فکر کردن به آینده با صدای بلند- صبح‌های مادرانه

1. به شدت به آینده زندگی‌مون تو ژاپن بی‌اعتمادم. آدمهایی رو میبینم (ایرانی و غیرایرانی) که با کلی سواد و کار خوب باید چیزی حدود بیست سال اینجا زندگی کنند تا شاید دولت ژاپن بهشون اجازه اقامت دایم -نه مهاجرت و نه سیتی‌زنی- بده که بتونند تازه امیدوار بشند به موندن تو اینجا. تا بتونند اجازه خرید خونه داشته باشند. تا بچه‌هاشون با خیال راحت مدرسه‌شون رو ادامه بدند و فکر نکنند بعد از چند سال اینجا مدرسه‌رفتن شاید مجبور به ترکش بشند.
به خودمون که نگاه میکنم میبینم به هیچ وجه نمی‌تونیم این همه سال پادرهوا موندن رو تحمل کنیم. همین حالا بعد از حدود پنج سال اینجا موندن و دست و پنجه نرم کردن با همه اون مشکلاتی که زندگی تو یه کشور خارجی داره و گذروندن یه دوره معلقی و رسیدن به یه وضعیت یه کم ثابت؛ باز هم دایم داریم فکرمیکنم عمرمون رو تلف نکردیم؟ شاید اگه هر جای دیگه زندگی کرده بودیم بعد از این مدت به یه شرایطی با آینده بهتر می‌رسیدیم. مثلن اگه رفته بودیم کانادا شاید بعد از این مدت می‌تونستیم اقامت بگیریم و امیدوار باشیم که می‌تونیم برای آینده برنامه‌ریزی کنیم( به خاطر سیاست مهاجر پذیرشون). اما اینجا اینطور نیست. ما همیشه اینجا مهمانیم. حتی اگه بعد از همون بیست سال هم حالا دیگه یه امتیازهایی بهمون بدند آخرش به چشم خارجی بهمون نگاه میکنند.
یه چیز دیگه هم که هست وقتی به سیستم آموزشی ژاپن دقت میکنم میبینم با همه خوبی هایی که داره اما یه اشکال بزرگ از دید من داره و اون اینه که تمام افراد رو به صورت زنبورهای کارگر تربیت میکنه تا بعدن در خدمت ژاپن باشند. نه اینکه خلاقیت نباشه نه اینکه اینها هم آدم موفق نداشته باشند اما اکثریت آدمها تو هر موقعیتی که قرار می‌گیرند فقط نقش کارگرهای سیستم رو بازی میکنند. میخواد زن خونه‌دار باشه یا مدیر یه شرکت بزرگ؛ همه در خدمت حفظ سیستم هستند. نه اینکه این روش آموزشی بد باشه اما برای من خارجی ِبی رودربایستی ژاپن تا جایی که به من زندگی بهتر بده مهمه و نه بیشتر. عِرق(؟) ملی نسبت بهش ندارم. برای همین همش فکر میکنم آیا این آینده خوبی برای سام هست یا اینکه ترجیح میدم پسرمون تو یه فضایی که بیشتر بهش اجازه رشد فردی میده بزرگ بشه.
همه اینها به اضافه دوری از خونواده که همه ریشه ما هستند نمیذاره فکر کنیم و تصمیم بگیریم که اینجا بمونیم.
باید هر چه زودتر برای آینده‌مون یه فکر اساسی بکنیم چون بعد از چند سال اینجا موندن حتی برگشتن یا مهاجرت دوباره برای هر دومون خیلی سخته و انرژی درگیری با گرفتاریهاش رو نخواهیم داشت.

2. روز شما با چی شروع میشه؟
یادش به خیر من وقتی جوون و جاهل بودم روزم با صدای پرنده ها تو بهار شروع میشد. اما حالا با پوپوی سام شروع میشه. دیگه خودتون ببینید چه صبح های دل انگیزی دارم من.
اینها رو میگم که اونهایی که بعضی وقتها با نوشته های سرشار از احساسات مادرانه‌ام تحریک‌شون کردم که بچه‌دار بشند یه وقت نکنه گول بخورند و بعدن که این چیزها رو دیدند فحش بهم بدند. این روی سکه رو هم ببینید.
بعضی روزها مثل امروز هم التماس میکنم به سام که یکم کمتر ازم آویزون بشه تا من هم بتونم آماده بشم و بیام از خونه بیرون ولی انقدر خودش رو لوس میکنه و انقدر بهم میچسبه که بعد از دو ساعت یه دستی کار کردن آخرش با سردرد و خستگی میام بیرون و روزم رو شروع میکنم.
ولی با همه اینها داشتنش و بودنش چنان آرامشی به آدم میده که حتی وقتی شبها از خواب ناز بیدارم میکنه و مجبورم با یه چشم بسته و یه چشم باز شیرش بدم و پوشکش رو عوض کنم اما نیمتونم جلوی خودم رو بگیرم و گونه ها و دستهای تپلش رو نبوسم.

ارسال یک نظر