...

1.از وقتی دارم تمرین ایده آلیست نبودن میکنم و یه جورایی بیشتر از قبل هم دارم سعی میکنم برام مهم نباشه دیگران چطور قضاوتم میکنند، زندگی به طرز معجزه آسایی بهتر شده.

2. قایم موشک بازی، دالی بازی با چاشنی سورپریز کردن، ماشین بازی، داستان سرایی، نمایش انواع تاترهای عروسکی، رد شدن از زیر هر چیزی به جای تونلی که توی مهد هست علاوه بر کتابخونی و داغون کردن وسایل با هر چیزی که خوش دست باشه، و کلی جانگولرهای دیگه، مشغولیت های این روزهای ما سه نفره.
چند روز پیش شوشو(!) میگفت میخوام سام بزرگتر شه بعد ببرمش پارک و توپ بازی و استخر. بهش گفتم باید از همین حالا بازی کردن رو باهاش شروع کنی. در همین راستا قرار شد هر دو عقل‌های نازنین‌مون رو روزهای تعطیل بذاریم تو کمد و بیفتیم به هر کار خنده داری که به فکرمون میرسه.
پسرک خیلی خیلی شادتره و دیگه اصلن جیغ نمیزنه و همش هم از سر و کولمون بالا میره و تف و گاز محبت آمیز میده در جواب این اقدام شجاعانه ما.

3.اینکه یکی ازکانالهای کابلی ما تصمیم داره به مناسبت جشنواره کن هر روز یه فیلم برنده نخل طلا نشون بده خیلی خیلی جای خوشبختی داره اما نه وقتی ساعت پخش فیلمها به کار و زندگی تو نمیخوره!
اونوقت هست که بیشتر احساس سوزش میکنی تا هیجان.

4.امروز جوجه پرستوها برای اولین بار پرواز کردند. سام که محو تماشای رقص دسته جمعی شون زیر سقف پارکینگ بود.

5.اول یه پست نوشتم گفتم میخوام اینجا یه جایزه بذارم. جریانش هم این بود که هر کسی ده تا فیلم یا ده تا کتاب خوب( نه مدل رومانتیکی خرکی نه مدل روشنفکری اغراق آمیز) بهم معرفی کنه که من هفت تاش رو ندیده و نخونده باشم بهش یه جایزه بدم.
بعدش ترسیدم. دیدیم با این خیل خواننده های فرهیخته اینجا یه دفعه باید زندگیم رو بفروشم جایزه بخرم.
ولی حالا باز هم اگه کسی خواست تو لیست درست کردن کمک کنه میشه یه فکری به حال جایزه اش بکنم.

6. یه دوست رومانیایی داریم که الان چند سالی هست میشناسیمش. این دوستمون همیشه شوهر ژاپنیش رو از ما مخفی میکرد و همیشه هم گله مند بود از ژاپنی ها که چرا همه وقتی میبینندش ازش میپرسند چطور با شوهرش آشنا شده!
تا اینکه شنبه ای به طور کاملن تصادفی رفتیم یه رستورانی که دفعه دوممون بود ویه جورایی پرت هم هست.
درست کنار میز ما این ال.. خانوم و شوهرش نشسته بودند.
شوشو که خب عادت داره همیشه در بدو ورود به هر مکانی دستشویی ش رو کشف کنه نبود و من تنها رفتم سر میز.
قیافه ال.. دیدنی شد وقتی من رو دید. در کسری از دقیقه ( یعنی قبل از اینکه شوهر ما از اکتشافاتشون برگردند) غذاشون رو تموم کردند و رفتند.
البته بنده هم فهمیدم دلیلش چی بود که نمیخواست حرفی بزنه.
اما حرفم اینه که مگه ما خودمون با تمام جوانب و شرایط زندگی مون همسرمون رو انتخاب نمیکنیم؟ این که خیلی زشته بخواهیم همش از دیگران قایمش کنیم حالا هر جور که باشه.

7. جمعه هفته پیش یه پیرمردی که بدون هیچ حق‌خوری جلوش پیچیده بودم تا دم در دانشگاه دنبالم اومد که تا جایی وایسادم بیاد یقه ام رو بگیره اما دم در دانشگاه که راهش ندادند آی کنف شد آی کنف شد. من هم آی حال کردم وقتی گیر کرده بود و یه قطار ماشین پشت ش نگاهش میکردند.

8. از دیدن و خوندن خبرهای وطنی چیزی شبیه رعشه بهم دست میده. میدونم زندگی عادی مردم به این وحشتناکی هم نیست یا شاید هست و دیگه پوستی به کلفتی کرگدن پیدا کردند.
شاید دیگه هیچ وقت نتونم برگردم حتی اگه سرگردون دنیا بشم.
حیف که دیگه "خانه، خانه نیست."

9. از مادران محترم ساکن مرکز کسی میتونه من رو راهنمایی کنه بهترین فروشگاه برای خرید کتابهای تربیتی کودک کجاست؟
ثواب داره این مامان مون رو آواره شهر نکینم بفرستیمش سر جاش کتابها رو بخره.

10. این دفعه هر کار میکنم یکم طنز بشه نمیشه. برای همین کمتر مینویسم.

11.عکس هم ندارم که بذارم.

12.میخوام هر جور شده به بند محبوبم برسم.

13! "م.ج" این یکی از فامیلهاست که جدی فکر کنم جزو معدود آدمهایی هست که هیچ جوره نمیتونم باهاش هیچ مراوده‌ای داشته باشم.
از اون آدمهایی که تمام فکرشون وقتی کنارت هستند اینه که ازت یه سوتی بگیرند و به موقع به روت بیارند یا اینکه همش در حال متلک انداختن هستند. از مشخصات خوب دیگه اشون هم اینه که بچه هاشون تاج سر همه هستند و باید به همه جا سرک بکشند و اگه خونه رو با صاحبخونه یکجا آتیش بزنند باز چون بچه های این بشرند همه باید بگند به‌به.
شماها هم از این موجودات تو دست و بال‌تون دارید؟

ارسال یک نظر