یک مادرانه‌ی ساده در دو سال و اندی سالگی

و یه روزی میشه که همه ی پسر بچه‌ها ماشین‌هاشون رو هوا می‌کنند و چرخهاش رو می‌چرخونند و کیف می‌کنند.
و البته بعضی از این پسر بچه‌ها همون روزها پدر و مادرشون رو زیر ضربات شمشیر و اسلحه و مشت و لگد بنا به انیمیشن یا فیلم مورد علاقه‌شون له و لورده می‌کنند.
و همون پسر بچه‌ها یه روزهایی چنان بهت بی‌اعتنا میشند که میمونی وقتی بزرگتر شدند آیا اصلن دیگه سراغی ازت خواهند گرفت یا نه و یه روزهایی هم انقدر مهربون میشند و چنان لوس میکنند خودشون رو که فکر میکنی خوشبخترین مادر دنیایی.
و روزی میرسه که این پسر بچه‌ها میخوان تمام سنگهای دنیا رو پرت کنند توی جوب، دریا یا رودخونه.
و یه روزی هم قصه‌های خیالی تعریف می‌کنند از موجوداتی که چندان برای شما آشنا نیستند.
و یه روزی هم میشه که میخوان همه ی توپهای دنیا رو شوت کنند به ناکجا.
و یه روزی هم میشه که چنان میدوند که اگه دیر بجنبید ردشون رو گم میکنید و اگه بهشون هم برسید از نفس افتادید.
این پسربچه ها یه روزی میشه که کتاب مورد علاقه دارند. لباس مورد علاقه دارند. خوراکی محبوب دارند. کارتون رو خودشون انتخاب میکنند. یه روزی این پسر بچه ها دیگه دارند بزرگ میشند و شما دلتون برای روزهایی که رفته تنگ میشه.
حتی اگه این پسربچه ها موجودات سه کیلویی بودند که یه روزی در ناتوانانه ترین حالت بشری توی بغلتون گذاشته باشن‌شون باز هم این اتفاقات با یه عالمه دیگه میفته که می‌مونید حیرون از اینکه از اون روز فقط دو سال و اندی گذشته.
باز هم حیرون‌تر میشید وقتی هنوز هم همونقدر ته دلتون از دیدن دوباره و دوباره شون قنج میره.

P.S:How about girls?ا
This is the dangerous moment when you are thinking of having a girl this time!ا
ارسال یک نظر