...

1.وسط نوشتن کامنت برای آیدا بودم که استاده مچم رو گرفت. اینجا باید شکلک خاکبرسرم شد بذارم.

2.بالاخره این لاست دیدن تا نیمه شب و زود بیدار شدن های شوهره کار خودش رو کرد و امروز خواب موند. برای اینکه زبانم لال یه وقت اصل برابری زن و مرد خدشه دار نشه! من هم کلاسهای صبح رو کنسل کردم و نشستیم دو تایی سنتوری رو دیدیم و به پیشرفت زبانمون کمک مبسوطی کردیم. فقط حیف که قول داده بودم عصر آزمایش کنیم و الا دانشگاه رو هم دو در میکردم. از خدا که پنهون نیست حالا هم دلم شور میزنه یه وقت تنهایی فیلم نبینه یا نره بیرون ساندویچ بخوره.

3.پشت دست چپم عین جذامی ها شده. دکتره گفت اثر سوختگیش میره اما حکایت تا گوساله گاو شود ه.

4.هفته ی دیگه سام دومین تاترش رو اجرا میکنه. نقش یه بیکری من همون نونوای خودمون رو بازی میکنه. قراره ملون پان یا نون با طعم طالبی درست کنه. داره مرتب تمرین هاش رو شرکت میکنه و آوازهاش رو هم میخونه. من هم احساس مادر هنرپیشه بودن بهم دست داده.

5.هرچی اون یکی پسره بد اخلاق و عصبی و عنق بود و وسواسی و ساز مخالف بزن و من رو به سرحد جنون میبرد برای یه کاری که انجام بده این یکی خوش اخلاق و خوش رو و باهوش ه. تازه گیتاریست هم هست و بتوی یه باند مینوازه. گیتارش رو هم آورده گذاشته بغل دم و دستگاهمون و یه وقتهایی هم میزنه.
آره دارم به طرز بی رحمانه ای قضاوتشون میکنم خودم میدونم. عوضش دلم خنک شد.

6. اینکه اکثر کسانی که من میبینم و میخونمشون تنها سرگرمی هاشون شده فیلم و کتاب و شاید موسیقی کمی نگران کننده است. حالا گیرم من وسط درس و کار و مادری و کم پولی و خارج نشینی و بی ارتباطی گیر کردم و چاره ای ندارم اما شماها چی؟ پس تکلیف هیجان در زندگی چی میشه.

7.اینکه مامان بزرگ من هم یه موش با شکم قلنبه(مثل مال خودشون) کادو بگیرند و البته کادو هم بدند یعنی اینکه ولنتاین ایران رو ترکونده و به نسلهای قدیمی هم نفوذ ناجوری پیدا کرده!
البته ما بخیل نیستیم کلی هم از این دور دلمون برای ولنتاینهای ایران قیلی ویلی رفت.

8.جدیدن کل آرزوهای من همگرایی پیدا کرده با داشتن یه خونه بزرگتر با کمی وسایل و البته یه جریان برقی که با زدن یه وسیله ی اضافی نپره و اعصاب من رو که دارم با عجله کار میکنم پاره پاره نکنه. داشتن یه میز آشپزخونه که دورش بشینیم و غذا بخوریم و البته داشتن یه اتاق برای خودمون و داشتن یه میز و صندلی جهت نشستن روش و زدن کرم ضد آفتاب هم دیگه آخر رویای جاه طلبی ه.
خوابیدن روی تخت که دیگه آخر پادشاهیم ه.
اصلن فکر کنم علت تمام قاط زدنهای من همین سیستم زندگی زجر آور ژاپنی ه.

9.من رفتم آزمایش کنم.

10. یه ساعت بعدش. من برگشتم!

11.تمام دوستای سام که با هم بودند راه افتادند و امروز کنار هم بازی میکردند. همشون مامان های همدیگه رو میشناسند. همشون با مامان ها بای بای میکنند. فکر میکنم برای معلمهاشون هم که این جوجه ها رو از روزهای اول دیدند و حالا بزرگ شدنشون رو میبینند و ماه دیگه فارغ التحصیلی شون رو از کلاس جوجه ها به کلاس اردکها باید جالب باشه.

12.وقت امروز تمام شد.

13.مگه میشه وجودی از عنصر آتش از روزهای بادی و صدای زوزه ی باد دلش نگیره؟
ارسال یک نظر