خانوم حنا اول تو قصه‌ی حسن گم شد. بعد من گم شدم. حالا دارم میگردم دنبال تکه‌هام که جا موندند تو همه‌ی این سالها. قصه از اونجا شروع شد که یه روزی مادربزرگ صدام کرد خانوم حنا و ادامه داد تا همین امروز...

ایمیل


سام
خونه‌ی قدیمی



Google Reader



-->




روزهای آخر ما 


با وجود تمام هیجانی که برای دیدن کودکم دارم اما دلم نمیخواد از بدنم جداش کنم. وقتی یادم میاد این همه یکی بودنمون داره تموم میشه دلم میگیره. دوست ندارم که دیگه هیچ وقت اون احساس شیرین رو وقتی تو دلم وول میخوره تجربه نکنم.
اما ازفکر اینکه داره به دنیا میاد لذت میبرم. یه آدم جدید.
حالا باید تمام اون مسیری رو که من و همه آدمها طی کردیم با روش خودش طی کنه. باید تجربه کنه؛ باید زندگی کنه تا هر وقتی که دنیا بهش فرصت میده.
باید عاشق بشه، شکست بخوره، بدی و خوبی ببینه، دوستی و محبت رو تجربه کنه و همینطور غم و تنهایی و بی مهری رو.
باید انتخاب کنه باید جلوی سختی ها بایسته با مشکلات بجنگه و از خوشیها لذت ببره.
باید سرنوشتش رو بسازه.
دلم برای این دوران تنگ میشه مطمینم.
----------
شاید تا به دنیا اومدن نی نی نتونم دیگه بنویسم. فقط هر وقت موقعش شد سعی میکنم بیام و خبر بدم. برای خودخواهی خودم شاید چون به انرژی که از دوستام اینجا میگیرم احتیاج دارم.