روزهای خاکستری

نبود غم، دلیلی برای وجود شادی نیست.

فاجعه زمانی اتفاق میفته که هر کاری میکنی هیچ ذهنیتی نداشته باشی از مکانهایی که زمانی با شرح جزییات در مغزت وجود داشتند.

پتوس چهارساله‌ دیشب یخ زد. حس رقت انگیزی بود دیدن برگهای سیاه شده‌اش.

از اون بدتر اینه که ندونی با وبلاگ ه چه کنی. بیچاره گردنش از مو نازکتر؛ که هر وقت دل میگیره تنهای چیزی ه که میخواهی بزنی بکشی ش.

تکلیف آدمی که حوصله‌ی هیچ کدوم از این مسخره بازی های زندگی رو نداره چیه؟

روزهای پر از جوونی کجا رفتند وسط این همه کار و خرید و درس و بی‌رابطه‌گی؟

اون تصویر توی آینه هم من نیستم خودتی. من کی این شکلی بودم؟

یک روز مهلت مونده برای تحویل درخواست بازدید از موزه. دلیل تعللش، حس اشمیزاز دیدن مردک ه که نمیشه رفت و ازش امضا گرفت.

مامان ه که بره دل آدم میگیره از جای خالی صداش و از ندیدن ش سر صبحی.

این که همش سیزده بود. حالا گیرم نشد که بشه.

مامان اژدها

قسمت چهارم یا پنجم سیزن دو تو سریال کدبانوهای مستاصل (Desperate housewives) جایی که لینت به خاطر اشتباهی که کرده گریه میکنه و به شوهرش میگه فکر میکنه خطای بزرگی مرتکب شده که باعث مرگ دوست خیالی پسرش شده. میگه فکر میکنه این قضیه تاثیر بدی روی اون بذاره(نقل به مضمون) شوهرش در جواب و برای حمایت بهش میگه من مطمینم وقتی پسر بزرگ بشه شما با صدای بلند به تعریف از این اتفاق میخندید.
این تیکه رو نوشتم برای خانوم شین که بدونه خطا کردن جزیی از مادر بودن یا انسان بودن ه و تا وقتی زخم عمیق در روح فرزندمون باقی نذاره قابل چشم پوشی ه.
----------
به خودم نگاه میکنم و اتفاقات کودکی رو مرور میکنم. یادم میاد به تمام اون دادهایی که مامان میکشید وقتی کار بدی ازم سر میزد یا به حرفهاش گوش نمیکردم. یادم میاد که چقدر از چهره عصبانیش میترسیدم و چقدر ازش حساب می بردم. گاهی حتی وقتی با بچه های دیگه می افتادیم به هم و گیس و گیس‌کشی می‌کردیم و روی اعصاب مامان جفت‌پا میرفتیم یه قهر و تنبیه همراهش میومد که خیلی زجرآور بود.
اما از خیلی وقت پیش ها تمام اینها تبدیل به قصه‌های بامزه برای تعریف کردن و خندیدن شد. و الان کمترین اثر بدی از اون اتفاق‌ها باقی نمونده. همش شده خاطره‌های کودکی کنار بقیه خاطره‌های شیرین.

حالا به تمامی به مامان بابت عصبانی شدن‌هاش و داد کشیدن‌هاش و کنترل از دست دادن هاش حق میدم چون میدونم اون هم صبرش در دوران جوانی حدی داشته و کودکی و شیطنت من گاهی اون حد رو رد میکرده.
این رو نه به خاطر اینکه خودم مادر شدم میفهمم بلکه به این خاطر میفهمم که مامان هم انسان بود با همه‌ی ضعفها و قوتهای یه انسان.
----------
حالا که اینها رو نوشتم یه اعتراف هم بکنم. من هنوز نفهمیدم چرا ما رو مجبور میکردند ظهرهای تابستون بخوابیم. البته این مربوط به زمانی هست که بزرگتر شدیم. مگه ما چقدر وقت برای کودکی داشتیم که چند ساعتش رو در سال به خواب بگذرونیم.
نه این یکی رو به هیچ کدوم از بزرگترها حق نمیدم که زمانهای شیرین بچگیمون رو به زور کوتاه کردند!

...

1.پسر تند تند کلیک میکنه. معلوم ه که عجله داره. من هم . میخوام نتیجه‌ی دو سال کار رو ببینم.
پسر: فایل دیتا رو پیدا نمیکنم. شاید گ اون رو جا به جا کرده باشه.
من: باشه من صبر میکنم تا پیداش کنی.
در دلم خوشحال میشم که فرصتی برای نوشتن پیدا شده.

2.حال و روز خوشی ندارم این روزها. انگار چیزی کم ه که خودم هم نمیدونم چیه. شاید هم میدونم اما ترجیح میدم پس روزمرگی ها و خوشبختی‌هام که پیرو الگوی سعادت مردمان عادی ه، پنهانش کنم.

3.هنوز هم بوی قهوه وسوسه انگیزترین ه.

4.دیروز برای اولین بار تونستم تمام حرفهای سام رو که داشت ماجرای بازیش توی بالکن رو برام تعریف میکرد کامل بفهمم البته با کمک ترجمه های مامان. چقدر خیالم راحتتره که سام با مامان ه.

5.شما ها که توی خونه درس میخونید چه معجونی مصرف میکنید مگه؟

6.و همچنین شماها که به قولهاتون با خودتون وفادارید چی تو کله تون میگذره؟

7.من از این ریشه های نرم و نازکم توی این خاک میترسم. دلم پر پرواز میخواد نه جوانه ی شاخه های جدید.

8. سی و سه. عددی که به هراسم میندازه از یادآوری نرسیدن‌هام. همه‌ی عمرم دویدم و باز انگار عقب م. شاید این حس رسیدن در پیری به دست بیاد شاید هم هیچ وقت. کاش آرزوها سقفی داشت.

9.بعد از سه- چهار سال و بیش از هزار تا عینک امتحان کردن بالاخره اونی که میخواستم رو پیدا کردم فقط یه اشکال داشت. به بودجه ی من نمیخورد. یعنی فکر کردم میشه با اون پول یه سفر چهار روزه رفت گوآم! نه اینکه حالا اونجا رو برم.

10.سطحی بودن هم عالمی داره.

11.چرا من از "دیوانگی در بروکلین" حال نمیکنم؟

12."بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست"

"معشوق به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا"

تنها نوشته‌ی روی کارت دعوت عروسی ما. دوست داشتم خاطره اش رو یادآوری کنم به خودم.

13. شهر کوچک بی‌هیجان فاقد تمام مظاهر زندگی شلوغ شهری امروزی!

مسلخ

من گاهی خوش‌بین میشم. فقط گاهی که از واقعیت‌ها دور میشم.
یکی از مسببین خوش‌بینی من شاید بلاگرهای فارسی باشند و یکیش هم احتمالن گپ زدن با دوست و فامیل.

از وقتهایی که خوش‌بین میشم و کلی دلم رو به آینده ای زیبا و رویایی خوش میکنم اون وقتهایی هست که وبلاگ مادران ایرانی که هم سن و سالهای خودم هستند رو می‌خونم یا وقت هایی که با دوستان همسن‌م که حالا مادر هستند حرف میزنم.
وقتی که میبینم تمام اونهایی که من میشناسم به هر ترتیبی سعی در افزودن دانش و آگاهی‌شون برای تربیت بچه‌های بهتری دارند ته دلم غنج (؟) میره که شاید نسل بعدی نسلی بهتر از ما و جمعیت حال ایران باشند. دلم خوش میشه که شاید تمام اون تبعیض‌های جنسیتی تموم بشه. دلم خوش میشه که شاید فرزندان آینده‌ی ایران- حالا هر جای این دنیا که باشند- آدمهای نرمال‌تری خواهند بود که از خشونت و تبعیض و افسردگی و هزار بلای دیگه دور باشند.
کار راحتی نیست خودت در جنگ و انقلاب و تبعید و مهاجرت و تحریم و هزار بلا بزرگ شده باشی و سعی کنی مادر و پدر نرمالی برای فرزندت باشی. کار راحتی نیست دنبال دانش نداشته ات بری و سعی کنی اشتباهات قبلی‌ها رو تکرار نکنی. وقت میگیره و انرژی. اما خیلی ها رو دور و بر خودم میبینم که دارند تمام تلاششون رو میکنند.

اما وقتهایی مثل امروز که این عکس رو میبنم همه‌ی اون خوش‌بینی‌هام و تمام اون روزهای رویایی آینده خراب میشه. عین یه قصر شنی که بهش لگد زده باشی.
میمونم چطور مادری، خواهری، نزدیکی میتونه خشونت رو پس گردن کودکش بذاره.


راستش رو بگم از اینکه روزی فرزندم(مون) که حتی یه صحنه کمی خشن در تلویزیون هم براش سانسور میشه، که حتی میمونه قصه شنگول و منگول که توش گرگ بدجنس بچه میخوره و مادره برای نجات بچه‌هاش شکم گرگ پاره میکنه اصلن قابل تعریف برای بچه هست یا نه، که حتی یه نگاه سنگین رو هم به شک میفتم بهش بندازم بعد از یه کار بدش یا... چطور میتونه کنار این بچه که به این راحتی و با اون رضایت با تیزی شمشیر آشنا شده باشه.
میتونید بگید آدم لوسی هستم و بچه ام رو دارم توی زرورق بار میارم. اما با کدوم منطق میشه این عکس رو توجیه‌ش کرد؟ لبخند زن توی تصویر رو که دیگه اصلن نمیفهمم.

پ.ن: قصدم از این نوشته توهین به باور هیچ گروهی نیست. هر کس عقیده ای داره. اما سوالم اینه آیا به حکم مادر- پدری اجازه داریم فرزندمون رو با بی‌رحمانه‌ترین شرایط آشنا کنیم؟مرز اختیارتمون کجاست؟
این کاری که زن توی عکس میکنه اسمش چیه؟ تبرک یا خشونت؟ دین یا خرافه؟
چرا عقب موندیم؟
منبع عکس:بی‌بی‌سی فارسی


千の風になって-sen no kaze ni natte

کشف زیبای این روزهای من:

باد هزار ساله می‌شوم...



私のお墓の前で 泣かないでください
そこに私はいません 眠ってなんかいません
千の風に
千の風になって
あの大きな空を
吹きわたっています

秋には光になって 畑にふりそそぐ
冬はダイヤのように きらめく雪になる
朝は鳥になって あなたを目覚めさせる
夜は星になって あなたを見守る

私のお墓の前で 泣かないでください
そこに私はいません 死んでなんかいません
千の風に
千の風になって
あの大きな空を
吹きわたっています

千の風に
千の風になって
あの大きな空を
吹きわたっています

あの大きな空を
吹きわたっています

Do not stand at my grave and weep
I am not there; I do not sleep.
I am a thousand winds that blow,
I am the diamond glints on snow,
I am the sun on ripened grain,
I am the gentle autumn rain.
When you awaken in the morning's hush
I am the swift uplifting rush
Of quiet birds in circled flight.
I am the soft stars that shine at night.
Do not stand at my grave and cry,
I am not there; I did not die.

گشتم اجرای انگلیسیش رو هم پیدا کردم اما اصلن به زیبایی ِژاپنیش نیست.


----------
*آراگاکی تسوتومو (AragakiTtsutomo) متولد 1952 و خواننده‌ی اصلی این آهنگ نابینای مادرزاد ه. او از پدری مکزیکی- آمریکایی و مادری ژاپنی متولد شده که هر دو در کودکی او را رها میکنند. مادر بزرگ تسوتومو در چهارده سالگی میمیره و اون تنها میشه. روزی به کلیسا میره و در اونجا داستان زندگیش رو برای کشیش اونجا تعریف میکنه . تسوتومو بعد از پایان حکایتش می فهمه که کشیش داره گریه میکنه . کشیش ازش میخواد که به خانواده اون ملحق بشه. تسوتومو زندگی جدیدی رو با این خانواده شروع میکنه . تلاش میکنه تا اون هم کشیش بشه و در ضمن تعلیم آواز میگیره زیر نظر یه استاد ایتالیایی.
قطعه ای داره به نام مزارع نیشکر (satoukibi batake)که در وصف سرزمین شمالی (هوکایدو) خونده و در مورد صدای آراگاکی گفته میشه زیبایی هوکایدو رو میشه در این آهنگ و این صدا فهمید.


*منبع: ویکی پدیای ژاپنی و یکی از دوستام.
**برداشت از این مطلب فقط با لینک مستقیم مجاز ه.
***اگر کسی خواست بگه تا آهنگ مزارع نیشکر رو آپلود کنم و براش لینک رو بذارم. این یکی رو هنوز ندارم وقتی گرفتم میذارمش.
****اون آقای خوشتیپ بالایی همین آقای خوش صدای پایینی نیست. من تنها اجرایی که توی اینترنت پیدا کردم از این آهنگ همینی هست که گذاشتم. خواننده‌ی ویدیوی بالا Akigawa Masafumi است.

*سالهای دور از خانه

مهمترین دلیلی که نمیذاره راحت اینجا هرچی میخوام بنویسم در حالی که از حرفهای تلنبار شده ته گلوم مونده و جایی رو هم جز اینجا ندارم و گوشی جز گوش خواننده های اینجا، اینه که همیشه فکر میکنم باید خیلی ادبی و پرمایه بنویسم. شاید کمی جوگیر شدم و از اون خانوم حنای ساده و راحت دور شدم و بالا رفتن ویزیتورهای اینجا در چند ماه پیش(حالا شکر خدا با این بی سروسامونی وبلاگها باز نرمال شده) اینه که احساس نویسنده بودن بهم دست داده!
میدونم خنده داره اما خب احساس ه دیگه بعضی وقتها آدم خودش رو زیاد تحویل میگیره.

یه دلیل دیگه اش هم اینه که فکر میکنم حتمن باید سیزده تایی بنویسم. انگار پرچمدار این حرکتم و باید برای زنده موندنش تلاش کنم. میدونم برای خودم ه که مهم ه و احتمالن دیگران بعدش اصلن بهش فکر هم نمیکنند اما خب گفتم دیگه دلم میخواد خودم رو تحویل بگیرم.

میدونم تمام این دلایل برای دوری از اینجا باز همون مرزها و قالبهایی هست که خودخواسته تعریف شده.

بی اغراق دلم برای راحت بودن و راحت نوشتن اینجا تنگ شده.
برای شکستن این قاب و برگشتن به آرامش از همین حالا اقدام کردم.

*تیتر تزیینی ست.

...

1. تمام تعطیلات به اقامت در هتل مامان گذشت و عجیب هم خوش گذشت و میگذره.

2.ششمین سال زندگی مشترک هم شروع شد. حالا نمیدونم بیشتر دوستش دارم یا بیشتر دوستم ه. نمیدونم زندگیم بدون بودن شوشو بعدش سام میتونست چه شکلی باشه. اصلن نمیخوام بهش فکر کنم که اگه اون موقع تصمیم م به تنها اومدن بود الان تو چه وضعیتی بودم. فقط میدونم بودن هر دوشون به اندازه همه ی اون لحظه هایی که کنارم بودند و تنها نبودم میارزه و اینکه چیزی با ارزشتر از لحظه های زندگی نیست.

2.افکارم درهم ه. آینده مبهم. درگیر پایان این دوره ام در حالی که خیلی وقته اعتقادم رو بهش از دست دادم و دارم با جون کندن به سرانجامش میرسونم. اگه بشه.
شاید زمانی که ایران بودم فانتزیِ وارد شدن به دکترا و کار تحقیقاتی کردن هیجان انگیز بود. پنهان کاری که ندارم حتی پرستیژش اغوا کننده بود. اما حالا هزار جور تغییر کردم. دیگه نه پزش مهم ه نه کار تحقیاتی برام ارضا کننده است. یعنی تازه خودم رو شناختم و فهمیدم چطور کاری با روح و روانم سازگاره.
از طرفی از کار نیمه کردن بدم میاد. از اینکه روزی در آینده به خودم بگم کاش تمومش کرده بودم هم میترسم. دلم نمیخواد به خودم بدهکار بشم.
با فشار زیاد روحی دارم خودم رو میکشم تا کجاش رو خودم هم نمیدونم.

3.قبلن هم گفتم گاهی دختر دیگه ای از درونم بیدار میشه و کنترلم رو به دست میگیره.
امروز دوباره دیدمش درست وقتی توی آینه دستشویی دانشگاه داشتم موهام رو مرتب میکردم دیدمش که از صبح کنترلم رو به دست گرفته.
از صبح درست بعد از تلفن مدرسه برای کنسل کردن کلاسهای امروز بیدار شد.
وقتی دیدم نمیتونم از زیر به دانشگاه اومدن اول وقت در برم اومد و ثابت کرد که حتی وقتی کلی کار دارم و وقتی خودم هم باور دارم که باید کاری رو انجام بدم فقط به خاطر نداشتن تحمل جو اینجا میشه هزار بهانه آورد و به تاخیر انداختش.

4.دلم میخواد واضح تر بگم بیدار شدن اون یکی دختره رو.
صبح از مدرسه تلفن کردند که کلاسهای امروز به هم خورده. خب من زود بیدار شده بودم و همون موقع حاضر و آماده داشتم از خونه میزدم بیرون. وقتی فهمیدم میتونم صبح رو به جاش بیام دانشگاه اونوقت بود که اون یکی بی تا اومدش.
اول بهانه کردم که حالا که وقت دارم سام رو میبرم مهد و با دیدن غمگین شدن مامان و با اینکه میدونستم سام هم موندن توی خونه رو ترجیح میده اما باز هم کار خودم رو کردم. با جمع و جور کردن وسایل و آماده کردن سام و رسوندنش به مهد یک ساعتی وقت تلف شد. بعد تصمیم گرفتم برم برای مامان فیلم بگیرم که حوصله اش سر نره. نیم ساعتی هم اینجوری تلف شد. بعد فکر کردم به جای زنگ زدن به دکتر سام برای وقت واکسن بعدی بهتره برم مطبش. از این سر شهر کوبیدم رفتم اون طرف . بعدش تصمیم گرفتم مدارک ویزای مامان رو برای دفعه بعد آماده کنم اینه که یه سر هم رفتم شهرداری. بعد از دو- سه ساعت وقت تلف کردن اومدم دانشگاه.
نه باز هم زود بود رفتم برای خودم مداد و خودکار خریدم و یه دوری توی فروشگاه دانشگاه زدم.
بعد از همه ی این کارها وقتی سر راه اومدن به لب رفتم که موهام رو مرتب کنم دیدمش که توی آینه داره یه لبخند یه وری بهم میزنه که دیدی وقتی نمیخوای قبول کنی که چیزی آزارت میده و نمیتونی از زیر وظیفه شناسی فرار کنی میام دستت رو میگیرم و نجاتت میدم.
اومدن به دانشگاه با اتفاقی که دیروز آخر وقت افتاد و باز همه ی شور و هیجانم رو از یک روز آزمایش کردن و دیتاهای عالی گرفتن زهر کرد انقدر سخت بود که باز سر و کله اش پیدا شد.
ازش راضیم. از این که هست و با تصمیماتش و اقداماتش وقتایی که برای من سخت میشه نجاتم میده از همهی اون مسولیت ها و مرزها.

5.نیم فاصله گذارم خراب شده. راستی گذار یا گزار؟

6.گاهی به حس دوستانه و حمایتگر شوشو حسودیم میشه. انقدر دیشب داغون بودم که اگه حرفها و دلگرمیهاش نبود میرفت که یه بحران جدید برام شروع بشه.
از اینکه درست به موقع بهم اطمینان و آرامش خاطر میده حس عمیق قدر شناسی دارم. و اینجور مواقع بابت تمام اون وقتایی که اون احتیاج به همین حمایت و حرفهای خوب داشته و من غم و تشویش ش رو به خودم گرفتم و درست کمکش نکردم شرمنده میشم. هرچند خودش چیزی غیر از این میگه اما خودم میدونم که گاهی متوجه نشدم باید به جای به خود گرفتن کمی بیشتر درکش کنم.
چرا همه ی مردهای زندگی من انقدر تودار و درونگرا هستند که من باید به سختی از دردهاشون خبردار بشم.

7. گاهی شک میکنم که آیا من قدر آدمهای زندگیم رو میدونم یا نه قدر محبتهاشون رو به اندازه کافی میدونم یا نه؟
به مادرم به برادرم به همسرم به پسرم به خانواده ی خودم به خانواده ی همسرم و به دوستانم فکر میکنم و میبینم من از معدود آدمهای خوشبختی هستم که همه ی این مجموعه آدم رو کنارم دارم.
بی اغراق همه ی خانواده ام در یک اقدام دسته جمعی همیشه من رو ساپورت کردند با همه ی اشتباهاتم و همه ی بدی ها و خوبیهام قبولم کردند و من رو برای خودم بودن دوست داشتند و هر کدوم بنا به نزدیکیشون کمکم کردند تا نسبت به خودم و دنیای احساس خوبی داشته باشم. فکر میکنم بی اونها من با روحیه ی حساس و کمالگرایی که دارم هیچ وقت نمیتونستم دوام بیارم.
آخه من به اصل "قدر نعمت نعمتت افزون کند" به شدت اعتقاد دارم.

8.فکر کنم تلافی همه ی این مدت ننوشتنم رو در آوردم. شاید هم اون یکی دختره داره باز وقت تلف میکنه تا من به دیروز برنگردم.
هر چی هست خیلی میچسبه.

9. سام پسر بی نظیری شده. البته که من مادرشم و این رو میگم اما گاهی از این همه همراهی و درک متقابلش میمونم. از اینکه پسر شادی ه و بقیه رو هم در شادی خودش سهیم میکنه از اینکه به صورت غریزی بلده دل همه رو به دست بیاره. شاید همه ی بچه ها اینطور باشند و این به خاطر سنشون باشه اما من فقط پسر خودم رو میبینم و بزرگ شدنش و کم کم اجتماعی شدنش برام جالب ه.
هنوز تنها چیزی که اذیتش میکنه دوری طولانی مدت از من ه. که بعد از به هم رسیدن به نحوی اعتراضش رو اعلام میکنه.
میدونم حمل بر خودستایی میشه اما احتیاج دارم اینو بگم تا ته گلوم نمونه. درست ه که من از صبح گذاشتمش و رفتم اما وقتی برگشتم اول بغلش کردم بعد کفشهام رو در آوردم. من که تا لباس بیرونم رو توی کمد مرتب نمیکردم دوش نمیگرفتم و استراحت نمیکردم دست به هیچ کاری نمیزدم بعد از برگشتن تا چند ساعت کاپشن و کلاهم روی صندلی افتاده بود. با همون سر و ضع در حالی که از بغلم پایین نمی اومد براش میگو سرخ کردم و با رقص و آواز و کتابخونی بهش دادم . سرش رو تا اومدن شوشو گرم کردم و بعدش هم اول اون رو حمام کردم و بعد از اینکه دیگه احساس کردم از نبودنم ناراحت نیست تازه یادم اومد به خودم برسم.
با همه ی انرژی مضاعفی که برای بودن بیرون خونه و انجام همه ی مسیولیتها و مادر خوبی اونطور که سام رو شاد و پرانرژی نگه میداره میپردازم و خستگی مطلق آخر شبها اما هنوز نمیتونم سیستم دیگه ای رو تصور کنم که توش به یه مادر تمام وقت تبدیل بشم.

10.حالا هی پز برف رو بدید ما که امسال از پاییز اونطرفتر نرفتیم و به عکسهای برف بسنده کردیم.

11.من یه قرن پیش که نه تقریبن یه سال پیش یه دومین خریدم و همینجوری به امان خدا رهاش کردم. کسی هست کمک کنه راهش بندازیم بلکه از این وضعیت اجاره نشینی راحت بشیم و بریم سر خونه زندگی خودمون. حقوق مادی کمک کننده هم محفوظ ه البته.

12.اگه حتی این یکی رو هم ننویسم باز جیره ام پر شده.

13.Right now I cant stop thinking of my Sensei!

لینک

همینجوری اگه دوست داشتید این لینکها رو بخونید. با حال ند!

دیکنز را شرح‌دهنده دقیق و ماهر رفتار آدمی می‌دانند، شخصیت‌های رمان‌های او به صورت واقع‌گرایانه شرح داده شده‌اند. خوانندگان پزشک داستان‌های دیکنز متوجه شده‌اند که او وضعیت ظاهر و بدنی کاراکترهای آثارش را آنچنان دقیق شرح داده است که سال‌ها بعد محققان از روی همین توصیف‌ها پی به بیماری خاص آنها برده‌اند و حتی نام بیماری‌ها را با توجه به نام همین شخصیت‌ها، نامگذاری کرده‌اند.

----------

اگر فکر می‌کنید دختر‌-پسرهای ایرانی در جام جم زیاده روی می‌کنند در شوآف لباسی، باید یک‌سری به همین شی‌بویا بزنید.

چندین سال پیش بود که غربی‌ها نگاه کردند یه ژاپن تا چیزهای تازه یاد بگیرند در مورد کار کردن. باید ناامید شده باشند. چون ژاپنی‌ها زیاد کار می‌کنند اما افیشنت نیستند. به جزییات زیاد توجه می‌کنند اما بیگ پکچر را نمی بینند. اهل ریسک کردن نیستند. بلد نیستند یا روی‌شان نمی‌شود جلوی دیگران بلند فکر کنند. جلوی رئیس‌شان نظر واقعی‌شان را نمی‌گویند. سعی می‌کنند به تصمیم جمعی برسند و بعد سعی می‌کنند جهت انتخاب شده را تغییر ندهند حتی اگر بدانند اشتباه بوده تصمیم اولی. ساعت‌ها اضافه سرکار می‌مانند از روی رودربایستی و اینکه خوب به نظر بیاید، اما اهل این که خارج از چهارچوب قکر کنند نیستند. زنبور‌ ِعسل‌وار کار می‌کنند اما عمومن لیدرشیپ ندارند. خلاقیت که بخرج نمی‌دهند. دنباله‌روهای خوبی هستند. برای همین وقتی به تو اعتماد می‌کنند- بعد از زمان طولی کهاعتمادشان را جلب می‌کنی- می‌توانی لیدشان کنی براحتی و زیاد سوالت نمی‌کنند. مقایسه که می‌کنی با روحیه انترپنورشیپ امریکایی می بینی ژاپنی‌ها باید از امریکایی‌ها یاد بگیرند و نه برعکس.


من با یه تیکه از این نوشته موافق نیستم. ِژاپنی ها به شدت خلاقند شاید جسارت و اعتماد به نفس و پرزنتیشن آمریکایی‌ها رو نداشته باشند ولی این خللی در ذهن باز و خلاقشون ایجاد نمیکنه.
مگه میشه این همه محصول و تکنولوژی و انیمیشن رو بدون خلاقیت بوجود آورد؟
برعکس اگر در ژاپن بتونید چیزی نو خلق کنید هر چند جزیی میتونید حرفی برای گفتن داشته باشید.
در مورد لید کردن ژاپنی ها هم فکر میکنم نویسنده شناخت درستی و کاملی نداشته و احتمالن روحیه‌ی هنوز سامورایی و جنگجویی شون رو نمی‌شناخته. ژاپنی ها شاید خیلی سر به زیر و متواضع باشند و شاید در ادب و احترام اغراق کنند اما در موقعیت های مختلف نشون دادند که بسیار ستیزه جو هستند و رهبریشون اصلن کار راحتی نیست. نگاهی به وضعیت سیاسی کشور و تاریخ‌شون میتونه این موضوع رو ثابت کنه.

----------
این هم دیدگاه و عکسهای دوست دیگری در سفرش به ژاپن...
1و2و3

----------

رخوت و سستی تعطیلات کم کم بساطش رو پهن کرده.

Confession

همین جا برای ثبت شدن در تاریخ و برای خلاصی از این خوددرگیری‌های اخیر اعتراف میکنم که مسیولیت همه‌ی کمبودها و دیرکردها و همه‌ی اون چیزهایی که الان سر جاشون نیست و همه‌ی اون کارهای نصفه نیمه و تمام نشده، خود خودم هستم.

میخواستم یه پست طولانی بنویسم برای دل خودم اما دیدم مدتهاست اینجا اونقدرها احساس راحتی و امنیت نمیکنم تا فقط برای دلم بنویسم.
از اینکه وبلاگ یواشکی بزنم و اصولن در کل زندگیم از اینکه یه نقاب بزنم و یه شکل دیگه رفتار کنم هم بدم اومده. یعنی اصلن سیاستش رو ندارم. بلد هم نیستم. همینم که هستم. اما نمیشه همه‌ی حرفها رو اونطور که میخوام جلوی این همه چشم و گوش بزنم.
در ضمن خانوم حنا رو خیلی هم دوستش دارم. خیلی شبیه خودم ه. برای همین تصمیم گرفتم کلی بنویسم این اعتراف نامه رو.

میدونم ظرفیتم بیشتر بوده و میدونم کجاها کم گذاشتم تا الان اوضاع با اون چیزی که میخواستم فاصله داشته باشه. حتی میدونم عملکردم شاید بهتر از خیلی ها باشه. اما موضوع اینه که من اصلن مقایسه نمیکنم خودم رو با دیگران. خودم رو با خودم میسنجم و با اون انرژیی که از خودم میشناسم میدونم نتیجه‌ی کارم رضایت بخش نیست. چند تا هندونه رو با یه دست برداشتن در حالی که کنترلم روی اوضاع کامل نیست تصمیم درستی نبود.
هنوز نمیتونم فکرم رو جمع کنم. هنوز نمیتونم اراده ام رو قوی کنم و تا وقتی موقعش نشه نمیتونم دوباره شروع کنم.

به گمانم به خودشناسی رسیدم.

یه خواهش: لطفن نه در مغزتون و نه در کامنتدونی نتیجه گیری نکنید و رای صادر نکنید و نگید آهان فهمیدم منظورش این بود که اصلن جاش نیست. به جاش حرفهای خوب بزنید که فعلن از دست خودم خیلی شاکی ام.

*冬至-touji

همین حالا که خورشید به وقت ژاپن غروب میکنه تفالی به حافظ زدم به نیت حال و احوال این روزهام.
این شعر اومد...

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت و بر سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می​شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
مغبچه​ای می​گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

در شریقی ترین نقطه زمین درازترین شب سال رو شروع کردیم به امید دیدن خورشید زودتر از بقیه دنیا.
یلدای خوبی داشته باشید.

*تواوجی به معنی رسیدن زمستان ه. ژاپنی ها در این شب به حمام چشمه های آب گرم(اون‌سن Onsen) ی که در وانش نارنج شناور هست میرند. از دیگر مراسم این شب خوردن کدو حلوایی و برنج به منظور پیشگیری از سرماخوردگی ه.
امروزه سنت این شب در ژاپن تقریبن فراموش شده است و بیشتر جوونها از مراسم این شب اطلاعی ندارند.
منبع ویکی‌پدیای ژاپنی

پ.ن:یادم رفت. عید قربان هم مبارک.

...

1.هم گروهی‌ها با تعجب نگاهم میکنند. میدونم در تعجبند که چطور بعد از دوسال که همیشه این ساعت با عجله رفته بودم هنوز بی خیال نشستم و کوچکترین نگرانی از سام و شام و خونه و خرید ندارم.
آخه نمیدونند که مامان اومده و من که در کنارش امنیتی بی نهایت احساس میکنم.
غافلگیرکننده بود اومدنش.

2.هیچی شاید میخواستم بگم زنده ام. ساعتهای زندگیم انقدر تند میگذرند و من همیشه انقدر عقبم که انگار دنیا سر جنگ داره تا از من جلو بزنه.

3.این فصل سال رو دوست دارم. شاید کمی به خاطر تعطیلات. شاید به خاطر سرمایی که دیگه تا مغز استخوان میرسه و پوشیدن لباسهای زمستونی. شاید به خاطر شب یلدا که همیشه دوست داشتنی بوده. شاید به خاطر رنگارنگی کریسمس. شاید به خاطر هیجان نیمه شب سال نو. شاید به خاطر شروع پنجمین سال زندگی با شوشو. شاید به خاطر همه‌ی اینها...

4.باید زبان بخونم.

5. دلم برای خونه تنگ نشده. در کمال تعجب!

6.تلاش میکنم هرکدوم از رفتارهای نادرست سام رو با یه عملکرد درست جایگزین کنم.
وقتی دیدم انقدر عاشق بازرسی سطل آشغال ه عملکردش روتبدیل به یه بازی انداختن آشغالها ـمثل دستمالی که مصرف کرده- به سطل کردم و در ادامه دست زدن براش که کار درستی انجام داده. به طرز معجزه آسایی دست از بازرسی برداشت.
با اینکه این تبدیل‌کردن‌های عملکرد غلط به درست اصلن با بچه ای که تازه داره دنیا رو کشف میکنه و هر روز چالشی جدید درست میکنه راحت نیست اما گاهی موفق میشم. اون وقتها احساس باهوشی میکنم شدید!

7.هم‌نام رو میخونم و همذات پنداری میکنم با بیشتر بخش‌هاش.

8. خیلی وقت ه فیلم ندیدم. دلم میخواد تمام تعطیلات لم بدم زیر کرسی* و فیلم ببینم. شاید کمی فرندز هم چاشنیش کنم که بیشتر بچسبه.
اما بعید میدونم با این وضع عقب افتادگی که تو درسها دارم تعطیلات چندان طولانی داشته باشم.

9.دلم جابه‌جایی میخواد.
از این شهر از این کشور از این وضعیت از این روزمرگی به شهری، کشوری، وضعیتی، روزمرگیی جدید.

10.احساس بریدگی از دنیا میکنم وقتی این همه از اخبار و وبلاگها دورم. چندان هم بد نیست.

11.وقتی عکس ریه‌ی سام رو توی پرونده‌اش روی مونیتور کامپیوتر خانوم دکتره دیدم جایی از مادرانگیم تیر کشید با دیدن اون همه سفیدی.
دلم خواست با همه ی نیروم بزنم فرق سر دکتر بی‌وجدانی که نفهیمد پسرک این همه مریضه و سه روز رسیدگی به بیماریش رو عقب انداخت و اون همه درد رو به تن کوچولوش تحمیل کرد.

12.پاشم برم خرید کنم. شاید یه رنگ مو هم خریدم تا کمی زنانگی کنم.
پاشم که کوفته مامان با اون عطرش که تا طبقه اول میرسه منتظرم ه.

13.آسم

*از اولین خریدهای زندگی دونفره بود برای شبهای بلند زمستون. و حالااصرار شوشو که برای امنیت سام به زیرزمین منتقلش کنیم رو پشت گوش میندازم برای همون تعطیلات در پیش رو.

مادر بودنم را می‌اندیشم نه پیروی

اینکه آدم بتونه وضعیت تعادلی رو بین مادر بودن و زن بودن -انسان بودن حفظ کنه اصولن ثابت شده چندان کار راحتی نیست و از عهده‌ی خیلی ها خارج ه.

من نمیدونم که در این احساس تنها هستم یا مادران دیگه ای هم هستند که با من همدرد یا نه هم احساس اند اما این رو مطمینم که نوشتن و حرف زدن از اون چیزی که میخوام بگم جراتی یا شاید جسارتی میخواد که کمتر دیدم کسی داشته باشدش. و همه‌ش هم برمیگرده به ترس از متهم شدن به بدمادری!
اینکه مادر هم در درجه اول انسان ه و مثل بقیه مخلوقات دنیا دچار احساسات خودخواهانه البته نه به معنی منفی بلکه به معنی خواستن خود و اهمیت دادن به خودش در درجه‌ی اول.
میدونم که طرفداران حقوق زنان از اینکه زن در درجه اول انسان ه زیاد میگند اما اینکه همون فعالان محترم، مادر بشند و بعد این حرفها رو بزنند چیزی هست که راستش من خیلی کم دیدم و شنیدم.
میخوام بگم مادر بودن یه قسمت بزرگش برمیگرده به غریزه که همه موجودات عالم کم و بیش اون رو در ذات خودشون دارند. شاید این غریزه با اولین تکون بچه توی شکم یا دیدن صورتش برای اولین بار یا حتی زودتر از اون وقت آگاهی از بارداری بیدار میشه و با بزرگتر شدن مادری پا به پای بزرگ کردن فرزند، رشد میکنه.
اما قسمت دیگه ای از مادری هم نقشی هست که سنت و جامعه به صورت یه وظیفه و بار اضافی بر وجدان زن قرار میده. وظیفه ای که با اینکه مادران زیادی با خاموشی و حتی گاهی با لبخند و اعلام رضایت کامل انجامش میدند؛ اما همین وظیفه وقتی از طرف زنی با آگاهی یا به سهو نادیده گرفته میشه به صورت یه عذاب وجدان برای خودش و چوبی از طرف دیگران برای شرمسار کردن مادر درمیاد.

من در مورد جوامع دیگه خیلی اطلاعی ندارم اما حداقل چیزی که دارم در بین مادران ایرانی میبینم این هست که با تمام تلاش و در نهایت نمایش رضایتمندی سعی در انجام این وظیفه دارند و فکر میکنند اگر به اندازه تار مویی ابراز ناراحتی، خستگی یا هر نارضایتی دیگه ای بکنند و یا حتی جایی خودشون و نیازهاشون رو در درجه اول اهمیت قرار بدند متهم به مادربدبودن میشند.
به نظرم جایی این قاب زیبای مادری و اینکه بهشت زیر پای مادران است و اختصاص دادن صفات ملکوتی و مقدس به مادر باید بشکنه.چون اعتقادم بر این ه که کاری که با خلوص تمام انجام نشه و قرار باشه مشکلات و دردها پشت یه نقاب گول زننده‌ی رضایتمندی قایم بشه اونوقت ه که کارمون که همون تربیت درست هست حتمن ایراد پیدا میکنه.
من نمیتونم قبول کنم که وقتی قرار میذاریم که تایید دیگرانی که همون نقش سنتی مادر رو میبینند برامون از خود مادر بودن مهم تره، بتونیم مادران خوبی برای فرزندانمون باشیم.

حالا همه‌ی اینها رو نوشتم برای اینکه بگم تصمیم گرفتم هیچ وقت خودم رو بابت خودم بودن و بعد مادر بودن سرزنش نکنم. چون مطمینم اگر بخوام به سبک خیلی از مادرها باشم و نه اینکه نتیجه ای نمیگیرم بلکه توان ذاتیم رو هم که هزار بار از نقش سنتی مادرانه نیرومند تره دچار فرسایش میکنم.

در نهایت اینکه تصمیم دارم مادر پسرم باشم اونطور که در توانم هست و اونطور که با قلب و روحم احساسش میکنم چون این رو فهمیدم که هیچ کسی و هیچ قانون و سنت و عرفی در دنیا نیست که مادری من رو بفهمه و بتونه اون رو در چهارچوب قرار بده و مطمینم که احساسم از همه‌ی اون قوانین کاملتر و مطمین تره.



پ.ن:این رو خیلی وقت پیش نوشته بودم. الان خواستم ادیتش کنم دیدم از احساس اون موقع که این رو نوشتم خیلی دورم شدم(فکرم عوض نشده بلکه اون حس رو موقع نوشتنش ندارم) و بهتره با احساس همون موقع بذارمش باشه. فکر کردم شاید برای بعضی ها برخورنده به نظر بیاد. اما بیشتر یه جور فکر کردن با صدای بلنده نه انتقاد از دیگران.
باید اینجا رو از وضعیت تنبلی در می آوردم.

با مهر

میدونم که باید زودتر از اینها اینجا رو آپدیت میکردم و میدونم کار درستی نبود نگران کردن دوستانم اما

اون روزی که اون پست رو نوشتم مستاصل تر از اینی بودم که بخوام خودم رو کنترل کنم. متاسفانه یا نه خوشبختانه برای من که جز اینجا جایی نبود تا اون حرفها رو بزنم.
نوشته بودم که اومدم خونه تا وسایل ببرم. وقتی اومدم تو یه دفعه اون فضای خالی از خنده های سام دیوانه ام کرد. مدتی هم هست که قدرت گریه کردن رو از دست دادم و این شد که اومدم و نوشتم از دردی که بیخ گلوم رو گرفته بود.
اینکه چی شده بود رو مینویسم سر فرصت. شاید برای اینکه وظیفه میدونم وقتی دیگران رو نگران میکنم توضیح ماوقع بدم یا شاید برای اینکه بارش رو از خاطرم کم کنم. اما الان خسته تر از اونی هستم که بتونم کلمات رو توی نوشتنم مرتب کنم.
شاید از لابه لای همین چند خط هم آشفتگیم معلوم باشه. من از ضعیف بودن بدم میاد.به جرات میگم اینجا تنها جایی هست که گاهی میتونم راحت ناتوانایی هام رو بیان کنم بدون اینکه نگران داوری بقیه باشم. بماند.

حالا به خودم گفتم اگه برای رفع نگرانی دوستانم ننویسم به شکلی بی معرفتی کردم.

سام بهتره. بعد از سه روز بیماری شدید و شش روزی بستری توی بیمارستان بالاخره شنبه برگشتیم خونه. الان هم مشغولی گذروندن دوره نقاهت توی خونه است. من هم درس و کار رو بوسیدم گذاشتم برای وقت گل نی! به این فکر میکنم که مگه چیزی مهمتر از سلامتی پسرم هست و اونوقت از شر عذاب وجدان کاری و درسیم راحت میشم.

دوستان خوبم آدمهای مهربونی که دیده و ندیده این همه مهر رو به من سام ارزونی کردید؛ نمیدونم با چه کلمه و جمله ای از این همه محبتی که به ما داشتید تشکر کنم. فقط این رو میتونم بگم که دلم به گرمای مهرتون گرم ه و از ته دلم خوشحالم که دوستانی چون شما دارم.

ممنونم...

Virus

خودم رو نگه میدارم. سعی میکنم مقاوم باشم سعی میکنم همونجوری که همیشه از یه مادر خوب انتظار داشتم رفتار کنم. سرسخت، جدی نه کسی که با بادی میشکنه اما دیدن جای انگشتهای کوچولوش که احتمالن از همون روز باقی مونده همه مقاومتم رو میگیره.
به خودم میگم حتمن بازیش روی میز نیمه مونده به امید برگشتن و تموم کردنش.
به عکس روی مونتیور نگاه میکنم و یاد صبح روزی که هنوز اون ویروس لعنتی خودش رو نشون نداده بود میفتم که چقدر شاد بود و چقدر خوش گذشت.
حالا پسرمون بی حال با لپهای آب رفته و یه صورت کوچولو شده روی تخت بیمارستان خوابیده و درحالی که بابایی ش دارهع سعی میکنه ماسک اکسیژنش رو روی بینیش نگه داره. من هم سرگردون اومدم خونه تا کمبود وسایل رو جمع کنم و باز راهی بیمارستان بشم.
منی که با دیدن ضعف یه بچه یا حتی دیدن یه سرم به دست یه بچه تا ساعتها برای مظلومیتش گریه میکردم حالا انقدر مقاوم شدم که وقتی پسرم از اون همه لوله و سیم و سرمی که بهش وصله کلافه میشه و گریه میکنه آروم بغلش میکنم تا شاید بتونه کمی بیشتر بخوابه.
میدونم تنها چیزی که سرپا نگهم میداره دیدن مریضهای کوچولویی هست که تو همون بخش اطفال بیمارستان بستری هستند و دیدن نگاه بی نور والدینشون ه که میدونند امیدی به بهبودی نیست.
باز هم خوشحالم که این دوره که بگذره باز سر و صدای پسرک همه خونه رو پر میکنه فقط باید تا اون موقع خودم رو نبازم.

کامنت دونی رو بستم چون حوصله ی جولون آدمهای مریض رو ندارم.

روز آدم‌ها

امروز روز دیدن آدمهاست.
صبح اول وقت تو اتاق کپی دیدن یکی از استادها و منشیش که خیلی وقت ه ندیدمشون و خوش و بش کردن باهاشون.

در کریدور اتاق استادها برمیخورم به یکی از خونگرمترین پسر از همگروهی های قدیمی که با همکارهای جدیدش اومدند بازدید لب. این شی‌باتا از معدود ژاپنی‌هایی هست که هر وقت دانشگاه بود تا مدتها با هم حرف میزدیم و اصولن حرفی برای گفتن به هم‌دیگه داشتیم.

و بعد از ظهر با یکی از کاردرست ترین بلاگرهای ایرانی و شوهرش قرار دارم. و این اولین باری هست که یکی از بلاگرها به شهر ما میاد که باعث شده حسابی هیجان زده باشم.

پ.ن: شوشو زنگ میزنه و میگه ساعت1 وقت عمل سرپایی چشم گرفته. اینجا باید بگم اوه مای گاد یا یا خدا مگه میشه به این سرعت؟ صبح بری و عصرش وقت بهت بدند؟ قابل توجه اینکه شوهر ما دو هفته به علت درد سیاتیک استراحت مطلق ه و بستری در خونه.

پ.ن دوم: هنوز رگه های فمینیستی من فعال ه و هنوز دردم میگیره از شنیدن و خوندن هر چند که به خاطر اینکه احساس میکنم از این راه دور هیچ کار مفیدی انجام نمیتونم بدم و خودم رو کشیدم کنار اما دلیل نمیشه بعضی وقتها دچارش نشم.
اگه براتون مهم ه این رو بخونید. نخواستید هم ولش کنید برید یه جای دیگه.

این ها همون چیزهایی هست که گاهی سانسورشون میکنم. حقیقتی که سعی در انکارش دارم.

...

1.--------------------------------------------------
----------------------------------------------------
----------------------------------
-------------------------------------------...

2.اینها حرفهایی هست که از ترس چشمهای نامحرم دچار خودسانسوری شدند.

3.جایی در کارتون راتوتویی میگه "حتی اگه ما نخواهیم حقیتی رو باور کنیم باز هم حقیقت ه." (نقل به مضمون) و من فکر میکنم به همه‌ی اون حقایقی که تو زندگیم انکارشون کردم اما هیچ وقت عوض نشدند.

4. پیش نوشت: این بند فقط برخواسته از یک شک هست در روایات تاریخی و قصد توهین به باور هیچ گروهی رو نداره.
با اینکه این موضوع بیات شده اما اگه این یکی رو هم نگم حناق میگیرم. فیلم سیصد رو دیدم. از نظر تکنیکی و البته داستان بسیار فیلم ضعیفی هست و اصلن فکر کنم اگه ایرانی ها این همه شلوغش نکرده بودند به این معروفیت نمیرسید بس که پیش پا افتاده است.
اما فکری که تمام مدت فیلم ذهنم درگیرش بود مقایسه دفاعیات فیلم از حماسه‌ی سربازان و منفور نشون دادن پرشین ها و همون نگاه و همون حرفها در مورد حماسه‌ی عاشورا.
لشکری با نیروی کمتر برای دفاع از ناموس و غیرتش دست به ایستادگی در مقابل لشکر قویتر میزنه و در کمال شجاعت شکست میخوره. طرفداران اون گروه از این داستان یهک حماسه تاریخی میسازه و به طبع لشکر قوی تر و پیروز رو به همه‌ی صفات ظالمانه و وحشیانه آراسته میکنه تا بتونه بر حق بودن خودش رو نشون بده.
فقط نفهمیدم دلیل این همه رگ گردنی شدن هم وطنان با توجه به اینکه خودشون هم همین کار رو در مورد لشکر مقابل امام حسین میکنند چی بود؟

5. فکر کنم با بند قبلی فیلتر بشم بره پی کارش.

6. برای بار اول با سام برخورد جدی کردم بابت کار بدی که میکرد یعنی سرک کشیدن به سطل آشغال و منتقل کردن وسایل خونه به اون تو و در آوردن آشغالهای جذاب ازش!
با اینکه شوشو میگه هیچ وقت باهاش قهر نکن تا قهر کردن رو یاد نگیره اما فکر کردم وقتی کار بدی میکنه، باید یاد بگیره به روش خودش ابراز پشیمونی کنه.
آخر شب هی رفت و اومد و هی بهم نگاه کرد تا اینکه یکی از ماشینهاش رو آوورد داد دستم و پشتش به لبخند و کوتاه اومدن من و بعدش خوابیدن تو بغلم و بوسیدن و بوییدنش تا سنگین شدن خوابش. صبح برای اولین بار بی‌هیچ درخواستی از طرف من یه بوسه نثارم کرد و همه درگیریمون ختم به خیر شد.

7. همه ی بداخلاقی های این چند روزه ام برمیگرده به یادآوردن خاطراتی تلخ از گذشته که بدون اطلاع من در ناخودآگاهم بیدار شدند. و من وقتی این رو میفهمم که با یه جرقه برمیگردم به گذشته.
و تازه حالا میفهمم که چرا وقتی کسی بیمار میشه من با اینکه عمیقن متاثرم اما به طرز غیرقابل باوری بد اخلاق میشم و همه‌ی حرصم از گذشته رو سر بیمار بی نوا پیاده میکنم به جای مراقبت یا حداقل همدردی کردن.

8. کلمات رو برای بیان احساسات مادرانه ام گم کردم.

9. از خاطرات خوب سفر ایران یکیش هم دیدن دکتر ارضی در یکی از بلور و کریستال فروشی های شریعتی بود.ـ دیدن یه آدم در مکانی کاملن بی ربط.
تو زندگی هر کسی آدمهای زیادی میاند و میرند. بعضی ها با اینکه مدت بودنشون با تو کم هست اما به یاد موندنی میشند به خاطر وجود و حضور خودشون یا تاثیری که در زندگیت دارند.
دکترارضی تنها استاد دروان لیسانس م هست که همیشه از دانش و تسلطش به تدریس مبحث سختی مثل حالت جامد گفتم و هنوز هم معتقدم شاید تنها استاد فیزیک باشه که تا این حد دوست داشتنی، جدی و برازنده استادی ه. و چی بهتر از این که به طور غیر منتظره دیدم ش.
بعد هم اسمش رو توی این لینک( از طریق صبحانه) دیدم که نوشته رییس انجمن فیزیک ایران هم هست.

10. ----------------------------------------------
-------------
باز هم سانسور شده!

11.سانسور یازدهم.

12. سانسور دوازدهم.

13.برداشتن قدم اول که نحس نیست اما سخت ترین قسمت کاره.

یه توضیح اضطراری

هیچی بدتر از اینکه آدم حرفش رو چپکی بزنه نیست. من تو پست قبل میخواستم بگم عاشق اسمم اون هم وقتی جدا نوشته میشه هستم که قاطی پاتی شد و باعث سو تفاهم البته از نوع خوبش!
چون همونجور که گفتم من اصلن اعصاب ندارم ببینم اسمم رو سر هم نوشتند اینجا باز اعلام میکنم که من بی‌تا هستم نه بیتا. خوشبختم!

گفتم که تو این مورد دچار خودشیفتگی هستم!

...

1.وبلاگ نوشتن درست وقتی استاد بالای سرت ایستاده و داره حرف میزنه هم عالمی داره.
تو این شرایط دلم برای همه‌ی مخفیکاری‌های دوران نوجوانی و اون همه هیجان و ترس و دلهره‌ای که داشتیم تنگ شد.
تین ایجرهای اینجا کلی خرج میکنند تا مثلن یه رولر کاستر سوار بشند یا یه امیوزمنت پارک برند، اونوقت ما اونموقع تو اون کشور این همه هیجان رو بی هیچ هزینه ای داشتیم و باز هم ناشکری میکردیم! اون هم چه طیفی از هیجان از موشکبارون وقتیایی که تو مدرسه دور از خانواده بودیم بگیر تا هیجان قایم کردن نوار موسیقی و عکس خانوادگی از دید ناظمهای بدتراز سربازان ارتش نازی تا هیجان چند دقیقه حرف زدن با پسر همسایه دور از چشم هزار تا گانگستر محل تا هیجان مهمونی رفتن و در امان موندن از حمله‌ی پلیس.
حالا که نگاه میکنم میبینم چقدر مضحک و دردآور بوده زندگیمون همه جوره.

2.صبح بیایی و هر جا سر میزنی موسیقی باشه اون هم سنتی و برای اولین بار تو این پنج سال و خورده‌ای دچار اون اشکهای تا پشت چشم اومده نشی و یه جورایی فقط لذت ببری چیزی هست که فقط بعد تجربه‌ی این سفر میشد بهش برسم.
کم کم دارم از ترس ناشی از درک واقعیت دور میشم و به جاش یه حس خوب آزاد بودن از تعلقات گذشته پیدا میکنم.

3.اون صورت کوچولو که اومد پشت شیشه و با یه لبخند بدرقه‌ام کرد و اون تکون دستهای کوچولو به نشانه‌ی خداحافظی و اون نگاه آخر یعنی "منتظرتم تا عصر بیایی دنبالم" و پشت کردن و رفتنش دنبال بازی با دوستاش، برای همه امروزم کافی بود که تا خود عصر بی قرارم کنه.


4.همیشه فکر میکنم به خاطر تاخیری که از دنیای کتاب ایران دارم نوشتن از کتابهایی که دارم میخونم رو لوث میکنه. باید یه کتابی خیلی بهم بچسبه تا ازش اینجا بنویسم. اما شاید برای دل خودم و آینده هم که شده تا بعدن ببینم نظرم موقع خوندن هر کتاب تو زمان خودش چی بوده اینجا ازشون بنویسم. کی میدونه شاید نوشته‌های منِ خواننده‌ی عادی به درد یه خواننده‌ي عادی دیگه خورد.
سهم من نوشته پرینوش صنیعی از اون رمانهای ساده و روون که ماجراهای زنی ازنسل قبل از ما رو میگه تو زمان خودش که با همه‌ی تکراری بودنش اما انقدر آشناست که انگار داری به حرفهای فامیلی- دوستی از این نسل گوش میدی.

5. گفته بودم که هر وقت مینویسم شاید حضورم کمتر بشه درست برعکسش اتفاق میفته.

6. این آخر هفته پرفیوم و اسپایدر من 3 رو دیدم.( چه تناقضی!)
اولی حرف نداشت ایده آل من از سینما. یعنی یکی از به یادموندنی‌ترین فیلمهاست بس که نو و جدیده قصه اش و البته من عاشق موسیقی و صحنه‌هاش شدم. فقط در تمام طول فیلم افسوس خوردم از اینکه هنوز عنصر بو مثل صدا به فیلمها اضافه نشده. والا چه معجزه‌ای میشد سینما و به خصوص این فیلم.
دومی هم انقدر شناخته شده هست که نیازی به نوشتن من نداره ( بسیار پیش پا افتاده اما یادآور قهرمانهای کودکی). فقط من نمیدونم چرا لجم گرفت از دیدن روی اهریمنی چهره اسپایدر من با گریم موی مشکی و تیپیک شرقی چهره اش. امیدوارم که من اشتباه بکنم و ربطی به این نداره که سینمای هالیوود هم مثل تلویزیون ایران اصرار به القاء بد و خوب به یه تیپ خاص داره.
همه‌ی مردان شاه هم فیلم سوم بود که با اون همه انرژی که سام ازم آخر هفته‌ها میگیره و مریضی‌ش هم مزید بر علت شده بود، نشد که ببینم. از خواننده‌های اینجا که این فیلم رو دیدن کسی هست به من بگه ارزش داره یه شب دیگه نگهش دارم یا اینکه چنگی به دل نمیزنه و بذارم برای یه وقت دیگه؟

7. آخر مشنگ بازی‌ ه که من تو این فصل و با این منظره‌های بی‌نظیری که همه جا هست و هر دلی رو میلرزونه از زیبایی پاییز؛ یه دوربین ناقابل به اون ششصد کیلویی که همیشه همراهم دارم اضافه نمی‌کنم.
من که میگم خدایی که پاییز رو آفرید حتمن خدای عاشق‌پیشه‌ای بوده اون هم نه یه عشق معمولی بلکه از اون عشقهای ابدی و اساطیری والا این همه زیبایی کار همون خدایی نیست که بقیه فصل‌ها رو هم آفرید.
شاید اینجا بیشتر از خدایانم بنویسم.

8.احساس سبکی خوبی دارم بعد از بریده شدن یا در حال بریده شدن از رشته‌های تعلقم به گذشته.( میدونم تکراری ه اما حال و روز این روزهای من ه). هر چند وقتی دچار بی حوصلگی میشم دیگه نمیدونم چی میخوام که حالم رو بهتر کنه.
باید تجربه‌هام رو نوشون کنم. هنوز خیلی چیزها از زندگی هست که ندیدم.

9. سه تا پسرهای گروه الان یک ساعتی هست کنار من ایستادند و دارند عکس‌های نمایشگاه ماشین و موتور توکیو رو که خودشون گرفتند با دقت تمام تجزیه تحلیل می‌کنند. البته الان یه هفته‌ای هست که بعد از سفر گروهی‌شون به اونجا این وضع اعضای گروهمون ه.
من به خودم میگم وسط اینها چه میکنم. آیا اگه از اول خودشناسی رو بهم (-مون) یاد میدادند من هم قاطی عده‌ای که باهاشون شباهت بیشتری دارم نبودم. آیا از کاری که میکنم، درسی که میخونم، راضی تر نبودم و من هم مثل اینها با همین هیجان با دوستان و همکارهام مشغول بررسی موضوعی نبودم؟
یعنی روزی کسی جوابگوی اینهمه نیروی و انرژی و زمان از دست رفته‌ی ما هست؟
*عکسها رو میتونید اینجا ببینید.(+++).

10. همیشه از اینکه هم‌نامی رو ببینم ذوق زده میشم.
جلوی نقش رستم مردی دستفروش با پوست سبزه و چشمهای درشت و ابروی کمانی که شیرازی بودنش رو تایید میکرد و میگفت که زرتشتی هم هست با اصرار و البته خوشرویی و حاضر جوابی کلی خرت و پرت شامل سی دی جشنهای 2500 ساله و جاکلیدی و مجسمه های سنگی تخت جمشید بهمون فروخت.
در بین حرفهاش رو به دختر و زنش که در سایه نشسته بودند کرد و دخترش رو صدا کرد "بی‌تا فلان چیزرو بهم بده".
انقدر هیجان انگیز بود دیدن یه بی‌تای کوچک وسط اون دشت که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و باهاش یه عکس نگیرم و یه یادگاری بهش ندم. زیبایی وحشی‌گونه و بکری داشت این بی‌تای کوچیک که ته دلم گفتم چه خوب که هم اسم من ه.
این رو هم بگم که من شیفته‌ی اسمم هستم و همه‌ی اطرافیان‌م این رو میدونند؛ انقدر که شوشو هر وقت آدم جدیدی ازم اسمم رو میپرسه یه لبخند معنی داری میزنه که یعنی میدونم الان داره قند تو دلت آب میشه. دیگه اینکه اصرار هم دارم و اصلن توهین میدونم اگه کسی اسمم رو سر هم ننویسه.
بهترین هدیه پدر و مادرم بوده نامی که تا این حد حس خودشیفتگی نصیبم میکنه.

11. خوبی نوشتن این پستهای سیزده تایی برای من یکیش اینه که وقتی حرفهام کم میاد مجبور میشم چنگ بزنم به لایه های عمیقتر فکریم و اون‌وقت هست که چیزهایی مینوسیم که شاید هیچ وقت غیر از حالت کمبود حرف، ازش نمیگم. البته که این قضیه هم روی خوب داره هم روی بد. خوبش اینه که بهم آگاهی میده از چیزهایی که در ذهنم هست اما خبر ازش ندارم. و بد چون باعث میشه دیگران چیزهایی ازم بشناسند که زیاد هم دوست داشتنی نیست. مثل همون خودشیفتگی بند قبل.

12.من به همین زودی دلم برای مادر و برادر و مادربزرگم تنگ شده. بازچهره هاشون محو شده و فکر میکنم هزار سال ه که ندیدم‌شون.

13.نشستن و وبلاگ نوشتن تو این هوای عالی به جای بیرون رفتن و قدم زدن زیر بارون وقتی کلاه نوت رو میذاری روی سرت شالگردنت رو محکم میبندی دور گردنت و به صدای بارون که به چترت میخوره گوش میدی و به صورت کلیشه ای برگهای زرد و سرخ رو زیر پاهات له میکنی.

...

پیش نوشت:خب من هنوز شهامت نوشتن ازایران رو ندارم. دروغ چرا. میترسم نتونم اونطور که میخوام بنویسم و این وسط فقط حرفهام که میدونم خیلی ها هم میدونند و باورشون دارند، باعث سوتفاهم بشه بدون هیچ قصدی. دوست هم ندارم برای رعایت کردن اعصاب دیگران خودسانسوری کنم.
این چیزهایی هم الان میگم فقط یه شرح مختصر هست از سفر.

1. با بی‌هوشانه‌ترین و خالصانه‌ترین حالت ممکن از مهماندار هواپیما می‌پرسم حالا که دستشویی‌ها جای تعویض پوشک بچه نداره میتونم از نمازخونه استفاده کنم؟
چنان نگاهی بهم میندازه و لبی میگزه که انگار بهش یه توهین غیرقابل‌قبول کردم و میگه خانوم میخوای محل عبادت رو نجس کنی؟
این تعویض پوشک بچه در محلهای عمومی ایران تبدیل به یه معضل میشه. یعنی حتی یک جا توی ایران در بهترین مناطق شهر در جاهایی که معماران عزیز و غیور و با استعداد و ... کشور ساختند و در هیچ ‌کدوم از مکانهای دولتی پیدا نمیشه که یه جای تعویض بچه داشته باشه.
شاید همش تقصیر این ژاپنی‌های لوس باشه که اصولن بچه ها رو هم قاطی آدم وعضوی از جامعه حساب میکنند و در مکان های عمومی برای راحتی اونها لوازمی رو که نیاز هست تعبیه کردند.
این قضیه همینطور ادامه پیدا میکنه و کم کم آدم میفهمه که اگه کسی معلولیت یا مشکل جسمی داشته باشه تقریبن بودن در محیط خارج از خونه براش غیر ممکن یا خیلی سخت میشه.
یعنی همه یا تو ایران سالم بزرگ و با توانایی کامل هستند یا باید از کل جامعه ندیده و حذف بشند.

2.گیج از شوشو میپرسم مردم از کجا میارند اینهمه خرج ظواهر زندگی میکنند؟ میگه خیلی ساده است پول نفت.
فکر کنم راست میگه دولت ایران لزومی نمیبینه که از درآمدش برای سرمایه گذاریهای زیربنایی و با سود بلند مدت مثل آموزش یا تبلیغ کتابخوانی هزینه کنه وقتی خود مردم نمیخواند.( اینجا منظورم از مردم، اکثریت هست نه همه)
وقتی مردم اسیر ظواهرند وقتی خود مردم نمیخواند که آینده ای داشته باشند وقتی تا این حد مسخ مصرف‌ند، برای چی حکومت وقتی می‌تونه اینجوری سرشون رو گرم کنه سرمایه‌هاش رو صرف مثلن توسعه کتابخونه‌ها یا ساخت پالایشگاه بکنه؟

3. اگه از من بپرسند میگم شیراز خوشروترین مردم ایران رو داره. یعنی انگار این شیرازی‌ها جایی غیر از ایران زندگی کردند که این همه خوش‌برخوردند. تو همه‌ی سه روزی که اونجا بودیم بین همه‌ی مغازه‌دارها و رهگذران و فامیل و دوست و هتل دار حتی یه آدم عصبی و اخمو ندیدم. انگار آب و هوای خوشش و قرار گرفتن خاک حافظ و سعدی و مقبره گذشتگان دور باعث شده مردم این شهر این همه دوست‌داشتنی بشند.
از خوش شانسی‌های سفر بود که درست روز بزرگداشت حافظ بسر تربتش باشیم و لذت ببریم از موسیقی و شعر و هوای عالی.
در ضمن این باغهای اطراف شیراز با اون عروسی‌های مجللی که توش برگزار میشه آدم رو یاد بهشت و البته هالیوود مینداخت.

درویشی بر سر مزار حافظ نماز میخونه

4.درست وقتی رسیدیم اصفهان شوشو بهم گفت من دلم میخواد همین حالا یه لهجه اصفهانی اوریجینال بشنوم. ما هم یه پیرزن ترگل ورگل رو که گوشه یه ماشین لم داده بود نشونش دادیم و گفتیم اگه از این مادر آدرس بپرسی احتمالن یه دونه از اون ناب‌هاش رو میشنوی.
شاید بدشانسی هم بود که درست بعد از شیراز با اون آب و هوا و مردم بی مثالش، شوشو- که سفر اولش به هر دو تا شهر بود- مردم اصفهان رو برای اولین بار میدید که همگی هم با یه من اخم در حال گذران زندگی بودند.
اما این دلیل نشد که اون قدم زدن کنار زاینده رود بعد از غروب و رفتن و نشستن توی حیاط مهمانسرای عباسی با اون هوای خنکش لذت کمتری رو از شیراز نصیب کنه.
دیدن میدون نقش جهان و اتاق موسیقی هم چنان غروری رو جلوی همسر نصیبم کرد که انگار شیخ بهایی جد بزرگ خودم بوده!

در حاشیه: قاصدک* عزیزم شاید برات عجیب باشه که بگم من پدرت رو دیدم در کنار زاینده رود درست قبل از پل خاجو. نه اینکه خودش باشه اما یه حسی همون جا من رو یاد پدرت انداخت وقتی اون چهار تا مرد پا به سن گذاشته رو دیدم که داشتند به آواز بی‌نظیر یکی از دوستاشون گوش میدادند. نمیدونی چه صدایی داشت و نمیدونی چقدر جات رو اونجا خالی کردم. برام عجیب بود که بین همه آدمهایی که میشناسم یاد تو و پدرت افتادم. اینجوریه که بعضی ها تا این حد حضور دارند در جایی که متعلق بهشون بوده و هست.

5.در اصفهان


6.باز هم در اصفهان
سام با بچه‌ی یکی از مهمانان اونجا دوست شده بود و تمام مدتی که اونجا بودیم رو به بازی باهاش گذروند. من هم که از بقیه فامیل جدا افتاده بودم و هم صحبت همسر یکی از همین جانبازان شدم. وقتی پدر خانواده ازم پرسید که من هم همسرم جانباز شیمیایی هست با شرم خاصی گفتم که ما برای منظور دیگه ای اینجا هستیم. یه جواریی خجالت میکشیدم از دیدن همسرش و خودش و از اون همه دردی که در نگاهشون بود.

7.تهران یه تناقض کامل ه. یه شهر به هم ریخته و بی ریخت و بدبو از دود گازوییل؛ دوست داشتنی و نداشتنی. یه شهر با هزار چهره که میمونی بالاخره دلت براش تنگ میشه یا دوست داری زودتر ازش فرار کنی.
باورم نمیشه که متولد این شهرم و هنوز عاشق همه‌ی خاطراتش.

8.هیجان انگیز ترین قسمت سفر وقتی بود که با جیپ پر پول برای خرید کت برای شوشو به مناسب شرکت در عروسی رفتیم میرداماد و به جای گشت و گذار توی لباس فروشی‌ها سر از معبد قدیمی من شهر کتاب آرین در آوردیم و تا قرون آخر رو آتش زدیم و با لب خندان وخاطر راحت و جیب خالی و دماغ آویزون که حالا جواب مامان‌ها رو چی بدیم اومدیم بیرون. بعد هم این حرکت ارزشی -انقلابی رو جشن گرفتیم و دوتایی رفتیم یه اوزون برون که از عشقش هر دو بی تابیم به بدن زدیم.
باز من دچار همون احساس خوب داشتن کتاب نخونده تو فقسه‌- لباس نپوشیده تو کمد- و بسته شکلات باز نشده تو یخچال هستم و تا وقتی همش رو نخونم( که با هزار برابر شدن تحرکات سام حالاحالاها نخواهد بود) دچار این احساس خوب و شیرین و دوست داشتنی خواهم بود.

9. در همین راستا بالاخره هزار خورشید درخشان اثر خالد حسینی رو دیشب تموم کردم. به همون زیبایی بادبادکباز بود.
یه جای کتاب وقتی رشید به لیلا میگه که طالبان اختیار رو به دست گرفتند و میگه منش اونها همون چیزی هست که خارج از کابل بیشتر مردم افغانستان بهش زندگی میکنند و فکر میکنی افغانستان فقط کابل هست؟، به شدت یاد ایران و تهران و شهرهای بزرگ و مناطق دور افتاده و خودمون افتادم!

10. این دو بارآخر یکی از بهترین قسمتهای سفر برام دیدن دوستان وبلاگی بوده. ممنونم از همگی بابت دیدنتون که نمیدونید چقدر بهم چسبید دیدن آدمهایی که با همه فاصله ای که داریم و اینکه هیچ وقت قبلن همدیگه رو ندیده بودیم اما باهاتون آشناتر از خیلی از آشناهای قدیمی بودم.

11.سام در جریان این یک ماه از یه بچه تبدیل به یه پسر کوچولوی شیطون و پرحرف و زورگو و مهربون شد. چنان تغییر رفتار داده بود که همه رو انگشت به دهان کرده بود که مگه میشه بچه به اون آرومی و ساکتی بشه این بچه پرتحرکی که انگار تا وقتی انرژیش رو تا آخر مصرف نکنه یه لحظه هم دست از حرکت برنداره. به معنای واقعی کلمه از در و دیوار و مبل و کابینت بالا میرفت.
فقط جلوی بچه های یکم بزرگتر تا حدی خودش رو کنترل میکرد و الا که میدونست بزرگترها رام تر از این حرفهاند که کاری بهش داشته باشند.

12. نمیدونم معلوم ه یا نه اما وبلاگ نوشتنم نمیاد. انقدر که حتی به بستن اینجا فکر کردم.
اما میدونم تا بگم دیگه نمیخوام بنویسم باز وسوسه میشم و برمیگردم. شاید، شاید خودخواسته حضورم رو کمرنگ تر کنم.

13.نحس نیست اما ترسناک و نگران کننده است؛ آینده.