شیون

یک.
در آستانهِ ورور به 35 سالگیم. شاید در اوج زنانگی.

دو.
امشب جدا از پدر وپسر خوابیدم. شایدچون خودم رو هم به سختی تحمل میکنم. به خودم حق دادم یه شب رو دور از اونها باشم حتی اگه فاصله بشه از اینجا تا دو قدم اونطرفتر.

سه.
بودن پسر این خوبی رو داره که اعتماد به نفسم رو زیاد میکنه. شاید بودنش خوبه که وقتای به پوچی رسیدن دلیلی زنده برای زنده موندن و لبخند زدن و فراموش کردن و فریاد نزدن و نبریدن میده.

چهار.
این اژدهای ماده ی هزار سر که درونم تنوره میکشه شاید هزار سر از هزاران زنی باشه که تکه هاشون رو در من جا گذاشتند. مادر و مادربزرگها. عمه ها و خاله ه. دختران همسایه. زنهای توی قصه ها. جودی ابوت یا آن شرلی. سیمن دوبوار یا خورشید خانوم. یاران مدرسه ای یا دوستان عهد شباب... همه هستند. انگار جبران همه ی این سالهای خاموش بودنشون رو در بیارند و یکباره با هم به حرف اومده باشند.
این وسط صدای دختر کوچولویی که وقتی غمگین میشد به دودی پناه میبرد شنیده نمیشه. اگه قدرتش رو داشته باشم همشون رو خفه می کنم بلکه ناله های ضعیفش واضح بشه.

پنج.
آدمیزاد وقتی مردنش شروع میشه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه. وقتی همه ی تمناش از زندگی بشه روزی رو کمی سبکتر به پایان بردن.

شش.
گاهی یواشکی انگشت میکشم روی زخم سزارین زیر شکمم. خوبی سی- سکشن شدن هم اینه که یه یادگاری تا آخر عمر میذاره روی تنت. در همون حال که میرم تو فکر سووشون- همه ی زیباییهای ناب انگار مال قصه هاست- یادم میاد این مبدا شروع یه زندگی ه. یادم میاره معجزه ای رو که هنوز گاهی باورش نیمیکنم.

هفت.
انگار بگیر بس که حرف ته گلوم مونده بود راه صدام بسته شده بود و گفتنم نمیومد. داره ذره ذره سدش رو میشکنه تا کی بشه که سیل همه ی آبرو و اعتبارم رو نابود کنه و به جاش رهایی بیاره.

هشت.
از درد بی همزبونی با یه موجود مونث که تجربه هاش با کمی پس و پیش عین من باشه مردم.

نه.
حتی نمیدونم تو کدوم مسیر اومده باید تکه هام رو دنبالش بگردم. سرکشی و شجاعتم رو تو کدوم پیچ جاده گم کردم. آرزوهام رو کجا جا گذاشتم. من این دختر ترسویی که حتی جرات شروع یه رابطه رو نداره نمیخوام. اونی رو میخوام که همیشه دورش کلی آدم بود و هیچ راه نرفته ای و هیچ تجربه ی کشف نشده ای دلش رو نمیلرزوند.

ده.
تصور اینکه مامان فقط دو سال از الان من بزرگتر بود و بیوه شد به وحشتم میندازه. چطور از پسش براومد. اصلن براومد یا همه ی این سالها فقط وانمود کرده و به روی خودش نیاورده درد و غمهاش رو.
چرا من همیشه اون وقتی که باید حرف بزنم خفه میشم.

یازده.
کاش آدمی که بعد از این کابوس بیدار میشه روز و روزگار خوبی داشته باشه.

دوازده.
بریدم. چطور هنوز سقوط نکردم معلوم نیست.

سیزده.
ندارد.
ارسال یک نظر