تا همیشه یادم نمیره که...

شده از نو عاشق همون آدم قدیمی بشید.

چند شب پیش به همه خاطرات اولین روزهامون فکر کردم. باز همون حس گرم رو داشتم و همون پروانه ای که غربیها میگن تو دلم وول خورد.

بعد از چهار سال زندگی و پنج سال آشنایی هنوز مزه اولین بوسه رو میدی. اونروز فهمیدم متوقف شدن زمان یعنی چی.
هنوز جای اولین بوسه ات رو روی پیشونیم دم در خونه مون قبل از اینکه بیایی تو برای مهمونی ظهر جمعه، حس میکنم. اونروز فهمیدم که نمیخواهی بهم آسیب بزنی و اول از همه دوستم هستی.
هنوز یادم نرفته اون لحظه رو تو شب وقتی داشتیم تو خیابون ولی عصر قدم میزدیم و تو اولین اعتراف آشناییمون رو برام کردی و بعدش دستم رو گرفتی و گفتی تا حالا حس میکردم واقعی نیستم حالا میتونم خودم باشم و دستت رو بگیرم. اون روز فهمیدم چقدر شرافتمندی.
هنوز یادم نرفته و حس میکنم همه اون هیجان جمعه صبح ها برای رفتن به کوه و خوردن صبحانه دونفریمون رو. اون روزها فهمیدم چقدر فان هامون به هم شبیه ه. کوه، غذا، هوای تازه، کمی هیجان.
هنوز هیچی یادم نرفته و هیچ وقت هم یادم نمیره که زندگی با تو شادترین و هیجان انگیز ترین و آرامش بخش ترین اتفاق زندگی من بوده.
به سام که نگاه میکنم دلم از عشق هر دوتون پر میشه.
اینا رو نوشتم که بگم چهارتایی شدیم ها.

و این هدیه وبلاگی با یک دنیا عشق به مناسبت شروع پنجمین سال زندگی...

ارسال یک نظر