خوشبختی‌های من

1. در حین رفت و آمدهای همیشگی میخکوب تلویزیون شدم و برای بار صدم نشستم awakenings رو دیدم.
یه جایی آخرای فیلم مادر میگه وقتی پسرم سالم به دنیا اومد از خودم نپرسیدم چرا انقدر فرزند خوبی دارم اما وقتی این اتفاق افتاد همش دنبال این جواب بودم که چرا باید اینطور بشه( نقل به مضمون).
مسیله همینه که خیلی از ماها وقتی زندگی بهمون لذتی میده نمی‌پرسیم چرا اما وقتی ازمون گرفته میشه فکر میکنیم چرا این اتفاق افتاد.
نمیخوام در مورد شاکر بودن بالای منبر برم فقط خواستم به خودم بگم باید بیشتر حواسم به خوشی‌هام باشه.

2. دوست عزیزم برات نوشتم. رفته بودیم پارک و من یادت کردم.
وقتی سام و باباش رفتند که قدم بزنند دراز کشیدم روی زیرانداز، روی چمنها و نگاهم افتاد به مادر و پدرهایی که با بچه‌هاشون با سر و صدا بازی میکردند. نگاهم افتاد به دختر و پسر و زن و مردی که سگهاشون رو میگردوندند. نگاهم افتاد به همه اون همه شادیِ بی غل و غش و آزادی و رنگ.
یادت کردم.
میدونی من رویاپرداز خوبی هستم. همه زندگیم یاد گرفتم وقتی حسرت چیزی رو دارم بسپرمش به قوه تخیلم و از تصویرش لذت ببرم.
فکر کردم ایران م. تو هم کنارمی با یه تی شرت صورتی. کنار هم دراز کشیدیم و داریم دو تا عقابی که تو آسمون دنبال شکار بودند رو نگاه میکنیم و گپ میزنیم.
از ته دل حسودیم شد به همه این ژاپنی‌ها و همه مردمی که سرزمین‌شون براشون بهترین جای زندگی ه.
خیلی وقته دیگه مقایسه نمیکنم. دیگه نمیگم چرا اینجوری شد. سعی میکنم تصور کنم ایرانی رو که شبیه اون چیزی هست که میخوام باشه.

3. با داشتن همراه مهربون و شوخ با داشتن یه پسر خوش اخلاق و سالم؛ با داشتن مادر و برادری که همه پشتوانه زندگیم هستند؛ با داشتن دوستان مهربون و یه خانواده بزرگ و شلوغ خوب و با داشتن هزار تا خوبی زندگی من خوشبختم حتی اگه...

ارسال یک نظر