Success is the ability to go from one failure to another with no loss of enthusiasm

1.اگه اینطور باشه که Today's fortune من مثگه- اشاراه به تایتل- پس من در این مدت داون بودن به معنی واقعی یه لوزر حسابی بودم با همه جونی که میکندم و زحمتهایی که میکشیدم!؟

2. هنوز به دو هزار و نه عادت نکردم با اینکه هشتاش رفته. به همین برق و باد بقیه اش هم میره.
چون احساس من هنوز کمی رنگ و بوی موندگی دوهزار و هشت رو داره اینه که با همه ی تاخیر میشه که باز هم آرزوهای خوب بکنم برای همه ی دوستانی که به هر حال این تغییر سال توی زندگیهاشون تاثیر داره. آره این همه حرف زدم که بگم یه عالمه آرزوی خوب یا نه اصلن یه آرزوی خوب برای همه ی اونهایی که من توی این خونه باهاشون آشنا شدم. امیدوارم همگی به اون چیزی که میتونه زندگی تون رو بهتر کنه و شادترتون کنه و واقعن بهش نیاز دارید تا دنیاتون قشنگتر بشه برسید.

3.سال قبل بدترین سال زندگی بود برام با اون همه حجم خستگی و کسالت و افسردگی. امسال برای خودم فقط آرزو میکنم که دیگه خودم رو در هیچ مرحله ای جا نذارم و دیگه هیچ وقت اینهمه به خودم سخت نگیرم.
ببینم معلومه که یه عالمه حرف دارم و زمان نه؟

4.من همیشه جاهلانه فکر میکردم بچه های هشت تا ده ساله رو دوست ندارم و ازشون فراری بودم. حالا میفهمم که بچه ها بهترین سنشون همین دو - سه ساله وقتی دردسرهای کودکی رو پشت سر گذاشتند اما هنوز روحشون کودک ه. وقتی هنوز ناهنجاریهای نوجوانی شروع نشده اما به قد یه نوجوان درک دارند از دنیا و آدمهای اطرافشون.
بی صبرانه منتظر یک عدد سام ده ساله هستم.
تو پرانتز بگم نه اینکه بخوام زود بگذره اما از حالا از فکر داشتن یه پسر این سنی کلی ذوق میکنم.

5.یکی از بامزه ترین و تلخترین اتفاقات در کل دوران وبلاگ نویسیم این بود که نوشتن از این حال و احوال بدی که گذروندم (و هنوز هم کاملن تموم نشده) باعث شد همسرم نگران این بشه که دیگران نکنه تمام این احوالات رو از چشم اون ببینند.
آقا من اول به شما همین جا اعلام میکنم که خیلی زرنگی بی‌اینکه هیچ بروزی بدی اینجا رو میخونی ها! بعد هم بابا من که دستم برای تو و خیلی از آدمهای اینجا روست. همه میدونند که مشکل من یه عالمه کاری ه که خودم سر خودم ریختم مشکل من تنهایی و نداشتن یه دونه دوست صمیمی ه وقتی آدم دوست شدنم. مشکل من با این مملکت بی روح و منظم و پر استرس ه که برای یه کیف مهد بچه بستن هم به آدم دچار تشویش میشه که نکنه یه اشکالی داشته باشه بهش یه چیزی بگن و دنبالش احساس کنی که آخ منکه مال این مملکت نیستم بدونم باید اندازه پلاستیک پوشک بچه چقدر باشه! مشکل من اینه که شش سال و نیم ه دارم جایی زندگی میکنم که قد یه سوزن تعلق خاطر به هیچ چیز و هیچ جاییش ندارم و حتی امید به اینکه بهش تعلق خاطر پیدا کنم هم ندارم. یعنی حتی مهاجر هم نیستم که دلم خوش باشه بعد یه مدت اینجایی میشم. بچه ام به زبونی داره زبون باز میکنه که من هیچ حس و خاطره‌ی کودکانه که هیچ نوجوانانه و بزرگسالانه هم بهش ندارم...
قرار نبود باز شروع کنم.
فقط خواستم بگم این شوهر من ماه ه. قد یه دنیا. بحث میکنیم سر همون چیزهایی که احتمالن هیچ وقت حل نمیشه و هیچ مشکل اساسی درست نمی‌کنه و در ذات هر رابطه‌ای وجود داره. هنوز هم وقتی که دور از روزمرگی‌ها نگاهش میکنم مثل همون روزهای هفت سال پیش توی دلم پروانه می‌لوله.

6.ساعت نشون میده که سه دقیقه از پنج گذشته. به مامان قول دادم که 5 برگردم تا بتونه بعد از سه روز که از اومدنش میگذره و همش خونه بودیم بره بیرون. اینه که بقیه اش باشه تا سر فرصت بنویسم.





13.سال موش.
ارسال یک نظر