یک هفت‌تایی مقدس

1.عین همون روز آخر ؛ دم رفتن از اون خونه ی قدیمی بود حس و حالش وقتی دیشب به هوای هواخوری و چرخی زدن شوشو سر ماشین رو کج کرد به طرف دانشگاه. اومدیم تا دم ساختمون خوابگاه و یاد بهارشش سال پیش کردیم و اولین ماه های هم‌خانگیمون. چه زود گذشت.

2. من در این شهر بزرگ شدم. همه جوره. یه دختر نیمه مجرد- نیمه متاهل اومدم اینجا با تمام امیدم به آینده. به اینجا اومدم تا دنیای دیگه ای رو تجربه کنم و زندگی رو به شکل و شمایل دیگه ای یاد بگیرم. یاد گرفتم. خیلی چیزها. توی این مسیر ازدواج کردم. خونه ی مشترک ساختیم با هم. از بد و خوب روزگار گذشتیم کنار هم. شاید گاهی به اشتباه مقابل هم. سام، هیجان انگیزترین و عجیبترین اتفاق زندگیم، اینجا به دنیا اومد. اون رشد کرد و من بزرگتر شدم. تنهایی رو به شکل غربت اینجا فهمیدم چیه و با هم بودن رو اینجا یاد گرفتم.
این آدمی که حالا داره این کلمه‌ها رو مینویسه نه اینکه هیچ شباهتی نداشته باشه به اون دختری که مثل همه ی مهاجرها اشک هاش رو پشت شیشه های هواپیما پاک کرده؛ اما شده زنی که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد بشه.
این تغییر و این رشد رو دوست دارم و بهش احترام میگذارم. آرزو میکنم که تجربه ی همه ی این سالها زندگی کنار مردم شرقی ترن و شاید به تعابیری مدرن ترین ، سنتی ترین و بی احساس تری، منظم ترین، پر استرس ترین و ... خاکهای جهان کمک سالهای روبروم باشه به وقتش.
.شاید قسمت این بود که همیشه وقتی فرمی، برگه ای برای سام پر میکنیم و اسم این شهر رو برای محل تولدش مینویسیم یاد اینجا وروزهاش بیفتیم.

3.امروز برگه ی درخواست کنسل کردن مهد سام رو از ماه بعد پر کردم. حس عجیبی بود. یاد اولین روزی افتادم که سام سه ماهه رو دادم دست مربی.

4. هنوز هم مطمین نیستم که دارم برای همیشه میرم یا اینکه شاید برگردم و برگردیم هر چند کوتاه باز زمانی رو اینجا باشیم. اما میدونم که این شهر و مردمش برای من تموم شده است.

5.چطور میشه هفت سال خاطره و زندگی رو جمع کرد توی چند تا چمدون و بسته؟

6. دلم برای آرامش، نظم و پاکیزگی، طبیعت زیبا و مردم روستایی، شالیزارها، باغهای خرمالو و همه‌ی زیبایی های اینجا تنگ خواهد شد.

7.یعنی میشه جایی در این دنیا باشه که من- ما اونجا آروم و قرار بگیریم؟






ارسال یک نظر