حکایت همچنان باقی ست.

با ترس و لرز میام سراغ اینجا. روزهایی بود که نوشتن تمام فرجی بود که نیاز داشتمبرای فرار از تنهایی،غربت و خستگی.
حالا دیگه اون روزها تموم شده. خیلی وقته که تموم شده. اما چیزی در من، در روح من از اون روزها تا امروز اومده که تموم نمیشه حتی وقتی غربتی نباشه یا خستگیی یا تنهایی. اما شاید هم هنوز هیچ کدوم اینها تموم نشده باشه. اونی که عوض شده فقط مکان بوده و روزمرگی. این بار حتی بدتر و عمیق تره دردش. تنهایی بین جماعتی که فکر میکنی باید رفیقت بشند چون از یه ریشه اید اما نمیشند. غربت هم تو جایی که وجب به وجبش بهت هویت میده دیگه اسمش غربت نیست عذاب زنده موندن ه. و خستگی از زندگیی که میخواستی و نشد که براش جون کندی و نشد که بهش ایمان داشتی و نشد.

روزی در این سه سال نبوده که نخواسته باشم بنویسم اما تکرار این حرفها با کلمات متفاوت نه دردی از من کم میکنه نه چیزی به اینجا.
قصه همون ه که بود.

1. خیلی آرام و بی عجله,جوری که فقط به اندازه ی لمس شدن حسش کنم دارم پروانگی رو تجربه میکنم. شاید اثرات نزدیکی به چهل سالگی باشد.

2. هروقت مرگی در خونه ای رو میزنه یاد من میاره که آیا زندگی ارزشش رو داره که این همه رنج رو تحمل کنیم. که این همه درد بکشیم برای درست کردن رابطه ای یا برگردوندن وضعیتی به حالت مطلوب این همه تلاش کردن آیا ارزشش رو داره. آیا رها کردن و رها بودن کلن بهتر نیست؟

3. دو سال بیشتره دارم سعی میکنم در این جماعت عجیب و غریبی که انگار هیچ وقت خودم عضوش نبودم جا بیفتم اما دریغ

4.آدم باید بدونه. یعنی بهتره که دیگه وقتی مثلن سی وهفت سالشه در جریان باشه که چی بیشتر از همه کمکش میکنه بفهمه زنده است وهنوز اون عضو گرد و بزرگ و سنگینی که همه جا حملش میکنه و تمام بدبختی ها و خوشبختی ها رو درک میکنه هنوز داره کار میکنه.
یکی کار میکنه و میفهمه زنده است یکی مینویسه یکی موسیقی میسازه یکی یه نقاشی میکشه یکی هم تا میتونه خوش میگذرونه. من فهمیدم فقط در پروسه ی یادگیری ه که حس زنده بودن رو میفهممش والا بقیه اش میشه روزمرگی. آره دیگه این هم یه شکلشه.


کاش های اولین پنج شنبه ی پاییزی

کاش آشتی کنم با اینجا.
کاش صمیمیت گذشته باز برگرده.
کاش یاد بگیرم نترسم از قضاوت شدن.
کاش اتفاقات بهتری بیفته تا باز باور کنم خدای من هنوز هست.
کاش یاد بگیرم با پسر درست حرف بزنم الکی جوش نیارم لوسش نکنم.
کاش وقتی حوصله ندارم بتونم بگم حوصله ندارم.
کاش همیشه حوصله داشته باشم.
کاش مثل مدیر مهد پسر بتونم همیشه بخندم وبه همه بگم عزیزم.
کاش پول بیشتری داشته باشم.
کاش میتونستم یه سری از فامیلها رو از لیست فیس بوک پاک کنم و ککم هم نگزه پشت سرم چی میگین.
کاش یه بار دیگه بابا رو ببینم.
کاش هیچ نوستالژی هیپ وقت نتونه در اعماق دل من بمونه.
کاش دلم برای ایران تنگ نمیشد. کاش هیچ وقت نمیرفتم از ایران. کاش هیچ وقت برنمیگشتم.
کاش کیوبم رو هنوز داشتم و بازیافتش نیمکردند.
کاش ایران تحریم نبود. کاش ایرانی ها رو باز دوست میداشتم. کاش این همه بد نبودیم.
کاش من همه ی این چیزها رو فراموش کنم و پاشم برم یه رنگ مو بخرم بزنم به کله ام که حداقل خودم برای خودم قابل تحمل باشم.

خواب خانم حنایی به مناسبت ده سالگی وبلاگستان

"...در رستوارن جنگلی خیلی زیبای ژاپنی با تمام دوستان وبلاگی جمع بودیم. همه بودند. حداقل تمام اونهایی که من از اون روزهای نوشتن و خوندن و کامنت گذاشتن یادم میاد. همه شاد و خندون از این جمع شدن. با موبایل شماره ی زیتون رو گرفتم که بهش بگم اگه دوست داره اون هم بیاد که همه ببیننش و بشناسنش. به بغل دستیم که پانته آ ی انار بود هم گفتم دارم به زیتون زنگ میزنم. جمع ساکت شد که ببینند زیتون بالاخره میاد یا نه تا بعد این همه سال بالاخره رخ نمایی کنه. یه دفعه موبایل یکی از همون بلاگر هایی که اونجا نشسته بود زنگ خورد. و همه سرها به سمت اون برگشت. از شدت هیجان آشکار شدن هویت زیتون و اینکه یاونی که گوشیش رنگ خورد یکی از بدوست داشتنی ترین های جمع بود از خواب پریدم قبل از اونکه بتونم چهره اش و هویتش رو به خاطر بسپارم..."

دلم تنگ شده برای اون روزها. برای از زندگی نوشتنهامون که گاهی رنگ سیاسی میگرفت گاهی اجتماعی . گاهی ما خارج نشین ها(راستی کی این اصطلاح رو مد کرد؟)از درد غربت میگفتیم و گاهی داخل نشین ها از درد قربت. گاهی میشدیم یه مادر تمام عیار احساساتی گاهی یه رفیق غمخوار گاهی یه همسر فداکار و عاشق یا یه پدر دلسوز. گاهی میرنجیدیم که تلخیش دورمون میکرد از دوستی های مجازی، گاهی انقدر قربون و تصدق هم میرفتیم که شوریش میزد زیر دل اونهایی که اون وضع رو دوست نداشتند.

من عجیبترین تجربه های زندگیم رو با نوشتن اون روزها ثبت در تاریخ کردم. برای خودم و برای اونهایی که به خانوم حنای اون روزها احساس نزدیکی میکردند.تجربه هایی که اگه ازشون نمیگفتم هیچ وقت نمیفهمیدم این آدمی که الان هستم چطوری این شکلی شد.

من از وبلاگستان و آدمهاش -چه خواننده و چه نویسنده-خیلی چیزها یاد گرفتم. اون هم وقتی که با دور شدنم از فضای اجتماع ایرانی میتونستم تبدیل به یه آدمی کاملن متفاوت بشم.

به امید اون روزی هستم که جایی از این دنیا خوابم تعبییر بشه.

...

یکم. حرفهایی هست که باید بگم. خیلی وقته که باید گفته بشن. اما موندن بیخ حلقم. چیزهایی هم هست که نباید هیچ وقت میگفتم اما حرف شدند و دیگه نمیشه برشون گردوند. خیلی ها رنجیده اند خیلی ها عوضی فکر کردند خیلی ها دچار خود بزرگ بینی یا سو تفاهم شدند و دیگه نمیشه هیچ جوری جمعشون کرد.

دوم. بدترین عیبم این ه که همه میتونن تحریکم کنند به کارهایی که دوستشون ندارم. به رفتاری که از خودم بعید میدونم. نزدیکی آدمها و شدت سوق دهندگیشون به بد شدنم نسبت مستقیم داره.

سوم. دلم میخواست از صبح که پا میشدم آل استارهام رو پام میکردم و میرفتم تو صف این فیلم و اون سینما دنبال دیدن فیلمهای جشنواره. مامان امروز با یه پزی برام گفت که چه حسی داشته تو صف وایسادن و با بغل دستیها گپ زدن و بعد هم فیلم دیدن. باید صبر کنم تا سام بزرگ شه تا یه روزی برسه که دیگه عصر بودن توی خونه برای منیه فاکتور ضروری تو زندگی نباشه.

چهارم."علایم حیاتی یک زن" رو خوندم و بسیار دوستش داشتم. مدتها بود به فضا و شخصیتهای یه کتاب اینهمه نزدیک نشده بودم.

پنجم.دیگه خجالت و ترسی از گفتنش اینطرف و اونطرف ندارم. اینه که اینجا هم میگم. من دلم دو تا بچه‌ی دیگه میخواد یه پسر یه دختر. سام اصلن حساب نیست. بچه ی اول اسمش بچه نیست؛ پدیده است که آدمیزاد رو با خودش میبره به دنیای ناشناخته ها.

ششم. آدمیزاد باید قسمتهای مزخرف زندگیش رو قبول کنه. شاید نتونه باهاش کنار بیاد یا اصلن از توانش خارج باشه که تغییرش بده،اما همین که فاکتهای آزار دهنده ی زندگیش رو پیدا کنه خودش یه قدم به جلوست.

هفتم.کشور آزادم آرزوست.

هشتم.مهاجرت دوباره به جایی که فکر میکنی میشناسیش و فکر میکنی آدمهاش برات آشنانند و نمیشناسیش و آشنا نیستند بیش از اونی که فکرش رو میکردم سخت بود. پوستم-مون رو کَند.

نهم. آدمیزاده دیگه. اولش دردش میاد بعد اما به یه چیزایی عادت میکنه یا شایدم به دردش عادت میکنه اما به یه چیزایی تا دم مردن هم بره عادت نمیکنه که نمیکنه.

دهم.تو این دنیا آدم برای دل رو به آتیش کشوندن زیاده. اما هیچ کس غم و رنجش دل من رو اینهمه به درد نمیاره مگه اون کسی که اصلن فکرش رو هم نمیکنه و نمیخوام هم هیچ وقت بفهمه.

یازدهم. قوی سیاه رو دوبار پشت هم دیدم و دوست داشتم. یکشنبه ی خوبی رو براش آرزو میکنیم.

دوازدهم. کلن برای منِ عامه، هنر موجودیست که :وقت تلخیها میتونی بگی آهان یکی دیگه یه وقت دیگه یه جای دیگه هم از این تلخی گفت. و وقت خوشیها میفهمی که یکی دیگه یه وقت دیگه یه جای دیگه اون خوشی و اون زیبایی رو دیده.

سیزدهم. اینکه تا "برادوی" بری و نتونی یه تاتر ببینی.

به مهشید و قیامه و روشنک که بهترینند.

روزی که از نیویورک برمیگشتم به خودم قول دادم باز اینجا بشه محل دوستیها. قول دادم به خودم که گرد و خاکش رو بگیرم و از ایام و خاطره هاش بنویسم. من از این صفحه آدمهایی رو شناختم که با همه ی دوریشون و کم دیدنشون اندازه ی دوستان قدیمی هم صحبتند و مهربون و خواستنی. که صمیمی اند. که میشه بدون توضیح دادن خودت باهاشون رفاقت کنی. که میشه بعد از یه رو خسته کننده باهاشون نشست به دیدن هامون و ده. که میشه باهاشون رفت توی پارک رویاهات و قدم زد. که میشه توی یه اتاق گرم هتل وقتی بچه ها سرشون به بازی گرمه از غذاهای لذیذ گیلکی بگی. که وسط خیابون ببوسیشون و خداحافظی کنی تا کی و کجا دوباره بتونی شانس دیدنشون رو پیدا کنی.

کسی اینجا دلش برای زندگی لک زده

میتونم هزار خط بنویسم از دلایل ننوشتن. میتونم هزار بهونه ی ریز و درشت بیارم که هیچ کدومش هم دروغ نیست. تا مدتی حتی خودم هم نمیدونستم دلیل اینهمه سنگینی چی بود که دل تمنا میکرد به حرف زدن اما دست پیش نمیرفت. که اون همه بار دل به کلمه سبک نمیشد. چند وقتی هست که فهمیدم دلیل نگفتن ها و حناق گرفتنم چی بود.
دوست نداشتم تلخی ایام و تلخی من توی این صفحه بیاد و حرف بشه و خاطره ی ثبت شده. نمیخواستم رد اون همه درد اینجا بمونه. همه ی همش همین بود. یه چیزی عین زهر توی رگهای زندگی من جریان پیدا کرده بود که هر جا بودم و هر وضعیتی که داشتم تلخ میکرد من رو و روزهام رو و حرفهامو.
یه روزی دیدم دیگه تموم شده. یه روزی تصمیم گرفتم تمومش کنم.
روزی که ازبالا به شهر آرزوهام نگاه کردم باورم شد رویاها میتونند به واقعیت برسند زودتر از اونی که بشه فکر کرد. فکر کردم زندگی هر جوری که ادامه پیدا کنه ارزشش رو داره که براش بجنگی. که وا ندی. دوباره زندگی رو دوست داشتم و بودن رو. دوباره از نو دلایل شاد بودن رو دیدم. دوباره غرق لذت زنده بودن و دوست داشتن و همه ی خوبیهای زندگی شدم.


بیا و نظری افکن

دلم برات تنگ شده خانوم حنا. برای همه ی این روزهایی که یه جایی ته وجودم قایم شده بودی و شدی. دلم برای سرزندگیت تنگ شده. برای سرخوشی هات . برای غصه خوردن هات. برای اینکه از خوب و بد روزگار بگی. از سختی های مهاجرت دوباره بگی. از اینکه غریبه شدی باز بین مردمی که قرار بود همزبونت باشند. از اینکه ارزشهات بدن اینکه بفهمی عوض شد. از اینکه این آدم جدید رو خودت هم درست نمیشناسیش و خیلی وقتها میمونی باهاش چی کار کنی.
دلم میخواست زبون باز میشد به گله کردن از وقتهایی که هیچ چیز اونجوری که باید باشه نبود. به همه ی دردسرهایی که برای پیدا کردن هویت گم شده ات کشیدی و میکشی و هنوز هم درست و حسابی پیداش نکردی و نفهمیدیش.
چقدر دلم خواست به زور هم که شده بیایی و بشینی کنارم و آروم آروم دردودل کنی بلکه یکم سبک بشم. آزاد بشم از این همه رنج.
نخواستی دیگه. هر کاریت کردم نخواستی. باهام قهر کردی انگار. عیب نداره.
همین فقط خواستم بگم دلم برات تنگ شده.

پ.ن:فیلترت هم که کردن دور از چشم ما!

کمی تا قسمتی خداحافظی

انگار باید پشت همون میز و همون کامپیوتر که رفیق هفت ساله بود بشینم تا خانوم حنای روحم باز نوشتنش بگیره.
شاید باید تو همون اتاقی که یازده تا هم اتاقی که هر سال عوض میشدند و من چند سالی بود قدیمترین عضوش بودم باشم تا اون حرفها اون جور که حس میشد زده بشند.
باید تو استراحت بعد از ظهری، وقتی دارم خستگی نصف روز رو از کار و رانندگی و رسوندن سام به مهد و بدو بدو برای رسیدن به دانشگاه در میکنم باشم که قصه های روزمرگی رو تعریف کردنم بیاد.
باید تابستونش پر از صدای سمی ها باشه با رطوبت نفس گیر. پاییز با سبکی هوا باشه و خنکای باد و آفتابی که انگار از خود بهشت میتابه و یه عالمه رنگ. زمستونش اون سوزه باشه که پوست صورتت رو میبره و سرمایی که هیچ جا حتی خونه ات هم تمومی نداره اما لحظه لحظه یادت میاره که زمستون ه ها. بهار باشه با اون همه گل و بارون و شکوفه های گیلاسش که فکر میکنی طبیعت آخر هنرش رو به نمایش گذاشته. انگار باید همه ی اینها و یه عالمه حس و رنگ و عطر دیگه باشه تا خانوم حنا بتونه حرف بزنه.
خانوم حنا با اینکه تو بچگیم در من زاده شد اما اونجا بود که پا گرفت و بزرگ شد. و حالا جا مونده تو اون روزهای اون سر دنیا.
دلم تنگ میشه براش. چه پنهون که خیلی هم تنگ میشه. با اینکه دیگه روم نمیشه از دلتنگی برای اون بگم و از نوستالژی برای اون روزها بنویسم بس که شکوه کردم تو این خونه؛ اما میگم که تا آخر عمر برای اون قسمت که انگار با اون شکلش تموم شد دلتنگ میمونم.
اصلن من آدم دلتنگیهام. همیشه یه گوشه ی دلم برای جایی یا کسی و بیشتر از همه برای خودم- خود قدیمم- تنگ ه.
دلم نمیاد دیگه اینجا بنویسم. انگار بی حرمتی ه به اون زن که بیست و هشت ساله رفت و سی و پنج ساله برگشت.
هنوز هم نوشتن بیشترین آرامش رو میاره برام؛ همینه که خونه ی مجازیم رو هم این روزها عوض کردم تا با حال و هوایی که عوض شد همخونی بیشتری داشته باشه.
شاید قسمتی باشه برای ظهور یه آدم جدید از من.
به امید دیدار خانوم حنا

پ.ن: از دوستان ماه قدیمی اینجا- لذتی داره وقتی که دوستان اینجا هم بشند دوستان قدیمی-هر کس خواست که با این آدم جدیده دوست باشه یه خبری بده تا آدرس رو براش بگم.
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم

جهت ثبت در تاریخ

هنوز هم ننوشتن به قوت خودش باقی ه. فقط جهت آینده مینویسم.
موندم با این همه ابهام چطور بین سه کاندید مقابل رییس جمهور فعلی باز هم موسوی بیشترین طرفدار رو داره؟
خداییش جوگیر نشدیم؟ دقت میکنیم داریم چی کار میکنیم؟
کروبی و رضایی فقط هیاهوی موسوی رو ندارند والا من که خارج از ایران هستم و دور از هیاهوی انتخابات و انتخابم رو محدود کردم به شنیده هام از خود نامزدها و خوندن برنامه ها و نظراتشون نمیتونم خیلی به موسوی خوش بین باشم و روز جمعه هم انتخابم حتمن بین کروبی و رضایی خواهد بود؛ به خاطر شفافیت برنامه‌ها و نظراتشون و تیم حامیانشون.
با احترام به موسوی و همه ی طرفدارانش امیدوارم این رنگ سبز که اینروزها رنگ غالب ایران شده همیشه پایدار بمونه.

از خیانت و عشق

باورم نمیشد. نه خدای من باورم نمیشه که میتونست بعد از این همه سال زندگی مشترک همچین کاری بکنه. وقتی پنج صبح توی تاریک و روشنی سایه اش رو دیدم که داره توی بالکن سیگار میکشه تازه فهمیدم کار از کار گذشته. بله؛ این شوهر بی معرفت من تنهایی تا صبح داشت 24 میدید یه نفس. بی من چطور بهت چسبید آخه؟

*****

یادمون باشه قضاوت نکنیم. من کردم. فقط حالا میفهمم که اشتباه بوده.
یادتون باشه اگه یه مادری رو با پسرش دیدید که خیلی هر دو اول صبحی آراسته اند اما موهای مامان ه فرق سرش رفته هوا بدونید که حتمن در آخرین لحظه که داشته از خونه میومده بیرون ، در حین کفش پای بچه اش کردن یه دفعه بچه هه عشقولانه شده و مامانه رو ناز کرده. مادره هم نفهمیده و تا بیاد و خودش رو توی آینه نگاه کنه هزار نفر بلکه بیشتر توی همون شمایل دیدنش!
کلن اگه مادری رو دیدید که صحنه ای کمدی رو ایجاد میکنه هیچ بهش نخندین یا اگه هم خندیدید دلتون هم به حالش بسوزه که شاید تلاش مذبوحانه اش برای مرتب بودن توسط همون موجودات فسقلی به باد فنا رفته.

یک هفت‌تایی مقدس

1.عین همون روز آخر ؛ دم رفتن از اون خونه ی قدیمی بود حس و حالش وقتی دیشب به هوای هواخوری و چرخی زدن شوشو سر ماشین رو کج کرد به طرف دانشگاه. اومدیم تا دم ساختمون خوابگاه و یاد بهارشش سال پیش کردیم و اولین ماه های هم‌خانگیمون. چه زود گذشت.

2. من در این شهر بزرگ شدم. همه جوره. یه دختر نیمه مجرد- نیمه متاهل اومدم اینجا با تمام امیدم به آینده. به اینجا اومدم تا دنیای دیگه ای رو تجربه کنم و زندگی رو به شکل و شمایل دیگه ای یاد بگیرم. یاد گرفتم. خیلی چیزها. توی این مسیر ازدواج کردم. خونه ی مشترک ساختیم با هم. از بد و خوب روزگار گذشتیم کنار هم. شاید گاهی به اشتباه مقابل هم. سام، هیجان انگیزترین و عجیبترین اتفاق زندگیم، اینجا به دنیا اومد. اون رشد کرد و من بزرگتر شدم. تنهایی رو به شکل غربت اینجا فهمیدم چیه و با هم بودن رو اینجا یاد گرفتم.
این آدمی که حالا داره این کلمه‌ها رو مینویسه نه اینکه هیچ شباهتی نداشته باشه به اون دختری که مثل همه ی مهاجرها اشک هاش رو پشت شیشه های هواپیما پاک کرده؛ اما شده زنی که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد بشه.
این تغییر و این رشد رو دوست دارم و بهش احترام میگذارم. آرزو میکنم که تجربه ی همه ی این سالها زندگی کنار مردم شرقی ترن و شاید به تعابیری مدرن ترین ، سنتی ترین و بی احساس تری، منظم ترین، پر استرس ترین و ... خاکهای جهان کمک سالهای روبروم باشه به وقتش.
.شاید قسمت این بود که همیشه وقتی فرمی، برگه ای برای سام پر میکنیم و اسم این شهر رو برای محل تولدش مینویسیم یاد اینجا وروزهاش بیفتیم.

3.امروز برگه ی درخواست کنسل کردن مهد سام رو از ماه بعد پر کردم. حس عجیبی بود. یاد اولین روزی افتادم که سام سه ماهه رو دادم دست مربی.

4. هنوز هم مطمین نیستم که دارم برای همیشه میرم یا اینکه شاید برگردم و برگردیم هر چند کوتاه باز زمانی رو اینجا باشیم. اما میدونم که این شهر و مردمش برای من تموم شده است.

5.چطور میشه هفت سال خاطره و زندگی رو جمع کرد توی چند تا چمدون و بسته؟

6. دلم برای آرامش، نظم و پاکیزگی، طبیعت زیبا و مردم روستایی، شالیزارها، باغهای خرمالو و همه‌ی زیبایی های اینجا تنگ خواهد شد.

7.یعنی میشه جایی در این دنیا باشه که من- ما اونجا آروم و قرار بگیریم؟






شهود

زیبایی پروانه شاید فقط کمی‌ش به جهت بالهای رنگین ش باشه. وقتی از نزدیک بهش نگاه می‌کنی کمتر از دیگر نمونه های هم خلقتش چندش آور نیست.
دلیل اصلی زیبایی پروانه اما به خاطر زیبایی بال زدن و پریدنش ه.

پ.ن:من همه دردم از بلد نبودن زیبا پرواز کردن ه.

کمی انصاف

چشمم رو به تمام خرابیهایی که تو این چهار سال به ایران و اقتصاد و فرهنگ و مردمش زده شده نمی بندم، قبول دارم که وقتی توی ایران جون آدمها کمترین ارزش رو داره و آدمها جونشون رو با بهانه هایی به راحتی با اعدام و سنگسار از دست میدند یا بی بهانه در تصادف و حوادث میمیرند؛ میدونم که فقر و فساد و بی اخلاقی انقدر در ایران ریشه دار شده که شاید اگه همین حالا هم پروسه ی رشد و ترقی ایران شروع بشه تا صد سال دیگه هم نشه جبران این همه عقب افتادگی رو کرد؛ میدونم حکومت ایران خودش در مورد اقلیت های ایرانی رفتار نژادپرستانه داره؛ یادم هم نرفته بیانات رییس جمهور و بقیه حاکمان ایران چه هزینه ی سنگینی رو به ایران وارد کرده؛ اما میخوام بدونم کجای این حرف احمدی نژاد غلط ه؟
" به بهانه هولوکاست با تجاوز، ملتی را آواره و عده‌ای را از آمریکا و اروپا و سایر کشورها به آن سرزمین منتقل کرده و حکومت جعلی برپا کردند و در واقع به بهانه جبران صدمات نژاد پرستی در اروپا، خشن ترین نژاد پرستان را در نقطه‌ای دیگر یعنی فلسطین حاکم کردند".
غزه رو که هنوز یادمون نرفته؟
گاهی میبینم و میخونم که نفرت از حکومت ایران چنان در طبقه ی متوسط و جامعه ی روشنفکر ما عمیق شده که نمیذاره واقعیت های جهان اطرافشون رو درست ببینند.

...

1.فرضیه ای وجود داره که میگه سرعت گذشت زمان با بچه دار شدن رابطه ی توانی داره

2.آدمها با کلی فاصله گاهی دقیقن در یک نقطه از زندگی می ایستند. و به یه موضوع فکر میکنند.

3.All my fantasy women.

4.موهاش رو فر فری همونجوری که از خواب بیدار شده نوک کله اش بسته. یه تی شرت صورتی ه جیغ روی یه تی شرت مشکی پوشیده با یه شلوار جین کهنه که پاچه هاش رو نا مرتب بالا زده. با کتونی. کلی داره با این تیپ زیادی غیر رسمی و آزادانه اش حال مکینه. امروز خانوم حنای صورتی شده.
خفه شدیم از دست این ژاپنی های اتو کشیده.

5.مرسی دوستم از چتی که با هم داشتیم. خیلی خیلی خیلی چسبید. حرفهات و فکرهات که خیلی به حرفها و فکرهای من شبیه ه؛ کمکم
کرد که بیشتر به راهی که بهش فکر میکنم اطمینان کنم.

6.
Karakaisuru=Tease,Make fun of
این کلمه رو از دیروز یاد گرفتم و شده لغت روزم. کلی باهاش حال کردم.
در پروسه زبان یاد گرفتن یه جایی هست که شاخ غول اولش شکسته میشه و میرسید به جایی که یادگیری میشه یه رمز گشایی خیلی فان. اونوقت ه که با کلک ها و ادا و اصولهای زبان دارید آشنا میشید و حالش رو میبرید. من درست حالا که دارم از ژاپن میکنم و رسیدم به این نقطه. What a pity!

7.دو -سه روزه میگه توی بالکن میمون اومده. دستهاش رو هم میگیره بالا و پایین سرش و ادای میمون در میاره. موندم سایه ی برگهای گلها رو شبیه میمون می بینه یا خواب دیده.

8.کلن چی میشه که بچه که هستیم این همه حرفها و فکرهامون دور و بر حیوانات و طبیعت و موجودات خیالی میگذره ؛ بعدش که بزرگ میشیم همه ی حس مون رو از دست میدیم و دیگه در خواب و بیداریمون برای لحظه ای هم به این موضوعات بهایی نمیدیم؟
انگار پروسه ی رشد جدا شدن از دنیای تخیل و دنیای زیبایهای موجودات عالم ه و وارد شدن به دنیای جدی یه انسان ها.
برای همین ه که میخوام بذارم تا اونجا که میتونه بچه بمونه.

9.این روزها تنها کسی که من روسوژه ی عکسهای خودش میکنه سام ه.

10.در حالی که تمام فیلمهای کرایه ای در نوبت دیدن دارند خاک میخورند این شبها کلاه قرمزی و دیگر هیچ. و من و شاهرخی که باز بچه میشیم و بزرگ میشیم.

11.نویسنده ایرانی برنده جایزه "نویسندگان جدید" در ژاپن شد
من زبانم قاصره از بیان احساس خوبی که بعد از خوندن این خبر دارم.

12. همیشه همین یه دونه کم میاد.

13.ندارد

...

1.خارش انگشت اشاره گرفتم.

2.یعنی خیلی ها. موندم از این بیشتر میشد بد آورد. گند بزنند هر چی رشته ی مرتبط به ماشین و کوفت ه و از اون بیشتر گند بزنند تمام خودرو سازی ها و صنایع وابسته بهشون رو. من که عطاش رو به لقایش بخشیدم با این اوضاع خراب اقتصادی.

3. عجب عجوبه ای بود این خانوم سوزان بویل . من طبق معمول احساساتی شدم و اشک تو چشام جمع شد.

4.Doubt از اون فیلمهایی بود که تکلیفم باهاش معلوم نبود. آخرش نفهمیدم خوشم اومد یا نه.
کسی چیزی دستگیرش شد؟

4.انقدر هوا خوبه که باور کردنی نیست. میشینم توی بالکن و به این شهر و روزهای رفته فکر میکنم و اینکه کاش زودتر همه چیز عوض میشد و من از این سیستم اعصاب خرد کن زندگی ژاپنی نجات پیدا میکردم. و نجات پیدا میکردیم.

5.برای یه ترم مرخصی گرفتم و میخوام تکلیفم رو تا پایان این مرخصی معلوم کنم. احتمال اینکه درسم رو همین جا رهاش کنم و بی خیال دفاع آخر بشم خیلی خیلی زیاده.
کار و کلاس و هیچی هم برای سال جدید نگرفتم. شدم خودم و روزهام . آماده ی اومدن به ایران م. اگه گیر این چند تا کار نبود حالا من هم داشتم برفهای بهاری تهران رو از پشت پنجره نگاه میکردم.
It feels so good to be free of any responsibilities beside what you have for your family.

6.حرفهایی میزنم که فکرهام نیست. و فکرهایی میکنم که بیان کردنی نیست.

7.دچار یه ابتذال دوست داشتنی شدم و کلی هم باهاش حال میکنم. ابایی هم نشون دادنش ندارم. از اون بیشتر از اینکه میگم دچار ابتذال هستم هم حرصم میگیره. همین که خوش باشی در زندگی کافیه حالا حتی اگه در باورهای قدیمت اسمش مبتذل بودگی باشه.

8.در هر زندگی زناشویی هست لحظه هایی که میگید من چرا این آدم رو شریک زندگیم کردم. یعنی اون وقتهایی که پارتنرتون روی اعصابتون مشغول پاتیناژ رفتن ه، کلن از خودتون و انتخابتون تعجب میکنید. بعد یه لحظه هایی هم پشت این لحظه های قبلی هست- مثلن وقتی طرف ماچتون میکنه و از دلتون در میاره اون حرفهای بدش رو و اون حرص در آوردن هاش رو تلافی میکنه- که میبینید خوشبخت ترین آدم روی زمین هستید.
اصولن پروسه ی خرشدگی اولی و خرشدگی دومی یه چیزی تو همین مایه هایی که عرض کردم و احتمال اتفاقش بعضی وقتهای ماه بیشتره!

9.خر حیوان دوست داشتنی ه . کلن.

10. یکی از لذتهای بی انتهای زندگی وقتی هست که بچه ی آدم بوس سورپرایزی رو یاد میگیره و اون هم از روی غریزه. و یکی دیگه اش هم وقتی هست که بچه تون یاد میگیره وقتی عصبانی هستید با یه حرکتی حرفی ادایی به خنده بندازتتون. یه خوشیی داره ناگفتنی.

11.دلم غیبت و چای و خنده میخواد با همه ی زنان زندگیم.

12.مرض که ندارم. وقتی حرفی برای گفتن نیست نباید نوشت. به هر حال جفنگ نوشتن هم حدی داره.

13. سیاست. اقتصاد.آمار. تکنولوژی. کلن تمام مباحث جدی.
تبصره اینکه این بند سیزده شامل بخش مفرح علم و ادبیات و هنر و طبیعت نمیشه ها.

بسیار رژیمی!

تمام یه جعبه استیک سبزیجات رو بلعیدم و باز هم گرسنه ام ه و هی دارم برای خودم فانتزی آشپزی و خوارکی های سراسر دنیا رو میکنم. نه واقعیت اینه که گشنم نیست اما از حرص خوردن افتاده در جان و تن و روحم.

اوضاع انقدر خراب بود که صبحی گفتم اگه من همین امروز نیمرو نخورم میمیرم و به خودم قول دادم اگر زود از دانشگاه برگشتم یه نیمروی حسابی به بدن بزنم. بعدش وقتی رفته بودم برای خرید پوشک هی رفتم سراغ سوشی ها و هی دلم خواست یه باکس سبزیجات یا میگو یا سال‌مون رو بردارم اما هی مقاومت کردم.- حالا که میگم دهنم آب میفته- بعد از اون تصمیم گرفتم برم یه سر به مغازه ی نزدیک اونجا بزنم و تاکو بخرم که خب خوشبختانه والدم به دادم رسید و نذاشت. بعد دیدم دلم قهوه میخواد که خوب این یکی مقاومت ناپذیر بود.وقتی که اومدم دانشگاه برای کاری رفتم امور دانشجوی چسبیده به فروشگاه دانشگاه و یهو در مسیر برگشت دیدم دارم از پله های فروشگاه بالا میرم و تا به خودم بیام دیگه عنان از کف داده بودم و همین استیک ها رو که در ابتدا عرض کردم خریدم.
حالا هی نشستم فکر میکنم بسته مرغی رو که گذاشتم بیرون برای شام زرشک پلو بکنم - تعریف از خود نباشه زرشک پلوهای من حرف نداره -وبرای اینکه خیلی خودکشی نکنم یکم سبزیجات هم بذارم.

هی دارم فکر میکنم دلم پاستای صدف میخواد با کرم سس. البته اون صدفها وقتی باز میشند و بهشون کنجد بوداده و روغن زیتون و فلفل قرمز و ریحون خشک بزنی و بعد روش پنیر بپاشی مزه ی بهشت میگیرند.

نه اینکه فکر کنید سر گشنه بر بالین گذاشتم ها. نه دوستان در جریانند که دیشب یه قابلمه آش رو در کنار خانواده زدیم تو رگ.

دیشب که تو خواب و بیداری داشتم ویکی کریستینا بارسلونا رو میدیدم وسط همه ی خوش اومدن‌هام از عناصر فیلم؛ هی فکر میکردم این غذای اسپانیایی که اینها دارند میخورند چقدر خوشمزه میتونه باشه.

این ایده که تمام کارهای دنیا رو ول کنم و یه شف درست و حسابی بشم و تمام وقتم رو با مواد خوراکی سر کنم یه آرزوی بالقوه ی همیشگی ه برام.

پ.ن: احتمالن اثر خوردن همون آش ه بود که خواب دیدم یکی از رهبران مسلمانان در مجمعی نشسته که قراره من برم از طرف عده ای نظرش رو در مورد موضوعی عوض کنم. موضوع چی بود و اون عده کی بودند اصلن یادم نیست. فقط در خواب دیدم که وقتی رفتم از در تو دیدم کاترین زتا جونز با مقنعه ی سفید پرستار مخصوص ه و به شدت داره انجام وظیفه میکنه. مونده بودم این که هی دست میزنه به مرد نامحرم آیا صیغه ی محرمیت هم خونده یا هیمن که پرستاره کفایت میکنه؟