هشتاد و دو

چند روز پیش تو تلویزیون اینجا نشون میداد یه پیرزن هشتاد و دو ساله که یه عده رو برای غواصی و صید یه جور خوراک دریایی هدایت میکرد و چقدر سرزنده و شاد به نظر میومد و از تجربه هاش از سن شونزده سالگی که غواصی رو شروع کرده بود تعریف میکرد برای گروه...

دیروز هم یه برنامه تلویزیونی که مسابقه کارا اوکه هست یه پیرمرد ژاپنی هشتاد و دوساله رو نشون داد که تیپ جین پوشیده بود و اومده بود مسابقه و تعریف میکرد از اینکه شصت ساله جین میپوشه...

من هم هر دوباربه این فکر میکردم چه تفاوتی هست بین هشتاد و دوساله بودن تو کشور من و اینجا.
از اینکه آخر عمرم مثل خیلی از سالخورده های ایرانی منتظر مرگ باشم و بیشترین خوشی زندگیم بشه دیدار بچه یا نوه ای ازم بدم میاد.
من دلم میخواد تا آخر عمرم رو زندگی کنم عین همین ژاپنی های زنده دل.

دلم به حال همه اون مامان بزرگ و بابابزرگهای مهربون و تنها که گوشه یه خونه قدیمی موندن، میسوزه که باید چشم به راه باشن که مرگ زودتر سرو کله اش پیدا میشه یا کسی که یادش اومده روزی تو اون خونه هم زندگی با همه بدی و خوبی هاش جریان داشته.
ارسال یک نظر