کسی اینجا دلش برای زندگی لک زده

میتونم هزار خط بنویسم از دلایل ننوشتن. میتونم هزار بهونه ی ریز و درشت بیارم که هیچ کدومش هم دروغ نیست. تا مدتی حتی خودم هم نمیدونستم دلیل اینهمه سنگینی چی بود که دل تمنا میکرد به حرف زدن اما دست پیش نمیرفت. که اون همه بار دل به کلمه سبک نمیشد. چند وقتی هست که فهمیدم دلیل نگفتن ها و حناق گرفتنم چی بود.
دوست نداشتم تلخی ایام و تلخی من توی این صفحه بیاد و حرف بشه و خاطره ی ثبت شده. نمیخواستم رد اون همه درد اینجا بمونه. همه ی همش همین بود. یه چیزی عین زهر توی رگهای زندگی من جریان پیدا کرده بود که هر جا بودم و هر وضعیتی که داشتم تلخ میکرد من رو و روزهام رو و حرفهامو.
یه روزی دیدم دیگه تموم شده. یه روزی تصمیم گرفتم تمومش کنم.
روزی که ازبالا به شهر آرزوهام نگاه کردم باورم شد رویاها میتونند به واقعیت برسند زودتر از اونی که بشه فکر کرد. فکر کردم زندگی هر جوری که ادامه پیدا کنه ارزشش رو داره که براش بجنگی. که وا ندی. دوباره زندگی رو دوست داشتم و بودن رو. دوباره از نو دلایل شاد بودن رو دیدم. دوباره غرق لذت زنده بودن و دوست داشتن و همه ی خوبیهای زندگی شدم.


بیا و نظری افکن

دلم برات تنگ شده خانوم حنا. برای همه ی این روزهایی که یه جایی ته وجودم قایم شده بودی و شدی. دلم برای سرزندگیت تنگ شده. برای سرخوشی هات . برای غصه خوردن هات. برای اینکه از خوب و بد روزگار بگی. از سختی های مهاجرت دوباره بگی. از اینکه غریبه شدی باز بین مردمی که قرار بود همزبونت باشند. از اینکه ارزشهات بدن اینکه بفهمی عوض شد. از اینکه این آدم جدید رو خودت هم درست نمیشناسیش و خیلی وقتها میمونی باهاش چی کار کنی.
دلم میخواست زبون باز میشد به گله کردن از وقتهایی که هیچ چیز اونجوری که باید باشه نبود. به همه ی دردسرهایی که برای پیدا کردن هویت گم شده ات کشیدی و میکشی و هنوز هم درست و حسابی پیداش نکردی و نفهمیدیش.
چقدر دلم خواست به زور هم که شده بیایی و بشینی کنارم و آروم آروم دردودل کنی بلکه یکم سبک بشم. آزاد بشم از این همه رنج.
نخواستی دیگه. هر کاریت کردم نخواستی. باهام قهر کردی انگار. عیب نداره.
همین فقط خواستم بگم دلم برات تنگ شده.

پ.ن:فیلترت هم که کردن دور از چشم ما!

کمی تا قسمتی خداحافظی

انگار باید پشت همون میز و همون کامپیوتر که رفیق هفت ساله بود بشینم تا خانوم حنای روحم باز نوشتنش بگیره.
شاید باید تو همون اتاقی که یازده تا هم اتاقی که هر سال عوض میشدند و من چند سالی بود قدیمترین عضوش بودم باشم تا اون حرفها اون جور که حس میشد زده بشند.
باید تو استراحت بعد از ظهری، وقتی دارم خستگی نصف روز رو از کار و رانندگی و رسوندن سام به مهد و بدو بدو برای رسیدن به دانشگاه در میکنم باشم که قصه های روزمرگی رو تعریف کردنم بیاد.
باید تابستونش پر از صدای سمی ها باشه با رطوبت نفس گیر. پاییز با سبکی هوا باشه و خنکای باد و آفتابی که انگار از خود بهشت میتابه و یه عالمه رنگ. زمستونش اون سوزه باشه که پوست صورتت رو میبره و سرمایی که هیچ جا حتی خونه ات هم تمومی نداره اما لحظه لحظه یادت میاره که زمستون ه ها. بهار باشه با اون همه گل و بارون و شکوفه های گیلاسش که فکر میکنی طبیعت آخر هنرش رو به نمایش گذاشته. انگار باید همه ی اینها و یه عالمه حس و رنگ و عطر دیگه باشه تا خانوم حنا بتونه حرف بزنه.
خانوم حنا با اینکه تو بچگیم در من زاده شد اما اونجا بود که پا گرفت و بزرگ شد. و حالا جا مونده تو اون روزهای اون سر دنیا.
دلم تنگ میشه براش. چه پنهون که خیلی هم تنگ میشه. با اینکه دیگه روم نمیشه از دلتنگی برای اون بگم و از نوستالژی برای اون روزها بنویسم بس که شکوه کردم تو این خونه؛ اما میگم که تا آخر عمر برای اون قسمت که انگار با اون شکلش تموم شد دلتنگ میمونم.
اصلن من آدم دلتنگیهام. همیشه یه گوشه ی دلم برای جایی یا کسی و بیشتر از همه برای خودم- خود قدیمم- تنگ ه.
دلم نمیاد دیگه اینجا بنویسم. انگار بی حرمتی ه به اون زن که بیست و هشت ساله رفت و سی و پنج ساله برگشت.
هنوز هم نوشتن بیشترین آرامش رو میاره برام؛ همینه که خونه ی مجازیم رو هم این روزها عوض کردم تا با حال و هوایی که عوض شد همخونی بیشتری داشته باشه.
شاید قسمتی باشه برای ظهور یه آدم جدید از من.
به امید دیدار خانوم حنا

پ.ن: از دوستان ماه قدیمی اینجا- لذتی داره وقتی که دوستان اینجا هم بشند دوستان قدیمی-هر کس خواست که با این آدم جدیده دوست باشه یه خبری بده تا آدرس رو براش بگم.
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم

جهت ثبت در تاریخ

هنوز هم ننوشتن به قوت خودش باقی ه. فقط جهت آینده مینویسم.
موندم با این همه ابهام چطور بین سه کاندید مقابل رییس جمهور فعلی باز هم موسوی بیشترین طرفدار رو داره؟
خداییش جوگیر نشدیم؟ دقت میکنیم داریم چی کار میکنیم؟
کروبی و رضایی فقط هیاهوی موسوی رو ندارند والا من که خارج از ایران هستم و دور از هیاهوی انتخابات و انتخابم رو محدود کردم به شنیده هام از خود نامزدها و خوندن برنامه ها و نظراتشون نمیتونم خیلی به موسوی خوش بین باشم و روز جمعه هم انتخابم حتمن بین کروبی و رضایی خواهد بود؛ به خاطر شفافیت برنامه‌ها و نظراتشون و تیم حامیانشون.
با احترام به موسوی و همه ی طرفدارانش امیدوارم این رنگ سبز که اینروزها رنگ غالب ایران شده همیشه پایدار بمونه.

از خیانت و عشق

باورم نمیشد. نه خدای من باورم نمیشه که میتونست بعد از این همه سال زندگی مشترک همچین کاری بکنه. وقتی پنج صبح توی تاریک و روشنی سایه اش رو دیدم که داره توی بالکن سیگار میکشه تازه فهمیدم کار از کار گذشته. بله؛ این شوهر بی معرفت من تنهایی تا صبح داشت 24 میدید یه نفس. بی من چطور بهت چسبید آخه؟

*****

یادمون باشه قضاوت نکنیم. من کردم. فقط حالا میفهمم که اشتباه بوده.
یادتون باشه اگه یه مادری رو با پسرش دیدید که خیلی هر دو اول صبحی آراسته اند اما موهای مامان ه فرق سرش رفته هوا بدونید که حتمن در آخرین لحظه که داشته از خونه میومده بیرون ، در حین کفش پای بچه اش کردن یه دفعه بچه هه عشقولانه شده و مامانه رو ناز کرده. مادره هم نفهمیده و تا بیاد و خودش رو توی آینه نگاه کنه هزار نفر بلکه بیشتر توی همون شمایل دیدنش!
کلن اگه مادری رو دیدید که صحنه ای کمدی رو ایجاد میکنه هیچ بهش نخندین یا اگه هم خندیدید دلتون هم به حالش بسوزه که شاید تلاش مذبوحانه اش برای مرتب بودن توسط همون موجودات فسقلی به باد فنا رفته.

یک هفت‌تایی مقدس

1.عین همون روز آخر ؛ دم رفتن از اون خونه ی قدیمی بود حس و حالش وقتی دیشب به هوای هواخوری و چرخی زدن شوشو سر ماشین رو کج کرد به طرف دانشگاه. اومدیم تا دم ساختمون خوابگاه و یاد بهارشش سال پیش کردیم و اولین ماه های هم‌خانگیمون. چه زود گذشت.

2. من در این شهر بزرگ شدم. همه جوره. یه دختر نیمه مجرد- نیمه متاهل اومدم اینجا با تمام امیدم به آینده. به اینجا اومدم تا دنیای دیگه ای رو تجربه کنم و زندگی رو به شکل و شمایل دیگه ای یاد بگیرم. یاد گرفتم. خیلی چیزها. توی این مسیر ازدواج کردم. خونه ی مشترک ساختیم با هم. از بد و خوب روزگار گذشتیم کنار هم. شاید گاهی به اشتباه مقابل هم. سام، هیجان انگیزترین و عجیبترین اتفاق زندگیم، اینجا به دنیا اومد. اون رشد کرد و من بزرگتر شدم. تنهایی رو به شکل غربت اینجا فهمیدم چیه و با هم بودن رو اینجا یاد گرفتم.
این آدمی که حالا داره این کلمه‌ها رو مینویسه نه اینکه هیچ شباهتی نداشته باشه به اون دختری که مثل همه ی مهاجرها اشک هاش رو پشت شیشه های هواپیما پاک کرده؛ اما شده زنی که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد بشه.
این تغییر و این رشد رو دوست دارم و بهش احترام میگذارم. آرزو میکنم که تجربه ی همه ی این سالها زندگی کنار مردم شرقی ترن و شاید به تعابیری مدرن ترین ، سنتی ترین و بی احساس تری، منظم ترین، پر استرس ترین و ... خاکهای جهان کمک سالهای روبروم باشه به وقتش.
.شاید قسمت این بود که همیشه وقتی فرمی، برگه ای برای سام پر میکنیم و اسم این شهر رو برای محل تولدش مینویسیم یاد اینجا وروزهاش بیفتیم.

3.امروز برگه ی درخواست کنسل کردن مهد سام رو از ماه بعد پر کردم. حس عجیبی بود. یاد اولین روزی افتادم که سام سه ماهه رو دادم دست مربی.

4. هنوز هم مطمین نیستم که دارم برای همیشه میرم یا اینکه شاید برگردم و برگردیم هر چند کوتاه باز زمانی رو اینجا باشیم. اما میدونم که این شهر و مردمش برای من تموم شده است.

5.چطور میشه هفت سال خاطره و زندگی رو جمع کرد توی چند تا چمدون و بسته؟

6. دلم برای آرامش، نظم و پاکیزگی، طبیعت زیبا و مردم روستایی، شالیزارها، باغهای خرمالو و همه‌ی زیبایی های اینجا تنگ خواهد شد.

7.یعنی میشه جایی در این دنیا باشه که من- ما اونجا آروم و قرار بگیریم؟






شهود

زیبایی پروانه شاید فقط کمی‌ش به جهت بالهای رنگین ش باشه. وقتی از نزدیک بهش نگاه می‌کنی کمتر از دیگر نمونه های هم خلقتش چندش آور نیست.
دلیل اصلی زیبایی پروانه اما به خاطر زیبایی بال زدن و پریدنش ه.

پ.ن:من همه دردم از بلد نبودن زیبا پرواز کردن ه.

کمی انصاف

چشمم رو به تمام خرابیهایی که تو این چهار سال به ایران و اقتصاد و فرهنگ و مردمش زده شده نمی بندم، قبول دارم که وقتی توی ایران جون آدمها کمترین ارزش رو داره و آدمها جونشون رو با بهانه هایی به راحتی با اعدام و سنگسار از دست میدند یا بی بهانه در تصادف و حوادث میمیرند؛ میدونم که فقر و فساد و بی اخلاقی انقدر در ایران ریشه دار شده که شاید اگه همین حالا هم پروسه ی رشد و ترقی ایران شروع بشه تا صد سال دیگه هم نشه جبران این همه عقب افتادگی رو کرد؛ میدونم حکومت ایران خودش در مورد اقلیت های ایرانی رفتار نژادپرستانه داره؛ یادم هم نرفته بیانات رییس جمهور و بقیه حاکمان ایران چه هزینه ی سنگینی رو به ایران وارد کرده؛ اما میخوام بدونم کجای این حرف احمدی نژاد غلط ه؟
" به بهانه هولوکاست با تجاوز، ملتی را آواره و عده‌ای را از آمریکا و اروپا و سایر کشورها به آن سرزمین منتقل کرده و حکومت جعلی برپا کردند و در واقع به بهانه جبران صدمات نژاد پرستی در اروپا، خشن ترین نژاد پرستان را در نقطه‌ای دیگر یعنی فلسطین حاکم کردند".
غزه رو که هنوز یادمون نرفته؟
گاهی میبینم و میخونم که نفرت از حکومت ایران چنان در طبقه ی متوسط و جامعه ی روشنفکر ما عمیق شده که نمیذاره واقعیت های جهان اطرافشون رو درست ببینند.

...

1.فرضیه ای وجود داره که میگه سرعت گذشت زمان با بچه دار شدن رابطه ی توانی داره

2.آدمها با کلی فاصله گاهی دقیقن در یک نقطه از زندگی می ایستند. و به یه موضوع فکر میکنند.

3.All my fantasy women.

4.موهاش رو فر فری همونجوری که از خواب بیدار شده نوک کله اش بسته. یه تی شرت صورتی ه جیغ روی یه تی شرت مشکی پوشیده با یه شلوار جین کهنه که پاچه هاش رو نا مرتب بالا زده. با کتونی. کلی داره با این تیپ زیادی غیر رسمی و آزادانه اش حال مکینه. امروز خانوم حنای صورتی شده.
خفه شدیم از دست این ژاپنی های اتو کشیده.

5.مرسی دوستم از چتی که با هم داشتیم. خیلی خیلی خیلی چسبید. حرفهات و فکرهات که خیلی به حرفها و فکرهای من شبیه ه؛ کمکم
کرد که بیشتر به راهی که بهش فکر میکنم اطمینان کنم.

6.
Karakaisuru=Tease,Make fun of
این کلمه رو از دیروز یاد گرفتم و شده لغت روزم. کلی باهاش حال کردم.
در پروسه زبان یاد گرفتن یه جایی هست که شاخ غول اولش شکسته میشه و میرسید به جایی که یادگیری میشه یه رمز گشایی خیلی فان. اونوقت ه که با کلک ها و ادا و اصولهای زبان دارید آشنا میشید و حالش رو میبرید. من درست حالا که دارم از ژاپن میکنم و رسیدم به این نقطه. What a pity!

7.دو -سه روزه میگه توی بالکن میمون اومده. دستهاش رو هم میگیره بالا و پایین سرش و ادای میمون در میاره. موندم سایه ی برگهای گلها رو شبیه میمون می بینه یا خواب دیده.

8.کلن چی میشه که بچه که هستیم این همه حرفها و فکرهامون دور و بر حیوانات و طبیعت و موجودات خیالی میگذره ؛ بعدش که بزرگ میشیم همه ی حس مون رو از دست میدیم و دیگه در خواب و بیداریمون برای لحظه ای هم به این موضوعات بهایی نمیدیم؟
انگار پروسه ی رشد جدا شدن از دنیای تخیل و دنیای زیبایهای موجودات عالم ه و وارد شدن به دنیای جدی یه انسان ها.
برای همین ه که میخوام بذارم تا اونجا که میتونه بچه بمونه.

9.این روزها تنها کسی که من روسوژه ی عکسهای خودش میکنه سام ه.

10.در حالی که تمام فیلمهای کرایه ای در نوبت دیدن دارند خاک میخورند این شبها کلاه قرمزی و دیگر هیچ. و من و شاهرخی که باز بچه میشیم و بزرگ میشیم.

11.نویسنده ایرانی برنده جایزه "نویسندگان جدید" در ژاپن شد
من زبانم قاصره از بیان احساس خوبی که بعد از خوندن این خبر دارم.

12. همیشه همین یه دونه کم میاد.

13.ندارد

...

1.خارش انگشت اشاره گرفتم.

2.یعنی خیلی ها. موندم از این بیشتر میشد بد آورد. گند بزنند هر چی رشته ی مرتبط به ماشین و کوفت ه و از اون بیشتر گند بزنند تمام خودرو سازی ها و صنایع وابسته بهشون رو. من که عطاش رو به لقایش بخشیدم با این اوضاع خراب اقتصادی.

3. عجب عجوبه ای بود این خانوم سوزان بویل . من طبق معمول احساساتی شدم و اشک تو چشام جمع شد.

4.Doubt از اون فیلمهایی بود که تکلیفم باهاش معلوم نبود. آخرش نفهمیدم خوشم اومد یا نه.
کسی چیزی دستگیرش شد؟

4.انقدر هوا خوبه که باور کردنی نیست. میشینم توی بالکن و به این شهر و روزهای رفته فکر میکنم و اینکه کاش زودتر همه چیز عوض میشد و من از این سیستم اعصاب خرد کن زندگی ژاپنی نجات پیدا میکردم. و نجات پیدا میکردیم.

5.برای یه ترم مرخصی گرفتم و میخوام تکلیفم رو تا پایان این مرخصی معلوم کنم. احتمال اینکه درسم رو همین جا رهاش کنم و بی خیال دفاع آخر بشم خیلی خیلی زیاده.
کار و کلاس و هیچی هم برای سال جدید نگرفتم. شدم خودم و روزهام . آماده ی اومدن به ایران م. اگه گیر این چند تا کار نبود حالا من هم داشتم برفهای بهاری تهران رو از پشت پنجره نگاه میکردم.
It feels so good to be free of any responsibilities beside what you have for your family.

6.حرفهایی میزنم که فکرهام نیست. و فکرهایی میکنم که بیان کردنی نیست.

7.دچار یه ابتذال دوست داشتنی شدم و کلی هم باهاش حال میکنم. ابایی هم نشون دادنش ندارم. از اون بیشتر از اینکه میگم دچار ابتذال هستم هم حرصم میگیره. همین که خوش باشی در زندگی کافیه حالا حتی اگه در باورهای قدیمت اسمش مبتذل بودگی باشه.

8.در هر زندگی زناشویی هست لحظه هایی که میگید من چرا این آدم رو شریک زندگیم کردم. یعنی اون وقتهایی که پارتنرتون روی اعصابتون مشغول پاتیناژ رفتن ه، کلن از خودتون و انتخابتون تعجب میکنید. بعد یه لحظه هایی هم پشت این لحظه های قبلی هست- مثلن وقتی طرف ماچتون میکنه و از دلتون در میاره اون حرفهای بدش رو و اون حرص در آوردن هاش رو تلافی میکنه- که میبینید خوشبخت ترین آدم روی زمین هستید.
اصولن پروسه ی خرشدگی اولی و خرشدگی دومی یه چیزی تو همین مایه هایی که عرض کردم و احتمال اتفاقش بعضی وقتهای ماه بیشتره!

9.خر حیوان دوست داشتنی ه . کلن.

10. یکی از لذتهای بی انتهای زندگی وقتی هست که بچه ی آدم بوس سورپرایزی رو یاد میگیره و اون هم از روی غریزه. و یکی دیگه اش هم وقتی هست که بچه تون یاد میگیره وقتی عصبانی هستید با یه حرکتی حرفی ادایی به خنده بندازتتون. یه خوشیی داره ناگفتنی.

11.دلم غیبت و چای و خنده میخواد با همه ی زنان زندگیم.

12.مرض که ندارم. وقتی حرفی برای گفتن نیست نباید نوشت. به هر حال جفنگ نوشتن هم حدی داره.

13. سیاست. اقتصاد.آمار. تکنولوژی. کلن تمام مباحث جدی.
تبصره اینکه این بند سیزده شامل بخش مفرح علم و ادبیات و هنر و طبیعت نمیشه ها.

بسیار رژیمی!

تمام یه جعبه استیک سبزیجات رو بلعیدم و باز هم گرسنه ام ه و هی دارم برای خودم فانتزی آشپزی و خوارکی های سراسر دنیا رو میکنم. نه واقعیت اینه که گشنم نیست اما از حرص خوردن افتاده در جان و تن و روحم.

اوضاع انقدر خراب بود که صبحی گفتم اگه من همین امروز نیمرو نخورم میمیرم و به خودم قول دادم اگر زود از دانشگاه برگشتم یه نیمروی حسابی به بدن بزنم. بعدش وقتی رفته بودم برای خرید پوشک هی رفتم سراغ سوشی ها و هی دلم خواست یه باکس سبزیجات یا میگو یا سال‌مون رو بردارم اما هی مقاومت کردم.- حالا که میگم دهنم آب میفته- بعد از اون تصمیم گرفتم برم یه سر به مغازه ی نزدیک اونجا بزنم و تاکو بخرم که خب خوشبختانه والدم به دادم رسید و نذاشت. بعد دیدم دلم قهوه میخواد که خوب این یکی مقاومت ناپذیر بود.وقتی که اومدم دانشگاه برای کاری رفتم امور دانشجوی چسبیده به فروشگاه دانشگاه و یهو در مسیر برگشت دیدم دارم از پله های فروشگاه بالا میرم و تا به خودم بیام دیگه عنان از کف داده بودم و همین استیک ها رو که در ابتدا عرض کردم خریدم.
حالا هی نشستم فکر میکنم بسته مرغی رو که گذاشتم بیرون برای شام زرشک پلو بکنم - تعریف از خود نباشه زرشک پلوهای من حرف نداره -وبرای اینکه خیلی خودکشی نکنم یکم سبزیجات هم بذارم.

هی دارم فکر میکنم دلم پاستای صدف میخواد با کرم سس. البته اون صدفها وقتی باز میشند و بهشون کنجد بوداده و روغن زیتون و فلفل قرمز و ریحون خشک بزنی و بعد روش پنیر بپاشی مزه ی بهشت میگیرند.

نه اینکه فکر کنید سر گشنه بر بالین گذاشتم ها. نه دوستان در جریانند که دیشب یه قابلمه آش رو در کنار خانواده زدیم تو رگ.

دیشب که تو خواب و بیداری داشتم ویکی کریستینا بارسلونا رو میدیدم وسط همه ی خوش اومدن‌هام از عناصر فیلم؛ هی فکر میکردم این غذای اسپانیایی که اینها دارند میخورند چقدر خوشمزه میتونه باشه.

این ایده که تمام کارهای دنیا رو ول کنم و یه شف درست و حسابی بشم و تمام وقتم رو با مواد خوراکی سر کنم یه آرزوی بالقوه ی همیشگی ه برام.

پ.ن: احتمالن اثر خوردن همون آش ه بود که خواب دیدم یکی از رهبران مسلمانان در مجمعی نشسته که قراره من برم از طرف عده ای نظرش رو در مورد موضوعی عوض کنم. موضوع چی بود و اون عده کی بودند اصلن یادم نیست. فقط در خواب دیدم که وقتی رفتم از در تو دیدم کاترین زتا جونز با مقنعه ی سفید پرستار مخصوص ه و به شدت داره انجام وظیفه میکنه. مونده بودم این که هی دست میزنه به مرد نامحرم آیا صیغه ی محرمیت هم خونده یا هیمن که پرستاره کفایت میکنه؟

As good as it gets

با هم نشستیم به انتظار شروع شدن نمایشی از کارتون مورد علاقه ات. یک ساعت تمام خودت رو با خوندن آهنگ‌ها و نگاه کردن به در و دیوار و خوردن شیر سرگرم میکنی تا برنامه شروع بشه. میمونم این همه تحمل رو در رسیدن به چیزی که مورد علاقه‌ات هست از کجا آوردی. تو همش دو و سال و نیم ته و این همه صبوری. ته دلم غنج میره از داشتنت.

برای اولین بار داری وارد یه سالن کنسرت- نمایش میشی. اول جو میگیرتت و با اکراه وارد میشی. از دیدن اون همه آدم و صندلی و دیدن اون سن بزرگ جا خوردی. دستت رو میگیرم و از پله ها پایین میریم. از اینکه روی یه صندلی جدا نشستی لذت میبری. از دیدن بازی نورها با موسیقی هیجان زده میشی و یک ریز حرف میزنی. دو ساعت و نیم تمام اون شرایط رو تحمل میکنی. فقط یه آنتراک ده دقیقه ای اون وسط داشتیم و من و تویی که به جای هر کاری به کشف دستشویی اونجا مشغول شدیم! احساس خوب این روزهات از ج... کردن در دستشویی امکان عمومی! میمونم چه کار خوبی در زندگیم کردم که لیاقت داشتن که اینطور پاداش میگیرم و تو رو دارم با این همه همراهیت.

سوار ماشین هستیم و تو سرما خوردی و من که نمی خوام تو این باد و سوز بیرون ببرمت. بهم میگی باز هم ماشین سواری و آهنگ گوش کردن میخوای. میریم جاده‌ی لب رودخونه رو به طرف کوه بالا میریم. از دیدن کوه و رودخونه و درخت و گلها هیجان زده ای و هی به زبون خودت تکرار میکنی که "چقدر قشنگه" . من و یه عالمه خوشی از داشتن همسفر کوچولویی که عین خودم از جاده و ماشین و موسیقی و کوه لذت میبره.

برای اولین بار وارد کلاس بالاتر میشیم. یه هوا جو گرفتت اما سعی میکنی چهره های آشنای دوستات رو ببینی و باهاشون خوش و بش کنی. موقع ترک کلاست باهات خداحافظی میکنم و دستم رو برای "تاچ کردن" میارم جلو. دستم رو میگیری و میمالی به صورتت. دلم میره از عشقی که با هر روزت و با هر لحظه ات بزرگ و بزرگتر میشه و اینجور وقتها همه ی روحم رو از خوشبختی داشتنت پر میکنه.

همراهی تو همه‌ی لحظه‌ها به خصوص وقتی دو نفری هستیم و من خوشحالم که توی دوست داشتنی رو کنارم دارم که با همه ی کودکی کردن‌هات لذت بردن رو بیشتر و بیشتر میکنی نه فقط برای اینکه پسرم هستی.


عید اومد بهار اومد میرم به صحرا


به همین سادگی و نرمی بهار اومد. به همین زیبایی. همون مدلی که همیشه میاد بدون اینکه بفهمی. به خودت میایی و می‌بینی پر از انرژی هستی پر از حس آزادی. میبینی همه ی اون خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هات به کمی چرخش زمین؛ جاش رو میده به یه لبخند بزرگ روی لبت. یادت رفت زمستونی رو که پشت سر گذاشتی. باز گرمای مطبوع خورشید خانوم خزید زیر پوستت و تمام تنت رو داغ کرد.

کارهای امسالم تموم شده. باز اومدن بهار و تموم شدم سال کاری ژاپن و فراموش کردن اون همه خستگی به همین زودی نتیجه اش شد دختری که دلش میخواد بلند بلند بخونه و برقصه و شادی کنه.

آخرین نوشته ی امسال ه دیگه و لابد مثل همه میخوام کلی آرزوی خوب بکنم برای همه ی اونهایی که امسال با من تو این خونه همراه بودند.
من برای خودم و همه‌ی عزیزانم و دوستانم فقط یه آرزو دارم. اون هم اینکه سال نو پر از لحظه هایی باشه که ازشون فقط خاطره‌های خوب بمونه؛ هر چی که باشه و هر جوری که هر کدومتون رو خوشحال میکنه همونطور سال آینده براتون ساخته بشه.

...عید همگی مبارک...


در حاشیه: به روی خودم نمیارم اما یه دلیلش هم این بود که دلم نیومده دیدن ساکوراها رو امسال از دست بدم که هی سفر ایران رو عقب میندازم. گیرم دلیل بزرگترش هر چه دیرتر دور شدن از همراه این شش ساله‌ام باشه.

دلزده

رشته های ارتباطیم با اینجا یا بریده شده یا پوسیده.
هر چی که هست هر کاری میکنم که باز اون حس نوشتن و گفتن توی این خونه برگرده برنمیگرده. بی خودی گردن بی وقتی و بی کلامی میگذارم. هیچ کدوم نیست. حقیقت اینه که با یه برنامه ی حساب شده میخواستم عادتم رو به اینجا کم کنم. که کردم. یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه عالمه آدمی که میشناسمشون و نمیشناسمشون دارند اینجا حرفهای من رو میخونند. ترسیدم از قضاوت شدن. ترسیدم از اینکه ته دلم رو برای همه بریزم بیرون. نه از روی خود داری یا ملاحظه کاری نه. از روی ترس از نشتاختن‌ها بود که دیدم دیگه دوست ندارم فکرهام رو جلوی چشم کسانی که نمیشناسمشون عریان کنم.
بعد چون اینجا و ارتباطاتی که برام درست کرده بود برام عزیز بود خواستم یه جوری حفظش کنم . که نشد. یا شاید من حس کردم که دیگه اونی که باید باشه نشد.
دلم نمیاد ببندمش. چون این خانوم حنا تکه ای از من ه که تا آخر عمرم با من میمونه و نمیشه که کندش و انداخت کنار یا نمیشه نادیده اش بگیرم. اون دخترکی که اینجا حرفهاش رو میزد به همون سرزندگی داره در من نفس میکشه و من هم چون با همه ی بدخلقی ها و افسردگی ها و خوش هاش دوستش دارم؛ دلم نمیاد که اجازه جولان بهش ندم.
موندم آیا یه تغییر که خیلی بزرگ باشه میتونه کمکم کنه به برگشتن به همون حس و حال قبلی.
شاید این بار خانوم حنای وجودم نباشه که مینویسه. شاید اینبار دختر دیگه ای به زبانی یا لحنی متفاوت بخواد از من و روزها و حسهام بگه. شاید.
یکم-روزهایی که میگذرند بیشتر حس و حال گذر زمان در هاله‌ای از غبار رو دارند. انگار بگیر مستانه در تاریک و روشنی روز توی بیشه‌ای مه‌آلود طی طریق کنی. نه انتهای راه معلوم ه نه حتی میبینی که مسیرت چه شکلی ه. فقط حس رهایی‌ست و بس.
انگار بگیر روی زمین راه نمیری؛ میخرامی سرخوشانه با آزادیت از قید تعلق به بیشتر بندهای که به روحت زده بودی.

دوم-میترسم از روزی که نتونم با نظر راسخ پسرم رو به خوبی و بدی راهنمایی‌ش کنم. که نتونم بهش بگم کدوم راه درست ه وکدوم غلط. مرز خیر و شر به هم تنیده شده و به نظر میاد دیگه هیچ وقت نتونم از هم تشخیصش بدم.

سوم-بیماری ه جدید ه که ننویسی اما مدام در لحظه هات درگیر نوشتن ذهنی باشی؟ یعنی خوب شدنی در کار هست یا این بیماری نتبیجه‌ یه چند سالی وبلاگ نویسی و بعد ترک عادت ه؟ خوب میشم آیا؟

و آخر-در راستای فیلمهای اخیرن دیده شده.
این و این

روزمره

1. به هم خوردن اقتصاد آمریکا پرش به ما هم که رده ی چندم این جریان بودیم گرفت و زد و چرخ زندگیمون رو پنچر کرد. داریم هلک و تلک خودمون رو میکشیم. تا کی و کجا خودمون هم نمیدونیم.

2.گاهی انقدر همه چیز قاطی میشه و چنان کنترل اوضاع از دستت خارج میشه که دیگه تنها کاری که از دستت برمیاد خندیدن به زمانه و زدن به رگ بیخیالی ه. از منظر دیوانه نشدن عرض میکنم.

3. "خاله بازی" رو دوست نداشتم. شاید چون به فاصله ی یک روز از "بازی آخر بانو" شروع کردم به خوندنش. وسطاش حوصله ام سر رفت. یه جاهاییش خوب بود البته.
نمیدونم تو کدوم کتاب خوندم که میگفت گاهی همه ی کتاب نوشته میشه که یک جمله رو توش بگه(فکر کنم کافه پیانو بود. در ضمن از این یکی هم خوشم نیومد.)
خلاهصه اینکه تمام این خاله بازی یه طرف یه جمله اون آخرهاش هم یه طرف . یه جاییش ناهید به خودش میگه" ما تمام این سالها در پی مفاهیم دویدیم به جای احساس و غریزه.-نقل به مضمون-"
یا سلیقه‌ی من کج شده یا خیلی سخت.

4. بنجامین باتن رو نصفه دیدم و تو کف بقیه اش موندم. امیدوارم این یکی امیدوار کننده باشه.
این فایلی که من داشتم صداش از قسمتی که بنجامین برمیگرده خونه‌ی سالمندان قطع بود تا آخرش. حالا کی بشه من دوباره وقت کنم بشینم دانلودش کنم خدا میدونه. احتمالن مثل خیلی از فیلمهای دیگه ی این چند سال انقدر مشمول مرور زمان میشه که دیگه از تب و تابش می افتیم.

5. انقدر سام خوب شده. انقدر با هم حال میکنیم. بعد از یه دوره وحشتناک لجبازی و گریه و گیر دادن و قشقرق به پا کردن دوباره شده همون سام دوست داشتنی و با یه سنس آو هیمور دلچسب.
شروع کرده به تکرار همه ی چیزهایی که میشنوه. و تو همین دوران هست که ما هم مثل خیلی از مامان و بابا ها هی ازش میخواهیم چیزهای سخت بگه وبعد هی میخندیم از غلط گفتنش.
عین همه ی مامان و بابا ها لوسیم. میدونم.

6.همین ها دیگه.

خواب‌زده

1.شاید تمام زجر بی‌خواب شدن بعد از گریه‌ی سام و شمردن دقیقه‌ها تا روشن‌شدن آسمون، به دیدن خنده‌ی بلند توی خواب پسرک می ارزید.

2. توی همون ساعت‌های بی‌خوابی به همه جا سفر کردم. سوار ماشین زمان شدم و رفتم به روزهای دور.
باورم نشد که این منی که توی این لباس‌ها و این گوشه‌ی دنیا دراز کشیده و منتظر صبح شدن ه، همون دخترکی ه که یه شب وقتی پدرش دیر رفت دنبالش بعد از کلاس زبان و مجبور شد چهل‌وپنج دقیقه کنار در موسسه سرپا بایسته؛ معنی اضطراب رو فهمید.
همون دخترکی ه که کنار دست پدر بزرگش وقتی اون مشغول ‌شستستن ظرف‌ها بود، می‌ایستاد و میخواست که براش قصه‌ی بزرگ شدن برادره رو بگند. قصه هایی که هنوز یادش مونده.
باورم نشد همون دختری ه که ساعت ده دقیقه به دو از مدرسه میرسید خونه. دو ناهار میخورد. دوونیم می‌رفت توی اتاقش و تا پنج وربع درس می‌خوند. اگه روز فرد بود یک ساعتی رو استراحت میکرد و بیسکوییت مادر و شیر میخورد وقتی تلویزیون یا فیلم میدید. اگه روز فرد بود آماده میشد بره کلاس زبان. ساعت هشت برسه خونه شام بخوره و دوباره از نه درس بخونه تا آخر شب. و آخرین نفری باشه که می‌خوابید.
باورم نشد اون همه سال زندگیم انقدر منظم بوده که حتی ساعت‌هاش رو هم به خاطر سپردم.
باورم نشد تمام اون دخترکانی رو که در من زندگی کردند تا اون لحظه و منی رو ساختند که تو اون لحظه دراز کشیده بود توی جام.
برگشتم و به صورت ش و پسرک توی خواب نگاه کردم تا مطمین شم از بودن خودم در اون لحظه. انگار فقط این دوتا من رو به این زمان میتونستند برگردونند.
نفهمیدم کی خوابم برد.

3. توی رختخوابها نشستیم با یه کاسه آجیل، بی‌توجه به غرهای ش در مورد کثیف کردن جامون. من تخمه شکستم و به سام دادم. سهم خودم هم شد بادوم و نخودچی دو آتیشه ی سوغاتی‌های مامان. کدبانوها... رو دیدم و آخرش یه گریه ی حسابی کردم.

4.توی همون لحظه های بیخوابی شدیدن دچار نوستالژی "سبزی خوردن پاک کردن" شدم.
یادم نیومد آخرین بار کی بود که نشستم دونه دونه تربچه‌ها رو از برگهاشون جدا کردم و روی کله‌هاشون رو قاچ چهارگوش زدم. یا پیازچه‌ها رو از کمر جدا کردم و سرشون رو کندم. برگهای تازه ی ریحون و ریحون بنفش رو از ساقه جدا کردم و ریختم توی ظرف.
دلم خواست یه دسته سبزی خوردن داشتم ومینشستم به نوازش برگهای خوش بوی نعنا. یا دستم رو میگذاشتم سرشاخه‌های ترخون و میکشیدم تا پایین که برگها توی دستم جمع بشه.
بعد حتمن آب و نمک رو میبستم به ظرفم و مینشستم به انتظار تمیز شدن‌شون. دلم یه آبکش قرمز پلاستیکی خواست تا سبزیهای تازه رو بشورم توش.
یه مشت از این سبزی‌ها با پنیر و بوی نون چه غوغایی به پا می‌تونست بکنه.

5.پیرو همین فکر‌ها به شدت گرسنه شدم.

6. از شکم جدیدن دوباره قلنبه شده‌ام خجالت کشیدم طرف آشپزخونه برم. یادم اومد به خودم قول دادم کمی اگه زحمتی نباشه کمتر بخورم!

7.از یکشنبه شب که اون سه تا دختره رو توی کافی شاپ دیدم که بساط‌شون رو روی میزها پهن کرده بودند و درس میخوندند دلم برای روشنک و روزهای امتحان دانشگاه که میز خونه ی ما یا اون‌ها میشد پر از کتاب و جزوه و با هم درس می‌خوندیم تنگ شد.
یادم اومد به نگین و همه روزهای دبیرستان و گاهن قبلترش و درس خوندن و نخوندن‌هامون با هم.
حتی یادم اومد به انوشه و میترا و همون یه دونه امتحانی که با هم دادیم و با هم براش درس خوندیم و خندیدیم.
یادم اومد به همه ی خاطره های تلخ وشیرین گذشته با دوستانی که جوونی کردن من کنارشون زیبا شد.

8.فکر کردم و فکر کردم و به این‌جا رسیدم که انقدر پراز خاطره ام و لحظه‌های به یادموندنی و انقدر زندگی رو توی سالهای قبل از ازدواج تجربه کردم که حتی برای لحظه ای هم دلم نمی خواد برگردم به گذشته. شاید گاهی دچار دلتنگی بشم اما دیگه دلم مجردی نمیخواد. اشباعم از همه‌ی تجربه‌هایی که میشد داشت. یه خنده ی بزرگ اومد روی لبم که هیچ حسرتی از گذشته همراهم نمونده. زندگی کردم همه ی لحظه هام رو.

9.از لحظه های متاهل و مادر بودنم مطمین نیستم بس که تمامش در سایه‌ی این غربت خود کرده بوده. متاسفم از لذتی که میتونستم با بودن این دو تا همراه دوست داشتنیم ببرم و به کمال نبردم.

10.به مامان فکر کردم که همین نزدیکی به فاصله‌ی بیست دقیقه‌ای با قطار ه؛ و خوبه که تا ده روز دیگه هر وقت بخوام زودی میبینم‌ش.
به مادر و برادر "ش" فکر کردم که چقدر دلم میخواست نزدیک‌شون بودیم تا هر وقت هوس راحتی کردیم بریم پیش‌شون. یا مامان بزرگ که هر وقت خواستم برم استراحت مطلق برم اونجا. یا عمه کوچیک ه که هر وقت دلم یه سیر حرف زدن و گشتن و و خرید و ترشی خواست بار سفر ببندم و برم اصفهان پیش‌ش. یا بقیه که هر کدوم یه چیزی برای بهترین بودن دارند و میشه باهاشون دنیایی خوشی رو تجربه کرد.

11.دلم خواست پاشم چند صفحه‌ی آخر "کافه کاکاءو"- مرسی سحر عزیزم از کادوت- یا ادامه‌ی "بازی آخر بانو" رو بخونم اما دیدم نه میشه چراغ رو روشن کرد نه دلم میخواد با زجر نور چراغ خواب، کتاب بخونم. بی خیالش شدم.
دلم خواست بیام دوری این طرف‌ها بزنم یا فیلمی ببینم اما دیدم با این فن خراب نوت‌بوک همه رو از خواب بیدار میکنم. بی‌خیالش شدم.

12.دلم برای پدر و پدربزرگم تنگ شد. دلم برای اون یکی مادر بزرگ ه که کمی بعد از پدر- پسرش رفت تنگ شد. دلم برای دختر عمه ه و همه ی شبهایی که تا صبح نمیذاشتم بخوابه و ازش میخواستم یکم دیگه بیدار بمونیم و حرف بزنیم تنگ شد.
کاش حداقل نزدیک خاک‌شون بودم.

13.فیلم ترسناک به خصوص ژاپنی‌ش با اون عشقی که به استفاده از دختربچه در نقشهای ترسناک دارند.