...

1. ممنون از همه کامنتهای پست قبل. گاهی وقتی زیاد بهم محبت میشه احساس غرور خوبی میکنم که حتمن آدم خوبی هستم که این همه مهربونی می بینم. دلتون همیشه شاد.

2. خوش میگذره در کنار مامان و دادار( مخفف دایی نادر اختراع سام) بودن. شبها تو بالکن چاق کردن قلیونی که هدیه برادره است و ما اصلن یه سال ه باز هم نکرده بودیم و کنار بساط شام و خوارکی های رنگ و وارنگ نشستن و بی فکر به بیدار شدن صبح فردا شب‌بیداری کردن و گپ زدن و خوردن و نوشیدن، از اون تفریحاتی هست که خیلی وقته فراموشش کرده بودم.

3.چقدر خوبه کسی از پوست وگوشتت رو کنارت داشته باشی.
چی این رابطه خواهر و برادری داره که این همه دلگرمت میکنه و انقدر بهت احساس ریشه قوی و محکم داشتن میده. انگار پشتت به کوه باشه.

4. هرچی بیشتر حرف می‌زنیم بیشتر از برگشتن به ایران می‌ترسم و این گزینه برام کمرنگ تر میشه.
شاید باید از الان رنگ دلتنگی‌هام رو عوض کنیم و دیگه به روزی که بخوام بیام امیدی نداشته باشیم و به جاش به ساختن فردای بهتری تو هرجایی غیر از این خاک دوست‌داشتنی اما بی‌بنیاد فکر کنیم.
ما که کودکی و جوونی‌مون و بهترین سالهای عمرمون به درگیریها و مشکلات احمقانه‌ای که دیگرانی برامون نقش زدند گذشت، بذار پسرمون خونه امن و راحت‌تری داشته باشه. همون فکری که همه ایرانی های خارج از وطنی که تا حالا دیدم می‌کردند و من همیشه مونده بودم پس تکلیف خاک و ریشه چی میشه اما شاید باید ریشه‌های تازه درست کرد.

5.شنبه که بیاد و بره من آزاد میشم از این ترم و اون وقت تعطیلات واقعی شروع میشه. با توجه به حضور برادره و راحتی خیال از بودن سام با مامان به قول معروف میخوایم بترکونیم!

6. یه سری لینک دوستان رو میخوام بذارم اما وقت نمیشه. در اولین فرصت...

7.بین همه نوستالژی‌ها یه دفعه دچارنوستالژی روزهای خوب قدیم شدم با صدای اروس رامازوتی، وقتی اعلی حضرت یاد ایام شباب و روزگار دوستیهای بی‌غل‌وغش و خوشی‌های بی‌پایان می‌ندازه آدم رو.
این جمله رو نوشتم یاد High hopes پینک فلوید هم افتادم.
یادش به خیر همیشه نامبروان من بود با اون حس خوب نوستال گونه اش هرچند هیچ وقت تجربه‌ی این حس رو نداشتم. اما حالا با همه وجود حسش میکنم همه غم پایان روزگار خوش گذشته رو.

8.یه اعتراف بکنم که خیلی وقتها وسوسه میشم از پشت این وبلاگ بیام بیرون و عکس خودم رو بذارم گوشه این خونه تا اونهایی که من رو ندیدند ولی لحظه‌هام رو باهام زندگی کردند با یه تصویر جایگزین؛ از اونجا به بعد با تصور واقعی ببینندم. اما حیف که از چشمان ناپاک و بی درو‌پیکری اینجا حذر میکنم.

9.بلاگرهایی رو که جواب کامنت‌هاشون رو میدند ستایش میکنم اما به خودم که میرسه با اینکه فکر میکنم چقدر خوندن یه جواب کوتاه لذت بخش ه همیشه یا وقت ندارم یا انقدر دیر میشه که فکر میکنم دیگه از زمانش گذشته.

10.امروز قراره طوفان بشه و فعلن هنوز نیومده دو تا از گلدونهای نازنینم رو باد انداخت پایین و خراب کرد.

11.پس فردا اول وقت پرزنتیشن آخرترم دارم و من هنوز یه اسلاید هم آماده نکردم ولی دارم با جدیت این پست رو به آخر می‌رسونم.
دقت کردم همیشه این شماره یازده برمیگرده به نوشتن خود پست!چرا مگه؟

12.تولد خوبی داشتیم. به من که به عنوان مادر متولد خیلی خوش گذشت.

13.پشه. این موجود بی ریختِ بد صدای زشت و بد سابقه با اون نیش‌های زهرآگین ش.
البته چند روزی هست که من و سام رو سه طلاقه کردند و چسبیدند به خون تازه‌ی برادره.
ارسال یک نظر