خونه

ایرانم.

بودن کنار خونواده، گپ زدن با آدمهای کوچه و خیابون به زبونی که با یه کلمه میتونی همه منظورت رو برسونی، حرف زدن با دوست و فامیل از هر دری، قدم زدن تو خیابون شریعتی، وول خوردن تو شهر کتاب، خوردن غذاهای خوشمزه ایرانی، قرارهای دوستانه، نگاه کردن به عظمت و زیبایی کوههای تهران و... خوشی این روزهای من ه.
دیدن ژرفای نازنین و خونگرم در آخرین ساعتهای سفرش و انتظار دیدن بقیه دوستان هم میتونه کلی باعث خوشتر شدن حال آدم باشه.
اصفهان دوست داشتنی و خونواده دوست داشتنی تر پدری رو هم آخر این هفته میبینم که خودش سوای همه خوشی هاست.
شمال و جاده اش که حتی اگه وسط جنگل هم زندگی کنی باز هم همیشه جذابه رو هم میبینم تا سفرم بی هیچی کم و کاستی تموم بشه.

باباییِ سام، اما دلمون همه جا پیش توست و دلتنگتیم همسفر همیشگی...
ارسال یک نظر