بی‌عنوان

از اینکه باعث سو تفاهم شدم متاسفم. منظورم از تمام شدن تمام کردن نوشتن نبود. اینکه اولش هم نوشتم این همه نوشتن عبث ه به خاطر این بود که اول یه پست طولانی نوشته بودم در مورد جریانی که هنوز برام تموم نشده و نمیتونم نیمه کاره رهاش کنم. بعد که دوباره خوندمش دیدم این همه نوشتن بی خود ه.
پست قبلی مخاطبش خودم بودم. همین.
----------
از کلاس که زدم بیرون تا بیام دانشگاه با یه سر رفتن دم ویدیو کلوپ و عوض کردن فیلمها یک ساعتی شد. عین یک ساعت رو تو این فکر بودم که برم یه چیزی بخرم بخورم بعد هی به خودم گفتم یه سوپ کم کالری توی دانشگاه دارم اینجوری هم تو زمان هم توهزینه صرفه جویی کردم. خوشحال از اینکه تونستم بر هوای نفس و شکم گرسنه پیروز بشم اومدم دانشگاه.
همچین که در گروه رو باز کردم یه بوی غذایی شبیه بوی خونه ی عمو بزرگه وقتهای مهمونی میومد. بوی همون غذاها. میخواستم بزنم زیر گریه که نرفتم یه چیز حسابی بخورم. همون سوپ هم کوفتم شد.
----------
به طرز اعصاب خورد کنی همه چی تکراری به نظر میاد. خصوصیت زندگی ژاپنی ه یا نه نمیدونم اما حتی ذره ای نمیشه خارج از نظم و برنامه ی تعریف شده زندگی کرد. دلم هیجان، مهمونی، سفر، گپ زدن دوستانه و یه کلام زندگی میخواد.
گاهن که به این پنج سال و نیم نگاه میکنم احساس یه آدم ماشینی رو دارم که هیچی از زندگیش نفهمیده.

بازخوانی یک خاطره‌ی تلخ

دو سه ماه بود که اومده بودم ژاپن. درست همین موقع ها پنج سال پیش. امتحان فوق رو تازه داده بودم و سرگرم کلاسهای زبان بودم. همه ی زندگیم شده بود فاصله چند صد متری بین دانشگاه و خوابگاه و یه اتاق نه متری که تنها وسیله ی سرگرم کننده ام یه ضبط بود. یه روزی از روزهای ماه فوریه ناخوشی عجیبی گرفتم که اون موقع هیچی ازش نمیدونستم و بعدها فهمیدم دلیلش چی بوده.
تنهایی توی اتاق نه متریم روی تخت دراز کشیده بودم و از درد به خودم میپیچیدم. دردی که تمام بدنم رو فلج کرده بود. در مایه های درد زایمان اما بی هیچ زایشی.
مطمین بودم که اگه تا صبح زنده بمونم دیگه نمیمیرم. تمام شب رو در فاصله ی دو قدمی، بدنم رو که دیگه جونی براش نمونده بود از تخت به دستشویی میکشوندم. باور کردنی نبود که حتی یک نفر هم نبود که بتونم بهش خبر بدم دارم میمرم. تنهایی مطلق.
دم دمای صبح دیدم دیگه نمیتونم اون وضعیت رو تحمل کنم و برای اینکه هیچ راه دیگه ای به نظرم نمی رسید برای آروم شدن رفتم زیر دوش. دو ساعت و نیمی زیر دوش موندم تا اینکه آب منبع اون طبقه ی خوابگاه سرد شد و مجبور شدم بیام بیرون.
نزدیک ساعت هشت کمی از دردهام کم شد و تونستم چند ساعتی رو بخوابم.
بعدها در جایی خوندم پیش میاد که اگه به داد کسانی که دچار این ناخوشی میشند نرسند میمیرند. اینکه من چطوری اون شب نمردم رو نمیدونم. شاید باید همه این لحظه های پنج سال رو زندگی میکردم. حدود بیست روزی بیماریم طول کشید.
اون روزها بود که تن و روحم اولین زخمهای کاری غربت و تنهایی رو خورد.

در حاشیه: دلم میخواست واضح تر بنویسم. اما این قصه هم مثل خیلی از حرفهام دچار خودسانسوری شده. فقط نوشتنش کمک کرد کمی بارش سبکتر بشه.

تمام شدن

اینهمه نوشتن عبث ه.
من آدم نیمه کاره رها کردن نیستم.
تداوم موضوعات و به نیتجه رسوندن‌شون یا حفظ احساسات ریشه در روح و روان من داره.
اینه که وقتی رابطه ای، حسی، آدمی، جایی، پروژه ای برام تموم شده تمام و کمال تموم شده و جایی برای دوباره تکرار شدن نداره.

برشهایی از زندگی در یک روز معمول(2)

یه نگاه رضایتمند به من و باباش میندازه که هر دو به دستور آقا از روی کاناپه به زمین اومدیم و داریم با جدیت فیلم نگاه میکنیم. یکم صبر میکنه و انگار مطمین میشه بین ما که یه پتو هم رومون انداختیم که گرم بشیم جای مناسبی ه. یه لبخند میزنه و با دست نشون میده که میخواد بیاد وسطمون. بغلش میکنم و میذارمش روی زمین بینمون بشینه. یکم که میگذره و از ادای ما رو در آوردن خسته میشه و احتمالن گرمش هم شده کم کم چشمهاش سنگین شده و خوابش میگیره. دست من رو میذاره زیر صورتش تا زبری فرش اذیتش نکنه و سعی میکنه دراز بکشه همون جا و بخوابه. پدر و مادر بی رحمی هستیم که با دیدن تلاشش برای خوابیدن و شکستش باز هم تا آخر فیلم دست نمیکشیم و میذاریم باز هم سعی کنه.
با تموم شدن فیلم همراه پدرش میره که بخوابه. توی اتاق تاریک بهشون نگاه میکنم که چطور توی دل هم خوابیدند. فکر میکنم حتمن هر دو خوابشون برده. میرم آروم کنارشون دراز میکشم که آخر هفته رو با این آرامش شیرین تموم کنم که دستهای کوچولوش رو از پشتش میاره و دستم رو به صورتش میذاره تا خوابش ببره.
باز مادر میشم برای هزارمین بار.

The only one flower in the world

یکی از زیباترین آهنگهای پاپ ژاپنی که با اینکه خیلی وقت نیست عرضه شده اما تبدیل به یه اثر موندگار شده آهنگی هست که گروه جوان SMAP در سال 2003 بیرون داده.
یادم نمیاد که اولین بار کجا این آهنگ رو شنیدم اما همون موقع با اینکه بیشتر آهنگ رو نمیفهمیدم ازش خوشم اومد و بعدن فهمیدم که این آهنگ یکی از محبوبترین آهنگهای جدید بین ژاپنی هاست.

世界に一つだけの花(Sekai ni hitotsu dake no hana)

(NO.1 にならなくてもいい
もともと特別な Only one)

花屋の店先に並んだ --- hanaya no misesaki ni naranda
いろんな花を見ていた --- iron'na hana wo mite ita
ひとそれぞれ好みはあるけど --- hito sorezore konomi wa aru kedo
どれもみんなきれいだね --- dore mo min'na kirei da ne
この中で誰が一番だなんて --- kono naka de dare ga ichiban da nante
争う事もしないで --- arasou koto mo shinai de
バケツの中誇らしげに --- baketsu no naka hokorashige ni
しゃんと胸を張っている --- shan to mune wo hatte iru

それなのに僕ら人間は --- sore nanoni bokura ningen wa
どうしてこうも比べたがる? --- dooshite koo mo kurabetagaru?
一人一人違うのにその中で --- hitori hitori chigau no ni sono naka de
一番になりたがる? --- ichiban ni naritagaru?

そうさ 僕らは --- soo sa bokura wa
世界に一つだけの花 --- sekai ni hitotsu dake no hana
一人一人違う種を持つ --- hitori hitori chigau tane wo motsu
その花を咲かせることだけに --- sono hana wo sakaseru koto dake ni
一生懸命になればいい --- isshookenmei ni nareba ii

困ったように笑いながら --- Komatta you ni warainagara
ずっと迷ってる人がいる --- Zutto mayotteru hito ga iru
頑張って咲いた花はどれも --- Ganbatte saita hana wa doremo
きれいだから仕方ないね --- Kirei dakara shikata nai ne
やっと店から出てきた --- Yatto mise kara dete kita
その人が抱えていた --- Sono hito ga kakaete ita
色とりどりの花束と --- Irotoridori no hanataba to
うれしそうな横顔 --- Ureshisou na yokogao

名前も知らなかったけれど --- Namae mo shiranakatta keredo
あの日僕に笑顔をくれた --- Ano hi boku ni egao wo kureta
誰も気づかないような場所で --- Daremo ki zukanai you na basho de
咲いてた花のように --- Saiteta hana no you ni

そうさ 僕らも --- Sou sa bokura wa
世界に一つだけの花 --- Sekai ni hitotsu dake no hana
一人一人違う種を持つ --- Hitori hitori chigau tane wo motsu
その花を咲かせることだけに --- Sono hana wo sakaseru koto dake ni
一生懸命になればいい --- Isshoukenmei ni nareba ii

小さい花や大きな花 --- chiisai hana ya ookina hana
一つとして同じものはないから --- hitotsu to shite onaji mono wa nai kara
NO.1 にならなくてもいい --- NO.1 ni naranakute mo ii
もともと特別な Only one --- motomoto tokubetsu na ONLY ONE



این هم ترجمه ی انگلیسی:

I looked at all kinds of flowers
Lined up in front of the flower shop
Each person prefers a different type
But they’re all beautiful
None of them fight
Over who’s the best
They just stand up tall and proud
In their buckets

So how come we people
Want to compare ourselves like this?
Why do we want to be the best
When everybody’s different?

Yes, each of us is
A flower there’s only one of in the whole world
Each of us has their own seeds
So let’s just do our best
To make them grow into flowers

There are people whose smiles are strained
Because they’re completely lost
But it doesn’t matter
Because every flower that’s worked so hard to grow is beautiful
Eventually someone came
Out of the flower shop
Carrying a bunch of flowers in all different colours
His face looked so happy

I didn’t know his name
But he gave me a smile
Like a flower that had bloomed
In a place nobody had noticed

Yes, each of us is
A flower there’s only one of in the whole world
Each of us has their own seeds
So let’s just do our best
To make them grow into flowers

Little flowers and big flowers
Not one is the same as another
You don’t need to be number one
You’re special, the only one of you, to begin with
معتقدم هیچ اثری موندگار نمیشه مگه اینکه ریشه در روح آدمی داشته باشه و و بیانی باشه از افکار و آرزوهای انسان.

...

1.وسط نوشتن کامنت برای آیدا بودم که استاده مچم رو گرفت. اینجا باید شکلک خاکبرسرم شد بذارم.

2.بالاخره این لاست دیدن تا نیمه شب و زود بیدار شدن های شوهره کار خودش رو کرد و امروز خواب موند. برای اینکه زبانم لال یه وقت اصل برابری زن و مرد خدشه دار نشه! من هم کلاسهای صبح رو کنسل کردم و نشستیم دو تایی سنتوری رو دیدیم و به پیشرفت زبانمون کمک مبسوطی کردیم. فقط حیف که قول داده بودم عصر آزمایش کنیم و الا دانشگاه رو هم دو در میکردم. از خدا که پنهون نیست حالا هم دلم شور میزنه یه وقت تنهایی فیلم نبینه یا نره بیرون ساندویچ بخوره.

3.پشت دست چپم عین جذامی ها شده. دکتره گفت اثر سوختگیش میره اما حکایت تا گوساله گاو شود ه.

4.هفته ی دیگه سام دومین تاترش رو اجرا میکنه. نقش یه بیکری من همون نونوای خودمون رو بازی میکنه. قراره ملون پان یا نون با طعم طالبی درست کنه. داره مرتب تمرین هاش رو شرکت میکنه و آوازهاش رو هم میخونه. من هم احساس مادر هنرپیشه بودن بهم دست داده.

5.هرچی اون یکی پسره بد اخلاق و عصبی و عنق بود و وسواسی و ساز مخالف بزن و من رو به سرحد جنون میبرد برای یه کاری که انجام بده این یکی خوش اخلاق و خوش رو و باهوش ه. تازه گیتاریست هم هست و بتوی یه باند مینوازه. گیتارش رو هم آورده گذاشته بغل دم و دستگاهمون و یه وقتهایی هم میزنه.
آره دارم به طرز بی رحمانه ای قضاوتشون میکنم خودم میدونم. عوضش دلم خنک شد.

6. اینکه اکثر کسانی که من میبینم و میخونمشون تنها سرگرمی هاشون شده فیلم و کتاب و شاید موسیقی کمی نگران کننده است. حالا گیرم من وسط درس و کار و مادری و کم پولی و خارج نشینی و بی ارتباطی گیر کردم و چاره ای ندارم اما شماها چی؟ پس تکلیف هیجان در زندگی چی میشه.

7.اینکه مامان بزرگ من هم یه موش با شکم قلنبه(مثل مال خودشون) کادو بگیرند و البته کادو هم بدند یعنی اینکه ولنتاین ایران رو ترکونده و به نسلهای قدیمی هم نفوذ ناجوری پیدا کرده!
البته ما بخیل نیستیم کلی هم از این دور دلمون برای ولنتاینهای ایران قیلی ویلی رفت.

8.جدیدن کل آرزوهای من همگرایی پیدا کرده با داشتن یه خونه بزرگتر با کمی وسایل و البته یه جریان برقی که با زدن یه وسیله ی اضافی نپره و اعصاب من رو که دارم با عجله کار میکنم پاره پاره نکنه. داشتن یه میز آشپزخونه که دورش بشینیم و غذا بخوریم و البته داشتن یه اتاق برای خودمون و داشتن یه میز و صندلی جهت نشستن روش و زدن کرم ضد آفتاب هم دیگه آخر رویای جاه طلبی ه.
خوابیدن روی تخت که دیگه آخر پادشاهیم ه.
اصلن فکر کنم علت تمام قاط زدنهای من همین سیستم زندگی زجر آور ژاپنی ه.

9.من رفتم آزمایش کنم.

10. یه ساعت بعدش. من برگشتم!

11.تمام دوستای سام که با هم بودند راه افتادند و امروز کنار هم بازی میکردند. همشون مامان های همدیگه رو میشناسند. همشون با مامان ها بای بای میکنند. فکر میکنم برای معلمهاشون هم که این جوجه ها رو از روزهای اول دیدند و حالا بزرگ شدنشون رو میبینند و ماه دیگه فارغ التحصیلی شون رو از کلاس جوجه ها به کلاس اردکها باید جالب باشه.

12.وقت امروز تمام شد.

13.مگه میشه وجودی از عنصر آتش از روزهای بادی و صدای زوزه ی باد دلش نگیره؟

به یاد روزهای قدیم

میشه اسمش رو گذاشت نوستالژیِ روزهای بی‌رنگ بچگی‌مون که وسط قحطیِ همه چیز؛ کمی موسیقی، کمی سرگرمی، همه‌ی شادیِ روزمرگی کودکانه‌ی ما بود.
تقدیم به هم نسل‌های خودم که با تمام روح‌شون میفهمند از چی حرف میزنم.



این نه منم

با همه‌ی توانم سعی کردم که نذارم دختره برگرده. این چند روزه عالی بودم. اما تمام تلاش‌هام در یه فلش‌بک وسط دفاع یکی از همشاگردی‌ها از بین رفت.
برگشته نشسته اینجا داره اینها رو می‌نویسه.
حتی نمیدونم سرکوب کردنش کار درستی ه یا نه. شاید هم بهتر باشه بذارم همین جا برای خودش جلون بده. طفلی جای دیگه ای رو که نداره. گیرم قسمتی از من باشه که زیادی چند وقتی عنان همه چی به‌دستش بود؛ دلیل نمیشه که بکشم‌ش.

دلم/ش تنگ ه.

روزهای خاکستری

نبود غم، دلیلی برای وجود شادی نیست.

فاجعه زمانی اتفاق میفته که هر کاری میکنی هیچ ذهنیتی نداشته باشی از مکانهایی که زمانی با شرح جزییات در مغزت وجود داشتند.

پتوس چهارساله‌ دیشب یخ زد. حس رقت انگیزی بود دیدن برگهای سیاه شده‌اش.

از اون بدتر اینه که ندونی با وبلاگ ه چه کنی. بیچاره گردنش از مو نازکتر؛ که هر وقت دل میگیره تنهای چیزی ه که میخواهی بزنی بکشی ش.

تکلیف آدمی که حوصله‌ی هیچ کدوم از این مسخره بازی های زندگی رو نداره چیه؟

روزهای پر از جوونی کجا رفتند وسط این همه کار و خرید و درس و بی‌رابطه‌گی؟

اون تصویر توی آینه هم من نیستم خودتی. من کی این شکلی بودم؟

یک روز مهلت مونده برای تحویل درخواست بازدید از موزه. دلیل تعللش، حس اشمیزاز دیدن مردک ه که نمیشه رفت و ازش امضا گرفت.

مامان ه که بره دل آدم میگیره از جای خالی صداش و از ندیدن ش سر صبحی.

این که همش سیزده بود. حالا گیرم نشد که بشه.

مامان اژدها

قسمت چهارم یا پنجم سیزن دو تو سریال کدبانوهای مستاصل (Desperate housewives) جایی که لینت به خاطر اشتباهی که کرده گریه میکنه و به شوهرش میگه فکر میکنه خطای بزرگی مرتکب شده که باعث مرگ دوست خیالی پسرش شده. میگه فکر میکنه این قضیه تاثیر بدی روی اون بذاره(نقل به مضمون) شوهرش در جواب و برای حمایت بهش میگه من مطمینم وقتی پسر بزرگ بشه شما با صدای بلند به تعریف از این اتفاق میخندید.
این تیکه رو نوشتم برای خانوم شین که بدونه خطا کردن جزیی از مادر بودن یا انسان بودن ه و تا وقتی زخم عمیق در روح فرزندمون باقی نذاره قابل چشم پوشی ه.
----------
به خودم نگاه میکنم و اتفاقات کودکی رو مرور میکنم. یادم میاد به تمام اون دادهایی که مامان میکشید وقتی کار بدی ازم سر میزد یا به حرفهاش گوش نمیکردم. یادم میاد که چقدر از چهره عصبانیش میترسیدم و چقدر ازش حساب می بردم. گاهی حتی وقتی با بچه های دیگه می افتادیم به هم و گیس و گیس‌کشی می‌کردیم و روی اعصاب مامان جفت‌پا میرفتیم یه قهر و تنبیه همراهش میومد که خیلی زجرآور بود.
اما از خیلی وقت پیش ها تمام اینها تبدیل به قصه‌های بامزه برای تعریف کردن و خندیدن شد. و الان کمترین اثر بدی از اون اتفاق‌ها باقی نمونده. همش شده خاطره‌های کودکی کنار بقیه خاطره‌های شیرین.

حالا به تمامی به مامان بابت عصبانی شدن‌هاش و داد کشیدن‌هاش و کنترل از دست دادن هاش حق میدم چون میدونم اون هم صبرش در دوران جوانی حدی داشته و کودکی و شیطنت من گاهی اون حد رو رد میکرده.
این رو نه به خاطر اینکه خودم مادر شدم میفهمم بلکه به این خاطر میفهمم که مامان هم انسان بود با همه‌ی ضعفها و قوتهای یه انسان.
----------
حالا که اینها رو نوشتم یه اعتراف هم بکنم. من هنوز نفهمیدم چرا ما رو مجبور میکردند ظهرهای تابستون بخوابیم. البته این مربوط به زمانی هست که بزرگتر شدیم. مگه ما چقدر وقت برای کودکی داشتیم که چند ساعتش رو در سال به خواب بگذرونیم.
نه این یکی رو به هیچ کدوم از بزرگترها حق نمیدم که زمانهای شیرین بچگیمون رو به زور کوتاه کردند!

...

1.پسر تند تند کلیک میکنه. معلوم ه که عجله داره. من هم . میخوام نتیجه‌ی دو سال کار رو ببینم.
پسر: فایل دیتا رو پیدا نمیکنم. شاید گ اون رو جا به جا کرده باشه.
من: باشه من صبر میکنم تا پیداش کنی.
در دلم خوشحال میشم که فرصتی برای نوشتن پیدا شده.

2.حال و روز خوشی ندارم این روزها. انگار چیزی کم ه که خودم هم نمیدونم چیه. شاید هم میدونم اما ترجیح میدم پس روزمرگی ها و خوشبختی‌هام که پیرو الگوی سعادت مردمان عادی ه، پنهانش کنم.

3.هنوز هم بوی قهوه وسوسه انگیزترین ه.

4.دیروز برای اولین بار تونستم تمام حرفهای سام رو که داشت ماجرای بازیش توی بالکن رو برام تعریف میکرد کامل بفهمم البته با کمک ترجمه های مامان. چقدر خیالم راحتتره که سام با مامان ه.

5.شما ها که توی خونه درس میخونید چه معجونی مصرف میکنید مگه؟

6.و همچنین شماها که به قولهاتون با خودتون وفادارید چی تو کله تون میگذره؟

7.من از این ریشه های نرم و نازکم توی این خاک میترسم. دلم پر پرواز میخواد نه جوانه ی شاخه های جدید.

8. سی و سه. عددی که به هراسم میندازه از یادآوری نرسیدن‌هام. همه‌ی عمرم دویدم و باز انگار عقب م. شاید این حس رسیدن در پیری به دست بیاد شاید هم هیچ وقت. کاش آرزوها سقفی داشت.

9.بعد از سه- چهار سال و بیش از هزار تا عینک امتحان کردن بالاخره اونی که میخواستم رو پیدا کردم فقط یه اشکال داشت. به بودجه ی من نمیخورد. یعنی فکر کردم میشه با اون پول یه سفر چهار روزه رفت گوآم! نه اینکه حالا اونجا رو برم.

10.سطحی بودن هم عالمی داره.

11.چرا من از "دیوانگی در بروکلین" حال نمیکنم؟

12."بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست"

"معشوق به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا"

تنها نوشته‌ی روی کارت دعوت عروسی ما. دوست داشتم خاطره اش رو یادآوری کنم به خودم.

13. شهر کوچک بی‌هیجان فاقد تمام مظاهر زندگی شلوغ شهری امروزی!

مسلخ

من گاهی خوش‌بین میشم. فقط گاهی که از واقعیت‌ها دور میشم.
یکی از مسببین خوش‌بینی من شاید بلاگرهای فارسی باشند و یکیش هم احتمالن گپ زدن با دوست و فامیل.

از وقتهایی که خوش‌بین میشم و کلی دلم رو به آینده ای زیبا و رویایی خوش میکنم اون وقتهایی هست که وبلاگ مادران ایرانی که هم سن و سالهای خودم هستند رو می‌خونم یا وقت هایی که با دوستان همسن‌م که حالا مادر هستند حرف میزنم.
وقتی که میبینم تمام اونهایی که من میشناسم به هر ترتیبی سعی در افزودن دانش و آگاهی‌شون برای تربیت بچه‌های بهتری دارند ته دلم غنج (؟) میره که شاید نسل بعدی نسلی بهتر از ما و جمعیت حال ایران باشند. دلم خوش میشه که شاید تمام اون تبعیض‌های جنسیتی تموم بشه. دلم خوش میشه که شاید فرزندان آینده‌ی ایران- حالا هر جای این دنیا که باشند- آدمهای نرمال‌تری خواهند بود که از خشونت و تبعیض و افسردگی و هزار بلای دیگه دور باشند.
کار راحتی نیست خودت در جنگ و انقلاب و تبعید و مهاجرت و تحریم و هزار بلا بزرگ شده باشی و سعی کنی مادر و پدر نرمالی برای فرزندت باشی. کار راحتی نیست دنبال دانش نداشته ات بری و سعی کنی اشتباهات قبلی‌ها رو تکرار نکنی. وقت میگیره و انرژی. اما خیلی ها رو دور و بر خودم میبینم که دارند تمام تلاششون رو میکنند.

اما وقتهایی مثل امروز که این عکس رو میبنم همه‌ی اون خوش‌بینی‌هام و تمام اون روزهای رویایی آینده خراب میشه. عین یه قصر شنی که بهش لگد زده باشی.
میمونم چطور مادری، خواهری، نزدیکی میتونه خشونت رو پس گردن کودکش بذاره.


راستش رو بگم از اینکه روزی فرزندم(مون) که حتی یه صحنه کمی خشن در تلویزیون هم براش سانسور میشه، که حتی میمونه قصه شنگول و منگول که توش گرگ بدجنس بچه میخوره و مادره برای نجات بچه‌هاش شکم گرگ پاره میکنه اصلن قابل تعریف برای بچه هست یا نه، که حتی یه نگاه سنگین رو هم به شک میفتم بهش بندازم بعد از یه کار بدش یا... چطور میتونه کنار این بچه که به این راحتی و با اون رضایت با تیزی شمشیر آشنا شده باشه.
میتونید بگید آدم لوسی هستم و بچه ام رو دارم توی زرورق بار میارم. اما با کدوم منطق میشه این عکس رو توجیه‌ش کرد؟ لبخند زن توی تصویر رو که دیگه اصلن نمیفهمم.

پ.ن: قصدم از این نوشته توهین به باور هیچ گروهی نیست. هر کس عقیده ای داره. اما سوالم اینه آیا به حکم مادر- پدری اجازه داریم فرزندمون رو با بی‌رحمانه‌ترین شرایط آشنا کنیم؟مرز اختیارتمون کجاست؟
این کاری که زن توی عکس میکنه اسمش چیه؟ تبرک یا خشونت؟ دین یا خرافه؟
چرا عقب موندیم؟
منبع عکس:بی‌بی‌سی فارسی


千の風になって-sen no kaze ni natte

کشف زیبای این روزهای من:

باد هزار ساله می‌شوم...



私のお墓の前で 泣かないでください
そこに私はいません 眠ってなんかいません
千の風に
千の風になって
あの大きな空を
吹きわたっています

秋には光になって 畑にふりそそぐ
冬はダイヤのように きらめく雪になる
朝は鳥になって あなたを目覚めさせる
夜は星になって あなたを見守る

私のお墓の前で 泣かないでください
そこに私はいません 死んでなんかいません
千の風に
千の風になって
あの大きな空を
吹きわたっています

千の風に
千の風になって
あの大きな空を
吹きわたっています

あの大きな空を
吹きわたっています

Do not stand at my grave and weep
I am not there; I do not sleep.
I am a thousand winds that blow,
I am the diamond glints on snow,
I am the sun on ripened grain,
I am the gentle autumn rain.
When you awaken in the morning's hush
I am the swift uplifting rush
Of quiet birds in circled flight.
I am the soft stars that shine at night.
Do not stand at my grave and cry,
I am not there; I did not die.

گشتم اجرای انگلیسیش رو هم پیدا کردم اما اصلن به زیبایی ِژاپنیش نیست.


----------
*آراگاکی تسوتومو (AragakiTtsutomo) متولد 1952 و خواننده‌ی اصلی این آهنگ نابینای مادرزاد ه. او از پدری مکزیکی- آمریکایی و مادری ژاپنی متولد شده که هر دو در کودکی او را رها میکنند. مادر بزرگ تسوتومو در چهارده سالگی میمیره و اون تنها میشه. روزی به کلیسا میره و در اونجا داستان زندگیش رو برای کشیش اونجا تعریف میکنه . تسوتومو بعد از پایان حکایتش می فهمه که کشیش داره گریه میکنه . کشیش ازش میخواد که به خانواده اون ملحق بشه. تسوتومو زندگی جدیدی رو با این خانواده شروع میکنه . تلاش میکنه تا اون هم کشیش بشه و در ضمن تعلیم آواز میگیره زیر نظر یه استاد ایتالیایی.
قطعه ای داره به نام مزارع نیشکر (satoukibi batake)که در وصف سرزمین شمالی (هوکایدو) خونده و در مورد صدای آراگاکی گفته میشه زیبایی هوکایدو رو میشه در این آهنگ و این صدا فهمید.


*منبع: ویکی پدیای ژاپنی و یکی از دوستام.
**برداشت از این مطلب فقط با لینک مستقیم مجاز ه.
***اگر کسی خواست بگه تا آهنگ مزارع نیشکر رو آپلود کنم و براش لینک رو بذارم. این یکی رو هنوز ندارم وقتی گرفتم میذارمش.
****اون آقای خوشتیپ بالایی همین آقای خوش صدای پایینی نیست. من تنها اجرایی که توی اینترنت پیدا کردم از این آهنگ همینی هست که گذاشتم. خواننده‌ی ویدیوی بالا Akigawa Masafumi است.

*سالهای دور از خانه

مهمترین دلیلی که نمیذاره راحت اینجا هرچی میخوام بنویسم در حالی که از حرفهای تلنبار شده ته گلوم مونده و جایی رو هم جز اینجا ندارم و گوشی جز گوش خواننده های اینجا، اینه که همیشه فکر میکنم باید خیلی ادبی و پرمایه بنویسم. شاید کمی جوگیر شدم و از اون خانوم حنای ساده و راحت دور شدم و بالا رفتن ویزیتورهای اینجا در چند ماه پیش(حالا شکر خدا با این بی سروسامونی وبلاگها باز نرمال شده) اینه که احساس نویسنده بودن بهم دست داده!
میدونم خنده داره اما خب احساس ه دیگه بعضی وقتها آدم خودش رو زیاد تحویل میگیره.

یه دلیل دیگه اش هم اینه که فکر میکنم حتمن باید سیزده تایی بنویسم. انگار پرچمدار این حرکتم و باید برای زنده موندنش تلاش کنم. میدونم برای خودم ه که مهم ه و احتمالن دیگران بعدش اصلن بهش فکر هم نمیکنند اما خب گفتم دیگه دلم میخواد خودم رو تحویل بگیرم.

میدونم تمام این دلایل برای دوری از اینجا باز همون مرزها و قالبهایی هست که خودخواسته تعریف شده.

بی اغراق دلم برای راحت بودن و راحت نوشتن اینجا تنگ شده.
برای شکستن این قاب و برگشتن به آرامش از همین حالا اقدام کردم.

*تیتر تزیینی ست.

...

1. تمام تعطیلات به اقامت در هتل مامان گذشت و عجیب هم خوش گذشت و میگذره.

2.ششمین سال زندگی مشترک هم شروع شد. حالا نمیدونم بیشتر دوستش دارم یا بیشتر دوستم ه. نمیدونم زندگیم بدون بودن شوشو بعدش سام میتونست چه شکلی باشه. اصلن نمیخوام بهش فکر کنم که اگه اون موقع تصمیم م به تنها اومدن بود الان تو چه وضعیتی بودم. فقط میدونم بودن هر دوشون به اندازه همه ی اون لحظه هایی که کنارم بودند و تنها نبودم میارزه و اینکه چیزی با ارزشتر از لحظه های زندگی نیست.

2.افکارم درهم ه. آینده مبهم. درگیر پایان این دوره ام در حالی که خیلی وقته اعتقادم رو بهش از دست دادم و دارم با جون کندن به سرانجامش میرسونم. اگه بشه.
شاید زمانی که ایران بودم فانتزیِ وارد شدن به دکترا و کار تحقیقاتی کردن هیجان انگیز بود. پنهان کاری که ندارم حتی پرستیژش اغوا کننده بود. اما حالا هزار جور تغییر کردم. دیگه نه پزش مهم ه نه کار تحقیاتی برام ارضا کننده است. یعنی تازه خودم رو شناختم و فهمیدم چطور کاری با روح و روانم سازگاره.
از طرفی از کار نیمه کردن بدم میاد. از اینکه روزی در آینده به خودم بگم کاش تمومش کرده بودم هم میترسم. دلم نمیخواد به خودم بدهکار بشم.
با فشار زیاد روحی دارم خودم رو میکشم تا کجاش رو خودم هم نمیدونم.

3.قبلن هم گفتم گاهی دختر دیگه ای از درونم بیدار میشه و کنترلم رو به دست میگیره.
امروز دوباره دیدمش درست وقتی توی آینه دستشویی دانشگاه داشتم موهام رو مرتب میکردم دیدمش که از صبح کنترلم رو به دست گرفته.
از صبح درست بعد از تلفن مدرسه برای کنسل کردن کلاسهای امروز بیدار شد.
وقتی دیدم نمیتونم از زیر به دانشگاه اومدن اول وقت در برم اومد و ثابت کرد که حتی وقتی کلی کار دارم و وقتی خودم هم باور دارم که باید کاری رو انجام بدم فقط به خاطر نداشتن تحمل جو اینجا میشه هزار بهانه آورد و به تاخیر انداختش.

4.دلم میخواد واضح تر بگم بیدار شدن اون یکی دختره رو.
صبح از مدرسه تلفن کردند که کلاسهای امروز به هم خورده. خب من زود بیدار شده بودم و همون موقع حاضر و آماده داشتم از خونه میزدم بیرون. وقتی فهمیدم میتونم صبح رو به جاش بیام دانشگاه اونوقت بود که اون یکی بی تا اومدش.
اول بهانه کردم که حالا که وقت دارم سام رو میبرم مهد و با دیدن غمگین شدن مامان و با اینکه میدونستم سام هم موندن توی خونه رو ترجیح میده اما باز هم کار خودم رو کردم. با جمع و جور کردن وسایل و آماده کردن سام و رسوندنش به مهد یک ساعتی وقت تلف شد. بعد تصمیم گرفتم برم برای مامان فیلم بگیرم که حوصله اش سر نره. نیم ساعتی هم اینجوری تلف شد. بعد فکر کردم به جای زنگ زدن به دکتر سام برای وقت واکسن بعدی بهتره برم مطبش. از این سر شهر کوبیدم رفتم اون طرف . بعدش تصمیم گرفتم مدارک ویزای مامان رو برای دفعه بعد آماده کنم اینه که یه سر هم رفتم شهرداری. بعد از دو- سه ساعت وقت تلف کردن اومدم دانشگاه.
نه باز هم زود بود رفتم برای خودم مداد و خودکار خریدم و یه دوری توی فروشگاه دانشگاه زدم.
بعد از همه ی این کارها وقتی سر راه اومدن به لب رفتم که موهام رو مرتب کنم دیدمش که توی آینه داره یه لبخند یه وری بهم میزنه که دیدی وقتی نمیخوای قبول کنی که چیزی آزارت میده و نمیتونی از زیر وظیفه شناسی فرار کنی میام دستت رو میگیرم و نجاتت میدم.
اومدن به دانشگاه با اتفاقی که دیروز آخر وقت افتاد و باز همه ی شور و هیجانم رو از یک روز آزمایش کردن و دیتاهای عالی گرفتن زهر کرد انقدر سخت بود که باز سر و کله اش پیدا شد.
ازش راضیم. از این که هست و با تصمیماتش و اقداماتش وقتایی که برای من سخت میشه نجاتم میده از همهی اون مسولیت ها و مرزها.

5.نیم فاصله گذارم خراب شده. راستی گذار یا گزار؟

6.گاهی به حس دوستانه و حمایتگر شوشو حسودیم میشه. انقدر دیشب داغون بودم که اگه حرفها و دلگرمیهاش نبود میرفت که یه بحران جدید برام شروع بشه.
از اینکه درست به موقع بهم اطمینان و آرامش خاطر میده حس عمیق قدر شناسی دارم. و اینجور مواقع بابت تمام اون وقتایی که اون احتیاج به همین حمایت و حرفهای خوب داشته و من غم و تشویش ش رو به خودم گرفتم و درست کمکش نکردم شرمنده میشم. هرچند خودش چیزی غیر از این میگه اما خودم میدونم که گاهی متوجه نشدم باید به جای به خود گرفتن کمی بیشتر درکش کنم.
چرا همه ی مردهای زندگی من انقدر تودار و درونگرا هستند که من باید به سختی از دردهاشون خبردار بشم.

7. گاهی شک میکنم که آیا من قدر آدمهای زندگیم رو میدونم یا نه قدر محبتهاشون رو به اندازه کافی میدونم یا نه؟
به مادرم به برادرم به همسرم به پسرم به خانواده ی خودم به خانواده ی همسرم و به دوستانم فکر میکنم و میبینم من از معدود آدمهای خوشبختی هستم که همه ی این مجموعه آدم رو کنارم دارم.
بی اغراق همه ی خانواده ام در یک اقدام دسته جمعی همیشه من رو ساپورت کردند با همه ی اشتباهاتم و همه ی بدی ها و خوبیهام قبولم کردند و من رو برای خودم بودن دوست داشتند و هر کدوم بنا به نزدیکیشون کمکم کردند تا نسبت به خودم و دنیای احساس خوبی داشته باشم. فکر میکنم بی اونها من با روحیه ی حساس و کمالگرایی که دارم هیچ وقت نمیتونستم دوام بیارم.
آخه من به اصل "قدر نعمت نعمتت افزون کند" به شدت اعتقاد دارم.

8.فکر کنم تلافی همه ی این مدت ننوشتنم رو در آوردم. شاید هم اون یکی دختره داره باز وقت تلف میکنه تا من به دیروز برنگردم.
هر چی هست خیلی میچسبه.

9. سام پسر بی نظیری شده. البته که من مادرشم و این رو میگم اما گاهی از این همه همراهی و درک متقابلش میمونم. از اینکه پسر شادی ه و بقیه رو هم در شادی خودش سهیم میکنه از اینکه به صورت غریزی بلده دل همه رو به دست بیاره. شاید همه ی بچه ها اینطور باشند و این به خاطر سنشون باشه اما من فقط پسر خودم رو میبینم و بزرگ شدنش و کم کم اجتماعی شدنش برام جالب ه.
هنوز تنها چیزی که اذیتش میکنه دوری طولانی مدت از من ه. که بعد از به هم رسیدن به نحوی اعتراضش رو اعلام میکنه.
میدونم حمل بر خودستایی میشه اما احتیاج دارم اینو بگم تا ته گلوم نمونه. درست ه که من از صبح گذاشتمش و رفتم اما وقتی برگشتم اول بغلش کردم بعد کفشهام رو در آوردم. من که تا لباس بیرونم رو توی کمد مرتب نمیکردم دوش نمیگرفتم و استراحت نمیکردم دست به هیچ کاری نمیزدم بعد از برگشتن تا چند ساعت کاپشن و کلاهم روی صندلی افتاده بود. با همون سر و ضع در حالی که از بغلم پایین نمی اومد براش میگو سرخ کردم و با رقص و آواز و کتابخونی بهش دادم . سرش رو تا اومدن شوشو گرم کردم و بعدش هم اول اون رو حمام کردم و بعد از اینکه دیگه احساس کردم از نبودنم ناراحت نیست تازه یادم اومد به خودم برسم.
با همه ی انرژی مضاعفی که برای بودن بیرون خونه و انجام همه ی مسیولیتها و مادر خوبی اونطور که سام رو شاد و پرانرژی نگه میداره میپردازم و خستگی مطلق آخر شبها اما هنوز نمیتونم سیستم دیگه ای رو تصور کنم که توش به یه مادر تمام وقت تبدیل بشم.

10.حالا هی پز برف رو بدید ما که امسال از پاییز اونطرفتر نرفتیم و به عکسهای برف بسنده کردیم.

11.من یه قرن پیش که نه تقریبن یه سال پیش یه دومین خریدم و همینجوری به امان خدا رهاش کردم. کسی هست کمک کنه راهش بندازیم بلکه از این وضعیت اجاره نشینی راحت بشیم و بریم سر خونه زندگی خودمون. حقوق مادی کمک کننده هم محفوظ ه البته.

12.اگه حتی این یکی رو هم ننویسم باز جیره ام پر شده.

13.Right now I cant stop thinking of my Sensei!

لینک

همینجوری اگه دوست داشتید این لینکها رو بخونید. با حال ند!

دیکنز را شرح‌دهنده دقیق و ماهر رفتار آدمی می‌دانند، شخصیت‌های رمان‌های او به صورت واقع‌گرایانه شرح داده شده‌اند. خوانندگان پزشک داستان‌های دیکنز متوجه شده‌اند که او وضعیت ظاهر و بدنی کاراکترهای آثارش را آنچنان دقیق شرح داده است که سال‌ها بعد محققان از روی همین توصیف‌ها پی به بیماری خاص آنها برده‌اند و حتی نام بیماری‌ها را با توجه به نام همین شخصیت‌ها، نامگذاری کرده‌اند.

----------

اگر فکر می‌کنید دختر‌-پسرهای ایرانی در جام جم زیاده روی می‌کنند در شوآف لباسی، باید یک‌سری به همین شی‌بویا بزنید.

چندین سال پیش بود که غربی‌ها نگاه کردند یه ژاپن تا چیزهای تازه یاد بگیرند در مورد کار کردن. باید ناامید شده باشند. چون ژاپنی‌ها زیاد کار می‌کنند اما افیشنت نیستند. به جزییات زیاد توجه می‌کنند اما بیگ پکچر را نمی بینند. اهل ریسک کردن نیستند. بلد نیستند یا روی‌شان نمی‌شود جلوی دیگران بلند فکر کنند. جلوی رئیس‌شان نظر واقعی‌شان را نمی‌گویند. سعی می‌کنند به تصمیم جمعی برسند و بعد سعی می‌کنند جهت انتخاب شده را تغییر ندهند حتی اگر بدانند اشتباه بوده تصمیم اولی. ساعت‌ها اضافه سرکار می‌مانند از روی رودربایستی و اینکه خوب به نظر بیاید، اما اهل این که خارج از چهارچوب قکر کنند نیستند. زنبور‌ ِعسل‌وار کار می‌کنند اما عمومن لیدرشیپ ندارند. خلاقیت که بخرج نمی‌دهند. دنباله‌روهای خوبی هستند. برای همین وقتی به تو اعتماد می‌کنند- بعد از زمان طولی کهاعتمادشان را جلب می‌کنی- می‌توانی لیدشان کنی براحتی و زیاد سوالت نمی‌کنند. مقایسه که می‌کنی با روحیه انترپنورشیپ امریکایی می بینی ژاپنی‌ها باید از امریکایی‌ها یاد بگیرند و نه برعکس.


من با یه تیکه از این نوشته موافق نیستم. ِژاپنی ها به شدت خلاقند شاید جسارت و اعتماد به نفس و پرزنتیشن آمریکایی‌ها رو نداشته باشند ولی این خللی در ذهن باز و خلاقشون ایجاد نمیکنه.
مگه میشه این همه محصول و تکنولوژی و انیمیشن رو بدون خلاقیت بوجود آورد؟
برعکس اگر در ژاپن بتونید چیزی نو خلق کنید هر چند جزیی میتونید حرفی برای گفتن داشته باشید.
در مورد لید کردن ژاپنی ها هم فکر میکنم نویسنده شناخت درستی و کاملی نداشته و احتمالن روحیه‌ی هنوز سامورایی و جنگجویی شون رو نمی‌شناخته. ژاپنی ها شاید خیلی سر به زیر و متواضع باشند و شاید در ادب و احترام اغراق کنند اما در موقعیت های مختلف نشون دادند که بسیار ستیزه جو هستند و رهبریشون اصلن کار راحتی نیست. نگاهی به وضعیت سیاسی کشور و تاریخ‌شون میتونه این موضوع رو ثابت کنه.

----------
این هم دیدگاه و عکسهای دوست دیگری در سفرش به ژاپن...
1و2و3

----------

رخوت و سستی تعطیلات کم کم بساطش رو پهن کرده.

Confession

همین جا برای ثبت شدن در تاریخ و برای خلاصی از این خوددرگیری‌های اخیر اعتراف میکنم که مسیولیت همه‌ی کمبودها و دیرکردها و همه‌ی اون چیزهایی که الان سر جاشون نیست و همه‌ی اون کارهای نصفه نیمه و تمام نشده، خود خودم هستم.

میخواستم یه پست طولانی بنویسم برای دل خودم اما دیدم مدتهاست اینجا اونقدرها احساس راحتی و امنیت نمیکنم تا فقط برای دلم بنویسم.
از اینکه وبلاگ یواشکی بزنم و اصولن در کل زندگیم از اینکه یه نقاب بزنم و یه شکل دیگه رفتار کنم هم بدم اومده. یعنی اصلن سیاستش رو ندارم. بلد هم نیستم. همینم که هستم. اما نمیشه همه‌ی حرفها رو اونطور که میخوام جلوی این همه چشم و گوش بزنم.
در ضمن خانوم حنا رو خیلی هم دوستش دارم. خیلی شبیه خودم ه. برای همین تصمیم گرفتم کلی بنویسم این اعتراف نامه رو.

میدونم ظرفیتم بیشتر بوده و میدونم کجاها کم گذاشتم تا الان اوضاع با اون چیزی که میخواستم فاصله داشته باشه. حتی میدونم عملکردم شاید بهتر از خیلی ها باشه. اما موضوع اینه که من اصلن مقایسه نمیکنم خودم رو با دیگران. خودم رو با خودم میسنجم و با اون انرژیی که از خودم میشناسم میدونم نتیجه‌ی کارم رضایت بخش نیست. چند تا هندونه رو با یه دست برداشتن در حالی که کنترلم روی اوضاع کامل نیست تصمیم درستی نبود.
هنوز نمیتونم فکرم رو جمع کنم. هنوز نمیتونم اراده ام رو قوی کنم و تا وقتی موقعش نشه نمیتونم دوباره شروع کنم.

به گمانم به خودشناسی رسیدم.

یه خواهش: لطفن نه در مغزتون و نه در کامنتدونی نتیجه گیری نکنید و رای صادر نکنید و نگید آهان فهمیدم منظورش این بود که اصلن جاش نیست. به جاش حرفهای خوب بزنید که فعلن از دست خودم خیلی شاکی ام.

*冬至-touji

همین حالا که خورشید به وقت ژاپن غروب میکنه تفالی به حافظ زدم به نیت حال و احوال این روزهام.
این شعر اومد...

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت و بر سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می​شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
مغبچه​ای می​گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

در شریقی ترین نقطه زمین درازترین شب سال رو شروع کردیم به امید دیدن خورشید زودتر از بقیه دنیا.
یلدای خوبی داشته باشید.

*تواوجی به معنی رسیدن زمستان ه. ژاپنی ها در این شب به حمام چشمه های آب گرم(اون‌سن Onsen) ی که در وانش نارنج شناور هست میرند. از دیگر مراسم این شب خوردن کدو حلوایی و برنج به منظور پیشگیری از سرماخوردگی ه.
امروزه سنت این شب در ژاپن تقریبن فراموش شده است و بیشتر جوونها از مراسم این شب اطلاعی ندارند.
منبع ویکی‌پدیای ژاپنی

پ.ن:یادم رفت. عید قربان هم مبارک.

...

1.هم گروهی‌ها با تعجب نگاهم میکنند. میدونم در تعجبند که چطور بعد از دوسال که همیشه این ساعت با عجله رفته بودم هنوز بی خیال نشستم و کوچکترین نگرانی از سام و شام و خونه و خرید ندارم.
آخه نمیدونند که مامان اومده و من که در کنارش امنیتی بی نهایت احساس میکنم.
غافلگیرکننده بود اومدنش.

2.هیچی شاید میخواستم بگم زنده ام. ساعتهای زندگیم انقدر تند میگذرند و من همیشه انقدر عقبم که انگار دنیا سر جنگ داره تا از من جلو بزنه.

3.این فصل سال رو دوست دارم. شاید کمی به خاطر تعطیلات. شاید به خاطر سرمایی که دیگه تا مغز استخوان میرسه و پوشیدن لباسهای زمستونی. شاید به خاطر شب یلدا که همیشه دوست داشتنی بوده. شاید به خاطر رنگارنگی کریسمس. شاید به خاطر هیجان نیمه شب سال نو. شاید به خاطر شروع پنجمین سال زندگی با شوشو. شاید به خاطر همه‌ی اینها...

4.باید زبان بخونم.

5. دلم برای خونه تنگ نشده. در کمال تعجب!

6.تلاش میکنم هرکدوم از رفتارهای نادرست سام رو با یه عملکرد درست جایگزین کنم.
وقتی دیدم انقدر عاشق بازرسی سطل آشغال ه عملکردش روتبدیل به یه بازی انداختن آشغالها ـمثل دستمالی که مصرف کرده- به سطل کردم و در ادامه دست زدن براش که کار درستی انجام داده. به طرز معجزه آسایی دست از بازرسی برداشت.
با اینکه این تبدیل‌کردن‌های عملکرد غلط به درست اصلن با بچه ای که تازه داره دنیا رو کشف میکنه و هر روز چالشی جدید درست میکنه راحت نیست اما گاهی موفق میشم. اون وقتها احساس باهوشی میکنم شدید!

7.هم‌نام رو میخونم و همذات پنداری میکنم با بیشتر بخش‌هاش.

8. خیلی وقت ه فیلم ندیدم. دلم میخواد تمام تعطیلات لم بدم زیر کرسی* و فیلم ببینم. شاید کمی فرندز هم چاشنیش کنم که بیشتر بچسبه.
اما بعید میدونم با این وضع عقب افتادگی که تو درسها دارم تعطیلات چندان طولانی داشته باشم.

9.دلم جابه‌جایی میخواد.
از این شهر از این کشور از این وضعیت از این روزمرگی به شهری، کشوری، وضعیتی، روزمرگیی جدید.

10.احساس بریدگی از دنیا میکنم وقتی این همه از اخبار و وبلاگها دورم. چندان هم بد نیست.

11.وقتی عکس ریه‌ی سام رو توی پرونده‌اش روی مونیتور کامپیوتر خانوم دکتره دیدم جایی از مادرانگیم تیر کشید با دیدن اون همه سفیدی.
دلم خواست با همه ی نیروم بزنم فرق سر دکتر بی‌وجدانی که نفهیمد پسرک این همه مریضه و سه روز رسیدگی به بیماریش رو عقب انداخت و اون همه درد رو به تن کوچولوش تحمیل کرد.

12.پاشم برم خرید کنم. شاید یه رنگ مو هم خریدم تا کمی زنانگی کنم.
پاشم که کوفته مامان با اون عطرش که تا طبقه اول میرسه منتظرم ه.

13.آسم

*از اولین خریدهای زندگی دونفره بود برای شبهای بلند زمستون. و حالااصرار شوشو که برای امنیت سام به زیرزمین منتقلش کنیم رو پشت گوش میندازم برای همون تعطیلات در پیش رو.