10.

از همون روزی که گفتم روزمرگیم رو در سه بخش(که روتین روزهام هم به همین سه بخش تقسیم میشه) بنویسم با یه سرماخوردگی سام کل برنامه هام ریخت به هم. فعلن هم چند روزه که دانشگاه رو بوسیدم گذاشتم کنار و دارم از لحظه هام با پسرک کیف میکنم.

دیروز میخواستم بیام یه متن پر احساس از ده ماه مادر شدنم بنویسم که البته نرسیدم. حالا هم به جای نوشتن اون متن میخوام از دو نهادی که امر خطیر بچه داری رو در سختترین مواقع به طرز معجزه آسایی برام آسون کردند یاد کنم.
اول سرکار خانوم Fergie که امیدوارم خدا طول عمر با عزت به خودش و hump هاش بده که هر وقت من مستاصل میشم مثل یه فرشته به دادم میرسه. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدها.
سام میخکوب میشه وقتی براش این دو تا ویدیو رو میذارم و به طرز عجیبی بعد از ششصد بار نگاه کردن کاملن آروم میشه. البته اگه بیست و چهار ساعت هم براش پخش کنم جم نمیخوره اما به اعصاب خودم و باباش و چشمهای خودش رحم میکنم.
بعضی وقتها شبها که میخوابم تا صبح صدای "مای هامپز" و "گرلز آر دلیشس" تو مغزم رژه میرند.

و نهاد دوممهد کودک کیوماچی که اگه این یکی نبود من نمیدونم دست تنها و بدون هیچ تجربه ای چطوری میخواستم از پس این کار بربیام.
ارسال یک نظر