از تجربه های تدریس

امروز به فکرم رسید که بیشتر اینجا از کارم یعنی تدریس بنویسم شاید که این تجربه ها به درد کسی خورد.

. من برای کار پاره وقت دانشجویی از طریق شهرداری اینجا تونستم توی دو تا مدرسه کلاس زبان انگلیسی بگیرم. از شانس من یا شناختی که مسیولین بخش آموزشی بعد از چند سال ازم دارند یا هر چی که هست امسال هر دو مدرسه ای که کلاس دارم از بهترین مدرسه های دولتی شهر هستند. چون بخش خصوصی مدرسه های بهتری هم داره-
یکی از اونها به طور تخصصی کار اپرا میکنه. یعنی تمام معلم ها رشته ی اصلیشون موسیقی هست. شاگردهای این مدرسه هر ساله یه اپرا رو برای نمایش عمومی اجرا میکنند. این اجراها با عکسهایی که من ازش دیدم از کنسرتهای ارکستر ملی ما هم باشکوه تربرگزار میشه و سالنی که برای این کار دارند ازتاتر شهر بزرگتر و مجهزتر هست . این مدرسه رو خیلی دوست دارم چون هم معلم هاش خیلی سرحالند و هم شاگردان خوب و سرزنده ای داره که باعث میشه همیشه توی کلاسهاشون بهم خوش بگذره. علاوه بر اون مسیول زبان مدرسه هم خانومی ه هم سن و سال من که دوره ی تخصصی زبان و آموزش کودکان ناتوان ذهنی رو توی آمریکا دیده و همین باعث شده برنامه ی تدریس خوبی رو تنظیم کنه.
اون یکی مدرسه که امروز هم باهاشون کلاس داشتم مدرسه ای ه در منطقه ی مرفه نیشین که بیشتر ساکنین منطقه رو استادهای دانشگاه، وکلا و پزشکان تشکیل میدند. برای همین این منطقه بچه هاش نسبت به خیلی از مدرسه های دیگه آرومتر و درسخون تر هستند و اتفاقن بیشترشون زبان انگلیسی هم بلدند. اما این مدرسه رو زیاد دوست ندارم. چه از کادرش که خیلی خشک و جدی هستند و چه بچه ها که اون روحیه ی سرحال رو ندارند و همیشه ساکت و بی روح اند.
توی تمام مدرسه های دولتی ژاپن- یا حداقل اینهایی که من دیدم- کلاس مخصوص بچه های ناتوان ذهنی هم وجود داره. این بچه ها یه سری از کلاس ها مثل ورزش رو با بقیه هم سنی هاشون دارند که البته یه معلم مخصوص هم همراهیشون میکنه. غذا رو با بقیه میخورند و وقت استراحت و تمیز کردن هم کنار بقیه هستند.- بله اینجا کسی به عنوان فراش و بابای مدرسه و خدمتکار تعریف نشده و هر روز بچه ها و معلم ها خودشون باید کلاسها و بقیه مدرسه رو تمیز کنند. این برنامه معمولن بعد از ساعت ناهار و استراحت و پسش از کلاسهای بعد از ظهر انجام میشه.- بچه های ناتوان برای درسهای مشکلتر مثل ریاضی کلاس مجزا دارند. بعضی از کلاسها هم مثل همین زبان که بیشتر جنبه ی تفریح و بازی داره تمام بچه های ناتوان رو از تمام پایه ها کنار هم جمع میکنند و یک کلاس براشون تشکیل میشه...

بازهم از مدرسه و مهدکودک و سیستم آموزشی ژاپن مینویسم

تصویری دلچسب از من برای روزهایی که به این خوبی نیستند.

یه خل‌خلکی‌*هایی تو زندگی هست که اگه آدمیزاد هزار سالش هم بشه تغییری نمیکنه. حتی اگه مادر بشه خانوم بشه یه آدمهای بزرگی هم روش حساب کنند بازهم ته روحش دختر کوچولویی که از چیزهای کوچکی لذت میبره، باقی میمونه.
به همین حساب خل‌خلبازی‌ها یا عشقهای جاودانه یا شاید جزییات ریز شادی آور باید گذاشت دلبستگی من به دامن‌های پشمی و فاستونی رو. از همین‌هایی که همین حالا پوشیدم و با این یقه اسکی قهوه ای و اون طرح پنج-شش رنگ خاکستری -قهوه ای پارچه‌ی دامنم و یه جوراب شلواری کلفت قهوه‌ای با بوتهای نازنین ساق کوتاهم و شال طوسی پت و پهنی که شونه ها رو میگیره؛ امروز حس میکنم پرنسس پاییزه شدم.
به همین مغروری.

هوا سرده. از اون سرماهایی که فقط مال همین فصل ه. بارونی که اینجا و اونجا رد پای یخ از خودش جا گذاشته. برگهایی که در نهایت رنگ برنگی سالانه‌شون با برق خیسی‌شون دلبری میکنند. آفتابی که هرازگاهی از پشت یه تیکه ابر سر میزنه و میذاره گرماش زیر پوستت رو گرم کنه هرچند که وقتی به پوستت دست میزنی هنوز یخ ه. اونوقت دلت غنج میره از بزرگی خورشید و به این فکر میکنی در کل هستی فقط اون و تعداد کمی از موجودات هستند که فلسفه‌ی وجودی‌شون به این زیبایی و عظمت تعریف شده.
اگر اینجا اومدن هزار خوبی و بدی داشت که اثر خودشون رو گذاشتند اما از بزرگترین موهبت‌هاش بود که من رو با پاییز آشتی داد.
به همین زیبایی.


از روی کاپ قهوه بخار گرم و خوشبویی که بلند میشه خبر از یه خستگی درکردن میده. از اونهایی که برای مدتی- هر چند کوتاه- میگی درسته خیلی چیزها درست سرجاشون نیست و همین حس شادی رو از روزهات گرفته اما میشه برای این لحظه کمرنگتر دیدشون.
به همین سادگی.

دلم برای پسرم تنگ شده. دیروز که تمام روز رو وقت داشتم باهاش باشم، بوییدم‌ش و بوسیدم‌ش هزار بار که ذخیره‌ی امروزم باشه اما همون وقت که صبح ازمیون دوستاش باهام بای بای کرد دلم براش قد یه ذره شد.
دلم برای مرد بزرگ هم تنگ شده. دلم میخواست که اینجا بود تا با هم روی رطوبت خاک و علفهای خیس خورده قدم میزدیم و هزار و یک نقشه برای آینده میکشیدیم.
دلم برای مامان هم تنگ ه. هنوز هم فکر تنها شدن ش نمیذاره همین شادی های کوچیک هم به دل بچسبند.
به همین دلتنگی عاشقانه.


*کلمه‌ای بهتر برای این حس‌ها پیدا نکردم.

یک عاشقانه‌ی بی‌صدا

با این حجم عشقی که یه وقتایی از اندازه ی روح من بزرگتر میشه و با این ذهنی که لحظه‌ای از فکر کردن بهت تو هر حالی که باشم و هر جایی که باشم دست بر نمیداره و با وجود همیشگی شدن دلتنگی‌های روزانه و با همه‌ی وقتهای شادیِ ناب، که کنار تو دارم و اصلن بودنت و داشتنت و دیدن خنده‌هات؛ دلم میخواست کلمات برمی‌گشتند تا می‌تونستم عاشقانه‌ترین‌ها رو برات بنویسم. اما کمی این روزها صدام رو گم کردم. تو به حساب عدم بودن اینهایی که گفتم نذار و همین جوری شاد و دوست‌داشتنی بمون. ممنون.

Emptiness

نه اینکه حس غریبگی فقط توی این خونه باشه؛ روزهایی هم که میگذرند به همین بی کلمه گی و سکوت اینجا ند.
دلم برای جایی، حسی، لحظه هایی یا آدمهایی تنگ ه که نمی دونم چی یا کی یا کجا ند.
لحظه های پر جنب و جوش این روزها بیشتر از اینکه شبیه شنا کردن به سمت ساحلی امن باشه به این میمونه که دست و پا میزنم وسط رویاهایی که حتی نمیدونم رو به کدوم باید برم.
وسط روزهایی که بر حسب اتفاق عین برق و باد میگدرند تنها قسمتی که شور و اشتیاقی نداره، درون من ه که از روح خالی شده.
مرتبط با همه ی این حس ها بیشترین موزیکی که این روزها میچسبه. (ویدیو)



Take me home, country road - John Denver

در حاشیه: میمونم از کار سرنوشت که اگه همین چند تا آدم دوست داشتنی نبودند و این پسرک که روز به روز، بودنش بیشتر انگیزه میشه برای کم نیاوردن, چه میکردم.

4.

مدتی ه عادتی پیدا کردم. به طور مداوم در طول روز به خودم میام و میبینم دارم یه متنی یا یه داستانی یا یه ماجرایی رو برای نوشتن اینجا تو فکرم آماده میکنم. این یعنی، عادت نوشتن هنوز دست از سرم برنداشته (هرچند که نمیخواستم برداده). اما اینکه چرا رقبت نمی کنم بنویسم هزار ویک دلیل داره که مهمترینش خستگی ه بیش از اندازه است درست اون موقعی که وقت نوشتن پیدا میشه.

موقع رانندگی به سمت دانشگاه و گوش دادن به Micheal learns to rock بعد از قرنی که هوسش با این پاییز خوشگلی که شروع شده داشتم به نوشتن از خودشناسی فکر میکردم.
این تیکه قسمتی از همون نوشته های ذهنی ه:
"...روانم رو و ناخودآگاهم رو لایه برداری میکنم. میرسم به اینکه خصلتهایی که بعضن خوب و مثبت به نظر میرسند و گاهی حتی ستایش دیگران رو برمی انگیزه؛ خیلی وقتها همون چیزهایی هستند که باعث دردسرمیشند.
مثلن اینکه من این همه bossy هستم و دوست دارم همه کارها طبق اون چیزی که نظر من ه انجام بشه و اینکه حتی برای درست انجام شدنشون حاضرم هیچ کس کمکم نکنه و خودم اونها رو اونطوری که ایده آلم هستند انجام بدم فقط باعث میشه که همیشه از حجم کاری که باید بکنم یه خستگی بیش از اندازه بهم تحمیل بشه. فکر میکنم به اینکه بد نیست یاد بگیرم که دیگران هم میتونند کارها رو با نظر خودشون انجام بدند و میشه وقتهایی از تفاوتهای جزیی چشم پوشی کرد..."
این حرفها هم مثل خیلی از حرفهای دیگه نصفه -نیمه میمونه تا اینکه صفحه ی اول یاهو رو باز میکنم. چشمم میفته به این لینک و شروع میکنم به محاسبه کردن عدد سرنوشتم. 4. اگر هر چیز دیگه ای میومد نمیتونست تا این حد حق مطلب رو ادا کنه.
اون وقته که بی خیال تجزیه و تحلیل روح و روانم میشم و پورسه ی تغییر رو متوقف میکنم و فکر میکنم که بذار اوضاع همینطور که هست باقی بمونه. تا وقتی از مرتب کردن و پیگیری و نظم کارها اینهمه میشه آرامش گرفت - حتی وقتی کمی به دیگران فشار هم بیاد یا کلی خستگی به همراه داشته باشه- تغییر رویه کار اشتباهی خواهد بود.

در حاشیه:رنگ آفتاب پاییزی از اون نمایشهای طبیعت ه که دیدنش احساس اینکه خوب شد به دنیا اومدم رو درآدم زنده میکنه.
در حاشیه دوم:
هر آهنگی و هر ترانه ای برای شر شدن با یه نفر با یه جمع ه. بعضی هاش هم برای تنهایی گوش دادن ه. برای اینکه فقط مال خودت و اون لحظه و اون حس و حالت باشه.
از اولین باری که این آهنگ رو شنیدم- بیشتر از ده سال پیش- همیشه دوست داشتم وقتی بچه ای داشتم با هم این رو گوش بدیم. تا حالا چند باری برای سام گذاشتم اما علاقه ی چندانی نشون نداده. اینه که هنوز این آهنگ مال خودم و احساس مادرانه ی خیلی نوپای اون موقع هام ه.