به مهشید و قیامه و روشنک که بهترینند.

روزی که از نیویورک برمیگشتم به خودم قول دادم باز اینجا بشه محل دوستیها. قول دادم به خودم که گرد و خاکش رو بگیرم و از ایام و خاطره هاش بنویسم. من از این صفحه آدمهایی رو شناختم که با همه ی دوریشون و کم دیدنشون اندازه ی دوستان قدیمی هم صحبتند و مهربون و خواستنی. که صمیمی اند. که میشه بدون توضیح دادن خودت باهاشون رفاقت کنی. که میشه بعد از یه رو خسته کننده باهاشون نشست به دیدن هامون و ده. که میشه باهاشون رفت توی پارک رویاهات و قدم زد. که میشه توی یه اتاق گرم هتل وقتی بچه ها سرشون به بازی گرمه از غذاهای لذیذ گیلکی بگی. که وسط خیابون ببوسیشون و خداحافظی کنی تا کی و کجا دوباره بتونی شانس دیدنشون رو پیدا کنی.
ارسال یک نظر