عنوان‌ش دلتنگی است لابد.

- صفحه سفید را باز می‌کنم و زل میزنم به همه‌ی کلملت نانوشته‌. به حرفهایی که باید و میخواهم بنویسم. که همیشه غافلگیرم میکنند. یا با هم هجوم می‌آورند یا قایم میشوند پشت تمام پستوهای ذهن. 
فکرهایم همراه روزهای شلوغ آخر سال به هم ریخته.
دوست داشتم از هوای ابری- بارانی امروز که زیادی بوی بهار میدهد بگویم یا از پسری که هنوز و هرروز غافلگیرم می کند.

- صبح با شلوغی فرستادن هدایای نوروزی برای مشتریان شروع شد و با رفتن بچه‌ها و نبود مدیرعامل و مریضی یکی دیگر یکباره ساکت شد. روزهای شلوغ را بیشتر دوست میدارم. آدم بی کار ماندن نیستم. بی کاری دستپاچه‌ام میکند و جز وقت گذرانی هیچ کار مفیدی انجام نمیدهم. 

-هنوزهم دوست دارم فانتزی دارم که روزی در پایس یا نیویورک زندگی خواهم کرد حتی اگر پیرزنی بیش نباشم. به خودم قول داده‌ام تا هجده سالگیي پسر صبر کنم و وقتی روی پای خودش ایستاد من هم بزنم به جاده. در آستانه‌ی چهل سالگی دلم پیری نمیخواهد. دلم تمام شدن رویاها را نمی خواهد. نمیخواهم به روزمرگی مسخره زندگی عادت کنم. از کلیشه فراری ام. با تمام رضایتی که از شرایط حال حاضرم دارم اما دوست دارم فکر کنم روزی زندگی ام این شکلی نخواهد بود و روزهایم در هوای دیگری خواهد گذشت. همین است که وقتهای خاکستری کمک می کندم به ادامه دادن، تاب آوردن و کم نیاوردن.

- گاهی دلم تنگ میشود برای دختری که چمدان به دست مهاجرت کرد. ۲۷ سال بیشتر نداشت و فکر میکرد دنیا را خواهد گرفت. گاهی برای زنی دلتنگم که گلهای بالکنش را هر سال دوبار در بهار و پاییز عوض میکرد. دوشنبه شب ها به گروه "مان‌دی نایت سام‌تینگ" میرفت. شنبه ها ریپرت میداد به استاد، خرید میکرد، به ویدیو کلاب میرفت و فیلمهای جدید را با قدیمی‌ها عوض میکرد، غذای ایرانی می‌پخت، خانه را تمیز میکرد و کلاس زبانش با شاگر خصوصی‌اش را با بوی قهوه و شیرینی تمام میکرد. و بعضی هفته‌ها که هوا همراهی میکرد با پسر به پارک و گردش دو نفری می رفت. روزها از دو رودخانه میگذشت تا به دانشگاه برسد.  قصر نورانی بالای کوه سبزپوش زیباترین منظره‌ی شبهایش بود. به نظرش سیستم  قطار سواری و بودن بین آهن‌ها، بودن در منتها علیه زندگی ماشینی و سیتماتیک بود. پوستش از دوچرخه سواری زیر آفتاب میسوخت و باد زمستانی که لای موهایش میرفت یخ میزد.

- هر مرحله را که تمام میکنم دلم برای همان مرحله تنگ میشود ونه قبلترهایش. حالا دیگر نوستالژی خانه ی قدیمی و دبیرستان و دانشگاه را ندارم ( یا گاهی دارم) و فقط دلم برای روزهای زندگی مهاجرت تنگ میشود و بس.


آبیِ دریا

روز شلوغ بود. هجوم کارهای آخر سال. سرم روی میز بود که صدای همکارم را از هال شنیدم. به کسی میگفت:" به خانوم ر. هم نشون بدین شاید خواستن". نگاهم به در اتاق همزمان شد با ورود مرد. 
هیکلی تنومند داشت و کیف لپ تاپ دستش بود. مرتب بود و لبخند میزد.
نزدیک که شد چشمهایش او را لو دادند. غم عجیبی در دو تیله‌ی شفاف و ریز آبی نمایان بود که ظاهر آراسته اش نمیتوانست آنرا پنهان کند. سی‌دی‌هایش را با حوصله معرفی کرد و توضیح داد که تمام عایدی از فروش آنها برای بنیاد خیریه فلان میرود و کاغذ رنگ و رو رفته ی معرفی نامه اش را گرفت جلوی روم.
مرد بازاریاب خوبی نبود. برای این کار ساخته نشده بود.
با عذاب وجدان از دو چشمی که التماس کنان فریاد میزد"لاکردار روزی من به خرید تو وابسته است." هیچ کدام را نخریدم.
مرد شکست خورده اتاق را ترک کرد.
همه‌ی روز خیال آبی‌غمگین‌چشم‌ها از سرم بیرون نرفت.

...

یکم. مدیرمان باز دچار عادت ماهیانه شده. البته به علت داشتن Y به جای X زمان‌های حمله‌ی هورمونهای آقای مدیر قابل پیش‌بینی نبوده و بسته به شرایط سیاسی- بازاری- تولیدی -مالی- خانوادگی و...  متغیر است. بنابراین اصلن نمی توان گفت چه روزهایی دچار حالات ساید افکت می‌شوند.

دوم. اولین نفر بودم که وارد گل‌فروشی شدم. یک گلدان قرمز باریک و بلند با چند کاکتوس هدیه برای مادری که گل را بیش از هر چیز دوست دارد. حتی اگر کاکتوس باشد. برای تشکر از کمکهایش در عملیات پایانی خانه تکانی تا دخترش بیش از یک روز مجبور به خانه ماندن نشود.

سوم. پسر زمانهای هنگ آت کردنش با پدر بیش از من است و وقتهایی بهشان حسودیم میشود. دختری می‌خواهم آیا؟

چهارم. پنجشنبه دیزی پارتی در شرکت با حضور افتخاری پسر. از  آن روزهایی که تمامی نداشت. روز فشرده بود و پر از رفت و آمد. معجزه بود رسیدن به همه ی کارها با ترافیک شب عید و حجم فشرده ی اتفاقات.

پنجم. تنگ ماهی پر شده بود از ماهی‌های ریز و من مانده بودم چطور ماهی بدون جفت ما این همه بچه دارد که هر کدامشان یک رنگ و یک شکل و یک اندازه هستند. یکی‌شان اما سری شبیه مار داشت با دندانهای تیز و چشمانی وحشی. با سرعت رشدی بی نهایت. مار‌بچه بزرگ و بزرگتر میشد تا من آن را به جایی برسانم و رهایش کنم. می‌دویدم و هر چه سریعتر میرفتم به پای سرعت بزرگ شدن مار که حالا غولی داشت میشد نمیرسیدم. داشت مرا می بلعید که بیدار شدم.

ششم. کابوسهایم؛ خوابهایم و رویاهایی که تمامی ندارند و از سرزمینی ازلی به دنیای من می‌آیند.

هفتم. کار خوب است. کار فروش خوب است. کار بازرگانی-مهندسی- مشاوره‌ای- عالی ست. در همین راستا تحقیق خر است. همکاران خوب اند و مدیر مرد نایسی است. توقعی نیست که همیشه همه چیز پرفکت باشد. اما دل است دیگر گاهی میگیرد و جبر روزگار.

هشتم. نکند دلتنگیهایم مرا ببلعند.

نهم. موسم اسکار است و خیلی از فیلم‌ها هنوز در جعبه‌ی زیر میز در انتظار دیده شدن‌.

دهم. نامگذاری هفته‌ی گذشته به"دیدار با آدمهای قدیمی". آنهایی که بیش از یک دهه از دیدن‌شان می گذشت.

یازدهم. دستم روی کیبورد برای نوشتن نام یک خبرگزاری-هر کدام- در کادرجستجوی گوگل خشک میشود. یکی‌یکی همه‌ی‌شان از داخلی و خارجی از سرم میگذرند و هیچ کدام، مطلقن هیچ کدام را نمی‌خواهم بخوانم. خیلی وقت است که دیگر در لیست فیوریت هایم لینک خبرنامه‌ها را ذخیره نمیکنم. همیشه خبرها تکرار‌ی‌ست. هنوز جنگ قدرت برپاست و زنان و کودکان می‌میرند به جرم نداشتن‌هایشان و سرباز‌ها همیشه فکر میکنند که خدا با آنهاست و رهبران احساس خودبزرگ بینی و نجاتدهندگی کور و کرشان کرده. دنیا پر از خبرهای بد است و زندگی با همه‌ی سیاه‌نمایی ها در جریان.

دوازدهم. خانه ای که آن همه برای مرتب و تمیز شدنش زحمت کشیدیم در بیست دقیقه جمع و شبیه وضعیت جنگی شد تا لوله کش‌ها بیایند و با آن پاهای کثیفشان همه جا را به گند بکشند. طاقت دیدنش را ندارم.

سیزدهم. خیلی چیزها!

مرسی آقای کوندرای نازنین

مدتهاست/ بود که لحظه هایم را جاودانه نکردم/ نمی کردم. لحظه‌های ناب که درآمیختگی با زندگی به شکلی کامل است. نه عکسی، نه نوشته‌ای. انگار تکه‌ای از روزهایم را گم کرده‌ام.
همه چیز را به خاطره سپردن خوب نیست. حافظه فراموشکار است گاهی. و گاهی خاطره‌ها را از ته ناکجای ذهن می آورد میگذارد جلویت. در لحظه‌ای که نباید و در جایی که جایش نیست. آن وقت تو می مانی و حجوم خاطراتی که یادت رفته بود. می‌شوی همان آدم آن لحظه و پرت می‌شوی به دره‌ی بی‌انتهای دلتنگی.
باید لحظه ها را ثبت کرد تا سنگینی تحمل ناپذیرش را شکست.

بهشت


۱. این روزها اشکم دم مشکم ه. دلم نازک شده و حتی با این کلیپ هم اشکهام جاری میشه. برای تمام حقوقی که با خط قرمزهایی که دخالتی در ترسیمش نداریم هر روز ازمون گرفته میشه. این کلیپ من رو یاد تمام اون چیزهایی انداخت که میدونم داشتن شون به حکم انسان آزاد بودن برامون بدیهی ه اما اجازه‌اش رو نداریم به حکم شرع، قانون، فرهنگ...

۲. سال 2005 فیلم Brokeback Mountain رو گرفته بودم. (روحت شاد Heath Ledger) مامان پیش ما بود. قبلش که داستان رو براش گفتم بهم گفت من با شاهرخ روم نمیشه بشینم این فیلم رو ببینم! بهش گفتم هیچ اشکالی نداره. اگه صحنه داشت رد میکنم. مامان کلن خیلی اهل فیلم و سینماست. از بچگیش عاشق دنیای هنر و سینما بوده و هنوز هم هست. مثلن اینکه جزء اولین کسانی شاید باشه که هر سال بلیط جشنواره میخره، تمام برنامه های هفت رو میبینه ....بگذریم.
قبلش هی میگفت میدونم این قضیه! هست اما مگه میشه طبیعی باشه؟ اما وقتی فیلم تموم شد کاملن تحت تاثیر قرار گرفته بود و از اون به بعد هیچ وقت نشنیدم که بگه همجنسگرایی غیر طبیعی ه یا وجود نداره یا چرا اینا اینجوری‌اند. هنر میتونه روی تمام مخاطبینش همچین تاثیری بذاره.

3. به اعتقاد من هنرمند در قبال جامعه متعهد ه. همینطور که من مهندس، دکتر، معلم یا هر چی که هستم در قبال کارم و حرفه ام مسیولم. بیان دردها و نشون دادن حقایق وظیفه‌ی هر هنرمندی ه و من از همین جا به احترام تمام هنرمندان/ انسانهایی که وظیفه‌ی حرفه‌ای‌شون رو درست و متعهدانه انجام میدند به احترام بلند می شم.

4. گوگوش هنرمند محبوب من نبوده. هرچند مثل همه‌ با بعضی از آهنگهاش خاطره دارم و دوستشون دارم. اما براش به عنوان یک هنرمند پیشرو و متفاوت احترام زیادی قایلم. با این کلیپ/ آهنگ‌ش هم یه بار دیگه نشون داد اهل بازگو کردن چیزهایی ه که خیلی ها اگه بهش اعتقاد هم دارن اما جرات گفتنش رو ندارن.

5. در راه رسیدن به کمال که غایت بشره کم کم یاد میگیریم که تفاوتهامون رو بپذیریم، همدیگه رو قضاوت نکنیم، حریم خصوصی آدمها رو نشکنیم هرچقدر هم که به هم نزدیکیم، و یادمون باشه که همه انسانیم ساکن این کره‌ی خاکی و مبنا رو بر انسان بودن بذاریم فارق از هر گرایشی که داریم.




شما قسمتی از خودتان را در روحم جا گذاشتید و گذشتید.

روحم نازک شده بود و شفاف،  عین شیشه. آنقدر که خودم رو درآن طرفش می‌دیدم. دختر دبستانی آن سال‌ها را.
نگین، مریم، بهارک، هنگامه، هدیه، فرناز، شادی ،روناک، سارا، پرستو و همه و همه آنجا بودند؛ انگار همه یک روح شده بودیم حک شده در خاطرات در و دیوار مدرسه.
پسر رو نگاه می‌کردم و دوستانش، که با همان شور و شوقی که ما داشتیم، با همه‌ی انرژی بی‌انتها و خالص کودکانه، مسرور از دنیایی که هنوز غم چندان جایی در آن ندارد سرگرم تماشا بودند و حرف زدن.
روحم راهی زده بود از قلب به پشت پلک‌ها. یک خط مستقیم. بغض سمج  را هی قورت می‌دادم. به یاد می‌آوردم که از آن روزها بیشتر از سی سال گذشته. آنها همه یا رفته‌اند یا آنقدر از من دورند که یادم رفته چطور به هم آن همه نزدیک بودیم.
دلم مچاله شد قد یه اشک. آمد تا نوک مژه‌ها.
بچه ها شروع کردند به ایراد گزارشات تحقیقات علمی‌شون. ما از این برنامه‌ها نداشتیم. دهه‌ی فجر فقط فرصتی بود برای فرار از فضای خشک مدرسه و سیستمی که در آن ده روز کمی روی خوش به ما نشان می‌داد. و مایی که از فرصت استفاده می‌کردیم.
آنتراکت برنامه ی بچه‌ها، اجرای گیتار پدر یکی از آنها بود. مرد زد به هدف. همه گروهی شروع کردند به خواندن. "یار دبستانی من". بچه ها هم آواز شدند و من به یاد تمام یاران دبستانی‌ام همراه‌شان شدم.
دیگر نشد بیشتر قورتش بدهم.
کسی اشکهای زنی در آستانه‌ی چهل سالگی را که روی صندلی فایبرگلاس سفید نشسته بود ندید. دخترک دبستانی آن سال‌ها خودش را پیدا کرده بود.

مشرق

  از کجا آمده‌ام  
آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر
ننمایی وطنم.

کرکره‌ها را کیپ بسته بودم، تا پایین، و پناه برده بودم به شوفاژ زیر پنجره. اتاق سرد بود. همکارم که با شوخ طبعی همیشگی‌اش گفت "سلام ارباب" و در ادامه گفت "چه برفی میاد!" گفتم:" دوباره؟ من که اومدم نمیومد." پنجره را رو به یکی از قدیمی‌ترین خیابان‌های قدیمی‌ترین محله‌های شهر باز کردم. و زل زدم به خورشید کم‌جون که بالای پشت بام خانه‌های خوابیده در افق جا خوش کرده بود. برف می بارید سنگین ، یخ زده، ریز و تند. انگار لج کرده باشد به خورشیدی که با تمام توانش فقط یک نور بی‌رنگ صبح‌گاهی بود. فکر کردم چند تا از پنجره های زندگی‌ام به شرق باز شده؟ به محل تولد خورشید، لابد در باور مردمان کهن. این جهت جغرافیا بیشترین نقش را در کل زندگیم داشته است. در سرزمین شرقی متولد شده‌ام. خانه‌ی پدری‌ام در شرقی‌ترین محله بوده است. بزرگتر که شدم  پنجره ی اتاقم رو به شرق باز میشد. به شرقی‌ترین کشور دنیا مهاجرت کردم، سرزمین خورشید، نی هون. و حالا پنجره اتاق کارم هم رو به شرق است. پسر که داشت برای کنفرانس علمی آماده می شد و سعی میکرد "چشمه‌ی نور" و همه‌ی اطلاعات مربوط به آن را حفظ کند به این فکر کردم که چطور این ستاره‌ی عظیم سوزان و این چشمه‌ی نور باعث کل حیات این کره‌ی خاکی بوده است و حتمن دلیل زنده بودن من. 

این قصه شروعی داشته است.

در ایستگاه قطاری ایستاده‌ام. هیچ کس نیست.  درودیوار و رنگ نور و همه‌ی فضا سفید چرک است. ایستگاه چند طبقه است و ریلها را بالای سرم و زیر پایم می بینم. من در میانه و روی یکی از هزار خط اینجا ایستاده ام. هیچ خاطره ای نیست. و هیچ کس را به یاد نمی آورم. خودم را هم. انگار از ازل وسط این جا پرت شده ام. پرت شدن را به یاد میآورم. چون افتاده بودم و برای سر پا شدن جان کندم.
صدای پارس سگ میآید. در جستجوی هویت ام و حتی این صدا را نمی شناسم. اما نمی ترسم. نترسیدن را میفهمم. وقتی سرک میکشم میبینمش که گوشه ای کز کرده. یک توله سفید با موهای بلند و صورتی زشت. سگ، اولین خاطره ی این فراموشی ست. 

صدای قطار  از دور می آید. و حالا ترسیدن را درک می کنم و اولین واکنش فرار است. هر چه صدا نزدیک تر میشود من هم سریعتر می دوم. سگ هم دنبالم میاید. وقتی صدا خیلی نزدیک شد به یک دالان رسیده ایم. بغلش می کنم و با هم از روی ریل خارج میشویم. نگاه می کنم و قطاری نیست. از زیر پایمان رد میشود. و دوباره هجوم صدا. و باز فرار کردن و این بار از بالای سرمان است که قطاری رد میشود. 

من هستم و توله ی بینوا در بغلم و ایستگاهی که هیچ مسافری ندارد و قطارهایی که از بی انتها می آیند و به بی انتها می روند.

گریه ام گرفته و حالا حس تنها بودن است که میشود دومین یادآوری من از هویت انسانی ام.

عمیق میدانم که حالا من ام و تمام ادراکی که باید در میان این ریلها و قطارها به دست بیاورم.

صبح شده و بیدار شده ام. 

واژه‌‌ها و رفتار ناخودآگاه

در سه تا از پست‌هایم کلمه‌ی نهیب و عبارت "به خودم نهیب میزنم" را نوشته‌ام. باید دنبال جایگزین مناسب به جا آن باشم. هم واژه هم عمل...

"من به پايان دگر نينديشم"

با افتخار مادری که برای فرزندش وقت می گذارد برگه‌ی مرخصی ساعتی را امضا می‌کنم و از شرکت می‌روم بیرون. کمی زودتر می‌رسم و با مادران دوستان پسرک کمی گپ می‌زنم. همه راضی‌اند از متد مدرسه و سیستم آموزشی آن. من هم همراهی می‌کنم؛ لابد برای عقب نماندن از بقیه.  آیا واقعن استانداردهایم رعایت شده یا با انتخاب های محدودی که دارم بهترین انتخاب را کرده‌ام؟ به خودم نهیب می‌زنم که قول داده ای فراموش کنی تمام چیزهایی را که با رفتن از ژاپن از دست دادی که سیستم آموزشی یکی از مهمترین آن‌هاست.

 تمام مدرسه پر از پوسترهای زبان است که کار دست خود بچه‌هاست، و در دیوار سالن اجتماعات پر از عکس و نقاشی و کاردستی همه به انگلیسی. 
 یاد پدری می افتم که زمان ثبت نام در دفتر مدرسه دیدم و گله مند بود از کم کاری مدرسه در تعلیم زبان و پاسخ مدیر که آقای ... نکند درگیربرآورده کردن آرزوهای دست نیافته ی خودمان در فرزندمان باشیم. به خودم می گویم "هی واز دفنت لی رانگ" جو زده‌ام انگار. امروز فقط انگلیسی حرف زدنم می‌آید و از دیشب هم که خاطره تدریس زبان به کودکان ژاپنی در من زنده شده آهنگ "پیس پودینگ هات" از کله‌ام بیرون نمی‌رود.

اولین ردیف بعد از بچه‌ها جا می‌گیرم. درست پشت سر پسر و دوستان فابریک‌ش . وروجک‌ها برای دور ماندن از چشم مراقبین و با خیال راحت حرف زدن، دورترین صندلی‌ها را انتخاب کرده‌اند. با چشم دنبال "ش" می گردم. وقتی میرسد با هم یک ردیف به بچه ها نزدیک‌تر می شویم و می‌نشینیم کناردست آخرین گروه بچه‌ها. 
 یکی از دومی‌ها شروع می کند به خوش‌آمدگویی واعلام  برنامه. تعجب کردن من هم شروع می‌شود از این همه مهارت زبانی و هی بیشتر و بیشتر می‌شود. بچه ها تکی یا گروهی نقشی را که دارند ایفا می کنند و یکی از یکی بهتر، سلیس تر و مسلط تر.

حالا هجوم سوال‌ها ست در ذهنم و عذاب وجدان‌های آمیخته به کمی حسادت. خدایا این مادران کی این همه وقت برای فرزندان‌شان دارند؟  چطور از پس آرام کردن کودک‌شان و نشاندن‌ش سر زبان بر می‌آیند؟ من با این همه زوری که می‌زنم تازه توانسته‌ام به پسرم یاد بدهم نگران تکلیف‌هایش باشد, بی من تمرین پیانو کند و با کمک فلش کاردهای زبانش در حین بازی و حال کردن کمی لغت یاد بگیرد. صدای مادرم که مثال‌هایی از بچه‌هایی که چند زبان بلدند و انگلیسی را عالی حرف میزنند در سرم می پیچد.

اطمینان دارم  که دوستم هم از طایفه ی خودم است و شاد بودن بچه ها را به اینکه کلی مهارت همزمان بلد باشند ترجیح میدهد. به "ش" میگویم انگار بچه های ما شاگرد تنبل های کلاس اند. نقش چندانی هم ندارند. و بعد از اینکه به خودمان خندیدیم تصمیم میگیریم پسرها را بفرستیم کلاس زبان.

به صورتهایشان نگاه می کنم که سرخوشانه دارند نقشه ی سفر به شمال میریزند و ما را هم می خواهند با خود ببرند.

عذاب وجدان جایش را به آسودگی می‌دهد. پسرم با همه‌ی درگیری‌های من، شاد است و و بدون حس رقابت تعلیم می‌بیند. این شاد بودن ارزشمندترین دست‌آورد این سال‌های من است.

روزی قطاری از این آبادی رد شده است.

بعدازظهر کسل زمستانی. تعطیلاتی که یکی بعد از دیگری با دلمردگی کش ‍پیدا می کند تا صبح فردا. دستهایی که همراه نیست، حامی نیست و من را در تنهایی‌هایم جا می‌گذارد.
به پسر فرصت استراحت داده‌ام برای شروع تکلیف بعدی. روی تخت دراز کشیده‌ام و به دیوارهای اتاق و همه‌ی دیوارهای زندگیم فکر می‌کنم. و راه گریزی که ندارم. سردم است. درد ناآشنای این روزها از دو استخوان پایم تیرکشان می گذرد.
ژاکت سورمه‌ای را دور خودم می پیچم و به خواب میروم. در خواب در میان برف‌های دشتی بی‌انتها قدم میزنم. و پاهای سنگینم را با وزنه‌هایش، لخ‌لخ کنان به زحمت دنبال خودم می‌کشم. صدای زوره‌ی باد می‌آید. همان موسیقی متن عصر یکشنبه‌های غربت و تنهایی خوابگاه. در کشور زنبورهای کارگر هستم. از دور صدای قطار را می‌شنوم که بی‌اعتنا به من می‌گذرد . روحم خمیده می‌شود و آتقدر در خودش فرو میرود که می‌شود اندازه‌ی یک کف دست. حالا این روحم است که خلاف همیشه تحمل جسمم را ندارد. آنقدر کوچک شده که جای هیچ چیز را ندارد. می‌خزد به گوشه‌‌ای از این کالبد و گم میشود در حجم من. 
پاهایم به یاری روحم تحمل بار سنگین وزنم را ندارد.
پاهایم تیر می کشند. بیدار میشوم. چند ثانیه مانده تا پنج دقیقه استراحتم تمام شود.

دخترک آینه ها

هر روز صبح از خواب بیدار که شدم و تلخی زهرآلود رنج این روزها که یادم آمد؛ به خودم نهیب میزنم تمام چیزهایی را که باید برایش شاکر باشم. از همان تاریک و روشنی؛ دخترک کز می کند و می خزد کنج دیوار. من دست و صورت میشویم، لباس می پوشم، صبحانه و ناهار خودم وپسر را آماده می کنم و او باچشمانی پر از درد من را نگاه میکند. به روی خودم نمی آورم. پسر را بیدار می کنم، قربان صدقه اش میروم و محلی به دختر گوشه ی دیوار نمی گذارم. فرصتی نیست. نقاب بزرگسالی زده ام تا از پس وظایف در طول روزم بر بیایم. وقت رفتن نگاهی به این روح در هم خمیده ی غمگین می اندازم؛ در را به رویش میبندم و در تنهایی خانه او را جا می گذارم. 

واکنی سنگ‌ها

شاید نوشتن این پست اصلاً لازم نباشه. شاید هم لزومش فقط برای خود من ه. همون واکندن سنگ‌ها که آدم تکلیفش حداقل با خودش معلوم باشه و هی به خودش نهیب نزنه و خودسانسوری نکنه.

مدتهاست که حسی در من مانع شده از نوشتن. چیزی شبیه خودسانسوری. که لذتی مدام رو ازم گرفته.

هر کس به دلیلی می نویسه. یا بهتر بگم وبلاگ می نویسه. کسی از دغدغه‌های اجتماعی می نویسه کسی از نگرانی‌های سیاسی. کسی از خاطراتش در خوشی‌ها یک نفر دیگه از ناخوشی‌هاش. یکی دلش تنگ ه، یکی دلش خون و یکی هم خوش.

من اما همه‌ی این مدل‌ها رو نوشتم. یه روزی دلم درگیر غم غربت بود، یه روز فمینیست شدم، یه روز خاطره نوشتم، یه روز از حس عجیب مادری. یه روز از هنر و سینما، یه روز هم شدم مبلغ فرهنگ و سنت ژاپن. اما کم‌کم شکل اینجا شد شبیه غم‌نامه. همون وقتهایی که شاید درگیر بزرگ شدن شدم. آدمیزاد تا والدش شروع به رشد نکرده یا به ظهور نرسیده اینجور رنج و تلخی رو نمی‌تونه تجربه کنه. هر چی هم که میگه بیشتر غر ه تا غم و درد.

دلیل نوشتن و محتواش هر چه که بود خوب میدونم دلیل ننوشتنم خود سانسوری بود و ترس از قضاوت. اینکه دچار تلخی و غمی شدم که جرأت نکردم اینجا بنویسم ازش. که اون وسط‌ها اگر روزهایی هم بود و چیزهایی که می‌خواستم ازش بگم که ربطی هم به این رنج و درد نداشت، نتونستم. یعنی نتونستم با خودم صادق نباشم و فقط از گل و بلبل بنویسم.

حالا اما دوست دارم دوباره نوشتن رو. و می‌خواهم تجربه کنم نترسیدن از قضاوت شدن رو. همین اول کاری هم یه خواهشی دارم از هر کسی که اینجا رو میخونده (چه دوستش داشته چه نه) اینکه اگه به نظرش اینجا حوصله‌اش رو سر میبره وکلن فکر می کنه «اه چه خبره همش می‌نالی»‌ لطفن بی خیال اینجا. فضای مجازی پره از جاهایی که به شکل های مختلف حال آدم رو خوب می‌کنه. 

من این یه متر جا رو برای نالیدن نیاز دارم.

از رنج ها

آدمیزاد به همه چیز عادت می کند. حتی حمایت نشدن...دیده نشدن...
به قوی دیده شدن وقتی عاجزانه در درون ضعیفی ...

دفاع, فرار, ترس یا هر چه اسمش هست...

اواخر مهر پارسال, بعدازظهر خوب پاییزی, وسط‌های هفته. دل مادربزرگ گرفته بود و مامان هم بدش نمی‌آمد هوایی بخورد. پسر را از مدرسه برداشتیم، یک ‍پرس جوجه کباب از نایب خریدیم و رفتیم پارک جمشیدیه. در حالی که مادربزرگ سعی می‌کرد راه را طی کند و سخت تلاش می‌کرد تعادلش به هم نخورد، مامان روی صخره‌ها نشست و شروع کرد به غذا دادن پسر که حالا داشت توی گودال جلویش سنگ و چوب می‌انداخت. من در میانه‌ی هر دو بودم و بیشتر نگران قدم‌های آرام مادربزرگ.
هنوز دو- سه قاشق از خوردن غذا نگذشته بود. برگشتم و دیدم دو تا سگ هار به مامان و سام نزدیک شدند و یکی که بزرگتر بود از کنار صورت مامان سرش را آورد به سمت ظرف غذا. پریدم غذا را از مامان گرفتم و جیغ زدم و مامان و سام که پا گذاشتند به فرار. مامان بزرگ دورتر بود. سگ با دهان کف کرده و چشمهای گرسنه حمله کرد طرف من. راهی نبود. در کسری از ثانیه انتخاب کردم فرار را برای دوی از شر به جای حفظ غذا برای پسر. کل غذا را پرت کردم و دویدم.
وسط های راه دو تا از نگهبان ها رسیدند و رفتندسراغ سگ‌ها که حالا مزاحم کسانی دیگر بودند.
----
روزی که مرد تهدید کرد که من هیچی هم دستم نباشه این پول رو ازتون میگیرم و پیغام داد که من خودم حکم می‌دم و اجرا می‌کنم و با شناختی که ازش داشتم، احساس کردم همیشه مجبورم برای حفظ خودم/مون از سگ‌های هار گرسنه، تکه‌ای از چیزی که قانونی و درست حقم هست رو بدم تا آسیب نبینم.
 اون روز یاد این خاطره افتادم و حس بودن در دو موقعیت مشابه. در هر دو مورد هم روی کمک نگهبان ها نمیشه زیاد حساب کرد.

یک:من آدم بی ظرفیتی‌ام. هر چقدر تحملم در برابر درد زیاده اما برای خوبی و مهربونی کم میارم. اشکم در میاد.
عین یه فیلم ه یا همون زندگی موازی. حس میکنم تو این خونه متروکه‌ام خستگی در کردم و حالا آدمهایی که می‌شناختم, آدمهای نازنینی که روزگاری گذرشون به اینجا می‌افتاده, یکی یکی در خونه‌ام رو می‌زنند. و من از دیدنشون حس می‌کنم اونقدرها هم که فکر می‌کردم تنها نیستم.

دو: پشت چراغ قرمز نمی‌تونستم تشخیصش بدم. جلوی ورودی جا نبود و مجبور شدم جلوتر ماشین رو نگه دارم. داشتم به پسرک کمک می‌کردم تا راه بیفته که از پشت صداش رو شنیدم که گفت "سلام".
همیشه دوست داشتم چشمهای پر از شیطنت و سرشار از ذکاوت رو؛ و دوست دارم این تصویر از "ش" رو.

سه: روزگار با من خوب تا نمی‌کنه یا من با روزگار؟ یه جای کار انگار همیشه می لنگه. نه یه جای کار اصلن پا نداره که راه بره.

چهار: همه‌ی این سالها ننوشتن دلیلش همین تلخی‌یه که حالا شده روح زندگی من. تلخیی که هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌تونم از نگاهم و کلامم پاکش کنم.

پنج: چیزهایی رو نگفتم. به خیلی‌ها. از بودن در وضعیت‌هایی خجالت می‌کشم. از توضیح و توجیه کردن بدم میاد به خصوص وقتی هزار دلیل داره که من کمترین باعثش هستم.
 از قضاوت شدن اما وحشت دارم.

شش:در طول روزهام چند پاره‌ام و من در نقش‌هایی که از صبح تا شب ایفا می‌کنم و نقابهایی که میزنم زنی رو میبینم که اطرافیانش به هر نسبتی که باشند نمی دانند چه غوغایی درونش برپاست.

هفت: همه‌ی شهامتم رو یک جا لازم دارم.

هشت: زن رو به حسابی و معامله‌ای می‌شناختم. وقتی وایبر رو نسب کردم اون هم توی لیستم اومد. تکه ای که نوشته بود اما بیشتر از خنده دار بودن عجیب بود.
 "عشق فقط خدا"
 کسی که کمترین حرفهاش رو با پرخاش میگه. دست انداختن و مسخره کردن همسرش عادتی‌یه که فرقی براش نداره چه کسی اونجا حضور داره و راحت انجامش میده و البته جوابش رو ه میشنوه. این آدم رو شاید پنج بار بیشتر ندیدم و روان پریش بودنش از بار دوم معلوم بود. از اون آدمهاست که من فقط بلدم ازشون فاصله بگیرم تا آسیب نبینم. دروغ تنها چیزی‌یه که از خودش/ خانواده‌اش دیدم. اونوقت این نوشته ...

برخورد من فقط دیلیت کردن از کل لیست‌هام بود.

نه: اس‌ام‌اس اش که اومد احساس کردم همه یه تکه گوشت قربونی دستشون افتاده و دارن تکه‌تکه‌اش می‌کنند.

ده: کجایی آقای بیضایی عزیز که قسمت دوم "سگ کشی" رو بسازی. قسمت دهم یا هزارم رو حتی.

یازده: و این وسط من کارم و همکارهام رو دوست دارم. عجیب‌ه با این همه تجربه‌ی تلخ چه زود دوباره خوب میشم.

دوازده: اون فکر می‌کرد من باعث به هم خوردن برنامه‌هاو دفتر و بساطش در ترکیه بودم. و حالا فکر می‌کنم چه شانسی داشتم که وسط لجنزاری که اسمش کار بود و کارش دزدی من یک دوست خوب ترک اهل استانبول پیدا کردم.

سیزده: همه‌ی ب.زهایی که در زندگی بهشون برخوردم.

...

یک: هیچ وقت تا این حد نفهمیده بودم این همه متنفرم از دروغ...

دو: از آدمها ترسیده ام. انقدر که دایره ی نزدیکانم هر روز کوچکتر می شود و دریغ که همین تعداد هم دست بر نمیدارند از آزردن.

سه: فانتزی زندگی های موازی. چه لذتی ست مدام و چه دریغی ست همیشگی.

چهار: در این فانتزی ها همیشه منم و پسرک. مهم نیست قصه چیست و شخصیتهایش در چه زمان و مکانی اند. مهم اینه که نقش اولش منم و پسرک. نقشی که روزگار تا ابد عالم برام نوشت و این راضی ترین زیباترین پردردترین و بهترین نقشی است که هر لحظه بازی می کنم.

پنج: روزها از پی هم می گذرند و من چه ساده انگارانه دلخوشم به حداقل ها.

شش: بیشتر وقت ها حکایت عصر جمعه است یا شاید عصر یکشنبه ی زمستانی.

هفت:   حس می کنم از خانه ام سفر رفته بودم. بعد از سالها برگشته ام به همون خانه ی قدیمی بعد از زخم خوردن ها . روحم اما تکه پاره تر از قبل.

هشت: زخمهایم رو می جورم. همه تازه اند هر چقدر هم که قدیمی باشند. همه به آنی دوباره خونریزی خواهند کرد.

نه: من اما آرامم. نه آرامشی از جنس خوشبختی. از جنس استیصال و وادادگی.

ده: پدر دانشمند عاشق خانه ی پدری؛ زن میانسال تنها و کودک همراهش , دزد جوان و قاتل زیبارویش همه در قصه هایشان مانده اند. شاید روزی سرنوشتشان را نوشتم.

یازده: ساعت که نزدیک دو و نیم عصر شد؛ هر جا و هر وضعیتی که باشم چیزی از جنس دل نگرانی دستش رو می گذاره بیخ گلوم. تا زندگ بزنم  و مطمین از بازگشت سالم پسرک بشم دستش رو همونجا فشار میده.

نتیجه زندگی در یک محیط نا امن یا حس خودآزاری مادرانه؟

دوازده: چمدانهام گوشه ی دیواره؛ دارم سر و ریخت خونه رو برانداز می کنم و حالا باید خستگی در کنم. کوله بار سفرم رو باز کنم و بشینم وسطش به گشتن دنبال روزهایی که گذشت.

سیزده: از هر چی پنهانکاری ه متنفرممممممممممممم.

خانه ی متروکه ی تنهای من

اینجا شده عین خاطرات زندگی ژاپن. میام گاهی دست کاری ش میکنم. گرد و خاکش رو می گیرم. جای یه چند تا چیز رو عوض می کنم...
 اما جرات نزدیک شد بهش رو ندارم. نمی تونم توش بمونم. عین یه خونه ی قدیمی که نه دلت میاد بفروشی ش نه جرات داری باز بری توش زندگی کنی. دلت برای این همه خلوتیش میسوزه اما دوست نداری بهش برگردی. 
فرقی نمیکنه چقدر توش مهمونی دادی یا چقدر توش گریه کردی. مهم نیست که شاید بهترین و بدترین خاطراتت رو روی در و دیوارش ثبت کردی. 
یه حسی یه هوایی توش هست که یه چیزی از داره ازش میباره که از وقتی پا میذاری توش فقط میخوای زودتر درش رو ببندی و بری. 
شاید اسمش بازگشت به گذشته ی خویشتن ه.
  میدونم که اگه برگردم سیل حرفهای نگفته روی سرم خراب میشه. خاطراتی که حتی دوست ندارم برای خودم تکرارشون کنم یاد میاد و دیگه فراری ازش نخواهد بود..
چه دلم تنگ میشه برای اینجا. چه که دلم هوای روزهای قدیم رو میکنه. عین وقتهایی که دلم هوای خونه ی مادربزرگ رو میکنه یا حتی هوای اتاق قدیمی ام با پنجره ی رو به شهرش.


شاید روزی بیایی

گمش کردم خوشبختی رو.
خوشبختیم جایی گم شد بین روزهای عمر توی وطنی که هیچ جوری وطن نشد، که کودکیمون رو با جنگ ویران کرد و جوونیمون روبا نزاع سیاسی بی حاصل. ما حصلش شد در آستانه چهل سالگی بین مردمی زندگی کردن که بالاترین افتخارشون بیشترین فریبی ست که دادن. غریبه شدم بین آدمهایی که انسان بودن رو فراموش کردن و شروع کردن به دریدن هم برای کمی سهم بیشتر.
خوشبختیم وقتی گم شد که پدر رفت در اوج و ما موندیم و پله هایی که یکی یکی به زیر اومدیم از همه ابهتی که پدر به ارٍث گذاشته بود.
خوشبتیم توی تنهایی مادر و دیدن پیر شدنش بدون همدم گم شد. وقتی هر روز و هر شبم شد فکر بی همزبون موندن مادر و برای تکمیلش مادربزرگی که تمام دلخوشیش عصرها منتظر شدن برای شندین صدای بچه هاش ه یکی از شرق و یکی از غرب . تنهایی که توی هر لحظه حجم بی پایانش رو حس کنی.
خوشبختیم توی رنج غربت شاید گم شد وقتی بی صدا شکست من رو درد دوری. شاید بین روزهایی که به امید بهترین شدن سپری شد بی هیچ نتیجه.
خوشبختیم بین دستهایی که نتونستند انقدر قدرت داشته باشند که این روح رنج کشیده رو حمایت کنند گم شد وقتی بزرگترین نیازم رو برای امنیت بخشیدن بی جواب گذاشتند و من که از خیرش گذشتم.
خوشبختی من رو کسی، حسی یا سرنوشتی ازم گرفته.
غمگینم. عمیق و دردآور.

پ.ن: رسم زندگی ه که همیشه یه دلیلی برای زنده موندن میذاره. پسری که حالا همه ی اون چیزهایی رو که براش آرزو میکردم در وجودش داره همه ی دلیل مبارزه ی زندگیم شده.