بازگشت+ یکم غر

پسره رو گذاشتم پیش مامانی که میتونست الان مشغول جینگولی مستون کردن و آماده شدن برای عروسی دختر عمهه تو اصفهان باشه عوضش ته دنیا داره شیر درست میکنه و پوشک عوض میکنه، و بدون هیچ عذاب وجدانی نشستم یه دل سیر وبلاگ و خبر میخونم.
دلم برای زندگی اجتماعی -مجازی- وبلاگی تنگ شده بود.
راستش الان که نوشتم یکم وجدانم درد گرفت. برم یه زنگی بزنم ببینم اژدهای خفته ما مامانه رو خورد یا نه!

یه سوال. همه آقایون از تنها موندن با بچه نوزاد میترسند و دست و پاشون رو گم میکنند یا فقط شوشوی منه که این وحشت رو داره دست به پوشک بزنه یا اگه بچه گریه کنه دست و پاشو گم میکنه ؟
چند روز پیش با شوشو رفتیم یه مال که خرید کنیم ازش خواستم یکم سام رو نگه داره تا من برم یه دوری بزنم. وقتی برگشتم دیدم رنگ از روش پریده و عصبانی بود که چرا انقدر دیر کردم. بهش میگم شوشو بالاخره شاید مجبور بشی یه وقتایی باهاش تنها باشی . میگه نه تو مکان عمومی. اما من میدونم اگه تو خونه هم بود همین قدر دستپاچه میشد.
آقایون محترم لطفن قبلن فکر اینجاهاش رو هم بکنید و بعد برای ازدواج و احتمالن بچه دار شدن اقدام کنید!بچه داری که فقط بابایی قربونت برم نیست که آخه.
----------
این نوشته نارنج شاهکاره.
ارسال یک نظر