آرامش

به نظرم آدمها یاد میگیرند وقتی دچار گیرهای زندگی میشه بتونند خودشون رو به روشهای مختلف به آرامش برسونند.
اینکه هر کس از چه راه و وسیله ای برای آرامش فکری استفاده میکنه برمیگرده به تمام عوامل محیطی و تربیتی.

من وقتی دچار مشکل میشم یا اتفاق بدی میفته یا یه جای زندگیم گیر پیدا میکنه هیچ خدا و پیغمبری یعنی هیچ مذهبی به دادم نمیرسه. یعنی نمیتونم بشینم فکر کنم خب حتمن مصلحت بوده. اصلن این جمله رو نمیفهمم. نمیتونم فکر کنم قسمت بوده یا آزمایش الهی یا هیچ بهونه ای که رنگ و بوی اینجور چیزها رو داشته باشه آرومم که نمیکنه هیچ بدتر دیوانه میشم و احساس میکنم دارم سر خودم رو کلاه میذارم و رفع تکلیف میکنم از خودم و نقش خودم و البته نقش شرایطی که کار رو به مشکل رسونده. البته من هم مثل بیشتر مردم ایران که به هر حال تو خونه و جامعه تحت تاثیر هستند قبلن اینطور نبودم اما هر چی سنم بالاتر رفته به این نتیجه رسیدم که این حرفها فقط جلوی حرکتم رو برای بهتر کردن اوضاع میگیره.

یه راه دیگه هم که شاید برای خیلی ها جوابگو باشه سرگرم کردن خودشونه. من اگه سعی کنم خودم رو سرگرم کنم هم جواب نمیده یعنی موزیک و ورزش و فیلم و کتاب و ...، اینجور مواقع به دردم نمیخوره چون بیشتر وقتی شاد یا فارغ هستم برام سرگرم کننده است.

تنها راهی که بهم کمک صددرصد میکنه تا بتونه به اون آرامش فکری برسم اینه که بشینم و با خودم صادقانه قضیه رو تحلیل کنم. یعنی باید فکر کنم چی شد که کارم گره خورد چقدر خودم مقصر بودم چقدر اشتباه کردم چقدر شرایط و دیگران تاثیر گذاشتندو اصلن میتونستم راه دیگه ای رو برم یا نه. چه چیزهایی باعث شد من تصمیمی بگیرم که آخرش درست در نیاد یا مثلن چرا با وجود اینکه میدونستم شاید بعدن پشیمون بشم و راه دیگه ای هم داشتم باز هم ترجیح دادم این انتخاب رو بکنم.
وقتی اینجوری قضیه رو برای خودم تجزیه تحلیلی میکنم و یه جورایی مسیله رو شفافش میکنم اونوقت هست که فکرم و روحم به آرامش کامل میرسه.
با این روش حتی میدونم قدم بعدی م چی باید باشه.

در حاشیه: برای همین هست که نمیتونم مرگ پدرم رو که مقصر صددرصدش یه سری از پزشکان ایران بودند درک کنم. و نمیتونم قبول کنم شرایطی رو که به خاطر سهل انگاری اونها باید بعد از اون تحمل می‌کردیم.
البته این شامل مرگ همه نمیشه که مرگ رو کلن جزیی از پروسه زندگی میدونم اما مرگ در اثر سهل انگاری چیزی نیست که بشه با هیچ دلیلی و توجیهی قبولش کرد.
شاید روزی ازش نوشتم.
ارسال یک نظر