...

1.غیبت استادم رو اینجا زیاد کردم. پشت سرش هم زیاد غر زدم اینه که وقتی هفته‌ی پیش یه کمک خیلی بزرگ بهم کرد فکر کردم بیام اینجا بگم که چقدر در حقش بی‌معرفتی کردم. چیزی که اصلن فکرش رو نمیکردم. یعنی با اون شناختی که ازش داشتم خیلی عجیب و باور نکردنی بود.
آدمها انگار نیروی بالقوه زیادی برای دیو و فرشته بودن دارند! یا شاید هم در میانه‌اند و این منم که باید به خودم دایمن تکرار کنم.

2.حس مطبوع گرم شدن دارم بعد از خوردن یه سوپ تایلندی و روش یه لیوان چای داغ.
احتمالن برای درک بهتر وضعیت مطلوبی که توش هستم لازم میشه بگم که صبح سر کلاس‌ها در آستانه‌ی یخزدگی بودم. امروز به شدت هوا سرد بود و هست و هنوز هم داره برف می باره. صبح توی کلاس‌ها طبق معمول پنجره‌های دو طرف باز بود و به خاطر اشتباه کلاس در روز قبل در مدت همون نیم ساعت استفاده از بخاری تنبیه شده بودند و حق استفاده از بخاری رو نداشتند. اینه که با اینکه سه تا پلیور و دو تا جوراب روی هم پوشیده بودم باز هم احساس میکردم سرما مغز استخوانم رو لمس کرده.
وقتی هم دخترهای کلاس رو نگاه میکردم که با جوراب ساق کوتاه و دامنهای تا روی زانو و با یه دونه اونیفرم و پلیور نشستند پشت میزها بیشتر سردم میشد.

3.کم کم دارم خوردن غذا دور یه میز و گپ زدن‌های همزمان رو به کل فراموش میکنم از بس غذا رو جلوی مونیتور یا در حال دیدن فیلم خوردم. رستوران رفتن آخر هفته ها هم کمکی به این قضیه نمیکنه چون تمام مدت یا سام داره از سروکول‌مون بالا میره یا باید وسط رستوران یکی‌مون دنبالش بدویم و یکی تند تند غذاش رو بخوره تا قبل از اینکه بیرون‌مون کنند خودمون محترمانه اونجا رو ترک کنیم. یا باید چهار چشمی مواظب باشیم قاشقی، نمکدونی، شوت نشه تو کله ی این و اون و زیر دست و پا بشکنه.

4.درست بر حسب اتفاق وقتی فرشید امین داشت میخوند "سبز و سرخ و سفیدم... تو رو به هیچ رنگی نمیدم" رسیدم روی پل و پشت چراغ قرمزی که الان چند ماهی هست دارند خط آهن وسط راهش رو برمیدارند و جاش رو آسفالت و تعمیر میکنند. برف هم داشت میبارید و من مرکز شلوغی شهر بودم. یه لحظه نگاه کردم دیدم همه سر جاهاشون و طبق راهنمای اون چند تا آدمی که یکی یکی ماشینها رو به مسیر درست میرسونن،د دارند میرونند. رفتم تو فکر که جدن دلم برای ایران تنگ شده؟ جدن من با هیچ رنگی عوضش نمیکنم؟ نه فکر کنم اگه همه آدمهایی که دوستشون دارم کنارم بودند و از اینجا هم به اندازه‌ی خیابونهای تهران خاطره داشتم شاید با رنگهای دیگه عوضش میکردم.
برای تکمیل شدن فکرم یه lexus بی نهایت زیبا از جلوم رد شد و همون موقع فهمیدم اگه یه روزی سیستم اجتماع و فرهنگ و حکومت زادگاهم بتونه همچین موجود خوشگلی رو به طور کامل خلق کنه اونوقت با هیچ رنگی عوضش نمیکنم.

5.برای اینکه از مواضعم در بند قبلی پایین نیام، همینجوری که مشغول خوردن سوپ تایلندیم بودم چشمم به خوندن این خبر روشن شد.
اعلام رسمی سهمیه‌بندی جنسیتی در دانشگاه های ایران
این رو هم داشته باشید از پدر عروس:
قانونی که ما اعمال می کنیم ورود هر جنسیت را در برخی رشته های پزشکی و مهندسی و علوم انسانی تضمین می کند و این موضوع در بخشی از رشته ها به نفع دختران و در بعضی دیگر به نفع پسران است.به گفته رئیس سازمان سنجش، با اعمال پذیرش جنسیتی در رشته های ریاضی و فنی که نمره دختران به طور میانگین پائین تر از نمره پسران است به نفع دختران و در رشته های علوم تجربی به دلیل بالاتر بودن نمره دختران به نفع پسران است.
بچه گول میزنند؟

6.من گاهن وقتی حسابی اینجا درب و داغونم ترجیح میدم که دوستانم اینجا رو نخونند و دلم میخواد اون روی غمگین و عصبی و بداخلاقم رو فقط اونهایی که دوستم ندارند ببینند بلکه دلشون کمی هم خنک شد اما دوست ندارم دوستانم رو در بدخلقیهام شریک کنم.

7.خب زمان اغلب وبلاگنویسی من وقتهایی هست که خسته و کوفته توی دانشگاه زمان خوردن غذا یا استراحت پشت مونیتور میشینم و اون وقتها هست که خستگیم به شکل بدخلقی و افسردگی خودش رو اینجا نشون میده.
شاید باید برای هچندمین بار و چندمین نف،ر من هم تکرار کنم که خانوم حنا فقط قسمتی از من ه؛ یه برش نه چندان بزرگ از بی‌تایی که باشم.

8.بالاخره پسر ما هم بعد از یک سال و نیم و وسط من و باباش خوابیدن فهمید باید شبها تو خواب به سمت کی بره و کی رو از جاش پرت کنه بیرون و به کی کاری نداشته باشه و بذاره تا صبح راحت سر جاش بخوابه.

9. آنچه که مردم در هر سنی که باشند در لحظات آشفتگی نیاز دارند، موافقت یا مخالفت نیست. آنان به شخصی نیاز دارند که حال و روز آنان را درک کند و به آنچه آنان از سر میگذرانند پی ببرد.
از کتاب "به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن"
امروز نیم ساعتی زود رسیدم سر کار و یه کم وقت داشتم کتاب بخونم. وقتی به این جمله رسیدم علامت زدم که بیام اینجا بنویسش.

10.اسکار بی هیجانی بود برای آدمی مثل من که هیچ کدوم از فیلمهاش رو ندیده بودم. احساس عقب موندگی فرهنگی- سینمایی میکنم چون نه وقت و موقعیت و سینما رفتن جهان اولی رو دارم نه به بازار کپی ایرانی دسترسی. اینه که همیشه یک سالی عقبم از دیدن فیلمها تا بیاد توی ویدیو کلوپها. که اون وقت هم از آب و تابش افتاده.
خنده دارش اینجاست که بعد از دیدن لیست برنده ها و عکسها رفتم سراغ فیلمهای پارسال ببینم کدوم رو دیدم و کدوم رو نه که خوراک آخر هفته رو تامین کنم.

11.همینجوری به دنبال بند بالایی یاد این ضربالمثل فارسی افتادم که میگه "از اسب افتادیم از اصل که نیفتادیم." ربطش رو خودم هم نمیدونم.

12.گاهن دلم میخواد تبدیل بشم به یه دونه از اون آدمهایی که همچنان که در جریان روزمرگیشون غرق اند یه هدف بزرگ رو برای سالها بعد می پرورونند.
مثل کارمند ساده‌ی اداره ای که هر ماه پس انداز اندکی رو کنار میذاره تا بعد از بازنشستگی بتونه سفر دور دنیاش رو شروع کنه. این یعنی امید به جاودانگی.
اما برای آدمی چون من که در حال جاریه با کمی چاشنی نوستالژی گذشته این مدل زندگی کردن جزو محالات ه.
باید یه روز از این نگاه مه آلودم به آینده بنویسم.

13.کالری‌های اضافه‌ی خوشمزه‌ی اغواگر!
ارسال یک نظر