خودِ خودِ زندگی

زنده ام و سرحال. گرچه بی خوابی و خستگی اذیت کنه اما گذروندن لحظه ها با پدر و پسری که حالا همه خونواده و هموطن و دوست و رفیق منند تو این شهر غریبه، وسط آدمهایی که هنوز هم نمیشناسمشون، شده لذت بخشترین زمانهای زندگیم.

در حاشیه: بعد از قرنی عین خانوم و آقاها و بعد از کلی کلنجار رفتن با دلمون، سام رو گذاشتیم مهد و رفتیم سینما فیلم The departed و هی چیپس و شکلات خوردیم و کیف کردیم.


ارسال یک نظر