اودیسه

انگار بگیر من رو پرتاب کردند به سرزمین دیگه ای که هیچ سنخیتی با دنیایی که میشناختم و به زندگی درش عادت داشتم نداره. انگار بگیر آدم فضایی ها حمله کردند و من رو بردند به سیاره ی خودشون که از زمینی که میشناختم سالها و فرسنگها دوره. انگار بگیر مردم به زبانی حرف میزنند که تا به حال نشنیده باشم؛ زبانی که کلمه ها و آواهاش غریبه است. انگار بگیر تمام دوستانم؛ تمام فامیلم رو از دست دادم و در فضا و مکانی بدون هیچ آشنایی زندگی میکنم. انگار بگیر تمام روتین‌های زندگیم به هم ریخته. انگار بگیر به خودی که همیشه میشناختم هم شک کنم که کی هستم و اون منی که قبلن بود کی بود.
گاهی که به زندگی شماها نگاه میکنم، همین شماهایی که آدمهایی که میشناختید، دورتون هستند همین شماهایی که وقتی جایی هستید هر چند نو غریبگی نمیکنید، احساس میکنم چقدر اززمینی که با گوشت و خون و روحم بهش تعلق داشتم دور افتادم. نه اینکه اون سرزمین فقط کشوری به اسم ایران باشه و آدمها فقط ایرانیها. هر جایی که کسی باشه و جایی باشه که با اینجا فرق داشته باشه. و غریبتر اینکه دیگه حتی میلی به بازگشت هم ندارم.
خسته شدم از این همه تفاوت.
ارسال یک نظر