مدیر مدرسه

این نوشته سایه من رو باز پرت کرد به سالهای خوش دبیرستان که با اینکه به قول خودش در دیر راهبه ها درس میخوندیم و هزار تا آدم کنترلچی بیرون و درون مدرسه مون بودند اما باز هم دوران سرخوشی جوونی بود.

یادته کتی جان چه ترسی مینداخت تودلمون وقتی پاش رو میذاشت تو حیاط مدرسه؟
یادته چند بار کلاسمون رو تا حد انحلال برد و ما رو زجر کش میکرد برای هر چیزی که بویی از شادی برده بود. یادته چقدر ازمون تعهد میگرفتند بابت یه خنده با صدای بلند یا نشون دادن موهایکه تازه کوتاه کرده مون به همکلاسی هامون یا...؟ یادته چند تا از بچه ها رو از مدرسه اخراج کرد؟ یادته چه بساطی داشتیم موقع هر جشن مذهبی بود؟ یادته تو سرما ما رو از صبح تا ظهر روی سنگهای سرد تو اوج سرمای بهمن مینشوند تا برای دهه فجر شادی زورکی بکنیم؟
اما حتمن یادت هست که چقدر زجرش میدادیم با حرف گوش نکردن هامون و اتحادی که از بچه های اون سنی تو یه کلاس سی و شش نفره بعید بود.

دلم میخواد یه روزی برگردم مدرسه و بهش بگم خانوم یادته با چه حقارت و فریادی بهم میگفتی کسی که ساعتش رو دست راستش بندازه امکان نداره بتونه بره دانشگاه. دلم میخواد برگردم بهش بگم اون همه تعهدی که بابت کمترین نشونه های جوونی ازمون گرفتی من روخوشبخت نکرد باعث دانشگاه رفتن و درس خوندنم هم نشد. باعث دینداری و مذهبی شدنم هم نشد فقط باعث شد یاد بگیرم آدمها هر چی دگم تر وسیاهتر هستند منفورتر میشند.

میدونی کتی جان من باور کردم خانوم منتظری بزرگترین لطف رو در حق من کرد تا عین خودت از هر چی مذهب و تعصب ه روگردون بشم برای همه عمر.
ارسال یک نظر