همزادها در قاب خاطره دوستانشان

زن پشت پیشخوان میز کارش نشسته و کله اش را کرده توی کیفی که حتمن شبیه کیف تمام زنها پر از خرت و پرت لازم و غیر لازم است؛ دارد دنبال موبایلش میگردد. یک وری لم داده ام به کانتر چوبی و منتظرم سر دفتر امضایم را گواهی کند.
 آقای" ر" صاحب دم و دستگاه دفترخانه مرا یکبار در جلسه ساختمان و یکبار که برای فروش ماشین آمده بودم دیده است. حتی صبح ها که همزمان توی پارکینگ میرسیم و سلامش میکنم جوابی زیر لبی میدهد و بی نگاه از پله ها صاف میرود به دفترش که در طبقه اول است و لابد نیازی نیست آسانسور سوار شود. خودش هم در جلسه ساختمان همین را میگفت " با اینکه هیچ وقت نه خودم نه مشتریام و کارمندام از آسانسور استفاده نمیکنیم اما هزینه تعمیر آسانسور را کامل پرداخت کردم" آدم اطو کشیده ای که آزرای مشکی اش همیشه برق میزند و کنار ماشین سیاه همیشه غبار گرفته من ابهت خاصی از تمیزی مردی میانسال را منعکس میکند.
 زن سرش را بالا می آورد و گوشی موبایلش را میگیرد جلوی صورتم:" اسمش شیدا ست. ببین چقدر شبیهت ه! یک سال و نیمه که رفته آلمان. قبلش همین روبرو آرایشگاه داشت. اگه بود الان با هم چه کارها که نمیکردم." موبایل را برمی گرداند و زل میزند به عکس زنی که توی ماشین نشسته و شبیه من است.
" ندیده بودمش. قبل از آمدن من رفته بود اما تعریفش رو از همکارها شنیدم. جاش خالی نباشه." چشمهای زن پر میشود از دلتنگی برای دوست سفر کرده اش.
بعد صدایش از اتاق آقای "ر" می آید." نه بابا حق داشتین اشتباه بگیرین خودشون هم میگن که شبیه شیدا ن." مدارک و برگه ها را میگیرم خداحافظی گرمی با همه میکنم و میزنم بیرون تا روز ادامه پیدا کند.
حسابش از دستم در رفته که بار چندم است که کسی می خواهد ثابت کند شبیه کسی هستم که می شناخته/ می شناسد.

تکه هایی از شبی آخر تابستانی

درست وسط نوشتن ایمیلی با موضوع حساب و کتاب سه تا سفارش, فکر بازیگوشم سرک میکشد به وبلاگ دوست تازه یافته ام. از آن آدمهای نازنین که بانی آشنایی مان دوست معرکه ی دیگری ست. غرق خواندن میشوم و به دنبال کشف تکه های روح خودم در واژه های او. چه شبیه هم روزها را و اتفاقها را احساس میکنیم.
اول تابستان که برنامه ی عصر شنبه داشت عادتی هفتگی میشد هیچ فکر نمیکردم که گروه چهارنفره مان و پارک رفتنهایمان بعد از کلاس زبان بچه ها تبدیل شود به پیک نیک دسته جمعی با هفت- هشت تا مادر و یک دو جین بچه. و عصرهای شنبه را کنار بساطشان که بو و رنگ سرزندگی داشت بگذرانم. زنانی که هر کدام میتوانند قسمتی از زن درونم را تعریف کنند و نشانم بدهند که مسیر زندگی ام چقدر میتوانست شبیه شان باشد و چقدر با همه ی تفاوتهایمان مثل همیم.
حواسم بود که "ن" میان راه رفتنهایمان و تعریفهای جسته گریخته مان نفسی عمیق میکشید و "خدا را شکر" میگفت و من مانده بودم از چشمانی که به دنبال این جمله چقدر پر از آرامش میشد. و حسی خوبی که به من یاد میداد که همیشه زندگی با همه ی چالشهای نفسگیرش جایی برای شکر کردن میگذارد.
در روح همه ی این زنان چیزی از جنس زندگی هایی که حالا در شور وهیجان فرزندانشان ظهور میکرد وجود داشت. چیزی که در تعریف از مدرسه و کلاسهای رنگارنگ, میل به ماندن در ایران یا رفتن, ساندویچهای فویل پیچی شده, آب خنک همراه و همه و همه زندگی را به شکلی کاملن زنانه منعکس میکرد.
بعد از مراسم جیغ زنی در غار به "ف " گفتم کاش روزی یک بار می آمدیم اینجا و آنقدر جیغ میزیم تا حالمان خوب شود و بعد به خانه برمیگشتیم.
موهای دخترک از جنس ابریشم و زیبایی ناب خودش بود. آخر شب به جای دستی که به موهایش کشیده بودم و تعریفی که کرده بودم, آمد کنارم دستم را گرفت تا هم قدم شویم. مهربانی از سر انگشتان کوچکش ریخت کف دستم و من فکر کردم به دخترکی که روزی زنی خواهد شد شبیه هیچ کدام از ما و با تکه هایی از زنانی که هر کدام اثری از خود روی روحش به جای خواهند گذاشت.

"چرا رفتی؟ من بی قرارم"

مزخرف مینویسم و هی تلقین خوشبختی, عشق و امید میکنم. به خودم. و به اطرافیانی که همین را می خواهند. فقط مانده ام اگر اینطور است که وانمود میکنم پس این همه بی خوابی؛ این همه سرگردانی؛ این بی آرزویی که حسم را برا انجام هر کاری می کّشد, از چیست؟ نقاب زده ام. پشت نقاب اما دخترکی مرد و زنی در حال ویرانی ست.
پشت چراغ قرمز کامرانیه از توی آینه چشمم افتاد به دو پیرمرد بسایر تمیزی که توی هیوندایی پشت سری گپ میزدند. حسرت, اول صبحی آوار شد روی دلم. فکر کردم اگر پدر زنده بود همسن و سال آنها بود. خیال نابکار من مثل همه ی وقتهای دلتنگی پرواز کرد تا روزهای زندگی ام به دنیای فانتزیی که  پدر در آن هنوز زنده بود. چقدر زندگی ام متفاوت بود. چقدر میتوانستم دور باشم از حال این  روزهایم. خیالبافی از تصویر آن زندگی حال بدم را بدتر کرد.
خیلی وقت است که فراموش کرده ام داشتن مردی پشت سرم که تکیه گاهم باشد چه شکلی است. چه حسی دارد دختر بابا باشی و زن نازک نارنجی مردت. مردان زندگی من هیچ کدام حامی ام نبودند. و این واقعیت تلخ زندگی من است که با داشتن  دو زن دیگر که تاب دیدن قوی نبودنم را ندارند؛ تنهایی ام زهرش تلختر هم میشود. چه تنها هستم بی حضورش.
خسته شده ام از محکم بودن. دارم می شکنم بی صدا.
لبخند میزنم و ادمه میدهم تا ویرانی کار خودش را بکند.


سرخپوستی که به قبیله اش سنجاق شده بود

وقت خداحافظی نگاهم رفت به "چشم آبی" کوچک آویزان از سنجاق طلایی ظریفی که دو لبه ی چاک زیر گردن مانتوی عمه را به هم وصل کرده بود. یادش آوردم که سر سفره عقد وقتی تازه از راه رسیده بودیم, درست قبل از مراسم, یواشکی یکی از اینها بهم داد" وصل کن به یه جای لباست که معلوم باشه ولی نه زیاد تو چشم"
برای من آن هدیه کوچک دنیایی پیام داشت:

" خیلی خوشگل شدی"
" کسی چشمت نکنه"
"برام مهمی و میخوام بلا ازت دور باشه"

این حس چیزی در ژنهای مادربزگ بود که منتقل شده به روح عمه. از جنس مهربانیهای غیرمستقیم که میدانی هست حتی اگر به زبان نیاید. از جنس همان بستنیهایی که مادر بزرگ در عروسیها برای ما دوتا دوتا میگرفت. از جنس آن قابلمه ی کوچکی که کنار دیگهای بزرگ و کوچک مهمانی 40-50 نفره, مادر بزرگ فقط برای خوشآیند من و بی اعتنا به سختگیریهای تربیت مآبانه ی مامان " از همون غذاها میخوره" بار گذاشته بود. از جنس شوخیهای عمو. از جنس قرصهای میگرن که خاله همیشه یادش است برایم بیاورد. از جنس صدای مادربزرگ وقتی حساب میکند چند روز است مرا ندیده... از جنس عشق به قبیله...

سنجاق همراه نظر قربونی از همان شب هنوز زیر بند لباس سفیدم در کمد آویزان مانده است تا بلا را از من و زندگی ام دور کند. کاش زورش برسد.

13تایی

1- آستانه ی تحمل مان در مقابل ضرباتی که میخوریم حتمن دنیایی فاصله دارد که من از شنیدنش هم دردم میگیرد تا بیخ استخوان, و او با لبخند تعریف می کند و دو تا ناسزا که کنارش گذاشت از آن میگذرد. من اما درد را با خودم میکشم تا شب... تا خانه ...تا خواب, و درد که ضربه اش حتی مال من نبوده پخش می شود در روح و روانم و سرم گیج میرود.

2-"احساسات بیان نشده، هیچ وقت از بین نمیرن... هیچ وقت فراموش نمیشن !…"
نوستالژي- آندری تارکوفسکی

3- در نقطه ای از زندگی قرار دارم که تمام توانم را برای بحث کردن از دست دادم. صبر میکنم... نگاه میکنم... و وقتی نفهمید نتیجه میگیرم... بی دادگاه و بی فرصت دوباره دادن حکمی را که برای صدور و اجرایش مدتها صبر کرده بودم اجرا میکنم... بهت زدگی اش(هر که که باشد) و حیرانی اش بعد از اجرا حکم به تمام آن حرفها و بحثهایی که میشد کرد و نکردم, می ارزد.

4- میروم بعد از بیش از یک دهه "پری صابری" و سعدی اش را ببینم.

5- آدم احترام به لحظه هایی که من باشم, به رویش نمی آورم که چطور دست و پا زدنش را بعد از حس کنار گذاشته شدنش میبینم. گاهی آدمها را متعجبم میکنند حتی آنهایی که میشناسیشان. میمانی چقدر متزلزل اند در برابر بی توجهی.
دخترم نمیشود که خودت را برتر از همه فرض کنی, عمل کنی و بخواهی محبوب هم باقی بمانی. خودت باش تا دنیا آنهایی راکه جذبت میشوند کنارت جمع کند و بگذار لذت ببری از تفاوتهایت برای خودت. باور کن در کل هیچ کداممان هیچ پخی نیستیم جز برای آنهایی که ما را دست و پا بلوری فرض کرده اند. بقیه اش میماند آدمهایی که دنبال تکه های خودشان در ما میگردند.

6- مچ خودم را میگیرم گاهی که میبینم دارد دملهای چرکی- زخمهایی که زیر آوار روزها دفن شده اند جایی که اصلن انتظارش را نداشتم سر باز میکنند. همان قدر تازه. همان قدر دردناک. همان قدر تلخ.

7- گاهی در موقعیت مشابه, یاد اوایل برگشتنم می افتم و البته خنده ام میگیرد از برخوردهای آن موقع ام. با آن استانداردهای ژاپنی سر کمترین حق و حقوقم در حال موعظه ملت بودم. حس امنیتم هم فرق کرده. آن موقعها اگر میدیدم بچه ای دستش را از شیشه  ماشین بیرون آورده زهره ترک میشدم و فکر میکردم چرا مردم خطر را درک نمیکنند. حالا اما پوستم کلفت شده و برگشته ام به استاندارد وطنی.

8- دخترک آینه ها حالش بهتر از وقتی ست که تازه دیده بودمش. اما هنوز با من کاملن آشتی نکرده. هنوز با اخم کنج دیوار مینشیند هر روز و تا شب که برگردم همان جا خشکش میزند. شب که آمدم می آید کنارم . آشپزی میکند. پسر را میبوسد. گاهی به شوخیهایم میخندد البته جوری که نفهمم و پررو نشوم. گاهی جدی به حرفهایم گوش میدهد. حوصله اش که سر رفت میرود یک گوشه لی لی بازی میکند . داریم یخ های این چند ساله را کم کم آب میکنیم.
من و دخترک آینه ها باید با هم یکی شویم تا این همه سنگینی از روزگارم رختش را بر چیند ببرد یک جای دیگر پهن کند. شاید جایی که دخترکی دارد راهش از بزرگسالی جدا میشود.

9- سالها دل طلب جام جم از ما میکرد اما خودش هم دقیقن نمیدونست چی می خواد!

10- مرد داشت ژاپنی حرف میزد و من بین خواب و بیدار صدایش را میشندیم که پرت شدم به خانه مان در ژاپن. درست روبروی صندوقهای پستی ساختمان ایستاده بودم و مجله ی لباسی را که تازه رسیده بود از توی صندوق شماره 5B  بر میداشتم. همزمان خودم را از زاویه ای بیرونی هم میدیدم.
نکند زندگی های موازی حقیقت داشته باشد؟

11- روزمرگی های این تابستان هم کم کم دارد میشود خاطره. پاییز که بیاید و من ژاکت پشمی که بپوشم حالم بهتر خواهد بود.

12- وقتش رسیده که تصمیم های مهمی بگیرم آیا؟ همه ی اعتماد به نفسم را یکجا لازم دارم. حفظ فاصله ی جانبی تا آن موقع از اهم واجبات است. حتی شما دوست عزیز.

13-  همه ی بدبختی ها از وقتی شروع شد که محافظه کاری شد سیاست زندگی. بزنم لهش کنم؟

چهل سالگی



ساعت شش و پنج دقیقه از خواب و سفر اوکیناوا با هم برمیگردم. پرده ها کیپ بسته اند و اتاق نیمه تاریک است. اولین لحظه صبح شروع میشود با تابش این جمله در سرم. "من امروز چهل ساله میشوم".
...
نوزده مرداد پنجاه و سه. سعی میکنم فضای آن موقع را در ذهنم بازسازی کنم. حتمن روز گرمی بوده است شاید کمی خنکتر از امروز بوده با غبار و آلودگی کمتر. مامان حتمن خسته بوده. پدرم لابد برای تولد اولین فرزندش و بابا شدن ذوق داشته و فامیل که شب قبلش خانه ی مادر بزرگم مهمان بوده اند حتمن آمده بودند بیمارستان به عیادت. بقیه هم حتمن به هم خبر میدادند که مادر و پدرم صاحب دختر شدند یا با گویش خطه اصفهان"دختر پیدا کردند". می گویند موهای سیاه و لخت و چشمان گردی داشته ام. مامان بزرگ از صورت گردم میگوید و دستهایی که همیشه یخ کرده بوده.  بیش از این نباید مهم بوده باشم.
آن موقعها زنها حجاب نداشتند. ایران در اوج زیبایی و آراستگی و مدرنیته بوده و هیچ کس فکر نمی‌کرده تا چهار سال بعد چه اتفاقی قرار است بیفتد و زندگی چقدر شکل دیگری را به این مردم نشان خواهد داد ازانقلاب و جنگ و آوارگی  و مرگ. مردم به کاباره و نایت کلاب می‌رفتند و ایران سری توی سرها داشته هرچند که آزادی سیاسی نبوده. فیلم فارسی محبوب پرده های سینما.
ده آگوست هزار و نهصد و هفتاد و چهار . بیتل ها در اوج. تب بروسلی داغ. استعفای نیکسون خبر داغ روزنامه ها. فلسفه و روش زندگی هیپی ها مد روز بوده.
...
نوزده مرداد نود و سه. ده آگوست دوهزار و چهارده. تقویم روی میزم را ورق میزنم. امروز یکشنبه است و کار شرکت کم. از صبح لبخند میزنم. پسر نصفه شب آمده کنارم خودش را جا کرده و وقتی بازویم بهش میخورد آنرا می بوسد. سرش را که از روز شلوغ دیروز بوی پر مرغ گرفته بود، بو میکشم و میبوسم.
وانتی جلویم ویراژ میدهد و من لبخند میزنم و توی دلم به جای "دیوانه" فکر می کنم چه "سر زنده". زنی با ظاهری دیوانه می پرد جلوی ماشینم به جای عصبانی شدن، برایش بزرگترین لبخند امروز را میزنم. میخندد. سام "باران تویی" می خواهد. ترک چهار سی دی را میزنم و با هم با صدای بلند می خوانیم:

باران تویی به خاک من بزن بازا ببین که در ره تو من نفس بریده در گذارم

دوستانم, خانواده ام از هر طریقی که بشود یادم میکنند و تبریک میگویند. و من لبریز از عشق میشوم. با هر تبریک دلم برای گوینده اش تنگ میشود چه آنها که نزدیکند چه آنها که خیلی دورند. آرزو میکنم کاش دوباره ببینمشان. عجیبترین تبریک را از سنسی دانشگاه ژاپن گرفتم و غافلگیر شدم.
اولین کادو را چند روز پیش از مادر بزرگ میگیرم. بزرگ و پشت و پناه همه ی زندگی ام.
 بچه های شرکت توی اتاقم برایم یک پاکت گذاشته اند. برایم تولد میگیرند و سرحالترم می آورند. برای مدیر کیک میبرم که یک جعبه را جلویم میگیرد و تبریک میگوید. روز خوبم ادامه پیدا میکند. شب کلی کادوی دیگر انتظارم را میکشد. سام برایم یک ده هزار تومنی که رویش نوشته تولدت مبارک...سام رفیعی... گذاشته  توی پاکت، آخرین هدیه در آخرین لحظه های سی و نه سالگی و پایان جوانی ست. وارد میانسالی میشوم.
از چهل سالگی میترسیدم. شاید چند ماه یا یکی- دو سال بود. میترسیدم در این روز ناامید از زندگی باشم و احساس بازنده بودن بکنم. نکردم و ناامید نیستم. برعکس زندگی را موهبتی میدانم که پدر و مادرم به من دادند. قدر شناسشان هستم.
در این چهل سال توشه ای از آدمهای خوب دارم که در هر مرحله  که پشت سر گذاشتم همراه بقیه عمرم شدند. آدمها بزرگترین سرمایه ی زندگی ام هستند. آدمهایی از چهار گوشه ی جهان. آنهایی که در مهاجرت آشنایم شدند را دیگر شاید هرگز نبینم اما خاطره ها یشان تا آخر عمر فراموشم نمی شود.
هزار راه رفته ام و هزار کار کرده ام و هزار جا بوده ام که همه مرا ساخته اند و به اینجا رسانده اند که از بودن در آن سرخوشم.
 حالا میدانم که عاشق علم هستم و تحقیق. نوشتن را کمی تا قسمتی بلد شدم ؛ کمی فیلمنامه و بیشتر یادداشت و وبلاگ. هنر برایم زیباترین پدیده ی بشری است. کتاب خواندن را از خیلی کوچکی شروع کردم و حالا خوشحالم که بیشتر عنوانهای مطرح را خوانده ام و ادبیات جهان و ایران را میشناسم. سلیقه ام در موسیقی خاص است و نمی توانم هر آهنگی را گوش بدهم حتی اگر خیلی هم باب باشد. برایم مانند رویا می ماند که روزی سام سمفونی چهل موتزارت را بنوازد. هر روز را باید با یک لباس شروع کنم و اگر دو روز ‍‍پشت هم تکراری بپوشم خستگی روز قبلم کش می آید تا فردایش.عاشق سینما هستم که از مادرم به ارثش برده ام و عاشق طبیعت و گلها. سنگ جمع میکنم و حس میکنم در زندگی گذشته ام رابطه ای با کوه ها داشته ام. زندگی در نیویورک در مجردی رویای دست نیافتنی ام است. پسرم, مادرم, شوهرم, برادرم و مادر بزرگم عزیزترینهای زندگی ام هستند. تمام لحظه های زندگی ام با حسرت نبودن پدر گذشت. فامیلم باعث سرخوشی و افتخارم هستند و دوستانم به اندازه همه ی لحظه های باهم بودنمان عزیز اند.

 چهل سالگی یعنی آواز خواندن با پسر در ماشین. یعنی بوسه ی اول صبحی همراه زندگی. یعنی تبریک راه دور برادرم. یعنی دوستی وبودن همه ی آدم هایم. یعنی حال خوش به وقت تنها بودن. یعنی با خودت بگویی:" زندگی ارزشش را داشت".

زندگي شايد هم منشوري باشد در حركت دوار

اكسيژن زيادتر از ريه هاي شهر نشين و بينواي من بود يا هواي مطبوع گذر كرده از لابه لاي درختان يا صداي صبحگاهي راديوي شوهر عمه، كه  زودتر از زمان لازم براي رفع خستگي سفر بيدارم كرد٠ (همه اش چرت است ، مدتهاست صبحها خيلي زود بيدار ميشوم) هنوز بقيه خواب بودند وتلاش نيم ساعته ي من توي جا براي خواب مثل همه ي وقتها بي نتيجه ماند٠ آفتاب نيمه گرم نمايان از ميان شاخه سار درختان باغ نه فقط من كه هر آدمي را دعوت به پياده روي ميكرد٠ رفتم به قدم زدن روي سنگ فرش راه ميان ساختمان و در ورودي٠روي اين سنگها كه قديمها سنگريزه بود خاطرات كودكي ما جا مانده بود٠ صداي هياهوي همه ي كازين ها توي گوشم بود، وقتي هنوز تبلت و كامپيوتر و شبكه هاي بيست و چهار ساعته كارتون نبود و ما برعكس بچه هايمان به جاي اينكه سرمان توي تبلت همديگر باشد و پز بازيهاي تنهايي مان را بدهيم، انرژي مان صرف بازي واقعي ميشد٠ واليبال، وسطي، قايم موشك، زوو، گرگم به هوا٠٠٠
 آنوقتها سالي دوبار مهمان شهر مادر و پدري بوديم عيدها و تابستان و هر بار هم حداقل يك روزمان در اين باغ ميگذشت٠ شناي دسته جمعي توي استخر، پختن برنج روي كنده هاي چوب و كبابهاي عمو، آتش روشن كردن عصرانه شوهرعمه ٠٠٠همه مراسمي بودند كه هر بار تكرار ميشدند و هيچ وقت هم از خوشي شان كم نميشد٠ اولين و آخرين عقرب زندگي ام را يك بار در حين استراحت بعد از شنا وقتي دمر روي تراس دراز كشيده بودم ديدم٠ خيلي خرامان وار از جلوي چشمانم رژه رفت٠ ياد روزي افتادم كه من و نادر و پسر عمو الاغ سواري كرديم و الاغه كه دو تا پسر عموها را وقتي لج كرده بود پرت كرد توي جوب آبياري وسط باغ و يك لگد هم حواله من كرد٠
شهريورها مراسم انگور چيني هم داشتيم٠بين تاكهاي مو دنبال بزرگترين خوشه ها ميگشتيم٠ عاشق درست كردن سبدهاي دسته دار با گارسهاي چسبناك بودم٠ بچه هاي ديروز اين را خوب يادشان مانده و هميشه بين تعريفهاي آنموقعمان يادم مي آورند٠ دعوايمان كه ميشد حسابي از خجالت هم در مي آمديم و يك دل سير همديگر را ميزديم٠ دختر و پسر هم نداشت٠جنگ جنگ بود و نبايد كم مي آورديم٠ حالا حتي از تعريف كردن اين خاطرات جلوي همسرانمان هيچ ابايي نداريم و پته ي هم را بدجوري روي آب ميريزيم٠ 
ياد دخترعمه افتادم و آخرين باري كه با هم اينجا بوديم، باز هم باورم نشد كه ديگر نيست بس كه خاطره هايش هميشه و به خصوص توي اين شهر زنده تر از هر واقعيتي است٠ ياد بابا كه چقدر جايش خاليست٠ ياد مادربزرگ و ياد همه ي آدمهاي خاطرات اينجا كه يا ديگر نيستند يا دورند٠
حالا كه دارم اينها را مينويسم بعد از دو شب كه اينجا گذرانده ايم صبح مطبوع ديگري شروع شده است، دوتا كلاغ نوك يك درخت كهنسال و بلند غارغار ميكنند، آفتاب مايل ميتابد، ولو شده ام روي سبزي صندلي، همه خوابند، آب استخر هيچ موجي ندارد ، سايه ي سبز درختان سايه انداخته رويش و سنجاقكي بالايش ميرقصد٠گذاشته ام خنكاي صبح تا ميتواند روحم را جلا بدهد٠ سكوت دلچسبي باغ را گرفته، شايد مثل همه وقتهايي كه بعد از رفتن ما تنها ميشد و به آرامش هميشگي اش باز ميگشت

....

کاش در زندگی بعدی نباتی, حیوانی چیزی باشم. اصلن بشوم باد هزار ساله. همان که در وصف شهدای جنگ میخوانند. همان که آن مرد ژاپنی با آن صدای جادویی اش میخواند. باد شوم و بروم به تماشای دنیا. بی مرز و رها.زندگی لطف بفرما و ما را از این شکل انسانی بیرون بیاور وقتی قرار است با ذات انسانی حس کنیم, درک کنیم و رنج بکشیم آن هم در زمینی که درنده ترین موجوداتش کم می آورند پیش حجم سبعیت ما؛ به خودمان, به زمین, به زندگی.

باد ما را خواهد برد. شاید...

 پاییز که به اوایل اکتبر میرسید دلم میگرفت. خنکی هوا و رنگ کم جون شده و نور مایل که  بعد از روزهای داغ و دم کرده ی تابستان و آب تنی کردن ها زیر آتش خورشید, حال آدمی رو بهم میداد که سربالایی رو رفته و حالا رسیده نوک قله و تصمیم داره آرام رآام برگرده پایین. سمفونی سمی ها از روزها قطع میشد و انگار همه ی شالیزارها خالی میشدند از قوباغه ها و صدای غورغور تمام نشدنی شون؛ دیگه بوی برنج توی هوا نمیپیچید و به جاش سنجاقکهایی رو میدیدی که بالای سر باقی مانده ی دشتهای برنج میچرخیدند. آخر هفته ها آسمان پر میشد از دود و بوی چوب سوخته وقتی برنجکاران مزرعه ها را به آتش میکشیدند تا ته مانده ساقه شالیها خاکستر شود روی زمین برای کشت سال بعد. یک پایان غم انگیز برای قصه ی بهار و تابستان هر مزرعه.اگر با دوچرخه تا دانشگاه میرفتم فقط باد همسفرم بود و سکوت و صدای ماشینها و هیاهویی گنگ از دوردستها. زندگی در شکلی خاص انگار دچارکندی میشد و جهان از تکاپو می ایستاد.
این حس کوتاه و گذرا بود تا باز شدن دوباره دانشگاه و سرازیر شدن دانشجوها به همه جای دانشگاه و تا دوباره دسته های دخترها را با دامنهای کوتاه و لباسهای رنگی و چهره های خندان و پسرها را با صورتهایی که سرشار از زندگی بود توی تریا و کتابخانه و محوطه دانشگاه ببینی.
نمیدونم تمام شدن التهاب جام جهانی ست یا آسمان نیمه ابری امروز صبح یا سنگینی جو شرکت که حال این لحظه رو شبیه همان وقتها کرده.

انگار دنیا از تکاپو ایستاده و من نشسته ام به نظاره. از جایی دور. از نوک قله.

برش های کوتاه و بلند از زندگی در شرکت, خانه و لابد اجتماع

با خودم گفتم باید بنویسی قبال از آن که واژه هایت را بیشتر از این گم کنی و باید سعی کنی کمی از شلوغی ذهنت که نتیجه ی به هم ریختن روزهای یک ماه قبلت بود؛ کم کنی.
این بود که قبل از اضافه کردن لیست آیتمهای سفارش جدید به فایل من در آوردی ام صفحه ی ورد را باز کردم. بس که طرف هندی(تامین کننده) شلخته است و بارها نظم همه ی سفارشها و پرداختی ها را به هم زده و چند نفر ساعت کار بیهوده از ما کشیده برای چک کردن و پیگیری؛ این فایل را ساخته ام که البته هنوز امتحانش را پس نداده اما امیدوارم روسفیدم کند. طرف دیگر هندی(مشتری) هم آنچنان بی خیال است که حتی سفارشهایی را که تحویل میگیرد چک نمیکند. البته این دو طرف حسابی هوای هم را دارند لابد چون هم میهن اند(بلا نسبت عین خودمان) و بدبخت این ماجرا از لحظه سفارش گذاری تا وقتی پول به حساب شرکت اصلی برود این ما –من هستیم که جیگرمان در می آید.

در میان نوشتن همین چند خط یک بار مدیر زنگ زد که قیمت حمل بار اسپانیا را دیدی و به این ساپلایر بگو چرا جواب ما را نمیدهد و بلا بلا بلا. بعدش همکارم با یک ظرف زولبیا آمد تو. و اینجا چشمان من بود که برق زد چون بعد از خوردن یک سوپ تایلندی تند به شدت احتیاج به چیزی شیرین مانند زولبیا داشتم!

روزها آمدند و رفتند و مادری که در سفر بود و منی که هر روز یا دیر آمدم یا زود رفتم و هزار کار کردم و به هیچ کدامشان هم سروقت و درست نرسیدم, را با خود برد به خاطره آخر بهار نود و سه. حالا قرار است اما روزهای بهتری باشد وقتی دیگر پسری توی دست و بالت نیست وقت کار کردن. و این چنین بود که در اولین اقدام وقت برای آرایشگاه گرفتم که کمی از این بهم ریختگی در بیاییم و بعد هم از دکتر تا فکری به حال این ریه های بیچاره بکند.
دیگر قرار نیست نگران صبحانه و ناهار و حمام رفتن و ... باشم. دیگر مادری هست که بهتر از من همه ی این کارها را میکند و به سیاق قبل یک پکیج شسته رفته و سیر به نام فرزند تحویلم میدهد.

دوباره ایمیل آمد از آقای خاویر...خدایا این روزهای دوشنبه- اول هفته ی آن طرفی ها را از ما نگیر که مهلت نفس کشیدن نمی ماند.

این وسط گاهی هم باید چشمهایت را ببندی به چیزهایی که روزی چشم بستن بر آنها غیر ممکن می نمود. خودت را مجبور کنی فقط تا نوک دماغت را ببینی. بگذاری دیگران ساده فرض ات کنند و بگذاری بزرگسالی راه خودش را برود و اولویتهایت کار خودشان را بکنند. گاهی هم شاید زیاد بد نیست که بیش از یک آپشن نداشته باشی هر چقدر هم که روزی در جوانی همه ی دنیا صحنه ی زندگی ات بوده باشد.

میروم تا فایلم را آپدیت کنم و حتمن با خودم فکر خواهم کرد که کار بازرگانی را بیشتر از تحقیق و آموزش دوست دارم. و لابد باور هم خواهم کرد.

کمدی لحظه

از آن اتفاقهای مضحک بود که فقط میتوانست برای آدمی مثل من پیش بیاید. (نقل به مضمون از طرف همسر)

دو نفری با راحتی کامل توی بالکن هتل نشسته بودیم و پسر داشت کارتون نگاه میکرد. باد خنکی میوزید و در آن بعد ازظهر دوست داشتنی رو به جنگل میخواستی دنیا همان لحظه متوقف شود و تو لحظه ات را کامل و در آرامش محض زندگی کنی.
از آنجایی که خر درون نمیتواند مدت زیادی بی جفتک انداختن سپری کند, به ناگاه تصمیم گرفت همه ی لذت آن لحظه را فدای خرید کند. 
 هیچ کدام از اهل منزل نخواستند همراه خر درون شوند این بود که من و خرجان به تنهایی سوار خوردرو تازه تحویل گرفته شدیم به امید یک شاپینگ بی نق و نوق. داخل ماشین بعد از 10 ساعت زیر آفتاب ماندن همراه رطوبت شمال تبدیل به سونای متحرک شده بود. 
بعد از چند دقیقه رانندگی مانده بودم که پس چرا کولر خنک نمی کند. همان لحظه وارد میدان شده بودم که خانوم جدید همسر اعلام کرد که آب ماشین زیادی داغ است.( ترجمه به خر درون: اوهوی وایسا!)
کنار زدم و زنگ زدم به همسر. او هم گفت که کاری از دستش بر نمی آید و بهتر است زنگ بزنم به امداد. انجام دادم.
در طول یک ربعی که منتظر آمدن امدادگر بودم دوبار صحنه ی اطرافم مانند صحنه تاتر تغییر کرد. اول یک دو جین ماشین آمدند کنار من و دسته جمعی زیر سایه خنک درخت بساط ناهار پهن کردند و مردها شلوارهای راه راهشان را به سمت خیابان هوا کرده و لم دادند. درست کنار دست  شاگرد.
اما دومی از اولی هم مضحکتر بود. در عرض چند ثانیه 50 تا ماشین همراه بیش از دویست نفر آدم سیاه پوش به صورتی لشکری که فرماندهی اش دست وانت آب رنگی بود که چند تا بلندگوی غول پیکر و یک تاج گل و عکس آقای بداخلاقی  را حمل میکرد با صدای قرآن خوانی مربوط به مرده کشی طرف دیگر ماشینم ایستادند.
زنها از ماشین ریختند بیرون و شروع به هوار زدن کردند. یکی از بلند گوها درست کنار شیشه ام قرار داشت. امکان نداشت امدادگر مرا در آن جمعیت پیدا کند. راننده وانت هر چقدر اصرار کردم زیر بار نرفت کمی ماشینش را جابه جا کند تا من در بیایم. اصرار داشت قرارشان با نعش کش دقیقن همان جاست و الان است که جنازه برسد! 
این وسط یه عده ای هم با دیدن کاپوت بالازده ماشین شور حسینی برشان داشته بود و آمده بودند به کمک.
همه این اتفاقها از سکوت؛ خنکی و آرامش توی بالکن تا گیر کردن وسط جمعیت عزادار از یک طرف و گروه مفرح از طرف دیگر چنان سریع افتاد که فقط میشد قاه قاه خندید.
داخل ماشین نشستم وتا میتوانستم به خر درونم خندیدم.

به احترام ثانیه‌های زندگی

گوشه‌ی پنجاه هزار تومنی از لای دستان مادربزرگ بیرون زده بود. داشت حیاط خانه اش را میشست و به عادت همه سالهای زندگی اش آب پاشی عصرانه باغچه را میکرد.

 وقتی میرسیم, اگر توی حیاط و موقع هوا خوری اش باشد می توانم برق خوشحالی را در نگاهش ببینم. هر وقت مامان گله میکند که چرا برگشتم ایران؟ در جواب میگوید که خدا به داد تنهایی های من رسید که این یکی برگشت و آمد پیش من. خوشحال است که یکی از واحدهایش دست ماست هر چند بیشترش را نباشیم. میگوید وقتی چراغتان را روشن میکنید انگار دلم امن میشود که کسی از خودم نزدیکم است.
سالهای زیادی تنها بوده. بیست و هفت سال است که پدر بزرگ رفته. خاله از هجده سالگی که پزشکی قبول شد رفت دنبال سرنوشت خودش حتی قبلتر از مرگ پدربزرگ. و بعد هم مهاجرت کرد و با ازدواجش با همسر آمریکایی دیگر هیچ وقت برنگشت به این خانه. دایی سال شصت و چهار مهاجرت کرد. او هم قبل از پدربزگ, مادر بزرگ را تنها گذاشت.
مرگ بابا بزرگترین غصه ی زندگی اش است هرچند به قول خودش کم از زندگی نکشیده.
چند روز پیش برایم میگفت که وقتی پسر را تنها میگذاری حواست باشد که غصه نخورد. برایم تعریف کرد که وقتی بچه بوده همیشه شبها یه جوری که بقیه نفهمند توی جا گریه میکرده وقتی مادرش رفته بوده سفر مکه. فکر میکرده دیگر هیچ وقت برنمیگردد. و بعد از مرگ ‍پدرش هم همیشه شبها یواشکی گریه میکرده توی رختخواب.
قصه ها دارد از ناتوانی مادرش در رتق و فتق امور خانه و اینکه چطور با خواهر بزرگترش از همان کودکی مسیول خانه بوده اند. از برادرهایش خیری ندیده و با اینکه همیشه یادش میماند اول خدابیامرزی بگوید اما گله مند است از ناحقی و ظلمی که دو برادر بزرگتر در حق او و دو خواهر دیگرش کردند.
 مهاجرت به تهران و به دنبالش ورشکستگی پدربزگ تلخترین سالهای زندگی اش را رقم زده. آن روزها خانه اش همیشه محل جولان دادن خواهرزاده ها و برادرزاده های خودش و شوهرش بود. همین خانه ای که چهارده سال پیش تبدیل شد به آپارتمان چهار واحدی. آن روزها همه جور اتفاقی می افتاد و همه جور آدمی توی آن خانه سروکله اش پیدا میشد. از دو برادرزاده ی مجاهدش و دستگیری و اعدامشان تا جنگ زدگی خواهر زاده ی دیگر و کوچشان از جنوب و اقامت چند ماهه ی خانوادگی شان توی خانه ی مادر بزرگ. از سرطان گرفتن و روزهای سخت بیمارداری خواهر زاده ای دیگر. یکی دیگر کنکور داشت و دانشجوی خط امام شد و همیشه داد و فریادش سر بقیه هم سن و سالی ها بالا بود برای اثبات حقانیت راهش. آن یکی ها یک گوشه ایروپولی و حکم بازی میکردند.... و منی که همیشه حاضر و ناظر این صحنه ها بودم. کوچک بودم و کسی کاری بهم نداشت و چشم و گوش کنجکاوم را برای ثبت این خاطره ها کسی به حساب نمی آورد.

حالا از آن روزها خیلی گذشته و خیلی سال است که کسی حتی به احوالپرسی هم سراغی از خانه اش نمیگیرد. مانده ایم او و منی که تا آخر عمر خودم یا او دیگر نمیتوانم تنهایش بگذارم.

 پنجاه هزار تومانی را دو دستی میگیرد جلوی سام. عادت دارد وقت هدیه دادن دو دستی تقدیم کند. کارنامه را برای پیدا کردن معدل بیست زیر و رو کرده اما مینالد که من از این برگه ها سردرنیاوردم.  

برش های کوتاه از زندگی در روزهای کاملن معمولی

یک هفته است که پسر مریض است و بچه ی مریض را هم همه ی ما مادرها و کمی هم پدر ها میدانیم که یعنی مختل شدن سیستم های زندگی. به هم ریختن روزمرگی ها و از همه بدتر بی خوابی شبانه که خستگی اش کش پیدا میکند تا روز بعد.

 صبح که آمدم دفتر و به عادت این یک هفته بازهم با تاخیر؛ به لیست ایمیل های تگ نزده و کازیر پر از فایل و کاغذ که نگاه کردم و دسکتاپی که پر شده بود از فایل سرگردان که بهم زبان درازی میکرد و سر رسیدی که هیچ کدام از نوشته هایش تیک نخورده بود را که باز کردم و در ادامه لیست فالو آپ ها هم که باز شد؛ (از بس که باید هزار تا کار بی ربط و با ربط را همزمان انجام دهم در هزار نقطه آن را یادداشت میکنم و باز هم گاهی از دستم در میرود) فکر کردم باید این نصف روز را جان بکنم تا بلکه اینها کمی مرتب بشوند. با تعطیلی فردا و احتساب اینکه تمام کارهای انجام شده از آنطرف مرزها شنبه به دستمان میرسد نمیشد که روی شنبه حساب کنم و میدانستم که بدتر کلی کار دیگر تلنبار میشود روی اینهایی که فعلن روی دستم مانده.
 مدیر زنگ زد که ببیند ایمیلهایش را گرفته ام یا نه که هنوز هیچ اکشنی رویش انجام نشده. گفتم گرفتم و باور بفرمایید دارم به ترتیب الویت انجامشان میدهم.
این وسط باید یادم بماند چه کارهایی در زندگی خودم هست که باید انجام بدهم. هیچ کس از من توقع ندارد که کاری را کش بدهم؛ عجیب است اگر کاری را از من تا هفته ی آینده بخواهند و من تا پایان امروز تمامش نکنم. همین پریروز قرار بود یک فایل پاور پوینت 20 اسلایدی آماده کنم و تا آخر خرداد تحویل بدهم و من همان آخر وقت تمامش کرده بودم.
 دیشب که شاهرخ به پاهای کج کوله ام که روی میز دراز شده بود خندید گفتم باور کن انگار تریلی از رویم رد شده.
 اما وقتهایی هم هست که یک اتفاق ساده ی کوتاه همه خستگی را از یاد آدم میبرد. دیروز بعد از یک شب بیداری و از صبح توی درمانگاه ماندن و آمپول زدن بچه و دنبال مامان برای بلیط رفتن و آمدن به سر کار و ساندویچ ناهار را پشت میز گاز زدن؛ عصر وقتی دیدم پسر برای معلم جدید پیانو بی غلط و بسیار سریع آموخته هایش را مینوازد انگار دنیا یک جا به نامم زده شد. هنوز که هنوز است تعجب میکنم از این همه تحمل و صبر و بزرگی و عشقی که یک موجود در زندگی آدم میتواند ایجاد کند.

 پ.ن: این پست از اولش چیز دیگری در ذهن نویسنده بود و چیز دیگری از آب درآمد.

به یاد آنهایی که خیلی دور شده اند.

داشتم گزارشی آماده میکردم در مورد کایزن برای کلاس ام بی ای. مفاهیم را که می خواندم و کاربردها را؛ فکرم پرواز کرد به سالهای گذشته و دوران دانشگاه. یکی یکی برنامه ها و سیستم هایی که در گروه داشتیم و در کنارش خاطرات آن روزها به یادم آمد. مقایسه کردم آنها را با این مفاهیم. ژاپنی ها این مفاهیم را از کودکی به فرزندانشان یاد میدهند و همه ی آنهایی که من میشناختم حتی با اینکه نمیدانستند معنی کاربردی و مدیریتی آن چیست آن را در کار و زندگی روزمره شان به کار میبردند.
یاد شنبه ها که روز گزارش دادن بود افتادم و جلسه هایی که گاهی زمستانهای سرد زیر کرسی برگزار میکردیم. یاد روزهای طولانی که همه باهم گزارش داشتیم و از هشت صبح کش می آمد تا هشت شب. اولین گزارشی که دادم و هنوز درست بلد نبودم اسلاید درست کنم.  
یاد ایموتو و کان و تاکایی که هم دوره بودیم و آنها بعد از فارغ التحصیلی از مستر رفتند سر کار و به من به عنوان موجود عجیب و غریبی نگاه میکردند که می خواست درسش را ادامه بدهد. به اولین دانشجویم, ایوادا و بعد از آن ایتو. و روز آخر فارغ التحصیلی آنها (یکی کارشناسی یکی ارشد)که رفتیم سایت سی اینگ .
آن روزها گذشت و همه ی آن آدمها در جاهایی بسیار دور از هم قرار دارند و من در جایی دورتر از همه ی آنها. در کنارم فقط پسر و همسرم مانده اند. و آدمهای خیلی نزدیکم و دوستان جدیدم. آدمها برای من همیشه رفتنی بوده اند و با تمام خاطراتی که تا امروز همیشه خوب و به یاد ماندنی بوده است؛ روزی رسیده که دیگر از روزهایم  پاک شده اند.
دلم دارد از کولی گری در می آید و به نظر میرسد تصمیم گرفته آرام و قرار بگیرد و این احتمالن از آثار بودن در آستانه ی چهل سالگی ست.


P.S:
Kaizen means improvement, continuous improvement involving everyone in the organization from top management, to managers then to supervisors, and to workers. In Japan, the concept of Kaizen is so deeply engrained in the minds of both managers and workers that they often do not even realize they are thinking Kaizen as a customer-driven strategy for improvement (2). This philosophy assumes according Imai that ‘’our way of life – be it our working life, our social life or our home life – deserves to be constantly improved’’

روزهای بی طعم با چاشنی دلتنگی

عصبانیت دیروز رفت. بعد از چند ساعت؛ و به جایش دلگیری آمد و ماند. دلتنگی هم کنارش نشست بیخ گلو. حوصله ی کسی را نداشتم و طبق قانون نانوشته ی طبیعت که هر وقت حوصله آدمیزاد را نداری باید همه با تو کار داشته باشند تا شب همه را تحمل کردم با لبخند اضافه.
به پسر کمک کردم سوالات علوم را کامل کند و بعد یکی یکی همه را پرسیدم تا بالاخره یاد گرفت حالتهای مختلف ماده را تعریف کند و اسم همه ی نانها را بگوید. پسری که فقط نان تست میخورد نمیتوانست لواش را به خاطر بسپارد.
خوردن سوبای ژاپنی حال دلتنگی ام را بدتر کرد. برای آن هفت سال جوانیی که نمیدانم حرام شد یا تجربه, دلم گرفت.
برای روزهای داغ و کشدار روبرویم، کلی برنامه و کلاس اضافه تعریف کرده بودم که بی خیال همه اش شدم. حتی فرانسه که این همه خواندنش را دوست دارم. توان ندارم نگران هیچ چیز اضافی در روزمرگیهای زندگی ام باشم. توانم را صرف خیلی چیزها کرده ام و این روزها دیگر نمی توانم تاب بیاورم. باید سعی کنم جلوی افتادن آخرین قطره را بگیرم.
دیشب خواب دختر عمه ای که خیلی هم با هم صمیمی نیستیم و حالا در دو قاره دور از هم دیگر کاری با هم نداریم را دیدم که رفته بودیم دوبی و دنبال دیسکو میگشتیم! و من در خواب هم مانده بودم که چقدر بی ربط است مکانهایی که هستم با آن جاهایی که میخواهم باشم.
عکس بک گراند مانیتور را یک رودخانه انتخاب کرد. مثل لباسهایم هر روز بسته به حالم عکس را عوض میکنم. چنروزی اما یک دختر که موهایش را به باد داده بود مانده بود رویصفحه و من از این همه ایستایی دختر خسته شده بودم. از این که عین خودم برای بهتر شدن حالش هیچ کاری نمیکند. عکس را عوض کردم و حالا بین ایمیل هایم نگاه میکنم به رودخانه ای که انتهایش معلوم نیست و از تجسم پا گذاشتن در آب خنکش کمی دلم هم خنک میشود.
امروز یکشنبه است و خدا را شکر که ما خیلی خارجی هستیم و یکشنبه ها زیاد کاری نداریم. برای اینکه حقوق امروزمان یک وقت برایمان زیاد نباشد به جایش جلسه های بی خودی عصر داریم که همه ی کاربردش گند زدن به برنامه ی کارگاه داستان نویسی است.
مامان تا دو هفته ی دیگر میرود و من میمانم و پسری که نمیدانم چطور سرش را گرم کنم و سر کار هم بیایم. 
به حرفهای ش در مورد کار و اتفاقات بازار و صنعت خودرو گوش میدهم ولی گوش نمی کنم. گاهی آن وسط نظرات کارشناسی هم میدهم و از تعریفهای گذشته اش برای متقاعد کردنش یا تایید دلیل هایش فکت می آورم. مانده ام این همه همسرداری را کی یاد گرفتم.
خرید میکنم. غذا میپزم. رانندگی میکنم. خانه را همیشه مرتب نگه میدارم و سعی میکنم خانوم مهندسی فرهیخته, زنی خانه دار؛ مادری با نهایت توجه و دقت, دختری قدرشناس و همسر خوبی باشم.

طفلک دخترکم که هر روز غمگین تر می شود و دلش لک زده برای دویدن با دامن در باد.


تا ما هستیم آنها که باشند که حرف از تحریم بزنند.

روزهایی مثل امروز را خوب شروع میکنی اما به نیمه نرسیده میبینی دیگر توان نفس کشیدن هم برایت نمانده. اتفاقاتی که خارج از توان توست. که فکر میکنی نتیجه ی همه ی تلاشت بیهودگی ست. باید چیزی را توضیح بدهی و برای اتفاقی متاسف باشی که خنده دارتر و حقیرتر از این است که بخواهی به آن فکر کنی.

فکر میکنی چرا باید بابت چیزی متاسف باشی که خطای تو نیست و جبر روزگاریست که در به وجود آمدنش کمترین نقشی نداری. به خودت می آیی میبینی داری از خودت و روحت مایه میگذاری برای اشتباهی که نامش اشتباه نیست. به این میرسی که چرا جرات کندن را نداری. آدمهایی بالای دستت هستند که همه ی استعدادشان سواستفاده کردن از موقعیتی است که این مملکت خراب شده برایشان پیش آورده. باید پوزش بخواهی چون رعایت دور زدن قوانین را نکردی و آتو دست طرف خارجی دادی.

حالم به هم میخورد وقتی یاد درسهایی که خواندم و زحمتی که کشیدم می افتم و استفاده ای که اجازه میدهم مفت دیگران از آن ببرند. حالا باید نقش بازی کنم برای هزار کمپانی و حتی هویت خودم را انکار کنم و تازه اگر بعد از هزار تا پرونده که هیچ مویی لای درزش نرفته یک سهل انگاری کوچک کردی که نه مبنای تکنیکی دارد نه بیزینسی و فقط برمیگردد به مسخره بودن سیستم رابطه در ایران، باید به تو یادآور بشوند که کار ما حساس است و همه ی هنر ما در دور زدن تحریم ها.
ای تو روح حساسیت کار در ایران که آدمهای بی سواد را همه کاره میکند و آدمی مثل من که نه پارتی داشتم و نه دودوزه بازی بلد هستم باید همه ی گذشته ام را صرف کنم برای رضایت آنهایی که حتی حقت را درست ادا نمیکنند.

کار هم که نکنی افسرده میشوی که چرا تو این مملکت بلبشو که هر گوساله ای سری توی سرها دارد تو مانده ای و یک مدرک و کلی سابقه که قرونی از آن در نمی آید و گره ای از بدبختی هایت نمیگشاید.

روزهای‌م در شرکت یا وقتی از کار حرف میزنم دقیقن از چه می‌گویم.

همکارم اتاق را از وقت ورودش روی سر گذاشته. بهترین دوستش دیشب  زایمان کرده و او بی‌خودی هی ذوق میکند. شاید هم بی دلیل نباشد و از تجسم روزی برای خودش اینهمه شلوغ میکند اما من مطمینم که آن روزهای قبل از مادر شدنم اینطور نبودم. کلن مانند اتفاقی از سری اتفاقات زندگی که با کمی جهل و بیخبری شروع میشود و به جاهای خیلی خوب یا خیلی بد ختم میشود مادر شدنم پیش آمد. در برهه‌ای از زندگی که باید انتخاب می کردم که یا آن موقع بچه دار شوم یا شاید برای همیشه قیدش را بزنم. و من برای اینکه نمیخواستم این اتفاق و این شدن را از دست بدهم انتخاب کردم که مادر بشوم. حالا اینکه بعدن چه تحولات فکری و حسی روی داد موضوع دیگریست اما خود اتفاقش اینطور بود.  و من اصلن از قبل برایش ذوق مرگی خاصی نداشتم.

همکارم میخواهد برود عیادت دوستش و من به او گفتم بی خیال زن زايو شود و این را بداند که هر چقدر هم با او صمیمی است اما الان چشم دیدن بچه‌ی تازه به دنیا آمده را هم ندارد چه برسد به دوست صمیمی و قوم و خویش. همکارم هم بدون اینکه ذره‌ای قانع شده باشد و با اطمینان از اینکه همه چیز را میداند( دیگر وسواسی به دیدن این مدل آدمها ندارم و بدون واکنش و حتی با لبخند از کنارشان رد میشوم) گفت که اینطور نیست و هزار قصه تعریف کرد که چرا این را میگوید. من هم گذاشتم در بی خبری بماند. چه اصراری ست عوض کردن نظر آدمی که این همه به خودش و تجربه ای که نداشته اطمینان دارد و حرف کسی که شرایط مشابه را تجربه کرده نمی پذیرد.

همکارمان همچنان دارد به تمام اقوام دوستش زنگ میزند و به همه با نسبتشان و با بلندترین سر و صدایی که بلد است تبریک میگوید. این وسط پدر بچه بعد از چند دقیقه ای که همکارم با ذوق و بابا- بابا کردن ، بهش تبریک گفت او را نشناخت و او با صدای بسیار پایین که ما نشنویم به او گفت که کیست! وزن و قد و همه ی حالات بچه را به یکی یکی دوستان و خواهر و مادر و خواهر شوهر و... پشت تلفن می گوید. بعد زنگ میزند میپرسد رفیقش الان دقیقن چطور است بعد زنگ میزند به خواهرش و با او چک میکند دوباره زنگ میزند به دوست دیگری و با نگرانی اعلام میکند که دوستشان درد دارد و این چرخه از ساعت ۹ همچنان ادامه دارد.

با این اوصاف بعید میدانم بتوانم کنترلش کنم تا در ساعت کاری به عیادت نرود. خدا خود مدیرعامل را برساند والا کاری از دست من برای کنترل او برنمی آید.
امروزمان با به دنیا آمدن بچه‌ی دو کیلو و شصت گرمی که در حال حاضر توی دستگاه است شروع شد.

پ.ن:همین حالا قرار گذاشت با دوستش ساعت ۳ برود ملاقات! شیرینی هم میخواهد ببرد.

پ. ن۲: همین حالا گفت:" مرض. چقدر این بچه ها جیغ میزنند!" منظورش بچه های مدرسه ی کنار شرکت است!

پدربزرگم را "بابا پدر" صدا میزدم.

مرد چشمانی بی‌رنگ، از آنها که تکلیف رنگشان هیچ وقت معلوم نبوده، چشمانی با همنشینیِ خنده‌ای قدیمی، داشت. 
 چشمان شوخش را صورت بسیار مهربانش، پوست صورتی و براق و موهای پرپشت سفیدش کامل میکرد. فربگی خاص مردان ارمنی داشت و بسیار آراسته و تمیز بود. پیراهن گل‌بهی و شلوار مشکی‌اش زیادی مرتب بود.

 کلید ماشین را از من گرفت و با لبخند گوشه‌ی لبهایش بهم اطمینان داد که تا عصر ماشینم سرحال خواهد شد. از من که خداحافظی کرد حسی را در من بیدار کرد که سالها بود در گذر زمان گم شده بود. حس خوب داشتن پدربزرگ. از آنها که حین ظرف شستن قصه تعریف میکردند. از آنها که روزی دو بار ورزش میکردند و همیشه هیکلی رو فرم داشتند. از آنها که یواشکی سیگار میکشیدند. از آنهایی که بی خودی جوش می آوردند و به راحتی میبخشیدند و فراموش میکردند. دلشان به صافی دل کودک بود. از آنها که مرا روی پای خودشان مینشاندند و موقع حکم بازی کردن با خشونت کنارم میگذاشتند.
همه ی این سالها آنقدر جای  پدرخالی بود که کمتر یاد پدربزرگ و نبودنش می‌افتادم. اما گاهی در دیدار با پیرمردانی دوست داشتنی دلم هوای دختر کوچولوی پدر بزرگ شدن میکند.

تا عصر چند بار زنگ زدم تا ببینم اوضاع چطور است و هر بار با خوشرویی برایم توضیح میداد که ماشین در چه حالیست و الان دارد کدام قسمتش را درست میکند.
عصر سر وقت ماشین را جلوی در شرکت تحویلم داد. با هم سوار شدیم که دور بزنیم. باورم نمیشد بعد از یک سال صداهای اضافی‌اش تمام شده بود. بعد از این همه تعمیرگاه و نمایندگی رفتن، پول خرج کردن و بی نتیجه ماندن.

توی همان ده دقیقه دور زدن برایم از دختر کوچکش که میشناختمش و بانی آشنایی من با پدرش بود گفت و از دو دختر بزرگترش که حالا آمریکا هستند و این یکی هم میرود. دلم خواست خانه‌ی مرد را میدیدم و از همه بیشتر زنش را. دوست داشتم روزی مرا به خوردن گاتا و قهوه‌ای دعوت میکردند و من حس خوب بودن در خانه ای با پدر بزرگ و مادربزرگ را یکبار دیگر تجربه میکردم. از خانومی دخترش گفتم. و اینکه چه خوب شد آنروز برایش از اوضاع خراب ماشینم گفتم که او را به من معرفی کند.پیرمرد داشت از تعمیراتی که کرده میگفت و لیست هزینه‌ها و من بی آنکه درست گوش کنم راضی بودم. حال خودم و ماشینم خوب بود. بهم اطمینان داد که هر وقت کاری داشتم میتوانم بهش زنگ بزنم. به پیچیدن سریعم توی پارکینگ خندید و با کلی تعارف قبول کرد شماره‌ی کارتش را بدهد برای واریز هزینه‌ها.

کارت را که پس دادم و مرد که رفت، من و ماشین با خاطره ی مرد ارمنی و دستان شفاگرش خداحافظی کردیم.

عصبانی ام

وقاحت را تمام کرده است. مهمانم میکند و دروغ میگوید. صورتم را می بوسد و دروغ می گوید. برایم کادو میگیرد و باز دروغ میگوید. قربان صدقه ام میرود و جلوی جمع از محبتش به من میگوید و من باورم نمیشود. نقش بازی کردن را بهتر از هر هنرپیشه ای بلد است. صحنه را تمام عیار چیده است و من اینبار به جای همبازی شدن با او از بیرن صحنه را نگاه می کنم.
از سختیهایم که میگویم به جای کمترین قدمی که بردارد یا ذره‌ای پشتیبانی که وظیفه اش است، و همه برمیگردد به بی تدبیری و بی فکری او، در سرش نقشه ی بعدی را برای خنثی کردن حرفهایم میکشد. مانده ام شیطان بیچاره اسمش چه بد دررفته است. لبخند میزنم و در دلم به این همه دوررویی لعنت میفرستم.
لبخند میزنم و آرزوی صبر میکنم. لبخند میزنم و دلم میخواهد از این فضای مسموم فرار کنم. 


هفت سال خواب و بیداری در سرزمین بادهای هزار ساله (۳)


 بعد بیش از یک ماه فرصت کردم کتابچه‌های گزارش مانندی که از نمایشگاه انرژی و از غرفه ی سانا( سازمان انرژی‌های نو ایران) گرفته‌ام را بخوانم. انرژی باد و خورشید را که میخوانم( چیز دندان‌گیری هم ندارند با کلی غلط تایپی) میرسم به انرژی زمین گرمایی (Geothermal) که پرت میشوم به سالها قبل.
یاد همین کورس در دوره‌ی فوق. از دروس عمومی دانشکده‌ی مهندسی بود. کلاس‌ها هر سه‌شنبه برگزار میشد. صبح. و هر جلسه یا هر چند جلسه استاد عوض می شد. توی سالن بزرگ دانشکده با دانشجوهایی از همه‌ی دپارتمان‌ها. از اون کلاسهایی که توی فیلم‌ها میشه دید. سالن مدل آمفی‌تاتری از بالا به پایین ردیف صندلی‌های محدب چیده شده و استادهایی که روی پرده ی بزرگ اسلایدهایشان را نشان میدادند. فرق داشت با کلاسهایی که فقط مال دپارتمان مکانیک بود. فصل بهار بود و با گرم شدن هوا دامن و شلوارک دخترها بالا‌تر میرفت و پسرهای ژاپنی یخلی‌ و شلخته‌تر میشدند. کلاس را دوست داشتم. مطالبش همه برایم هیجان‌انگیز بود. از چیزهایی حرف میزدند که نشنیده بودم. یا حداقل تا آن موقع برایم نا‌آشنا بود. همه ی پرزنتیشن‌ها زیر نویس انگلیسی هم داشت. من اون وسط‌ها پیش بچه‌های مکانیک مینشستم. کنار کان؛ ایموتو و تاکایی. هر چهار نفر هم دوره بودیم در گروه خودمان. و بقیه هم دوره ای‌های بقیه لب‌ها دور و برمان بودند. هر هفته گزارش داشتیم و من از همه بیشتر گزارش بخش انرژی برف را یادم است. برایم جالب بود که در مناطقی که برف زیاد میبارد( مثل هوکایدو) از برف هم انرژی میگیرند. نمره ی A+ گرفتم از آن درس.
بعد از کلاس وسایلمان را دستمان میگرفتیم و برمیگشتیم به دفتر خودمان. کفشها را جلوی در درمی آوردیم و میرفتیم روی صندلی ها ولو میشدیم. عصر ها دیگر کلاس نداشتیم. وقتی هوا گرمتر شد بعد از ظهرهای سه شنبه استخر دانشگاه جای همیشگی‌ام بود.

کتابچه ها مرا با خود برد به 11 سال پیش به تکه‌ای از بهشت در شرق دور. جایی که بخشی هفت ساله از روحم را تا ابد در آن جا گذاشتم. با همه‌ی دوری‌ها و سختی‌هایش، گاهی مثل امروز دلم برای آنجا بی‌نهایت تنگ می شود. من همیشه برای آدمی که در گذشته بوده‌ام، روزمرگی‌هایی که در زمانش خسته ام میکرده و آدمهای دوروبرم، دلتنگ میشوم.
این موقع سال دانشگاه‌مان یکی از زیباترین جاهای دنیا میشود.