مامان اژدها

قسمت چهارم یا پنجم سیزن دو تو سریال کدبانوهای مستاصل (Desperate housewives) جایی که لینت به خاطر اشتباهی که کرده گریه میکنه و به شوهرش میگه فکر میکنه خطای بزرگی مرتکب شده که باعث مرگ دوست خیالی پسرش شده. میگه فکر میکنه این قضیه تاثیر بدی روی اون بذاره(نقل به مضمون) شوهرش در جواب و برای حمایت بهش میگه من مطمینم وقتی پسر بزرگ بشه شما با صدای بلند به تعریف از این اتفاق میخندید.
این تیکه رو نوشتم برای خانوم شین که بدونه خطا کردن جزیی از مادر بودن یا انسان بودن ه و تا وقتی زخم عمیق در روح فرزندمون باقی نذاره قابل چشم پوشی ه.
----------
به خودم نگاه میکنم و اتفاقات کودکی رو مرور میکنم. یادم میاد به تمام اون دادهایی که مامان میکشید وقتی کار بدی ازم سر میزد یا به حرفهاش گوش نمیکردم. یادم میاد که چقدر از چهره عصبانیش میترسیدم و چقدر ازش حساب می بردم. گاهی حتی وقتی با بچه های دیگه می افتادیم به هم و گیس و گیس‌کشی می‌کردیم و روی اعصاب مامان جفت‌پا میرفتیم یه قهر و تنبیه همراهش میومد که خیلی زجرآور بود.
اما از خیلی وقت پیش ها تمام اینها تبدیل به قصه‌های بامزه برای تعریف کردن و خندیدن شد. و الان کمترین اثر بدی از اون اتفاق‌ها باقی نمونده. همش شده خاطره‌های کودکی کنار بقیه خاطره‌های شیرین.

حالا به تمامی به مامان بابت عصبانی شدن‌هاش و داد کشیدن‌هاش و کنترل از دست دادن هاش حق میدم چون میدونم اون هم صبرش در دوران جوانی حدی داشته و کودکی و شیطنت من گاهی اون حد رو رد میکرده.
این رو نه به خاطر اینکه خودم مادر شدم میفهمم بلکه به این خاطر میفهمم که مامان هم انسان بود با همه‌ی ضعفها و قوتهای یه انسان.
----------
حالا که اینها رو نوشتم یه اعتراف هم بکنم. من هنوز نفهمیدم چرا ما رو مجبور میکردند ظهرهای تابستون بخوابیم. البته این مربوط به زمانی هست که بزرگتر شدیم. مگه ما چقدر وقت برای کودکی داشتیم که چند ساعتش رو در سال به خواب بگذرونیم.
نه این یکی رو به هیچ کدوم از بزرگترها حق نمیدم که زمانهای شیرین بچگیمون رو به زور کوتاه کردند!
ارسال یک نظر