Confession

همین جا برای ثبت شدن در تاریخ و برای خلاصی از این خوددرگیری‌های اخیر اعتراف میکنم که مسیولیت همه‌ی کمبودها و دیرکردها و همه‌ی اون چیزهایی که الان سر جاشون نیست و همه‌ی اون کارهای نصفه نیمه و تمام نشده، خود خودم هستم.

میخواستم یه پست طولانی بنویسم برای دل خودم اما دیدم مدتهاست اینجا اونقدرها احساس راحتی و امنیت نمیکنم تا فقط برای دلم بنویسم.
از اینکه وبلاگ یواشکی بزنم و اصولن در کل زندگیم از اینکه یه نقاب بزنم و یه شکل دیگه رفتار کنم هم بدم اومده. یعنی اصلن سیاستش رو ندارم. بلد هم نیستم. همینم که هستم. اما نمیشه همه‌ی حرفها رو اونطور که میخوام جلوی این همه چشم و گوش بزنم.
در ضمن خانوم حنا رو خیلی هم دوستش دارم. خیلی شبیه خودم ه. برای همین تصمیم گرفتم کلی بنویسم این اعتراف نامه رو.

میدونم ظرفیتم بیشتر بوده و میدونم کجاها کم گذاشتم تا الان اوضاع با اون چیزی که میخواستم فاصله داشته باشه. حتی میدونم عملکردم شاید بهتر از خیلی ها باشه. اما موضوع اینه که من اصلن مقایسه نمیکنم خودم رو با دیگران. خودم رو با خودم میسنجم و با اون انرژیی که از خودم میشناسم میدونم نتیجه‌ی کارم رضایت بخش نیست. چند تا هندونه رو با یه دست برداشتن در حالی که کنترلم روی اوضاع کامل نیست تصمیم درستی نبود.
هنوز نمیتونم فکرم رو جمع کنم. هنوز نمیتونم اراده ام رو قوی کنم و تا وقتی موقعش نشه نمیتونم دوباره شروع کنم.

به گمانم به خودشناسی رسیدم.

یه خواهش: لطفن نه در مغزتون و نه در کامنتدونی نتیجه گیری نکنید و رای صادر نکنید و نگید آهان فهمیدم منظورش این بود که اصلن جاش نیست. به جاش حرفهای خوب بزنید که فعلن از دست خودم خیلی شاکی ام.
ارسال یک نظر