پدربزرگم را "بابا پدر" صدا میزدم.

مرد چشمانی بی‌رنگ، از آنها که تکلیف رنگشان هیچ وقت معلوم نبوده، چشمانی با همنشینیِ خنده‌ای قدیمی، داشت. 
 چشمان شوخش را صورت بسیار مهربانش، پوست صورتی و براق و موهای پرپشت سفیدش کامل میکرد. فربگی خاص مردان ارمنی داشت و بسیار آراسته و تمیز بود. پیراهن گل‌بهی و شلوار مشکی‌اش زیادی مرتب بود.

 کلید ماشین را از من گرفت و با لبخند گوشه‌ی لبهایش بهم اطمینان داد که تا عصر ماشینم سرحال خواهد شد. از من که خداحافظی کرد حسی را در من بیدار کرد که سالها بود در گذر زمان گم شده بود. حس خوب داشتن پدربزرگ. از آنها که حین ظرف شستن قصه تعریف میکردند. از آنها که روزی دو بار ورزش میکردند و همیشه هیکلی رو فرم داشتند. از آنها که یواشکی سیگار میکشیدند. از آنهایی که بی خودی جوش می آوردند و به راحتی میبخشیدند و فراموش میکردند. دلشان به صافی دل کودک بود. از آنها که مرا روی پای خودشان مینشاندند و موقع حکم بازی کردن با خشونت کنارم میگذاشتند.
همه ی این سالها آنقدر جای  پدرخالی بود که کمتر یاد پدربزرگ و نبودنش می‌افتادم. اما گاهی در دیدار با پیرمردانی دوست داشتنی دلم هوای دختر کوچولوی پدر بزرگ شدن میکند.

تا عصر چند بار زنگ زدم تا ببینم اوضاع چطور است و هر بار با خوشرویی برایم توضیح میداد که ماشین در چه حالیست و الان دارد کدام قسمتش را درست میکند.
عصر سر وقت ماشین را جلوی در شرکت تحویلم داد. با هم سوار شدیم که دور بزنیم. باورم نمیشد بعد از یک سال صداهای اضافی‌اش تمام شده بود. بعد از این همه تعمیرگاه و نمایندگی رفتن، پول خرج کردن و بی نتیجه ماندن.

توی همان ده دقیقه دور زدن برایم از دختر کوچکش که میشناختمش و بانی آشنایی من با پدرش بود گفت و از دو دختر بزرگترش که حالا آمریکا هستند و این یکی هم میرود. دلم خواست خانه‌ی مرد را میدیدم و از همه بیشتر زنش را. دوست داشتم روزی مرا به خوردن گاتا و قهوه‌ای دعوت میکردند و من حس خوب بودن در خانه ای با پدر بزرگ و مادربزرگ را یکبار دیگر تجربه میکردم. از خانومی دخترش گفتم. و اینکه چه خوب شد آنروز برایش از اوضاع خراب ماشینم گفتم که او را به من معرفی کند.پیرمرد داشت از تعمیراتی که کرده میگفت و لیست هزینه‌ها و من بی آنکه درست گوش کنم راضی بودم. حال خودم و ماشینم خوب بود. بهم اطمینان داد که هر وقت کاری داشتم میتوانم بهش زنگ بزنم. به پیچیدن سریعم توی پارکینگ خندید و با کلی تعارف قبول کرد شماره‌ی کارتش را بدهد برای واریز هزینه‌ها.

کارت را که پس دادم و مرد که رفت، من و ماشین با خاطره ی مرد ارمنی و دستان شفاگرش خداحافظی کردیم.

عصبانی ام

وقاحت را تمام کرده است. مهمانم میکند و دروغ میگوید. صورتم را می بوسد و دروغ می گوید. برایم کادو میگیرد و باز دروغ میگوید. قربان صدقه ام میرود و جلوی جمع از محبتش به من میگوید و من باورم نمیشود. نقش بازی کردن را بهتر از هر هنرپیشه ای بلد است. صحنه را تمام عیار چیده است و من اینبار به جای همبازی شدن با او از بیرن صحنه را نگاه می کنم.
از سختیهایم که میگویم به جای کمترین قدمی که بردارد یا ذره‌ای پشتیبانی که وظیفه اش است، و همه برمیگردد به بی تدبیری و بی فکری او، در سرش نقشه ی بعدی را برای خنثی کردن حرفهایم میکشد. مانده ام شیطان بیچاره اسمش چه بد دررفته است. لبخند میزنم و در دلم به این همه دوررویی لعنت میفرستم.
لبخند میزنم و آرزوی صبر میکنم. لبخند میزنم و دلم میخواهد از این فضای مسموم فرار کنم. 


هفت سال خواب و بیداری در سرزمین بادهای هزار ساله (۳)


 بعد بیش از یک ماه فرصت کردم کتابچه‌های گزارش مانندی که از نمایشگاه انرژی و از غرفه ی سانا( سازمان انرژی‌های نو ایران) گرفته‌ام را بخوانم. انرژی باد و خورشید را که میخوانم( چیز دندان‌گیری هم ندارند با کلی غلط تایپی) میرسم به انرژی زمین گرمایی (Geothermal) که پرت میشوم به سالها قبل.
یاد همین کورس در دوره‌ی فوق. از دروس عمومی دانشکده‌ی مهندسی بود. کلاس‌ها هر سه‌شنبه برگزار میشد. صبح. و هر جلسه یا هر چند جلسه استاد عوض می شد. توی سالن بزرگ دانشکده با دانشجوهایی از همه‌ی دپارتمان‌ها. از اون کلاسهایی که توی فیلم‌ها میشه دید. سالن مدل آمفی‌تاتری از بالا به پایین ردیف صندلی‌های محدب چیده شده و استادهایی که روی پرده ی بزرگ اسلایدهایشان را نشان میدادند. فرق داشت با کلاسهایی که فقط مال دپارتمان مکانیک بود. فصل بهار بود و با گرم شدن هوا دامن و شلوارک دخترها بالا‌تر میرفت و پسرهای ژاپنی یخلی‌ و شلخته‌تر میشدند. کلاس را دوست داشتم. مطالبش همه برایم هیجان‌انگیز بود. از چیزهایی حرف میزدند که نشنیده بودم. یا حداقل تا آن موقع برایم نا‌آشنا بود. همه ی پرزنتیشن‌ها زیر نویس انگلیسی هم داشت. من اون وسط‌ها پیش بچه‌های مکانیک مینشستم. کنار کان؛ ایموتو و تاکایی. هر چهار نفر هم دوره بودیم در گروه خودمان. و بقیه هم دوره ای‌های بقیه لب‌ها دور و برمان بودند. هر هفته گزارش داشتیم و من از همه بیشتر گزارش بخش انرژی برف را یادم است. برایم جالب بود که در مناطقی که برف زیاد میبارد( مثل هوکایدو) از برف هم انرژی میگیرند. نمره ی A+ گرفتم از آن درس.
بعد از کلاس وسایلمان را دستمان میگرفتیم و برمیگشتیم به دفتر خودمان. کفشها را جلوی در درمی آوردیم و میرفتیم روی صندلی ها ولو میشدیم. عصر ها دیگر کلاس نداشتیم. وقتی هوا گرمتر شد بعد از ظهرهای سه شنبه استخر دانشگاه جای همیشگی‌ام بود.

کتابچه ها مرا با خود برد به 11 سال پیش به تکه‌ای از بهشت در شرق دور. جایی که بخشی هفت ساله از روحم را تا ابد در آن جا گذاشتم. با همه‌ی دوری‌ها و سختی‌هایش، گاهی مثل امروز دلم برای آنجا بی‌نهایت تنگ می شود. من همیشه برای آدمی که در گذشته بوده‌ام، روزمرگی‌هایی که در زمانش خسته ام میکرده و آدمهای دوروبرم، دلتنگ میشوم.
این موقع سال دانشگاه‌مان یکی از زیباترین جاهای دنیا میشود. 

روزی که زن شدم*

زن عمو گفت:" بنویس. از بوی بهار نارنج حیاط مامان فخری". گفت:" تو که خوب بلدی. نوشته‌ی قشنگی میشه اینکه وقتی از در میایی تو این همه بوی گل میاد" و من فکر کردم به زن عمو که کلمه‌هایم را دوست دارد و همیشه تشویق‌م میکند. به بودن همیشه طنازش. به زنی که زندگی را با شوخ طبعی منحصر به فردش دست انداخته. اخمش یا عصبانیتش را همه‌ی این سال‌ها ندیده‌ام.  به زنی فکر کردم که میمانم از این همه توجهش و صبری که دارد در مراقبت از مادری که چند سال است بی‌حرکت روی تخت افتاده و دختری بوده که حق را تمام و کمال ادا کرده و می‌کند. نه با غر زدن و خسته شدم، با تعریف ماجراهای خنده‌دار از بی‌حوصلگی های مادر. قصه‌های درگیری‌های هر روزه با مادر بیمارش را با غش‌غش خنده تعریف می‌کند. مادر سه پسر است – بهترین کازین‌های دنیا- و همین روزها نوه هم می آید. هنوز خیلی جوان است برای مامان بزرگ خطاب شدن. پدرش را خیلی سال است که از دست داده. پیش از ازدواجش با عمو و برادری را هم در تصادف به. رنج کشیدن را به نظرم حتی قبول ندارد.

(به اینجا که میرسم باد وحشی می‌شود و از لای پنجره می دود تو. شاید دلش آشوب میشود از توان زن بودن، دختر بودن، مادر بودن و از دنیای عجیب همه‌ی اینها بودن. پنجره را میبندم و باد را پشت شیشه جا میگذارم.)

 بعد فکر کردم به درخت لیمو شیرین و نارنج حیاط مادر بزرگ و عطر بهار‌نارنج‌هایی که میگفت. به مادربزرگ و همه‌ی بدقلقی‌های این روزهایش. به توانی که در رتق و فتق امور دارد و گرد پیری فقط ریتمش را کندتر کرده. هنوز کسی را قبول ندارد. و معتقد است خودش باید بالای سر لوله کش و برقکار و بنا و نصاب ماهواره بایستد تا کار را درست انجام دهند و خرابکاری نکنند. همین پارسال بود که بالای نردبان داشت انجیرهای درختش را میچید. مادر زن عمو هم همچین زنی بود قبل از بستری شدنش. به سرسختی‌اش فکر کردم. به قصه‌ی فرار‌های شبانه با خواهر و زن برادرش از خانه و صبح برگشتن‌هایشان که وقتی برای بچه‌های فامیل تعریف میکرد دهانمان باز مانده بود."عجب خلافایی بودین اون زمان". مادر بزرگ همه‌ی عمر تقریبن چهل ساله اولین حامی‌ام بوده. فکر کردم به ترمه‌هایش و انارهایش و رومیزی‌هایی که هر روز میبافد و همیشه چند‌تایی برای هدیه دادن به این و آن دارد. به کودکی‌ام توی خانه ی او. به تنهایی‌های این سالهایش بعد از رفتن خاله و دایی از ایران و مرگ پدربزرگ. به دلش که همیشه برای بی‌پدری من و برادرم می سوزد و یاد دامادش که میافتد اشکهایش جاری میشود." مرد به اون خوبی دیگه وجود نداره" و منی که دیگر دلم نمی آید دوباره تنهایش بگذارم.

به خیلی ها فکر کردم چه آنها که دوستشان دارم چه آنها که نه چندان. همه‌ی آنها داستانهای عجیب خودشان را دارند.
شماره‌ی همه را نداشتم اما چند بار لیستی ده نفره درست کردم و این پیغام را فرستادم:
"دوست دارم روزی قصه ی زنانگی  تک‌تک زنان زندگی ام را بنویسم و با هر قصه دینم را به همه‌ی آنها که قسمتی از مرا شکل داده اند ادا کنم. روز زن مبارک. "

*فیلمی از مرضیه مشکینی

این روزها که می‌روند مرا حتی با خود نمی‌برند.

چه توقعی از خودم دارم؟
آدمی که روزی صد تا ایمیل یا میزند یا میخواند که ایراد فنی و گرامری نداشته باشد.- گیرم صد تا نه گیرم به زبان بیگانه- کلمه هایش ته میکشند.آدمی که چند ساعت از زندگی اش را در ترافیک و راه میگذراند و آدمی که باید حواسش باشد به همه یباید های زندگی: با هزار جا تماس بگیرد- از ناظر مدرسه گرفته تا مربی پیانوی بچه  ... تا مسیول بازرگانی فلان شرکت و کارشناس فنی در فلان کمپانی فلان کشور... تا سفارش آباژور و وقت سلمونی مامان... تا قرار بازدید خانه ی جردن دایی برای اجاره و سر و کله زدن با مستاجر خانه ی تهرانپارسش... از پرداخت قبوض مامان بزرگ تا پول منبع و حساب شارژ و هزینه های ماهانه ساختمانش...از خرید برای مهمانی آخر هفته تا بردن ماشین به کارواش...از گرفتن کت همسر از خشکشویی تا خرید خرما برای زیارت دانش آموزان از امازاده قاسم...
این وسط حال‌بدی و سندروم بهاری هم نیم تنه‌اش را منقبض و ملتهب کرده باشد و از کار انداخته باشد، دیگر کی به نوشتن کلمه‌ها میرسد و کی میتواند برود با زنها به گپ زدن آخر هفته. کی میتواند از خودش بگوید و تنهایی که به عادت چند ساله، هنوز آخر شبها با دیدن فرندز پر می کند.روزها پشت هم زندگی ام را میدزدند بی آنکه بفهمم چطور شروع و چطور تمام میشوند.
 ------------
 دیروز به دختر ها گفتم که چطور وقتی کوچک بودم، وقتی عید میشد از روبوسی با مامانم خجالت می‌کشیدم و روزهای قبل سال تحویل به این فکر میکردم که با چه رویی بروم جلو و صورتش را ببوسم. بس که دور بود و جدی. بس که می ترسیدم ازش. بس که گیر کرده بود در نقش مادری که زیاد دوستش نداشت و نمی خواستش. و بابا که همیشه روی سروکله اش بودم و بوسیدنهایش هیچ وقت جای خالی‌اش پر نشد. حتی با صمیمیتی که بعد از مرگش با مامان برقرار کردم. حالا که فکرش را میکنم آنوقت هم من بودم که پا پیش گذاشتم برای برداشتن این فاصله.
 ------------
 خواب دیدم در فروشگاهی بزرگ هر چه میگردم یک لاک ساده ی جیگری- از اقلام مورد نیاز برای نامزدی آخر هفته- را پیدا نمیکنم و کسی که نمیدانستم کیست دنبالم میگردد و نگرانم شده که کجا مانده ام.
------------
 دیده نمی‌شوم. این را از نداشتن عکس‌های خودم که در یک لحظه، آدمی دیگر باید ازم میگرفت، میفهمم. میدانم که بودنم مثل وظیفه شده و عادی و پابرجا. انگار قرار است همیشه باشم. عین این دکوری که نه ماه است جلوی من است و با همه ی به درد بخوری اش اصلن نمیبینم‌ش.
 ------------ 
 چقدر قصه داشتم برای گفتن و آخرش چه نوشتم.

من خوبم اما تو باور نکن.

به زمان سنج روی گوشی نگاه می‌کنم که بیشتر از نیم ساعت مکالمه را نشان میدهد. زن دارد برایم دردودل میکند و من تمام حرفهایش را وغمش را میفهمم. جز همدردی و تایید چیزی برای گفتن ندارم. کارد روی استخوانش است اما هنوز نبریده. هنوز مانده تا صبر را تا آنجا که میشود امتحان کند.
رابطه‌هایی که همه‌ی وزنش روی یک طرف است. آن طرف دیگر آنقدر عادت کرده که جانبدارانه حق خودش میداند که کاری نکند وتمام صبوری زن را به نام خودش زده.
زن هنوز اهل کندن و رفتن نیست. هنوز شعله‌ای کم جان در دلش زنده است.
مثل همه‌ی وقتها، در هزار لفافه حرفم را میپیچم و پیشنهاد میدهم بچه‌دار شود. میدانم عاشق بچه است. بدجنسی میکنم شاید. زن باز هم دلایل همه‌ی این سالهایش را برایم می گوید که وقتی خودش خوشحال نیست چرا باید موجودی را بیاورد که او هم خوشحال نباشد. او خودش انتخاب کرده و دارد جزایش را میکشد. اما بچه انتخابی نداشته. این همه مسیولیت را میفهمم، در قبال موجودی که حیاتش - زندگی‌اش همه انتخاب ماست.
"این چه حرفی بود که زدی. یه آدم دیگه به دنیا بیاره که چی بشه؟ دنیا پر از آدمهای ناشادی ه که موجودات غمگین دیگه رو تولید کردند. این چرخه بازتولید اندوه جایی باید به‌ایسته."
کمی بدجنسی بیشتر در حق کودک به دنیا نیامده میکنم." طبیعت یا شایدم زندگی این امکان رو به تو داده تا بتونی مادر بشی. چرا ازش استاده نمیکنی؟ وقتی میتونه این همه زندگی خودت رو عوض کنه. اگر اون بچه در حیاتش نقش نداشته تو هم نداشتی اما حالا که هستی و زنی؛ میتونی از این قدرتت استفاده کنی."
آیا بچه راه مناسبی برای پر کردن جای خالی حمایت و امنیت دریغ شده است؟ 
"مادر بودن قدرتی بهت میده که خودت هم باورت نمیشه. باور کن ما را هم به سخت جانی خویش این گمان نبود."
"این خارجی‌ها رو ببین چه خودخواهن. به تنها چیزی که فکر نمیکنند بچه و انتخابش ه. چقدر سینگل مادر و چقدر لزبین‌هایی که اسپرم میگیرند تا فقط بچه داشته باشند. اونها با اتکا به زن بودنشون  به قدرت و معجزه‌ی مادری اعتقاد دارند و کاری به انتخاب یه آدم دیگه که بچه شون هم هست در حق حیاتش ندارند."

زن متقاعد نشده. خودم هم.

هیاهوی ذهنی بی پایان مادری که من باشم.

نگران می گوید: "حتمن خانوم دعوام میکنه. آخه عصبانی میشه کسی دیر بره سر کلاس. چی بهش بگم؟" 
با جدیت مادری که کارش را بلد است می گویم: "باید همیشه راستش رو بگی. مهم نیست کی چی میگه. حتی اگه طرف معلمت  باشه. بگو مامانم خواب مونده بود من رو هم بیدار نکرد."
منتظر تایید حرفهایم می ایستد تا بشنود به مسیول روابط عمومی هم همین را می گویم وقتی میپرسد پسرمون چی شده بود؟ اقتدار احمقانه ام را که دید میدود توی حیاط.

هزار تا سوال میریزد در سرم. والدم- کودکم یا بالغم هر کدامشان به شکلی مچم را میگیرند و بنا میگذارند به نیش و کنایه زدن:
-این چرندیات چیه به اسم تربیت به بچه القا میکنی؟ تو کی از راست گفتن خیر دیدی؟ همیشه مگه کمی مخفی کاری- مقداری دروغ بهتر جواب نداده؟
- لابد انتظار داری وجدانت از تربیت بچه ی راست گو خیلی هم در آرامش باشه؟ نکنه جایزه میخوای؟
- کارت درست بود باید یاد بگیره که حتی اگه اشتباه احمقانه بکنه یا عذر پیش پا افتاده داشته باشه بهتر از دروغگویی ه.
- نه بابا! که اینطور. چند بار در کل زندگیت دیدی که وقتی با اعتماد به نفس از خودت و تصمیم و اقدامت دفاع کردی بهت مثل مریخی ها نگاه کردند و به حساب غرورت گذاشتند و به جای احترام به راستگوییت ازت رویگردان شدند؟
- میتونی بچه ات رو برای جامعه‌ و زندگی بین آدمها آماده کنی و مطمین باشی ضربه نمی خوره؟ ضرر نمیکنه؟ و تنها نمیشه؟
- تو نمیتونی خلاف ذاتت و جریان طبیعیت کار کنی بی خودی زور نزن.
...
به شرکت میرسم و روز آغاز میشود.

آخ از این ساخته‌ی جذاب دست بشر

غیبت کردن با مردها هم عالمی دارد. به خصوص وقتی با همراهی مدیری باشد که بسیار مبادی آداب است و درباره مدیری دیگر از شرکتی دیگر.
از صبح داریم ایمیلن با مدیرم که ساکن اتاق بغلی است پشت سر یکی از رقبا و مدل پرزنت کردنش غیبت میکنیم و میخندیم.
 کلی تفریح کردم.

دلخواسته‌ی یک زن مانیکور کرده

دوست‌تر میداشتم اگر آدمها روراست‌تر بودند. حداقل برای مانند منی که زودباور میکنم.
شاید آن وقت میگفتند که همه اش هم دل نیست وعشق. گیرم قسمت بزرگیش این باشد. آن وقت میگفتند که ترک عادت موجب به مرض است گاهی. مثلن می توانستند برایم دلیل بیاوردند که اقتضای مادربودن است که همه چیز زندگی را برای بچه ات بخواهی. وآنقدر میگفتند و علت میتراشیدند تا قانعم میکردند به دلخوشی های بی رنگ و رو.
شاید باید با آدم زودباوری مثل من که عشق را زودتر از هر دلیلی باور میکند روراست می بودنند.

به رسیدن می‌اندیشم.

مانند آدمی نشسته در میان دشتی پوشیده از برف، زیر درختی تکیده از سرمای تنهایی و روی نیمکتی کهنه، که صدای حرفهایش تا گوشهای خودش هم نمیرسد و دورنمای شهری را میبیند... حسی این چنین دارم وقت قدم زدن روی سفیدی صفحات این خانه.
باید پای پیاده کلماتم را کول کنم، تنهای‌ام را بزنم زیر بغلم و آنقدر بروم تا به آبادیی برسم.   

مرثیه‌ای برای تسلی چوپان درون

صبح‌ها که چشم‌های زن به تاریک و روشنی اتاق باز میشود، به خودش می‌گوید امروز را دیگر نمی‌توانی تاب بیاوری. امروز را شروع نکرده تمامی. به سرش میزند زندگی‌ای که با سماجت بیخ گلویش را گرفته پس بزند و تمام.
صبح را شروع کند با یک جفت پوتین و یک دامن پشمی به پا و پانچویی به دوش، بزند به کوه، به صحرا به هر جایی غیر از مسیر هر روزش. چند وقت است که در جنگلی نبوده؟ چقدر گذشته از آخرین باری که باد از روی موجهای دریا آمده لای موهایش وقتی که نشسته بود روی ماسه‌ها و زل زده بود به بیکرانی دریا؟ چقدر میگذرد از آخرین باری که پدال زده دوچرخه‌اش را میان راه باریکه‌های شالیزاری زیر رقص سنجاقک‌ها؟
او دلش گم شدن در طبیعت میخواهد نه سوار بر ماشین با تمام تجهیزات مورد نیاز سفر. آنوقت است که میتواند روح مادرش، زمین، را به آغوش بکشد.

ای شهر لعنتی دوست داشتنی‌ از تو بریده‌ ام. تو لحظه‌هایم- زندگی‌ام را دزدیدی همه‌ی وقتهایی که بین خیابان‌هاو آهن‌های تو گذشت.

بعد از این نوحه‌سرایی تک نفره‌ی چند ثانیه‌ای ست که زن نگاهش به جسم خوابیده در آرامش کودکانه می‌افتد و خیلی چیزها- همه چیز از یادش میرود.
روزش- روزمرگی‌اش آنگاه دوباره شروع شده است.

عنوان‌ش دلتنگی است لابد.

- صفحه سفید را باز می‌کنم و زل میزنم به همه‌ی کلملت نانوشته‌. به حرفهایی که باید و میخواهم بنویسم. که همیشه غافلگیرم میکنند. یا با هم هجوم می‌آورند یا قایم میشوند پشت تمام پستوهای ذهن. 
فکرهایم همراه روزهای شلوغ آخر سال به هم ریخته.
دوست داشتم از هوای ابری- بارانی امروز که زیادی بوی بهار میدهد بگویم یا از پسری که هنوز و هرروز غافلگیرم می کند.

- صبح با شلوغی فرستادن هدایای نوروزی برای مشتریان شروع شد و با رفتن بچه‌ها و نبود مدیرعامل و مریضی یکی دیگر یکباره ساکت شد. روزهای شلوغ را بیشتر دوست میدارم. آدم بی کار ماندن نیستم. بی کاری دستپاچه‌ام میکند و جز وقت گذرانی هیچ کار مفیدی انجام نمیدهم. 

-هنوزهم دوست دارم فانتزی دارم که روزی در پایس یا نیویورک زندگی خواهم کرد حتی اگر پیرزنی بیش نباشم. به خودم قول داده‌ام تا هجده سالگیي پسر صبر کنم و وقتی روی پای خودش ایستاد من هم بزنم به جاده. در آستانه‌ی چهل سالگی دلم پیری نمیخواهد. دلم تمام شدن رویاها را نمی خواهد. نمیخواهم به روزمرگی مسخره زندگی عادت کنم. از کلیشه فراری ام. با تمام رضایتی که از شرایط حال حاضرم دارم اما دوست دارم فکر کنم روزی زندگی ام این شکلی نخواهد بود و روزهایم در هوای دیگری خواهد گذشت. همین است که وقتهای خاکستری کمک می کندم به ادامه دادن، تاب آوردن و کم نیاوردن.

- گاهی دلم تنگ میشود برای دختری که چمدان به دست مهاجرت کرد. ۲۷ سال بیشتر نداشت و فکر میکرد دنیا را خواهد گرفت. گاهی برای زنی دلتنگم که گلهای بالکنش را هر سال دوبار در بهار و پاییز عوض میکرد. دوشنبه شب ها به گروه "مان‌دی نایت سام‌تینگ" میرفت. شنبه ها ریپرت میداد به استاد، خرید میکرد، به ویدیو کلاب میرفت و فیلمهای جدید را با قدیمی‌ها عوض میکرد، غذای ایرانی می‌پخت، خانه را تمیز میکرد و کلاس زبانش با شاگر خصوصی‌اش را با بوی قهوه و شیرینی تمام میکرد. و بعضی هفته‌ها که هوا همراهی میکرد با پسر به پارک و گردش دو نفری می رفت. روزها از دو رودخانه میگذشت تا به دانشگاه برسد.  قصر نورانی بالای کوه سبزپوش زیباترین منظره‌ی شبهایش بود. به نظرش سیستم  قطار سواری و بودن بین آهن‌ها، بودن در منتها علیه زندگی ماشینی و سیتماتیک بود. پوستش از دوچرخه سواری زیر آفتاب میسوخت و باد زمستانی که لای موهایش میرفت یخ میزد.

- هر مرحله را که تمام میکنم دلم برای همان مرحله تنگ میشود ونه قبلترهایش. حالا دیگر نوستالژی خانه ی قدیمی و دبیرستان و دانشگاه را ندارم ( یا گاهی دارم) و فقط دلم برای روزهای زندگی مهاجرت تنگ میشود و بس.


آبیِ دریا

روز شلوغ بود. هجوم کارهای آخر سال. سرم روی میز بود که صدای همکارم را از هال شنیدم. به کسی میگفت:" به خانوم ر. هم نشون بدین شاید خواستن". نگاهم به در اتاق همزمان شد با ورود مرد. 
هیکلی تنومند داشت و کیف لپ تاپ دستش بود. مرتب بود و لبخند میزد.
نزدیک که شد چشمهایش او را لو دادند. غم عجیبی در دو تیله‌ی شفاف و ریز آبی نمایان بود که ظاهر آراسته اش نمیتوانست آنرا پنهان کند. سی‌دی‌هایش را با حوصله معرفی کرد و توضیح داد که تمام عایدی از فروش آنها برای بنیاد خیریه فلان میرود و کاغذ رنگ و رو رفته ی معرفی نامه اش را گرفت جلوی روم.
مرد بازاریاب خوبی نبود. برای این کار ساخته نشده بود.
با عذاب وجدان از دو چشمی که التماس کنان فریاد میزد"لاکردار روزی من به خرید تو وابسته است." هیچ کدام را نخریدم.
مرد شکست خورده اتاق را ترک کرد.
همه‌ی روز خیال آبی‌غمگین‌چشم‌ها از سرم بیرون نرفت.

...

یکم. مدیرمان باز دچار عادت ماهیانه شده. البته به علت داشتن Y به جای X زمان‌های حمله‌ی هورمونهای آقای مدیر قابل پیش‌بینی نبوده و بسته به شرایط سیاسی- بازاری- تولیدی -مالی- خانوادگی و...  متغیر است. بنابراین اصلن نمی توان گفت چه روزهایی دچار حالات ساید افکت می‌شوند.

دوم. اولین نفر بودم که وارد گل‌فروشی شدم. یک گلدان قرمز باریک و بلند با چند کاکتوس هدیه برای مادری که گل را بیش از هر چیز دوست دارد. حتی اگر کاکتوس باشد. برای تشکر از کمکهایش در عملیات پایانی خانه تکانی تا دخترش بیش از یک روز مجبور به خانه ماندن نشود.

سوم. پسر زمانهای هنگ آت کردنش با پدر بیش از من است و وقتهایی بهشان حسودیم میشود. دختری می‌خواهم آیا؟

چهارم. پنجشنبه دیزی پارتی در شرکت با حضور افتخاری پسر. از  آن روزهایی که تمامی نداشت. روز فشرده بود و پر از رفت و آمد. معجزه بود رسیدن به همه ی کارها با ترافیک شب عید و حجم فشرده ی اتفاقات.

پنجم. تنگ ماهی پر شده بود از ماهی‌های ریز و من مانده بودم چطور ماهی بدون جفت ما این همه بچه دارد که هر کدامشان یک رنگ و یک شکل و یک اندازه هستند. یکی‌شان اما سری شبیه مار داشت با دندانهای تیز و چشمانی وحشی. با سرعت رشدی بی نهایت. مار‌بچه بزرگ و بزرگتر میشد تا من آن را به جایی برسانم و رهایش کنم. می‌دویدم و هر چه سریعتر میرفتم به پای سرعت بزرگ شدن مار که حالا غولی داشت میشد نمیرسیدم. داشت مرا می بلعید که بیدار شدم.

ششم. کابوسهایم؛ خوابهایم و رویاهایی که تمامی ندارند و از سرزمینی ازلی به دنیای من می‌آیند.

هفتم. کار خوب است. کار فروش خوب است. کار بازرگانی-مهندسی- مشاوره‌ای- عالی ست. در همین راستا تحقیق خر است. همکاران خوب اند و مدیر مرد نایسی است. توقعی نیست که همیشه همه چیز پرفکت باشد. اما دل است دیگر گاهی میگیرد و جبر روزگار.

هشتم. نکند دلتنگیهایم مرا ببلعند.

نهم. موسم اسکار است و خیلی از فیلم‌ها هنوز در جعبه‌ی زیر میز در انتظار دیده شدن‌.

دهم. نامگذاری هفته‌ی گذشته به"دیدار با آدمهای قدیمی". آنهایی که بیش از یک دهه از دیدن‌شان می گذشت.

یازدهم. دستم روی کیبورد برای نوشتن نام یک خبرگزاری-هر کدام- در کادرجستجوی گوگل خشک میشود. یکی‌یکی همه‌ی‌شان از داخلی و خارجی از سرم میگذرند و هیچ کدام، مطلقن هیچ کدام را نمی‌خواهم بخوانم. خیلی وقت است که دیگر در لیست فیوریت هایم لینک خبرنامه‌ها را ذخیره نمیکنم. همیشه خبرها تکرار‌ی‌ست. هنوز جنگ قدرت برپاست و زنان و کودکان می‌میرند به جرم نداشتن‌هایشان و سرباز‌ها همیشه فکر میکنند که خدا با آنهاست و رهبران احساس خودبزرگ بینی و نجاتدهندگی کور و کرشان کرده. دنیا پر از خبرهای بد است و زندگی با همه‌ی سیاه‌نمایی ها در جریان.

دوازدهم. خانه ای که آن همه برای مرتب و تمیز شدنش زحمت کشیدیم در بیست دقیقه جمع و شبیه وضعیت جنگی شد تا لوله کش‌ها بیایند و با آن پاهای کثیفشان همه جا را به گند بکشند. طاقت دیدنش را ندارم.

سیزدهم. خیلی چیزها!

مرسی آقای کوندرای نازنین

مدتهاست/ بود که لحظه هایم را جاودانه نکردم/ نمی کردم. لحظه‌های ناب که درآمیختگی با زندگی به شکلی کامل است. نه عکسی، نه نوشته‌ای. انگار تکه‌ای از روزهایم را گم کرده‌ام.
همه چیز را به خاطره سپردن خوب نیست. حافظه فراموشکار است گاهی. و گاهی خاطره‌ها را از ته ناکجای ذهن می آورد میگذارد جلویت. در لحظه‌ای که نباید و در جایی که جایش نیست. آن وقت تو می مانی و حجوم خاطراتی که یادت رفته بود. می‌شوی همان آدم آن لحظه و پرت می‌شوی به دره‌ی بی‌انتهای دلتنگی.
باید لحظه ها را ثبت کرد تا سنگینی تحمل ناپذیرش را شکست.

بهشت


۱. این روزها اشکم دم مشکم ه. دلم نازک شده و حتی با این کلیپ هم اشکهام جاری میشه. برای تمام حقوقی که با خط قرمزهایی که دخالتی در ترسیمش نداریم هر روز ازمون گرفته میشه. این کلیپ من رو یاد تمام اون چیزهایی انداخت که میدونم داشتن شون به حکم انسان آزاد بودن برامون بدیهی ه اما اجازه‌اش رو نداریم به حکم شرع، قانون، فرهنگ...

۲. سال 2005 فیلم Brokeback Mountain رو گرفته بودم. (روحت شاد Heath Ledger) مامان پیش ما بود. قبلش که داستان رو براش گفتم بهم گفت من با شاهرخ روم نمیشه بشینم این فیلم رو ببینم! بهش گفتم هیچ اشکالی نداره. اگه صحنه داشت رد میکنم. مامان کلن خیلی اهل فیلم و سینماست. از بچگیش عاشق دنیای هنر و سینما بوده و هنوز هم هست. مثلن اینکه جزء اولین کسانی شاید باشه که هر سال بلیط جشنواره میخره، تمام برنامه های هفت رو میبینه ....بگذریم.
قبلش هی میگفت میدونم این قضیه! هست اما مگه میشه طبیعی باشه؟ اما وقتی فیلم تموم شد کاملن تحت تاثیر قرار گرفته بود و از اون به بعد هیچ وقت نشنیدم که بگه همجنسگرایی غیر طبیعی ه یا وجود نداره یا چرا اینا اینجوری‌اند. هنر میتونه روی تمام مخاطبینش همچین تاثیری بذاره.

3. به اعتقاد من هنرمند در قبال جامعه متعهد ه. همینطور که من مهندس، دکتر، معلم یا هر چی که هستم در قبال کارم و حرفه ام مسیولم. بیان دردها و نشون دادن حقایق وظیفه‌ی هر هنرمندی ه و من از همین جا به احترام تمام هنرمندان/ انسانهایی که وظیفه‌ی حرفه‌ای‌شون رو درست و متعهدانه انجام میدند به احترام بلند می شم.

4. گوگوش هنرمند محبوب من نبوده. هرچند مثل همه‌ با بعضی از آهنگهاش خاطره دارم و دوستشون دارم. اما براش به عنوان یک هنرمند پیشرو و متفاوت احترام زیادی قایلم. با این کلیپ/ آهنگ‌ش هم یه بار دیگه نشون داد اهل بازگو کردن چیزهایی ه که خیلی ها اگه بهش اعتقاد هم دارن اما جرات گفتنش رو ندارن.

5. در راه رسیدن به کمال که غایت بشره کم کم یاد میگیریم که تفاوتهامون رو بپذیریم، همدیگه رو قضاوت نکنیم، حریم خصوصی آدمها رو نشکنیم هرچقدر هم که به هم نزدیکیم، و یادمون باشه که همه انسانیم ساکن این کره‌ی خاکی و مبنا رو بر انسان بودن بذاریم فارق از هر گرایشی که داریم.




شما قسمتی از خودتان را در روحم جا گذاشتید و گذشتید.

روحم نازک شده بود و شفاف،  عین شیشه. آنقدر که خودم رو درآن طرفش می‌دیدم. دختر دبستانی آن سال‌ها را.
نگین، مریم، بهارک، هنگامه، هدیه، فرناز، شادی ،روناک، سارا، پرستو و همه و همه آنجا بودند؛ انگار همه یک روح شده بودیم حک شده در خاطرات در و دیوار مدرسه.
پسر رو نگاه می‌کردم و دوستانش، که با همان شور و شوقی که ما داشتیم، با همه‌ی انرژی بی‌انتها و خالص کودکانه، مسرور از دنیایی که هنوز غم چندان جایی در آن ندارد سرگرم تماشا بودند و حرف زدن.
روحم راهی زده بود از قلب به پشت پلک‌ها. یک خط مستقیم. بغض سمج  را هی قورت می‌دادم. به یاد می‌آوردم که از آن روزها بیشتر از سی سال گذشته. آنها همه یا رفته‌اند یا آنقدر از من دورند که یادم رفته چطور به هم آن همه نزدیک بودیم.
دلم مچاله شد قد یه اشک. آمد تا نوک مژه‌ها.
بچه ها شروع کردند به ایراد گزارشات تحقیقات علمی‌شون. ما از این برنامه‌ها نداشتیم. دهه‌ی فجر فقط فرصتی بود برای فرار از فضای خشک مدرسه و سیستمی که در آن ده روز کمی روی خوش به ما نشان می‌داد. و مایی که از فرصت استفاده می‌کردیم.
آنتراکت برنامه ی بچه‌ها، اجرای گیتار پدر یکی از آنها بود. مرد زد به هدف. همه گروهی شروع کردند به خواندن. "یار دبستانی من". بچه ها هم آواز شدند و من به یاد تمام یاران دبستانی‌ام همراه‌شان شدم.
دیگر نشد بیشتر قورتش بدهم.
کسی اشکهای زنی در آستانه‌ی چهل سالگی را که روی صندلی فایبرگلاس سفید نشسته بود ندید. دخترک دبستانی آن سال‌ها خودش را پیدا کرده بود.

مشرق

  از کجا آمده‌ام  
آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر
ننمایی وطنم.

کرکره‌ها را کیپ بسته بودم، تا پایین، و پناه برده بودم به شوفاژ زیر پنجره. اتاق سرد بود. همکارم که با شوخ طبعی همیشگی‌اش گفت "سلام ارباب" و در ادامه گفت "چه برفی میاد!" گفتم:" دوباره؟ من که اومدم نمیومد." پنجره را رو به یکی از قدیمی‌ترین خیابان‌های قدیمی‌ترین محله‌های شهر باز کردم. و زل زدم به خورشید کم‌جون که بالای پشت بام خانه‌های خوابیده در افق جا خوش کرده بود. برف می بارید سنگین ، یخ زده، ریز و تند. انگار لج کرده باشد به خورشیدی که با تمام توانش فقط یک نور بی‌رنگ صبح‌گاهی بود. فکر کردم چند تا از پنجره های زندگی‌ام به شرق باز شده؟ به محل تولد خورشید، لابد در باور مردمان کهن. این جهت جغرافیا بیشترین نقش را در کل زندگیم داشته است. در سرزمین شرقی متولد شده‌ام. خانه‌ی پدری‌ام در شرقی‌ترین محله بوده است. بزرگتر که شدم  پنجره ی اتاقم رو به شرق باز میشد. به شرقی‌ترین کشور دنیا مهاجرت کردم، سرزمین خورشید، نی هون. و حالا پنجره اتاق کارم هم رو به شرق است. پسر که داشت برای کنفرانس علمی آماده می شد و سعی میکرد "چشمه‌ی نور" و همه‌ی اطلاعات مربوط به آن را حفظ کند به این فکر کردم که چطور این ستاره‌ی عظیم سوزان و این چشمه‌ی نور باعث کل حیات این کره‌ی خاکی بوده است و حتمن دلیل زنده بودن من. 

این قصه شروعی داشته است.

در ایستگاه قطاری ایستاده‌ام. هیچ کس نیست.  درودیوار و رنگ نور و همه‌ی فضا سفید چرک است. ایستگاه چند طبقه است و ریلها را بالای سرم و زیر پایم می بینم. من در میانه و روی یکی از هزار خط اینجا ایستاده ام. هیچ خاطره ای نیست. و هیچ کس را به یاد نمی آورم. خودم را هم. انگار از ازل وسط این جا پرت شده ام. پرت شدن را به یاد میآورم. چون افتاده بودم و برای سر پا شدن جان کندم.
صدای پارس سگ میآید. در جستجوی هویت ام و حتی این صدا را نمی شناسم. اما نمی ترسم. نترسیدن را میفهمم. وقتی سرک میکشم میبینمش که گوشه ای کز کرده. یک توله سفید با موهای بلند و صورتی زشت. سگ، اولین خاطره ی این فراموشی ست. 

صدای قطار  از دور می آید. و حالا ترسیدن را درک می کنم و اولین واکنش فرار است. هر چه صدا نزدیک تر میشود من هم سریعتر می دوم. سگ هم دنبالم میاید. وقتی صدا خیلی نزدیک شد به یک دالان رسیده ایم. بغلش می کنم و با هم از روی ریل خارج میشویم. نگاه می کنم و قطاری نیست. از زیر پایمان رد میشود. و دوباره هجوم صدا. و باز فرار کردن و این بار از بالای سرمان است که قطاری رد میشود. 

من هستم و توله ی بینوا در بغلم و ایستگاهی که هیچ مسافری ندارد و قطارهایی که از بی انتها می آیند و به بی انتها می روند.

گریه ام گرفته و حالا حس تنها بودن است که میشود دومین یادآوری من از هویت انسانی ام.

عمیق میدانم که حالا من ام و تمام ادراکی که باید در میان این ریلها و قطارها به دست بیاورم.

صبح شده و بیدار شده ام. 

واژه‌‌ها و رفتار ناخودآگاه

در سه تا از پست‌هایم کلمه‌ی نهیب و عبارت "به خودم نهیب میزنم" را نوشته‌ام. باید دنبال جایگزین مناسب به جا آن باشم. هم واژه هم عمل...