه تو بچگیم در من زاده شد اما اونجا بود که پا گرفت و بزرگ شد. و حالا جا مونده تو اون روزهای اون سر دنیا.
دلم تنگ میشه براش. چه پنهون که خیلی هم تنگ میشه. با اینکه دیگه روم نمیشه از دلتنگی برای اون بگم و از نوستالژی برای اون روزها بنویسم بس که شکوه کردم تو این خونه؛ اما میگم که تا آخر عمر برای اون قسمت که انگار با اون شکلش تموم شد دلتنگ میمونم.
اصلن من آدم دلتنگیهام. همیشه یه گوشه ی دلم برای جایی یا کسی و بیشتر از همه برای خودم- خود قدیمم- تنگ ه.
دلم نمیاد دیگه اینجا بنویسم. انگار بی حرمتی ه به اون زن که بیست و هشت ساله رفت و سی و پنج ساله برگشت.
هنوز هم نوشتن بیشترین آرامش رو میاره برام؛ همینه که خونه ی مجازیم رو هم این روزها عوض کردم تا با حال و هوایی که عوض شد همخونی بیشتری داشته باشه.
شاید قسمتی باشه برای ظهور یه آدم جدید از من.
به امید دیدار خانوم حنا

پ.ن: از دوستان ماه قدیمی اینجا- لذتی داره وقتی که دوستان اینجا هم بشند دوستان قدیمی-هر کس خواست که با این آدم جدیده دوست باشه یه خبری بده تا آدرس رو براش بگم.
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم

جهت ثبت در تاریخ

هنوز هم ننوشتن به قوت خودش باقی ه. فقط جهت آینده مینویسم.
موندم با این همه ابهام چطور بین سه کاندید مقابل رییس جمهور فعلی باز هم موسوی بیشترین طرفدار رو داره؟
خداییش جوگیر نشدیم؟ دقت میکنیم داریم چی کار میکنیم؟
کروبی و رضایی فقط هیاهوی موسوی رو ندارند والا من که خارج از ایران هستم و دور از هیاهوی انتخابات و انتخابم رو محدود کردم به شنیده هام از خود نامزدها و خوندن برنامه ها و نظراتشون نمیتونم خیلی به موسوی خوش بین باشم و روز جمعه هم انتخابم حتمن بین کروبی و رضایی خواهد بود؛ به خاطر شفافیت برنامه‌ها و نظراتشون و تیم حامیانشون.
با احترام به موسوی و همه ی طرفدارانش امیدوارم این رنگ سبز که اینروزها رنگ غالب ایران شده همیشه پایدار بمونه.

از خیانت و عشق

باورم نمیشد. نه خدای من باورم نمیشه که میتونست بعد از این همه سال زندگی مشترک همچین کاری بکنه. وقتی پنج صبح توی تاریک و روشنی سایه اش رو دیدم که داره توی بالکن سیگار میکشه تازه فهمیدم کار از کار گذشته. بله؛ این شوهر بی معرفت من تنهایی تا صبح داشت 24 میدید یه نفس. بی من چطور بهت چسبید آخه؟

*****

یادمون باشه قضاوت نکنیم. من کردم. فقط حالا میفهمم که اشتباه بوده.
یادتون باشه اگه یه مادری رو با پسرش دیدید که خیلی هر دو اول صبحی آراسته اند اما موهای مامان ه فرق سرش رفته هوا بدونید که حتمن در آخرین لحظه که داشته از خونه میومده بیرون ، در حین کفش پای بچه اش کردن یه دفعه بچه هه عشقولانه شده و مامانه رو ناز کرده. مادره هم نفهمیده و تا بیاد و خودش رو توی آینه نگاه کنه هزار نفر بلکه بیشتر توی همون شمایل دیدنش!
کلن اگه مادری رو دیدید که صحنه ای کمدی رو ایجاد میکنه هیچ بهش نخندین یا اگه هم خندیدید دلتون هم به حالش بسوزه که شاید تلاش مذبوحانه اش برای مرتب بودن توسط همون موجودات فسقلی به باد فنا رفته.

یک هفت‌تایی مقدس

1.عین همون روز آخر ؛ دم رفتن از اون خونه ی قدیمی بود حس و حالش وقتی دیشب به هوای هواخوری و چرخی زدن شوشو سر ماشین رو کج کرد به طرف دانشگاه. اومدیم تا دم ساختمون خوابگاه و یاد بهارشش سال پیش کردیم و اولین ماه های هم‌خانگیمون. چه زود گذشت.

2. من در این شهر بزرگ شدم. همه جوره. یه دختر نیمه مجرد- نیمه متاهل اومدم اینجا با تمام امیدم به آینده. به اینجا اومدم تا دنیای دیگه ای رو تجربه کنم و زندگی رو به شکل و شمایل دیگه ای یاد بگیرم. یاد گرفتم. خیلی چیزها. توی این مسیر ازدواج کردم. خونه ی مشترک ساختیم با هم. از بد و خوب روزگار گذشتیم کنار هم. شاید گاهی به اشتباه مقابل هم. سام، هیجان انگیزترین و عجیبترین اتفاق زندگیم، اینجا به دنیا اومد. اون رشد کرد و من بزرگتر شدم. تنهایی رو به شکل غربت اینجا فهمیدم چیه و با هم بودن رو اینجا یاد گرفتم.
این آدمی که حالا داره این کلمه‌ها رو مینویسه نه اینکه هیچ شباهتی نداشته باشه به اون دختری که مثل همه ی مهاجرها اشک هاش رو پشت شیشه های هواپیما پاک کرده؛ اما شده زنی که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد بشه.
این تغییر و این رشد رو دوست دارم و بهش احترام میگذارم. آرزو میکنم که تجربه ی همه ی این سالها زندگی کنار مردم شرقی ترن و شاید به تعابیری مدرن ترین ، سنتی ترین و بی احساس تری، منظم ترین، پر استرس ترین و ... خاکهای جهان کمک سالهای روبروم باشه به وقتش.
.شاید قسمت این بود که همیشه وقتی فرمی، برگه ای برای سام پر میکنیم و اسم این شهر رو برای محل تولدش مینویسیم یاد اینجا وروزهاش بیفتیم.

3.امروز برگه ی درخواست کنسل کردن مهد سام رو از ماه بعد پر کردم. حس عجیبی بود. یاد اولین روزی افتادم که سام سه ماهه رو دادم دست مربی.

4. هنوز هم مطمین نیستم که دارم برای همیشه میرم یا اینکه شاید برگردم و برگردیم هر چند کوتاه باز زمانی رو اینجا باشیم. اما میدونم که این شهر و مردمش برای من تموم شده است.

5.چطور میشه هفت سال خاطره و زندگی رو جمع کرد توی چند تا چمدون و بسته؟

6. دلم برای آرامش، نظم و پاکیزگی، طبیعت زیبا و مردم روستایی، شالیزارها، باغهای خرمالو و همه‌ی زیبایی های اینجا تنگ خواهد شد.

7.یعنی میشه جایی در این دنیا باشه که من- ما اونجا آروم و قرار بگیریم؟






شهود

زیبایی پروانه شاید فقط کمی‌ش به جهت بالهای رنگین ش باشه. وقتی از نزدیک بهش نگاه می‌کنی کمتر از دیگر نمونه های هم خلقتش چندش آور نیست.
دلیل اصلی زیبایی پروانه اما به خاطر زیبایی بال زدن و پریدنش ه.

پ.ن:من همه دردم از بلد نبودن زیبا پرواز کردن ه.

کمی انصاف

چشمم رو به تمام خرابیهایی که تو این چهار سال به ایران و اقتصاد و فرهنگ و مردمش زده شده نمی بندم، قبول دارم که وقتی توی ایران جون آدمها کمترین ارزش رو داره و آدمها جونشون رو با بهانه هایی به راحتی با اعدام و سنگسار از دست میدند یا بی بهانه در تصادف و حوادث میمیرند؛ میدونم که فقر و فساد و بی اخلاقی انقدر در ایران ریشه دار شده که شاید اگه همین حالا هم پروسه ی رشد و ترقی ایران شروع بشه تا صد سال دیگه هم نشه جبران این همه عقب افتادگی رو کرد؛ میدونم حکومت ایران خودش در مورد اقلیت های ایرانی رفتار نژادپرستانه داره؛ یادم هم نرفته بیانات رییس جمهور و بقیه حاکمان ایران چه هزینه ی سنگینی رو به ایران وارد کرده؛ اما میخوام بدونم کجای این حرف احمدی نژاد غلط ه؟
" به بهانه هولوکاست با تجاوز، ملتی را آواره و عده‌ای را از آمریکا و اروپا و سایر کشورها به آن سرزمین منتقل کرده و حکومت جعلی برپا کردند و در واقع به بهانه جبران صدمات نژاد پرستی در اروپا، خشن ترین نژاد پرستان را در نقطه‌ای دیگر یعنی فلسطین حاکم کردند".
غزه رو که هنوز یادمون نرفته؟
گاهی میبینم و میخونم که نفرت از حکومت ایران چنان در طبقه ی متوسط و جامعه ی روشنفکر ما عمیق شده که نمیذاره واقعیت های جهان اطرافشون رو درست ببینند.

...

1.فرضیه ای وجود داره که میگه سرعت گذشت زمان با بچه دار شدن رابطه ی توانی داره

2.آدمها با کلی فاصله گاهی دقیقن در یک نقطه از زندگی می ایستند. و به یه موضوع فکر میکنند.

3.All my fantasy women.

4.موهاش رو فر فری همونجوری که از خواب بیدار شده نوک کله اش بسته. یه تی شرت صورتی ه جیغ روی یه تی شرت مشکی پوشیده با یه شلوار جین کهنه که پاچه هاش رو نا مرتب بالا زده. با کتونی. کلی داره با این تیپ زیادی غیر رسمی و آزادانه اش حال مکینه. امروز خانوم حنای صورتی شده.
خفه شدیم از دست این ژاپنی های اتو کشیده.

5.مرسی دوستم از چتی که با هم داشتیم. خیلی خیلی خیلی چسبید. حرفهات و فکرهات که خیلی به حرفها و فکرهای من شبیه ه؛ کمکم
کرد که بیشتر به راهی که بهش فکر میکنم اطمینان کنم.

6.
Karakaisuru=Tease,Make fun of
این کلمه رو از دیروز یاد گرفتم و شده لغت روزم. کلی باهاش حال کردم.
در پروسه زبان یاد گرفتن یه جایی هست که شاخ غول اولش شکسته میشه و میرسید به جایی که یادگیری میشه یه رمز گشایی خیلی فان. اونوقت ه که با کلک ها و ادا و اصولهای زبان دارید آشنا میشید و حالش رو میبرید. من درست حالا که دارم از ژاپن میکنم و رسیدم به این نقطه. What a pity!

7.دو -سه روزه میگه توی بالکن میمون اومده. دستهاش رو هم میگیره بالا و پایین سرش و ادای میمون در میاره. موندم سایه ی برگهای گلها رو شبیه میمون می بینه یا خواب دیده.

8.کلن چی میشه که بچه که هستیم این همه حرفها و فکرهامون دور و بر حیوانات و طبیعت و موجودات خیالی میگذره ؛ بعدش که بزرگ میشیم همه ی حس مون رو از دست میدیم و دیگه در خواب و بیداریمون برای لحظه ای هم به این موضوعات بهایی نمیدیم؟
انگار پروسه ی رشد جدا شدن از دنیای تخیل و دنیای زیبایهای موجودات عالم ه و وارد شدن به دنیای جدی یه انسان ها.
برای همین ه که میخوام بذارم تا اونجا که میتونه بچه بمونه.

9.این روزها تنها کسی که من روسوژه ی عکسهای خودش میکنه سام ه.

10.در حالی که تمام فیلمهای کرایه ای در نوبت دیدن دارند خاک میخورند این شبها کلاه قرمزی و دیگر هیچ. و من و شاهرخی که باز بچه میشیم و بزرگ میشیم.

11.نویسنده ایرانی برنده جایزه "نویسندگان جدید" در ژاپن شد
من زبانم قاصره از بیان احساس خوبی که بعد از خوندن این خبر دارم.

12. همیشه همین یه دونه کم میاد.

13.ندارد

...

1.خارش انگشت اشاره گرفتم.

2.یعنی خیلی ها. موندم از این بیشتر میشد بد آورد. گند بزنند هر چی رشته ی مرتبط به ماشین و کوفت ه و از اون بیشتر گند بزنند تمام خودرو سازی ها و صنایع وابسته بهشون رو. من که عطاش رو به لقایش بخشیدم با این اوضاع خراب اقتصادی.

3. عجب عجوبه ای بود این خانوم سوزان بویل . من طبق معمول احساساتی شدم و اشک تو چشام جمع شد.

4.Doubt از اون فیلمهایی بود که تکلیفم باهاش معلوم نبود. آخرش نفهمیدم خوشم اومد یا نه.
کسی چیزی دستگیرش شد؟

4.انقدر هوا خوبه که باور کردنی نیست. میشینم توی بالکن و به این شهر و روزهای رفته فکر میکنم و اینکه کاش زودتر همه چیز عوض میشد و من از این سیستم اعصاب خرد کن زندگی ژاپنی نجات پیدا میکردم. و نجات پیدا میکردیم.

5.برای یه ترم مرخصی گرفتم و میخوام تکلیفم رو تا پایان این مرخصی معلوم کنم. احتمال اینکه درسم رو همین جا رهاش کنم و بی خیال دفاع آخر بشم خیلی خیلی زیاده.
کار و کلاس و هیچی هم برای سال جدید نگرفتم. شدم خودم و روزهام . آماده ی اومدن به ایران م. اگه گیر این چند تا کار نبود حالا من هم داشتم برفهای بهاری تهران رو از پشت پنجره نگاه میکردم.
It feels so good to be free of any responsibilities beside what you have for your family.

6.حرفهایی میزنم که فکرهام نیست. و فکرهایی میکنم که بیان کردنی نیست.

7.دچار یه ابتذال دوست داشتنی شدم و کلی هم باهاش حال میکنم. ابایی هم نشون دادنش ندارم. از اون بیشتر از اینکه میگم دچار ابتذال هستم هم حرصم میگیره. همین که خوش باشی در زندگی کافیه حالا حتی اگه در باورهای قدیمت اسمش مبتذل بودگی باشه.

8.در هر زندگی زناشویی هست لحظه هایی که میگید من چرا این آدم رو شریک زندگیم کردم. یعنی اون وقتهایی که پارتنرتون روی اعصابتون مشغول پاتیناژ رفتن ه، کلن از خودتون و انتخابتون تعجب میکنید. بعد یه لحظه هایی هم پشت این لحظه های قبلی هست- مثلن وقتی طرف ماچتون میکنه و از دلتون در میاره اون حرفهای بدش رو و اون حرص در آوردن هاش رو تلافی میکنه- که میبینید خوشبخت ترین آدم روی زمین هستید.
اصولن پروسه ی خرشدگی اولی و خرشدگی دومی یه چیزی تو همین مایه هایی که عرض کردم و احتمال اتفاقش بعضی وقتهای ماه بیشتره!

9.خر حیوان دوست داشتنی ه . کلن.

10. یکی از لذتهای بی انتهای زندگی وقتی هست که بچه ی آدم بوس سورپرایزی رو یاد میگیره و اون هم از روی غریزه. و یکی دیگه اش هم وقتی هست که بچه تون یاد میگیره وقتی عصبانی هستید با یه حرکتی حرفی ادایی به خنده بندازتتون. یه خوشیی داره ناگفتنی.

11.دلم غیبت و چای و خنده میخواد با همه ی زنان زندگیم.

12.مرض که ندارم. وقتی حرفی برای گفتن نیست نباید نوشت. به هر حال جفنگ نوشتن هم حدی داره.

13. سیاست. اقتصاد.آمار. تکنولوژی. کلن تمام مباحث جدی.
تبصره اینکه این بند سیزده شامل بخش مفرح علم و ادبیات و هنر و طبیعت نمیشه ها.

بسیار رژیمی!

تمام یه جعبه استیک سبزیجات رو بلعیدم و باز هم گرسنه ام ه و هی دارم برای خودم فانتزی آشپزی و خوارکی های سراسر دنیا رو میکنم. نه واقعیت اینه که گشنم نیست اما از حرص خوردن افتاده در جان و تن و روحم.

اوضاع انقدر خراب بود که صبحی گفتم اگه من همین امروز نیمرو نخورم میمیرم و به خودم قول دادم اگر زود از دانشگاه برگشتم یه نیمروی حسابی به بدن بزنم. بعدش وقتی رفته بودم برای خرید پوشک هی رفتم سراغ سوشی ها و هی دلم خواست یه باکس سبزیجات یا میگو یا سال‌مون رو بردارم اما هی مقاومت کردم.- حالا که میگم دهنم آب میفته- بعد از اون تصمیم گرفتم برم یه سر به مغازه ی نزدیک اونجا بزنم و تاکو بخرم که خب خوشبختانه والدم به دادم رسید و نذاشت. بعد دیدم دلم قهوه میخواد که خوب این یکی مقاومت ناپذیر بود.وقتی که اومدم دانشگاه برای کاری رفتم امور دانشجوی چسبیده به فروشگاه دانشگاه و یهو در مسیر برگشت دیدم دارم از پله های فروشگاه بالا میرم و تا به خودم بیام دیگه عنان از کف داده بودم و همین استیک ها رو که در ابتدا عرض کردم خریدم.
حالا هی نشستم فکر میکنم بسته مرغی رو که گذاشتم بیرون برای شام زرشک پلو بکنم - تعریف از خود نباشه زرشک پلوهای من حرف نداره -وبرای اینکه خیلی خودکشی نکنم یکم سبزیجات هم بذارم.

هی دارم فکر میکنم دلم پاستای صدف میخواد با کرم سس. البته اون صدفها وقتی باز میشند و بهشون کنجد بوداده و روغن زیتون و فلفل قرمز و ریحون خشک بزنی و بعد روش پنیر بپاشی مزه ی بهشت میگیرند.

نه اینکه فکر کنید سر گشنه بر بالین گذاشتم ها. نه دوستان در جریانند که دیشب یه قابلمه آش رو در کنار خانواده زدیم تو رگ.

دیشب که تو خواب و بیداری داشتم ویکی کریستینا بارسلونا رو میدیدم وسط همه ی خوش اومدن‌هام از عناصر فیلم؛ هی فکر میکردم این غذای اسپانیایی که اینها دارند میخورند چقدر خوشمزه میتونه باشه.

این ایده که تمام کارهای دنیا رو ول کنم و یه شف درست و حسابی بشم و تمام وقتم رو با مواد خوراکی سر کنم یه آرزوی بالقوه ی همیشگی ه برام.

پ.ن: احتمالن اثر خوردن همون آش ه بود که خواب دیدم یکی از رهبران مسلمانان در مجمعی نشسته که قراره من برم از طرف عده ای نظرش رو در مورد موضوعی عوض کنم. موضوع چی بود و اون عده کی بودند اصلن یادم نیست. فقط در خواب دیدم که وقتی رفتم از در تو دیدم کاترین زتا جونز با مقنعه ی سفید پرستار مخصوص ه و به شدت داره انجام وظیفه میکنه. مونده بودم این که هی دست میزنه به مرد نامحرم آیا صیغه ی محرمیت هم خونده یا هیمن که پرستاره کفایت میکنه؟

As good as it gets

با هم نشستیم به انتظار شروع شدن نمایشی از کارتون مورد علاقه ات. یک ساعت تمام خودت رو با خوندن آهنگ‌ها و نگاه کردن به در و دیوار و خوردن شیر سرگرم میکنی تا برنامه شروع بشه. میمونم این همه تحمل رو در رسیدن به چیزی که مورد علاقه‌ات هست از کجا آوردی. تو همش دو و سال و نیم ته و این همه صبوری. ته دلم غنج میره از داشتنت.

برای اولین بار داری وارد یه سالن کنسرت- نمایش میشی. اول جو میگیرتت و با اکراه وارد میشی. از دیدن اون همه آدم و صندلی و دیدن اون سن بزرگ جا خوردی. دستت رو میگیرم و از پله ها پایین میریم. از اینکه روی یه صندلی جدا نشستی لذت میبری. از دیدن بازی نورها با موسیقی هیجان زده میشی و یک ریز حرف میزنی. دو ساعت و نیم تمام اون شرایط رو تحمل میکنی. فقط یه آنتراک ده دقیقه ای اون وسط داشتیم و من و تویی که به جای هر کاری به کشف دستشویی اونجا مشغول شدیم! احساس خوب این روزهات از ج... کردن در دستشویی امکان عمومی! میمونم چه کار خوبی در زندگیم کردم که لیاقت داشتن که اینطور پاداش میگیرم و تو رو دارم با این همه همراهیت.

سوار ماشین هستیم و تو سرما خوردی و من که نمی خوام تو این باد و سوز بیرون ببرمت. بهم میگی باز هم ماشین سواری و آهنگ گوش کردن میخوای. میریم جاده‌ی لب رودخونه رو به طرف کوه بالا میریم. از دیدن کوه و رودخونه و درخت و گلها هیجان زده ای و هی به زبون خودت تکرار میکنی که "چقدر قشنگه" . من و یه عالمه خوشی از داشتن همسفر کوچولویی که عین خودم از جاده و ماشین و موسیقی و کوه لذت میبره.

برای اولین بار وارد کلاس بالاتر میشیم. یه هوا جو گرفتت اما سعی میکنی چهره های آشنای دوستات رو ببینی و باهاشون خوش و بش کنی. موقع ترک کلاست باهات خداحافظی میکنم و دستم رو برای "تاچ کردن" میارم جلو. دستم رو میگیری و میمالی به صورتت. دلم میره از عشقی که با هر روزت و با هر لحظه ات بزرگ و بزرگتر میشه و اینجور وقتها همه ی روحم رو از خوشبختی داشتنت پر میکنه.

همراهی تو همه‌ی لحظه‌ها به خصوص وقتی دو نفری هستیم و من خوشحالم که توی دوست داشتنی رو کنارم دارم که با همه ی کودکی کردن‌هات لذت بردن رو بیشتر و بیشتر میکنی نه فقط برای اینکه پسرم هستی.


عید اومد بهار اومد میرم به صحرا


به همین سادگی و نرمی بهار اومد. به همین زیبایی. همون مدلی که همیشه میاد بدون اینکه بفهمی. به خودت میایی و می‌بینی پر از انرژی هستی پر از حس آزادی. میبینی همه ی اون خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هات به کمی چرخش زمین؛ جاش رو میده به یه لبخند بزرگ روی لبت. یادت رفت زمستونی رو که پشت سر گذاشتی. باز گرمای مطبوع خورشید خانوم خزید زیر پوستت و تمام تنت رو داغ کرد.

کارهای امسالم تموم شده. باز اومدن بهار و تموم شدم سال کاری ژاپن و فراموش کردن اون همه خستگی به همین زودی نتیجه اش شد دختری که دلش میخواد بلند بلند بخونه و برقصه و شادی کنه.

آخرین نوشته ی امسال ه دیگه و لابد مثل همه میخوام کلی آرزوی خوب بکنم برای همه ی اونهایی که امسال با من تو این خونه همراه بودند.
من برای خودم و همه‌ی عزیزانم و دوستانم فقط یه آرزو دارم. اون هم اینکه سال نو پر از لحظه هایی باشه که ازشون فقط خاطره‌های خوب بمونه؛ هر چی که باشه و هر جوری که هر کدومتون رو خوشحال میکنه همونطور سال آینده براتون ساخته بشه.

...عید همگی مبارک...


در حاشیه: به روی خودم نمیارم اما یه دلیلش هم این بود که دلم نیومده دیدن ساکوراها رو امسال از دست بدم که هی سفر ایران رو عقب میندازم. گیرم دلیل بزرگترش هر چه دیرتر دور شدن از همراه این شش ساله‌ام باشه.

دلزده

رشته های ارتباطیم با اینجا یا بریده شده یا پوسیده.
هر چی که هست هر کاری میکنم که باز اون حس نوشتن و گفتن توی این خونه برگرده برنمیگرده. بی خودی گردن بی وقتی و بی کلامی میگذارم. هیچ کدوم نیست. حقیقت اینه که با یه برنامه ی حساب شده میخواستم عادتم رو به اینجا کم کنم. که کردم. یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه عالمه آدمی که میشناسمشون و نمیشناسمشون دارند اینجا حرفهای من رو میخونند. ترسیدم از قضاوت شدن. ترسیدم از اینکه ته دلم رو برای همه بریزم بیرون. نه از روی خود داری یا ملاحظه کاری نه. از روی ترس از نشتاختن‌ها بود که دیدم دیگه دوست ندارم فکرهام رو جلوی چشم کسانی که نمیشناسمشون عریان کنم.
بعد چون اینجا و ارتباطاتی که برام درست کرده بود برام عزیز بود خواستم یه جوری حفظش کنم . که نشد. یا شاید من حس کردم که دیگه اونی که باید باشه نشد.
دلم نمیاد ببندمش. چون این خانوم حنا تکه ای از من ه که تا آخر عمرم با من میمونه و نمیشه که کندش و انداخت کنار یا نمیشه نادیده اش بگیرم. اون دخترکی که اینجا حرفهاش رو میزد به همون سرزندگی داره در من نفس میکشه و من هم چون با همه ی بدخلقی ها و افسردگی ها و خوش هاش دوستش دارم؛ دلم نمیاد که اجازه جولان بهش ندم.
موندم آیا یه تغییر که خیلی بزرگ باشه میتونه کمکم کنه به برگشتن به همون حس و حال قبلی.
شاید این بار خانوم حنای وجودم نباشه که مینویسه. شاید اینبار دختر دیگه ای به زبانی یا لحنی متفاوت بخواد از من و روزها و حسهام بگه. شاید.
یکم-روزهایی که میگذرند بیشتر حس و حال گذر زمان در هاله‌ای از غبار رو دارند. انگار بگیر مستانه در تاریک و روشنی روز توی بیشه‌ای مه‌آلود طی طریق کنی. نه انتهای راه معلوم ه نه حتی میبینی که مسیرت چه شکلی ه. فقط حس رهایی‌ست و بس.
انگار بگیر روی زمین راه نمیری؛ میخرامی سرخوشانه با آزادیت از قید تعلق به بیشتر بندهای که به روحت زده بودی.

دوم-میترسم از روزی که نتونم با نظر راسخ پسرم رو به خوبی و بدی راهنمایی‌ش کنم. که نتونم بهش بگم کدوم راه درست ه وکدوم غلط. مرز خیر و شر به هم تنیده شده و به نظر میاد دیگه هیچ وقت نتونم از هم تشخیصش بدم.

سوم-بیماری ه جدید ه که ننویسی اما مدام در لحظه هات درگیر نوشتن ذهنی باشی؟ یعنی خوب شدنی در کار هست یا این بیماری نتبیجه‌ یه چند سالی وبلاگ نویسی و بعد ترک عادت ه؟ خوب میشم آیا؟

و آخر-در راستای فیلمهای اخیرن دیده شده.
این و این

روزمره

1. به هم خوردن اقتصاد آمریکا پرش به ما هم که رده ی چندم این جریان بودیم گرفت و زد و چرخ زندگیمون رو پنچر کرد. داریم هلک و تلک خودمون رو میکشیم. تا کی و کجا خودمون هم نمیدونیم.

2.گاهی انقدر همه چیز قاطی میشه و چنان کنترل اوضاع از دستت خارج میشه که دیگه تنها کاری که از دستت برمیاد خندیدن به زمانه و زدن به رگ بیخیالی ه. از منظر دیوانه نشدن عرض میکنم.

3. "خاله بازی" رو دوست نداشتم. شاید چون به فاصله ی یک روز از "بازی آخر بانو" شروع کردم به خوندنش. وسطاش حوصله ام سر رفت. یه جاهاییش خوب بود البته.
نمیدونم تو کدوم کتاب خوندم که میگفت گاهی همه ی کتاب نوشته میشه که یک جمله رو توش بگه(فکر کنم کافه پیانو بود. در ضمن از این یکی هم خوشم نیومد.)
خلاهصه اینکه تمام این خاله بازی یه طرف یه جمله اون آخرهاش هم یه طرف . یه جاییش ناهید به خودش میگه" ما تمام این سالها در پی مفاهیم دویدیم به جای احساس و غریزه.-نقل به مضمون-"
یا سلیقه‌ی من کج شده یا خیلی سخت.

4. بنجامین باتن رو نصفه دیدم و تو کف بقیه اش موندم. امیدوارم این یکی امیدوار کننده باشه.
این فایلی که من داشتم صداش از قسمتی که بنجامین برمیگرده خونه‌ی سالمندان قطع بود تا آخرش. حالا کی بشه من دوباره وقت کنم بشینم دانلودش کنم خدا میدونه. احتمالن مثل خیلی از فیلمهای دیگه ی این چند سال انقدر مشمول مرور زمان میشه که دیگه از تب و تابش می افتیم.

5. انقدر سام خوب شده. انقدر با هم حال میکنیم. بعد از یه دوره وحشتناک لجبازی و گریه و گیر دادن و قشقرق به پا کردن دوباره شده همون سام دوست داشتنی و با یه سنس آو هیمور دلچسب.
شروع کرده به تکرار همه ی چیزهایی که میشنوه. و تو همین دوران هست که ما هم مثل خیلی از مامان و بابا ها هی ازش میخواهیم چیزهای سخت بگه وبعد هی میخندیم از غلط گفتنش.
عین همه ی مامان و بابا ها لوسیم. میدونم.

6.همین ها دیگه.

خواب‌زده

1.شاید تمام زجر بی‌خواب شدن بعد از گریه‌ی سام و شمردن دقیقه‌ها تا روشن‌شدن آسمون، به دیدن خنده‌ی بلند توی خواب پسرک می ارزید.

2. توی همون ساعت‌های بی‌خوابی به همه جا سفر کردم. سوار ماشین زمان شدم و رفتم به روزهای دور.
باورم نشد که این منی که توی این لباس‌ها و این گوشه‌ی دنیا دراز کشیده و منتظر صبح شدن ه، همون دخترکی ه که یه شب وقتی پدرش دیر رفت دنبالش بعد از کلاس زبان و مجبور شد چهل‌وپنج دقیقه کنار در موسسه سرپا بایسته؛ معنی اضطراب رو فهمید.
همون دخترکی ه که کنار دست پدر بزرگش وقتی اون مشغول ‌شستستن ظرف‌ها بود، می‌ایستاد و میخواست که براش قصه‌ی بزرگ شدن برادره رو بگند. قصه هایی که هنوز یادش مونده.
باورم نشد همون دختری ه که ساعت ده دقیقه به دو از مدرسه میرسید خونه. دو ناهار میخورد. دوونیم می‌رفت توی اتاقش و تا پنج وربع درس می‌خوند. اگه روز فرد بود یک ساعتی رو استراحت میکرد و بیسکوییت مادر و شیر میخورد وقتی تلویزیون یا فیلم میدید. اگه روز فرد بود آماده میشد بره کلاس زبان. ساعت هشت برسه خونه شام بخوره و دوباره از نه درس بخونه تا آخر شب. و آخرین نفری باشه که می‌خوابید.
باورم نشد اون همه سال زندگیم انقدر منظم بوده که حتی ساعت‌هاش رو هم به خاطر سپردم.
باورم نشد تمام اون دخترکانی رو که در من زندگی کردند تا اون لحظه و منی رو ساختند که تو اون لحظه دراز کشیده بود توی جام.
برگشتم و به صورت ش و پسرک توی خواب نگاه کردم تا مطمین شم از بودن خودم در اون لحظه. انگار فقط این دوتا من رو به این زمان میتونستند برگردونند.
نفهمیدم کی خوابم برد.

3. توی رختخوابها نشستیم با یه کاسه آجیل، بی‌توجه به غرهای ش در مورد کثیف کردن جامون. من تخمه شکستم و به سام دادم. سهم خودم هم شد بادوم و نخودچی دو آتیشه ی سوغاتی‌های مامان. کدبانوها... رو دیدم و آخرش یه گریه ی حسابی کردم.

4.توی همون لحظه های بیخوابی شدیدن دچار نوستالژی "سبزی خوردن پاک کردن" شدم.
یادم نیومد آخرین بار کی بود که نشستم دونه دونه تربچه‌ها رو از برگهاشون جدا کردم و روی کله‌هاشون رو قاچ چهارگوش زدم. یا پیازچه‌ها رو از کمر جدا کردم و سرشون رو کندم. برگهای تازه ی ریحون و ریحون بنفش رو از ساقه جدا کردم و ریختم توی ظرف.
دلم خواست یه دسته سبزی خوردن داشتم ومینشستم به نوازش برگهای خوش بوی نعنا. یا دستم رو میگذاشتم سرشاخه‌های ترخون و میکشیدم تا پایین که برگها توی دستم جمع بشه.
بعد حتمن آب و نمک رو میبستم به ظرفم و مینشستم به انتظار تمیز شدن‌شون. دلم یه آبکش قرمز پلاستیکی خواست تا سبزیهای تازه رو بشورم توش.
یه مشت از این سبزی‌ها با پنیر و بوی نون چه غوغایی به پا می‌تونست بکنه.

5.پیرو همین فکر‌ها به شدت گرسنه شدم.

6. از شکم جدیدن دوباره قلنبه شده‌ام خجالت کشیدم طرف آشپزخونه برم. یادم اومد به خودم قول دادم کمی اگه زحمتی نباشه کمتر بخورم!

7.از یکشنبه شب که اون سه تا دختره رو توی کافی شاپ دیدم که بساط‌شون رو روی میزها پهن کرده بودند و درس میخوندند دلم برای روشنک و روزهای امتحان دانشگاه که میز خونه ی ما یا اون‌ها میشد پر از کتاب و جزوه و با هم درس می‌خوندیم تنگ شد.
یادم اومد به نگین و همه روزهای دبیرستان و گاهن قبلترش و درس خوندن و نخوندن‌هامون با هم.
حتی یادم اومد به انوشه و میترا و همون یه دونه امتحانی که با هم دادیم و با هم براش درس خوندیم و خندیدیم.
یادم اومد به همه ی خاطره های تلخ وشیرین گذشته با دوستانی که جوونی کردن من کنارشون زیبا شد.

8.فکر کردم و فکر کردم و به این‌جا رسیدم که انقدر پراز خاطره ام و لحظه‌های به یادموندنی و انقدر زندگی رو توی سالهای قبل از ازدواج تجربه کردم که حتی برای لحظه ای هم دلم نمی خواد برگردم به گذشته. شاید گاهی دچار دلتنگی بشم اما دیگه دلم مجردی نمیخواد. اشباعم از همه‌ی تجربه‌هایی که میشد داشت. یه خنده ی بزرگ اومد روی لبم که هیچ حسرتی از گذشته همراهم نمونده. زندگی کردم همه ی لحظه هام رو.

9.از لحظه های متاهل و مادر بودنم مطمین نیستم بس که تمامش در سایه‌ی این غربت خود کرده بوده. متاسفم از لذتی که میتونستم با بودن این دو تا همراه دوست داشتنیم ببرم و به کمال نبردم.

10.به مامان فکر کردم که همین نزدیکی به فاصله‌ی بیست دقیقه‌ای با قطار ه؛ و خوبه که تا ده روز دیگه هر وقت بخوام زودی میبینم‌ش.
به مادر و برادر "ش" فکر کردم که چقدر دلم میخواست نزدیک‌شون بودیم تا هر وقت هوس راحتی کردیم بریم پیش‌شون. یا مامان بزرگ که هر وقت خواستم برم استراحت مطلق برم اونجا. یا عمه کوچیک ه که هر وقت دلم یه سیر حرف زدن و گشتن و و خرید و ترشی خواست بار سفر ببندم و برم اصفهان پیش‌ش. یا بقیه که هر کدوم یه چیزی برای بهترین بودن دارند و میشه باهاشون دنیایی خوشی رو تجربه کرد.

11.دلم خواست پاشم چند صفحه‌ی آخر "کافه کاکاءو"- مرسی سحر عزیزم از کادوت- یا ادامه‌ی "بازی آخر بانو" رو بخونم اما دیدم نه میشه چراغ رو روشن کرد نه دلم میخواد با زجر نور چراغ خواب، کتاب بخونم. بی خیالش شدم.
دلم خواست بیام دوری این طرف‌ها بزنم یا فیلمی ببینم اما دیدم با این فن خراب نوت‌بوک همه رو از خواب بیدار میکنم. بی‌خیالش شدم.

12.دلم برای پدر و پدربزرگم تنگ شد. دلم برای اون یکی مادر بزرگ ه که کمی بعد از پدر- پسرش رفت تنگ شد. دلم برای دختر عمه ه و همه ی شبهایی که تا صبح نمیذاشتم بخوابه و ازش میخواستم یکم دیگه بیدار بمونیم و حرف بزنیم تنگ شد.
کاش حداقل نزدیک خاک‌شون بودم.

13.فیلم ترسناک به خصوص ژاپنی‌ش با اون عشقی که به استفاده از دختربچه در نقشهای ترسناک دارند.

روزانه نویسی

آخرین قاشق مونده ته بشقاب غذا رو بلعیدم؛ درست قبل از اینکه برای دوستی کامنت بذارم. شب زیاد خوابیدم و هنوز کسلی‌ش از بین نرفته.
از صبح تا همین نیم ساعت پیش کلاس داشتم . بین دو تا برک یه سری رفتم خرید برای خونه و یه سری برای خودم با کادوهای نقدی ش*، هدیه سالگرد ازدواج خریدم.
حالا من ام و خونه ای که چند روزی میشه چشم روی کثیفی‌هاش بستم تا یه وقتی پیدا کنم و حالی بهش بدم. خونه البته مثل همیشه مرتب ه. برای همین ه که هر وقت میگم می‌خوام خونه رو تمیز کنم ش میگه اون که تمیزه. ور مونیکایی من ه که با همه ی درمانی که روی خودم انجام میدم هنوز درست نشده. اما خیلی بهتر ه. بالاخره من هم یه روزی خوب میشم! درست دو ساعت زمان دارم تا رفتن به دنبال سام و میخوام همه کارهام تموم بشه.
شام از اون دم پختهایی که هر دو دوستش داریم درست میکنم. با سوسیس برای فردای ش و گوشت کبابی برای سام. این دو سه جور شام پختن آخرش من رو دق میده.
سام سرما خورده و دیروز دستم به دکتر و بیمارستان و تحمل بداخلاقی هاش بند بود. خدا میدونه این بار چند هفته طول بکشه.
باید یه عالمه کانجی بخونم که نه حالش رو دارم نه وقتش رو. شاید آخر شب بعد از اینکه قسمت آخر کدبانوهای مستاصل رو که هنوز وقت نکردیم ببینیم، دیدم.
پاشم که همینجوری یه ربعش رفت. پاشم که گلهای زبون بسته فریاد تشنگیشون گوش فلک رو کر کرد.

*ش همون شوشوی دوست داشتنی خودم - که متاسفانه به ابتذال کشیده شد توسط یه عده با استفاده لوس شون-یا شاهرخ جدی ه که فقط وقت حرفهای جدی ازش استفاده میکنم.

Success is the ability to go from one failure to another with no loss of enthusiasm

1.اگه اینطور باشه که Today's fortune من مثگه- اشاراه به تایتل- پس من در این مدت داون بودن به معنی واقعی یه لوزر حسابی بودم با همه جونی که میکندم و زحمتهایی که میکشیدم!؟

2. هنوز به دو هزار و نه عادت نکردم با اینکه هشتاش رفته. به همین برق و باد بقیه اش هم میره.
چون احساس من هنوز کمی رنگ و بوی موندگی دوهزار و هشت رو داره اینه که با همه ی تاخیر میشه که باز هم آرزوهای خوب بکنم برای همه ی دوستانی که به هر حال این تغییر سال توی زندگیهاشون تاثیر داره. آره این همه حرف زدم که بگم یه عالمه آرزوی خوب یا نه اصلن یه آرزوی خوب برای همه ی اونهایی که من توی این خونه باهاشون آشنا شدم. امیدوارم همگی به اون چیزی که میتونه زندگی تون رو بهتر کنه و شادترتون کنه و واقعن بهش نیاز دارید تا دنیاتون قشنگتر بشه برسید.

3.سال قبل بدترین سال زندگی بود برام با اون همه حجم خستگی و کسالت و افسردگی. امسال برای خودم فقط آرزو میکنم که دیگه خودم رو در هیچ مرحله ای جا نذارم و دیگه هیچ وقت اینهمه به خودم سخت نگیرم.
ببینم معلومه که یه عالمه حرف دارم و زمان نه؟

4.من همیشه جاهلانه فکر میکردم بچه های هشت تا ده ساله رو دوست ندارم و ازشون فراری بودم. حالا میفهمم که بچه ها بهترین سنشون همین دو - سه ساله وقتی دردسرهای کودکی رو پشت سر گذاشتند اما هنوز روحشون کودک ه. وقتی هنوز ناهنجاریهای نوجوانی شروع نشده اما به قد یه نوجوان درک دارند از دنیا و آدمهای اطرافشون.
بی صبرانه منتظر یک عدد سام ده ساله هستم.
تو پرانتز بگم نه اینکه بخوام زود بگذره اما از حالا از فکر داشتن یه پسر این سنی کلی ذوق میکنم.

5.یکی از بامزه ترین و تلخترین اتفاقات در کل دوران وبلاگ نویسیم این بود که نوشتن از این حال و احوال بدی که گذروندم (و هنوز هم کاملن تموم نشده) باعث شد همسرم نگران این بشه که دیگران نکنه تمام این احوالات رو از چشم اون ببینند.
آقا من اول به شما همین جا اعلام میکنم که خیلی زرنگی بی‌اینکه هیچ بروزی بدی اینجا رو میخونی ها! بعد هم بابا من که دستم برای تو و خیلی از آدمهای اینجا روست. همه میدونند که مشکل من یه عالمه کاری ه که خودم سر خودم ریختم مشکل من تنهایی و نداشتن یه دونه دوست صمیمی ه وقتی آدم دوست شدنم. مشکل من با این مملکت بی روح و منظم و پر استرس ه که برای یه کیف مهد بچه بستن هم به آدم دچار تشویش میشه که نکنه یه اشکالی داشته باشه بهش یه چیزی بگن و دنبالش احساس کنی که آخ منکه مال این مملکت نیستم بدونم باید اندازه پلاستیک پوشک بچه چقدر باشه! مشکل من اینه که شش سال و نیم ه دارم جایی زندگی میکنم که قد یه سوزن تعلق خاطر به هیچ چیز و هیچ جاییش ندارم و حتی امید به اینکه بهش تعلق خاطر پیدا کنم هم ندارم. یعنی حتی مهاجر هم نیستم که دلم خوش باشه بعد یه مدت اینجایی میشم. بچه ام به زبونی داره زبون باز میکنه که من هیچ حس و خاطره‌ی کودکانه که هیچ نوجوانانه و بزرگسالانه هم بهش ندارم...
قرار نبود باز شروع کنم.
فقط خواستم بگم این شوهر من ماه ه. قد یه دنیا. بحث میکنیم سر همون چیزهایی که احتمالن هیچ وقت حل نمیشه و هیچ مشکل اساسی درست نمی‌کنه و در ذات هر رابطه‌ای وجود داره. هنوز هم وقتی که دور از روزمرگی‌ها نگاهش میکنم مثل همون روزهای هفت سال پیش توی دلم پروانه می‌لوله.

6.ساعت نشون میده که سه دقیقه از پنج گذشته. به مامان قول دادم که 5 برگردم تا بتونه بعد از سه روز که از اومدنش میگذره و همش خونه بودیم بره بیرون. اینه که بقیه اش باشه تا سر فرصت بنویسم.





13.سال موش.

من از خودم خالی شدم.

وقتی اینهمه حرف ننوشته ته دلت میمونه چنان زنگی میزنه که دیگه هیچ ناله‌ای، دردودلی، سخنی ازش بر نمیاد و هیچ گره ای رو باز نمیکنه.
با همه‌ی فاصله ام از زندگی که تو این چند سال اتفاق افتاد و من راه برگشت رو با همه‌ی نشونه‌هایی که گذاشته بودم گم کردم اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم با کلمه‌هام غریبه بشم که شدم. فکر نمی کردم وقت نوشتن و گفتن که شد کم بیارم که آوردم.
یکی باید من رو با خودم آشتی بده؛ بعد با زندگی ؛بعد با حرفهام تا شاید از یه جایی این کوه یخی شروع کنه به آب شدن. اون یه نفر حتمن خودم‌م که موندم چطور دست خودم رو از ته چاه خودم بگیرم و بکشم بالا.
موندم حیرون اینکه کجای این مسیر جا موندم از خودم. کجا روحم رو گذاشتم و رد شدم. من چرا نفهمیدم دارم خالی میشم از همه چیز.
تنها روزنه‌ی باقی مونده‌ی اتصال من به این دنیا و این زندگی مادرانگیم ه که دو دستی چسبیدمش یه وقت همین نور رو هم از دست ندم.
وقتی هم بنویسم اینجوری میشه که دل خودم رو هم به درد میاره. همون بهتر که نگفته بمونم.

یک مادرانه‌ی ساده در دو سال و اندی سالگی

و یه روزی میشه که همه ی پسر بچه‌ها ماشین‌هاشون رو هوا می‌کنند و چرخهاش رو می‌چرخونند و کیف می‌کنند.
و البته بعضی از این پسر بچه‌ها همون روزها پدر و مادرشون رو زیر ضربات شمشیر و اسلحه و مشت و لگد بنا به انیمیشن یا فیلم مورد علاقه‌شون له و لورده می‌کنند.
و همون پسر بچه‌ها یه روزهایی چنان بهت بی‌اعتنا میشند که میمونی وقتی بزرگتر شدند آیا اصلن دیگه سراغی ازت خواهند گرفت یا نه و یه روزهایی هم انقدر مهربون میشند و چنان لوس میکنند خودشون رو که فکر میکنی خوشبخترین مادر دنیایی.
و روزی میرسه که این پسر بچه‌ها میخوان تمام سنگهای دنیا رو پرت کنند توی جوب، دریا یا رودخونه.
و یه روزی هم قصه‌های خیالی تعریف می‌کنند از موجوداتی که چندان برای شما آشنا نیستند.
و یه روزی هم میشه که میخوان همه ی توپهای دنیا رو شوت کنند به ناکجا.
و یه روزی هم میشه که چنان میدوند که اگه دیر بجنبید ردشون رو گم میکنید و اگه بهشون هم برسید از نفس افتادید.
این پسربچه ها یه روزی میشه که کتاب مورد علاقه دارند. لباس مورد علاقه دارند. خوراکی محبوب دارند. کارتون رو خودشون انتخاب میکنند. یه روزی این پسر بچه ها دیگه دارند بزرگ میشند و شما دلتون برای روزهایی که رفته تنگ میشه.
حتی اگه این پسربچه ها موجودات سه کیلویی بودند که یه روزی در ناتوانانه ترین حالت بشری توی بغلتون گذاشته باشن‌شون باز هم این اتفاقات با یه عالمه دیگه میفته که می‌مونید حیرون از اینکه از اون روز فقط دو سال و اندی گذشته.
باز هم حیرون‌تر میشید وقتی هنوز هم همونقدر ته دلتون از دیدن دوباره و دوباره شون قنج میره.

P.S:How about girls?ا
This is the dangerous moment when you are thinking of having a girl this time!ا

تهوع

احساس حقارت میکنم وقتی میخونم این همه انرژی فقط صرف این شده که قانونن از حالت منفی به منفی تر نریم.
اینجا و اینجا

پ.ن: حالا باید به هم تبریک بگیم؟

اودیسه

انگار بگیر من رو پرتاب کردند به سرزمین دیگه ای که هیچ سنخیتی با دنیایی که میشناختم و به زندگی درش عادت داشتم نداره. انگار بگیر آدم فضایی ها حمله کردند و من رو بردند به سیاره ی خودشون که از زمینی که میشناختم سالها و فرسنگها دوره. انگار بگیر مردم به زبانی حرف میزنند که تا به حال نشنیده باشم؛ زبانی که کلمه ها و آواهاش غریبه است. انگار بگیر تمام دوستانم؛ تمام فامیلم رو از دست دادم و در فضا و مکانی بدون هیچ آشنایی زندگی میکنم. انگار بگیر تمام روتین‌های زندگیم به هم ریخته. انگار بگیر به خودی که همیشه میشناختم هم شک کنم که کی هستم و اون منی که قبلن بود کی بود.
گاهی که به زندگی شماها نگاه میکنم، همین شماهایی که آدمهایی که میشناختید، دورتون هستند همین شماهایی که وقتی جایی هستید هر چند نو غریبگی نمیکنید، احساس میکنم چقدر اززمینی که با گوشت و خون و روحم بهش تعلق داشتم دور افتادم. نه اینکه اون سرزمین فقط کشوری به اسم ایران باشه و آدمها فقط ایرانیها. هر جایی که کسی باشه و جایی باشه که با اینجا فرق داشته باشه. و غریبتر اینکه دیگه حتی میلی به بازگشت هم ندارم.
خسته شدم از این همه تفاوت.

کمی هم از زندگی

1.خیلی وقته یه سیزده تایی ننوشتم ها!

2.سیزن جدید کدبانوهای مستاصل رو میبینم و مثل قبل لذتی میبرم ناگفتنی. اولش اون همه تغییر بعضی از شخصیتها کمی توی ذوق میزد. شاید چون اون ها رو با همون روحیات و رفتارهای قدیمی بیشتر دوست داشتم یا بیشتر بهشون عادت کرده بودم. اما کمی که قصه پیش رفت باورم شد این تغییر بعد از گذشت مثلن پنج سال از زندگی خانواده های قصه اونقدرها هم عجیب نیست. چه بسا زندگی واقعی هم گاهی در فاصله زمانی کمتر از این بیشتر تغییر ایجاد میکنه.
دلچسبتر و عجیبتر و غمگینانه ترین تغییر مربوط کاراکترگبی ه که چطور زنی با اون همه قدرت و سیاست و ادعا که به واسطه تموّلش خدا رو بنده نبود این همه تغییر کرده و تبدیل به مادری دلسوز و همسری وفادار شده.

3. بی صبرانه منتظر شروع شدن فصل جدید لاست هستیم.

4.میبندمش بره خیال خودم و شماها رو راحت کنم. حرصم که در اومده اما بیشتر احساس میکنم به جورایی حقوقم پایمال شده.
نه جدن خجالت داره این کارها. ایمیلی که یه نفر میذاره این گوشه ی وبلاگش برای ارتباط با دوستان و خواننده هاش ه. نه محل تبلیغ شماها. یعنی من مدتهاست دیگه جرات نمیکنم ایمیلم رو باز کنم بس که هر دفعه میرم فقط باید هزار تا ایمیل تبلیغاتی شما آدمهای بی ملاحظه رو پاک کنم.
جهت اطلاع دوستانم میگم که آدرس ایمیل رو عوض میکنم. لطفن با ایمیل قبلی برام ننویسید.
اگر ایمیلی رو هم این چند وقت جواب ندادم دلیلش اینه که وسط این ایمیلهای تبلیغاتی از قلم افتاده. به حساب بی ادبی نگذارید.

5.اصلن من سر پیازم یا ته پیاز که بیام بنویسم امیدوارم اوباما انتخاب بشه و بعد از این هشت سال جنگ و قلدری و گند زدن به وضعیت اقتصادی و یه عالمه اتفاقات و وضعیتهای بد دیگه بلکه کمی اوضاع دنیا تعدیل بشه.
نه واقعن من کجای پیازم.

6.یعنی مجموعه‌ی اینها دستاویز حرص خوردن‌های این روزهاست.
وزیر کشور. یوزارسیف. ایضن زلیخا. پیرمردهای ژاپنی. قیمت بنزین. عدم وجود قاطعیت و جرات لازم برای یه مهاجرت دیگه و خلاصی از ژاپن. گاهی وقتها آشپزی. گاهی وقتها کلن کار خونه. رییس جمهور. شب بیداری های سام که همچنان بعد از دو سال و سه ماه ادامه داره. وضعیت غذا نخوردنش هم به همچنین. امتحان. نداشتن چند تا دوست دختر باحال. حال و احوال روزانه ی متغیر مرد بزرگ خونه. نگرانی برای مامان ه و مامان بزرگ ه. صدای ساند ترکهای Anpanman که اینروزها موزیک متن خونه مون ه. اشتهای عجیب و غریب به شیرینی. فاصله ی بین مهره های شش و هفت گردن. بعضی از وبلاگها و ...

7. میمونه یه شراب و یه وقت استراحت آخر شب و دیدن یه فیلم خوب ویه هوای پاییزی و درختهایی که دیگه دارند لباس از تن میکنند و چلوندن‌های سام و بوسه‌های گاه و بیگاه شوهره و احوالپرسی های فامیل و ایمیل های خوب دوستانه و وبلاگ خونی و قهوه و پنیر و شکلات و پاستا و کلی خوراکی های خوشمزه و گلها و سرزدنهای آخر هفته ی برادره و بوتهایی که سفارش دادم و در راه ه و شعر خوندن و ...

8. نمیدونم بالاخره کی اون زندگی خوب و آینده درخشانی که منتظرش بودیم شروع میشه؟ چند تا دیگه امتحان و مرحله و سختی دیگه رو باید پشت سر بذاریم؟ کی آخرش دست از تلاش برای رسیدن به هدفی برمیداریم و زندگی کردن رو آغاز میکنیم.
من یکی که دیگه خسته شدم میخوام همین روزها همه چیز رو ولش کنم و زندگیم رو شروع کنم.

9.نیمه پنهان رو چند سال پیش؟ شاید 7 یا بیشتر با مامان که پایه ی سینما رفتن هم بودیم دیدم. دوباره دانلود کردم و تا نیمه دیدم.
باز افسوس خوردم از ازدست‌رفتن دوران کمی خوبی که با رییس جمهور بودن خاتمی داشتیم.
لازم به شرح و بسط نیست. همه ی چیزهای خوب اون موقع جاشون رو به Made in china ی امروزی دادند.

10.من مطیمنم رابطه با آدمیزاد از یادم رفته بس که هیچ رابطه ای نداشتم مدتهاست. اصلن یادم رفته موضوعی به اسم دوستی چه شکلی بود.

11.با این همه موی سفید روی سرم که خیلی وقته نرسیدم یه رنگ بهش بزنم و با اینکه وقتی پا به پای سام بازی میکنم خسته میشم و از نفس میفتم و با اینکه شروع نکرده دلم بازنشستگی میخواد معلوم ه که دارم پیر میشم.

12.سام بعد از ماهها صبحی صدام کرد مامان! وقتی جوابش رو دادم که جانم، توی نگاهش دیدم که خودش هم تعجب کرده. انگار هم میخواست تست کنه ببینه من بالاخره مامانش هستم یا نه هم از دهنش پریده بود و توقع نداشت جواب بگیره.
دل من هم قیلی ویلی رفت با اینکه هنوز هم "بی‌تا" رو ترجیح میدم.

13. و من با این سن و سال و مثلن کلی زندگی پشت سرم و بعد از شش ماه، هر وقت سر اون کلاس میرم تمام مدت معذبم و ثانیه شماری میکنم برای تموم شدنش. از حضور دختر نوجوانی که بی هیچ احتیاطی و در حالی که بغل دستش یه پسر نوجوون دیگه نشسته و من و معلم مردی که همزمان نگاهمون به شاگردهاست خود-ارضایی میکنه؛ حرص میخورم و عذاب میکشم و عرق میریزم و هی نگاهم رو ازش برمیدارم و هی به معلمه نگاه نمیکنم و یه عالمه احساس بد دیگه.