همانا آگاه باشید که بدترین واقعه ی یک روز میتونه سکسکه کردن بیتوقف باشه.
کمی انصاف
چشمم رو به تمام خرابیهایی که تو این چهار سال به ایران و اقتصاد و فرهنگ و مردمش زده شده نمی بندم، قبول دارم که وقتی توی ایران جون آدمها کمترین ارزش رو داره و آدمها جونشون رو با بهانه هایی به راحتی با اعدام و سنگسار از دست میدند یا بی بهانه در تصادف و حوادث میمیرند؛ میدونم که فقر و فساد و بی اخلاقی انقدر در ایران ریشه دار شده که شاید اگه همین حالا هم پروسه ی رشد و ترقی ایران شروع بشه تا صد سال دیگه هم نشه جبران این همه عقب افتادگی رو کرد؛ میدونم حکومت ایران خودش در مورد اقلیت های ایرانی رفتار نژادپرستانه داره؛ یادم هم نرفته بیانات رییس جمهور و بقیه حاکمان ایران چه هزینه ی سنگینی رو به ایران وارد کرده؛ اما میخوام بدونم کجای این حرف احمدی نژاد غلط ه؟
" به بهانه هولوکاست با تجاوز، ملتی را آواره و عدهای را از آمریکا و اروپا و سایر کشورها به آن سرزمین منتقل کرده و حکومت جعلی برپا کردند و در واقع به بهانه جبران صدمات نژاد پرستی در اروپا، خشن ترین نژاد پرستان را در نقطهای دیگر یعنی فلسطین حاکم کردند".
غزه رو که هنوز یادمون نرفته؟
گاهی میبینم و میخونم که نفرت از حکومت ایران چنان در طبقه ی متوسط و جامعه ی روشنفکر ما عمیق شده که نمیذاره واقعیت های جهان اطرافشون رو درست ببینند.
" به بهانه هولوکاست با تجاوز، ملتی را آواره و عدهای را از آمریکا و اروپا و سایر کشورها به آن سرزمین منتقل کرده و حکومت جعلی برپا کردند و در واقع به بهانه جبران صدمات نژاد پرستی در اروپا، خشن ترین نژاد پرستان را در نقطهای دیگر یعنی فلسطین حاکم کردند".
غزه رو که هنوز یادمون نرفته؟
گاهی میبینم و میخونم که نفرت از حکومت ایران چنان در طبقه ی متوسط و جامعه ی روشنفکر ما عمیق شده که نمیذاره واقعیت های جهان اطرافشون رو درست ببینند.
...
1.فرضیه ای وجود داره که میگه سرعت گذشت زمان با بچه دار شدن رابطه ی توانی داره
2.آدمها با کلی فاصله گاهی دقیقن در یک نقطه از زندگی می ایستند. و به یه موضوع فکر میکنند.
3.All my fantasy women.
4.موهاش رو فر فری همونجوری که از خواب بیدار شده نوک کله اش بسته. یه تی شرت صورتی ه جیغ روی یه تی شرت مشکی پوشیده با یه شلوار جین کهنه که پاچه هاش رو نا مرتب بالا زده. با کتونی. کلی داره با این تیپ زیادی غیر رسمی و آزادانه اش حال مکینه. امروز خانوم حنای صورتی شده.
خفه شدیم از دست این ژاپنی های اتو کشیده.
5.مرسی دوستم از چتی که با هم داشتیم. خیلی خیلی خیلی چسبید. حرفهات و فکرهات که خیلی به حرفها و فکرهای من شبیه ه؛ کمکم
کرد که بیشتر به راهی که بهش فکر میکنم اطمینان کنم.
6.
Karakaisuru=Tease,Make fun of
این کلمه رو از دیروز یاد گرفتم و شده لغت روزم. کلی باهاش حال کردم.
در پروسه زبان یاد گرفتن یه جایی هست که شاخ غول اولش شکسته میشه و میرسید به جایی که یادگیری میشه یه رمز گشایی خیلی فان. اونوقت ه که با کلک ها و ادا و اصولهای زبان دارید آشنا میشید و حالش رو میبرید. من درست حالا که دارم از ژاپن میکنم و رسیدم به این نقطه. What a pity!
7.دو -سه روزه میگه توی بالکن میمون اومده. دستهاش رو هم میگیره بالا و پایین سرش و ادای میمون در میاره. موندم سایه ی برگهای گلها رو شبیه میمون می بینه یا خواب دیده.
8.کلن چی میشه که بچه که هستیم این همه حرفها و فکرهامون دور و بر حیوانات و طبیعت و موجودات خیالی میگذره ؛ بعدش که بزرگ میشیم همه ی حس مون رو از دست میدیم و دیگه در خواب و بیداریمون برای لحظه ای هم به این موضوعات بهایی نمیدیم؟
انگار پروسه ی رشد جدا شدن از دنیای تخیل و دنیای زیبایهای موجودات عالم ه و وارد شدن به دنیای جدی یه انسان ها.
برای همین ه که میخوام بذارم تا اونجا که میتونه بچه بمونه.
9.این روزها تنها کسی که من روسوژه ی عکسهای خودش میکنه سام ه.
10.در حالی که تمام فیلمهای کرایه ای در نوبت دیدن دارند خاک میخورند این شبها کلاه قرمزی و دیگر هیچ. و من و شاهرخی که باز بچه میشیم و بزرگ میشیم.
11.نویسنده ایرانی برنده جایزه "نویسندگان جدید" در ژاپن شد
من زبانم قاصره از بیان احساس خوبی که بعد از خوندن این خبر دارم.
12. همیشه همین یه دونه کم میاد.
13.ندارد
2.آدمها با کلی فاصله گاهی دقیقن در یک نقطه از زندگی می ایستند. و به یه موضوع فکر میکنند.
3.All my fantasy women.
4.موهاش رو فر فری همونجوری که از خواب بیدار شده نوک کله اش بسته. یه تی شرت صورتی ه جیغ روی یه تی شرت مشکی پوشیده با یه شلوار جین کهنه که پاچه هاش رو نا مرتب بالا زده. با کتونی. کلی داره با این تیپ زیادی غیر رسمی و آزادانه اش حال مکینه. امروز خانوم حنای صورتی شده.
خفه شدیم از دست این ژاپنی های اتو کشیده.
5.مرسی دوستم از چتی که با هم داشتیم. خیلی خیلی خیلی چسبید. حرفهات و فکرهات که خیلی به حرفها و فکرهای من شبیه ه؛ کمکم
کرد که بیشتر به راهی که بهش فکر میکنم اطمینان کنم.
6.
Karakaisuru=Tease,Make fun of
این کلمه رو از دیروز یاد گرفتم و شده لغت روزم. کلی باهاش حال کردم.
در پروسه زبان یاد گرفتن یه جایی هست که شاخ غول اولش شکسته میشه و میرسید به جایی که یادگیری میشه یه رمز گشایی خیلی فان. اونوقت ه که با کلک ها و ادا و اصولهای زبان دارید آشنا میشید و حالش رو میبرید. من درست حالا که دارم از ژاپن میکنم و رسیدم به این نقطه. What a pity!
7.دو -سه روزه میگه توی بالکن میمون اومده. دستهاش رو هم میگیره بالا و پایین سرش و ادای میمون در میاره. موندم سایه ی برگهای گلها رو شبیه میمون می بینه یا خواب دیده.
8.کلن چی میشه که بچه که هستیم این همه حرفها و فکرهامون دور و بر حیوانات و طبیعت و موجودات خیالی میگذره ؛ بعدش که بزرگ میشیم همه ی حس مون رو از دست میدیم و دیگه در خواب و بیداریمون برای لحظه ای هم به این موضوعات بهایی نمیدیم؟
انگار پروسه ی رشد جدا شدن از دنیای تخیل و دنیای زیبایهای موجودات عالم ه و وارد شدن به دنیای جدی یه انسان ها.
برای همین ه که میخوام بذارم تا اونجا که میتونه بچه بمونه.
9.این روزها تنها کسی که من روسوژه ی عکسهای خودش میکنه سام ه.
10.در حالی که تمام فیلمهای کرایه ای در نوبت دیدن دارند خاک میخورند این شبها کلاه قرمزی و دیگر هیچ. و من و شاهرخی که باز بچه میشیم و بزرگ میشیم.
11.نویسنده ایرانی برنده جایزه "نویسندگان جدید" در ژاپن شد
من زبانم قاصره از بیان احساس خوبی که بعد از خوندن این خبر دارم.
12. همیشه همین یه دونه کم میاد.
13.ندارد
...
1.خارش انگشت اشاره گرفتم.
2.یعنی خیلی ها. موندم از این بیشتر میشد بد آورد. گند بزنند هر چی رشته ی مرتبط به ماشین و کوفت ه و از اون بیشتر گند بزنند تمام خودرو سازی ها و صنایع وابسته بهشون رو. من که عطاش رو به لقایش بخشیدم با این اوضاع خراب اقتصادی.
3. عجب عجوبه ای بود این خانوم سوزان بویل . من طبق معمول احساساتی شدم و اشک تو چشام جمع شد.
4.Doubt از اون فیلمهایی بود که تکلیفم باهاش معلوم نبود. آخرش نفهمیدم خوشم اومد یا نه.
کسی چیزی دستگیرش شد؟
4.انقدر هوا خوبه که باور کردنی نیست. میشینم توی بالکن و به این شهر و روزهای رفته فکر میکنم و اینکه کاش زودتر همه چیز عوض میشد و من از این سیستم اعصاب خرد کن زندگی ژاپنی نجات پیدا میکردم. و نجات پیدا میکردیم.
5.برای یه ترم مرخصی گرفتم و میخوام تکلیفم رو تا پایان این مرخصی معلوم کنم. احتمال اینکه درسم رو همین جا رهاش کنم و بی خیال دفاع آخر بشم خیلی خیلی زیاده.
کار و کلاس و هیچی هم برای سال جدید نگرفتم. شدم خودم و روزهام . آماده ی اومدن به ایران م. اگه گیر این چند تا کار نبود حالا من هم داشتم برفهای بهاری تهران رو از پشت پنجره نگاه میکردم.
7.دچار یه ابتذال دوست داشتنی شدم و کلی هم باهاش حال میکنم. ابایی هم نشون دادنش ندارم. از اون بیشتر از اینکه میگم دچار ابتذال هستم هم حرصم میگیره. همین که خوش باشی در زندگی کافیه حالا حتی اگه در باورهای قدیمت اسمش مبتذل بودگی باشه.
8.در هر زندگی زناشویی هست لحظه هایی که میگید من چرا این آدم رو شریک زندگیم کردم. یعنی اون وقتهایی که پارتنرتون روی اعصابتون مشغول پاتیناژ رفتن ه، کلن از خودتون و انتخابتون تعجب میکنید. بعد یه لحظه هایی هم پشت این لحظه های قبلی هست- مثلن وقتی طرف ماچتون میکنه و از دلتون در میاره اون حرفهای بدش رو و اون حرص در آوردن هاش رو تلافی میکنه- که میبینید خوشبخت ترین آدم روی زمین هستید.
اصولن پروسه ی خرشدگی اولی و خرشدگی دومی یه چیزی تو همین مایه هایی که عرض کردم و احتمال اتفاقش بعضی وقتهای ماه بیشتره!
9.خر حیوان دوست داشتنی ه . کلن.
10. یکی از لذتهای بی انتهای زندگی وقتی هست که بچه ی آدم بوس سورپرایزی رو یاد میگیره و اون هم از روی غریزه. و یکی دیگه اش هم وقتی هست که بچه تون یاد میگیره وقتی عصبانی هستید با یه حرکتی حرفی ادایی به خنده بندازتتون. یه خوشیی داره ناگفتنی.
11.دلم غیبت و چای و خنده میخواد با همه ی زنان زندگیم.
12.مرض که ندارم. وقتی حرفی برای گفتن نیست نباید نوشت. به هر حال جفنگ نوشتن هم حدی داره.
13. سیاست. اقتصاد.آمار. تکنولوژی. کلن تمام مباحث جدی.
تبصره اینکه این بند سیزده شامل بخش مفرح علم و ادبیات و هنر و طبیعت نمیشه ها.
2.یعنی خیلی ها. موندم از این بیشتر میشد بد آورد. گند بزنند هر چی رشته ی مرتبط به ماشین و کوفت ه و از اون بیشتر گند بزنند تمام خودرو سازی ها و صنایع وابسته بهشون رو. من که عطاش رو به لقایش بخشیدم با این اوضاع خراب اقتصادی.
3. عجب عجوبه ای بود این خانوم سوزان بویل . من طبق معمول احساساتی شدم و اشک تو چشام جمع شد.
4.Doubt از اون فیلمهایی بود که تکلیفم باهاش معلوم نبود. آخرش نفهمیدم خوشم اومد یا نه.
کسی چیزی دستگیرش شد؟
4.انقدر هوا خوبه که باور کردنی نیست. میشینم توی بالکن و به این شهر و روزهای رفته فکر میکنم و اینکه کاش زودتر همه چیز عوض میشد و من از این سیستم اعصاب خرد کن زندگی ژاپنی نجات پیدا میکردم. و نجات پیدا میکردیم.
5.برای یه ترم مرخصی گرفتم و میخوام تکلیفم رو تا پایان این مرخصی معلوم کنم. احتمال اینکه درسم رو همین جا رهاش کنم و بی خیال دفاع آخر بشم خیلی خیلی زیاده.
کار و کلاس و هیچی هم برای سال جدید نگرفتم. شدم خودم و روزهام . آماده ی اومدن به ایران م. اگه گیر این چند تا کار نبود حالا من هم داشتم برفهای بهاری تهران رو از پشت پنجره نگاه میکردم.
It feels so good to be free of any responsibilities beside what you have for your family.
6.حرفهایی میزنم که فکرهام نیست. و فکرهایی میکنم که بیان کردنی نیست.7.دچار یه ابتذال دوست داشتنی شدم و کلی هم باهاش حال میکنم. ابایی هم نشون دادنش ندارم. از اون بیشتر از اینکه میگم دچار ابتذال هستم هم حرصم میگیره. همین که خوش باشی در زندگی کافیه حالا حتی اگه در باورهای قدیمت اسمش مبتذل بودگی باشه.
8.در هر زندگی زناشویی هست لحظه هایی که میگید من چرا این آدم رو شریک زندگیم کردم. یعنی اون وقتهایی که پارتنرتون روی اعصابتون مشغول پاتیناژ رفتن ه، کلن از خودتون و انتخابتون تعجب میکنید. بعد یه لحظه هایی هم پشت این لحظه های قبلی هست- مثلن وقتی طرف ماچتون میکنه و از دلتون در میاره اون حرفهای بدش رو و اون حرص در آوردن هاش رو تلافی میکنه- که میبینید خوشبخت ترین آدم روی زمین هستید.
اصولن پروسه ی خرشدگی اولی و خرشدگی دومی یه چیزی تو همین مایه هایی که عرض کردم و احتمال اتفاقش بعضی وقتهای ماه بیشتره!
9.خر حیوان دوست داشتنی ه . کلن.
10. یکی از لذتهای بی انتهای زندگی وقتی هست که بچه ی آدم بوس سورپرایزی رو یاد میگیره و اون هم از روی غریزه. و یکی دیگه اش هم وقتی هست که بچه تون یاد میگیره وقتی عصبانی هستید با یه حرکتی حرفی ادایی به خنده بندازتتون. یه خوشیی داره ناگفتنی.
11.دلم غیبت و چای و خنده میخواد با همه ی زنان زندگیم.
12.مرض که ندارم. وقتی حرفی برای گفتن نیست نباید نوشت. به هر حال جفنگ نوشتن هم حدی داره.
13. سیاست. اقتصاد.آمار. تکنولوژی. کلن تمام مباحث جدی.
تبصره اینکه این بند سیزده شامل بخش مفرح علم و ادبیات و هنر و طبیعت نمیشه ها.
بسیار رژیمی!
تمام یه جعبه استیک سبزیجات رو بلعیدم و باز هم گرسنه ام ه و هی دارم برای خودم فانتزی آشپزی و خوارکی های سراسر دنیا رو میکنم. نه واقعیت اینه که گشنم نیست اما از حرص خوردن افتاده در جان و تن و روحم.
اوضاع انقدر خراب بود که صبحی گفتم اگه من همین امروز نیمرو نخورم میمیرم و به خودم قول دادم اگر زود از دانشگاه برگشتم یه نیمروی حسابی به بدن بزنم. بعدش وقتی رفته بودم برای خرید پوشک هی رفتم سراغ سوشی ها و هی دلم خواست یه باکس سبزیجات یا میگو یا سالمون رو بردارم اما هی مقاومت کردم.- حالا که میگم دهنم آب میفته- بعد از اون تصمیم گرفتم برم یه سر به مغازه ی نزدیک اونجا بزنم و تاکو بخرم که خب خوشبختانه والدم به دادم رسید و نذاشت. بعد دیدم دلم قهوه میخواد که خوب این یکی مقاومت ناپذیر بود.وقتی که اومدم دانشگاه برای کاری رفتم امور دانشجوی چسبیده به فروشگاه دانشگاه و یهو در مسیر برگشت دیدم دارم از پله های فروشگاه بالا میرم و تا به خودم بیام دیگه عنان از کف داده بودم و همین استیک ها رو که در ابتدا عرض کردم خریدم.
حالا هی نشستم فکر میکنم بسته مرغی رو که گذاشتم بیرون برای شام زرشک پلو بکنم - تعریف از خود نباشه زرشک پلوهای من حرف نداره -وبرای اینکه خیلی خودکشی نکنم یکم سبزیجات هم بذارم.
هی دارم فکر میکنم دلم پاستای صدف میخواد با کرم سس. البته اون صدفها وقتی باز میشند و بهشون کنجد بوداده و روغن زیتون و فلفل قرمز و ریحون خشک بزنی و بعد روش پنیر بپاشی مزه ی بهشت میگیرند.
نه اینکه فکر کنید سر گشنه بر بالین گذاشتم ها. نه دوستان در جریانند که دیشب یه قابلمه آش رو در کنار خانواده زدیم تو رگ.
دیشب که تو خواب و بیداری داشتم ویکی کریستینا بارسلونا رو میدیدم وسط همه ی خوش اومدنهام از عناصر فیلم؛ هی فکر میکردم این غذای اسپانیایی که اینها دارند میخورند چقدر خوشمزه میتونه باشه.
این ایده که تمام کارهای دنیا رو ول کنم و یه شف درست و حسابی بشم و تمام وقتم رو با مواد خوراکی سر کنم یه آرزوی بالقوه ی همیشگی ه برام.
پ.ن: احتمالن اثر خوردن همون آش ه بود که خواب دیدم یکی از رهبران مسلمانان در مجمعی نشسته که قراره من برم از طرف عده ای نظرش رو در مورد موضوعی عوض کنم. موضوع چی بود و اون عده کی بودند اصلن یادم نیست. فقط در خواب دیدم که وقتی رفتم از در تو دیدم کاترین زتا جونز با مقنعه ی سفید پرستار مخصوص ه و به شدت داره انجام وظیفه میکنه. مونده بودم این که هی دست میزنه به مرد نامحرم آیا صیغه ی محرمیت هم خونده یا هیمن که پرستاره کفایت میکنه؟
اوضاع انقدر خراب بود که صبحی گفتم اگه من همین امروز نیمرو نخورم میمیرم و به خودم قول دادم اگر زود از دانشگاه برگشتم یه نیمروی حسابی به بدن بزنم. بعدش وقتی رفته بودم برای خرید پوشک هی رفتم سراغ سوشی ها و هی دلم خواست یه باکس سبزیجات یا میگو یا سالمون رو بردارم اما هی مقاومت کردم.- حالا که میگم دهنم آب میفته- بعد از اون تصمیم گرفتم برم یه سر به مغازه ی نزدیک اونجا بزنم و تاکو بخرم که خب خوشبختانه والدم به دادم رسید و نذاشت. بعد دیدم دلم قهوه میخواد که خوب این یکی مقاومت ناپذیر بود.وقتی که اومدم دانشگاه برای کاری رفتم امور دانشجوی چسبیده به فروشگاه دانشگاه و یهو در مسیر برگشت دیدم دارم از پله های فروشگاه بالا میرم و تا به خودم بیام دیگه عنان از کف داده بودم و همین استیک ها رو که در ابتدا عرض کردم خریدم.
حالا هی نشستم فکر میکنم بسته مرغی رو که گذاشتم بیرون برای شام زرشک پلو بکنم - تعریف از خود نباشه زرشک پلوهای من حرف نداره -وبرای اینکه خیلی خودکشی نکنم یکم سبزیجات هم بذارم.
هی دارم فکر میکنم دلم پاستای صدف میخواد با کرم سس. البته اون صدفها وقتی باز میشند و بهشون کنجد بوداده و روغن زیتون و فلفل قرمز و ریحون خشک بزنی و بعد روش پنیر بپاشی مزه ی بهشت میگیرند.
نه اینکه فکر کنید سر گشنه بر بالین گذاشتم ها. نه دوستان در جریانند که دیشب یه قابلمه آش رو در کنار خانواده زدیم تو رگ.
دیشب که تو خواب و بیداری داشتم ویکی کریستینا بارسلونا رو میدیدم وسط همه ی خوش اومدنهام از عناصر فیلم؛ هی فکر میکردم این غذای اسپانیایی که اینها دارند میخورند چقدر خوشمزه میتونه باشه.
این ایده که تمام کارهای دنیا رو ول کنم و یه شف درست و حسابی بشم و تمام وقتم رو با مواد خوراکی سر کنم یه آرزوی بالقوه ی همیشگی ه برام.
پ.ن: احتمالن اثر خوردن همون آش ه بود که خواب دیدم یکی از رهبران مسلمانان در مجمعی نشسته که قراره من برم از طرف عده ای نظرش رو در مورد موضوعی عوض کنم. موضوع چی بود و اون عده کی بودند اصلن یادم نیست. فقط در خواب دیدم که وقتی رفتم از در تو دیدم کاترین زتا جونز با مقنعه ی سفید پرستار مخصوص ه و به شدت داره انجام وظیفه میکنه. مونده بودم این که هی دست میزنه به مرد نامحرم آیا صیغه ی محرمیت هم خونده یا هیمن که پرستاره کفایت میکنه؟
As good as it gets
با هم نشستیم به انتظار شروع شدن نمایشی از کارتون مورد علاقه ات. یک ساعت تمام خودت رو با خوندن آهنگها و نگاه کردن به در و دیوار و خوردن شیر سرگرم میکنی تا برنامه شروع بشه. میمونم این همه تحمل رو در رسیدن به چیزی که مورد علاقهات هست از کجا آوردی. تو همش دو و سال و نیم ته و این همه صبوری. ته دلم غنج میره از داشتنت.
برای اولین بار داری وارد یه سالن کنسرت- نمایش میشی. اول جو میگیرتت و با اکراه وارد میشی. از دیدن اون همه آدم و صندلی و دیدن اون سن بزرگ جا خوردی. دستت رو میگیرم و از پله ها پایین میریم. از اینکه روی یه صندلی جدا نشستی لذت میبری. از دیدن بازی نورها با موسیقی هیجان زده میشی و یک ریز حرف میزنی. دو ساعت و نیم تمام اون شرایط رو تحمل میکنی. فقط یه آنتراک ده دقیقه ای اون وسط داشتیم و من و تویی که به جای هر کاری به کشف دستشویی اونجا مشغول شدیم! احساس خوب این روزهات از ج... کردن در دستشویی امکان عمومی! میمونم چه کار خوبی در زندگیم کردم که لیاقت داشتن که اینطور پاداش میگیرم و تو رو دارم با این همه همراهیت.
سوار ماشین هستیم و تو سرما خوردی و من که نمی خوام تو این باد و سوز بیرون ببرمت. بهم میگی باز هم ماشین سواری و آهنگ گوش کردن میخوای. میریم جادهی لب رودخونه رو به طرف کوه بالا میریم. از دیدن کوه و رودخونه و درخت و گلها هیجان زده ای و هی به زبون خودت تکرار میکنی که "چقدر قشنگه" . من و یه عالمه خوشی از داشتن همسفر کوچولویی که عین خودم از جاده و ماشین و موسیقی و کوه لذت میبره.
برای اولین بار وارد کلاس بالاتر میشیم. یه هوا جو گرفتت اما سعی میکنی چهره های آشنای دوستات رو ببینی و باهاشون خوش و بش کنی. موقع ترک کلاست باهات خداحافظی میکنم و دستم رو برای "تاچ کردن" میارم جلو. دستم رو میگیری و میمالی به صورتت. دلم میره از عشقی که با هر روزت و با هر لحظه ات بزرگ و بزرگتر میشه و اینجور وقتها همه ی روحم رو از خوشبختی داشتنت پر میکنه.
همراهی تو همهی لحظهها به خصوص وقتی دو نفری هستیم و من خوشحالم که توی دوست داشتنی رو کنارم دارم که با همه ی کودکی کردنهات لذت بردن رو بیشتر و بیشتر میکنی نه فقط برای اینکه پسرم هستی.
برای اولین بار داری وارد یه سالن کنسرت- نمایش میشی. اول جو میگیرتت و با اکراه وارد میشی. از دیدن اون همه آدم و صندلی و دیدن اون سن بزرگ جا خوردی. دستت رو میگیرم و از پله ها پایین میریم. از اینکه روی یه صندلی جدا نشستی لذت میبری. از دیدن بازی نورها با موسیقی هیجان زده میشی و یک ریز حرف میزنی. دو ساعت و نیم تمام اون شرایط رو تحمل میکنی. فقط یه آنتراک ده دقیقه ای اون وسط داشتیم و من و تویی که به جای هر کاری به کشف دستشویی اونجا مشغول شدیم! احساس خوب این روزهات از ج... کردن در دستشویی امکان عمومی! میمونم چه کار خوبی در زندگیم کردم که لیاقت داشتن که اینطور پاداش میگیرم و تو رو دارم با این همه همراهیت.
سوار ماشین هستیم و تو سرما خوردی و من که نمی خوام تو این باد و سوز بیرون ببرمت. بهم میگی باز هم ماشین سواری و آهنگ گوش کردن میخوای. میریم جادهی لب رودخونه رو به طرف کوه بالا میریم. از دیدن کوه و رودخونه و درخت و گلها هیجان زده ای و هی به زبون خودت تکرار میکنی که "چقدر قشنگه" . من و یه عالمه خوشی از داشتن همسفر کوچولویی که عین خودم از جاده و ماشین و موسیقی و کوه لذت میبره.
برای اولین بار وارد کلاس بالاتر میشیم. یه هوا جو گرفتت اما سعی میکنی چهره های آشنای دوستات رو ببینی و باهاشون خوش و بش کنی. موقع ترک کلاست باهات خداحافظی میکنم و دستم رو برای "تاچ کردن" میارم جلو. دستم رو میگیری و میمالی به صورتت. دلم میره از عشقی که با هر روزت و با هر لحظه ات بزرگ و بزرگتر میشه و اینجور وقتها همه ی روحم رو از خوشبختی داشتنت پر میکنه.
همراهی تو همهی لحظهها به خصوص وقتی دو نفری هستیم و من خوشحالم که توی دوست داشتنی رو کنارم دارم که با همه ی کودکی کردنهات لذت بردن رو بیشتر و بیشتر میکنی نه فقط برای اینکه پسرم هستی.
عید اومد بهار اومد میرم به صحرا

به همین سادگی و نرمی بهار اومد. به همین زیبایی. همون مدلی که همیشه میاد بدون اینکه بفهمی. به خودت میایی و میبینی پر از انرژی هستی پر از حس آزادی. میبینی همه ی اون خستگیها و بیحوصلگیهات به کمی چرخش زمین؛ جاش رو میده به یه لبخند بزرگ روی لبت. یادت رفت زمستونی رو که پشت سر گذاشتی. باز گرمای مطبوع خورشید خانوم خزید زیر پوستت و تمام تنت رو داغ کرد.
کارهای امسالم تموم شده. باز اومدن بهار و تموم شدم سال کاری ژاپن و فراموش کردن اون همه خستگی به همین زودی نتیجه اش شد دختری که دلش میخواد بلند بلند بخونه و برقصه و شادی کنه.
آخرین نوشته ی امسال ه دیگه و لابد مثل همه میخوام کلی آرزوی خوب بکنم برای همه ی اونهایی که امسال با من تو این خونه همراه بودند.
من برای خودم و همهی عزیزانم و دوستانم فقط یه آرزو دارم. اون هم اینکه سال نو پر از لحظه هایی باشه که ازشون فقط خاطرههای خوب بمونه؛ هر چی که باشه و هر جوری که هر کدومتون رو خوشحال میکنه همونطور سال آینده براتون ساخته بشه.
در حاشیه: به روی خودم نمیارم اما یه دلیلش هم این بود که دلم نیومده دیدن ساکوراها رو امسال از دست بدم که هی سفر ایران رو عقب میندازم. گیرم دلیل بزرگترش هر چه دیرتر دور شدن از همراه این شش سالهام باشه.
کارهای امسالم تموم شده. باز اومدن بهار و تموم شدم سال کاری ژاپن و فراموش کردن اون همه خستگی به همین زودی نتیجه اش شد دختری که دلش میخواد بلند بلند بخونه و برقصه و شادی کنه.
آخرین نوشته ی امسال ه دیگه و لابد مثل همه میخوام کلی آرزوی خوب بکنم برای همه ی اونهایی که امسال با من تو این خونه همراه بودند.
من برای خودم و همهی عزیزانم و دوستانم فقط یه آرزو دارم. اون هم اینکه سال نو پر از لحظه هایی باشه که ازشون فقط خاطرههای خوب بمونه؛ هر چی که باشه و هر جوری که هر کدومتون رو خوشحال میکنه همونطور سال آینده براتون ساخته بشه.
...عید همگی مبارک...
در حاشیه: به روی خودم نمیارم اما یه دلیلش هم این بود که دلم نیومده دیدن ساکوراها رو امسال از دست بدم که هی سفر ایران رو عقب میندازم. گیرم دلیل بزرگترش هر چه دیرتر دور شدن از همراه این شش سالهام باشه.
دلزده
رشته های ارتباطیم با اینجا یا بریده شده یا پوسیده.
هر چی که هست هر کاری میکنم که باز اون حس نوشتن و گفتن توی این خونه برگرده برنمیگرده. بی خودی گردن بی وقتی و بی کلامی میگذارم. هیچ کدوم نیست. حقیقت اینه که با یه برنامه ی حساب شده میخواستم عادتم رو به اینجا کم کنم. که کردم. یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه عالمه آدمی که میشناسمشون و نمیشناسمشون دارند اینجا حرفهای من رو میخونند. ترسیدم از قضاوت شدن. ترسیدم از اینکه ته دلم رو برای همه بریزم بیرون. نه از روی خود داری یا ملاحظه کاری نه. از روی ترس از نشتاختنها بود که دیدم دیگه دوست ندارم فکرهام رو جلوی چشم کسانی که نمیشناسمشون عریان کنم.
بعد چون اینجا و ارتباطاتی که برام درست کرده بود برام عزیز بود خواستم یه جوری حفظش کنم . که نشد. یا شاید من حس کردم که دیگه اونی که باید باشه نشد.
دلم نمیاد ببندمش. چون این خانوم حنا تکه ای از من ه که تا آخر عمرم با من میمونه و نمیشه که کندش و انداخت کنار یا نمیشه نادیده اش بگیرم. اون دخترکی که اینجا حرفهاش رو میزد به همون سرزندگی داره در من نفس میکشه و من هم چون با همه ی بدخلقی ها و افسردگی ها و خوش هاش دوستش دارم؛ دلم نمیاد که اجازه جولان بهش ندم.
موندم آیا یه تغییر که خیلی بزرگ باشه میتونه کمکم کنه به برگشتن به همون حس و حال قبلی.
شاید این بار خانوم حنای وجودم نباشه که مینویسه. شاید اینبار دختر دیگه ای به زبانی یا لحنی متفاوت بخواد از من و روزها و حسهام بگه. شاید.
هر چی که هست هر کاری میکنم که باز اون حس نوشتن و گفتن توی این خونه برگرده برنمیگرده. بی خودی گردن بی وقتی و بی کلامی میگذارم. هیچ کدوم نیست. حقیقت اینه که با یه برنامه ی حساب شده میخواستم عادتم رو به اینجا کم کنم. که کردم. یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه عالمه آدمی که میشناسمشون و نمیشناسمشون دارند اینجا حرفهای من رو میخونند. ترسیدم از قضاوت شدن. ترسیدم از اینکه ته دلم رو برای همه بریزم بیرون. نه از روی خود داری یا ملاحظه کاری نه. از روی ترس از نشتاختنها بود که دیدم دیگه دوست ندارم فکرهام رو جلوی چشم کسانی که نمیشناسمشون عریان کنم.
بعد چون اینجا و ارتباطاتی که برام درست کرده بود برام عزیز بود خواستم یه جوری حفظش کنم . که نشد. یا شاید من حس کردم که دیگه اونی که باید باشه نشد.
دلم نمیاد ببندمش. چون این خانوم حنا تکه ای از من ه که تا آخر عمرم با من میمونه و نمیشه که کندش و انداخت کنار یا نمیشه نادیده اش بگیرم. اون دخترکی که اینجا حرفهاش رو میزد به همون سرزندگی داره در من نفس میکشه و من هم چون با همه ی بدخلقی ها و افسردگی ها و خوش هاش دوستش دارم؛ دلم نمیاد که اجازه جولان بهش ندم.
موندم آیا یه تغییر که خیلی بزرگ باشه میتونه کمکم کنه به برگشتن به همون حس و حال قبلی.
شاید این بار خانوم حنای وجودم نباشه که مینویسه. شاید اینبار دختر دیگه ای به زبانی یا لحنی متفاوت بخواد از من و روزها و حسهام بگه. شاید.
یکم-روزهایی که میگذرند بیشتر حس و حال گذر زمان در هالهای از غبار رو دارند. انگار بگیر مستانه در تاریک و روشنی روز توی بیشهای مهآلود طی طریق کنی. نه انتهای راه معلوم ه نه حتی میبینی که مسیرت چه شکلی ه. فقط حس رهاییست و بس.
انگار بگیر روی زمین راه نمیری؛ میخرامی سرخوشانه با آزادیت از قید تعلق به بیشتر بندهای که به روحت زده بودی.
دوم-میترسم از روزی که نتونم با نظر راسخ پسرم رو به خوبی و بدی راهنماییش کنم. که نتونم بهش بگم کدوم راه درست ه وکدوم غلط. مرز خیر و شر به هم تنیده شده و به نظر میاد دیگه هیچ وقت نتونم از هم تشخیصش بدم.
سوم-بیماری ه جدید ه که ننویسی اما مدام در لحظه هات درگیر نوشتن ذهنی باشی؟ یعنی خوب شدنی در کار هست یا این بیماری نتبیجه یه چند سالی وبلاگ نویسی و بعد ترک عادت ه؟ خوب میشم آیا؟
و آخر-در راستای فیلمهای اخیرن دیده شده.
این و این
انگار بگیر روی زمین راه نمیری؛ میخرامی سرخوشانه با آزادیت از قید تعلق به بیشتر بندهای که به روحت زده بودی.
دوم-میترسم از روزی که نتونم با نظر راسخ پسرم رو به خوبی و بدی راهنماییش کنم. که نتونم بهش بگم کدوم راه درست ه وکدوم غلط. مرز خیر و شر به هم تنیده شده و به نظر میاد دیگه هیچ وقت نتونم از هم تشخیصش بدم.
سوم-بیماری ه جدید ه که ننویسی اما مدام در لحظه هات درگیر نوشتن ذهنی باشی؟ یعنی خوب شدنی در کار هست یا این بیماری نتبیجه یه چند سالی وبلاگ نویسی و بعد ترک عادت ه؟ خوب میشم آیا؟
و آخر-در راستای فیلمهای اخیرن دیده شده.
این و این
روزمره
1. به هم خوردن اقتصاد آمریکا پرش به ما هم که رده ی چندم این جریان بودیم گرفت و زد و چرخ زندگیمون رو پنچر کرد. داریم هلک و تلک خودمون رو میکشیم. تا کی و کجا خودمون هم نمیدونیم.
2.گاهی انقدر همه چیز قاطی میشه و چنان کنترل اوضاع از دستت خارج میشه که دیگه تنها کاری که از دستت برمیاد خندیدن به زمانه و زدن به رگ بیخیالی ه. از منظر دیوانه نشدن عرض میکنم.
3. "خاله بازی" رو دوست نداشتم. شاید چون به فاصله ی یک روز از "بازی آخر بانو" شروع کردم به خوندنش. وسطاش حوصله ام سر رفت. یه جاهاییش خوب بود البته.
نمیدونم تو کدوم کتاب خوندم که میگفت گاهی همه ی کتاب نوشته میشه که یک جمله رو توش بگه(فکر کنم کافه پیانو بود. در ضمن از این یکی هم خوشم نیومد.)
خلاهصه اینکه تمام این خاله بازی یه طرف یه جمله اون آخرهاش هم یه طرف . یه جاییش ناهید به خودش میگه" ما تمام این سالها در پی مفاهیم دویدیم به جای احساس و غریزه.-نقل به مضمون-"
یا سلیقهی من کج شده یا خیلی سخت.
4. بنجامین باتن رو نصفه دیدم و تو کف بقیه اش موندم. امیدوارم این یکی امیدوار کننده باشه.
این فایلی که من داشتم صداش از قسمتی که بنجامین برمیگرده خونهی سالمندان قطع بود تا آخرش. حالا کی بشه من دوباره وقت کنم بشینم دانلودش کنم خدا میدونه. احتمالن مثل خیلی از فیلمهای دیگه ی این چند سال انقدر مشمول مرور زمان میشه که دیگه از تب و تابش می افتیم.
5. انقدر سام خوب شده. انقدر با هم حال میکنیم. بعد از یه دوره وحشتناک لجبازی و گریه و گیر دادن و قشقرق به پا کردن دوباره شده همون سام دوست داشتنی و با یه سنس آو هیمور دلچسب.
شروع کرده به تکرار همه ی چیزهایی که میشنوه. و تو همین دوران هست که ما هم مثل خیلی از مامان و بابا ها هی ازش میخواهیم چیزهای سخت بگه وبعد هی میخندیم از غلط گفتنش.
عین همه ی مامان و بابا ها لوسیم. میدونم.
6.همین ها دیگه.
2.گاهی انقدر همه چیز قاطی میشه و چنان کنترل اوضاع از دستت خارج میشه که دیگه تنها کاری که از دستت برمیاد خندیدن به زمانه و زدن به رگ بیخیالی ه. از منظر دیوانه نشدن عرض میکنم.
3. "خاله بازی" رو دوست نداشتم. شاید چون به فاصله ی یک روز از "بازی آخر بانو" شروع کردم به خوندنش. وسطاش حوصله ام سر رفت. یه جاهاییش خوب بود البته.
نمیدونم تو کدوم کتاب خوندم که میگفت گاهی همه ی کتاب نوشته میشه که یک جمله رو توش بگه(فکر کنم کافه پیانو بود. در ضمن از این یکی هم خوشم نیومد.)
خلاهصه اینکه تمام این خاله بازی یه طرف یه جمله اون آخرهاش هم یه طرف . یه جاییش ناهید به خودش میگه" ما تمام این سالها در پی مفاهیم دویدیم به جای احساس و غریزه.-نقل به مضمون-"
یا سلیقهی من کج شده یا خیلی سخت.
4. بنجامین باتن رو نصفه دیدم و تو کف بقیه اش موندم. امیدوارم این یکی امیدوار کننده باشه.
این فایلی که من داشتم صداش از قسمتی که بنجامین برمیگرده خونهی سالمندان قطع بود تا آخرش. حالا کی بشه من دوباره وقت کنم بشینم دانلودش کنم خدا میدونه. احتمالن مثل خیلی از فیلمهای دیگه ی این چند سال انقدر مشمول مرور زمان میشه که دیگه از تب و تابش می افتیم.
5. انقدر سام خوب شده. انقدر با هم حال میکنیم. بعد از یه دوره وحشتناک لجبازی و گریه و گیر دادن و قشقرق به پا کردن دوباره شده همون سام دوست داشتنی و با یه سنس آو هیمور دلچسب.
شروع کرده به تکرار همه ی چیزهایی که میشنوه. و تو همین دوران هست که ما هم مثل خیلی از مامان و بابا ها هی ازش میخواهیم چیزهای سخت بگه وبعد هی میخندیم از غلط گفتنش.
عین همه ی مامان و بابا ها لوسیم. میدونم.
6.همین ها دیگه.
خوابزده
1.شاید تمام زجر بیخواب شدن بعد از گریهی سام و شمردن دقیقهها تا روشنشدن آسمون، به دیدن خندهی بلند توی خواب پسرک می ارزید.
2. توی همون ساعتهای بیخوابی به همه جا سفر کردم. سوار ماشین زمان شدم و رفتم به روزهای دور.
باورم نشد که این منی که توی این لباسها و این گوشهی دنیا دراز کشیده و منتظر صبح شدن ه، همون دخترکی ه که یه شب وقتی پدرش دیر رفت دنبالش بعد از کلاس زبان و مجبور شد چهلوپنج دقیقه کنار در موسسه سرپا بایسته؛ معنی اضطراب رو فهمید.
همون دخترکی ه که کنار دست پدر بزرگش وقتی اون مشغول شستستن ظرفها بود، میایستاد و میخواست که براش قصهی بزرگ شدن برادره رو بگند. قصه هایی که هنوز یادش مونده.
باورم نشد همون دختری ه که ساعت ده دقیقه به دو از مدرسه میرسید خونه. دو ناهار میخورد. دوونیم میرفت توی اتاقش و تا پنج وربع درس میخوند. اگه روز فرد بود یک ساعتی رو استراحت میکرد و بیسکوییت مادر و شیر میخورد وقتی تلویزیون یا فیلم میدید. اگه روز فرد بود آماده میشد بره کلاس زبان. ساعت هشت برسه خونه شام بخوره و دوباره از نه درس بخونه تا آخر شب. و آخرین نفری باشه که میخوابید.
باورم نشد اون همه سال زندگیم انقدر منظم بوده که حتی ساعتهاش رو هم به خاطر سپردم.
باورم نشد تمام اون دخترکانی رو که در من زندگی کردند تا اون لحظه و منی رو ساختند که تو اون لحظه دراز کشیده بود توی جام.
برگشتم و به صورت ش و پسرک توی خواب نگاه کردم تا مطمین شم از بودن خودم در اون لحظه. انگار فقط این دوتا من رو به این زمان میتونستند برگردونند.
نفهمیدم کی خوابم برد.
3. توی رختخوابها نشستیم با یه کاسه آجیل، بیتوجه به غرهای ش در مورد کثیف کردن جامون. من تخمه شکستم و به سام دادم. سهم خودم هم شد بادوم و نخودچی دو آتیشه ی سوغاتیهای مامان. کدبانوها... رو دیدم و آخرش یه گریه ی حسابی کردم.
4.توی همون لحظه های بیخوابی شدیدن دچار نوستالژی "سبزی خوردن پاک کردن" شدم.
یادم نیومد آخرین بار کی بود که نشستم دونه دونه تربچهها رو از برگهاشون جدا کردم و روی کلههاشون رو قاچ چهارگوش زدم. یا پیازچهها رو از کمر جدا کردم و سرشون رو کندم. برگهای تازه ی ریحون و ریحون بنفش رو از ساقه جدا کردم و ریختم توی ظرف.
دلم خواست یه دسته سبزی خوردن داشتم ومینشستم به نوازش برگهای خوش بوی نعنا. یا دستم رو میگذاشتم سرشاخههای ترخون و میکشیدم تا پایین که برگها توی دستم جمع بشه.
بعد حتمن آب و نمک رو میبستم به ظرفم و مینشستم به انتظار تمیز شدنشون. دلم یه آبکش قرمز پلاستیکی خواست تا سبزیهای تازه رو بشورم توش.
یه مشت از این سبزیها با پنیر و بوی نون چه غوغایی به پا میتونست بکنه.
5.پیرو همین فکرها به شدت گرسنه شدم.
6. از شکم جدیدن دوباره قلنبه شدهام خجالت کشیدم طرف آشپزخونه برم. یادم اومد به خودم قول دادم کمی اگه زحمتی نباشه کمتر بخورم!
7.از یکشنبه شب که اون سه تا دختره رو توی کافی شاپ دیدم که بساطشون رو روی میزها پهن کرده بودند و درس میخوندند دلم برای روشنک و روزهای امتحان دانشگاه که میز خونه ی ما یا اونها میشد پر از کتاب و جزوه و با هم درس میخوندیم تنگ شد.
یادم اومد به نگین و همه روزهای دبیرستان و گاهن قبلترش و درس خوندن و نخوندنهامون با هم.
حتی یادم اومد به انوشه و میترا و همون یه دونه امتحانی که با هم دادیم و با هم براش درس خوندیم و خندیدیم.
یادم اومد به همه ی خاطره های تلخ وشیرین گذشته با دوستانی که جوونی کردن من کنارشون زیبا شد.
8.فکر کردم و فکر کردم و به اینجا رسیدم که انقدر پراز خاطره ام و لحظههای به یادموندنی و انقدر زندگی رو توی سالهای قبل از ازدواج تجربه کردم که حتی برای لحظه ای هم دلم نمی خواد برگردم به گذشته. شاید گاهی دچار دلتنگی بشم اما دیگه دلم مجردی نمیخواد. اشباعم از همهی تجربههایی که میشد داشت. یه خنده ی بزرگ اومد روی لبم که هیچ حسرتی از گذشته همراهم نمونده. زندگی کردم همه ی لحظه هام رو.
9.از لحظه های متاهل و مادر بودنم مطمین نیستم بس که تمامش در سایهی این غربت خود کرده بوده. متاسفم از لذتی که میتونستم با بودن این دو تا همراه دوست داشتنیم ببرم و به کمال نبردم.
10.به مامان فکر کردم که همین نزدیکی به فاصلهی بیست دقیقهای با قطار ه؛ و خوبه که تا ده روز دیگه هر وقت بخوام زودی میبینمش.
به مادر و برادر "ش" فکر کردم که چقدر دلم میخواست نزدیکشون بودیم تا هر وقت هوس راحتی کردیم بریم پیششون. یا مامان بزرگ که هر وقت خواستم برم استراحت مطلق برم اونجا. یا عمه کوچیک ه که هر وقت دلم یه سیر حرف زدن و گشتن و و خرید و ترشی خواست بار سفر ببندم و برم اصفهان پیشش. یا بقیه که هر کدوم یه چیزی برای بهترین بودن دارند و میشه باهاشون دنیایی خوشی رو تجربه کرد.
11.دلم خواست پاشم چند صفحهی آخر "کافه کاکاءو"- مرسی سحر عزیزم از کادوت- یا ادامهی "بازی آخر بانو" رو بخونم اما دیدم نه میشه چراغ رو روشن کرد نه دلم میخواد با زجر نور چراغ خواب، کتاب بخونم. بی خیالش شدم.
دلم خواست بیام دوری این طرفها بزنم یا فیلمی ببینم اما دیدم با این فن خراب نوتبوک همه رو از خواب بیدار میکنم. بیخیالش شدم.
12.دلم برای پدر و پدربزرگم تنگ شد. دلم برای اون یکی مادر بزرگ ه که کمی بعد از پدر- پسرش رفت تنگ شد. دلم برای دختر عمه ه و همه ی شبهایی که تا صبح نمیذاشتم بخوابه و ازش میخواستم یکم دیگه بیدار بمونیم و حرف بزنیم تنگ شد.
کاش حداقل نزدیک خاکشون بودم.
13.فیلم ترسناک به خصوص ژاپنیش با اون عشقی که به استفاده از دختربچه در نقشهای ترسناک دارند.
2. توی همون ساعتهای بیخوابی به همه جا سفر کردم. سوار ماشین زمان شدم و رفتم به روزهای دور.
باورم نشد که این منی که توی این لباسها و این گوشهی دنیا دراز کشیده و منتظر صبح شدن ه، همون دخترکی ه که یه شب وقتی پدرش دیر رفت دنبالش بعد از کلاس زبان و مجبور شد چهلوپنج دقیقه کنار در موسسه سرپا بایسته؛ معنی اضطراب رو فهمید.
همون دخترکی ه که کنار دست پدر بزرگش وقتی اون مشغول شستستن ظرفها بود، میایستاد و میخواست که براش قصهی بزرگ شدن برادره رو بگند. قصه هایی که هنوز یادش مونده.
باورم نشد همون دختری ه که ساعت ده دقیقه به دو از مدرسه میرسید خونه. دو ناهار میخورد. دوونیم میرفت توی اتاقش و تا پنج وربع درس میخوند. اگه روز فرد بود یک ساعتی رو استراحت میکرد و بیسکوییت مادر و شیر میخورد وقتی تلویزیون یا فیلم میدید. اگه روز فرد بود آماده میشد بره کلاس زبان. ساعت هشت برسه خونه شام بخوره و دوباره از نه درس بخونه تا آخر شب. و آخرین نفری باشه که میخوابید.
باورم نشد اون همه سال زندگیم انقدر منظم بوده که حتی ساعتهاش رو هم به خاطر سپردم.
باورم نشد تمام اون دخترکانی رو که در من زندگی کردند تا اون لحظه و منی رو ساختند که تو اون لحظه دراز کشیده بود توی جام.
برگشتم و به صورت ش و پسرک توی خواب نگاه کردم تا مطمین شم از بودن خودم در اون لحظه. انگار فقط این دوتا من رو به این زمان میتونستند برگردونند.
نفهمیدم کی خوابم برد.
3. توی رختخوابها نشستیم با یه کاسه آجیل، بیتوجه به غرهای ش در مورد کثیف کردن جامون. من تخمه شکستم و به سام دادم. سهم خودم هم شد بادوم و نخودچی دو آتیشه ی سوغاتیهای مامان. کدبانوها... رو دیدم و آخرش یه گریه ی حسابی کردم.
4.توی همون لحظه های بیخوابی شدیدن دچار نوستالژی "سبزی خوردن پاک کردن" شدم.
یادم نیومد آخرین بار کی بود که نشستم دونه دونه تربچهها رو از برگهاشون جدا کردم و روی کلههاشون رو قاچ چهارگوش زدم. یا پیازچهها رو از کمر جدا کردم و سرشون رو کندم. برگهای تازه ی ریحون و ریحون بنفش رو از ساقه جدا کردم و ریختم توی ظرف.
دلم خواست یه دسته سبزی خوردن داشتم ومینشستم به نوازش برگهای خوش بوی نعنا. یا دستم رو میگذاشتم سرشاخههای ترخون و میکشیدم تا پایین که برگها توی دستم جمع بشه.
بعد حتمن آب و نمک رو میبستم به ظرفم و مینشستم به انتظار تمیز شدنشون. دلم یه آبکش قرمز پلاستیکی خواست تا سبزیهای تازه رو بشورم توش.
یه مشت از این سبزیها با پنیر و بوی نون چه غوغایی به پا میتونست بکنه.
5.پیرو همین فکرها به شدت گرسنه شدم.
6. از شکم جدیدن دوباره قلنبه شدهام خجالت کشیدم طرف آشپزخونه برم. یادم اومد به خودم قول دادم کمی اگه زحمتی نباشه کمتر بخورم!
7.از یکشنبه شب که اون سه تا دختره رو توی کافی شاپ دیدم که بساطشون رو روی میزها پهن کرده بودند و درس میخوندند دلم برای روشنک و روزهای امتحان دانشگاه که میز خونه ی ما یا اونها میشد پر از کتاب و جزوه و با هم درس میخوندیم تنگ شد.
یادم اومد به نگین و همه روزهای دبیرستان و گاهن قبلترش و درس خوندن و نخوندنهامون با هم.
حتی یادم اومد به انوشه و میترا و همون یه دونه امتحانی که با هم دادیم و با هم براش درس خوندیم و خندیدیم.
یادم اومد به همه ی خاطره های تلخ وشیرین گذشته با دوستانی که جوونی کردن من کنارشون زیبا شد.
8.فکر کردم و فکر کردم و به اینجا رسیدم که انقدر پراز خاطره ام و لحظههای به یادموندنی و انقدر زندگی رو توی سالهای قبل از ازدواج تجربه کردم که حتی برای لحظه ای هم دلم نمی خواد برگردم به گذشته. شاید گاهی دچار دلتنگی بشم اما دیگه دلم مجردی نمیخواد. اشباعم از همهی تجربههایی که میشد داشت. یه خنده ی بزرگ اومد روی لبم که هیچ حسرتی از گذشته همراهم نمونده. زندگی کردم همه ی لحظه هام رو.
9.از لحظه های متاهل و مادر بودنم مطمین نیستم بس که تمامش در سایهی این غربت خود کرده بوده. متاسفم از لذتی که میتونستم با بودن این دو تا همراه دوست داشتنیم ببرم و به کمال نبردم.
10.به مامان فکر کردم که همین نزدیکی به فاصلهی بیست دقیقهای با قطار ه؛ و خوبه که تا ده روز دیگه هر وقت بخوام زودی میبینمش.
به مادر و برادر "ش" فکر کردم که چقدر دلم میخواست نزدیکشون بودیم تا هر وقت هوس راحتی کردیم بریم پیششون. یا مامان بزرگ که هر وقت خواستم برم استراحت مطلق برم اونجا. یا عمه کوچیک ه که هر وقت دلم یه سیر حرف زدن و گشتن و و خرید و ترشی خواست بار سفر ببندم و برم اصفهان پیشش. یا بقیه که هر کدوم یه چیزی برای بهترین بودن دارند و میشه باهاشون دنیایی خوشی رو تجربه کرد.
11.دلم خواست پاشم چند صفحهی آخر "کافه کاکاءو"- مرسی سحر عزیزم از کادوت- یا ادامهی "بازی آخر بانو" رو بخونم اما دیدم نه میشه چراغ رو روشن کرد نه دلم میخواد با زجر نور چراغ خواب، کتاب بخونم. بی خیالش شدم.
دلم خواست بیام دوری این طرفها بزنم یا فیلمی ببینم اما دیدم با این فن خراب نوتبوک همه رو از خواب بیدار میکنم. بیخیالش شدم.
12.دلم برای پدر و پدربزرگم تنگ شد. دلم برای اون یکی مادر بزرگ ه که کمی بعد از پدر- پسرش رفت تنگ شد. دلم برای دختر عمه ه و همه ی شبهایی که تا صبح نمیذاشتم بخوابه و ازش میخواستم یکم دیگه بیدار بمونیم و حرف بزنیم تنگ شد.
کاش حداقل نزدیک خاکشون بودم.
13.فیلم ترسناک به خصوص ژاپنیش با اون عشقی که به استفاده از دختربچه در نقشهای ترسناک دارند.
روزانه نویسی
آخرین قاشق مونده ته بشقاب غذا رو بلعیدم؛ درست قبل از اینکه برای دوستی کامنت بذارم. شب زیاد خوابیدم و هنوز کسلیش از بین نرفته.
از صبح تا همین نیم ساعت پیش کلاس داشتم . بین دو تا برک یه سری رفتم خرید برای خونه و یه سری برای خودم با کادوهای نقدی ش*، هدیه سالگرد ازدواج خریدم.
حالا من ام و خونه ای که چند روزی میشه چشم روی کثیفیهاش بستم تا یه وقتی پیدا کنم و حالی بهش بدم. خونه البته مثل همیشه مرتب ه. برای همین ه که هر وقت میگم میخوام خونه رو تمیز کنم ش میگه اون که تمیزه. ور مونیکایی من ه که با همه ی درمانی که روی خودم انجام میدم هنوز درست نشده. اما خیلی بهتر ه. بالاخره من هم یه روزی خوب میشم! درست دو ساعت زمان دارم تا رفتن به دنبال سام و میخوام همه کارهام تموم بشه.
شام از اون دم پختهایی که هر دو دوستش داریم درست میکنم. با سوسیس برای فردای ش و گوشت کبابی برای سام. این دو سه جور شام پختن آخرش من رو دق میده.
سام سرما خورده و دیروز دستم به دکتر و بیمارستان و تحمل بداخلاقی هاش بند بود. خدا میدونه این بار چند هفته طول بکشه.
باید یه عالمه کانجی بخونم که نه حالش رو دارم نه وقتش رو. شاید آخر شب بعد از اینکه قسمت آخر کدبانوهای مستاصل رو که هنوز وقت نکردیم ببینیم، دیدم.
پاشم که همینجوری یه ربعش رفت. پاشم که گلهای زبون بسته فریاد تشنگیشون گوش فلک رو کر کرد.
*ش همون شوشوی دوست داشتنی خودم - که متاسفانه به ابتذال کشیده شد توسط یه عده با استفاده لوس شون-یا شاهرخ جدی ه که فقط وقت حرفهای جدی ازش استفاده میکنم.
از صبح تا همین نیم ساعت پیش کلاس داشتم . بین دو تا برک یه سری رفتم خرید برای خونه و یه سری برای خودم با کادوهای نقدی ش*، هدیه سالگرد ازدواج خریدم.
حالا من ام و خونه ای که چند روزی میشه چشم روی کثیفیهاش بستم تا یه وقتی پیدا کنم و حالی بهش بدم. خونه البته مثل همیشه مرتب ه. برای همین ه که هر وقت میگم میخوام خونه رو تمیز کنم ش میگه اون که تمیزه. ور مونیکایی من ه که با همه ی درمانی که روی خودم انجام میدم هنوز درست نشده. اما خیلی بهتر ه. بالاخره من هم یه روزی خوب میشم! درست دو ساعت زمان دارم تا رفتن به دنبال سام و میخوام همه کارهام تموم بشه.
شام از اون دم پختهایی که هر دو دوستش داریم درست میکنم. با سوسیس برای فردای ش و گوشت کبابی برای سام. این دو سه جور شام پختن آخرش من رو دق میده.
سام سرما خورده و دیروز دستم به دکتر و بیمارستان و تحمل بداخلاقی هاش بند بود. خدا میدونه این بار چند هفته طول بکشه.
باید یه عالمه کانجی بخونم که نه حالش رو دارم نه وقتش رو. شاید آخر شب بعد از اینکه قسمت آخر کدبانوهای مستاصل رو که هنوز وقت نکردیم ببینیم، دیدم.
پاشم که همینجوری یه ربعش رفت. پاشم که گلهای زبون بسته فریاد تشنگیشون گوش فلک رو کر کرد.
*ش همون شوشوی دوست داشتنی خودم - که متاسفانه به ابتذال کشیده شد توسط یه عده با استفاده لوس شون-یا شاهرخ جدی ه که فقط وقت حرفهای جدی ازش استفاده میکنم.
Success is the ability to go from one failure to another with no loss of enthusiasm
1.اگه اینطور باشه که Today's fortune من مثگه- اشاراه به تایتل- پس من در این مدت داون بودن به معنی واقعی یه لوزر حسابی بودم با همه جونی که میکندم و زحمتهایی که میکشیدم!؟
2. هنوز به دو هزار و نه عادت نکردم با اینکه هشتاش رفته. به همین برق و باد بقیه اش هم میره.
چون احساس من هنوز کمی رنگ و بوی موندگی دوهزار و هشت رو داره اینه که با همه ی تاخیر میشه که باز هم آرزوهای خوب بکنم برای همه ی دوستانی که به هر حال این تغییر سال توی زندگیهاشون تاثیر داره. آره این همه حرف زدم که بگم یه عالمه آرزوی خوب یا نه اصلن یه آرزوی خوب برای همه ی اونهایی که من توی این خونه باهاشون آشنا شدم. امیدوارم همگی به اون چیزی که میتونه زندگی تون رو بهتر کنه و شادترتون کنه و واقعن بهش نیاز دارید تا دنیاتون قشنگتر بشه برسید.
3.سال قبل بدترین سال زندگی بود برام با اون همه حجم خستگی و کسالت و افسردگی. امسال برای خودم فقط آرزو میکنم که دیگه خودم رو در هیچ مرحله ای جا نذارم و دیگه هیچ وقت اینهمه به خودم سخت نگیرم.
ببینم معلومه که یه عالمه حرف دارم و زمان نه؟
4.من همیشه جاهلانه فکر میکردم بچه های هشت تا ده ساله رو دوست ندارم و ازشون فراری بودم. حالا میفهمم که بچه ها بهترین سنشون همین دو - سه ساله وقتی دردسرهای کودکی رو پشت سر گذاشتند اما هنوز روحشون کودک ه. وقتی هنوز ناهنجاریهای نوجوانی شروع نشده اما به قد یه نوجوان درک دارند از دنیا و آدمهای اطرافشون.
بی صبرانه منتظر یک عدد سام ده ساله هستم.
تو پرانتز بگم نه اینکه بخوام زود بگذره اما از حالا از فکر داشتن یه پسر این سنی کلی ذوق میکنم.
5.یکی از بامزه ترین و تلخترین اتفاقات در کل دوران وبلاگ نویسیم این بود که نوشتن از این حال و احوال بدی که گذروندم (و هنوز هم کاملن تموم نشده) باعث شد همسرم نگران این بشه که دیگران نکنه تمام این احوالات رو از چشم اون ببینند.
آقا من اول به شما همین جا اعلام میکنم که خیلی زرنگی بیاینکه هیچ بروزی بدی اینجا رو میخونی ها! بعد هم بابا من که دستم برای تو و خیلی از آدمهای اینجا روست. همه میدونند که مشکل من یه عالمه کاری ه که خودم سر خودم ریختم مشکل من تنهایی و نداشتن یه دونه دوست صمیمی ه وقتی آدم دوست شدنم. مشکل من با این مملکت بی روح و منظم و پر استرس ه که برای یه کیف مهد بچه بستن هم به آدم دچار تشویش میشه که نکنه یه اشکالی داشته باشه بهش یه چیزی بگن و دنبالش احساس کنی که آخ منکه مال این مملکت نیستم بدونم باید اندازه پلاستیک پوشک بچه چقدر باشه! مشکل من اینه که شش سال و نیم ه دارم جایی زندگی میکنم که قد یه سوزن تعلق خاطر به هیچ چیز و هیچ جاییش ندارم و حتی امید به اینکه بهش تعلق خاطر پیدا کنم هم ندارم. یعنی حتی مهاجر هم نیستم که دلم خوش باشه بعد یه مدت اینجایی میشم. بچه ام به زبونی داره زبون باز میکنه که من هیچ حس و خاطرهی کودکانه که هیچ نوجوانانه و بزرگسالانه هم بهش ندارم...
قرار نبود باز شروع کنم.
فقط خواستم بگم این شوهر من ماه ه. قد یه دنیا. بحث میکنیم سر همون چیزهایی که احتمالن هیچ وقت حل نمیشه و هیچ مشکل اساسی درست نمیکنه و در ذات هر رابطهای وجود داره. هنوز هم وقتی که دور از روزمرگیها نگاهش میکنم مثل همون روزهای هفت سال پیش توی دلم پروانه میلوله.
6.ساعت نشون میده که سه دقیقه از پنج گذشته. به مامان قول دادم که 5 برگردم تا بتونه بعد از سه روز که از اومدنش میگذره و همش خونه بودیم بره بیرون. اینه که بقیه اش باشه تا سر فرصت بنویسم.
13.سال موش.
2. هنوز به دو هزار و نه عادت نکردم با اینکه هشتاش رفته. به همین برق و باد بقیه اش هم میره.
چون احساس من هنوز کمی رنگ و بوی موندگی دوهزار و هشت رو داره اینه که با همه ی تاخیر میشه که باز هم آرزوهای خوب بکنم برای همه ی دوستانی که به هر حال این تغییر سال توی زندگیهاشون تاثیر داره. آره این همه حرف زدم که بگم یه عالمه آرزوی خوب یا نه اصلن یه آرزوی خوب برای همه ی اونهایی که من توی این خونه باهاشون آشنا شدم. امیدوارم همگی به اون چیزی که میتونه زندگی تون رو بهتر کنه و شادترتون کنه و واقعن بهش نیاز دارید تا دنیاتون قشنگتر بشه برسید.
3.سال قبل بدترین سال زندگی بود برام با اون همه حجم خستگی و کسالت و افسردگی. امسال برای خودم فقط آرزو میکنم که دیگه خودم رو در هیچ مرحله ای جا نذارم و دیگه هیچ وقت اینهمه به خودم سخت نگیرم.
ببینم معلومه که یه عالمه حرف دارم و زمان نه؟
4.من همیشه جاهلانه فکر میکردم بچه های هشت تا ده ساله رو دوست ندارم و ازشون فراری بودم. حالا میفهمم که بچه ها بهترین سنشون همین دو - سه ساله وقتی دردسرهای کودکی رو پشت سر گذاشتند اما هنوز روحشون کودک ه. وقتی هنوز ناهنجاریهای نوجوانی شروع نشده اما به قد یه نوجوان درک دارند از دنیا و آدمهای اطرافشون.
بی صبرانه منتظر یک عدد سام ده ساله هستم.
تو پرانتز بگم نه اینکه بخوام زود بگذره اما از حالا از فکر داشتن یه پسر این سنی کلی ذوق میکنم.
5.یکی از بامزه ترین و تلخترین اتفاقات در کل دوران وبلاگ نویسیم این بود که نوشتن از این حال و احوال بدی که گذروندم (و هنوز هم کاملن تموم نشده) باعث شد همسرم نگران این بشه که دیگران نکنه تمام این احوالات رو از چشم اون ببینند.
آقا من اول به شما همین جا اعلام میکنم که خیلی زرنگی بیاینکه هیچ بروزی بدی اینجا رو میخونی ها! بعد هم بابا من که دستم برای تو و خیلی از آدمهای اینجا روست. همه میدونند که مشکل من یه عالمه کاری ه که خودم سر خودم ریختم مشکل من تنهایی و نداشتن یه دونه دوست صمیمی ه وقتی آدم دوست شدنم. مشکل من با این مملکت بی روح و منظم و پر استرس ه که برای یه کیف مهد بچه بستن هم به آدم دچار تشویش میشه که نکنه یه اشکالی داشته باشه بهش یه چیزی بگن و دنبالش احساس کنی که آخ منکه مال این مملکت نیستم بدونم باید اندازه پلاستیک پوشک بچه چقدر باشه! مشکل من اینه که شش سال و نیم ه دارم جایی زندگی میکنم که قد یه سوزن تعلق خاطر به هیچ چیز و هیچ جاییش ندارم و حتی امید به اینکه بهش تعلق خاطر پیدا کنم هم ندارم. یعنی حتی مهاجر هم نیستم که دلم خوش باشه بعد یه مدت اینجایی میشم. بچه ام به زبونی داره زبون باز میکنه که من هیچ حس و خاطرهی کودکانه که هیچ نوجوانانه و بزرگسالانه هم بهش ندارم...
قرار نبود باز شروع کنم.
فقط خواستم بگم این شوهر من ماه ه. قد یه دنیا. بحث میکنیم سر همون چیزهایی که احتمالن هیچ وقت حل نمیشه و هیچ مشکل اساسی درست نمیکنه و در ذات هر رابطهای وجود داره. هنوز هم وقتی که دور از روزمرگیها نگاهش میکنم مثل همون روزهای هفت سال پیش توی دلم پروانه میلوله.
6.ساعت نشون میده که سه دقیقه از پنج گذشته. به مامان قول دادم که 5 برگردم تا بتونه بعد از سه روز که از اومدنش میگذره و همش خونه بودیم بره بیرون. اینه که بقیه اش باشه تا سر فرصت بنویسم.
13.سال موش.
من از خودم خالی شدم.
وقتی اینهمه حرف ننوشته ته دلت میمونه چنان زنگی میزنه که دیگه هیچ نالهای، دردودلی، سخنی ازش بر نمیاد و هیچ گره ای رو باز نمیکنه.
با همهی فاصله ام از زندگی که تو این چند سال اتفاق افتاد و من راه برگشت رو با همهی نشونههایی که گذاشته بودم گم کردم اما هیچ وقت فکر نمیکردم با کلمههام غریبه بشم که شدم. فکر نمی کردم وقت نوشتن و گفتن که شد کم بیارم که آوردم.
یکی باید من رو با خودم آشتی بده؛ بعد با زندگی ؛بعد با حرفهام تا شاید از یه جایی این کوه یخی شروع کنه به آب شدن. اون یه نفر حتمن خودمم که موندم چطور دست خودم رو از ته چاه خودم بگیرم و بکشم بالا.
موندم حیرون اینکه کجای این مسیر جا موندم از خودم. کجا روحم رو گذاشتم و رد شدم. من چرا نفهمیدم دارم خالی میشم از همه چیز.
تنها روزنهی باقی موندهی اتصال من به این دنیا و این زندگی مادرانگیم ه که دو دستی چسبیدمش یه وقت همین نور رو هم از دست ندم.
وقتی هم بنویسم اینجوری میشه که دل خودم رو هم به درد میاره. همون بهتر که نگفته بمونم.
با همهی فاصله ام از زندگی که تو این چند سال اتفاق افتاد و من راه برگشت رو با همهی نشونههایی که گذاشته بودم گم کردم اما هیچ وقت فکر نمیکردم با کلمههام غریبه بشم که شدم. فکر نمی کردم وقت نوشتن و گفتن که شد کم بیارم که آوردم.
یکی باید من رو با خودم آشتی بده؛ بعد با زندگی ؛بعد با حرفهام تا شاید از یه جایی این کوه یخی شروع کنه به آب شدن. اون یه نفر حتمن خودمم که موندم چطور دست خودم رو از ته چاه خودم بگیرم و بکشم بالا.
موندم حیرون اینکه کجای این مسیر جا موندم از خودم. کجا روحم رو گذاشتم و رد شدم. من چرا نفهمیدم دارم خالی میشم از همه چیز.
تنها روزنهی باقی موندهی اتصال من به این دنیا و این زندگی مادرانگیم ه که دو دستی چسبیدمش یه وقت همین نور رو هم از دست ندم.
وقتی هم بنویسم اینجوری میشه که دل خودم رو هم به درد میاره. همون بهتر که نگفته بمونم.
یک مادرانهی ساده در دو سال و اندی سالگی
و یه روزی میشه که همه ی پسر بچهها ماشینهاشون رو هوا میکنند و چرخهاش رو میچرخونند و کیف میکنند.
و البته بعضی از این پسر بچهها همون روزها پدر و مادرشون رو زیر ضربات شمشیر و اسلحه و مشت و لگد بنا به انیمیشن یا فیلم مورد علاقهشون له و لورده میکنند.
و همون پسر بچهها یه روزهایی چنان بهت بیاعتنا میشند که میمونی وقتی بزرگتر شدند آیا اصلن دیگه سراغی ازت خواهند گرفت یا نه و یه روزهایی هم انقدر مهربون میشند و چنان لوس میکنند خودشون رو که فکر میکنی خوشبخترین مادر دنیایی.
و روزی میرسه که این پسر بچهها میخوان تمام سنگهای دنیا رو پرت کنند توی جوب، دریا یا رودخونه.
و یه روزی هم قصههای خیالی تعریف میکنند از موجوداتی که چندان برای شما آشنا نیستند.
و یه روزی هم میشه که میخوان همه ی توپهای دنیا رو شوت کنند به ناکجا.
و یه روزی هم میشه که چنان میدوند که اگه دیر بجنبید ردشون رو گم میکنید و اگه بهشون هم برسید از نفس افتادید.
این پسربچه ها یه روزی میشه که کتاب مورد علاقه دارند. لباس مورد علاقه دارند. خوراکی محبوب دارند. کارتون رو خودشون انتخاب میکنند. یه روزی این پسر بچه ها دیگه دارند بزرگ میشند و شما دلتون برای روزهایی که رفته تنگ میشه.
حتی اگه این پسربچه ها موجودات سه کیلویی بودند که یه روزی در ناتوانانه ترین حالت بشری توی بغلتون گذاشته باشنشون باز هم این اتفاقات با یه عالمه دیگه میفته که میمونید حیرون از اینکه از اون روز فقط دو سال و اندی گذشته.
باز هم حیرونتر میشید وقتی هنوز هم همونقدر ته دلتون از دیدن دوباره و دوباره شون قنج میره.
و البته بعضی از این پسر بچهها همون روزها پدر و مادرشون رو زیر ضربات شمشیر و اسلحه و مشت و لگد بنا به انیمیشن یا فیلم مورد علاقهشون له و لورده میکنند.
و همون پسر بچهها یه روزهایی چنان بهت بیاعتنا میشند که میمونی وقتی بزرگتر شدند آیا اصلن دیگه سراغی ازت خواهند گرفت یا نه و یه روزهایی هم انقدر مهربون میشند و چنان لوس میکنند خودشون رو که فکر میکنی خوشبخترین مادر دنیایی.
و روزی میرسه که این پسر بچهها میخوان تمام سنگهای دنیا رو پرت کنند توی جوب، دریا یا رودخونه.
و یه روزی هم قصههای خیالی تعریف میکنند از موجوداتی که چندان برای شما آشنا نیستند.
و یه روزی هم میشه که میخوان همه ی توپهای دنیا رو شوت کنند به ناکجا.
و یه روزی هم میشه که چنان میدوند که اگه دیر بجنبید ردشون رو گم میکنید و اگه بهشون هم برسید از نفس افتادید.
این پسربچه ها یه روزی میشه که کتاب مورد علاقه دارند. لباس مورد علاقه دارند. خوراکی محبوب دارند. کارتون رو خودشون انتخاب میکنند. یه روزی این پسر بچه ها دیگه دارند بزرگ میشند و شما دلتون برای روزهایی که رفته تنگ میشه.
حتی اگه این پسربچه ها موجودات سه کیلویی بودند که یه روزی در ناتوانانه ترین حالت بشری توی بغلتون گذاشته باشنشون باز هم این اتفاقات با یه عالمه دیگه میفته که میمونید حیرون از اینکه از اون روز فقط دو سال و اندی گذشته.
باز هم حیرونتر میشید وقتی هنوز هم همونقدر ته دلتون از دیدن دوباره و دوباره شون قنج میره.
P.S:How about girls?ا
This is the dangerous moment when you are thinking of having a girl this time!ا
اودیسه
انگار بگیر من رو پرتاب کردند به سرزمین دیگه ای که هیچ سنخیتی با دنیایی که میشناختم و به زندگی درش عادت داشتم نداره. انگار بگیر آدم فضایی ها حمله کردند و من رو بردند به سیاره ی خودشون که از زمینی که میشناختم سالها و فرسنگها دوره. انگار بگیر مردم به زبانی حرف میزنند که تا به حال نشنیده باشم؛ زبانی که کلمه ها و آواهاش غریبه است. انگار بگیر تمام دوستانم؛ تمام فامیلم رو از دست دادم و در فضا و مکانی بدون هیچ آشنایی زندگی میکنم. انگار بگیر تمام روتینهای زندگیم به هم ریخته. انگار بگیر به خودی که همیشه میشناختم هم شک کنم که کی هستم و اون منی که قبلن بود کی بود.
گاهی که به زندگی شماها نگاه میکنم، همین شماهایی که آدمهایی که میشناختید، دورتون هستند همین شماهایی که وقتی جایی هستید هر چند نو غریبگی نمیکنید، احساس میکنم چقدر اززمینی که با گوشت و خون و روحم بهش تعلق داشتم دور افتادم. نه اینکه اون سرزمین فقط کشوری به اسم ایران باشه و آدمها فقط ایرانیها. هر جایی که کسی باشه و جایی باشه که با اینجا فرق داشته باشه. و غریبتر اینکه دیگه حتی میلی به بازگشت هم ندارم.
خسته شدم از این همه تفاوت.
گاهی که به زندگی شماها نگاه میکنم، همین شماهایی که آدمهایی که میشناختید، دورتون هستند همین شماهایی که وقتی جایی هستید هر چند نو غریبگی نمیکنید، احساس میکنم چقدر اززمینی که با گوشت و خون و روحم بهش تعلق داشتم دور افتادم. نه اینکه اون سرزمین فقط کشوری به اسم ایران باشه و آدمها فقط ایرانیها. هر جایی که کسی باشه و جایی باشه که با اینجا فرق داشته باشه. و غریبتر اینکه دیگه حتی میلی به بازگشت هم ندارم.
خسته شدم از این همه تفاوت.
کمی هم از زندگی
1.خیلی وقته یه سیزده تایی ننوشتم ها!
2.سیزن جدید کدبانوهای مستاصل رو میبینم و مثل قبل لذتی میبرم ناگفتنی. اولش اون همه تغییر بعضی از شخصیتها کمی توی ذوق میزد. شاید چون اون ها رو با همون روحیات و رفتارهای قدیمی بیشتر دوست داشتم یا بیشتر بهشون عادت کرده بودم. اما کمی که قصه پیش رفت باورم شد این تغییر بعد از گذشت مثلن پنج سال از زندگی خانواده های قصه اونقدرها هم عجیب نیست. چه بسا زندگی واقعی هم گاهی در فاصله زمانی کمتر از این بیشتر تغییر ایجاد میکنه.
دلچسبتر و عجیبتر و غمگینانه ترین تغییر مربوط کاراکترگبی ه که چطور زنی با اون همه قدرت و سیاست و ادعا که به واسطه تموّلش خدا رو بنده نبود این همه تغییر کرده و تبدیل به مادری دلسوز و همسری وفادار شده.
3. بی صبرانه منتظر شروع شدن فصل جدید لاست هستیم.
4.میبندمش بره خیال خودم و شماها رو راحت کنم. حرصم که در اومده اما بیشتر احساس میکنم به جورایی حقوقم پایمال شده.
نه جدن خجالت داره این کارها. ایمیلی که یه نفر میذاره این گوشه ی وبلاگش برای ارتباط با دوستان و خواننده هاش ه. نه محل تبلیغ شماها. یعنی من مدتهاست دیگه جرات نمیکنم ایمیلم رو باز کنم بس که هر دفعه میرم فقط باید هزار تا ایمیل تبلیغاتی شما آدمهای بی ملاحظه رو پاک کنم.
جهت اطلاع دوستانم میگم که آدرس ایمیل رو عوض میکنم. لطفن با ایمیل قبلی برام ننویسید.
اگر ایمیلی رو هم این چند وقت جواب ندادم دلیلش اینه که وسط این ایمیلهای تبلیغاتی از قلم افتاده. به حساب بی ادبی نگذارید.
5.اصلن من سر پیازم یا ته پیاز که بیام بنویسم امیدوارم اوباما انتخاب بشه و بعد از این هشت سال جنگ و قلدری و گند زدن به وضعیت اقتصادی و یه عالمه اتفاقات و وضعیتهای بد دیگه بلکه کمی اوضاع دنیا تعدیل بشه.
نه واقعن من کجای پیازم.
6.یعنی مجموعهی اینها دستاویز حرص خوردنهای این روزهاست.
وزیر کشور. یوزارسیف. ایضن زلیخا. پیرمردهای ژاپنی. قیمت بنزین. عدم وجود قاطعیت و جرات لازم برای یه مهاجرت دیگه و خلاصی از ژاپن. گاهی وقتها آشپزی. گاهی وقتها کلن کار خونه. رییس جمهور. شب بیداری های سام که همچنان بعد از دو سال و سه ماه ادامه داره. وضعیت غذا نخوردنش هم به همچنین. امتحان. نداشتن چند تا دوست دختر باحال. حال و احوال روزانه ی متغیر مرد بزرگ خونه. نگرانی برای مامان ه و مامان بزرگ ه. صدای ساند ترکهای Anpanman که اینروزها موزیک متن خونه مون ه. اشتهای عجیب و غریب به شیرینی. فاصله ی بین مهره های شش و هفت گردن. بعضی از وبلاگها و ...
7. میمونه یه شراب و یه وقت استراحت آخر شب و دیدن یه فیلم خوب ویه هوای پاییزی و درختهایی که دیگه دارند لباس از تن میکنند و چلوندنهای سام و بوسههای گاه و بیگاه شوهره و احوالپرسی های فامیل و ایمیل های خوب دوستانه و وبلاگ خونی و قهوه و پنیر و شکلات و پاستا و کلی خوراکی های خوشمزه و گلها و سرزدنهای آخر هفته ی برادره و بوتهایی که سفارش دادم و در راه ه و شعر خوندن و ...
8. نمیدونم بالاخره کی اون زندگی خوب و آینده درخشانی که منتظرش بودیم شروع میشه؟ چند تا دیگه امتحان و مرحله و سختی دیگه رو باید پشت سر بذاریم؟ کی آخرش دست از تلاش برای رسیدن به هدفی برمیداریم و زندگی کردن رو آغاز میکنیم.
من یکی که دیگه خسته شدم میخوام همین روزها همه چیز رو ولش کنم و زندگیم رو شروع کنم.
9.نیمه پنهان رو چند سال پیش؟ شاید 7 یا بیشتر با مامان که پایه ی سینما رفتن هم بودیم دیدم. دوباره دانلود کردم و تا نیمه دیدم.
باز افسوس خوردم از ازدسترفتن دوران کمی خوبی که با رییس جمهور بودن خاتمی داشتیم.
لازم به شرح و بسط نیست. همه ی چیزهای خوب اون موقع جاشون رو به Made in china ی امروزی دادند.
10.من مطیمنم رابطه با آدمیزاد از یادم رفته بس که هیچ رابطه ای نداشتم مدتهاست. اصلن یادم رفته موضوعی به اسم دوستی چه شکلی بود.
11.با این همه موی سفید روی سرم که خیلی وقته نرسیدم یه رنگ بهش بزنم و با اینکه وقتی پا به پای سام بازی میکنم خسته میشم و از نفس میفتم و با اینکه شروع نکرده دلم بازنشستگی میخواد معلوم ه که دارم پیر میشم.
12.سام بعد از ماهها صبحی صدام کرد مامان! وقتی جوابش رو دادم که جانم، توی نگاهش دیدم که خودش هم تعجب کرده. انگار هم میخواست تست کنه ببینه من بالاخره مامانش هستم یا نه هم از دهنش پریده بود و توقع نداشت جواب بگیره.
دل من هم قیلی ویلی رفت با اینکه هنوز هم "بیتا" رو ترجیح میدم.
13. و من با این سن و سال و مثلن کلی زندگی پشت سرم و بعد از شش ماه، هر وقت سر اون کلاس میرم تمام مدت معذبم و ثانیه شماری میکنم برای تموم شدنش. از حضور دختر نوجوانی که بی هیچ احتیاطی و در حالی که بغل دستش یه پسر نوجوون دیگه نشسته و من و معلم مردی که همزمان نگاهمون به شاگردهاست خود-ارضایی میکنه؛ حرص میخورم و عذاب میکشم و عرق میریزم و هی نگاهم رو ازش برمیدارم و هی به معلمه نگاه نمیکنم و یه عالمه احساس بد دیگه.
2.سیزن جدید کدبانوهای مستاصل رو میبینم و مثل قبل لذتی میبرم ناگفتنی. اولش اون همه تغییر بعضی از شخصیتها کمی توی ذوق میزد. شاید چون اون ها رو با همون روحیات و رفتارهای قدیمی بیشتر دوست داشتم یا بیشتر بهشون عادت کرده بودم. اما کمی که قصه پیش رفت باورم شد این تغییر بعد از گذشت مثلن پنج سال از زندگی خانواده های قصه اونقدرها هم عجیب نیست. چه بسا زندگی واقعی هم گاهی در فاصله زمانی کمتر از این بیشتر تغییر ایجاد میکنه.
دلچسبتر و عجیبتر و غمگینانه ترین تغییر مربوط کاراکترگبی ه که چطور زنی با اون همه قدرت و سیاست و ادعا که به واسطه تموّلش خدا رو بنده نبود این همه تغییر کرده و تبدیل به مادری دلسوز و همسری وفادار شده.
3. بی صبرانه منتظر شروع شدن فصل جدید لاست هستیم.
4.میبندمش بره خیال خودم و شماها رو راحت کنم. حرصم که در اومده اما بیشتر احساس میکنم به جورایی حقوقم پایمال شده.
نه جدن خجالت داره این کارها. ایمیلی که یه نفر میذاره این گوشه ی وبلاگش برای ارتباط با دوستان و خواننده هاش ه. نه محل تبلیغ شماها. یعنی من مدتهاست دیگه جرات نمیکنم ایمیلم رو باز کنم بس که هر دفعه میرم فقط باید هزار تا ایمیل تبلیغاتی شما آدمهای بی ملاحظه رو پاک کنم.
جهت اطلاع دوستانم میگم که آدرس ایمیل رو عوض میکنم. لطفن با ایمیل قبلی برام ننویسید.
اگر ایمیلی رو هم این چند وقت جواب ندادم دلیلش اینه که وسط این ایمیلهای تبلیغاتی از قلم افتاده. به حساب بی ادبی نگذارید.
5.اصلن من سر پیازم یا ته پیاز که بیام بنویسم امیدوارم اوباما انتخاب بشه و بعد از این هشت سال جنگ و قلدری و گند زدن به وضعیت اقتصادی و یه عالمه اتفاقات و وضعیتهای بد دیگه بلکه کمی اوضاع دنیا تعدیل بشه.
نه واقعن من کجای پیازم.
6.یعنی مجموعهی اینها دستاویز حرص خوردنهای این روزهاست.
وزیر کشور. یوزارسیف. ایضن زلیخا. پیرمردهای ژاپنی. قیمت بنزین. عدم وجود قاطعیت و جرات لازم برای یه مهاجرت دیگه و خلاصی از ژاپن. گاهی وقتها آشپزی. گاهی وقتها کلن کار خونه. رییس جمهور. شب بیداری های سام که همچنان بعد از دو سال و سه ماه ادامه داره. وضعیت غذا نخوردنش هم به همچنین. امتحان. نداشتن چند تا دوست دختر باحال. حال و احوال روزانه ی متغیر مرد بزرگ خونه. نگرانی برای مامان ه و مامان بزرگ ه. صدای ساند ترکهای Anpanman که اینروزها موزیک متن خونه مون ه. اشتهای عجیب و غریب به شیرینی. فاصله ی بین مهره های شش و هفت گردن. بعضی از وبلاگها و ...
7. میمونه یه شراب و یه وقت استراحت آخر شب و دیدن یه فیلم خوب ویه هوای پاییزی و درختهایی که دیگه دارند لباس از تن میکنند و چلوندنهای سام و بوسههای گاه و بیگاه شوهره و احوالپرسی های فامیل و ایمیل های خوب دوستانه و وبلاگ خونی و قهوه و پنیر و شکلات و پاستا و کلی خوراکی های خوشمزه و گلها و سرزدنهای آخر هفته ی برادره و بوتهایی که سفارش دادم و در راه ه و شعر خوندن و ...
8. نمیدونم بالاخره کی اون زندگی خوب و آینده درخشانی که منتظرش بودیم شروع میشه؟ چند تا دیگه امتحان و مرحله و سختی دیگه رو باید پشت سر بذاریم؟ کی آخرش دست از تلاش برای رسیدن به هدفی برمیداریم و زندگی کردن رو آغاز میکنیم.
من یکی که دیگه خسته شدم میخوام همین روزها همه چیز رو ولش کنم و زندگیم رو شروع کنم.
9.نیمه پنهان رو چند سال پیش؟ شاید 7 یا بیشتر با مامان که پایه ی سینما رفتن هم بودیم دیدم. دوباره دانلود کردم و تا نیمه دیدم.
باز افسوس خوردم از ازدسترفتن دوران کمی خوبی که با رییس جمهور بودن خاتمی داشتیم.
لازم به شرح و بسط نیست. همه ی چیزهای خوب اون موقع جاشون رو به Made in china ی امروزی دادند.
10.من مطیمنم رابطه با آدمیزاد از یادم رفته بس که هیچ رابطه ای نداشتم مدتهاست. اصلن یادم رفته موضوعی به اسم دوستی چه شکلی بود.
11.با این همه موی سفید روی سرم که خیلی وقته نرسیدم یه رنگ بهش بزنم و با اینکه وقتی پا به پای سام بازی میکنم خسته میشم و از نفس میفتم و با اینکه شروع نکرده دلم بازنشستگی میخواد معلوم ه که دارم پیر میشم.
12.سام بعد از ماهها صبحی صدام کرد مامان! وقتی جوابش رو دادم که جانم، توی نگاهش دیدم که خودش هم تعجب کرده. انگار هم میخواست تست کنه ببینه من بالاخره مامانش هستم یا نه هم از دهنش پریده بود و توقع نداشت جواب بگیره.
دل من هم قیلی ویلی رفت با اینکه هنوز هم "بیتا" رو ترجیح میدم.
13. و من با این سن و سال و مثلن کلی زندگی پشت سرم و بعد از شش ماه، هر وقت سر اون کلاس میرم تمام مدت معذبم و ثانیه شماری میکنم برای تموم شدنش. از حضور دختر نوجوانی که بی هیچ احتیاطی و در حالی که بغل دستش یه پسر نوجوون دیگه نشسته و من و معلم مردی که همزمان نگاهمون به شاگردهاست خود-ارضایی میکنه؛ حرص میخورم و عذاب میکشم و عرق میریزم و هی نگاهم رو ازش برمیدارم و هی به معلمه نگاه نمیکنم و یه عالمه احساس بد دیگه.
اشتراک در:
پستها (Atom)











