"من به پايان دگر نينديشم"
روزی قطاری از این آبادی رد شده است.
دخترک آینه ها
واکنی سنگها
از رنج ها
به قوی دیده شدن وقتی عاجزانه در درون ضعیفی ...
دفاع, فرار, ترس یا هر چه اسمش هست...
وسط های راه دو تا از نگهبان ها رسیدند و رفتندسراغ سگها که حالا مزاحم کسانی دیگر بودند.
...
نتیجه زندگی در یک محیط نا امن یا حس خودآزاری مادرانه؟
خانه ی متروکه ی تنهای من
شاید روزی بیایی
خوشبختیم جایی گم شد بین روزهای عمر توی وطنی که هیچ جوری وطن نشد، که کودکیمون رو با جنگ ویران کرد و جوونیمون روبا نزاع سیاسی بی حاصل. ما حصلش شد در آستانه چهل سالگی بین مردمی زندگی کردن که بالاترین افتخارشون بیشترین فریبی ست که دادن. غریبه شدم بین آدمهایی که انسان بودن رو فراموش کردن و شروع کردن به دریدن هم برای کمی سهم بیشتر.
خوشبختیم وقتی گم شد که پدر رفت در اوج و ما موندیم و پله هایی که یکی یکی به زیر اومدیم از همه ابهتی که پدر به ارٍث گذاشته بود.
خوشبتیم توی تنهایی مادر و دیدن پیر شدنش بدون همدم گم شد. وقتی هر روز و هر شبم شد فکر بی همزبون موندن مادر و برای تکمیلش مادربزرگی که تمام دلخوشیش عصرها منتظر شدن برای شندین صدای بچه هاش ه یکی از شرق و یکی از غرب . تنهایی که توی هر لحظه حجم بی پایانش رو حس کنی.
خوشبختیم توی رنج غربت شاید گم شد وقتی بی صدا شکست من رو درد دوری. شاید بین روزهایی که به امید بهترین شدن سپری شد بی هیچ نتیجه.
خوشبختیم بین دستهایی که نتونستند انقدر قدرت داشته باشند که این روح رنج کشیده رو حمایت کنند گم شد وقتی بزرگترین نیازم رو برای امنیت بخشیدن بی جواب گذاشتند و من که از خیرش گذشتم.
خوشبختی من رو کسی، حسی یا سرنوشتی ازم گرفته.
غمگینم. عمیق و دردآور.
پ.ن: رسم زندگی ه که همیشه یه دلیلی برای زنده موندن میذاره. پسری که حالا همه ی اون چیزهایی رو که براش آرزو میکردم در وجودش داره همه ی دلیل مبارزه ی زندگیم شده.
عادت نمیکنیم
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون.
سه اما تو بگو هزار
هجوم خاطرات با یک نشانه
دست گرمی
از جنس خاکستر
2.با من این همه ایجوریم یا خیلی ها. اینش رو نیمدونم. اما اینو میدونم گاهی بعضی از آدمها هستند( مثل من( که همونجور که برای ادامه حیات به چیزهایی بیشتر از احتیاجات اولیه نیاز دارند و این نیاز هم یه نیاز تخیلی نیست و خیلی واقعی و درست و به حق ه؛ برای احساس خوشبختی هم به چیزهایی بیش از خونه و ماشین و همسر خوب و بچه ی سالم و عاقل و خانواده ی خوب و سالی یه بار سفر و کار و تحصیل و ...احتیاج دارند.
3.گاهی میدونی که بدبخت نیستی اما میدونی که خوشبختی ت هم چیزی از جنس یه حس موندگار شادمانه کم داره.
4.پیداش نمیکنم. نه اون حس رو نه خودم رو نه رضایتمندی رو.
5.نه اینکه هیچ وقت نبوده. اما طول عمر اون لحظه ها گاهی انقدر کم ه که نمیذاره شیرینیش بره بشینه ته روحت و لذتت رو قوام ببخشه.
6و"آدمیزاد تخم حسرت ه هر جا بکارنش آرزو میکنه کاش یه جای دیگه سبز میشد."
حکایت همچنان باقی ست.
حالا دیگه اون روزها تموم شده. خیلی وقته که تموم شده. اما چیزی در من، در روح من از اون روزها تا امروز اومده که تموم نمیشه حتی وقتی غربتی نباشه یا خستگیی یا تنهایی. اما شاید هم هنوز هیچ کدوم اینها تموم نشده باشه. اونی که عوض شده فقط مکان بوده و روزمرگی. این بار حتی بدتر و عمیق تره دردش. تنهایی بین جماعتی که فکر میکنی باید رفیقت بشند چون از یه ریشه اید اما نمیشند. غربت هم تو جایی که وجب به وجبش بهت هویت میده دیگه اسمش غربت نیست عذاب زنده موندن ه. و خستگی از زندگیی که میخواستی و نشد که براش جون کندی و نشد که بهش ایمان داشتی و نشد.
روزی در این سه سال نبوده که نخواسته باشم بنویسم اما تکرار این حرفها با کلمات متفاوت نه دردی از من کم میکنه نه چیزی به اینجا.
قصه همون ه که بود.
2. هروقت مرگی در خونه ای رو میزنه یاد من میاره که آیا زندگی ارزشش رو داره که این همه رنج رو تحمل کنیم. که این همه درد بکشیم برای درست کردن رابطه ای یا برگردوندن وضعیتی به حالت مطلوب این همه تلاش کردن آیا ارزشش رو داره. آیا رها کردن و رها بودن کلن بهتر نیست؟
3. دو سال بیشتره دارم سعی میکنم در این جماعت عجیب و غریبی که انگار هیچ وقت خودم عضوش نبودم جا بیفتم اما دریغ
4.آدم باید بدونه. یعنی بهتره که دیگه وقتی مثلن سی وهفت سالشه در جریان باشه که چی بیشتر از همه کمکش میکنه بفهمه زنده است وهنوز اون عضو گرد و بزرگ و سنگینی که همه جا حملش میکنه و تمام بدبختی ها و خوشبختی ها رو درک میکنه هنوز داره کار میکنه.
یکی کار میکنه و میفهمه زنده است یکی مینویسه یکی موسیقی میسازه یکی یه نقاشی میکشه یکی هم تا میتونه خوش میگذرونه. من فهمیدم فقط در پروسه ی یادگیری ه که حس زنده بودن رو میفهممش والا بقیه اش میشه روزمرگی. آره دیگه این هم یه شکلشه.
کاش های اولین پنج شنبه ی پاییزی
کاش صمیمیت گذشته باز برگرده.
کاش یاد بگیرم نترسم از قضاوت شدن.
کاش اتفاقات بهتری بیفته تا باز باور کنم خدای من هنوز هست.
کاش یاد بگیرم با پسر درست حرف بزنم الکی جوش نیارم لوسش نکنم.
کاش وقتی حوصله ندارم بتونم بگم حوصله ندارم.
کاش همیشه حوصله داشته باشم.
کاش مثل مدیر مهد پسر بتونم همیشه بخندم وبه همه بگم عزیزم.
کاش پول بیشتری داشته باشم.
کاش میتونستم یه سری از فامیلها رو از لیست فیس بوک پاک کنم و ککم هم نگزه پشت سرم چی میگین.
کاش یه بار دیگه بابا رو ببینم.
کاش هیچ نوستالژی هیپ وقت نتونه در اعماق دل من بمونه.
کاش دلم برای ایران تنگ نمیشد. کاش هیچ وقت نمیرفتم از ایران. کاش هیچ وقت برنمیگشتم.
کاش کیوبم رو هنوز داشتم و بازیافتش نیمکردند.
کاش ایران تحریم نبود. کاش ایرانی ها رو باز دوست میداشتم. کاش این همه بد نبودیم.
کاش من همه ی این چیزها رو فراموش کنم و پاشم برم یه رنگ مو بخرم بزنم به کله ام که حداقل خودم برای خودم قابل تحمل باشم.
خواب خانم حنایی به مناسبت ده سالگی وبلاگستان
"...در رستوارن جنگلی خیلی زیبای ژاپنی با تمام دوستان وبلاگی جمع بودیم. همه بودند. حداقل تمام اونهایی که من از اون روزهای نوشتن و خوندن و کامنت گذاشتن یادم میاد. همه شاد و خندون از این جمع شدن. با موبایل شماره ی زیتون رو گرفتم که بهش بگم اگه دوست داره اون هم بیاد که همه ببیننش و بشناسنش. به بغل دستیم که پانته آ ی انار بود هم گفتم دارم به زیتون زنگ میزنم. جمع ساکت شد که ببینند زیتون بالاخره میاد یا نه تا بعد این همه سال بالاخره رخ نمایی کنه. یه دفعه موبایل یکی از همون بلاگر هایی که اونجا نشسته بود زنگ خورد. و همه سرها به سمت اون برگشت. از شدت هیجان آشکار شدن هویت زیتون و اینکه یاونی که گوشیش رنگ خورد یکی از بدوست داشتنی ترین های جمع بود از خواب پریدم قبل از اونکه بتونم چهره اش و هویتش رو به خاطر بسپارم..."
دلم تنگ شده برای اون روزها. برای از زندگی نوشتنهامون که گاهی رنگ سیاسی میگرفت گاهی اجتماعی . گاهی ما خارج نشین ها(راستی کی این اصطلاح رو مد کرد؟)از درد غربت میگفتیم و گاهی داخل نشین ها از درد قربت. گاهی میشدیم یه مادر تمام عیار احساساتی گاهی یه رفیق غمخوار گاهی یه همسر فداکار و عاشق یا یه پدر دلسوز. گاهی میرنجیدیم که تلخیش دورمون میکرد از دوستی های مجازی، گاهی انقدر قربون و تصدق هم میرفتیم که شوریش میزد زیر دل اونهایی که اون وضع رو دوست نداشتند.
من عجیبترین تجربه های زندگیم رو با نوشتن اون روزها ثبت در تاریخ کردم. برای خودم و برای اونهایی که به خانوم حنای اون روزها احساس نزدیکی میکردند.تجربه هایی که اگه ازشون نمیگفتم هیچ وقت نمیفهمیدم این آدمی که الان هستم چطوری این شکلی شد.
من از وبلاگستان و آدمهاش -چه خواننده و چه نویسنده-خیلی چیزها یاد گرفتم. اون هم وقتی که با دور شدنم از فضای اجتماع ایرانی میتونستم تبدیل به یه آدمی کاملن متفاوت بشم.
به امید اون روزی هستم که جایی از این دنیا خوابم تعبییر بشه.