روزهای خاکستری

نبود غم، دلیلی برای وجود شادی نیست.

فاجعه زمانی اتفاق میفته که هر کاری میکنی هیچ ذهنیتی نداشته باشی از مکانهایی که زمانی با شرح جزییات در مغزت وجود داشتند.

پتوس چهارساله‌ دیشب یخ زد. حس رقت انگیزی بود دیدن برگهای سیاه شده‌اش.

از اون بدتر اینه که ندونی با وبلاگ ه چه کنی. بیچاره گردنش از مو نازکتر؛ که هر وقت دل میگیره تنهای چیزی ه که میخواهی بزنی بکشی ش.

تکلیف آدمی که حوصله‌ی هیچ کدوم از این مسخره بازی های زندگی رو نداره چیه؟

روزهای پر از جوونی کجا رفتند وسط این همه کار و خرید و درس و بی‌رابطه‌گی؟

اون تصویر توی آینه هم من نیستم خودتی. من کی این شکلی بودم؟

یک روز مهلت مونده برای تحویل درخواست بازدید از موزه. دلیل تعللش، حس اشمیزاز دیدن مردک ه که نمیشه رفت و ازش امضا گرفت.

مامان ه که بره دل آدم میگیره از جای خالی صداش و از ندیدن ش سر صبحی.

این که همش سیزده بود. حالا گیرم نشد که بشه.

ارسال یک نظر