برشهایی از زندگی در یک روز معمول(2)

یه نگاه رضایتمند به من و باباش میندازه که هر دو به دستور آقا از روی کاناپه به زمین اومدیم و داریم با جدیت فیلم نگاه میکنیم. یکم صبر میکنه و انگار مطمین میشه بین ما که یه پتو هم رومون انداختیم که گرم بشیم جای مناسبی ه. یه لبخند میزنه و با دست نشون میده که میخواد بیاد وسطمون. بغلش میکنم و میذارمش روی زمین بینمون بشینه. یکم که میگذره و از ادای ما رو در آوردن خسته میشه و احتمالن گرمش هم شده کم کم چشمهاش سنگین شده و خوابش میگیره. دست من رو میذاره زیر صورتش تا زبری فرش اذیتش نکنه و سعی میکنه دراز بکشه همون جا و بخوابه. پدر و مادر بی رحمی هستیم که با دیدن تلاشش برای خوابیدن و شکستش باز هم تا آخر فیلم دست نمیکشیم و میذاریم باز هم سعی کنه.
با تموم شدن فیلم همراه پدرش میره که بخوابه. توی اتاق تاریک بهشون نگاه میکنم که چطور توی دل هم خوابیدند. فکر میکنم حتمن هر دو خوابشون برده. میرم آروم کنارشون دراز میکشم که آخر هفته رو با این آرامش شیرین تموم کنم که دستهای کوچولوش رو از پشتش میاره و دستم رو به صورتش میذاره تا خوابش ببره.
باز مادر میشم برای هزارمین بار.
ارسال یک نظر