....

کاش در زندگی بعدی نباتی, حیوانی چیزی باشم. اصلن بشوم باد هزار ساله. همان که در وصف شهدای جنگ میخوانند. همان که آن مرد ژاپنی با آن صدای جادویی اش میخواند. باد شوم و بروم به تماشای دنیا. بی مرز و رها.زندگی لطف بفرما و ما را از این شکل انسانی بیرون بیاور وقتی قرار است با ذات انسانی حس کنیم, درک کنیم و رنج بکشیم آن هم در زمینی که درنده ترین موجوداتش کم می آورند پیش حجم سبعیت ما؛ به خودمان, به زمین, به زندگی.

باد ما را خواهد برد. شاید...

 پاییز که به اوایل اکتبر میرسید دلم میگرفت. خنکی هوا و رنگ کم جون شده و نور مایل که  بعد از روزهای داغ و دم کرده ی تابستان و آب تنی کردن ها زیر آتش خورشید, حال آدمی رو بهم میداد که سربالایی رو رفته و حالا رسیده نوک قله و تصمیم داره آرام رآام برگرده پایین. سمفونی سمی ها از روزها قطع میشد و انگار همه ی شالیزارها خالی میشدند از قوباغه ها و صدای غورغور تمام نشدنی شون؛ دیگه بوی برنج توی هوا نمیپیچید و به جاش سنجاقکهایی رو میدیدی که بالای سر باقی مانده ی دشتهای برنج میچرخیدند. آخر هفته ها آسمان پر میشد از دود و بوی چوب سوخته وقتی برنجکاران مزرعه ها را به آتش میکشیدند تا ته مانده ساقه شالیها خاکستر شود روی زمین برای کشت سال بعد. یک پایان غم انگیز برای قصه ی بهار و تابستان هر مزرعه.اگر با دوچرخه تا دانشگاه میرفتم فقط باد همسفرم بود و سکوت و صدای ماشینها و هیاهویی گنگ از دوردستها. زندگی در شکلی خاص انگار دچارکندی میشد و جهان از تکاپو می ایستاد.
این حس کوتاه و گذرا بود تا باز شدن دوباره دانشگاه و سرازیر شدن دانشجوها به همه جای دانشگاه و تا دوباره دسته های دخترها را با دامنهای کوتاه و لباسهای رنگی و چهره های خندان و پسرها را با صورتهایی که سرشار از زندگی بود توی تریا و کتابخانه و محوطه دانشگاه ببینی.
نمیدونم تمام شدن التهاب جام جهانی ست یا آسمان نیمه ابری امروز صبح یا سنگینی جو شرکت که حال این لحظه رو شبیه همان وقتها کرده.

انگار دنیا از تکاپو ایستاده و من نشسته ام به نظاره. از جایی دور. از نوک قله.

برش های کوتاه و بلند از زندگی در شرکت, خانه و لابد اجتماع

با خودم گفتم باید بنویسی قبال از آن که واژه هایت را بیشتر از این گم کنی و باید سعی کنی کمی از شلوغی ذهنت که نتیجه ی به هم ریختن روزهای یک ماه قبلت بود؛ کم کنی.
این بود که قبل از اضافه کردن لیست آیتمهای سفارش جدید به فایل من در آوردی ام صفحه ی ورد را باز کردم. بس که طرف هندی(تامین کننده) شلخته است و بارها نظم همه ی سفارشها و پرداختی ها را به هم زده و چند نفر ساعت کار بیهوده از ما کشیده برای چک کردن و پیگیری؛ این فایل را ساخته ام که البته هنوز امتحانش را پس نداده اما امیدوارم روسفیدم کند. طرف دیگر هندی(مشتری) هم آنچنان بی خیال است که حتی سفارشهایی را که تحویل میگیرد چک نمیکند. البته این دو طرف حسابی هوای هم را دارند لابد چون هم میهن اند(بلا نسبت عین خودمان) و بدبخت این ماجرا از لحظه سفارش گذاری تا وقتی پول به حساب شرکت اصلی برود این ما –من هستیم که جیگرمان در می آید.

در میان نوشتن همین چند خط یک بار مدیر زنگ زد که قیمت حمل بار اسپانیا را دیدی و به این ساپلایر بگو چرا جواب ما را نمیدهد و بلا بلا بلا. بعدش همکارم با یک ظرف زولبیا آمد تو. و اینجا چشمان من بود که برق زد چون بعد از خوردن یک سوپ تایلندی تند به شدت احتیاج به چیزی شیرین مانند زولبیا داشتم!

روزها آمدند و رفتند و مادری که در سفر بود و منی که هر روز یا دیر آمدم یا زود رفتم و هزار کار کردم و به هیچ کدامشان هم سروقت و درست نرسیدم, را با خود برد به خاطره آخر بهار نود و سه. حالا قرار است اما روزهای بهتری باشد وقتی دیگر پسری توی دست و بالت نیست وقت کار کردن. و این چنین بود که در اولین اقدام وقت برای آرایشگاه گرفتم که کمی از این بهم ریختگی در بیاییم و بعد هم از دکتر تا فکری به حال این ریه های بیچاره بکند.
دیگر قرار نیست نگران صبحانه و ناهار و حمام رفتن و ... باشم. دیگر مادری هست که بهتر از من همه ی این کارها را میکند و به سیاق قبل یک پکیج شسته رفته و سیر به نام فرزند تحویلم میدهد.

دوباره ایمیل آمد از آقای خاویر...خدایا این روزهای دوشنبه- اول هفته ی آن طرفی ها را از ما نگیر که مهلت نفس کشیدن نمی ماند.

این وسط گاهی هم باید چشمهایت را ببندی به چیزهایی که روزی چشم بستن بر آنها غیر ممکن می نمود. خودت را مجبور کنی فقط تا نوک دماغت را ببینی. بگذاری دیگران ساده فرض ات کنند و بگذاری بزرگسالی راه خودش را برود و اولویتهایت کار خودشان را بکنند. گاهی هم شاید زیاد بد نیست که بیش از یک آپشن نداشته باشی هر چقدر هم که روزی در جوانی همه ی دنیا صحنه ی زندگی ات بوده باشد.

میروم تا فایلم را آپدیت کنم و حتمن با خودم فکر خواهم کرد که کار بازرگانی را بیشتر از تحقیق و آموزش دوست دارم. و لابد باور هم خواهم کرد.

کمدی لحظه

از آن اتفاقهای مضحک بود که فقط میتوانست برای آدمی مثل من پیش بیاید. (نقل به مضمون از طرف همسر)

دو نفری با راحتی کامل توی بالکن هتل نشسته بودیم و پسر داشت کارتون نگاه میکرد. باد خنکی میوزید و در آن بعد ازظهر دوست داشتنی رو به جنگل میخواستی دنیا همان لحظه متوقف شود و تو لحظه ات را کامل و در آرامش محض زندگی کنی.
از آنجایی که خر درون نمیتواند مدت زیادی بی جفتک انداختن سپری کند, به ناگاه تصمیم گرفت همه ی لذت آن لحظه را فدای خرید کند. 
 هیچ کدام از اهل منزل نخواستند همراه خر درون شوند این بود که من و خرجان به تنهایی سوار خوردرو تازه تحویل گرفته شدیم به امید یک شاپینگ بی نق و نوق. داخل ماشین بعد از 10 ساعت زیر آفتاب ماندن همراه رطوبت شمال تبدیل به سونای متحرک شده بود. 
بعد از چند دقیقه رانندگی مانده بودم که پس چرا کولر خنک نمی کند. همان لحظه وارد میدان شده بودم که خانوم جدید همسر اعلام کرد که آب ماشین زیادی داغ است.( ترجمه به خر درون: اوهوی وایسا!)
کنار زدم و زنگ زدم به همسر. او هم گفت که کاری از دستش بر نمی آید و بهتر است زنگ بزنم به امداد. انجام دادم.
در طول یک ربعی که منتظر آمدن امدادگر بودم دوبار صحنه ی اطرافم مانند صحنه تاتر تغییر کرد. اول یک دو جین ماشین آمدند کنار من و دسته جمعی زیر سایه خنک درخت بساط ناهار پهن کردند و مردها شلوارهای راه راهشان را به سمت خیابان هوا کرده و لم دادند. درست کنار دست  شاگرد.
اما دومی از اولی هم مضحکتر بود. در عرض چند ثانیه 50 تا ماشین همراه بیش از دویست نفر آدم سیاه پوش به صورتی لشکری که فرماندهی اش دست وانت آب رنگی بود که چند تا بلندگوی غول پیکر و یک تاج گل و عکس آقای بداخلاقی  را حمل میکرد با صدای قرآن خوانی مربوط به مرده کشی طرف دیگر ماشینم ایستادند.
زنها از ماشین ریختند بیرون و شروع به هوار زدن کردند. یکی از بلند گوها درست کنار شیشه ام قرار داشت. امکان نداشت امدادگر مرا در آن جمعیت پیدا کند. راننده وانت هر چقدر اصرار کردم زیر بار نرفت کمی ماشینش را جابه جا کند تا من در بیایم. اصرار داشت قرارشان با نعش کش دقیقن همان جاست و الان است که جنازه برسد! 
این وسط یه عده ای هم با دیدن کاپوت بالازده ماشین شور حسینی برشان داشته بود و آمده بودند به کمک.
همه این اتفاقها از سکوت؛ خنکی و آرامش توی بالکن تا گیر کردن وسط جمعیت عزادار از یک طرف و گروه مفرح از طرف دیگر چنان سریع افتاد که فقط میشد قاه قاه خندید.
داخل ماشین نشستم وتا میتوانستم به خر درونم خندیدم.

به احترام ثانیه‌های زندگی

گوشه‌ی پنجاه هزار تومنی از لای دستان مادربزرگ بیرون زده بود. داشت حیاط خانه اش را میشست و به عادت همه سالهای زندگی اش آب پاشی عصرانه باغچه را میکرد.

 وقتی میرسیم, اگر توی حیاط و موقع هوا خوری اش باشد می توانم برق خوشحالی را در نگاهش ببینم. هر وقت مامان گله میکند که چرا برگشتم ایران؟ در جواب میگوید که خدا به داد تنهایی های من رسید که این یکی برگشت و آمد پیش من. خوشحال است که یکی از واحدهایش دست ماست هر چند بیشترش را نباشیم. میگوید وقتی چراغتان را روشن میکنید انگار دلم امن میشود که کسی از خودم نزدیکم است.
سالهای زیادی تنها بوده. بیست و هفت سال است که پدر بزرگ رفته. خاله از هجده سالگی که پزشکی قبول شد رفت دنبال سرنوشت خودش حتی قبلتر از مرگ پدربزرگ. و بعد هم مهاجرت کرد و با ازدواجش با همسر آمریکایی دیگر هیچ وقت برنگشت به این خانه. دایی سال شصت و چهار مهاجرت کرد. او هم قبل از پدربزگ, مادر بزرگ را تنها گذاشت.
مرگ بابا بزرگترین غصه ی زندگی اش است هرچند به قول خودش کم از زندگی نکشیده.
چند روز پیش برایم میگفت که وقتی پسر را تنها میگذاری حواست باشد که غصه نخورد. برایم تعریف کرد که وقتی بچه بوده همیشه شبها یه جوری که بقیه نفهمند توی جا گریه میکرده وقتی مادرش رفته بوده سفر مکه. فکر میکرده دیگر هیچ وقت برنمیگردد. و بعد از مرگ ‍پدرش هم همیشه شبها یواشکی گریه میکرده توی رختخواب.
قصه ها دارد از ناتوانی مادرش در رتق و فتق امور خانه و اینکه چطور با خواهر بزرگترش از همان کودکی مسیول خانه بوده اند. از برادرهایش خیری ندیده و با اینکه همیشه یادش میماند اول خدابیامرزی بگوید اما گله مند است از ناحقی و ظلمی که دو برادر بزرگتر در حق او و دو خواهر دیگرش کردند.
 مهاجرت به تهران و به دنبالش ورشکستگی پدربزگ تلخترین سالهای زندگی اش را رقم زده. آن روزها خانه اش همیشه محل جولان دادن خواهرزاده ها و برادرزاده های خودش و شوهرش بود. همین خانه ای که چهارده سال پیش تبدیل شد به آپارتمان چهار واحدی. آن روزها همه جور اتفاقی می افتاد و همه جور آدمی توی آن خانه سروکله اش پیدا میشد. از دو برادرزاده ی مجاهدش و دستگیری و اعدامشان تا جنگ زدگی خواهر زاده ی دیگر و کوچشان از جنوب و اقامت چند ماهه ی خانوادگی شان توی خانه ی مادر بزرگ. از سرطان گرفتن و روزهای سخت بیمارداری خواهر زاده ای دیگر. یکی دیگر کنکور داشت و دانشجوی خط امام شد و همیشه داد و فریادش سر بقیه هم سن و سالی ها بالا بود برای اثبات حقانیت راهش. آن یکی ها یک گوشه ایروپولی و حکم بازی میکردند.... و منی که همیشه حاضر و ناظر این صحنه ها بودم. کوچک بودم و کسی کاری بهم نداشت و چشم و گوش کنجکاوم را برای ثبت این خاطره ها کسی به حساب نمی آورد.

حالا از آن روزها خیلی گذشته و خیلی سال است که کسی حتی به احوالپرسی هم سراغی از خانه اش نمیگیرد. مانده ایم او و منی که تا آخر عمر خودم یا او دیگر نمیتوانم تنهایش بگذارم.

 پنجاه هزار تومانی را دو دستی میگیرد جلوی سام. عادت دارد وقت هدیه دادن دو دستی تقدیم کند. کارنامه را برای پیدا کردن معدل بیست زیر و رو کرده اما مینالد که من از این برگه ها سردرنیاوردم.  

برش های کوتاه از زندگی در روزهای کاملن معمولی

یک هفته است که پسر مریض است و بچه ی مریض را هم همه ی ما مادرها و کمی هم پدر ها میدانیم که یعنی مختل شدن سیستم های زندگی. به هم ریختن روزمرگی ها و از همه بدتر بی خوابی شبانه که خستگی اش کش پیدا میکند تا روز بعد.

 صبح که آمدم دفتر و به عادت این یک هفته بازهم با تاخیر؛ به لیست ایمیل های تگ نزده و کازیر پر از فایل و کاغذ که نگاه کردم و دسکتاپی که پر شده بود از فایل سرگردان که بهم زبان درازی میکرد و سر رسیدی که هیچ کدام از نوشته هایش تیک نخورده بود را که باز کردم و در ادامه لیست فالو آپ ها هم که باز شد؛ (از بس که باید هزار تا کار بی ربط و با ربط را همزمان انجام دهم در هزار نقطه آن را یادداشت میکنم و باز هم گاهی از دستم در میرود) فکر کردم باید این نصف روز را جان بکنم تا بلکه اینها کمی مرتب بشوند. با تعطیلی فردا و احتساب اینکه تمام کارهای انجام شده از آنطرف مرزها شنبه به دستمان میرسد نمیشد که روی شنبه حساب کنم و میدانستم که بدتر کلی کار دیگر تلنبار میشود روی اینهایی که فعلن روی دستم مانده.
 مدیر زنگ زد که ببیند ایمیلهایش را گرفته ام یا نه که هنوز هیچ اکشنی رویش انجام نشده. گفتم گرفتم و باور بفرمایید دارم به ترتیب الویت انجامشان میدهم.
این وسط باید یادم بماند چه کارهایی در زندگی خودم هست که باید انجام بدهم. هیچ کس از من توقع ندارد که کاری را کش بدهم؛ عجیب است اگر کاری را از من تا هفته ی آینده بخواهند و من تا پایان امروز تمامش نکنم. همین پریروز قرار بود یک فایل پاور پوینت 20 اسلایدی آماده کنم و تا آخر خرداد تحویل بدهم و من همان آخر وقت تمامش کرده بودم.
 دیشب که شاهرخ به پاهای کج کوله ام که روی میز دراز شده بود خندید گفتم باور کن انگار تریلی از رویم رد شده.
 اما وقتهایی هم هست که یک اتفاق ساده ی کوتاه همه خستگی را از یاد آدم میبرد. دیروز بعد از یک شب بیداری و از صبح توی درمانگاه ماندن و آمپول زدن بچه و دنبال مامان برای بلیط رفتن و آمدن به سر کار و ساندویچ ناهار را پشت میز گاز زدن؛ عصر وقتی دیدم پسر برای معلم جدید پیانو بی غلط و بسیار سریع آموخته هایش را مینوازد انگار دنیا یک جا به نامم زده شد. هنوز که هنوز است تعجب میکنم از این همه تحمل و صبر و بزرگی و عشقی که یک موجود در زندگی آدم میتواند ایجاد کند.

 پ.ن: این پست از اولش چیز دیگری در ذهن نویسنده بود و چیز دیگری از آب درآمد.

به یاد آنهایی که خیلی دور شده اند.

داشتم گزارشی آماده میکردم در مورد کایزن برای کلاس ام بی ای. مفاهیم را که می خواندم و کاربردها را؛ فکرم پرواز کرد به سالهای گذشته و دوران دانشگاه. یکی یکی برنامه ها و سیستم هایی که در گروه داشتیم و در کنارش خاطرات آن روزها به یادم آمد. مقایسه کردم آنها را با این مفاهیم. ژاپنی ها این مفاهیم را از کودکی به فرزندانشان یاد میدهند و همه ی آنهایی که من میشناختم حتی با اینکه نمیدانستند معنی کاربردی و مدیریتی آن چیست آن را در کار و زندگی روزمره شان به کار میبردند.
یاد شنبه ها که روز گزارش دادن بود افتادم و جلسه هایی که گاهی زمستانهای سرد زیر کرسی برگزار میکردیم. یاد روزهای طولانی که همه باهم گزارش داشتیم و از هشت صبح کش می آمد تا هشت شب. اولین گزارشی که دادم و هنوز درست بلد نبودم اسلاید درست کنم.  
یاد ایموتو و کان و تاکایی که هم دوره بودیم و آنها بعد از فارغ التحصیلی از مستر رفتند سر کار و به من به عنوان موجود عجیب و غریبی نگاه میکردند که می خواست درسش را ادامه بدهد. به اولین دانشجویم, ایوادا و بعد از آن ایتو. و روز آخر فارغ التحصیلی آنها (یکی کارشناسی یکی ارشد)که رفتیم سایت سی اینگ .
آن روزها گذشت و همه ی آن آدمها در جاهایی بسیار دور از هم قرار دارند و من در جایی دورتر از همه ی آنها. در کنارم فقط پسر و همسرم مانده اند. و آدمهای خیلی نزدیکم و دوستان جدیدم. آدمها برای من همیشه رفتنی بوده اند و با تمام خاطراتی که تا امروز همیشه خوب و به یاد ماندنی بوده است؛ روزی رسیده که دیگر از روزهایم  پاک شده اند.
دلم دارد از کولی گری در می آید و به نظر میرسد تصمیم گرفته آرام و قرار بگیرد و این احتمالن از آثار بودن در آستانه ی چهل سالگی ست.


P.S:
Kaizen means improvement, continuous improvement involving everyone in the organization from top management, to managers then to supervisors, and to workers. In Japan, the concept of Kaizen is so deeply engrained in the minds of both managers and workers that they often do not even realize they are thinking Kaizen as a customer-driven strategy for improvement (2). This philosophy assumes according Imai that ‘’our way of life – be it our working life, our social life or our home life – deserves to be constantly improved’’

روزهای بی طعم با چاشنی دلتنگی

عصبانیت دیروز رفت. بعد از چند ساعت؛ و به جایش دلگیری آمد و ماند. دلتنگی هم کنارش نشست بیخ گلو. حوصله ی کسی را نداشتم و طبق قانون نانوشته ی طبیعت که هر وقت حوصله آدمیزاد را نداری باید همه با تو کار داشته باشند تا شب همه را تحمل کردم با لبخند اضافه.
به پسر کمک کردم سوالات علوم را کامل کند و بعد یکی یکی همه را پرسیدم تا بالاخره یاد گرفت حالتهای مختلف ماده را تعریف کند و اسم همه ی نانها را بگوید. پسری که فقط نان تست میخورد نمیتوانست لواش را به خاطر بسپارد.
خوردن سوبای ژاپنی حال دلتنگی ام را بدتر کرد. برای آن هفت سال جوانیی که نمیدانم حرام شد یا تجربه, دلم گرفت.
برای روزهای داغ و کشدار روبرویم، کلی برنامه و کلاس اضافه تعریف کرده بودم که بی خیال همه اش شدم. حتی فرانسه که این همه خواندنش را دوست دارم. توان ندارم نگران هیچ چیز اضافی در روزمرگیهای زندگی ام باشم. توانم را صرف خیلی چیزها کرده ام و این روزها دیگر نمی توانم تاب بیاورم. باید سعی کنم جلوی افتادن آخرین قطره را بگیرم.
دیشب خواب دختر عمه ای که خیلی هم با هم صمیمی نیستیم و حالا در دو قاره دور از هم دیگر کاری با هم نداریم را دیدم که رفته بودیم دوبی و دنبال دیسکو میگشتیم! و من در خواب هم مانده بودم که چقدر بی ربط است مکانهایی که هستم با آن جاهایی که میخواهم باشم.
عکس بک گراند مانیتور را یک رودخانه انتخاب کرد. مثل لباسهایم هر روز بسته به حالم عکس را عوض میکنم. چنروزی اما یک دختر که موهایش را به باد داده بود مانده بود رویصفحه و من از این همه ایستایی دختر خسته شده بودم. از این که عین خودم برای بهتر شدن حالش هیچ کاری نمیکند. عکس را عوض کردم و حالا بین ایمیل هایم نگاه میکنم به رودخانه ای که انتهایش معلوم نیست و از تجسم پا گذاشتن در آب خنکش کمی دلم هم خنک میشود.
امروز یکشنبه است و خدا را شکر که ما خیلی خارجی هستیم و یکشنبه ها زیاد کاری نداریم. برای اینکه حقوق امروزمان یک وقت برایمان زیاد نباشد به جایش جلسه های بی خودی عصر داریم که همه ی کاربردش گند زدن به برنامه ی کارگاه داستان نویسی است.
مامان تا دو هفته ی دیگر میرود و من میمانم و پسری که نمیدانم چطور سرش را گرم کنم و سر کار هم بیایم. 
به حرفهای ش در مورد کار و اتفاقات بازار و صنعت خودرو گوش میدهم ولی گوش نمی کنم. گاهی آن وسط نظرات کارشناسی هم میدهم و از تعریفهای گذشته اش برای متقاعد کردنش یا تایید دلیل هایش فکت می آورم. مانده ام این همه همسرداری را کی یاد گرفتم.
خرید میکنم. غذا میپزم. رانندگی میکنم. خانه را همیشه مرتب نگه میدارم و سعی میکنم خانوم مهندسی فرهیخته, زنی خانه دار؛ مادری با نهایت توجه و دقت, دختری قدرشناس و همسر خوبی باشم.

طفلک دخترکم که هر روز غمگین تر می شود و دلش لک زده برای دویدن با دامن در باد.


تا ما هستیم آنها که باشند که حرف از تحریم بزنند.

روزهایی مثل امروز را خوب شروع میکنی اما به نیمه نرسیده میبینی دیگر توان نفس کشیدن هم برایت نمانده. اتفاقاتی که خارج از توان توست. که فکر میکنی نتیجه ی همه ی تلاشت بیهودگی ست. باید چیزی را توضیح بدهی و برای اتفاقی متاسف باشی که خنده دارتر و حقیرتر از این است که بخواهی به آن فکر کنی.

فکر میکنی چرا باید بابت چیزی متاسف باشی که خطای تو نیست و جبر روزگاریست که در به وجود آمدنش کمترین نقشی نداری. به خودت می آیی میبینی داری از خودت و روحت مایه میگذاری برای اشتباهی که نامش اشتباه نیست. به این میرسی که چرا جرات کندن را نداری. آدمهایی بالای دستت هستند که همه ی استعدادشان سواستفاده کردن از موقعیتی است که این مملکت خراب شده برایشان پیش آورده. باید پوزش بخواهی چون رعایت دور زدن قوانین را نکردی و آتو دست طرف خارجی دادی.

حالم به هم میخورد وقتی یاد درسهایی که خواندم و زحمتی که کشیدم می افتم و استفاده ای که اجازه میدهم مفت دیگران از آن ببرند. حالا باید نقش بازی کنم برای هزار کمپانی و حتی هویت خودم را انکار کنم و تازه اگر بعد از هزار تا پرونده که هیچ مویی لای درزش نرفته یک سهل انگاری کوچک کردی که نه مبنای تکنیکی دارد نه بیزینسی و فقط برمیگردد به مسخره بودن سیستم رابطه در ایران، باید به تو یادآور بشوند که کار ما حساس است و همه ی هنر ما در دور زدن تحریم ها.
ای تو روح حساسیت کار در ایران که آدمهای بی سواد را همه کاره میکند و آدمی مثل من که نه پارتی داشتم و نه دودوزه بازی بلد هستم باید همه ی گذشته ام را صرف کنم برای رضایت آنهایی که حتی حقت را درست ادا نمیکنند.

کار هم که نکنی افسرده میشوی که چرا تو این مملکت بلبشو که هر گوساله ای سری توی سرها دارد تو مانده ای و یک مدرک و کلی سابقه که قرونی از آن در نمی آید و گره ای از بدبختی هایت نمیگشاید.

روزهای‌م در شرکت یا وقتی از کار حرف میزنم دقیقن از چه می‌گویم.

همکارم اتاق را از وقت ورودش روی سر گذاشته. بهترین دوستش دیشب  زایمان کرده و او بی‌خودی هی ذوق میکند. شاید هم بی دلیل نباشد و از تجسم روزی برای خودش اینهمه شلوغ میکند اما من مطمینم که آن روزهای قبل از مادر شدنم اینطور نبودم. کلن مانند اتفاقی از سری اتفاقات زندگی که با کمی جهل و بیخبری شروع میشود و به جاهای خیلی خوب یا خیلی بد ختم میشود مادر شدنم پیش آمد. در برهه‌ای از زندگی که باید انتخاب می کردم که یا آن موقع بچه دار شوم یا شاید برای همیشه قیدش را بزنم. و من برای اینکه نمیخواستم این اتفاق و این شدن را از دست بدهم انتخاب کردم که مادر بشوم. حالا اینکه بعدن چه تحولات فکری و حسی روی داد موضوع دیگریست اما خود اتفاقش اینطور بود.  و من اصلن از قبل برایش ذوق مرگی خاصی نداشتم.

همکارم میخواهد برود عیادت دوستش و من به او گفتم بی خیال زن زايو شود و این را بداند که هر چقدر هم با او صمیمی است اما الان چشم دیدن بچه‌ی تازه به دنیا آمده را هم ندارد چه برسد به دوست صمیمی و قوم و خویش. همکارم هم بدون اینکه ذره‌ای قانع شده باشد و با اطمینان از اینکه همه چیز را میداند( دیگر وسواسی به دیدن این مدل آدمها ندارم و بدون واکنش و حتی با لبخند از کنارشان رد میشوم) گفت که اینطور نیست و هزار قصه تعریف کرد که چرا این را میگوید. من هم گذاشتم در بی خبری بماند. چه اصراری ست عوض کردن نظر آدمی که این همه به خودش و تجربه ای که نداشته اطمینان دارد و حرف کسی که شرایط مشابه را تجربه کرده نمی پذیرد.

همکارمان همچنان دارد به تمام اقوام دوستش زنگ میزند و به همه با نسبتشان و با بلندترین سر و صدایی که بلد است تبریک میگوید. این وسط پدر بچه بعد از چند دقیقه ای که همکارم با ذوق و بابا- بابا کردن ، بهش تبریک گفت او را نشناخت و او با صدای بسیار پایین که ما نشنویم به او گفت که کیست! وزن و قد و همه ی حالات بچه را به یکی یکی دوستان و خواهر و مادر و خواهر شوهر و... پشت تلفن می گوید. بعد زنگ میزند میپرسد رفیقش الان دقیقن چطور است بعد زنگ میزند به خواهرش و با او چک میکند دوباره زنگ میزند به دوست دیگری و با نگرانی اعلام میکند که دوستشان درد دارد و این چرخه از ساعت ۹ همچنان ادامه دارد.

با این اوصاف بعید میدانم بتوانم کنترلش کنم تا در ساعت کاری به عیادت نرود. خدا خود مدیرعامل را برساند والا کاری از دست من برای کنترل او برنمی آید.
امروزمان با به دنیا آمدن بچه‌ی دو کیلو و شصت گرمی که در حال حاضر توی دستگاه است شروع شد.

پ.ن:همین حالا قرار گذاشت با دوستش ساعت ۳ برود ملاقات! شیرینی هم میخواهد ببرد.

پ. ن۲: همین حالا گفت:" مرض. چقدر این بچه ها جیغ میزنند!" منظورش بچه های مدرسه ی کنار شرکت است!

پدربزرگم را "بابا پدر" صدا میزدم.

مرد چشمانی بی‌رنگ، از آنها که تکلیف رنگشان هیچ وقت معلوم نبوده، چشمانی با همنشینیِ خنده‌ای قدیمی، داشت. 
 چشمان شوخش را صورت بسیار مهربانش، پوست صورتی و براق و موهای پرپشت سفیدش کامل میکرد. فربگی خاص مردان ارمنی داشت و بسیار آراسته و تمیز بود. پیراهن گل‌بهی و شلوار مشکی‌اش زیادی مرتب بود.

 کلید ماشین را از من گرفت و با لبخند گوشه‌ی لبهایش بهم اطمینان داد که تا عصر ماشینم سرحال خواهد شد. از من که خداحافظی کرد حسی را در من بیدار کرد که سالها بود در گذر زمان گم شده بود. حس خوب داشتن پدربزرگ. از آنها که حین ظرف شستن قصه تعریف میکردند. از آنها که روزی دو بار ورزش میکردند و همیشه هیکلی رو فرم داشتند. از آنها که یواشکی سیگار میکشیدند. از آنهایی که بی خودی جوش می آوردند و به راحتی میبخشیدند و فراموش میکردند. دلشان به صافی دل کودک بود. از آنها که مرا روی پای خودشان مینشاندند و موقع حکم بازی کردن با خشونت کنارم میگذاشتند.
همه ی این سالها آنقدر جای  پدرخالی بود که کمتر یاد پدربزرگ و نبودنش می‌افتادم. اما گاهی در دیدار با پیرمردانی دوست داشتنی دلم هوای دختر کوچولوی پدر بزرگ شدن میکند.

تا عصر چند بار زنگ زدم تا ببینم اوضاع چطور است و هر بار با خوشرویی برایم توضیح میداد که ماشین در چه حالیست و الان دارد کدام قسمتش را درست میکند.
عصر سر وقت ماشین را جلوی در شرکت تحویلم داد. با هم سوار شدیم که دور بزنیم. باورم نمیشد بعد از یک سال صداهای اضافی‌اش تمام شده بود. بعد از این همه تعمیرگاه و نمایندگی رفتن، پول خرج کردن و بی نتیجه ماندن.

توی همان ده دقیقه دور زدن برایم از دختر کوچکش که میشناختمش و بانی آشنایی من با پدرش بود گفت و از دو دختر بزرگترش که حالا آمریکا هستند و این یکی هم میرود. دلم خواست خانه‌ی مرد را میدیدم و از همه بیشتر زنش را. دوست داشتم روزی مرا به خوردن گاتا و قهوه‌ای دعوت میکردند و من حس خوب بودن در خانه ای با پدر بزرگ و مادربزرگ را یکبار دیگر تجربه میکردم. از خانومی دخترش گفتم. و اینکه چه خوب شد آنروز برایش از اوضاع خراب ماشینم گفتم که او را به من معرفی کند.پیرمرد داشت از تعمیراتی که کرده میگفت و لیست هزینه‌ها و من بی آنکه درست گوش کنم راضی بودم. حال خودم و ماشینم خوب بود. بهم اطمینان داد که هر وقت کاری داشتم میتوانم بهش زنگ بزنم. به پیچیدن سریعم توی پارکینگ خندید و با کلی تعارف قبول کرد شماره‌ی کارتش را بدهد برای واریز هزینه‌ها.

کارت را که پس دادم و مرد که رفت، من و ماشین با خاطره ی مرد ارمنی و دستان شفاگرش خداحافظی کردیم.

عصبانی ام

وقاحت را تمام کرده است. مهمانم میکند و دروغ میگوید. صورتم را می بوسد و دروغ می گوید. برایم کادو میگیرد و باز دروغ میگوید. قربان صدقه ام میرود و جلوی جمع از محبتش به من میگوید و من باورم نمیشود. نقش بازی کردن را بهتر از هر هنرپیشه ای بلد است. صحنه را تمام عیار چیده است و من اینبار به جای همبازی شدن با او از بیرن صحنه را نگاه می کنم.
از سختیهایم که میگویم به جای کمترین قدمی که بردارد یا ذره‌ای پشتیبانی که وظیفه اش است، و همه برمیگردد به بی تدبیری و بی فکری او، در سرش نقشه ی بعدی را برای خنثی کردن حرفهایم میکشد. مانده ام شیطان بیچاره اسمش چه بد دررفته است. لبخند میزنم و در دلم به این همه دوررویی لعنت میفرستم.
لبخند میزنم و آرزوی صبر میکنم. لبخند میزنم و دلم میخواهد از این فضای مسموم فرار کنم. 


هفت سال خواب و بیداری در سرزمین بادهای هزار ساله (۳)


 بعد بیش از یک ماه فرصت کردم کتابچه‌های گزارش مانندی که از نمایشگاه انرژی و از غرفه ی سانا( سازمان انرژی‌های نو ایران) گرفته‌ام را بخوانم. انرژی باد و خورشید را که میخوانم( چیز دندان‌گیری هم ندارند با کلی غلط تایپی) میرسم به انرژی زمین گرمایی (Geothermal) که پرت میشوم به سالها قبل.
یاد همین کورس در دوره‌ی فوق. از دروس عمومی دانشکده‌ی مهندسی بود. کلاس‌ها هر سه‌شنبه برگزار میشد. صبح. و هر جلسه یا هر چند جلسه استاد عوض می شد. توی سالن بزرگ دانشکده با دانشجوهایی از همه‌ی دپارتمان‌ها. از اون کلاسهایی که توی فیلم‌ها میشه دید. سالن مدل آمفی‌تاتری از بالا به پایین ردیف صندلی‌های محدب چیده شده و استادهایی که روی پرده ی بزرگ اسلایدهایشان را نشان میدادند. فرق داشت با کلاسهایی که فقط مال دپارتمان مکانیک بود. فصل بهار بود و با گرم شدن هوا دامن و شلوارک دخترها بالا‌تر میرفت و پسرهای ژاپنی یخلی‌ و شلخته‌تر میشدند. کلاس را دوست داشتم. مطالبش همه برایم هیجان‌انگیز بود. از چیزهایی حرف میزدند که نشنیده بودم. یا حداقل تا آن موقع برایم نا‌آشنا بود. همه ی پرزنتیشن‌ها زیر نویس انگلیسی هم داشت. من اون وسط‌ها پیش بچه‌های مکانیک مینشستم. کنار کان؛ ایموتو و تاکایی. هر چهار نفر هم دوره بودیم در گروه خودمان. و بقیه هم دوره ای‌های بقیه لب‌ها دور و برمان بودند. هر هفته گزارش داشتیم و من از همه بیشتر گزارش بخش انرژی برف را یادم است. برایم جالب بود که در مناطقی که برف زیاد میبارد( مثل هوکایدو) از برف هم انرژی میگیرند. نمره ی A+ گرفتم از آن درس.
بعد از کلاس وسایلمان را دستمان میگرفتیم و برمیگشتیم به دفتر خودمان. کفشها را جلوی در درمی آوردیم و میرفتیم روی صندلی ها ولو میشدیم. عصر ها دیگر کلاس نداشتیم. وقتی هوا گرمتر شد بعد از ظهرهای سه شنبه استخر دانشگاه جای همیشگی‌ام بود.

کتابچه ها مرا با خود برد به 11 سال پیش به تکه‌ای از بهشت در شرق دور. جایی که بخشی هفت ساله از روحم را تا ابد در آن جا گذاشتم. با همه‌ی دوری‌ها و سختی‌هایش، گاهی مثل امروز دلم برای آنجا بی‌نهایت تنگ می شود. من همیشه برای آدمی که در گذشته بوده‌ام، روزمرگی‌هایی که در زمانش خسته ام میکرده و آدمهای دوروبرم، دلتنگ میشوم.
این موقع سال دانشگاه‌مان یکی از زیباترین جاهای دنیا میشود. 

روزی که زن شدم*

زن عمو گفت:" بنویس. از بوی بهار نارنج حیاط مامان فخری". گفت:" تو که خوب بلدی. نوشته‌ی قشنگی میشه اینکه وقتی از در میایی تو این همه بوی گل میاد" و من فکر کردم به زن عمو که کلمه‌هایم را دوست دارد و همیشه تشویق‌م میکند. به بودن همیشه طنازش. به زنی که زندگی را با شوخ طبعی منحصر به فردش دست انداخته. اخمش یا عصبانیتش را همه‌ی این سال‌ها ندیده‌ام.  به زنی فکر کردم که میمانم از این همه توجهش و صبری که دارد در مراقبت از مادری که چند سال است بی‌حرکت روی تخت افتاده و دختری بوده که حق را تمام و کمال ادا کرده و می‌کند. نه با غر زدن و خسته شدم، با تعریف ماجراهای خنده‌دار از بی‌حوصلگی های مادر. قصه‌های درگیری‌های هر روزه با مادر بیمارش را با غش‌غش خنده تعریف می‌کند. مادر سه پسر است – بهترین کازین‌های دنیا- و همین روزها نوه هم می آید. هنوز خیلی جوان است برای مامان بزرگ خطاب شدن. پدرش را خیلی سال است که از دست داده. پیش از ازدواجش با عمو و برادری را هم در تصادف به. رنج کشیدن را به نظرم حتی قبول ندارد.

(به اینجا که میرسم باد وحشی می‌شود و از لای پنجره می دود تو. شاید دلش آشوب میشود از توان زن بودن، دختر بودن، مادر بودن و از دنیای عجیب همه‌ی اینها بودن. پنجره را میبندم و باد را پشت شیشه جا میگذارم.)

 بعد فکر کردم به درخت لیمو شیرین و نارنج حیاط مادر بزرگ و عطر بهار‌نارنج‌هایی که میگفت. به مادربزرگ و همه‌ی بدقلقی‌های این روزهایش. به توانی که در رتق و فتق امور دارد و گرد پیری فقط ریتمش را کندتر کرده. هنوز کسی را قبول ندارد. و معتقد است خودش باید بالای سر لوله کش و برقکار و بنا و نصاب ماهواره بایستد تا کار را درست انجام دهند و خرابکاری نکنند. همین پارسال بود که بالای نردبان داشت انجیرهای درختش را میچید. مادر زن عمو هم همچین زنی بود قبل از بستری شدنش. به سرسختی‌اش فکر کردم. به قصه‌ی فرار‌های شبانه با خواهر و زن برادرش از خانه و صبح برگشتن‌هایشان که وقتی برای بچه‌های فامیل تعریف میکرد دهانمان باز مانده بود."عجب خلافایی بودین اون زمان". مادر بزرگ همه‌ی عمر تقریبن چهل ساله اولین حامی‌ام بوده. فکر کردم به ترمه‌هایش و انارهایش و رومیزی‌هایی که هر روز میبافد و همیشه چند‌تایی برای هدیه دادن به این و آن دارد. به کودکی‌ام توی خانه ی او. به تنهایی‌های این سالهایش بعد از رفتن خاله و دایی از ایران و مرگ پدربزرگ. به دلش که همیشه برای بی‌پدری من و برادرم می سوزد و یاد دامادش که میافتد اشکهایش جاری میشود." مرد به اون خوبی دیگه وجود نداره" و منی که دیگر دلم نمی آید دوباره تنهایش بگذارم.

به خیلی ها فکر کردم چه آنها که دوستشان دارم چه آنها که نه چندان. همه‌ی آنها داستانهای عجیب خودشان را دارند.
شماره‌ی همه را نداشتم اما چند بار لیستی ده نفره درست کردم و این پیغام را فرستادم:
"دوست دارم روزی قصه ی زنانگی  تک‌تک زنان زندگی ام را بنویسم و با هر قصه دینم را به همه‌ی آنها که قسمتی از مرا شکل داده اند ادا کنم. روز زن مبارک. "

*فیلمی از مرضیه مشکینی

این روزها که می‌روند مرا حتی با خود نمی‌برند.

چه توقعی از خودم دارم؟
آدمی که روزی صد تا ایمیل یا میزند یا میخواند که ایراد فنی و گرامری نداشته باشد.- گیرم صد تا نه گیرم به زبان بیگانه- کلمه هایش ته میکشند.آدمی که چند ساعت از زندگی اش را در ترافیک و راه میگذراند و آدمی که باید حواسش باشد به همه یباید های زندگی: با هزار جا تماس بگیرد- از ناظر مدرسه گرفته تا مربی پیانوی بچه  ... تا مسیول بازرگانی فلان شرکت و کارشناس فنی در فلان کمپانی فلان کشور... تا سفارش آباژور و وقت سلمونی مامان... تا قرار بازدید خانه ی جردن دایی برای اجاره و سر و کله زدن با مستاجر خانه ی تهرانپارسش... از پرداخت قبوض مامان بزرگ تا پول منبع و حساب شارژ و هزینه های ماهانه ساختمانش...از خرید برای مهمانی آخر هفته تا بردن ماشین به کارواش...از گرفتن کت همسر از خشکشویی تا خرید خرما برای زیارت دانش آموزان از امازاده قاسم...
این وسط حال‌بدی و سندروم بهاری هم نیم تنه‌اش را منقبض و ملتهب کرده باشد و از کار انداخته باشد، دیگر کی به نوشتن کلمه‌ها میرسد و کی میتواند برود با زنها به گپ زدن آخر هفته. کی میتواند از خودش بگوید و تنهایی که به عادت چند ساله، هنوز آخر شبها با دیدن فرندز پر می کند.روزها پشت هم زندگی ام را میدزدند بی آنکه بفهمم چطور شروع و چطور تمام میشوند.
 ------------
 دیروز به دختر ها گفتم که چطور وقتی کوچک بودم، وقتی عید میشد از روبوسی با مامانم خجالت می‌کشیدم و روزهای قبل سال تحویل به این فکر میکردم که با چه رویی بروم جلو و صورتش را ببوسم. بس که دور بود و جدی. بس که می ترسیدم ازش. بس که گیر کرده بود در نقش مادری که زیاد دوستش نداشت و نمی خواستش. و بابا که همیشه روی سروکله اش بودم و بوسیدنهایش هیچ وقت جای خالی‌اش پر نشد. حتی با صمیمیتی که بعد از مرگش با مامان برقرار کردم. حالا که فکرش را میکنم آنوقت هم من بودم که پا پیش گذاشتم برای برداشتن این فاصله.
 ------------
 خواب دیدم در فروشگاهی بزرگ هر چه میگردم یک لاک ساده ی جیگری- از اقلام مورد نیاز برای نامزدی آخر هفته- را پیدا نمیکنم و کسی که نمیدانستم کیست دنبالم میگردد و نگرانم شده که کجا مانده ام.
------------
 دیده نمی‌شوم. این را از نداشتن عکس‌های خودم که در یک لحظه، آدمی دیگر باید ازم میگرفت، میفهمم. میدانم که بودنم مثل وظیفه شده و عادی و پابرجا. انگار قرار است همیشه باشم. عین این دکوری که نه ماه است جلوی من است و با همه ی به درد بخوری اش اصلن نمیبینم‌ش.
 ------------ 
 چقدر قصه داشتم برای گفتن و آخرش چه نوشتم.

من خوبم اما تو باور نکن.

به زمان سنج روی گوشی نگاه می‌کنم که بیشتر از نیم ساعت مکالمه را نشان میدهد. زن دارد برایم دردودل میکند و من تمام حرفهایش را وغمش را میفهمم. جز همدردی و تایید چیزی برای گفتن ندارم. کارد روی استخوانش است اما هنوز نبریده. هنوز مانده تا صبر را تا آنجا که میشود امتحان کند.
رابطه‌هایی که همه‌ی وزنش روی یک طرف است. آن طرف دیگر آنقدر عادت کرده که جانبدارانه حق خودش میداند که کاری نکند وتمام صبوری زن را به نام خودش زده.
زن هنوز اهل کندن و رفتن نیست. هنوز شعله‌ای کم جان در دلش زنده است.
مثل همه‌ی وقتها، در هزار لفافه حرفم را میپیچم و پیشنهاد میدهم بچه‌دار شود. میدانم عاشق بچه است. بدجنسی میکنم شاید. زن باز هم دلایل همه‌ی این سالهایش را برایم می گوید که وقتی خودش خوشحال نیست چرا باید موجودی را بیاورد که او هم خوشحال نباشد. او خودش انتخاب کرده و دارد جزایش را میکشد. اما بچه انتخابی نداشته. این همه مسیولیت را میفهمم، در قبال موجودی که حیاتش - زندگی‌اش همه انتخاب ماست.
"این چه حرفی بود که زدی. یه آدم دیگه به دنیا بیاره که چی بشه؟ دنیا پر از آدمهای ناشادی ه که موجودات غمگین دیگه رو تولید کردند. این چرخه بازتولید اندوه جایی باید به‌ایسته."
کمی بدجنسی بیشتر در حق کودک به دنیا نیامده میکنم." طبیعت یا شایدم زندگی این امکان رو به تو داده تا بتونی مادر بشی. چرا ازش استاده نمیکنی؟ وقتی میتونه این همه زندگی خودت رو عوض کنه. اگر اون بچه در حیاتش نقش نداشته تو هم نداشتی اما حالا که هستی و زنی؛ میتونی از این قدرتت استفاده کنی."
آیا بچه راه مناسبی برای پر کردن جای خالی حمایت و امنیت دریغ شده است؟ 
"مادر بودن قدرتی بهت میده که خودت هم باورت نمیشه. باور کن ما را هم به سخت جانی خویش این گمان نبود."
"این خارجی‌ها رو ببین چه خودخواهن. به تنها چیزی که فکر نمیکنند بچه و انتخابش ه. چقدر سینگل مادر و چقدر لزبین‌هایی که اسپرم میگیرند تا فقط بچه داشته باشند. اونها با اتکا به زن بودنشون  به قدرت و معجزه‌ی مادری اعتقاد دارند و کاری به انتخاب یه آدم دیگه که بچه شون هم هست در حق حیاتش ندارند."

زن متقاعد نشده. خودم هم.

هیاهوی ذهنی بی پایان مادری که من باشم.

نگران می گوید: "حتمن خانوم دعوام میکنه. آخه عصبانی میشه کسی دیر بره سر کلاس. چی بهش بگم؟" 
با جدیت مادری که کارش را بلد است می گویم: "باید همیشه راستش رو بگی. مهم نیست کی چی میگه. حتی اگه طرف معلمت  باشه. بگو مامانم خواب مونده بود من رو هم بیدار نکرد."
منتظر تایید حرفهایم می ایستد تا بشنود به مسیول روابط عمومی هم همین را می گویم وقتی میپرسد پسرمون چی شده بود؟ اقتدار احمقانه ام را که دید میدود توی حیاط.

هزار تا سوال میریزد در سرم. والدم- کودکم یا بالغم هر کدامشان به شکلی مچم را میگیرند و بنا میگذارند به نیش و کنایه زدن:
-این چرندیات چیه به اسم تربیت به بچه القا میکنی؟ تو کی از راست گفتن خیر دیدی؟ همیشه مگه کمی مخفی کاری- مقداری دروغ بهتر جواب نداده؟
- لابد انتظار داری وجدانت از تربیت بچه ی راست گو خیلی هم در آرامش باشه؟ نکنه جایزه میخوای؟
- کارت درست بود باید یاد بگیره که حتی اگه اشتباه احمقانه بکنه یا عذر پیش پا افتاده داشته باشه بهتر از دروغگویی ه.
- نه بابا! که اینطور. چند بار در کل زندگیت دیدی که وقتی با اعتماد به نفس از خودت و تصمیم و اقدامت دفاع کردی بهت مثل مریخی ها نگاه کردند و به حساب غرورت گذاشتند و به جای احترام به راستگوییت ازت رویگردان شدند؟
- میتونی بچه ات رو برای جامعه‌ و زندگی بین آدمها آماده کنی و مطمین باشی ضربه نمی خوره؟ ضرر نمیکنه؟ و تنها نمیشه؟
- تو نمیتونی خلاف ذاتت و جریان طبیعیت کار کنی بی خودی زور نزن.
...
به شرکت میرسم و روز آغاز میشود.

آخ از این ساخته‌ی جذاب دست بشر

غیبت کردن با مردها هم عالمی دارد. به خصوص وقتی با همراهی مدیری باشد که بسیار مبادی آداب است و درباره مدیری دیگر از شرکتی دیگر.
از صبح داریم ایمیلن با مدیرم که ساکن اتاق بغلی است پشت سر یکی از رقبا و مدل پرزنت کردنش غیبت میکنیم و میخندیم.
 کلی تفریح کردم.

دلخواسته‌ی یک زن مانیکور کرده

دوست‌تر میداشتم اگر آدمها روراست‌تر بودند. حداقل برای مانند منی که زودباور میکنم.
شاید آن وقت میگفتند که همه اش هم دل نیست وعشق. گیرم قسمت بزرگیش این باشد. آن وقت میگفتند که ترک عادت موجب به مرض است گاهی. مثلن می توانستند برایم دلیل بیاوردند که اقتضای مادربودن است که همه چیز زندگی را برای بچه ات بخواهی. وآنقدر میگفتند و علت میتراشیدند تا قانعم میکردند به دلخوشی های بی رنگ و رو.
شاید باید با آدم زودباوری مثل من که عشق را زودتر از هر دلیلی باور میکند روراست می بودنند.

به رسیدن می‌اندیشم.

مانند آدمی نشسته در میان دشتی پوشیده از برف، زیر درختی تکیده از سرمای تنهایی و روی نیمکتی کهنه، که صدای حرفهایش تا گوشهای خودش هم نمیرسد و دورنمای شهری را میبیند... حسی این چنین دارم وقت قدم زدن روی سفیدی صفحات این خانه.
باید پای پیاده کلماتم را کول کنم، تنهای‌ام را بزنم زیر بغلم و آنقدر بروم تا به آبادیی برسم.