...

1. تمام تعطیلات به اقامت در هتل مامان گذشت و عجیب هم خوش گذشت و میگذره.

2.ششمین سال زندگی مشترک هم شروع شد. حالا نمیدونم بیشتر دوستش دارم یا بیشتر دوستم ه. نمیدونم زندگیم بدون بودن شوشو بعدش سام میتونست چه شکلی باشه. اصلن نمیخوام بهش فکر کنم که اگه اون موقع تصمیم م به تنها اومدن بود الان تو چه وضعیتی بودم. فقط میدونم بودن هر دوشون به اندازه همه ی اون لحظه هایی که کنارم بودند و تنها نبودم میارزه و اینکه چیزی با ارزشتر از لحظه های زندگی نیست.

2.افکارم درهم ه. آینده مبهم. درگیر پایان این دوره ام در حالی که خیلی وقته اعتقادم رو بهش از دست دادم و دارم با جون کندن به سرانجامش میرسونم. اگه بشه.
شاید زمانی که ایران بودم فانتزیِ وارد شدن به دکترا و کار تحقیقاتی کردن هیجان انگیز بود. پنهان کاری که ندارم حتی پرستیژش اغوا کننده بود. اما حالا هزار جور تغییر کردم. دیگه نه پزش مهم ه نه کار تحقیاتی برام ارضا کننده است. یعنی تازه خودم رو شناختم و فهمیدم چطور کاری با روح و روانم سازگاره.
از طرفی از کار نیمه کردن بدم میاد. از اینکه روزی در آینده به خودم بگم کاش تمومش کرده بودم هم میترسم. دلم نمیخواد به خودم بدهکار بشم.
با فشار زیاد روحی دارم خودم رو میکشم تا کجاش رو خودم هم نمیدونم.

3.قبلن هم گفتم گاهی دختر دیگه ای از درونم بیدار میشه و کنترلم رو به دست میگیره.
امروز دوباره دیدمش درست وقتی توی آینه دستشویی دانشگاه داشتم موهام رو مرتب میکردم دیدمش که از صبح کنترلم رو به دست گرفته.
از صبح درست بعد از تلفن مدرسه برای کنسل کردن کلاسهای امروز بیدار شد.
وقتی دیدم نمیتونم از زیر به دانشگاه اومدن اول وقت در برم اومد و ثابت کرد که حتی وقتی کلی کار دارم و وقتی خودم هم باور دارم که باید کاری رو انجام بدم فقط به خاطر نداشتن تحمل جو اینجا میشه هزار بهانه آورد و به تاخیر انداختش.

4.دلم میخواد واضح تر بگم بیدار شدن اون یکی دختره رو.
صبح از مدرسه تلفن کردند که کلاسهای امروز به هم خورده. خب من زود بیدار شده بودم و همون موقع حاضر و آماده داشتم از خونه میزدم بیرون. وقتی فهمیدم میتونم صبح رو به جاش بیام دانشگاه اونوقت بود که اون یکی بی تا اومدش.
اول بهانه کردم که حالا که وقت دارم سام رو میبرم مهد و با دیدن غمگین شدن مامان و با اینکه میدونستم سام هم موندن توی خونه رو ترجیح میده اما باز هم کار خودم رو کردم. با جمع و جور کردن وسایل و آماده کردن سام و رسوندنش به مهد یک ساعتی وقت تلف شد. بعد تصمیم گرفتم برم برای مامان فیلم بگیرم که حوصله اش سر نره. نیم ساعتی هم اینجوری تلف شد. بعد فکر کردم به جای زنگ زدن به دکتر سام برای وقت واکسن بعدی بهتره برم مطبش. از این سر شهر کوبیدم رفتم اون طرف . بعدش تصمیم گرفتم مدارک ویزای مامان رو برای دفعه بعد آماده کنم اینه که یه سر هم رفتم شهرداری. بعد از دو- سه ساعت وقت تلف کردن اومدم دانشگاه.
نه باز هم زود بود رفتم برای خودم مداد و خودکار خریدم و یه دوری توی فروشگاه دانشگاه زدم.
بعد از همه ی این کارها وقتی سر راه اومدن به لب رفتم که موهام رو مرتب کنم دیدمش که توی آینه داره یه لبخند یه وری بهم میزنه که دیدی وقتی نمیخوای قبول کنی که چیزی آزارت میده و نمیتونی از زیر وظیفه شناسی فرار کنی میام دستت رو میگیرم و نجاتت میدم.
اومدن به دانشگاه با اتفاقی که دیروز آخر وقت افتاد و باز همه ی شور و هیجانم رو از یک روز آزمایش کردن و دیتاهای عالی گرفتن زهر کرد انقدر سخت بود که باز سر و کله اش پیدا شد.
ازش راضیم. از این که هست و با تصمیماتش و اقداماتش وقتایی که برای من سخت میشه نجاتم میده از همهی اون مسولیت ها و مرزها.

5.نیم فاصله گذارم خراب شده. راستی گذار یا گزار؟

6.گاهی به حس دوستانه و حمایتگر شوشو حسودیم میشه. انقدر دیشب داغون بودم که اگه حرفها و دلگرمیهاش نبود میرفت که یه بحران جدید برام شروع بشه.
از اینکه درست به موقع بهم اطمینان و آرامش خاطر میده حس عمیق قدر شناسی دارم. و اینجور مواقع بابت تمام اون وقتایی که اون احتیاج به همین حمایت و حرفهای خوب داشته و من غم و تشویش ش رو به خودم گرفتم و درست کمکش نکردم شرمنده میشم. هرچند خودش چیزی غیر از این میگه اما خودم میدونم که گاهی متوجه نشدم باید به جای به خود گرفتن کمی بیشتر درکش کنم.
چرا همه ی مردهای زندگی من انقدر تودار و درونگرا هستند که من باید به سختی از دردهاشون خبردار بشم.

7. گاهی شک میکنم که آیا من قدر آدمهای زندگیم رو میدونم یا نه قدر محبتهاشون رو به اندازه کافی میدونم یا نه؟
به مادرم به برادرم به همسرم به پسرم به خانواده ی خودم به خانواده ی همسرم و به دوستانم فکر میکنم و میبینم من از معدود آدمهای خوشبختی هستم که همه ی این مجموعه آدم رو کنارم دارم.
بی اغراق همه ی خانواده ام در یک اقدام دسته جمعی همیشه من رو ساپورت کردند با همه ی اشتباهاتم و همه ی بدی ها و خوبیهام قبولم کردند و من رو برای خودم بودن دوست داشتند و هر کدوم بنا به نزدیکیشون کمکم کردند تا نسبت به خودم و دنیای احساس خوبی داشته باشم. فکر میکنم بی اونها من با روحیه ی حساس و کمالگرایی که دارم هیچ وقت نمیتونستم دوام بیارم.
آخه من به اصل "قدر نعمت نعمتت افزون کند" به شدت اعتقاد دارم.

8.فکر کنم تلافی همه ی این مدت ننوشتنم رو در آوردم. شاید هم اون یکی دختره داره باز وقت تلف میکنه تا من به دیروز برنگردم.
هر چی هست خیلی میچسبه.

9. سام پسر بی نظیری شده. البته که من مادرشم و این رو میگم اما گاهی از این همه همراهی و درک متقابلش میمونم. از اینکه پسر شادی ه و بقیه رو هم در شادی خودش سهیم میکنه از اینکه به صورت غریزی بلده دل همه رو به دست بیاره. شاید همه ی بچه ها اینطور باشند و این به خاطر سنشون باشه اما من فقط پسر خودم رو میبینم و بزرگ شدنش و کم کم اجتماعی شدنش برام جالب ه.
هنوز تنها چیزی که اذیتش میکنه دوری طولانی مدت از من ه. که بعد از به هم رسیدن به نحوی اعتراضش رو اعلام میکنه.
میدونم حمل بر خودستایی میشه اما احتیاج دارم اینو بگم تا ته گلوم نمونه. درست ه که من از صبح گذاشتمش و رفتم اما وقتی برگشتم اول بغلش کردم بعد کفشهام رو در آوردم. من که تا لباس بیرونم رو توی کمد مرتب نمیکردم دوش نمیگرفتم و استراحت نمیکردم دست به هیچ کاری نمیزدم بعد از برگشتن تا چند ساعت کاپشن و کلاهم روی صندلی افتاده بود. با همون سر و ضع در حالی که از بغلم پایین نمی اومد براش میگو سرخ کردم و با رقص و آواز و کتابخونی بهش دادم . سرش رو تا اومدن شوشو گرم کردم و بعدش هم اول اون رو حمام کردم و بعد از اینکه دیگه احساس کردم از نبودنم ناراحت نیست تازه یادم اومد به خودم برسم.
با همه ی انرژی مضاعفی که برای بودن بیرون خونه و انجام همه ی مسیولیتها و مادر خوبی اونطور که سام رو شاد و پرانرژی نگه میداره میپردازم و خستگی مطلق آخر شبها اما هنوز نمیتونم سیستم دیگه ای رو تصور کنم که توش به یه مادر تمام وقت تبدیل بشم.

10.حالا هی پز برف رو بدید ما که امسال از پاییز اونطرفتر نرفتیم و به عکسهای برف بسنده کردیم.

11.من یه قرن پیش که نه تقریبن یه سال پیش یه دومین خریدم و همینجوری به امان خدا رهاش کردم. کسی هست کمک کنه راهش بندازیم بلکه از این وضعیت اجاره نشینی راحت بشیم و بریم سر خونه زندگی خودمون. حقوق مادی کمک کننده هم محفوظ ه البته.

12.اگه حتی این یکی رو هم ننویسم باز جیره ام پر شده.

13.Right now I cant stop thinking of my Sensei!

ارسال یک نظر