It may sounds like bla bla bla!

هر نیم ساعت یه بار جعبه دستمال کاغذی رو میزنم زیر بغلم میرم پشت لب یه فین اساسی میکنم و برمیگردم.

امروز همش هوای سام رو دارم و دلم داره هی براش تنگ میشه.

پیاده روی عصرونه هم مالیده شد بس که داره مدل فیلم هندی‌ها بارون میاد.

دم خونه امروز ترافیک بود و تلافی نوستالژی ترافیکی م تو این شهر ساکت و آروم و به بیانی روستایی رو هزار مرتبه شکر مرتفع کرد.

یه مال جدید و گنده باز شده که جون میده برای حروم کردن پولهای بی زبون. از همین امروز عصر پروژه رو به جریان میندازیم.

با این موهای نیمه استریت و نیمه حالت دار در این رطوبت و بارونی که هی از صبح رو سرم ریخته لعبتی شدم که خودم هم جرات نگاه کردن به آینه رو ندارم. به این موها یه دماغ پوست پوست شده و قرمز هم اضافه میشه که تصویر رو تکمیل میکنه.

Do u remember who said that she would write posts in English? I cant remember her name!

من چقدر حرف زدنم میاد این روزها و هیچ کی نیست. شوهر آدم هم طاقتی داره خب. تازه حرف زدن زنونه کجا این حرف زدن زن و شوهری کجا. عمه شهلا کجایی که یه صبح تا شب حرف بزنیم انقدر که بقیه بگند خسته نشدید.

پذیرش

بانک اطلاعات تحصیلات تکمیلی خارج از ایران.

اینجا هم توضیحات انار خانوم در مورد این سایت.

پ.ن:دست اناربانو و همه‌ی کسانی هم که برای این سایت زحمت کشیدند درد نکنه. قسمت ژاپنش رو هم به تمام اونهایی که از من در مورد تحصیل در اینجا میپرسند پیشنهاد میکنم.

سیزده‌تایی ادیت‌نشده‌ی یک خانوم حنای فین‌فینی

1.یه نفر فی سبیل الله یه دیکشنری انگلیسی به انگلیسی خوب به من معرفی کنه.
p.s: I meant free online dictionary.

2.یه دختر چینی توی دانشگاه ما بود که رودست تمام آدمها در جهت عجیب غریب لباس پوشیدن بلند شده بود. نه اینکه به این سوی چراغ بخوام مسخره اش کنم ها. نه فقط من موندم این کلکسیون رو چطوری جمع کرده. امروز بعد از چند سال توی خیابون دیدمش. کلاهی که سرش بود قطعن به دوره ی آن شرلی برمیگشت.

3.یعنی انقدر سخت ه چند تا کار خیلی کوچیک رو در جهت آرامش اعصاب من انجام دادن. مگه من تو زندگیم چی خواستم. حداقل وقتی مریضم کمی رعایتم رو بکنید.
جهت نمونه عرض میکنم. فاصله ی در بالکن تا ماشین لباسشویی به اندازه ی یه قدم فیلی ه یا دو قدم انسانی. بعد این حاج آقا برای اینکه یه وقت توی خونه کالری نسوزونه حتی این دو قدم رو هم برنمیداره. لباسهای چرک رو میندازه رو صندلی بالکن. همیشه هم همون موقع اعلام میکنه که بعدن میندازم اماما که تا حالا ندیدیم.

4.صبح زود برای دومین بار من از خواب شیرین زدم تا لانچ باکس پسره رو برای پیک نیک امروزشون آماده کنم. همه امروز رفتند در دامن طبیعت و همون جا هم ناهار خوردند. امیدوارم پسر سرحالی رو عصر تحویل بگیرم.

5. بدترین وجه سرماخوردگی همانا دماغ پره وقتی کنار دستت یه دو جین آدم نشسته باشه یا نه اصلن سر یه کلاس باشی. هی مجبوری از دهن نفس بکشی و این اوضاع کل منطقه رو به هم میریزه.

6.هنوز هم دلم میخواست اقتصاد میخوندم یا تاریخ هنر یا جغرافیای سیاسی ( کلن هر چیزی که مربوط به جغرافی میشه).

7.دیشب بین تب و سرفه و بینی گرفته خواب میدیم عموم مرده و داشتم زار زار گریه میکردم.

8.بعدش هم خواب میدیم که زمان صد سال رفته به عقب و تمام خونه ها رو طوری ساختند که ارتفاع در ورودیش از بالای سینه تا سره و برای بیرون اومدن از خونه مجبوری از یه دالان کوچیک هم زیر خاک رد بشی تا برسی به یه سوراخ که از کف زمین بری بیرون.
بعد در همون حین یکی داشت به من میگفت این درها رو برای این قدیم اینطور میساختند که زنها نتونند از خونه بیرون بیاند و برای همیشه توی خونه حبس باشند.
(به گمان به پست دیروز بلوط مربوط باشه این خوابم.)

9.یعنی گاهی تعجب میکنم از اینهمه همذات پنداریم با کاراکتر مونیکا ی فرندز.

10. عجب ماه خوشگل نارنجی رنگی بود دیشب. رفته بود دست راست کوه که روش قصر شهره. چراغهای قصر هم روشن بود اینه که جون میداد برای خلق یه اثر هنری.

بله این عکس رو قبلن هم گذاشتم ولی دیشب نشد که عکس بگیرم. از تجسم خودتون کمک بگیرید. همه جا رو سیاه کنید بعد یه ماه نارنجی بذارید درست به راستای قصر سمت راستش. انگاری که تو بالکن ما بودید.

11.مامان صدای سام رو که داشت کتاب میخوند شنیده میگه" اوا اینکه همش داره ژاپنی میگه." بعد خیلی جدی در دفاع از هویت و زبان ملی میگه باهاش فارسی حرف بزنید.
میگم مامان جان تقصیر من نیست که کلمه های ژاپنی از فارسی خیلی راحتترند اینه که خودش ژاپنی هاش رو انتخاب میکنه. برای نمونه:
گلابی=ناشی
پروانه=چُوچوُ
ماهی=پوُپوُ
خرمالو=کاکی
هلو=موُموُ
کبوتر= هاتّو
و همینطور الی آخر...

12.یه سی‌دی یه دست سیاه پیدا کردم که هیچی روش ننوشته بود. وقتی گذاشتم‌ش دیدم کلی آهنگ قدیمی باحال توش هست. اینکه چه جوری سر از ماشین من در آورده رو نمیدونم اما پیدا کردنش دیروز خیلی مزه داد. انقدر که وقتی رسیدم پارکینگ دانشگاه نیم ساعتی توی ماشین موندم و یه دل سیر گوش دادم. برای اینکه یه کار مفیدی هم کرده باشم ناخنم هام رو هم سوهان زدم.

13.پیدا نکردن یه جای امن و راحت برای یه دل سیر فین کردن!

Time over

I was just going to write a new post. I thought about different articles in the way from school to lab. but I got time over 10 minutes ago!
I am trying to keep my promises and act according to my limitation.
Now is the time for studying English, so long then...

...

1.Obtaining good data is a miracle for a prostrated Ph.d students!

2.دکتر گفت که احتمال زنده ماندنش خيلي زياد نيست.حس مي کردم خيلي زود خواهد مرد.چند هفته بعد از تولد ‏هيکاري سفري به هيروشيما کردم.خيلي از آدم هايي را که از بمب اتم جان سالم بدر برده بودند ديدم که اسم مرده ‏هاي آن سانحه را روي فانوسي نوشته بودند و مي سپردند به رودخانه.بعد به فانوس نگاه مي کردند که روي آب ‏غوطه مي خورد- روح مرده مي رفت به تاريکي.دلم مي خواست من هم در اين کار شرکت کنم.اسم هيکاري را ‏روي فانوس نوشتم، چون فکر مي کردم خيلي زود خواهد مرد.آن زمان ديگر علاقه اي به زنده ماندن نداشتم.

قسمتی از مصاحبه‌‌ی کنزابورو اوئه نویسنده ژاپنی برنده‌ی نوبل ادبیات.

کسی میتونه بگه از کدوم کتابفروشی توی ایران میشه کتابهاش رو خرید. میخوام مامانه رو بیچاره نکنم برای پیدا کردنشون.

3.ما نشستیم ته دنیا و ماستمون رو میخوریم و این بحثهای انقلابی- سکثی رو دنبال میکنیم و طبق یه اصلی که چند وقتی هست بهش رسیدیم هی جلوی خودمون رو میگیریم که داخل ماجرا نشیم. نه اینکه بقیه که میشند بد کاری میکنند نه اتفاقن خوب کاری میکنند و بعضن ما هم یه چیزهایی ازشون یاد میگیریم اما فقط ما از بس فهمیدیم کلن درک بقیه از حرفهای زده شده با منظور اصلی گوینده فرقش از اینجا تا ماه ه اینه که به خودمون قول دادیم دیگه خودمون رو وسط میدان مین نندازیم و اصلن نیمدونیم اینها رو هم برای چی نوشتیم. شاید جهت رفع حناق!

4.برای شوهرجان‌مون خیلی خوشحالیم که اینهمه پر انرژی و خوشحال ه این روزها.

5.خودمون هم نمیدونیم چرا مدل حرف زدنمون مدل مارانایی شد.

6. با این بارون بهاری و این رنگ درختها و این مهی که توی هواست باز من دچار حال و هوای رمانهای خواهران برونته شدم. این هم از اون احوالات غریبی ه که معلوم نیست چطور در روح و روان م رسوخ کرده. اما همون چیزی ه که الان در هوا جاری ه.
فقط انقدر به یاد موندنی ه که از زمان پیدایشش تا الان تمام لحظاتی رو که به این حال دچار شدم به طور تمام و کمال یادم ه.
مثل اون روز ظهر جمعه که رفتیم خونه ی عمه مامان یا اون روزی که با بچه ها بعد از کنکور رفتیم قرقاول استیک بخوریم و...

7. مربوط به بند 3. در جواب خانوم شین که میگه ما نمیدونیم اعضای جنس.ی بدن بچه مون رو چه ببنامیم و راست هم میگه ما در زبان و فرهنگمون جای خالی داریم برای نامیدن این قسمتهای ناموسی و کلن پدر و مادرهای زیادی در توضیح خیلی از مسایلی که به این اعضای بدن مربوط میشه(مثل بچه دار شدن یا دستشویی رفتن) دچار مشکل میشند.
من تصمیم گرفتم از حالا تا هر وقتی که سام در مورد اینگونه موضوعات ازم سوال کرد یا نه اصلن وقتی میخوام چیزی رو بهش یاد بدم به روش ژاپنیها عمل کنم. ژاپنی ها(حداقل اینهایی که من دیدم) اینجور مواقع درست و علمی جواب میدند و اینکه بچه ممکنه حرفهاشون رو نفهمه زیاد مهم نیست چون بهش یاد میدند که درک یه سری از مسایل با بزرگ شدنشون انجام میشه. خوبی این روش اینه که مربی یا مادر دچار غلطجواب دادن نمیشه و بچه هم دچار گیجی نمیشه. حداقل میفهممه که خیلی از مسایل با گذشت زمان براش قابل درک ه.
مثال میزنم. از چند ماه پیش توی کلاس سام مربی ها برنامه آموزش دستشویی رفتن دارند. یه روز من اون موقع اونجا بودم و دیدم که مربی برای بچه های کوچولو( از یک سال و نیمه گی) در حین آموزش دستشویی رفتن به بچه ها اسم آلتهای تناسلیشون رو میگه و بعد توضیح میده که جی.ش از این قسمت در میاد و اینکه برای محافظتش باید اون رو توی شورتهای پوشکی بذارند.
حالا در مورد سک.س یا نحوه به دنیا اومدن بچه یا خیلی از مسایل دیگه هم میشه از همین روش استفاده کرد.
بچه ها با اینکه درک درستی از خیلی از مسایل ندارند اما بر اساس هوش ذاتیشون میفهمند که چه جوابی به سوالشون درست ه و کدوم نه. یه مورد دیگه هم اینکه ما حق نداریم با داستانهای ساختگی و جوابهای غلط ذهن و فکر بچه ها رو ازواقعیتها منحرف کنیم.
در جریان این امر و نبود کلمه مناسب فارسی ما هم از معادل ژاپنیش(چین چین- آلت تناسلی مردانه) برای آموزش اعضا بدن به سام استفاده میکنیم و چه عیب داره اگر در آینده هم سام از همین کلمه استفاده کرد حداقل یه کلمه با استفاده ی درست ه.

انگار نشد هیچی نگم!

8.گاهی انگار آدم با خوندن یه کتاب یا یه متن یا دیدن یه فیلم یا یه برخورد با کسی، پرده ای از جلوی چشمهاش کنار میره و به جایی میرسه که با کلی تمرین و ممارست نمیتونسته برسه.
اینکه چطور شد رو خودم هم نمیدونم اما با خوندن دفترچه ممنوع انگار یه دفعه تمام زنانی که می‌شناختم و خیلی وقتها در افکارم نگاه قضاوت‌گر در موردشون داشتم پیش چشمم اومدند. همون موقع بود که فهمیدم چقدر بی‌رحم و بی‌انصاف بودم در قضاوت‌هام و شرمنده شدم.

9. هنوز کلی تا سیزده مونده و من باید یه عالمه گراف بکشم و یه میتینگ هم با استادم بذارم که خب وبلاگنویسی مجال نمیده.

10. گیرم شماها خیلی هاتون بخونیدش. گیرم خیلی ها هم بهش لینک داده باشند اما من هم میدم از بس خوندنی ه این پست:
گاهی کلیدِ دی‌فراست‌مان خراب می‌شود

11.این مرضی که تا چشمهام رو برای خواب میبندم یه عالمه صحنه هایی که دورند و بی ربط و فراموش شده یادم میاد دست از سرم برنمیداره. قبلن ها فکر میکردم همه اینطورند اما تازگی ها فهمیدم انگار تعداد مبتلایان به این مرض اونقدرها هم زیاد نیست. یه جور فعال شدن ناخودآگاه قبل از به خواب رفتن ه که گاهی شیرین و بیشتر مواقع آزاردهنده است.

12.Every night,one of my mom and me chatting on the phone subject is oil price!

13. با کلی امید دارم میرم گرافهام رو بکشم اما اگه جوابها بد باشه این شماره رو تقدیم میکنه به هر چی کد و مقاله و مدرک دکتراست.

برشهایی از زندگی در یک روز معمولی(4)

با یه لبخند گنده از خواب بیدار میشم و این خوشی ادامه پیدا میکنه با همراهی سام به ده دقیقه خواب بیشترش و فرصتی که به من میده برای یه دوش سریع.

با هم صبحانه میخوریم. امروز پای‌سیب محبوبم رو دارم با قهوه‌ی مورد علاقه‌ام. پسره هم دست بر قضا پودینگ انگور با ماست داره با آب سیب که از تمام انواع صبحانه بیشتر دوست داره. جمع و جور میکنیم و میزنیم بیرون. امروز کفشهای قرمزش رو از جاکفشی درمیاره. کلید ها رو از روی وظیفه‌ی خودتعریف‌کرده اش دستش میگیره و با خونه بای بای میکنه.
موقع بیرون اومدن یه چشمم به خونه است که یه هفته ای هست میخوام جارو بزنم و کمی تمیزش کنم اما موندن سام توی خونه و ترس جدیدش از صدای جارو نذاشته که دستی به سر و گوش خونه بکشم.

موقع خداحافظی گریه نمیکنه. انگار داره به این اتاق و چهره‌های جدید عادت میکنه. به خودم قول دیروزیم رو یادآوری میکنم که امروز بعد از مهد میریم بازی. همیشه موقع خداحافظی شاید به خاطر عذاب وجدان اندکی که دچارش میشم توی افکار خودم یه برنامه‌ای که دوست داشته باشه در نظر میگیرم.

امروز سه شنبه است و روز خرید. وسط قفسه‌های گوشت و لبنیات و سبزی و میوه و لوازم بهداشتی خودم رو گم میکنم و یک ساعتی طول میکشه تا دوباره با سه بسته به دست پیدا بشم. سر راه بنزین میزنم و دعای ارزون بودنش رو میفرستم به روح نخست وزیر ژاپن که یک هفته ای هست با کمک دولتی قیمت بنزین رو آورده پایین.

میرم خونه. همون تصمیم اولیه مبنی بر تمیز کردن یخچال و بعد جا دادن خوراکی‌ها کار دستم میده و وقتی به هوش میام که تمام خونه جارو شده؛ حوله‌ها رو عوض کردم؛ بالکن جلو و پشت خونه رو شستم و به گلها آب دادم؛ لباسها رو از ماشین در آوردم و هوا دادم و همه‌ی خونه برق میده حتی برنج رو هم خیس کردم که با خیال راحت عصر رو با پسره بگذرونم.

صبر میکنم پسره چوب‌شورهاش تموم بشه تا خلوتش رو با اردکها به هم نزده باشم بعد بی توجه به نگاههای دانشجوهای جدید که دختر خارجی رو وسط درختها میبینند، بسته نون رو خرد میکنم و میریزم براشون.

در فاصله دریاچه تا لب به شاهرخ زنگ میزنم ونوید داشتن باربکیو توی بالکن برای شام رو بهش میدم.

تا عصر باید کمی زبان بخونم. کمی آزمایش کنم و بعد پرواز به سوی شب دوست داشتنی کنار دو تا مرد خونه.

Old friends taste like Gaz

Ignore th sleeping time of today which was with Sam's screaming for milk or stomach ache or so on, my day started with a beautiful sunrise after a rainy night. Having a quick breakfast with Sam and came out for several things to do in the morning then I came to the Lab.. Just like many other people, well people like me!, I started to check my emails, mine and Sam's weblogs, read news titles , read my favorite weblogs and leave comments on some of them and check my orkut and facebook profiles.

I found a new invitation in my orkut profile from one of my very old friend who I have not visited more than 10 years. She and I(and some bloggers you may know) were classmates since elementary school. Suddenly I found some more old people there who we used to go parties and hanging around. Some of them were my friends boyfriends and I remember all of those teenage dramas. School time was a very memorable time only because of my friends. Every time I can see one of them I become deeply happy by remembering time when we were in the center of the world. It is true that common things have been faded during past years and our worlds are completely different and also it is true that I have more to share with my new friends. But also it is true that nothing is comparable with old ones.

I can compare the new and old friend with new style sweets and special Iranian candies. If I want to have sweets everyday I prefer it to be a new style ones which is closer to my recent taste. But having old fashioned-traditional ones, like Gaz, Baklava,..., are full of a good feeling nostalgia taste and having them now and then would make my day sweet and happy.

P.s: That was strange that I had a dream about some of my 20-years-ago friends and events two nights ago and now I found many of them and remember many memories.

How happy I am!

In the middle of the mess my life routine is, I just needed this horrible headache. What is the matter with me?Is it me or everybody that right after starting to go for a new goal, life calls all of its omen.


p.s:Yes!If I want to improve my English I should write my nagging, too.

*But happend difficulties


That's it, no excuses are accepted here.

I must start even though I may feel embarrassed for mistakes, grammatically or in vocabulary.
I know in the beginning it is impossible to write about everything that I like to and it will not get as good as it should. The major problem is I'm unable to explain my feelings and thoughts even in Persian, which I see dreams by it, without misunderstanding by readers; now I want to explain them in English that I don't even know my feeling's words and phrases. Along my bloging I wanted to say something and the readers got it in complete opposite way.

It was not like doing nothing at all. During past days, was trying to think in English. I confess first sentences seamed easy that made me so glad and proud of my skill! but when they came to deep thinking,evaluating or analyzing and making any conclusion of events and thoughts, I had a big lack of words. Of course translating can help me through this but it is not what I want. I like to write directly in English just like what I do for scientific text.

By writing last sentence I remember first time I was going to study scientific text in English when I was practicing for master course test. As for a beginner, I translated from English and compare it with my Persian references. In this way I confused the concepts. Then I came to a solution. I tried to forget all of my knowledge and start to study them in English. The result was shocking. IT became even more simple when you read it from origin sources and not from those bad translating books we studied in Iran.
Now I am trying same strategy here. I hope it can help me to think and understand in English not just bring it to my native language.

Wow! I could do it. Not so bad for first post!


*Taken from one of Nazli jan titles.

بالانس

خداییش کار سختی ه هر چند بدونم به انجام دادنش بیارزه.

انقدر حرف داشتم بزنم و هی به خودم گفتم نه باید به انگلیسی بگی بعد اومدم که بنویسم دیدم اصلن اون حرفها رو به انگلیسی نوشتن غریب ه.
مثلن اینکه چقدر از اینکه بعد از قرنی یه سریال ایرانی دیدم که داستان و ادیت و شخصیتهاش و منطق قصه اش روی اعصابم راه نمیرفتند( کاری که سریالهای مهران مدیری با اون کش دادن های صحنه هاش میکنه- تو بگو آب بستن به زمانش- و عجیب ه که هیچ کسی هم به چشمش نمیاد) اما اون تبلیغ و نرمالسازی گل درشت دو زنه بودن توش میکرد و انقدر حرصم رو در آورد که هنوز هم بهش فکر میکنم فشارم میره بالا. ولی خب نوشتن این چیزها با انگلیسی خیلی عجیب به نظر میرسه.

خلاصه به این نتیجه رسیدم که یه سری مطالب رو نمیشه یا من نمیتونم اون طور که دوست دارم به انگلیسی بیان کنم. یه سری از حرفها هم هست که اصلن مهارت نوشتنش رو به زبان دیگه ای ندارم. یعنی نه اینکه نشه اما خیلی زوده برام نوشتنش و اگر هم ازشون بگم با این حدی که الان دارم خیلی سطحی و ساده از آب در میاد.

در نهایت اینکه ما حرفمون رو پس میگیریم. یعنی اصلن کی گفت من همش رو انگلیسی میگم. خب حداقل میتونم یه اوپشن بذارم و از هر چی دوست داشتم به فارسی بگم و از هر چی دلم خواست به انگلیسی.

پ.ن: به نظرم کاملن دستم رو شده که دارم بین نوشتن‌وننوشتن و احتیاط کردن‌وبی پروابودن و کلن رابطه ام با خانوم حنا پشتک وارو میزنم. بهم فرصت بدید از این بحران هم بالاخره عبور میکنم.

...

1.لطفن اول نوشته‌ی پایینی رو بخونید.

2.It will be a shame if I don't write a "sizdahtaee in sizdah be dar".

3.از کامرون دیاز به برد پیت نگاهم بین پوسترهای غول پیکر آویزون‌شون به در و دیوار مغازه در حرکت بود که به خانوم ه گفتم باشه دسترسی به سایتهای بزرگسالان رو از روی موبایلم، فیلتر کنید.
یکی از کارهای انجام شده در جهت ایجاد تغییر و تحول سال جدید همین عوض کردن اون گوشی با رنگ دلمره اش به این رنگ جیغ سرخابی بود.
New number, new life in a new year with a new full of energy color.

4.بامزه اش اینجاست که حتی حسی به نام ریگرت هم ندارم بابت اینکه نتونستم از امروز رسمن با درس و دانشگاه خداحافظی کنم برای همه ی عمر. با کلی برنامه اومدم اینجا اما همچنان دارم وبلاگ مینویسم.
There is no regret not to be graduated yesterday,even though I would be in a money trouble. But I deeply know, the last day of studying will be my best day ever.

5.ازدواج تا وقتی پا برجاست، یه داستان جاری ه. اصولن هیجان انگیز بودنش هم به اینه که در شرایط خاص کمی از اسرار و گره ها و خصلتهای دوست داشتنی یا مردود شخصیتی همسرت برات برملا میشه.
من یکی از اون خوب‌هاش یا نه شاید در نوع خودش بهترین‌هاش رو همین چند روز پیش کشف کردم.
گاهی یه حرکت یا یه حرف میتونه نشونه ای باشه که دنبالش بودید تا برای همه عمر اعتماد و اعتقادتون نسبت به موضوعی بیمه بشه.
Until now, there were several moments in my marriage life when I get surprised by finding out how clever I was by marrying to him. It's true that love was the only and, in my believes, best reason for it, but I didn't know he was my soul-mate. I am getting to know it every time he shows me another pieces of his kind, caring and supporting soul.

6.شاید روحیه همیشه نگران و مراقب مادرانه است که با اینکه تمام خوبی‌ها رو میبینه اما نکات منفی رو هم از قلم نمیندازه. دانشی که من تازه بهش رسیدم در مورد مادر خودم.
الان درک میکنم که تفاوت رفتاری مامان با پدرم و مامان بزرگ و بقیه این بود که اون از همه بیشتر به همه چیز من دقت میکرد و میکنه تا مبادا چیزی از قلم بیفته و کم و کاستی در جایی باشه.
برای مامان این عکس سام رو فرستادم بعد از قربون و صدقه رفتن برای سام و تعریف از هوش باغبونی من میگه اما لیندا ت خشک شده ها. من خودم هم اینقدر به عکس دقت نکرده بودم.
Some motherhood potential is being always worry about the perfect image of owns child.


7.یه گره به نیت سام، یه گره به نیت شاهرخ، یکی هم به نیت خودم و آرزوهام زدم به سبزه و از توی پارکینگ شوتش کردم توی رودخونه ی وسط دانشگاه.
ماهی قرمز ه هم بیشتر از ششم تاب نیاورد والا الان میتونست بره که به دریا برسه.
The new year thirteen's omen took away into the middle of my favorite river and washed away into the ocean.

8.امروز اولین روز از سال دوم زندگی اجتماعی و دور از خونه ی سام شروع شد. اولش کمی جا خورده بود که به اتاق همیشگی نرفت و مربی های همیشگی رو ندید. و با دیدن جیغ و گریه ی بچه های تازه وارد حسابی جو گیر شده بود. اما وقتی مربی بغلش کرد و شون-کون دوست صمیمی سال قبلش اومد دستش رو گرفت که با هم بند بازی خیالش راحت شد. من اما همچنان نگران تا 5 دقیقه ای پشت در ایستاده بودم و با اینکه چند بار باهام بای بای کرد باز هم دلم راضی به رفتن نبود. تا اینکه بار آخر اومد در رو روم بست و از اون نگاههایی که بچه ها به مادرهاشون میکنند یعنی" تنهام بذار خودم از پس خودم بر میام" بهم کرد.
Happy new class" ahiru-2 kumi" to my dear Sam and new plays and new friends and new experiences.

9.اعتراف میکنم با همه تلاش این چند سال هنوز نتونستم یه شراب خوب با قیمت مناسب که بشه همیشه تهیه اش کرد پیدا کنم تا وقتایی که کمی دلم سبکی خیال میخواد بتونم روش حساب کنم. پیشنهادی نبود؟
I may quit looking for a tasteful and reasonable wine.

10.حالا گیرم اینهمه هم زرو زدی وحال من رو هم بعد از جمع کردن تمام اون لباسها، گرفتی بالاخره که باید تموم شی سرمای بی‌موقع.
You're not anymore welcome, please come back next winter when I may be beging for some cool wind after a hot hot summer.

11.با همه ی ناراحتیم برای عموی دوست داشتنیم و به هم خوردن نامزدی پسرش شب قبل از اون به خاطر مرگ پدر عروس خانوم اما همش فکر میکنم چقدر تصمیم عاقلانه ای گرفتم و برای عید ایران نرفتم. با اینکه میتونستم فامیل رو ببینم اما اصلن روحیه این حالگیری و تحمل خستگی راه رو نداشتم.
Staying at home with my sweetheart, and make "sofreh haft-sin" after 3 years of being far from here in new year days, was best choice I made in latest days of last year.

12.درسته که عید شما و تعطیلات بهاره‌ی من تموم شده اما دل من هوس سفر کرده به هر جایی که هیجان بار اول بودن داشته باشه.

13.Have a happy "sizdah be dar"!
Don't forget to remember me when you are eating "Aash" and "Kahoo-sekanjebin".

سال جدید- خانوم حنای جدید

شاید برای وبلاگنویسی هم بشه دوره های مختلف تعریف کرد. برای من وقتی شروع کردم فقط نوشتن بود از اتفاقات و برداشتهام از زندگی روزانه. اوایل سخت بود پیدا کردن موضوعی که کمی جالب باشه و بتونه توجه خواننده ای رو جلب کنه. بعد از مدتی روزانه موضوعات زیادی پیش میومد که همون موقع ایده‌ی یه نوشته رو به ذهنم میرسوند.
تا اینکه به اوج اعتیاد وبلاگنویسی رسیدم. یعنی دیگه از هر موضوعی قصه‌ای برای تعریف کردن داشتم هرچند بیشترش فقط در بایگانی ذهن خودم میموند.
در بین این راه که تا حالا اومدم دوستان زیادی پیدا کردم که بهترین اتفاق وبلاگ نویسی بوده. شاید داشتن آرشیوی از این روزهایی که گذشت هم خودش گنجینه‌ی باارزشی باشه در سالهای دور آینده.
اما مدتی ه که فکر میکنم وبلاگنویسی به این طریق چیزی به من اضافه نمیکنه.
شاید ایراد باشه شاید هم فضیلت که کسی بخواد از تمام اتفاقات و برنامه های زندگیش به یه نتیجه ی ارزشمند برسه یا چیزی به چنگ بیاره اما من از اون آدمها که اگه موضوعی نه برام جنبه سرگرمی داشته باشه و نه چیزی به دانش و تواناییهام اضافه کنه برام آزاردهنده میشه.
حقیقت هم اینه که دلم نمیاد رابطه ام روبا دنیای وبلاگنویسی قطع کنم. اینه که چند وقتی ه به یه روش متفاوت فکر میکنم.

روش متفاوتم هم اینه که:
1. بجای نوشتن فارسی که دیگه لطف چندانی نداره و برای تقویت مهارت نوشتاری‌م به زبان انگلیسی بنویسم. دوست دارم خودم رو از این سطحی که هستم بالاتر بکشم و با وجود تمام کارهایی که در طول روز دارم شاید این روش بهم کمک زیادی بکنه.
2. سعی کنم به جای وسط روز وبلاگ نوشتن شبها آخر وقت بعد از خوابیدن بقیه خانواده بیام و بنویسم.
3.حداقل تا مدتی سعی کنم هر شب بنویسم.
4. روزانه و از همون برداشتهام از مسایل مختلف بنویسم و تا اونجایی که میشه خلاصه.
5.گاهن که دلم تنگ شد به همین روش سیزده تایی یه پست هوا کنم.

میدونم احتمال داره تعداد خواننده هام کمتر بشه که راستش خیلی هم بدم نمیاد. این رو به حساب توهین نذارید و به حساب ذات بی در و پیکراینترنت بذارید اما اون موقع که تعداد ویزیتورهام به بالای پونصد تا رسیده بود همش فکر میکردم چه مدل آدمهایی با چه روحیه و افکاری سرشون رو میکنند وسط زندگیم و خودم هم بهشون اجازه میدم. امیدوارم خواننده های آدم حسابی م این رو حمل بر خودخواهی نکنند فقط اینکه کمی احساس میکنم مرزهای حریم خصوصی م سست شده.

لطفن غلطهای احتمالی در نوشته های آینده ام رو به حساب تازه کار بودن بذارید. چون تو این مورد حقیقتن یه شروع کننده ام و با اینکه مهارتهای دیگه زبانم قابل قبول ه اما غیر از نوشته های علمی - تخصصی هیچ تجربه ی نوشتن یه متن به انگلیسی رو ندارم.
اگر کسی هم مهربانانه بهم اشتباه هاتم رو گوشزد کنه ممنونش میشم. میگم مهربانانه که خیلی تند نرید ومعلم بازی درنیارید که اصلن تحملش رو ندارم. این رو هم بذارید به حساب مردادی بودنم!

برای اولین بار از همین آخرین سیزده تایی م شروع کردم.

برشهایی از زندگی در یک روز معمولی (3)

به گمانم فرض بر این بود که ایرانیان خارج نشین که دست بر قضا در تعطیلات بهاره هم هستند بیشتر بنویسند که انگار خلافش ثابت شد.

امروز برای گرفتن اجازه کار پاره وقت در سال بعد اومدم دانشگاه. کارم تموم شده و فعلن منتظرم تا دانلود یکی از قسمتهای کدبانوهای مستاصل تموم بشه. سرگرمی این چند روزم دوباره دیدن سیزن های قبلی این مجموعه و دیدن دو سیزن آخرش که ندیده بودم ه. مدام به خودم نهیب میزنم که در اوقات فراغت برم سراغ کتابهای نخونده یا نیمه خونده اما از اونجایی که وقتی ذهنکم درگیر کتاب با فیلمی باشه نمیتونم روی قصه ی دیگه ای تمرکز کنم، منتظرم تا این پروژه به اتمام برسه و بعدی رو به جریان بندازم.

دارم کم کم اعتقادم رو به روزانه نویسیبه این شکلی که مینوشتم از دست میدم. برای سال جدید که به زودی با درس و کار جدیتر از سال قبل شروع میشه برنامه های مشخصی دارم و از جمله برای وبلاگنویسی. اما از اونجایی که همیشه حرف زدن از کاری که هنوز شروع نکردی اون رو به شکلی خرابش میکنه ترجیح میدم ازش چیزی نگم.

چهار روزی با سام خونه بودیم یعنی درست از روز عید و امروز دوباره مهد رفتنش همراه با کمی اکراه بود و احتمالن با قهر بعد از مهد همراه خواهد بود. به من بی نهایت در کنارش خوش گذشت. چه روز عید که با هم رفتیم قدم زدیم تا شاهرخ از سرکار برگرده و روز عیدی جلوی در بهش خیر مقدم بگیم و بوسه و عیدی ازش بگیریم. همون روزی که سام از دستگاه فروش سر کوچه برای من و باباش قهوه و نوشیدنی خرید. چه اون روز که همراه شاهرخ رفتیم بیرون و دوتایی رفتیم خرید و کل ایستگاه قطار رو متر کردیم. چه اون روز که هوا خوب بود و رفتیم پارک و کلی بازی کردیم و راه رفتیم و دنبال کبوترها کردیم و بعد خسته روی چمنها ولو شدیم و از آفتاب و سروصدای بازی بقیه لذت بردیم. چه دیروز که همراه شاهرخ رفتیم توپ بازی. همه روزهای معمولی اما سرشار از لذت بردن از حال و هوای بهار.



برنامه دارم بعد از ظهر رو با کمد لباسهای زمستونی سر کنم و رسمن به بهار خیر مقدم بگم با عوض کردن لباسهای خنک به جای اون کاپشن و پلورهای نفس گیر.

نوروزتان پیروز


چند دقیقه ی دیگه بیشتر به پایان سال نمونده . سال قبل برای من و خانواده ما هم مثل خیلی های دیگه همراه با خوشی و بدی بود. شاید بدترین اتفاقش بستری شدن سام بود و بهترینش دو بار سفر به ایران.
فرصت زیادی برای اینجا نوشتن ندارم و میخوام مثل بقیه به همین یک بار دعا کردن در طول یکسال برسم. امیدوارم سال آینده سالی پر از شادی و عشق و سلامتی و ثروت برای همه باشه و امیدوارم به تمام آرزوهای بزرگتون در سال جدید برسید.

سال نو مبارک

...

1.به احتمال خیلی زیاد تنها بلاگرهایی در طول عید وبلاگ می نویسند که یا خارج از ایران باشند و به جای رفتن به همون عیددیدنی های اجباری و سفر، مشغول سماق مکیدن باشند یا اون عده از داخل نشین‌ها که درجه اعتیادشون زیادی بالا باشه!

2.با همزمانی پایان سال کاری و تحصیلی و مالی در ژاپن و تعطیلی روز اعتدال بهاری همون روز عید خودمون و کم شدن از بار کارها در این آخر سالی درک حال و هوای عیدانه ایران این سر دنیا زیاد هم سخت نیست.

3.دیرو شاهرخ تمام تلاشش رو کرد تا من رو مجاب کنه تو همین دو -سه روز باقی مونده به صورت سورپرایزی برم ایران. هنوز هم تا یکی -دو ساعت دیگه وقت برای تصمیم گرفتن دارم اما به مسیر و همراهی سام که فکر میکنم تمام مزه ی خوب عید فراموشم میشه.

4. این روزها زیاد با هم درگیر میشیم. همش هم به خاطر اینه که حرفهاش رو نمی‌فهمیم. کاش زودتر این مرحله بگذره و پسر ما هم به سلامت قاطی ناطقین بشه.
کدوم بخش از بچه داشتن به چالش نخواهد گذشت؟

5.از تصور دوباره دیدن ساکوراها و بهشتی که با خودشون به زمین میارند به طرز عجیبی شادم.

6.اوپز... اشتباهی وسط کار پابلیش شد.

7. خداحافظی با مدرسه سال قبل وقتی با یه پرزنتیشن افتخاری درباره ایران تموم بشه انقدر آدم رو دچار احساسات میکنه که بابتش کمی چشمهات سنگین بشند از اشک.

8.هر کاری کردم نتونستم خودم رو راضی کنم و از خونه‌تکونی چشم بپوشم. این شد که بیشتر حس بهاری داریم حالا.

9. با اینکه گلهام به طرز زیبایی گل دادند و هیچ جای خالی دیگه ای نبود لب هره بالکن، اما دو تا لاله‌ی سفید و صورتی با یه سنبل نارنجی کاشتم که بیشتر به بهار خیر مقدم بگم.

10.تمام تلاشم برای جلب توجه شاهرخ به گلها به دیوار خورد. گاهن فکر میکنم اگه کمی شلخته‌تر بودم و اینهمه در حالی تمیز کردن و جمع و جور کردن نبودم شاید اون هم راحت تر بود تا اینکه سر هر بی‌توجهی‌ش یه قشقرقی به پا کنم.
بهش میگم اصلن دیدی چقدر اینجا خوشگل شده میگه از بوشون معلومه میگم از کی تا حالا بنفشه بو داره این بوی نرم کننده‌ای ه که به لباسها زدم.
بهش میگم بیا غذا بگیریم بریم بشینیم تو بالکن بخوریم میگه نه سام میره خاک بازی نمی‌ذاره راحت باشیم.
میاد میشینه توی بالکن تا پیپ بکشه دریغ از یه نیم نگاه به او همه زیبایی و رنگ.
خلاصه از دستش شاکیم اساسی.
عوضش سام داره دوباره از بازی توی بالکن لذت میبره. و خودم که میتونم ماگم رو بگیرم دستم و لم بدم روی صندلی و به شرق چشم بدوزم.

11. میخوام اینها رو که نوشتم چند تا خرده کارم رو توی دانشگاه که انجام دادم برم خرید لباس عید برای سام. تا ایران بودم از هر چی خرید عید بود فراری بودم. عید دیدنی هم همیشه محدود بود به اونهایی که دوستشون داشتم. حالا اینجا میخوام هم لباس عید بخرم هم دلم میخواد برم عید دیدنی.

12.دیروز هم رفتم موهام رو کوتاه کردم و الان دچار احساس ملکه زیبایی ام.

13.هر چیز غیر اوریجینال و بی‌اصالت.

بهارانه

هوا عجیب بهاری ه. تمام طبیعت داره جوونه میزنه. عطر خوب زندگی توی تمام شهر پیچیده. همه جا پر از پرنده های آوازه خون ه. کفشدوزکهای کوچولو با اون تن سرخ و سیاه شون خبر از تولد دوباره میدند. دل من هم هوایی ه.
هجوم خاطره های تمام عیدهاست که برگشته و بی نوبت جای هم دیگه رو میگیرند و من که نمیدونم از مزه مزه کردن یاد کدوم خاطره بیشتر لذت ببرم. یاد خونه ی قدیمی مادر بزرگ و شبهای عید که همه ی خانواده پدری دور هم جمع میشدیم یا خونه ی اون یکی مادر بزرگ که فقط خودمون بودیم با یک دنیا شادی از نوروز. روزهای خوب و خلوت تهران که میشد آسمون آبیش رو دوباره دید و تو کوچه ها و خیابونهاش در یک آرامش دلپذیر قدم زد یا قیل و قال شمال و شبهای لب دریا کنار دوستان. یا به اصفهان فکر کرد و رفتن به باغ دوست و فامیل و خوشبختی رو با بقیه کنار یه دیگ بزرگ آش یا یه بازی وسطی یا درست کردن یه آتش بزرگ، قسمت کردن.
با رفتن شاهرخ سر کار و همزمانی سال تحویل با خواب بعد از ظهری سام، موقع تحویل سال تنهام. برای دومین بار در کل زندگیم. اما شادی دوباره زنده شدن رو در خیالم با همه کسانی که دوستشون دارم شریک میشم هر چند فرسنگها ازشون دور باشم.

یک نوشته ی بی سروته

اولین شکوفه های رویت شده امسال درباغ یه معبد.

یه نگاه به لباسهای خشک شده توی بالکن کردم و بهشون گفتم که تا چیزی اینجا ننوشتم سراغشون نمیرم. حالا بی هدف شروع کردم.

هر چی که هست اثر داروهاست یا تب دیشب یا گریه های ظهر یا خستگی صبح تا ظهر بیمارستان بودن, سام چهار ساعت و نیم ه که خوابه و هر چقدر هم سعی کردم که بیدارش کنم نشد. حتی با صدای برنامه ی مورد علاقه اش حتی با عوض کردن پوشکش حتی با خواب بدی که دید و گریه ی بعدش. موندم فقط بچه ی من ه که اینهمه مریض میشه یا اپیدمی همه بچه هاست؟ انگار روتین شده این برنامه که هر دوشنبه اول زنگ بزنم مدرسه و بگم نمیام بعد زنگ بزنم مهد سام و بگم نمیاد و بعد شال و کلاه کنیم به طرف بیمارستان. یکی دو روز رو خونه بمونه تا بهتر بشه بعد من بدوم که جبران این دو روز رو بکنم و باز در اثر مهد رفتن مریض و بداخلاق بشه. آخر هفته هام بشه تب و سرماخوردگی و باز هفته ی جدید. نه اینها غر نیست اینها یادگاریهای این روزهاست که خب میگذره و تا چند سال دیگه خبری ازشون نخواهد بود.

وسط نوشتن شوشو زنگ میزنه برای پنجمین بار در طول امروز حال سام رو میپرسه و خسته نباشید میگه و تشکر میکنه که بهش میرسم. بامزه است که از آدم به خاطر انجام وظیفه تشکر کنند. شاید میخواد بگه درکم میکنه اینجوری میگه که بیشتر لوسم کنه! بعد لابه لای حرفش میگه یه ساعت دیگه راه میفتم یعنی دو ساعت دیگه میرسم خونه. بهش میگم نمیترسی دوست نداشته باشم. حرفی که همیشه در لفافه ی شوخی عدم رضایتمون رواز وضعیت و تصمیم طرف مقابل نشون میده. وقتی این جمله رو مینویسم فکر میکنم اگه یکی از بیرون نگاه کنه میگه چه زن و شوهر لوسی اما واقعیت اینه که نشون دادن نارضایتی با چاشنی لوسی و شوخی از جنگ و دعوا و حتی غر زدن خیلی بهتره.

با مامان بزرگه حرف میزدم آخر همه ی دلداریها و حرفهای خوبی که زد و مثل همیشه آرامش رو به اوضاع پریشون این روزهام که نتیجه بدخلقی ها و مریضی سام هست آورد, میگه همین کارها رو باید بکنی و همین سختی ها رو بکشی که بهشت بره زیر پات. قبل از اینکه حرفی بزنم میگه میدونم این حرفها رو میگند تا گولمون بزنند و پدرمون رو در بیارند. نه بابا مامان بزرگه هم خلاف شده.

با مامان حرف میزنم و طبق معمول همیشه تمام بداخلاقیهام و عصبانیت ها و فشارهام رو سر اون خالی میکنم و باز هم هیچی نمیگه و فقط ازم میخواد که اگه دوست دارم مهمون اون برای عید برم ایران و خستگی در کنم. و من مثل همیشه از رفتارم باهاش عذاب وجدان میگیرم که اگه اینهمه درکم نمیکرد راحتتر بودم.

مامان شوشو زنگ میزنند و حال سام رو میپرسند و وقتی میگم که پنج طبقه رو اومدم بالادر حالی که سام میخواست خودش رو پرت کنه از شدت بداخلاقی و جیغ و همش میترسیدم که دو تایی باهم روی پله های لیز بخوریم، میگه که آخرش کمر درد میگیری. جمله ای به این معنا که درکت میکنم. میمونم چطور همه درکم میکنند غیر از خودم که همیشه از خودم ناراضیم وفکر میکنم توانم بیشتر از این حرفهاست.

از دیشب بوی بهار میاد و این ربطی به شکفتن شکوفه های صورتی آلو نداره. شاید اگه این زمستون تموم بشه همه ی این خستگی و بیماری رو هم با خودش ببره.

بوی قورمه سبزی هم نوید داشتن یه شام حسابی رو بعد از چند روز میده و من راز خوشمزگی قورمه سبزی های خاله کوچیکه شاهرخ رو بهش اضافه کردم تا دل و دین همسرم رو ببرم!

شاید به بهانه‌ی هشتم مارس

من تو خانواده ای بزرگ شدم که اکثر افراد اون رویکردشون به تربیت دختر این بود که چون دختر توی جامعه مظلوم واقع شده باید بهش بیشتر بها داده بشه تا بتونه از خودش مراقبت و محافظت کنه و حقش رو از زندگی بگیره. یعنی اینکه دخترها در فامیل من کمی از پسرها به خاطر اینکه حقشون در قانون و جامعه پایمال شده بیشتر مورد توجه قرار میگیرند.
اکثر افراد فامیل هم مثل خیلی از خانواده های ایرانی بک‌گراند دینی و مذهبی دارند با برداشتی مدرن از اسلام. یعنی در عین حال که حاج خانوم یا حاج آقا هستند اما حجاب ندارند و پارتی میگیرند وبچه هاشون اکثرن با دوست پسر و دخترهاشون ازدواج میکنند. همه‌ی دختر ها و حتی خیلی از زنهای نسل قبلی تحصیل کرده و شاغل هستند. خیلی‌هاشون ماه رمضان روزه میگیرند اما اگه سفر خارج برند پاشون به دیسکو و بار و کنسرت هم باز میشه. دختر و پسر و زن و مرد با هم توی مهمونی‌ها قر میدند. اصولن تفاوتی در نگاهشون به دختر و پسر صرفن به خاطر جنسیتشون وجود نداره و همونقدر که یه پسر آزاده تا هر ساعتی خواست بیرون از خونه باشه دختر هم اجازه داره با دوست پسرش گردش بره.
تا همین الان هم که من دارم اینها رو مینویسم بیشتر بچه های فامیل با اینکه با انتخاب خودشون درس خوندند و ازدواج کردند وشاغل شدند اما موفق بودند.

اینها رو نگفتم که بخوام پز خانواده ام رو بدم که اصلن پز دادنی هم نیست هر کسی در فامیلی بزرگ میشه که ارزشها و کاستیهای خودشون رو دارند. اما اینها رو نوشتم که بگم با اینکه من تا وقتی تو خونه و بین افراد فامیل هستم هیچ احساس تفاوتی در زن با مرد بودن نمیکنم( البته کمی دخترهامون لوسترند!) و با اینکه میدونم و ایمان دارم که وظیفه‌ی مرد و زن در خونه و خانواده متفاوت ه و هر کدوم میتونند از عهده‌ی نقشی بر میاند و جنگ و دعوایی هم سر این نقشها و وظایف ندارم و کلن دلیل اضلی خلقت انسان رو در دو جنس به خاطر همین تفاوتها میدونم و باور دارم که زن و مرد کامل کننده ‌ی هم هستند اما وقتی پام رو از چهاردیواری خانواده بیرون میذارم و وارد جامعه ایران میشم احساس جنس دوم بودن بهم دست میده.
این بار جنس دوم بودن رو هم اون موقعی احساس میکنم که توی مدرسه من باید بدترین و بی‌ریخت‌ترین و چندش آورترین فرم لباس رو میپوشیدم در صورتی که برادرم میتونست هر روز با یه لباس و تی شرت مدرسه بره.
این تحقیر رو و جداسازی رو وقتی احساس میکنم که بهم اجازه نمیدند هر رشته ای که دلم خواست انتخاب کنم به صرف به ظاهر مردونه بودنش.
این حقارت رو وقتی احساس میکنم که توی دانشگاه من رو به خاطر زمین خوردن توی پله‌ها میگیرند و با اینکه تمام تلاشم رو برای موجه بودن کردم به سرتاپام ایراد میگیرند اما پسرهای دانشگاه با آزادی خیلی بیشتری از من و با هر مدل مو و لباسی که بخواند ظاهر میشند.
این حقارت رو وقتی احساس میکنم که با اینکه تا جایی که یادم میاد پدرم همیشه تساوی رو در مورد من و برادرم رعایت کرده اما بعد از مرگش بنا به قانون نصف برادرم حق ارث دارم.
وقتی تحقیر میشم که موقع خروج از فرودگاه ایران به خاطر اینکه اجازه‌ی رسمی پدر فرزندی رو که نه ماه بارداریش رو کردم و به دنیاش آوردم و بیشتر کارهاش با منه رو همراهم ندارم مامور بددهن فرودگاه به خودش اجازه میده هر چی به دهنش میرسه بهم بگه و حتی تهمت بچه دزدی بهم بزنه و چنان من رو به جنون میرسونه که همون جا تمام قدرت زنانگیم رو به سرش فریاد میزنم.

هر چقدر هم در خانواده ها سعی در رعایت برابری و تساوی زن و مرد باشه اما این حقارت در رگ و پی جامعه و فرهنگ و قانون و سنت ایران انقدر ریشه داره و چنان در تار و پود تفکر این مردم تنیده شده که تغییرش شاید راهی جز مرگ دسته جمعی نداشته باشه.

متاسفم بگم من از تغییر این فرهنگ ناامیدم.

پ.ن1: بهانه ی این نوشته خلاصه نویسی خانوم شین بود از کلاس هوش جنسی آقای سلطانی که احساس میکنم خیلی از قسمتهاش(نه همش) نتونسته بار جنسیتی رو از روی نگاهش برداره و تکرار به شکل دیگه ای ازهمون حرفهای همیشگی ه که نتیجه ای جز فرهنگ حاکم الان نداره.
پ.ن2: این نوشته رو از زبان زنی بخونید که هم سعی میکنه وظایف مادری و همسریش روتا اونجای که میتونه انجام بده و هم خودش به تنهایی فارغ از این نقشها براش مهم ه و سعی میکنه خودش و آرزوها و جاه‌طلبی‌هاش رو پس این نقاب‌ها فراموش نکنه.
پ.ن مهم: من با هر روزی به نام زن یا مرد بابت بار جنسیش مخالفم اما دروغ چرا با روز پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست و عشق و... کلی هم حال میکنم.

استفاده ابزاری از وبلاگ

یکم.گاز مصرفی ایران چیه؟

دوم.نرم افزاری که بشه باهاش تکه های فیلم رو سرهم کرد و یه فایل ویدیو جدید ساخت. با قابلیت فید یا کات کردن تصویر هرجا لازم شد. پیشنهادی نبود؟

سوم. کسی میتونه یه وکیل مجرب برای مهاجرت به کانادا معرفی کنه؟ اگه کانادایی هم باشه خوبه.

...

1.غیبت استادم رو اینجا زیاد کردم. پشت سرش هم زیاد غر زدم اینه که وقتی هفته‌ی پیش یه کمک خیلی بزرگ بهم کرد فکر کردم بیام اینجا بگم که چقدر در حقش بی‌معرفتی کردم. چیزی که اصلن فکرش رو نمیکردم. یعنی با اون شناختی که ازش داشتم خیلی عجیب و باور نکردنی بود.
آدمها انگار نیروی بالقوه زیادی برای دیو و فرشته بودن دارند! یا شاید هم در میانه‌اند و این منم که باید به خودم دایمن تکرار کنم.

2.حس مطبوع گرم شدن دارم بعد از خوردن یه سوپ تایلندی و روش یه لیوان چای داغ.
احتمالن برای درک بهتر وضعیت مطلوبی که توش هستم لازم میشه بگم که صبح سر کلاس‌ها در آستانه‌ی یخزدگی بودم. امروز به شدت هوا سرد بود و هست و هنوز هم داره برف می باره. صبح توی کلاس‌ها طبق معمول پنجره‌های دو طرف باز بود و به خاطر اشتباه کلاس در روز قبل در مدت همون نیم ساعت استفاده از بخاری تنبیه شده بودند و حق استفاده از بخاری رو نداشتند. اینه که با اینکه سه تا پلیور و دو تا جوراب روی هم پوشیده بودم باز هم احساس میکردم سرما مغز استخوانم رو لمس کرده.
وقتی هم دخترهای کلاس رو نگاه میکردم که با جوراب ساق کوتاه و دامنهای تا روی زانو و با یه دونه اونیفرم و پلیور نشستند پشت میزها بیشتر سردم میشد.

3.کم کم دارم خوردن غذا دور یه میز و گپ زدن‌های همزمان رو به کل فراموش میکنم از بس غذا رو جلوی مونیتور یا در حال دیدن فیلم خوردم. رستوران رفتن آخر هفته ها هم کمکی به این قضیه نمیکنه چون تمام مدت یا سام داره از سروکول‌مون بالا میره یا باید وسط رستوران یکی‌مون دنبالش بدویم و یکی تند تند غذاش رو بخوره تا قبل از اینکه بیرون‌مون کنند خودمون محترمانه اونجا رو ترک کنیم. یا باید چهار چشمی مواظب باشیم قاشقی، نمکدونی، شوت نشه تو کله ی این و اون و زیر دست و پا بشکنه.

4.درست بر حسب اتفاق وقتی فرشید امین داشت میخوند "سبز و سرخ و سفیدم... تو رو به هیچ رنگی نمیدم" رسیدم روی پل و پشت چراغ قرمزی که الان چند ماهی هست دارند خط آهن وسط راهش رو برمیدارند و جاش رو آسفالت و تعمیر میکنند. برف هم داشت میبارید و من مرکز شلوغی شهر بودم. یه لحظه نگاه کردم دیدم همه سر جاهاشون و طبق راهنمای اون چند تا آدمی که یکی یکی ماشینها رو به مسیر درست میرسونن،د دارند میرونند. رفتم تو فکر که جدن دلم برای ایران تنگ شده؟ جدن من با هیچ رنگی عوضش نمیکنم؟ نه فکر کنم اگه همه آدمهایی که دوستشون دارم کنارم بودند و از اینجا هم به اندازه‌ی خیابونهای تهران خاطره داشتم شاید با رنگهای دیگه عوضش میکردم.
برای تکمیل شدن فکرم یه lexus بی نهایت زیبا از جلوم رد شد و همون موقع فهمیدم اگه یه روزی سیستم اجتماع و فرهنگ و حکومت زادگاهم بتونه همچین موجود خوشگلی رو به طور کامل خلق کنه اونوقت با هیچ رنگی عوضش نمیکنم.

5.برای اینکه از مواضعم در بند قبلی پایین نیام، همینجوری که مشغول خوردن سوپ تایلندیم بودم چشمم به خوندن این خبر روشن شد.
اعلام رسمی سهمیه‌بندی جنسیتی در دانشگاه های ایران
این رو هم داشته باشید از پدر عروس:
قانونی که ما اعمال می کنیم ورود هر جنسیت را در برخی رشته های پزشکی و مهندسی و علوم انسانی تضمین می کند و این موضوع در بخشی از رشته ها به نفع دختران و در بعضی دیگر به نفع پسران است.به گفته رئیس سازمان سنجش، با اعمال پذیرش جنسیتی در رشته های ریاضی و فنی که نمره دختران به طور میانگین پائین تر از نمره پسران است به نفع دختران و در رشته های علوم تجربی به دلیل بالاتر بودن نمره دختران به نفع پسران است.
بچه گول میزنند؟

6.من گاهن وقتی حسابی اینجا درب و داغونم ترجیح میدم که دوستانم اینجا رو نخونند و دلم میخواد اون روی غمگین و عصبی و بداخلاقم رو فقط اونهایی که دوستم ندارند ببینند بلکه دلشون کمی هم خنک شد اما دوست ندارم دوستانم رو در بدخلقیهام شریک کنم.

7.خب زمان اغلب وبلاگنویسی من وقتهایی هست که خسته و کوفته توی دانشگاه زمان خوردن غذا یا استراحت پشت مونیتور میشینم و اون وقتها هست که خستگیم به شکل بدخلقی و افسردگی خودش رو اینجا نشون میده.
شاید باید برای هچندمین بار و چندمین نف،ر من هم تکرار کنم که خانوم حنا فقط قسمتی از من ه؛ یه برش نه چندان بزرگ از بی‌تایی که باشم.

8.بالاخره پسر ما هم بعد از یک سال و نیم و وسط من و باباش خوابیدن فهمید باید شبها تو خواب به سمت کی بره و کی رو از جاش پرت کنه بیرون و به کی کاری نداشته باشه و بذاره تا صبح راحت سر جاش بخوابه.

9. آنچه که مردم در هر سنی که باشند در لحظات آشفتگی نیاز دارند، موافقت یا مخالفت نیست. آنان به شخصی نیاز دارند که حال و روز آنان را درک کند و به آنچه آنان از سر میگذرانند پی ببرد.
از کتاب "به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن"
امروز نیم ساعتی زود رسیدم سر کار و یه کم وقت داشتم کتاب بخونم. وقتی به این جمله رسیدم علامت زدم که بیام اینجا بنویسش.

10.اسکار بی هیجانی بود برای آدمی مثل من که هیچ کدوم از فیلمهاش رو ندیده بودم. احساس عقب موندگی فرهنگی- سینمایی میکنم چون نه وقت و موقعیت و سینما رفتن جهان اولی رو دارم نه به بازار کپی ایرانی دسترسی. اینه که همیشه یک سالی عقبم از دیدن فیلمها تا بیاد توی ویدیو کلوپها. که اون وقت هم از آب و تابش افتاده.
خنده دارش اینجاست که بعد از دیدن لیست برنده ها و عکسها رفتم سراغ فیلمهای پارسال ببینم کدوم رو دیدم و کدوم رو نه که خوراک آخر هفته رو تامین کنم.

11.همینجوری به دنبال بند بالایی یاد این ضربالمثل فارسی افتادم که میگه "از اسب افتادیم از اصل که نیفتادیم." ربطش رو خودم هم نمیدونم.

12.گاهن دلم میخواد تبدیل بشم به یه دونه از اون آدمهایی که همچنان که در جریان روزمرگیشون غرق اند یه هدف بزرگ رو برای سالها بعد می پرورونند.
مثل کارمند ساده‌ی اداره ای که هر ماه پس انداز اندکی رو کنار میذاره تا بعد از بازنشستگی بتونه سفر دور دنیاش رو شروع کنه. این یعنی امید به جاودانگی.
اما برای آدمی چون من که در حال جاریه با کمی چاشنی نوستالژی گذشته این مدل زندگی کردن جزو محالات ه.
باید یه روز از این نگاه مه آلودم به آینده بنویسم.

13.کالری‌های اضافه‌ی خوشمزه‌ی اغواگر!