باد ما را خواهد برد. شاید...

 پاییز که به اوایل اکتبر میرسید دلم میگرفت. خنکی هوا و رنگ کم جون شده و نور مایل که  بعد از روزهای داغ و دم کرده ی تابستان و آب تنی کردن ها زیر آتش خورشید, حال آدمی رو بهم میداد که سربالایی رو رفته و حالا رسیده نوک قله و تصمیم داره آرام رآام برگرده پایین. سمفونی سمی ها از روزها قطع میشد و انگار همه ی شالیزارها خالی میشدند از قوباغه ها و صدای غورغور تمام نشدنی شون؛ دیگه بوی برنج توی هوا نمیپیچید و به جاش سنجاقکهایی رو میدیدی که بالای سر باقی مانده ی دشتهای برنج میچرخیدند. آخر هفته ها آسمان پر میشد از دود و بوی چوب سوخته وقتی برنجکاران مزرعه ها را به آتش میکشیدند تا ته مانده ساقه شالیها خاکستر شود روی زمین برای کشت سال بعد. یک پایان غم انگیز برای قصه ی بهار و تابستان هر مزرعه.اگر با دوچرخه تا دانشگاه میرفتم فقط باد همسفرم بود و سکوت و صدای ماشینها و هیاهویی گنگ از دوردستها. زندگی در شکلی خاص انگار دچارکندی میشد و جهان از تکاپو می ایستاد.
این حس کوتاه و گذرا بود تا باز شدن دوباره دانشگاه و سرازیر شدن دانشجوها به همه جای دانشگاه و تا دوباره دسته های دخترها را با دامنهای کوتاه و لباسهای رنگی و چهره های خندان و پسرها را با صورتهایی که سرشار از زندگی بود توی تریا و کتابخانه و محوطه دانشگاه ببینی.
نمیدونم تمام شدن التهاب جام جهانی ست یا آسمان نیمه ابری امروز صبح یا سنگینی جو شرکت که حال این لحظه رو شبیه همان وقتها کرده.

انگار دنیا از تکاپو ایستاده و من نشسته ام به نظاره. از جایی دور. از نوک قله.
ارسال یک نظر