هشتاد و دو

چند روز پیش تو تلویزیون اینجا نشون میداد یه پیرزن هشتاد و دو ساله که یه عده رو برای غواصی و صید یه جور خوراک دریایی هدایت میکرد و چقدر سرزنده و شاد به نظر میومد و از تجربه هاش از سن شونزده سالگی که غواصی رو شروع کرده بود تعریف میکرد برای گروه...

دیروز هم یه برنامه تلویزیونی که مسابقه کارا اوکه هست یه پیرمرد ژاپنی هشتاد و دوساله رو نشون داد که تیپ جین پوشیده بود و اومده بود مسابقه و تعریف میکرد از اینکه شصت ساله جین میپوشه...

من هم هر دوباربه این فکر میکردم چه تفاوتی هست بین هشتاد و دوساله بودن تو کشور من و اینجا.
از اینکه آخر عمرم مثل خیلی از سالخورده های ایرانی منتظر مرگ باشم و بیشترین خوشی زندگیم بشه دیدار بچه یا نوه ای ازم بدم میاد.
من دلم میخواد تا آخر عمرم رو زندگی کنم عین همین ژاپنی های زنده دل.

دلم به حال همه اون مامان بزرگ و بابابزرگهای مهربون و تنها که گوشه یه خونه قدیمی موندن، میسوزه که باید چشم به راه باشن که مرگ زودتر سرو کله اش پیدا میشه یا کسی که یادش اومده روزی تو اون خونه هم زندگی با همه بدی و خوبی هاش جریان داشته.

مادر بودن- زن بودن

اون موقع که صفحه دوم شناسنامه اسم شوشو خورد هی میرفتم سر شناسنامه ام و اسمش رو نگاه میکردم.
برام عجیب بود و تازگی داشت این رابطه جدید و این عضو جدید که قرار بود نزدیکترین آدم زندگیم بشه.
طول کشید تا هضمش کردم. زمان برد تا درک کنم حالا دیگه بزرگترین حامی و تکیه گاهم ه. هنوز هم همه حرفهام رو نمیتونم باهاش بزنم. اما همین که باهاش به یه زبون مشترک رسیدم که فقط خودمون دو تا میفهمیمش، بهم نشون میده خیلی بهم نزدیک شدیم.

حالا انقدر مزه میده وقتی صفحه دوم شناسنامه ام اسم این موجود کوچولو خورده که نتیجه عشق من وشوشو ه؛ که زاده شده از بطن من و نزدیکترین آدم زندگیم ه.
من هنوز مادر بودن رو هضم نکردم هر چند با همه تار و پودم عشق به این موجود رو حس میکنم؛ هر چند بهترین بوی عالم بوی تنش ه و هر چند که زیباترین نگاه و دلنشین ترین صدا رو داره. ولی انگار این عشق از ابعاد وجود من خیلی بزرگتره.
زمان میبره تا همه همه اش رو درک کنم.
همین ناشناخته بودن حسش هم عالمی داره.

الان اگه ازم بپرسید میگم با اینکه دختر مامان و بابا بودن امن ترین حس ه و با اینکه خواهر بزرگ بودن بالاترین اعتماد به نفس رو میده و با اینکه همسر بودن شادترین لحظات رو داره و با همه حسهای خوبی که دوست بودن، نوه بودن، معلم بودن، شاغل بودن، دانشجو بودن و... میده اما
هیچ حسی زیباتر و بزرگتر از مادر بودن نیست.
زن بودنم با این حس جدید کامل شده و فکر میکنم به اوج لذت دنیا رسیدم.

مشغولیت!

حداقل من که اینجا نشستم و دارم وب گردی میکنم از این پسره که الان سه ساعته آویزون به میز خوابه، که بهترم!
حالا نمیگم بقیه دارن تو کارگاه کار میکنن که خیلی ضایع نشم!
پ.ن:خوب شد من چند روزی نبودم والا خل میشدم از این وضعیت بلاگرولینگ.

ناتوانی

تا سرحد مرگ دیوونه میشم از حسادت وقتی میشنوم یا میبینم یا میخونم که مادری به کودکش شیر میده.
این لذت بی نهایت رو فقط برای یه مدت خیلی کوتاه تجربه کردم. لذت دیدن رشد عزیزترین موجود زندگیت از جسمت.
خیلی سعی کردم همه کار کردم تا تو عشق بی نهایتم بتونی سلولهای کوچولوت رو بازهم از بدن من بسازی اما نشد. یعنی نخواستی که بشه. اونهایی هم که دورمون بودن توجهی نکردن که بار همه خودخواهی هاشون میفته به گردن شیر من و رشد تو.
هیچ وقت انقدر مستاصل نبودم انقدر آرزومند.

سادگی

اگه نتیجه خوندن کتاب ها و دیدن فیلمها و تاتر ها و خوندن همه مقاله و تجزیه-تحلیل ها و سفر رفتن ها و روابط با بقیه آدمها و... به قصد یادگیری بیشتر باشه و تو بعد از اینکه خودت رو خفه کردی با همه اینها انقدر بعد به فکرت بدی که دیگه نتونی قضایا رو به همون سادگی که هستن ببینی و هی بخواهی از همه طرف یه مسیله رو بررسی کنی و آخرش یه ذهن آشفته بی قضاوت و بی تصمیم داشته باشی؛ پس لعنت به همه اون یادگیری ها.
کودکی بین کدوم یکی از اینها جا موندی؟
دلم روزگاری رو میخواد که بد چیزی بود که فکر تو میگفت بده و خوب رو هم تو تعیین میکردی.
از شکسته شدن مرزها خوشم نمیاد.

برنده شدن

"شرط برنده شدن تو یه مسابقه ایی که چیزی توش به دست میخواهی بیاری اینه که تو بیشتر از بقیه اون چیز رو بخواهی."

این جمله روچند وقت پیش یه جایی شنیدم. کم کم دارم باورش میکنم و تازه فهمیدم اشکال چی بوده که خیلی جاها شکست خوردم.

مادرانه 1

برنامه ناپذیرترین وضعیت دنیا تازه مادر بودن ه!!!

در حاشیه1: این رو برای غر زدن نگفتم ها. عین مامان عسلی ها قربون پسرم هم میرم. برای این گفتم که بگم هر چی هم میخوام برنامه بذارم آخرش نمیشه و این یکمش اگه تقصیر من باشه بقیه اش برمیگرده به موجود کوچولویی که هیچ برنامه ای سرش نمیشه و من هم هنوز زبونش رو درست نمیفهمم.

در حاشیه 2:جیگرم کباب شد وقتی دیشب رفتم دنبالش مهد کودک و اون با دیدن من و مامان زد زیر گریه و بعدش که مامان بغلش کرد سرش رو عین بچه گنجیشک کرده بود تو بغل مامان.
اصلن فکر نمیکردم از الان انقدر بهمون عادت کرده باشه و ما رو بشناسه.
حالا تا مامان هست میخوام بذارم از بودن در کنار مامان بزرگش لذت ببره.

رونده باش...

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند،
رونده باش.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
زنده باش.
"سایه"
وقتی دفعه اول، اولین مقاله ای که برای شروع درسم تو دوره فوق لیسانس خوندم رو هیچی ازش نفهمیدم و همون موقع یه جایی این شعر سایه رو خوندم این شعر رو روی صفعه اول مقاله نوشتم. تا هر وقت کم آووردم بدونم باز هم باید سعی کنم.
بار دوم، بار سوم...نمیدونم چند بار خوندم تا تمام مقاله رو فهمیدم و تونستم انقدر روی کدهای مربوط بهش تسلط پیدا کنم که وقتی یکی از پروفسورهای درگیر این پروژه رو توی یه کنفرانس پارسال دیدم و ازش یه سوال کردم بهم گفت تو از من هم الان بیشتر در مورد این تحقیق میدونی. بعد هم تونستم یه قسمتهایی به کد ها اضافه کنم که مشکلی رو که استادم هم نمیدونست چطوری میشه حلش کرد رو برطرف کنم، و الان یه مقاله بالقوه برای دوره دکترا داشته باشم.
اینها رو ننوشتم که بخوام قیافه بیام که ما هم آره. اینها رو نوشتم که یادم بیاد اگه یکم بیشتر به خودم فشار بیارم و سعی کنم حتمن میتونم مثل دفعه قبل مشکلاتی رو که الان درگیرش هستم حل کنم.
انگار قسمت بود حالا که این همه به روحیه جنگجو بودن نیاز دارم، امروز صبح که میزم رو مرتب میکنم حتمن این شعر رو پیدا کنم.

نیازها

الیزه خانوم از موضوع درخواست نیازها نوشته و انار خانوم هم خواسته که بیشتر سر این موضوع بحث کنیم:

اگر شخص مقابل خودش نياز من را درك مي‌کرد و به آن جواب مي‌داد که هيچ وگرنه اين تصور و غرور من و هم‌چنين اين فکر که « اگر او خودش اين نياز را در من درك نمي‌کند يا نمي‌خواهد آن را به من بدهد، پس همان بهتر که موضوع کلا مسکوت بماند»،‌مانع مي‌شد که من خواسته‌هايم را بيان کنم و بخواهم. نتيجه رابطه‌اي بود که من براي حفظش از همه فاکتورهاي منطقي رابطه مي‌گذشتم تا صرفا خودش را حفظ کنم، و چيزي که در دستانم باقي مي‌ماند به هرچيزي شباهت داشت جز يك رابطه‌ي معمول دوستانه. نتيجه دوست‌داشته‌شدن فرضي ذهني از طرف دوستان بود،‌ بدون اين که اين دوست‌داشته‌شدن لذتي يا فايده‌اي براي من داشته باشد يا نياز عاطفي‌ام را پاسخ گويد. نتيجه روابطي بود که من به قيمت خودخوري و پنهان کردن خود حقيقي‌ام و خواسته‌هايم حفظ‌شان مي‌کردم بي‌آن که آرامش و امنيتي به من بدهند.

این هم کامنت من بود برای الیزه که کامنتدونیش ارور داد و نتونستم پستش کنم.

فکر کنم این درگیری ذهنی برای خیلی از ماها وجود داره. من هم رابطه ای رو تجربه کردم که توش همیشه از نیازهام میگفتم اما چون برآورده نمیشد هم باعث از دست رفتن اعتماد به نفسم میشد و هم خشم همیشگی از طرف مقابلم. اما الان کاملن بر عکس شدم یعنی اگه در اوج نیاز هم باشم نمیتونم اون رو به زبون بیارم. و دارم از این شرایط هم اذیت میشم. یه نظرم رعایت تعادل بهتر از هر حالت باشه. یعنی یه جاهایی و در برخورد با یه سری آدمها که میدونی جواب میگیری نیازهات رو درخواست کنی و جایی که میدونی چیزی در انتظارت نیست بذاری اون نیاز تو دل خودت بمونه. دلیلی نداره همه آدمها همه نیازهای آدم رو تو رابطه پاسخ بدن.
این یه جور محافظه کاری میخواد همراه با شناخت طرفت. اما امکان اذیت شدن خودت کمتر میشه.

حالا یه سوال دارم از همه کسانی که اینجا رو میخونن به خصوص آقایون. میخوام بدونم آیا بین آقایون هم کسانی هستن که نتونن نیازها شون رو به زبون بیارن؟ تصور من اینه که به خاطرتربیت متفاوت و برخورد متفاوتی که مردها تو جامعه ما میبینن این حالت کمتر توشون دیده میشه یعنی خیلی راحت تر از نیازهاشون حرف میزنن و به همون نسبت اگه نیازهاشون برآورده نشه هم کمتر دچار ناراحتی یا عدم اعتماد به نفس میشن. واقعن همین طوره؟
این موضوع وقتی پررنگ تر میشه که پای یه زندگی مشترک در میون باشه. من فکر میکنم حداقل این موضوع بین زن و شوهر ها باید حل شده باشه یعنی بکی از مهمترین مسایل تو رابطه زن و شوهر اینه که اونها نیازهای همدیگه رو بشناسن و چون هیچ وقت شناخت آدمها حتی اگه زیر یه سقف هم زندگی کنن کامل نمیشه بهترین حالت اینه که این نیازها بیان بشه.
در مورد خودم بگم که من نمیتونم همه چیزهایی رو که میخوام از شوشو درخواست کنم یعنی نمیتونم خیلی از نیازهام رو باهاش در میون بذارم. یه علتش اینه که خیلی جاها توقع دارم خودش ازم سوال کنه حتی برای این موضوع سعی میکنم با یه زبونی متوجهش کنم که من الان یه چیزیم هست ولی بعضی وقتها اون تو باغ نیست( اینو بعدن که مسثله برطرف شده فهمیدم) و در بیشتر مواقع هم سعی میکنه به روی خودش نیاره(به خصوص اگه موضوع مهم باشه بیشتر سعی میکنه مسکوت بمونه).
این موضوع الان تو زندگیم خیلی پر رنگه. یعنی حرفهایی هست که دلم میخواد باهاش در میون بذارم اما نیاز دارم که اول اون بپرسه و سعی کنه مشکل من رو حل کنه. و میدونم حرفهایی هم هست که اون میخواد بهم بگه اما با توجه به شرایط* من فکر کنم محق باشم که اون پیش قدم بشه. برای همین هست که دلم میخواد بدونم بقیه تو این مواقع چی کار میکنن.
یه موضوع دیگه هم هست. من از دعوا خیلی بدم میاد و چون من و شوشو هر دو آدمهای لجبازی هستیم احتمال اینکه تو عنوان کردن یه بحث کارمون به جنگ و جدل بکشه خیلی زیاده و من هم ازش گریزونم.
یه جواریی الان که دقت میکنم میبینم من تو بیشتر روابطم از نیازهام گذشتم برای اینکه از دعوا و قهر و در بدترین حالت به هم خوردن رابطه میترسیدم.

* من بعد از زایمانم خیلی کم تحمل و ضعیف شدم به طوری که تا چند هفته پیش سام گریه شدید میکرد من تمام تنم شروع میکرد به لرزیدن و دست پاچه و مستاصل میزدم زیر گریه. شرایطی هم پیش اومد که به بدتر شدن حالم کمک کرد. همین ناراحتی باعث شد که دیگه بدنم نتونست شیر درست کنه و سام بعد از یک ماهگیش دیگه ازم شیر نمیخوره و این موضوع بیشتر ناراحتم میکنه.

در حاشیه: سام برای اولین بار سرما خورده. قرار بود از امروز بره مهد کودک اما با دیدن بی حالیش فعلن خونه میمونه. مامان هفته دیگه میره و من از حالا غم عالم ریخته سرم. دانشگاه هم دوباره شروع شده و من انقدر از کارهام عقب افتادم که باید مثل اسب بدوم تا شاید بتونم تا آخر امسال یه مقاله چاپ کنم و یکم جلو بیفتم.
به همین خاطر و چون میخوام تعداد بیشتر برای این پست نظر بگیرم شاید چند روزی ننویسم.

ساختار شکنی

بروک بک مانتین رو همراه مامان و شوشو دیدم.
از خود فیلم باحالتر تاثیر فیلم رو مامانم بود که هم احساساتی شده بود هم نمیتونست قبول کنه ساختار ذهنش از همجنس گرا ها بهم بریزه.
هی میگفت چقدر فیلم قشنگی بود؛ چقدر متفاوت بود. بعد میگفت اما طبیعی نیست دوباره میگفت مگه میشه دو تا مرد این همه همدیگه رو دوست داشته باشن. باز میگفت اگه اینها از اول میدونستن انقدر زندگیشون خراب نمیشد...
من هم که کلی رفته بودم بالای منبر و از دلایل همجنسگرا بودن و دفاع از هویتشون براش سخنرانی میکردم کلی عقده هام باز شد و احساس روشنفکری کردم!
اما خداییش با همه ژست روشنفکری و این حرفها ولی من هنوز هم برام عجیبه یعنی فقط هویت جنسی همجنسگرا ها برام کاملن قابل درک نیست نه اینکه زیر سوال ببرمش فقط نمیتونم کامل هضمش کنم.
عین خیلی موارد دیگه که از مجموعه رفتارهای آدمها برام هنوز قابل درک نیست.

پ.ن: این روزها دارم کدبانوهای مستاصل و سیزن جدید بیست و چهار رو هم میبینم. مامان هم که حسابی فیلم بارون شده میگه حق داری از سریالهای و فیلمهای ایرانی خوشت نمیاد.

خوش هیکل

به یک انگیزه خیلی قوی برای آب کردن چربی های اضافه شده در دوره حاملگی نیازمندیم. از همه کسانی که هیکل های رو فرم دارند و میتوانند هر لباسی رو که دوست داشتند بپوشند جهت تحریک حس حسادت اینجانب درخواست میشه عکسهای خوشگلشون رو با ایمیل برای ما بفرستند.
به همه عکسهای رسیده توجه ویژه خواهد شد.

خداییش وقتی مانتوی تنگ و کوتاه در میون نباشه، هیچ فامیل و دوست خوش هیکلی هم دور و برت نباشه و هیچ مهمونی هم نخواهی بری پیدا کردن انگیزه برای نخوردن خوارکی های خوشمزه خیلی کم میشه.
این وسط دلم برای شوشو میسوزه که با چه روحیه ای برام کتونی خرید که برم ورزش و یه حالی به خودم بدم. باید برای نا امید نکردن اون هم شده یه حرکتی بکنم.

پ.ن: گوشزد باز یه بحثی راه انداخته که بی ربط به این پست من نیست. دکتر گوشزد خان خوب از ماها برای آمار گیری و نظر سنجی استفاده میکنی ها. پورسانت اینجانب فراموش نشه. بالاخره ما هم همشهری هستیم!

پ.پ.ن: یادم اومد اینو هم بگم که بی ربط نیست. یکی از شرایط ازدواج من با شوشو این بود که اگه بعد از زایمان تو سن بالاتر نتونستم با ورزش و رژیم دوباره رو فرم بیام شوشو هزینه عمل شکم و بقیه قسمتهای اضافی رو بهم بده. فکر کنم این یکی از عجیب ترین شروط ازدواج باشه اما خوب من یه چیزی میدونستم که این شرط رو گذاشتم.
حالا شوشو فکر میکنه شوخی کردم اما من که خیلی هم جدی ام. شما هم خواستید بخندید اما بعدن به حرف من میرسید که چقدر کار عاقلانه ای کردم!

پ.پ.پ.ن: حالا یه حرف جدی هم بگم. من برام خوش هیکل بودن در درجه اول برای این مهمه که بتونم هر لباسی رو خواستم بپوشم. کلن من زیادی عاشق لباس ام و اگه یه روزی به خاطر هیکل بد نتونم هر چیزی رو که دوست داشتم بپوشم غم عالم میریزه سرم.
نه اینکه نظر دیگران برام مهم نباشه اما علت اصلیش همینه که گفتم.
میخوام از همه کسانی که به دعا و انرژی مثبت اعتقاد دارن برای این دوست خوبم و خواهرش دعا کنن.
ممنون لطف همگی.

خوددلتنگی

همه از اول مهر گفتن و حس نوستالژی و مدرسه و جنگ و خاطره هاش، من فقط یادم اومد که دیگه اون بی تای زمان مدرسه نیستم.
دیگه اون بی تایی که رنگ قرمز چراغ اتاقش همه رو دیوانه کرده بود نیستم.
دیگه اون بی تای بیست و دو ساله که دنیاش به سر رسیده بود نبودم یا حتی اون بی تای بیست و پنج ساله که از هر لحظه زندگیش لذت میبرد و آرزوهای بزرگ تو سرش داشت.
دیگه اون بی تای بیست و هفت ساله هم نبودم که احساس میکرد با تجربه هاش میتونه دنیا رو درک کنه یا حتی اون بیست و هشت ساله تنها تو یه شهر دورافتاده.
اون کسی که چند روز پیش تو آینه کشفش کردم یه من دیگه بود که حالا دنیا رو یه جور دیگه میبینه. برای اولین بار بود که این زن سی و دوساله رو میدیدم.
یادم نیست دفعه قبل کی خود جدیدم رو کشف کردم اما اینبار این زن جدید برام انقدر تغییر کرده بود که باید باز از نو بشناسمش.
خوبه که خاطره ها هستن تا یادت بیاد کی بودی. فقط نفهمیدم کی اینهمه تغییر کردم.
دلم برای خودم تنگ شد.

Very first conversation

من: آآآآآآآآآآآآآآ...اواواواواواو...یییییییییی
سام:آآآآآآآآآآآآآ...ا...ا...ا...او
من: قربونت برم نخودچی من.
سام:نگاه متعجب با یکم اخم.

و اینجوری بود که من طبق کشفی که شوشو کرد تونستیم برای اولین بار با پسرمون مکالمه کنم و قند عالم تو دلم آب شه.

تصادفی

مسخره ترین اتفاق تو دنیا اینه که به اندازه یه اپسیلون این طرف اون طرف شدن، تو میتونستی به جای زن، مرد باشی یا به جای مرد، زن.
بعد اونوقت به خاطر همین یکم تفاوت تو شرایط بوجود اومدنت کل زندگیت میتونست یه شکل دیگه باشه.
احساس بدی بهم دست میده وقتی به این نتیجه میرسم که ما ها هممون تصادفی هستیم.

پ.ن:فکر کنم به خاطر شروع شدن پاییزه که فیلسوف شدم یا شاید هم زده به سرم.

Hip-Hop

نتیجه گوش دادن شبانه به موزیک های مورد علاقه شوشو در دوران حاملگی این میشه که پسره تا صدای این آهنگ رو میشنوه اگه در اوج گریه هم باشه ساکت میشه و میخ میشه به یه گوشه و از موزیک لذت میبره!!!
اون همه آهنگهای کلاسیک که من گوش دادم یه ذره هم تاثیر نکرد؟!آرزوهای بزرگم بر باد رفت...
پ.ن: سام عاشق صدای جاروبرقی هم هست. شوشو میگه این روحیه اش به من رفته!!!

مشروعیت موفقیت

انوشه انصاری رفت فضا تا به رویای کودکی خودش حقیقت بده .
این وسط باز غرور ملی خیلی از ایرانی ها قلنبه شد. زیاد خوندم و شنیدم که ایرانی ها از اینکه اولین زن توریست فضایی ایرانی هست احساس افتخار کردند و درکنارش هم خیلی ها گفتند اگه این خانوم به جای صرف این همه هزینه برای یه سفر پولش رو برای کارهای خیریه داده بود چی میشد.
اول اینکه من یکی خیلی درک نمیکنم موفقیت این خانوم چه ربطی به ایرانی بودنش داشت. مثلن اگه ایران مونده بود با همه هوش و تلاشش چقدر امکان موفقیتش بود. یعنی با صد برابر این تلاش هم میتونست به همچین موقعیتی برسه. من یکی که شک دارم.
البته که وقتی اسم ایران جایی غیر از مسایل هسته ای و نقض حقوق بشر و تروریست میاد باعث خوشحالی ه و باعث میشه سرمون رو بالا بگیریم اما خودمون رو گول نزنیم دیگه، این همه پیشرفت یه علتش هم محل زندگی خانوم انصاری ه.
بعد هم راستش نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنند که اگه کسی پول و ثروتی داره باید حتمن کار خیر انجام بده تا به عنوان یه انسان شناخته بشه و هزینه ثروتش مشروعیت پیدا کنه. چرا فکر میکنند بقیه حتمن موظفند که به بدبختی های دیگران فکر کنند یعنی بدون انجام کار خیر چیزی از انسانیت آدم کم میشه و ارزش موفقیت آدم پایین میاد؟
این اصلن به این معنی نیست که بخوام زحمت و ارزش کار کسانی که برای بهتر شدن وضع دیگران از خواسته های خودشون میگذرند زیر سوال ببرم فقط میگم اگه یه نفر نخواست به این مسایل توجه کنه هم چیزی از ارزش موفقیتش کم نمیشه.
از نظر من این خانوم انصاری یه زن یا اگه نخوام مرز جنسی بذارم یه انسان موفق ه که با تلاش خودش به ثروت رسیده و حداقل به من یکی نشون داد که آدمیزاد میتونه با سعیش به آرزوهاش برسه حتی اگه این آرزو رفتن به فضا باشه.
یه وقتایی فکر میکنم اگه خیلی از ما ایرانی ها به جای دلسوزی کردن برای دیگران( که در صد زیادیش تظاهره) فقط به فکر پیشرفت خودمون بدون خراب کردن دیگران و بدون دودوزه بازی و ریا و تقلب بودیم، شاید وضعیت ایران خیلی بهتر از اینی بود که الان هست.
از این وضعیت شلخته نوشتن تو اینجا حرصم دراومده.
گفتم اگه نرسم این رو هم بنویسم رسمن خل میشم.
حرفهام تلنبار شدن

بازگشت+ یکم غر

پسره رو گذاشتم پیش مامانی که میتونست الان مشغول جینگولی مستون کردن و آماده شدن برای عروسی دختر عمهه تو اصفهان باشه عوضش ته دنیا داره شیر درست میکنه و پوشک عوض میکنه، و بدون هیچ عذاب وجدانی نشستم یه دل سیر وبلاگ و خبر میخونم.
دلم برای زندگی اجتماعی -مجازی- وبلاگی تنگ شده بود.
راستش الان که نوشتم یکم وجدانم درد گرفت. برم یه زنگی بزنم ببینم اژدهای خفته ما مامانه رو خورد یا نه!

یه سوال. همه آقایون از تنها موندن با بچه نوزاد میترسند و دست و پاشون رو گم میکنند یا فقط شوشوی منه که این وحشت رو داره دست به پوشک بزنه یا اگه بچه گریه کنه دست و پاشو گم میکنه ؟
چند روز پیش با شوشو رفتیم یه مال که خرید کنیم ازش خواستم یکم سام رو نگه داره تا من برم یه دوری بزنم. وقتی برگشتم دیدم رنگ از روش پریده و عصبانی بود که چرا انقدر دیر کردم. بهش میگم شوشو بالاخره شاید مجبور بشی یه وقتایی باهاش تنها باشی . میگه نه تو مکان عمومی. اما من میدونم اگه تو خونه هم بود همین قدر دستپاچه میشد.
آقایون محترم لطفن قبلن فکر اینجاهاش رو هم بکنید و بعد برای ازدواج و احتمالن بچه دار شدن اقدام کنید!بچه داری که فقط بابایی قربونت برم نیست که آخه.
----------
این نوشته نارنج شاهکاره.

سلام

این فرشته کوچولو که تو عکس میبینید، سام، پسر من و شوشو ه که به همه خاله و عموهای وبلاگیش سلام میکنه.

درحاشیه: دیدید بعضی وقتها میخواهی یه کاری رو به بهترین شکل انجام بدی بعد انقدر وسواس پیدا میکنی که چه طوری بهتره اونوقت از شدت وسواس اصلن نمی تونی انجامش بدی، حکایت این پست من ه.

هر روز میام بنویسم بعد فکر میکردم با این همه محبتی که دوستام بهم داشتند و دیدن رقم کامنت های پست قبلی میگفتم چی بنویسم که هم هیجان این روزها و مادر شدنم رو نشون بده هم بتونم از همه یه تشکر درست و حسابی بکنم بابت این همه محبتی که به من داشتند. کارهای اضافه شده این مدت و بی حالی بعد از زایمان هم مزید بر علت شد و این شد که هی عقب افتاد.

حالا دوستان گلم از همتون ممنونم که انقدر به فکرم بودید و ازتون ممنونم بابت پیغامهای قشنگتون. فکرنکنم هیچ کس تو این وبلاگستان برای یه پست نیم خطی این همه کامنت باحال گرفته باشه. خلاصه دم همگی گرم و دلتون شاد که انقدر خوشحالم کردید.

پ.ن: دوست دارم ماجرای به دنیا اومدن سام روهم به عنوان یادگاری برای دل خودم و دوستانی که دوست دارند بخونند بنویسم اما باشه برای دفعه بعد.