"من به پايان دگر نينديشم"

با افتخار مادری که برای فرزندش وقت می گذارد برگه‌ی مرخصی ساعتی را امضا می‌کنم و از شرکت می‌روم بیرون. کمی زودتر می‌رسم و با مادران دوستان پسرک کمی گپ می‌زنم. همه راضی‌اند از متد مدرسه و سیستم آموزشی آن. من هم همراهی می‌کنم؛ لابد برای عقب نماندن از بقیه.  آیا واقعن استانداردهایم رعایت شده یا با انتخاب های محدودی که دارم بهترین انتخاب را کرده‌ام؟ به خودم نهیب می‌زنم که قول داده ای فراموش کنی تمام چیزهایی را که با رفتن از ژاپن از دست دادی که سیستم آموزشی یکی از مهمترین آن‌هاست.

 تمام مدرسه پر از پوسترهای زبان است که کار دست خود بچه‌هاست، و در دیوار سالن اجتماعات پر از عکس و نقاشی و کاردستی همه به انگلیسی. 
 یاد پدری می افتم که زمان ثبت نام در دفتر مدرسه دیدم و گله مند بود از کم کاری مدرسه در تعلیم زبان و پاسخ مدیر که آقای ... نکند درگیربرآورده کردن آرزوهای دست نیافته ی خودمان در فرزندمان باشیم. به خودم می گویم "هی واز دفنت لی رانگ" جو زده‌ام انگار. امروز فقط انگلیسی حرف زدنم می‌آید و از دیشب هم که خاطره تدریس زبان به کودکان ژاپنی در من زنده شده آهنگ "پیس پودینگ هات" از کله‌ام بیرون نمی‌رود.

اولین ردیف بعد از بچه‌ها جا می‌گیرم. درست پشت سر پسر و دوستان فابریک‌ش . وروجک‌ها برای دور ماندن از چشم مراقبین و با خیال راحت حرف زدن، دورترین صندلی‌ها را انتخاب کرده‌اند. با چشم دنبال "ش" می گردم. وقتی میرسد با هم یک ردیف به بچه ها نزدیک‌تر می شویم و می‌نشینیم کناردست آخرین گروه بچه‌ها. 
 یکی از دومی‌ها شروع می کند به خوش‌آمدگویی واعلام  برنامه. تعجب کردن من هم شروع می‌شود از این همه مهارت زبانی و هی بیشتر و بیشتر می‌شود. بچه ها تکی یا گروهی نقشی را که دارند ایفا می کنند و یکی از یکی بهتر، سلیس تر و مسلط تر.

حالا هجوم سوال‌ها ست در ذهنم و عذاب وجدان‌های آمیخته به کمی حسادت. خدایا این مادران کی این همه وقت برای فرزندان‌شان دارند؟  چطور از پس آرام کردن کودک‌شان و نشاندن‌ش سر زبان بر می‌آیند؟ من با این همه زوری که می‌زنم تازه توانسته‌ام به پسرم یاد بدهم نگران تکلیف‌هایش باشد, بی من تمرین پیانو کند و با کمک فلش کاردهای زبانش در حین بازی و حال کردن کمی لغت یاد بگیرد. صدای مادرم که مثال‌هایی از بچه‌هایی که چند زبان بلدند و انگلیسی را عالی حرف میزنند در سرم می پیچد.

اطمینان دارم  که دوستم هم از طایفه ی خودم است و شاد بودن بچه ها را به اینکه کلی مهارت همزمان بلد باشند ترجیح میدهد. به "ش" میگویم انگار بچه های ما شاگرد تنبل های کلاس اند. نقش چندانی هم ندارند. و بعد از اینکه به خودمان خندیدیم تصمیم میگیریم پسرها را بفرستیم کلاس زبان.

به صورتهایشان نگاه می کنم که سرخوشانه دارند نقشه ی سفر به شمال میریزند و ما را هم می خواهند با خود ببرند.

عذاب وجدان جایش را به آسودگی می‌دهد. پسرم با همه‌ی درگیری‌های من، شاد است و و بدون حس رقابت تعلیم می‌بیند. این شاد بودن ارزشمندترین دست‌آورد این سال‌های من است.

روزی قطاری از این آبادی رد شده است.

بعدازظهر کسل زمستانی. تعطیلاتی که یکی بعد از دیگری با دلمردگی کش ‍پیدا می کند تا صبح فردا. دستهایی که همراه نیست، حامی نیست و من را در تنهایی‌هایم جا می‌گذارد.
به پسر فرصت استراحت داده‌ام برای شروع تکلیف بعدی. روی تخت دراز کشیده‌ام و به دیوارهای اتاق و همه‌ی دیوارهای زندگیم فکر می‌کنم. و راه گریزی که ندارم. سردم است. درد ناآشنای این روزها از دو استخوان پایم تیرکشان می گذرد.
ژاکت سورمه‌ای را دور خودم می پیچم و به خواب میروم. در خواب در میان برف‌های دشتی بی‌انتها قدم میزنم. و پاهای سنگینم را با وزنه‌هایش، لخ‌لخ کنان به زحمت دنبال خودم می‌کشم. صدای زوره‌ی باد می‌آید. همان موسیقی متن عصر یکشنبه‌های غربت و تنهایی خوابگاه. در کشور زنبورهای کارگر هستم. از دور صدای قطار را می‌شنوم که بی‌اعتنا به من می‌گذرد . روحم خمیده می‌شود و آتقدر در خودش فرو میرود که می‌شود اندازه‌ی یک کف دست. حالا این روحم است که خلاف همیشه تحمل جسمم را ندارد. آنقدر کوچک شده که جای هیچ چیز را ندارد. می‌خزد به گوشه‌‌ای از این کالبد و گم میشود در حجم من. 
پاهایم به یاری روحم تحمل بار سنگین وزنم را ندارد.
پاهایم تیر می کشند. بیدار میشوم. چند ثانیه مانده تا پنج دقیقه استراحتم تمام شود.

دخترک آینه ها

هر روز صبح از خواب بیدار که شدم و تلخی زهرآلود رنج این روزها که یادم آمد؛ به خودم نهیب میزنم تمام چیزهایی را که باید برایش شاکر باشم. از همان تاریک و روشنی؛ دخترک کز می کند و می خزد کنج دیوار. من دست و صورت میشویم، لباس می پوشم، صبحانه و ناهار خودم وپسر را آماده می کنم و او باچشمانی پر از درد من را نگاه میکند. به روی خودم نمی آورم. پسر را بیدار می کنم، قربان صدقه اش میروم و محلی به دختر گوشه ی دیوار نمی گذارم. فرصتی نیست. نقاب بزرگسالی زده ام تا از پس وظایف در طول روزم بر بیایم. وقت رفتن نگاهی به این روح در هم خمیده ی غمگین می اندازم؛ در را به رویش میبندم و در تنهایی خانه او را جا می گذارم. 

واکنی سنگ‌ها

شاید نوشتن این پست اصلاً لازم نباشه. شاید هم لزومش فقط برای خود من ه. همون واکندن سنگ‌ها که آدم تکلیفش حداقل با خودش معلوم باشه و هی به خودش نهیب نزنه و خودسانسوری نکنه.

مدتهاست که حسی در من مانع شده از نوشتن. چیزی شبیه خودسانسوری. که لذتی مدام رو ازم گرفته.

هر کس به دلیلی می نویسه. یا بهتر بگم وبلاگ می نویسه. کسی از دغدغه‌های اجتماعی می نویسه کسی از نگرانی‌های سیاسی. کسی از خاطراتش در خوشی‌ها یک نفر دیگه از ناخوشی‌هاش. یکی دلش تنگ ه، یکی دلش خون و یکی هم خوش.

من اما همه‌ی این مدل‌ها رو نوشتم. یه روزی دلم درگیر غم غربت بود، یه روز فمینیست شدم، یه روز خاطره نوشتم، یه روز از حس عجیب مادری. یه روز از هنر و سینما، یه روز هم شدم مبلغ فرهنگ و سنت ژاپن. اما کم‌کم شکل اینجا شد شبیه غم‌نامه. همون وقتهایی که شاید درگیر بزرگ شدن شدم. آدمیزاد تا والدش شروع به رشد نکرده یا به ظهور نرسیده اینجور رنج و تلخی رو نمی‌تونه تجربه کنه. هر چی هم که میگه بیشتر غر ه تا غم و درد.

دلیل نوشتن و محتواش هر چه که بود خوب میدونم دلیل ننوشتنم خود سانسوری بود و ترس از قضاوت. اینکه دچار تلخی و غمی شدم که جرأت نکردم اینجا بنویسم ازش. که اون وسط‌ها اگر روزهایی هم بود و چیزهایی که می‌خواستم ازش بگم که ربطی هم به این رنج و درد نداشت، نتونستم. یعنی نتونستم با خودم صادق نباشم و فقط از گل و بلبل بنویسم.

حالا اما دوست دارم دوباره نوشتن رو. و می‌خواهم تجربه کنم نترسیدن از قضاوت شدن رو. همین اول کاری هم یه خواهشی دارم از هر کسی که اینجا رو میخونده (چه دوستش داشته چه نه) اینکه اگه به نظرش اینجا حوصله‌اش رو سر میبره وکلن فکر می کنه «اه چه خبره همش می‌نالی»‌ لطفن بی خیال اینجا. فضای مجازی پره از جاهایی که به شکل های مختلف حال آدم رو خوب می‌کنه. 

من این یه متر جا رو برای نالیدن نیاز دارم.

از رنج ها

آدمیزاد به همه چیز عادت می کند. حتی حمایت نشدن...دیده نشدن...
به قوی دیده شدن وقتی عاجزانه در درون ضعیفی ...

دفاع, فرار, ترس یا هر چه اسمش هست...

اواخر مهر پارسال, بعدازظهر خوب پاییزی, وسط‌های هفته. دل مادربزرگ گرفته بود و مامان هم بدش نمی‌آمد هوایی بخورد. پسر را از مدرسه برداشتیم، یک ‍پرس جوجه کباب از نایب خریدیم و رفتیم پارک جمشیدیه. در حالی که مادربزرگ سعی می‌کرد راه را طی کند و سخت تلاش می‌کرد تعادلش به هم نخورد، مامان روی صخره‌ها نشست و شروع کرد به غذا دادن پسر که حالا داشت توی گودال جلویش سنگ و چوب می‌انداخت. من در میانه‌ی هر دو بودم و بیشتر نگران قدم‌های آرام مادربزرگ.
هنوز دو- سه قاشق از خوردن غذا نگذشته بود. برگشتم و دیدم دو تا سگ هار به مامان و سام نزدیک شدند و یکی که بزرگتر بود از کنار صورت مامان سرش را آورد به سمت ظرف غذا. پریدم غذا را از مامان گرفتم و جیغ زدم و مامان و سام که پا گذاشتند به فرار. مامان بزرگ دورتر بود. سگ با دهان کف کرده و چشمهای گرسنه حمله کرد طرف من. راهی نبود. در کسری از ثانیه انتخاب کردم فرار را برای دوی از شر به جای حفظ غذا برای پسر. کل غذا را پرت کردم و دویدم.
وسط های راه دو تا از نگهبان ها رسیدند و رفتندسراغ سگ‌ها که حالا مزاحم کسانی دیگر بودند.
----
روزی که مرد تهدید کرد که من هیچی هم دستم نباشه این پول رو ازتون میگیرم و پیغام داد که من خودم حکم می‌دم و اجرا می‌کنم و با شناختی که ازش داشتم، احساس کردم همیشه مجبورم برای حفظ خودم/مون از سگ‌های هار گرسنه، تکه‌ای از چیزی که قانونی و درست حقم هست رو بدم تا آسیب نبینم.
 اون روز یاد این خاطره افتادم و حس بودن در دو موقعیت مشابه. در هر دو مورد هم روی کمک نگهبان ها نمیشه زیاد حساب کرد.

یک:من آدم بی ظرفیتی‌ام. هر چقدر تحملم در برابر درد زیاده اما برای خوبی و مهربونی کم میارم. اشکم در میاد.
عین یه فیلم ه یا همون زندگی موازی. حس میکنم تو این خونه متروکه‌ام خستگی در کردم و حالا آدمهایی که می‌شناختم, آدمهای نازنینی که روزگاری گذرشون به اینجا می‌افتاده, یکی یکی در خونه‌ام رو می‌زنند. و من از دیدنشون حس می‌کنم اونقدرها هم که فکر می‌کردم تنها نیستم.

دو: پشت چراغ قرمز نمی‌تونستم تشخیصش بدم. جلوی ورودی جا نبود و مجبور شدم جلوتر ماشین رو نگه دارم. داشتم به پسرک کمک می‌کردم تا راه بیفته که از پشت صداش رو شنیدم که گفت "سلام".
همیشه دوست داشتم چشمهای پر از شیطنت و سرشار از ذکاوت رو؛ و دوست دارم این تصویر از "ش" رو.

سه: روزگار با من خوب تا نمی‌کنه یا من با روزگار؟ یه جای کار انگار همیشه می لنگه. نه یه جای کار اصلن پا نداره که راه بره.

چهار: همه‌ی این سالها ننوشتن دلیلش همین تلخی‌یه که حالا شده روح زندگی من. تلخیی که هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌تونم از نگاهم و کلامم پاکش کنم.

پنج: چیزهایی رو نگفتم. به خیلی‌ها. از بودن در وضعیت‌هایی خجالت می‌کشم. از توضیح و توجیه کردن بدم میاد به خصوص وقتی هزار دلیل داره که من کمترین باعثش هستم.
 از قضاوت شدن اما وحشت دارم.

شش:در طول روزهام چند پاره‌ام و من در نقش‌هایی که از صبح تا شب ایفا می‌کنم و نقابهایی که میزنم زنی رو میبینم که اطرافیانش به هر نسبتی که باشند نمی دانند چه غوغایی درونش برپاست.

هفت: همه‌ی شهامتم رو یک جا لازم دارم.

هشت: زن رو به حسابی و معامله‌ای می‌شناختم. وقتی وایبر رو نسب کردم اون هم توی لیستم اومد. تکه ای که نوشته بود اما بیشتر از خنده دار بودن عجیب بود.
 "عشق فقط خدا"
 کسی که کمترین حرفهاش رو با پرخاش میگه. دست انداختن و مسخره کردن همسرش عادتی‌یه که فرقی براش نداره چه کسی اونجا حضور داره و راحت انجامش میده و البته جوابش رو ه میشنوه. این آدم رو شاید پنج بار بیشتر ندیدم و روان پریش بودنش از بار دوم معلوم بود. از اون آدمهاست که من فقط بلدم ازشون فاصله بگیرم تا آسیب نبینم. دروغ تنها چیزی‌یه که از خودش/ خانواده‌اش دیدم. اونوقت این نوشته ...

برخورد من فقط دیلیت کردن از کل لیست‌هام بود.

نه: اس‌ام‌اس اش که اومد احساس کردم همه یه تکه گوشت قربونی دستشون افتاده و دارن تکه‌تکه‌اش می‌کنند.

ده: کجایی آقای بیضایی عزیز که قسمت دوم "سگ کشی" رو بسازی. قسمت دهم یا هزارم رو حتی.

یازده: و این وسط من کارم و همکارهام رو دوست دارم. عجیب‌ه با این همه تجربه‌ی تلخ چه زود دوباره خوب میشم.

دوازده: اون فکر می‌کرد من باعث به هم خوردن برنامه‌هاو دفتر و بساطش در ترکیه بودم. و حالا فکر می‌کنم چه شانسی داشتم که وسط لجنزاری که اسمش کار بود و کارش دزدی من یک دوست خوب ترک اهل استانبول پیدا کردم.

سیزده: همه‌ی ب.زهایی که در زندگی بهشون برخوردم.

...

یک: هیچ وقت تا این حد نفهمیده بودم این همه متنفرم از دروغ...

دو: از آدمها ترسیده ام. انقدر که دایره ی نزدیکانم هر روز کوچکتر می شود و دریغ که همین تعداد هم دست بر نمیدارند از آزردن.

سه: فانتزی زندگی های موازی. چه لذتی ست مدام و چه دریغی ست همیشگی.

چهار: در این فانتزی ها همیشه منم و پسرک. مهم نیست قصه چیست و شخصیتهایش در چه زمان و مکانی اند. مهم اینه که نقش اولش منم و پسرک. نقشی که روزگار تا ابد عالم برام نوشت و این راضی ترین زیباترین پردردترین و بهترین نقشی است که هر لحظه بازی می کنم.

پنج: روزها از پی هم می گذرند و من چه ساده انگارانه دلخوشم به حداقل ها.

شش: بیشتر وقت ها حکایت عصر جمعه است یا شاید عصر یکشنبه ی زمستانی.

هفت:   حس می کنم از خانه ام سفر رفته بودم. بعد از سالها برگشته ام به همون خانه ی قدیمی بعد از زخم خوردن ها . روحم اما تکه پاره تر از قبل.

هشت: زخمهایم رو می جورم. همه تازه اند هر چقدر هم که قدیمی باشند. همه به آنی دوباره خونریزی خواهند کرد.

نه: من اما آرامم. نه آرامشی از جنس خوشبختی. از جنس استیصال و وادادگی.

ده: پدر دانشمند عاشق خانه ی پدری؛ زن میانسال تنها و کودک همراهش , دزد جوان و قاتل زیبارویش همه در قصه هایشان مانده اند. شاید روزی سرنوشتشان را نوشتم.

یازده: ساعت که نزدیک دو و نیم عصر شد؛ هر جا و هر وضعیتی که باشم چیزی از جنس دل نگرانی دستش رو می گذاره بیخ گلوم. تا زندگ بزنم  و مطمین از بازگشت سالم پسرک بشم دستش رو همونجا فشار میده.

نتیجه زندگی در یک محیط نا امن یا حس خودآزاری مادرانه؟

دوازده: چمدانهام گوشه ی دیواره؛ دارم سر و ریخت خونه رو برانداز می کنم و حالا باید خستگی در کنم. کوله بار سفرم رو باز کنم و بشینم وسطش به گشتن دنبال روزهایی که گذشت.

سیزده: از هر چی پنهانکاری ه متنفرممممممممممممم.

خانه ی متروکه ی تنهای من

اینجا شده عین خاطرات زندگی ژاپن. میام گاهی دست کاری ش میکنم. گرد و خاکش رو می گیرم. جای یه چند تا چیز رو عوض می کنم...
 اما جرات نزدیک شد بهش رو ندارم. نمی تونم توش بمونم. عین یه خونه ی قدیمی که نه دلت میاد بفروشی ش نه جرات داری باز بری توش زندگی کنی. دلت برای این همه خلوتیش میسوزه اما دوست نداری بهش برگردی. 
فرقی نمیکنه چقدر توش مهمونی دادی یا چقدر توش گریه کردی. مهم نیست که شاید بهترین و بدترین خاطراتت رو روی در و دیوارش ثبت کردی. 
یه حسی یه هوایی توش هست که یه چیزی از داره ازش میباره که از وقتی پا میذاری توش فقط میخوای زودتر درش رو ببندی و بری. 
شاید اسمش بازگشت به گذشته ی خویشتن ه.
  میدونم که اگه برگردم سیل حرفهای نگفته روی سرم خراب میشه. خاطراتی که حتی دوست ندارم برای خودم تکرارشون کنم یاد میاد و دیگه فراری ازش نخواهد بود..
چه دلم تنگ میشه برای اینجا. چه که دلم هوای روزهای قدیم رو میکنه. عین وقتهایی که دلم هوای خونه ی مادربزرگ رو میکنه یا حتی هوای اتاق قدیمی ام با پنجره ی رو به شهرش.


شاید روزی بیایی

گمش کردم خوشبختی رو.
خوشبختیم جایی گم شد بین روزهای عمر توی وطنی که هیچ جوری وطن نشد، که کودکیمون رو با جنگ ویران کرد و جوونیمون روبا نزاع سیاسی بی حاصل. ما حصلش شد در آستانه چهل سالگی بین مردمی زندگی کردن که بالاترین افتخارشون بیشترین فریبی ست که دادن. غریبه شدم بین آدمهایی که انسان بودن رو فراموش کردن و شروع کردن به دریدن هم برای کمی سهم بیشتر.
خوشبختیم وقتی گم شد که پدر رفت در اوج و ما موندیم و پله هایی که یکی یکی به زیر اومدیم از همه ابهتی که پدر به ارٍث گذاشته بود.
خوشبتیم توی تنهایی مادر و دیدن پیر شدنش بدون همدم گم شد. وقتی هر روز و هر شبم شد فکر بی همزبون موندن مادر و برای تکمیلش مادربزرگی که تمام دلخوشیش عصرها منتظر شدن برای شندین صدای بچه هاش ه یکی از شرق و یکی از غرب . تنهایی که توی هر لحظه حجم بی پایانش رو حس کنی.
خوشبختیم توی رنج غربت شاید گم شد وقتی بی صدا شکست من رو درد دوری. شاید بین روزهایی که به امید بهترین شدن سپری شد بی هیچ نتیجه.
خوشبختیم بین دستهایی که نتونستند انقدر قدرت داشته باشند که این روح رنج کشیده رو حمایت کنند گم شد وقتی بزرگترین نیازم رو برای امنیت بخشیدن بی جواب گذاشتند و من که از خیرش گذشتم.
خوشبختی من رو کسی، حسی یا سرنوشتی ازم گرفته.
غمگینم. عمیق و دردآور.

پ.ن: رسم زندگی ه که همیشه یه دلیلی برای زنده موندن میذاره. پسری که حالا همه ی اون چیزهایی رو که براش آرزو میکردم در وجودش داره همه ی دلیل مبارزه ی زندگیم شده.

عادت نمیکنیم

  از اول هفته شروع شد. 

شنبه: مدیر مدرسه پایگاه سنجش با زیر بار نرفتن اینکه اعلام ساعت اشتباه از طرف خودش/خودشون بوده. حتی با نشون دادن برگه ی  دستم با مهر و امضای خودش. و در آخر برای کامل کردن احساس بدی که منتقل کرد گفت شما چه جور مادر هستی که نمی تونی برای پسرت وقت بذاری. دلم میخواست چه جور مادر بودنم رو سرش فریاد بزنم یا فرو کنم توی حلقش. با یک جمله 6 سال مادر بودنم رو قضاوت کرد.
یک شنبه: مردک استاد دانشگاه است. از زیر دستان وزیر خیلی محترم علوم. وقتی من رو میبینه با پوزخند میگه اینه رفته مکانیک خونده این بره همون فیزیک رو بخونه. خودم رو کنترل میکنم. ترجمه درسهای خونده رو میدم دستش با واحدهای درسی ایران میگم ببینین درسهای من هم همونه. جا خورده که مهارت انگلیسیش رو زیر سوال بردم. بقیه استادها معتقدند حرفم درسته اما ایشون استادتره گویا. نمیفهمه وقتی از image processing میگم. بی سوادی از تمام کلماتش میباره و حالا که کم آورده ایراد میگیره که ا چرا پیش نیازها نیستند. توضیح دادن سیستم درس خوندن در ژاپن مشکلی رو حل نیمکنه . وقتی همه سوالهاش رو جواب میدم و از قانون وزارت خونه دلیل میارم برای محق بودنم، میگه من اگه قبول کنم میگن دختر خاله می حتمن. خونم به  جوش اومده میگم خدا رو شکر من تا حالا از این پارتی ها نداشتم و متکی بودم به تواناییهای خودم. که اگر بود نیازی به کمیسیون و غیره نداشتم بی مدرک وزیر میشدم. میدونم زدن این حرف توی وزارت خونه زیر گوش وزیر با کارمندهای از خودش بی سوادتر یعنی فاتحه خوندن به درخواستم اما زدم به سیم آخر .
دوشنبه: مردک خودش رو از بازماندگاه جنگ جا زده. کدوم جنگ؟ یه چفیه انداخته دور گردنش اما سر و وضعش و حرف زدنش شبیه لاتهای  توی فیلم فارسی ه. به کسی دروغ گفته و مبلغی رو از طرف من ازش گرفته. صدای من که در میاد یکی یکی همه میگن که با اونها هم همین کار رو کرده به شکلهای مختلف و سالهاست داره باج لات بودنش رو میگیره.

روزهام شده زجر بودن و زندگی کردن کنار این آدمها. دلم میخواد یه پاک کن بردارم پاک کنم همه ی بدها و پلیدیهاشون رو از روزگارم. شبهام شده بی خوابی از تاسفم برای زاده ی ایران بودن.

از هم وطنهام بیزار شدم. از تهرانم نه.

دچار مازوخیست شدم. سیم آخر رضا یزدانی گوش میدم؛ گریه میکنم؛ دلم میخواد واقعن بزنم به سیم آخر.  

می گذره این روزا از ما ، ما هم از گلایه هامون.
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون.
 

اما عادی نمیشن. ما میمیریم و وطن جای زندگی نشد.

سه اما تو بگو هزار

بد از ظهر مهد پسر رو تعطیل کردیم. دانشگاه رو هم. با همه ی آیه های یاس شوهر.
پیاده رفتیم تا ایستگاه اتوبوس. رفتیم تا ایستگاه قطار. با مترو تا "  می دای" . دو ساعت و نیم تا اونجا.
خوشحال از خبر خوب قبولی بورسیه برادر همون یکم قبل توی راه. درس  خوندن سبک بالتر.
ازدحام دانشجوها توی ایستگاه برای پایان هفته کاری. شب شنبه و شلوغی مرکز شهر از شروع آخر هفته.
تا 6 وقت داشتیم و 5:15 هنوز منتظر برادر و دوست ایرانی برای رفتن.
نگران و امیدوارم از تصمیم بازگشت به وطن و پایان غربت بعد ازهفت سال. تصویری مبهم از آینده.
پاسپورت به دست رسیدیم"ساکااِ".راه زیادی نبود پیاده از ایستگاه مترو تا ساختمان مورد نظر.
دیدن چهره های ایرانی وسط شلوغی چشم بادومی ها.
اتاق بوی جوجه کباب و لیمو عمانی میداد. دلمون هوس ایران رو کرد.
سه تا کاغذ گرفتیم با یه دنیا امید. بحث هامون رو کرده بودیم و انتخابهامون رو هم. طرفدار سفیدها بودم و دو تا مرد همراهم سبز سبز.
آخرین نفر بودیم شاید. اولین بار بود که توی این شهر هم سفارت صندوق گذاشته بود. کارمند سفارت میگفت این دفعه زندانی های ایرانی رو هم توی زندانهای ژاپن فراموش نکرده بودند.
انگشتهامون جوهری شد. یاد دوم خرداد به خیر.
گرگ و میش بود "یوگاتا"که راه افتادیم برگردیم شهرمون و تا برسیم از شب گذشته بود. با یه پسر خسته و یه شوهر منتظر و یه برادر مهمان.
زندگیم به سه دوره تقسیم شده ایران خوب:وطن. ژاپن:دوری. ایران بد:غریبه.
از فردای اون روز تا همین الان تلخترین روزها گذشته؛ به من. به پسرم. به ما. به دوستام. به هموطنهای ایرانم که زجر ماندن رو میکشند و اونهایی که دورند و رنج غربت.
ما کی از ته دل با هم خواهیم خندید؟

هجوم خاطرات با یک نشانه

"جان پسر، خوب است که هنوز نمیدانی بلندترین دیواری هستی که من میتوانم پشتش قایم شوم، هر وقت که همه نشانه ها تمام  وقت تلاش میکنند تا حالیم کنند زندگیم از اینی که هست بیهوده تر نمی شود."
زمستان با طعم آلبالو- الهام فلاح 
دوستش دارم.
------------
گوشم  به حرفهای پیرمرده که حالا همه ی قصه زندگیش رو تعریف کرده که چطور از گاراژ داییش شروع کرده از هفت سالگی و بعد مرگ پدر؛ که بی منت باشه کمکهای دایی واز همون جا رسیده به ریاست قسمتی از تمیرگاه وزارت فرهنگ اون موقع و همون موقع سه تا پسرش رو فرستاده پی موسیقی و چطور شده که حالا بزرگترینشون از اساتید درجه اول ویولون کشوره و اون دو تای دیگه هم اگه دکترا از اتریش ندارند اما در هنر دست کمی از برادر بزرگتر ندارند و دختر و نوه هاش همه شدند اهل دل.
برام میگه از کلی از خاطراتش.
صدای بلز و ریکوردر، قاطی با تعریف کردنهای پسر از آخرین کارتونی که دیده از توی اتاق میاد. کلافه ام از امتحان صبح و همه کارهایی که کردم و نکردم.
آقای "ر"  رسیده به وسطهای یکی از خاطراتش و روش به یکی دیگه از اساتید منتظر شاگرده. یه مجله ازروی میز برمیدارم و ورق میزنم. پشت مجله زده بهمن 89. من ایران بودم اون موقع. تاریخ های زندگیم از مهاجرت دوباره به ایران حالا به سه دسته تقسیم شده ایران خوب. ژاپن . ایران بد.
میخکوب میشن چشمهام به اسم یه بلاگر قدیمی بالای یه داستان پلیسی. دلم هزار بار برای اینجا و همه و اون روزها تنگ میشه.

دست گرمی

فرانسه میخوانم برای امتحان و  نمیدانم این را کجای دانسته های در هم برهم و به درد نخورم قرار دهم.

" م"پرسید: با چه اعتمادی و چه جراتی موجودی رو به رنج کشیدن در این دنیا مجبور کردی؟ برای اولین بار نتوانستم  مانور عشق مادری بدم. خفه شدم.

 

از جنس خاکستر

1.لابه لای روزهایی که میگذرند میگردم دنبال دلخوشی های کوچیکی که کمی رنگ تلخی ها رو خاکستری کنند. یه فیلم یه حرف یه لبخند روی خوشی میشه همه ی اون چیزی که برای گذروندن یه بیست و چهار ساعت بهش احتیاج دارم

2.با من این همه ایجوریم یا خیلی ها. اینش رو نیمدونم. اما اینو میدونم گاهی بعضی از آدمها هستند( مثل من( که همونجور که برای ادامه حیات به چیزهایی بیشتر از احتیاجات اولیه نیاز دارند و این نیاز هم یه نیاز تخیلی نیست و خیلی واقعی و درست و به حق ه؛ برای احساس خوشبختی هم به چیزهایی بیش از خونه و ماشین و همسر خوب و بچه ی سالم و عاقل و خانواده ی خوب و سالی یه بار سفر و کار و تحصیل و ...احتیاج دارند.

3.گاهی میدونی که بدبخت نیستی اما میدونی که خوشبختی ت هم چیزی از جنس یه حس موندگار شادمانه کم داره.

4.پیداش نمیکنم. نه اون حس رو نه خودم رو نه رضایتمندی رو.

5.نه اینکه هیچ وقت نبوده. اما طول عمر اون لحظه ها گاهی انقدر کم ه که نمیذاره شیرینیش بره بشینه ته روحت و لذتت رو قوام ببخشه.

6و"آدمیزاد تخم حسرت ه هر جا بکارنش آرزو میکنه کاش یه جای دیگه سبز میشد."

حکایت همچنان باقی ست.

با ترس و لرز میام سراغ اینجا. روزهایی بود که نوشتن تمام فرجی بود که نیاز داشتمبرای فرار از تنهایی،غربت و خستگی.
حالا دیگه اون روزها تموم شده. خیلی وقته که تموم شده. اما چیزی در من، در روح من از اون روزها تا امروز اومده که تموم نمیشه حتی وقتی غربتی نباشه یا خستگیی یا تنهایی. اما شاید هم هنوز هیچ کدوم اینها تموم نشده باشه. اونی که عوض شده فقط مکان بوده و روزمرگی. این بار حتی بدتر و عمیق تره دردش. تنهایی بین جماعتی که فکر میکنی باید رفیقت بشند چون از یه ریشه اید اما نمیشند. غربت هم تو جایی که وجب به وجبش بهت هویت میده دیگه اسمش غربت نیست عذاب زنده موندن ه. و خستگی از زندگیی که میخواستی و نشد که براش جون کندی و نشد که بهش ایمان داشتی و نشد.

روزی در این سه سال نبوده که نخواسته باشم بنویسم اما تکرار این حرفها با کلمات متفاوت نه دردی از من کم میکنه نه چیزی به اینجا.
قصه همون ه که بود.

1. خیلی آرام و بی عجله,جوری که فقط به اندازه ی لمس شدن حسش کنم دارم پروانگی رو تجربه میکنم. شاید اثرات نزدیکی به چهل سالگی باشد.

2. هروقت مرگی در خونه ای رو میزنه یاد من میاره که آیا زندگی ارزشش رو داره که این همه رنج رو تحمل کنیم. که این همه درد بکشیم برای درست کردن رابطه ای یا برگردوندن وضعیتی به حالت مطلوب این همه تلاش کردن آیا ارزشش رو داره. آیا رها کردن و رها بودن کلن بهتر نیست؟

3. دو سال بیشتره دارم سعی میکنم در این جماعت عجیب و غریبی که انگار هیچ وقت خودم عضوش نبودم جا بیفتم اما دریغ

4.آدم باید بدونه. یعنی بهتره که دیگه وقتی مثلن سی وهفت سالشه در جریان باشه که چی بیشتر از همه کمکش میکنه بفهمه زنده است وهنوز اون عضو گرد و بزرگ و سنگینی که همه جا حملش میکنه و تمام بدبختی ها و خوشبختی ها رو درک میکنه هنوز داره کار میکنه.
یکی کار میکنه و میفهمه زنده است یکی مینویسه یکی موسیقی میسازه یکی یه نقاشی میکشه یکی هم تا میتونه خوش میگذرونه. من فهمیدم فقط در پروسه ی یادگیری ه که حس زنده بودن رو میفهممش والا بقیه اش میشه روزمرگی. آره دیگه این هم یه شکلشه.


کاش های اولین پنج شنبه ی پاییزی

کاش آشتی کنم با اینجا.
کاش صمیمیت گذشته باز برگرده.
کاش یاد بگیرم نترسم از قضاوت شدن.
کاش اتفاقات بهتری بیفته تا باز باور کنم خدای من هنوز هست.
کاش یاد بگیرم با پسر درست حرف بزنم الکی جوش نیارم لوسش نکنم.
کاش وقتی حوصله ندارم بتونم بگم حوصله ندارم.
کاش همیشه حوصله داشته باشم.
کاش مثل مدیر مهد پسر بتونم همیشه بخندم وبه همه بگم عزیزم.
کاش پول بیشتری داشته باشم.
کاش میتونستم یه سری از فامیلها رو از لیست فیس بوک پاک کنم و ککم هم نگزه پشت سرم چی میگین.
کاش یه بار دیگه بابا رو ببینم.
کاش هیچ نوستالژی هیپ وقت نتونه در اعماق دل من بمونه.
کاش دلم برای ایران تنگ نمیشد. کاش هیچ وقت نمیرفتم از ایران. کاش هیچ وقت برنمیگشتم.
کاش کیوبم رو هنوز داشتم و بازیافتش نیمکردند.
کاش ایران تحریم نبود. کاش ایرانی ها رو باز دوست میداشتم. کاش این همه بد نبودیم.
کاش من همه ی این چیزها رو فراموش کنم و پاشم برم یه رنگ مو بخرم بزنم به کله ام که حداقل خودم برای خودم قابل تحمل باشم.

خواب خانم حنایی به مناسبت ده سالگی وبلاگستان

"...در رستوارن جنگلی خیلی زیبای ژاپنی با تمام دوستان وبلاگی جمع بودیم. همه بودند. حداقل تمام اونهایی که من از اون روزهای نوشتن و خوندن و کامنت گذاشتن یادم میاد. همه شاد و خندون از این جمع شدن. با موبایل شماره ی زیتون رو گرفتم که بهش بگم اگه دوست داره اون هم بیاد که همه ببیننش و بشناسنش. به بغل دستیم که پانته آ ی انار بود هم گفتم دارم به زیتون زنگ میزنم. جمع ساکت شد که ببینند زیتون بالاخره میاد یا نه تا بعد این همه سال بالاخره رخ نمایی کنه. یه دفعه موبایل یکی از همون بلاگر هایی که اونجا نشسته بود زنگ خورد. و همه سرها به سمت اون برگشت. از شدت هیجان آشکار شدن هویت زیتون و اینکه یاونی که گوشیش رنگ خورد یکی از بدوست داشتنی ترین های جمع بود از خواب پریدم قبل از اونکه بتونم چهره اش و هویتش رو به خاطر بسپارم..."

دلم تنگ شده برای اون روزها. برای از زندگی نوشتنهامون که گاهی رنگ سیاسی میگرفت گاهی اجتماعی . گاهی ما خارج نشین ها(راستی کی این اصطلاح رو مد کرد؟)از درد غربت میگفتیم و گاهی داخل نشین ها از درد قربت. گاهی میشدیم یه مادر تمام عیار احساساتی گاهی یه رفیق غمخوار گاهی یه همسر فداکار و عاشق یا یه پدر دلسوز. گاهی میرنجیدیم که تلخیش دورمون میکرد از دوستی های مجازی، گاهی انقدر قربون و تصدق هم میرفتیم که شوریش میزد زیر دل اونهایی که اون وضع رو دوست نداشتند.

من عجیبترین تجربه های زندگیم رو با نوشتن اون روزها ثبت در تاریخ کردم. برای خودم و برای اونهایی که به خانوم حنای اون روزها احساس نزدیکی میکردند.تجربه هایی که اگه ازشون نمیگفتم هیچ وقت نمیفهمیدم این آدمی که الان هستم چطوری این شکلی شد.

من از وبلاگستان و آدمهاش -چه خواننده و چه نویسنده-خیلی چیزها یاد گرفتم. اون هم وقتی که با دور شدنم از فضای اجتماع ایرانی میتونستم تبدیل به یه آدمی کاملن متفاوت بشم.

به امید اون روزی هستم که جایی از این دنیا خوابم تعبییر بشه.