از جنس خاکستر

1.لابه لای روزهایی که میگذرند میگردم دنبال دلخوشی های کوچیکی که کمی رنگ تلخی ها رو خاکستری کنند. یه فیلم یه حرف یه لبخند روی خوشی میشه همه ی اون چیزی که برای گذروندن یه بیست و چهار ساعت بهش احتیاج دارم

2.با من این همه ایجوریم یا خیلی ها. اینش رو نیمدونم. اما اینو میدونم گاهی بعضی از آدمها هستند( مثل من( که همونجور که برای ادامه حیات به چیزهایی بیشتر از احتیاجات اولیه نیاز دارند و این نیاز هم یه نیاز تخیلی نیست و خیلی واقعی و درست و به حق ه؛ برای احساس خوشبختی هم به چیزهایی بیش از خونه و ماشین و همسر خوب و بچه ی سالم و عاقل و خانواده ی خوب و سالی یه بار سفر و کار و تحصیل و ...احتیاج دارند.

3.گاهی میدونی که بدبخت نیستی اما میدونی که خوشبختی ت هم چیزی از جنس یه حس موندگار شادمانه کم داره.

4.پیداش نمیکنم. نه اون حس رو نه خودم رو نه رضایتمندی رو.

5.نه اینکه هیچ وقت نبوده. اما طول عمر اون لحظه ها گاهی انقدر کم ه که نمیذاره شیرینیش بره بشینه ته روحت و لذتت رو قوام ببخشه.

6و"آدمیزاد تخم حسرت ه هر جا بکارنش آرزو میکنه کاش یه جای دیگه سبز میشد."
ارسال یک نظر