...

1.عروس و داماد رفتند سر خونه و زندگی شون شاید همین روزها ختنه سرون(؟) پسرشون هم ما رو دعوت کنند اون وقت این خانوم حنای ما همینجوری رو کارت عروسیشون گیر کرد. خوبیت نداره والا ما که یه زمانی هر روز سر ساعت پست مینوشتیم کلی هم تو درفت میذاشتیم برای روزهایی که وقت نوشتن نداریم حالا اینجوری صم بکم بشیم.

2.کلی ذوق مرگیده میشم وقتی یکی تیتر میزنه روزمره به سبک خانوم حنا.
میدونم من اولی نبودم که شماره ای نوشتم (مثلن زیتون یا سر هرمس مارانا- که هم از من خیلی قدیمی ترند و تیپ نوشته‌هاشون فرق میکنه و من ازشون ایده گرفتم) خیلی زودتر این کار رو کردند. اما شاید این مدلی نوشتن( از روزمره های شاید کم اهمیت اما خوندنی) اولین بار بوده و حتمن چیز خوبی بوده که بقیه هم شروع کردند.
خلاصه که ذوق میکنم فراوون...

3.دارم متلاشی میشم از فکر و خستگی. اگه امید به تعطیلات تابستونی نداشتم همین روزها بود که یا سر از دیوونه خونه در میاورم یا مرده سوزی های ژاپن!

4. وسط همه کارهایی که می‌کنم و نمی‌کنم، دارم سریال مدار صفر درجه رو میبینم. بعد از مدتها یه کاری از این تلویزیون ایران دیدم که شاید پنجاه درصد برام قابل قبول باشه.
اصولن توقعم از سریال تلویزیونی بعد از فرندز خیلی بالا رفته. نگید این دو تا که با هم فرق داره که خودم میدونم. حرفم اینه که اون حس ارضا شدن رو باید از دیدن یه فیلم یا سریال یا خوندن یه کتاب یا گوش کردن به یه موسیقی داشته باشی که خب برای بعضی ها راحت به دست میاد برای بعضی ها هم سخت.

5.من هم عین خیلی‌ها رویای نویسنده شدن دارم.

6.انقدر طرفداران هری پاتر شلوغ بازی کردند که اگه این دفعه برم ایران کل کتابهاش رو میخرم و به جای کار کردن رو تز دکترا که انگار قرار نیست بگیرم میشینم هری پاتر میخونم.
خوشتون میاد دختر مردم رو از راه به در می‌کنید؟

7. دارم به انجام یه کار هیجان انگیز برای تولد اینجا فکر می کنم. از پیشنهادهای سازنده شما ممنون میشم.

8.عین بچه‌ها هر دومون از دیدن اون باکس‌های شیشه‌ای پراز پاستیل و آدامس و آب نبات انقدر ذوق کردیم که حواسمون به کل از بچه‌مون پرت شد و یادمون رفت اصلن به خاطر خریدن کفش رفتیم تو مغازه.
هی میگم شوشو جان حواست به وزن کیسه ات هم باشه که داری پر میکنی میگه من یه عمر دنبال این باکس ها بودم حالا می خوای به همین راحتی ولش کنم.
دیدن کیسه ای که دو تا پاستیل و یه دونه آدامس تهش مونده بود روی کابینت آشپزخونه یادم آورد که چقدر رویاهای کودکی ساده و سهل الوصول و از یاد رفتنی اند.

9.پارسال مصادف با دیروز روزی بود که باید نی نی کوچولو به دنیا میومد.
هر روزی که از تاریخ تعیین شده می گذشت من دیوانه تر میشدم و شرایط غیر قابل تحمل تر. حالا که به پارسال نگاه میکنم فکر میکنم چرا این همه عجله داشتم برای جدا شدن از تمامیت زن بودنم.
به چشم به هم زدنی گذشت همه اون نه ماه و حالا به چشم به هم زدنی پسرک داره یه ساله میشه. به چشم به هم زدنی همه عمر هم میگذره.

10.هنوز هم تارهایی که من رو به ایران وصل میکنه قوی تر و محکم تر از هر طنابی ه.
با اینکه نه دیگه دغدغه ام ه نه برام مهم ه میرم این مصاحبه جنجالی رو که همه جا حرفش هست دانلود میکنم و میذارم سر فرصت نگاهش کنم.

11. "من یه چیزی میخوام که نمیدونم چیه." این جمله ای بوده که به کرات تو بچگی از من شنیده میشده و از اونجایی که بسیار بچه بد اخلاقی بودم پدر همه رو با این جمله در آورده بودم.
حالا هم دچار همون حس و حالم. و عجیب دلم می خواد بگم...

12.یعنی دارم یه بند چرت میگم که به 13 برسم.

13.همین موجودی که الان در من رخنه کرده و همین حس و حالی که الان دارم.
ارسال یک نظر